میم.اُصـانـــلو
216 subscribers
76 photos
1 video
1 link


نمیگــذاریم اعتقاداتــــــ خاکــــ بگـیرد
|انتشار تنها با ذکر نام نویسنده، حلال است.|
ناشناس جهت پیشنهاد موضوع، صحبت، نقد و...
https://t.me/BChatBot?start=sc-799c12bcbe
Download Telegram
 





#زلفـــا | #پارت_پنجم
#میم_اصانلو | @biseda313


آخرین قطره های اشک با دستان لرزان پدر از پهنای صورتم محو شد. زلف های مواجم را به پشت گوش راند و زیر گوشم نجوا کرد:
-عصر دیروز، پسری با من تماس گرفت که خودش رو دوست سام معرفی کرد. گفت سام شرم حضور داره و از من خواسته سلام گرمی به شما برسونم و از اینکه لیاقت زلفا رو نداشته، عذر خواهی کنم!
-شما... شما چه جوابی دادید؟
-تشکر کردم!

سکوت کوتاهی را ضمیمه حرفهایش کرد. نگاهش به دکمه چشم های برافروخته ام دوخته شد و صحبتش را از سر گرفت:
-تو از تبار خسروشاهی هستی! به پدرت رفتی دخترک دیوانه! داری درد می کشی. این سکوت ظاهری، خشم فرو خورده و گریه نکردن ها تنها برای حفظ غرور؟! من اومدم چون نخواستم تو مثل من باشی، میخواستم گریه کنی زلفا! فراموش نکن تو یک دختری...
لحظه ای شقیقه هایم را میان دست هایش گرفت، گویی قصد داشت این حرف را در موازی ترین حالت چشم در چشم بگوید:
-و من پدرت!

دقایقی بعد، پدر بدون آنکه سراغ قهوه و کاپ کیکش را بگیرد، بدون آنکه بگوید آنچه که زیاد است خواستگار و غصه نخورم، بدون آنکه دلداری بدهد هنوز سنی ندارم و جوانم، بدون آنکه عزت نفسم را به چند پسر بند کند، رفت.

***

زمان در پله سوم راهرو متوقف شده است؛ باکس چوبی که دوازده شاخه گل ارکیده هلندی را درون خود جای داده، شکوه باغ های کوکنهوف هلند را برایم زنده کرده است؛ شش شاخه صورتی، شش شاخه سفید و در مرکز یک شاخه گل ارکیده بنفش است که با چشمان سیاهم در هم آمیخته. ناگهان یک نفر در من جیغ زد: سام! خودش هست! آخر چه کسی صبحدم، آواز داریوش برای گوش های زلفا را به قرقره ی آب دهان ترجیح می داد؟ چه کسی جز سام؟

انگشتان یخ زده ام توان حرکت نداشتند، چشم هایم را بستم، به ناچار خم شدم و با استشمام گل های اُرکـیده، کوه عصبانیتم از هم پاشید. شاید این گل ها حکایت توبه ی نصوح باشد، کسی چه می داند! لبخندی محو گوشه ی لبانم نشست، پلک هایم آرام باز شدند و بی اراده روی کـارت پستال حاشیه ی تک گل بنفش ماسید

<آن روز گذشت
اما نه شما از من گذشتید نه من!
شما از خبط من و من هم بماند!
لطفا بگذر...
از طرف کسی که سام نیست!>

چشم هایم روی خط آخر سگ دو زد <از طرف کسی که سام نیست، از طرف کسی که سام نیست!> کوله پشتی ام را با تمام قدرت بر پشت کوبیدم، پله های عریض آپارتمان را دو تا یکی طی کردم و به سمت خیابان دویدم. در همین حین پیامکی برای ترنم فرستادم: <امروز کلاس نقاشی کنسله. من باید برم اتـوبان! نیاز به هوای تازه دارم، دلم هوای دشت شقایق ها رو کرده... جبرانی فراموشم نمیشه، نگران نباشید> نمیدانستم در حال فرار از چه و که هستم؛ گل های اُرکیده، اتمسفر افسرده خانه، سام یا شاید... شاید... از کسی که سام نیست...





 
 





#زلفـــا | #پارت_ششم
#میم_اصانلو | @biseda313

.
.
.
-نگـه دارید آقا... همینـجا!
در مقابل چشمان مبهـوت راننده که جرات ندارد کلمه ای به زبان بیاورد، درب ماشین را کوبیـدم. به محض آنکه پا به برهـوت اتوبان تهران_قم گذاشتم، باد به جان زلف هایم افتاد و ذرات معلق خاک به چشم هایم هجـوم آورد. قدم زنان میان بوتـه های یخ زده و درختان پیر، غـرق در عطـر بهاری شدم که قدیم ترها زمین و زمان را می گرفت. با انگشت اشاره کمی آن طرف را به خود نشان دادم! درست کمی آن طـرف تر، مکانی بود به نام دشت شـقایق ها! تنها جایی که من را دچار نوسـانـات زنانه می کرد... رقص گـل های دشتی میان بارش بهاری!

آه سام... ما چقدر به این اتوبان بدهکاریم! آن روزها تو هوای جمـکران در سر می پرواندی. اعتقاد داشتی به اِذن امامی که حـی و حاضر است... هنوز هم نفهمیدم آدمی مثل تو که مشـروباتش به راه بود و تـارک الصلاة، این اظهار ارادت را کجای دلش جای داده! خاطرم هست یکبـار توضیح دادی که چیزی در درونت قابل لمس است! همزمان سینه ات را از روی پیراهن چهارخانه فشـردی و گفتی بعضی ها آنقدر لمسـش می کنند که حزب الله می شوند، بعضی ها آنقدر انکـارش می کنند که حزب باد می شوند و در این میان بعضـی ها مثل من نقطه پرگارند، سرگردان!...

دست هایم را باز کردم و به دور خود چرخ زنـان، فریاد زدم:
-حالا من سرگـردونم... تو لااقل می دونستی چرا اِذن امامـت رو میخوای! من حتی نمی دونم چرا از تو کندن، جان کندن هست!

دلم می خواهد آسفالت اتوبان با تمام کثافت های حوالی جاده را گاز بگیرم، ببلعـم! با زانو روی جدول حاشیه خیابان فرود آمدم، سطح چشم هایم پوشیده از برفک های ریز است، گوش هایم اما صدای راننده های لنـدهور را خوب می شنود
-شبـی چند؟
-پول خوبی میدم! بشین....
-عزیزم تو کجا، اینجا کجا!
-گیس های پرکلاغیتو خریدارم!

خون در چشم هایم جوشید و شد آنچه که شد؛ از خود بـی خود شدن! باید یک مشت حـواله صورتشان می کردم، باید می فهمیدند هیچ احـدی حق بازی با تُرِّه موهای زلـفا را ندارد؛ هیچ خری!... روی پاها ایستادم و مانند دلقـکی مست وسـط اتوبون پریدم...
.
.
خون سردی از ناحـیه گردنم پایین رفت، سعی کردم حالـت هشیاریم را حفظ کنم. به تابـوت ماشین چنگ زدم و چشـم هایم آرام باز شد، مـردی مستاصل نگاهم کرد که اینبار آشنا بنظرم آمد... گنـگ نگاهش کردم، خنده هیستریکم تبدیل به قهقهه شد. مسـت و لایعقل گفتم:
-شمایی؟ همون کسی که سام نیست؟! خیلی متاسفم اما من از اُرکیده بیزارم!





 
 





#زلفـــا | #پارت_هفتم
#میم_اصانلو | @biseda313


آسمان غروب، هوای آلوده به گرد و غبار را بطرز ظریفی رنگی جلوه داده است. سایه شق و رق بابالنگ دراز بر جسم بی جانم خیمه انداخته. خون آبه ی دهانم را حوالی پاچه شلوار اتو کشیده اش ریختم و تلو تلو خوران، راه افتادم. راننده های پیر و پاتالی که دورمان را گرفته بودند، به سمت سواری هایشان برگشتند منتها او سایه به سایه تعقیبم کرد. به گونه ای که مشغول سخن گفتن با خود هست، صدای بم مردانه اش بلند شد:
-حال بعضی آدم ها رو دوست دارم! درمانده و بی نیاز... یک کنتراست اعجاب انگیز!

بی اعتنا به کلماتش، در جوار یک درخت عریان نشستم. خراش روی صورتم، با وزیدن باد می سوخت. مانتوی تابستانی که برای ضدحال امروز انتخاب کرده ام، گزینه مناسبی است تا چاک های بغلش را پاره کنم و تکه ای پارچه برای بستن زخم پیشانی چاره کنم. من در مشرق درخت عریان نشسته ام و او در مغرب. آهنگ صدایش را اینبار پایین آورد:

-حاضری وسط اتوبان، لیلا بشی اما منت مجنون نکشی! تو دختر خودساخته ای هستی!
-افسوس من با کلمات بازی نمیخورم آقا! هرچقدر خودساخته باشم، خوددار نیستم! راهتون رو بکشید، هرچه زودتر!

نام "نیاز آباجی" صفحه گوشی ام را روشن و نور امید را در دلم زنده کرد. باعجله گوشی را برداشتم و بی وقفه شروع به صحبت کردم:
-نیاز؟ به پدر اطلاع بده! من ترمینال تهران_قم هستم، نرسیده به دشت شقایق ها! به پدر بگو...
-زلفا لطفا آرام باش! خبر دارم کجا هستی. حالت چطوره؟
-من... خوبم! از کجا؟
-ترنم مسیج داد! طفلک نگران شده. چرا جواب تلفن ها رو ندادی بعد از اون پیامکت؟ زلفا، تو رو به خاک مام زی قسم آرامش خودت رو حفظ کن! من مجبور شدم... پدر و مادمازل رفتن به باغ لواسون! توی غربت دلواپس شدم... از ذاکر خواهش کردم دنبالت بیاد!
-ذاکر کدوم...؟
پاسخ از جانب مغرب درخت آمد:
-من!

نگاهم گیج و گمراه میان تنه درخت و گوشی چرخید. در ثانیه بعدی، صدای نیاز در گوشم اکو خورد: ذاکر! همون پسره که یک چک جانانه خورد ازت... یادت نیست؟ روی تپه عشاق...

دستانم سست شد و گوشی روی کوله ام افتاد. من این آدم را می شناختم، ذاکر! همان پسری که منجر به آشنایی من و سام شد... صدا از جانب مغرب درخت آنقدر خفیف به گوشم رسید که قلبم را لمحه ای از جا کند و افکارم در هم شکست. گویی درخت در حال نجوا با من است:
-هی دختره چشم ماهی! در خیابان ولی عصر، زمانی که فریاد زدی من دهنتون رو می دوزم، خوشحال شدم! چون آخرین بار... آخرین کشیده ات... دهنم رو بد چاک داد!

مستاصل از تنه درخت فاصله گرفتم، با اضطراب موهای خاک و خون خورده ام را درون شال ریختم و از جا کنده شدم. کنار جاده ایستادم، آنقدر ریشه های ترس در دلم جوانه زده بود که دستانم را به سمت اولین پیکان وانت آبی دراز کردم. راننده وانت درحالی که دستمال یزدی را به گردن فربه اش می مالید، ترمز را چنان محکم کشید که لاستیک های وانت جیغ زنان، متوقف شد. بدون آنکه نگاهی به عقب بیاندازم، پشت وانت پریدم و مانند دختران اوباش فریاد زدم: برو! کرایت محفوظه!





 
 





#زلفـــا | #پارت_هشتم
#میم_اصانلو | @biseda313


عطر سبدهای گوجه فرنگی تلمبار شده بر پشت وانت پیکان، هوش از سرم پراند؛ یادش بخیر املت صبحگاهی محبوبش... زمانی که حلقه های کوچک گوجه فرنگی را برش می دادم و این رتق و فتق های زنانه، ادا و طوار کمر را به دنبال داشت! احیانا باید چند زن روی کره خاکی مثل من باشند که زنانگی شان را قورت دهند تا روزی که مرد رویاهایشان از راه برسد و بعد همه اش را یکجا رو کنند که بله! ما هم اگر آب ببینیم، شناگران ماهری هستیم. اتفاقا املت به همراه برگ های ریحان تدارک میبینیم و در حین تدارکش، هنرنماییمان کمتر از رقاصه های عرب نیست، اما خدا نکند مرد رویاهایمان، یک نر بی خاصیت ازاب دربیاید، آنوقت تمام زنانگیمان را در توالت های عمومی شهر عق می زنیم.

ایستادن وانت پیکان در همان حالت سکون باعث شد، دوباره به روحیات زلفای مجرد پرت شوم. دستی روی زخم پیشانی کشیدم و از سوزش زیاد، تشر زدم: گفتم کرایتون رو میدم! زیر لفظی که نیازی نیست، هست؟
جز صدای گوش خراش اگزوز، هیچ جوابی نیامد. به سمت شیشه پشتی وانت که سرنشینان جلو را نشان می داد، برگشتم. هیچکس نیست! با شتاب، از وانت بیرون پریدم. چند قدم به جلو، چند قدم به عقب... بستن یک خط عرق سرد روی پیشانی پنکیک خورده ام، خبرهای ناگواری را پیش بینی کرده است. بی اراده به سمت درخت عریان برگشتم و از دیدن آن صحنه مبهم لمحه ای احساس کردم ضربان قلبم همان جیک جیک هم دیگر نمی کند! دستانم را زیر شال بردم و مادر مرده وار چنگ به سینه ام زدم... دو جفت پا پشت تنه ی چروکیده درخت، میت گونه افتاده است. بصورت مورب حرکت کردم تا پشت درخت را ببینم. از منظره ای که دیدم، زانوهایم سست شد و زبانم مانند روزه دارها به سقف دهان چسبید؛ مرد راننده عین گوسفند قربانی، خس خس کنان نقش بر زمین شده بود. فضای دهانم آنقدر خشکیده که لکنت زبان کمترین عارضه است: چ... چ... چکار کردی؟ احمق! اح... احمق!

با ظرافت، آستین های تا زده اش را به سمت مچ هدایت کرد. موج موهایش را مرتب کرد و با همان لحن خونسرد پاسخ داد:
-جای نگرانی نیست. چند دقیقه دیگه سر پا میشه! یک مشت کوچولو خورده، خودش رو به موش مردگی زده! دوست ندارم هیجان این لحظه رو از دست بدیم... فرار کنیم؟
با ناباوری به چشم هایش زل زدم؛ یعنی یک آدم تا این اندازه بی وجدان و قبیح هم می تواند باشد! انگار حرفم را از توی مردمک چشم هایم خوانده بود که جواب داد:
-من آدم بدی نیستم!
لگدی آرام به ساق پای راننده زد و ابروهای پرپشتش چین خورد. با صدای دو رگه اش که حاصل عصبانیت درونی است، ادامه داد:
-تنش می خارید! بهش گفتم این خانم رو صحیح و سالم می رسونید. گفت نسبتت با این دختر چیه پسر؟ چیزی برای گفتن نداشتم، دهنش رو که بوی کشتارگاه می داد، باز کرد...

مابقی جمله اش را نگفت، چشم هایم روی رگ های متورم گردنش متمرکز شد، سرفه های راننده پیکان وانت نقطه فوکوس چشمانم را به خودش جلب کرد، یکی از چشمان سرخش باز شده و در حال بهوش آمدن بود. ذاکر بند کوله ام را گرفت و من بی اختیار دنبالش کشیده شدم. درحالی که افتان و خیزان پشت سرش حرکت می کردم، حواسم پی جزئیات لحظات هم بود؛ از آبی نفتی آسمان بگیر تا مردی بلند قامت با رگ های منقبض که زیر سایه شب، محافظ زلفای زخمیست...





 
 





#زلفـــا | #پارت_نهم
#میم_اصانلو | @biseda313
.
.

آمیختن بافت چرم صندلی با عطر تلخ آنتونیو باندارس مانند قرص لیدوکائین، مغزم را بی حس و بدنم را سکون بخشید. چقدر حال این اتومبیل خوب است! می شود ساعت ها در آن با حالت نیمه هشیاری، جاده را از لابه لای پلک ها تماشا کرد، بدون مزاحمت کسی... درست شبیه به این لحظه!

شعاع آسمان رو به تاریکیست و تنها چند خط سفید وسط جاده را می توان دنبال کرد. ذاکر سکوت راز آلودش را دقیقا در همین برهه از زمان شکست و باز ساختمان بدنم خصوصا شانه ها را دچار لرزش کرد...
-خب! می خواستم امشب براتون قصه بگم! آماده اید زیبای خفته؟

مانند تکه چوبی خشک بودم که توان صحبت ندارد، او هم انگار آنقدرها منتظر جواب نبود که ادامه داد:
-قصه دختر ترم اولی که درس خوبی به پسر ترم آخری داد!

صورت استخوانیش از ناحیه چانه چرخید، انگشت اشاره اش را گوشه ی لبش گذاشت و پچ زد:
-ببینید! یادگاری همون دختر ترم اولیست...

نگاهی زیرچشمی به گوشه لبش انداختم، جای یک بخیه کوچک کاملا هویدا بود. توجهم به طرز لبخندش جلب شد؛ یک سمت لبش به طرف بالاست و سمت دیگر لب به طرف پایین؛ با لبخندی کج که ته ریشش را زینت بخشیده بود، ادامه داد:
-آن دختر اسمش زلفا بود! یک روز با دوست صمیمی اش ماهور درحال گذر از تپه معروف دانشگاه بودن؛ تپه عشاق... (مکث) که دوتا پسر ترم آخری سر راهشون سبز شدن... سام و ذاکر! همون پسر هایی که شهره و آوازشون توی کل خوابگاه های دخترانه پیچیده بود... (مکث) زلفا و ماهور ترم اولی که توی باغ نبودن و پسرها رو نمی شناختن، بینی هاشون رو یک ور کردن! (مکث) پسرها براشون حسابی گران تمام شده بود و در ثانیه آخر که قرار بود از کنار هم رد بشن و قائله ختم بخیر... (مکث) ذاکر به حرف اومد و تیکه پرانی رو شامل گوش های ماهور کرد <تو هیچی نیستی جز یک دختر ترم اولی ساده!>

فرمان را به حال خودش رها کرد و دکمه دوم لباس مردانه اش را باز کرد. لبخند کجش را پررنگ تر از قبل به نمایش گذاشت، گویا می دانست این مدل لبخند، چشم هایم را به سویش متمایل می کند. صدایش را در گلو صاف کرد:
-سوال! چرا ماهور؟ چرا زلفا نه؟ ذاکر بعدها معترف شد که زورش به ابهت چشم های زلفا نمی رسد... بعدها یعنی همین چند ثانیه پیش!

آنقدر کلمات را با آرامش ادا کرد که صحنه آن روز لعنتی مانند فیلمی مقابل پرده چشمانم اکران شد. روی صندلی جا به جا شدم، پس چرا انقدر عمر این جاده طولانی شده؟ همانطور که جنگل های استوایی پروانه های پاستیلی را به لایزال می بردند، این جاده هم قصد دارد من را به سیاهی مطلق برساند. او توجهی به تقلای من بر روی بدنه صندلی نداشت و ادامه داستانش را از سر گرفت:
-ذاکر تیکه ای حواله ماهور کرد اما از بد روزگار این زلفا بود که جوابش رو داد. با یک کشیده، دهن ذاکر قصه ما رو چاک داد! (مکث) ذاکر تنها دستانش رو مشت کرد و حتی کلاه سویشرت رو کنار نزد تا یک وقت زلفا چهره اش رو ببینه! تا مبادا چشم توی چشم شدن، سخت ترین کار دنیا بشه!

نمی دانم پایان داستانش خوش است یا تراژدی... و نکند اکشن!... نکند تفاله های فنجان قهوه اش که کنار عقربه های ساعت شمار قرار دارد را روی صورتم خالی کند و با یک لگد جانانه به بیرون پرتم کند. اصلا شاید همه اینها نقشه یک انتقام بزرگ است. ادامه داستانش، ترمز افکارم را کشید:
-این تازه اول ماجراست! سام که شاهد خونینُ مالین شدن رفیق فابریکش بود، توسط یک جوجه ترم اولی!...






 
 





#زلفـــا | #پارت_دهم
#میم_اصانلو | @biseda313


بدنم قفل کرده است؛ پرزهای سطح پوستم ایستاده اند و لب های چروکیده ام به هر زحمتی بود، از هم جدا شدند:
-ادامه ندید!

شیشه را پایین کشیدم، فریاد چند پسربچه که بی‌تفاوت به ترافیک سنگین شهر، تخمه و فندک می فروختند، پرزهای دستم را آرام کرد. صدای سازدهنی یکی از آنها با دستان آلوده‌اش، اجازه داد زبانم را روی پوست لبها بکشم و آبیاریشان کنم. تابلوی سبز رنگ، تهران عزیزم را نشان می‌داد؛ حالا وحشتم از ذاکر و داستان مشکوکش که هر آن امکان داشت به حس کینه و انتقام ختم شود، کاسته شده. سرم در همان حال که به صندلی یله داده بود، به سمت او برگردانده شد. خیره نگاهش کردم و داستانش را با تعویض راوی، ادامه دادم:

-فردای آن روز سام، زلفا رو پشت حیاط خوابگاه تنها گیر آورد. درست سر بزنگاه! زلفا ترسیده بود. خیلی ترسیده بود... اما سام حتی به وحشت زلفا هم فرصت نداد؛ دو تا دست‌های سنگینش، شلاقی بر سر و صورت دخترک بیچاره فرود اومد که زلفا چاره ای نداشت جز نشستن و مچاله کردن دست‌هاش روی سر! بعد از یک دقیقه، کتک‌های بی‌رحمانه سام، نوبت زلفا شد! مثل یک گربه سان وحشی با ناخن‌های بلند به جانش افتاد! هرچند زور بازوهای مردونه سام کجا و ناخن‌های سوهان کشیده و ظریف زلفا کجا!...

پشت اولین چراق قرمز، درب اتومبیل قول پیکرش را باز کردم. یک پایم هنوز داخل بود که نگاهم به پاکت سیگار وینستون‌اش افتاد. یک نخ سیگار برداشتم و مقابل صورتش گرفتم:
-انتقام شما رو سام گرفته! خیلی وقت پیش، ما دیگه بی‌حسابیم! حالام که می‌بینید، من حکم این سیگارو داشتم! تنباکوی عشقمو آتیش زد... پُک زد! پُک زد! سوختم...

خنده هیستریکم روی لب‌های بی رنگم نقش بست و در همان حالت چشم در چشم، چند قدم عقبی رفتم. حال چشم‌هایش را از دور نظاره‌گر بودم؛ خراب بود... خراب! هرچند اهمیتی هم نداشت اینکه در آیینه چشمانش چه خبر است، به چه فکر می کند یا قرار است به سام خبر بدهد که زلفای بیچاره در حال سوختن است. دختر مبارز درونم غرید: زلفا هرچقدر هم بسوزد، همانقدر هم می‌سازد!...


***

-کلید خونه دست حیدر هست دخترکم! شهره بهانه لواسون رو کرده، زود برمی گردیم، میبوسمت!
-الو استاد؟ ترنم هستم. گوشیتون رو جواب نمی‌دین؟! استادم؟
-خواهر قربون زلف‌های کمندت، قربون چشمای مشکیت بشه، بردار! زهر ترک شدم به خدا!
-استاد خسروشاهی؟ ترنم چی میگه؟ دارم براتون دعای توسل می‌خونم. نگرانتونم، سیده زهرا
-نیاز آباجیت بمیره که هر خبری می‌شه آخرین نفره! بردار دختر! بردار عزیز من!

منشی تلفن با تک بوقی، قطع شد. بند لباس حمامم را روی کمر گره زدم، عقربه‌های ساعت روی عدد ۷ مشغول هم‌آغوشی هستند. روی کاناپه بهم ریخته‌ام نشستم و به گل های ارکیده، کنار جاکفشی خیره شدم. دلم نیامد روی راه پله ها از زور سرما، دق کنند. یادم آمد مامی زی همیشه با گل ها حرف می زد، معتقد بود گلها شعور دارند، می‌فهمند.

همانطور که چشم هایم روی گلهای ارکیده بی حرکت ایستاده بود و صحبت‌های نغز مام زی در ذهنم مرور می‌شد، صدای دلواپس نیاز باعث شد کمرم را قوس بدهم تا گوشی بی‌سیم را بردارم اما زنگ آپارتمان با صدای دست هایی که بر روی درب ورودی کوبیده می شد، مانند مجسمه خشکم کرد.






 
 





#زلفـــا | #پارت_یازدهم
#میم_اصانلو | @biseda313


دقایقی بعد، ترنم با موهای ظریف و کرکی‌اش مثال بچه گربه‌ای بینوا روی سینه‌ام جای گرفت. همانطور که با یک دست شال ضخیم آبی اش را نوازش می کردم، با دست دیگرم سقلمه‌ای به پهلویش زدم و با تندی گفتم:
-دفعه بعد نبینم اینجوری آپارتمان رو بلرزونی! جواب آقای ایرانمهر رو من باید بدم!
-آ...آ... آی! چشم! چشم استادم! عشقم! نشنیدین دل هزار راه می‌ره؟ هزار راه نرفته رو دیشب ما رفتیم! جون شما! آخه اتوبانم شد جا!
یکباره چشمان عسلی اش به لبه کلاه حوله‌ام افتاد، ماتش برد.
-پیشونیتون... پیشونیتون چی شده؟ خدا مرگم بده...

احساس ضعفی که در چهره دارد و شیرین زبانی چند لحظه پیشش، ابروهای چین خورده ام را گره‌گشایی کرد. سوالش را بی پاسخ گذاشتم، با حالت طلبکار و دست به سینه، اشاره رفتم که روی کاناپه منتظر باشد تا لباس هایم را تعویض کنم. به اتاق خواب رفتم؛ یک سشوهار سطحی موهای خیسم را کشیدم و شال سفیدم را گذاشته، نگذاشته، پلیور سورمه‌ایم را پشت بندش پوشیدم. روی آینه‌ای که بالای میز دراور نصب بود، با رژلب نوشتم: اکسیژن!
به سمت جاکفشی رفتم، دستی روی گل های ارکیده کشیدم و همانطورکه مشغول بستن بند کتانی‌ام شدم، گفتم:
-پس معطل چی هستی؟ حالا که این وقت صبح مزاحم کسب و کار ما شدی، باید پا به پام بیای! نیاز به هوا دارم... اکسیژن تازه!

گل لبخند به کک و مک های صورتش، طراوت بخشید. از جایش پرید و دستش را مانند سربازان وظیفه کنار سرش قرار داد و با یک احترام نظامی، گفت: اطاعت!

همین روحیات ترنم بود که با همه ی بچه های هنرستان برایم توفیر داشت. هیچوقت یادم نمی‌رود روز اولی که آموزشگاه آمد، سر و وضع شلخته اش با آن مانتوی لش، لبخندی گشاده تر از لباس تن و تند تند حرف زدنش که نمک استایل او را چند برابر می کرد: استاد خسروشاهی؟ خودتونید؟ من ترنمم! واله و شیفته طراحی های شما و اگر حمل بر بی ادبی نباشه، باید عرض کنم؛ خودِ شما!

فارق از چهارسال تفاوت سنی که داشتیم، او بیشتر از آنکه شاگردم باشد، دوستم بود. هر دختری باید در زندگی یک دوست در کنارش داشته باشد نه برای گردش در اندرزگو یا لیسیدن آب نبات چوبی و خوردن فلافل های کثیف در کوچه پس کوچه های پایین شهر، همه این ها خوب است اما باید یک دوست باشد که کنارش خودت باشی، همینقدر کافی! همینقدر ترنم!

شن‌های تزئینی حول آبنما، جلوه‌ای ویژه به فضای سبز بخشیده است؛ فواره‌های کوچک آب چشم‌ها را جلا می‌بخشید و باد خنک ریه‌ها را مملو از هوا می‌کرد. چند کیلومتر را یک نفس دویده بودیم و ترنم در طول مسیر، مرا کاملا تخلیه اطلاعاتی کرده بود؛ از روزی که ذاکر، خبر بی وفایی سام را به گوشم رساند تا همین دیروز و ماجرای ترمینال تهران_قم. روی دستگاه کشش‌لت نشستیم، گاهی این دستگاه‌های ورزشی چقدر حکم صندلی راحتی را دارند.
با نزدیک شدن عقربه ساعت به عدد نه، کودکان قد و نیم قد به پارک ریختند؛ بعضی از ترس برخورد دستشان به آبنما جیغ می‌زدند و بعضی از آن‌ها با شور و شوق وصف‌ناشدنی سوار تاب و سرسره‌ها می‌شدند. به تماشای بازی‌های کودکانه‌شان نشستیم، ترنم دست‌هایش را دور بازوانم حلقه کرد و آرام لب زد:
-سام دوستت داشت خانوم!
-چطوره بریم یه کافی بخوریم؟
-من مطمئنم! شک ندارم!
-اسپرسو؟ کاپوچینو؟
-آخرین بار که دیدمش، یادم نمی‌ره! هفته پیش، دوشنبه غروب! اومده بود آموزشگاه، می‌دونست شما مرخصی هستی!
-از چی حرف می‌زنی؟
-به من گفت زلف‌های زلفا رو فقط تو میتونی بکشی! اما بدون چهره بکش، بدون چشم، بدون لب و حتی ابرو! گفتم این شدنی نیست!
-چرا مزخرف می‌گی بچه؟
-که یکدفعه دست کرد توی جیت کتش، یک دستمال مرطوب دراورد که تنها یک تار موی پر پیچ و تاب مشکی درونش بود، داد دستم!
کف دست راستش را باز کرد
-این دستم!
-ترنم؟ می‌شنوی چی می‌گم؟
-گفتش همین رو تکرار کن، یک میلیون بار و رفت.... دیگه هم برنگشت. خانوم اگر این عشق نیست پس چیه؟
گره دستانش را از دور بازوانم باز کردم، چشمان مشکی کشیده ام، کاملا گرد شده بود.
-پس چرا به من نگفتی؟ ترنم!
-اونطوری نگام نکنید! گفت قسمت می‌دم به این تارمو، چیزی به زلفا نگو! نمیدونم چی درسته چی غلط... ولی دیگه نتونستم نگم! استادم، برو دنبالش... این کمترین حقتونه بدونید چرا رفته؟ کمترین حق!
-دیگه هیچی نگو! برای امروز کافیه... می‌رم خونه!
-استاد؟ ببخشید...
-برو ترنم!





 
 





#زلفـــا | #پارت_دوازدهم
#میم_اصانلو | @biseda313


نگاه مغمومش را به چشم‌هایم دوخت اما بی‌فایده بود. سرم را میان کلاه پشمی پلیور قایم کردم و به راه افتادم. چندتار موی سواستفاده گرم طبق معمول خلاف جریان باد به پرواز درآمدند. لحظه‌ای اندیشیدم اولین کاری که بعد از رسیدن به خانه و چرخیدن کلید در چارچوب می‌کنم؛ سه تیغه است! باید از شرّ تک تک این تار موهایِ افشان خلاص شوم، دلم نمی‌خواهد هیچ حرفی از آنها بشنوم، وقتی یک مشت ابله دور و برم را گرفته اند. نوک‌بینی قرمزم را مالیدم و درون مغز سرم با سام کلنجار رفتم؛ یک مشت ابله که همه‌اش تویی! من، تمامم را برایت کنار گذاشته بودم! آن‌وقت تو دنبال چند تار مو بودی؟ فقط چند ماه دیگر تا مراسم نامزدیمان باقی مانده بود، همین تکه پارچه، همین مقدار روسری هم شرش کم می‌شد. تو می‌ماندی و آبشار زلف‌هایم! سرم را جنون‌وار به این طرف و آن طرف تکان دادم و باحالات ناباوری زیرلب گفتم:
-رفتی گدایی احمق؟

لبم را آرام گاز گرفتم. این واقعا مسخره است؛ آدمِ رفتنی، چمدان خاطرات را پشت در جا می گذارد ولی او آمده بود خروار خروار زلف ببرد!
خیره به اسفالت پیاده رو، قدم هایم را بلند برداشتم. غربت زمین را زیر پاهایم حس می‌کنم؛ لگدمال شدن زیر پای آدم‌ها لابد خیلی درد دارد. هرچند رنج اصلی از آنجا آغاز می‌شود که همان آدم‌ها، در خلوت شبانه، تن سرد زمین را در آغوش می‌گیرند. این‌طور مواقع چه آدمیزاد باشد چه زمین، گیج می‌شوند و حیران... که بالاخره آیا دوستم دارد؟

با یک پرش بلند به سمت درخت پیر حاشیه پیاده رو، تنها امیدش که شاخه‌ای جوان بود را ناامید کردم؛ از تنه کاملا جدا شد. با غیض دندان هایم را روی هم فشردم:
-ترنم راست می‌گفت! این کمترین حق هرکسی هست. باید دلیل رفتنش رو بدونم! بهش ثابت میکنم جایی که توش بود، اسمش دله نه طویله!
خیابان لحظه‌ای خلوت شد و به من جرات فحاشی در عموم را داد:
-الاغ! الاغ!
موتور سواری که گویی از غیب پیدایش شده بود، با سرعت از من سبقت گرفت و هوار زد:
-پدرته!
و همان لحظه چراغ های لوستر فروشی حاشیه خیابان روشن شد و باز آدم ها با شنیدن صدایم، مهمان ناخوانده شدند.
.
.
.
چراغ های LED، فضای زیرین پیش‌خان‌ها و حاشیه سینک آشپزخانه را روشن کرده است اما چشم های من آنقدر کور شده که مدام به ظروف ادویه جات و استکان، نعلبکی‌ها برخورد می کنم. با کلافگی دستی روی پیشانی کشیدم و به یک تکه نان بیات راضی شدم. روی میز عسلی نشستم و پا روی پا انداختم. پرش افکارم دوباره به خواهر کوچکم رسیده است؛ نیاز آباجی! آنقدر با صفا و صمیمی بود که از بچگی، آباجی صدایش می‌زدم. می‌دانستم در غربت لس آنجلس، غصه از پا درش می‌آورد. نیاز بسیار درونگرا بود و دلش برای خانواده‌اش مثل سیر و سرکه می‌جوشید اما با آمدن مادمازل به زندگی پدر، ترجیح داد از دور هوایمان را داشته باشد. شاید بیماری قلبیش بخاطر همین فاصله‌ها در جسم نحیفش ریشه دوانده بود. گوشی بی‌سیم رها شده روی کاناپه را برداشتم و سریعا شماره اش را گرفتم.

-جونم خواهر؟
-صبر کن ببینم... چه ریلکس! نکنه... مگه دستم بهت نرسه ترنم!
-تو که بفکر آباجایت نیستی، ترنم هم بفکرشه می‌خوای... اصلا ولش کن! ببینم خوبی؟
-سیر تا پیازشو گفت دیگه، نه؟!
-من از همه چیز خبر داشتم!...
-الان مغزم بحد کافی بهم ریختست، واضح حرف بزن!
-همون روز که ذاکر رو دیدی، فرداش به من زنگ زد. خودش رو معرفی کرد و همه چیز رو تعریف کرد البته خیلی خلاصه! بعد هم از من خواست فعلا بهت زنگ نزنم تا آروم بشی. در آخر هم گفت هروقت اتفاقی برای تو افتاد، روش حساب باز کنم. نمی‌دونی چقدر توی خلوت خودم گریه کردم... چشام زیرش گود افتاده، حالم خوش نیست خواهر!
-این یارو به تو نگفت چرا سام رفته؟
-کدوم یارو؟ هان! ذاکر؟ پرسیدم منتها طفره رفت. پسره خیلی مشکوکه! دیروز هم مجبوری بهش اعتماد کردم. اصلا از کجا معلوم همش دروغ نباشه؟ شاید باهم دشمنی دارن! کسی چه می‌دونه فدات شم!
نگاهم خیره روی گل‌های پژمرده ارکیده ماند، لب زدم:
-شاید!

صحبتم با نیاز که تمام شد، دو تا کوسن از روی کاناپه برداشتم و حجم نبود یار در آغوشم، به همین راحتی پر شد! تنها آب دهان از انحنای گلو پایین نمی‌رفت که مشکلی ایجاد نمی‌کرد. در گوش خودم گفتم:
-بغض است... چیزی نیست زلفا!
دیری نگذشت، به خلسه فرو رفتم.






 
 





#زلفـــا | #پارت_سیزدهم
#میم_اصانلو | @biseda313


کاکُل مشکی ام از شدت تلاش‌های بی‌افاقه ام، خیس و چرب شده است. برای هزارمین بار بال و پرم را تکان دادم تا بتوانم پرواز کنم اما تقلایم بی‌فایده است. میان بیشه زارها و درختان سر به فلک کشیده، گم شده‌ام. زیر سایه درخت اَفرا، احساس حقارت می‌کنم اما تسلیم نمی‌شوم، آنقدر سینه ام را به تنه اش کوبیدم بلکه بتوانم بپرم. تنه درخت شکافی ریز دارد که با ضربات من هرلحظه گشادتر شد و زمانی که ضربه آخر را با نوک صورتیم وارد کردم، شکاف درخت به سر حد خودش رسید. ناگاه نوایی میان شکاف درخت به گوشم رسید که نه شبیه صدای انسان بود و نه هیچ جانور دیگری. صدا گفت:
-کاکُل سیاه! امتحان الهی شامل حالت شده. حواست هست؟
خودم را به زمین و زمان کوبیدم و با صدای سوتک مانندم، پاسخ دادم:
-من می‌پرم! هرجور شده!
-میخوای بپری به چی برسی؟ خدا که روی زمین منتظرته... به دور و برت دقیق‌تر نگاه کن!
چشم‌هایم تند تند چرخید و با کلافگی پاسخ دادم:
-من باید بپرم! میخوام برم پیش سام! هیچکس و هیچ‌چیز هم جلودارم نیست... حتی تو! هیس!
-اما پرواز همیشه خوب نیست! مخصوصا اگر آخرش تباهی باشه... نپر... نپر...
کیسه‌های هوادار کوچکم درون سینه مانند بالنی کوچک پر از هوا شدند، ماهیچه‌ی بال‌هایم را بیشتر از قبل به کار گرفتم و میان صدای یکنواختی که می‌گفت نپر، نپر، پریدم. آنقدر اوج گرفتم و غرق پرواز شدم که تعادلم را از دست دادم و بین شاخه های کوچک درخت اَفرا گیر کردم و اندکی بعد به زمین گرم خوردم. دیگر هیچ‌چیز ندیدم جز یک کاکُل خونی!
.
.
با ناباوری نگاهی به دست‌هایم انداختم، سرجایشان بود؛ اثری از بال و پر نبود. پنج انگشتم را باز و بسته کردم و فرق سرم را لمس کردم، هیچ کاکُلی نبود. نفسی که در سینه ام حبس شده بود، تازه رها شد. این دیگر چه‌جور خوابی بود! من در جسم یک پرنده ناشناس حلول کرده بودم. نگاهی به اطرافم انداختم، کوسن ها روی هم افتاده اند و چند شومیز و شلوار روی پارکت جا خوش کرده اند. تمام خوابم را در یک چشم برهم زدن مرور کردم؛ آن صدا گفته بود که خدا روی زمین هست. پس کجاست؟ چرا نمی بینمش... اگر هم باشد، همان خداییست که مرا در باتلاق عشق غرق کرده و سام را بی‌هیچ گناهی از من گرفته. این هم شد خدا؟ در همان حال خوابیده دست هایم را باز کردم و آرام تکانشان دادم. دلم پروازی خواست که مقصدش رسیدن به سام باشد اما لعنت به آسمانی که نیست و صد لعنت به سقفی که هست. دستانم را بالاتر بردم؛ انگشتان کشیده ام در انزوای اتاقی که باریکه نور از پنجره ی آن عبور کرده، شوق پرواز را در من چند برابر کرده است. حجم زلف‌های پخش و پلایم روی زمین نسبتا سرد، کاکُلی‌تر از آن کاکُلی است. عالم خواب و بیداری دست به دست هم داده بود تا پرواز کنم به سمت گوشی همراهم! شماره تلفنش را با دستان لرزان گرفتم، صفر... نه... یک... چه زود می‌رسم به هفت آخر و مشترک لعنتی مورد نظرم خاموش است. شماره منزلشان را بااضطراب گرفتم، یک بار، دو بار بی‌فایده است. یک لحظه به خودم آمدم، من دارم چکار می‌کنم... چنان گوشی همراهم را گوشه دیوار پرتاب کردم که جگرش پخش زمین شد. زانوانم را بغل گرفتم، دستی وسط سرم کشیدم، داغ بود مانند؛ کاکلی خونی!

صدای زنگ تلفن خانه، سکوت خانه را شکست. منشی‌تلفنی روشن شد:
-ما رسیدیم، هنوز چمدان‌ها رو باز نکردیم. طراح خوشگل پدر! یک وقتی هم برای من کنار بگذاری بد نیست. اگر نیایی، دوباره سرزده می‌رسم! نیاز که رفته، تو لااقل خودت رو از من دریغ نکن! قول میدم در خلوت پدر و دختری، هیچکس راه پیدا نکنه... حتی مادمازل! راستی هیچ می‌دونستی شمعدونی‌ها بدون زلفا، دق می کنند؟ بوق بوق بوق

اشک در چشمانم حلقه زد بدون آنکه روی گونه بغلتد. در دلم ضجه زدم: پدر دیر رسیدی، پس از مرگ سهراب!... زلفا که دق کرد، گور پدر شمعدانی‌ها! انگشت‌هایم میان خرمن موهایم فرو رفت و برای چند ثانیه طعم گس نبودِ مام زی، گلویم را سوزاند. حالا ضجه‌های دلم بلندتر شده است: مام زی؟ کجایی که بگویی خواب دیدی، خیر است دخترکم و به ثانیه نرسیده، آغوشت تعبیر خوابم باشد.






 
 




#زلفـــا | #پارت_چهاردهم
#میم_اصانلو | @biseda313


****

هرچقدر خوابیدم و خواب دیدم، کافیست. امروز صفحه تاریخ، چهره‌ای دیگر از زلفا را به خودش خواهد دید؛ کت و شلوار آبی آسمانی که سنگ‌های کریستال اطراف یقه و سر آستینش را احاطه کرده و به آستر شاین مزین شده است را برای اولین بار از کمد لباس درآوردم. همزمان قلتک خاطرات در ذهنم شروع به چرخش کرد؛ شبی که خانم صنعتی، مادر سام با دستان چروک و لاک زده اش، جعبه ای بزرگ حاوی یک دست کت و شلوار رسمی زنانه و کفشی پاشنه بیست سانتی را به دستانم داد و چقدر به تریش قبایم برخورده بود! احساس کردم این زن می‌خواهد مرا عوض کند، حتم داشتم لباس های اسپرت و ساده ام را نمی‌پسندد اما زمانی که مراسم به پایان رسید؛ پیامک سام، تمام معادلات را ریخت‌بهم : "دست های مادر بهانست. تحفه امشب، سلیقه شرلوک هولمز شماست! هر وقت خواستی آسمان را بر تن کنی، آنها را بپوش! نگران نگاه مردم شهر نباش و به دیدارم بیا..."
روبروی آینه کنسول قرار گرفتم، موهایم را به حال خود رها کردم، زیر چشم‌هایم را خط کشیدم تا یادش بیاید بالای این خط‌ها، چقدر مهم بود. برای پروتز طبیعی لب ها از دارچین و روغن نارگیل بهره گرفتم و رژ بنفش زدم. آنگاه نگاه تیره و براقم را درون آینه، نازک کردم؛ می‌خواستم پرواز کنم به جایی‌که سام باشد، چه خدا را خوش بیاید چه نیاید! می‌خواستم توضیحش را بشنوم، مقابل زلفایی که برایش آسمان پوشیده!...
.
.
.
چند ساعت بعد، خودم را کنار یکی از هزاران درختان تکیده چنار یافتم. سطح خیابان به علت برف کوتاه سحرگاهی، لیز بود. یکی دو بار نزدیک بود با آن کفش های پاشنه بیست سانتی، نقش بر زمین شوم اما دستانم که از شدت سرما سوزن سوزن شده را محکم به تنه ی درخت چنار چسباندم. سر و وضعم نامعمول بود و می‌دانستم باید چشم‌های هرزه روزنامه و لواشک فروش‌ها و همچنین نگاه طعنه آمیز چند زن که دست پسر نابالغشان را سفت چسبیده‌اند، به جان بخرم. خب آدم خربزه که می‌خورد، طبیعتا پای لرزش هم می‌نشیند اما کاش می‌توانستم فریاد بزنم که همه‌ی این‌ها سهم چشم‌های سام است. همان طور که ترافیک سنگین حوالی پارک‌وی را نظاره می‌کردم، یاد حرف پدر افتادم. یک‌بار گفته بود؛ آدم‌های نفهم قرار است، نفهمند. بی‌شعورها قرار است، شعور نداشته باشند و احمق‌ها همینطور. این وسط تنها تو هستی که نباید بازیچه دست نفهم‌ها، بیشعورها و احمق‌ها باشی.
به پشت سرم نگاه کردم، نیمی از طولانی‌ترین خیابان خاورمیانه؛ ولیعصر را طی کردم. خیلی دیر شده بود برای بازیچه نبودن و تعویض لباس! ترجیح دادم به توصیه سام عمل کنم. خطوط آخر پیامکش را مقابل چشم آوردم: "نگران نگاه مردم شهر نباش و به دیدارم بیا..." گویا می‌دانست این لباس شهره می‌شود، دل می‌برد و نگاه می‌خرد.
چند متر جلوتر، شرم حضورم آنقدر زیاد شد که طاقت نیاوردم و از نزدیک‌ترین سوپری، تقاضای آژانس کردم.
.
.
.
-کمی جلوتر!... بله! همینجا!
دستی به یقه کتم کشیدم و زمانی که از آراستگی‌ام مطمئن شدم، قدم به خیابان خاطره‌ها گذاشتم. روبروی درب میله‌ای قطوری که باغی به سبک باغ‌های شمال را به نمایش می‌گذاشت، ایستادم. چشمانم سر خورد به بالکن اتاق سام که دو طرف آن ستون‌های منقوشی به طرح طاووس بود و پنجره‌های چوبی که رو به این منظره شگرف باز می‌شد. بی اختیار آهی از حنجره‌ام گذر کرد؛ چقدر رویا روی این بالکن ساخته و با قاصدک‌ها به آسمان فوت شد... او کنار ستون طاووس‌نر می‌ایستاد و من کنار ستون طاووس‌ماده! ذهن فعالش هم خوب بلد بود از اینجور موقعیت‌ ها بهره ببرد، می‌گفت: نگاه کن زلفا! پدرت هم راضی نباشه، باز هم از این ستون تا اون ستون فرجه!

آب دهانم را گوشه تخته‌سنگی بزرگ کنار درب ورودی ریختم، احساس انزجار از کلماتی که روزی دلم غنج می‌رفت برایش، چهره‌ام را به رنگ کبود کرد و بی‌هوا به سمت زنگ درب هجوم بردم.






 
 





#زلفـــا | #پارت_پانزدهم
#میم_اصانلو | @biseda313


از اینکه دقایقی بعد، آن قدِ رعنا مقابل چشم‌هایم ظاهر شود، چهار ستون بدنم لرزید و در همان حال فریاد زدم:
-بیا بیرون ترسو!... ترسو!
فقط صدای نفس زدن‌های خودم را می شنیدم، گویی خانه‌باغ به خواب زمستانی فرو رفته است. مثال زن معتادی که لباس شب حجله اش را پوشیده، کنار باغچه سنگی جلوی درب نشستم؛ همانقدر مست، همانقدر فریبا! دستی روی رژلب بنفشم کشیدم و آن ها را به سمت صورت کشاندم، کفش هایم را به آن طرف دیوار پرتاب کردم و ناگهان شبیه یک گربه وحشی که به جفتش می‌پرد، روی دیوار چنگ انداختم. سعی کردم پاهایم را روی کنده کاری‌های دیوار سنگی ثابت نگه دارم و با تلاش چندباره بالاخره بالای دیوار رسیدم. پاهایم را از آن طرف دیوار آویزان کردم، صدایی که در خوابم بود، در گوشم زنگ خورد: نپر... نپر... و پریدم. بی آنکه خاک‌ها را از روی لباس بتکانم، به طرف ساختمان ویلایی خانه حرکت کردم.

آدم اگر عاشق باشد، بدون آب‌جو هم مست می‌کند؛ من هم از این قاعده مستثنی نبودم. چشم‌هایم روی پنجره اتاق سام، دو دو زد و یک لنگه کفشم را بدون هیچ فکری، سمتش پرتاب کردم اما تیرم به سنگ خورد. صدایم برای بار دوم، جیغ شد:
-بیا بیرون لعنتی! کدوم جهنم دره‌ای هستی؟ بیا بیرون!
-اوی دخترجون! معرکه برداشتی؟ بیا بیرون ببینم. این خونه رو صاحبش به من سپرده! گفته بودن ممکن دختری حدود بیست و هفت هشت ساله سراغشون رو بگیره اما نگفته بودن خل وضعی! بیا بیرون تا به پلیس زنگ نزدم!

باعجله رویم را برگردانم، زنی میانسال که دستمال گردن خالدار، غبغبش را پوشانده بود و مرا یاد خاله ریزه می‌انداخت، دقیقا پشت سرم قرار داشت. تنها تفاوت فاحش او با خاله ریزه، ابروهای سفیده و اخمالویش بود. در همان نگاه اول متوجه شدم که نباید با او دهن به دهن شوم، مظلوم‌نمایی بهترین سیاست بود. جای رژلب را از گونه‌ام پاک کردم.

-سلام حاج خانوم!
-بیا برو بیرون دختر جون! حاج خانوم هم خودتی! من تاحالا مکه نرفتم. با زبون‌خوش برو بیرون... می‌خوام در رو قفل کنم!
-چشم!
یک لنگه کفشم که روی گلی کمر خمیده، افتاده بود را برداشتم و پشت سرش راه افتادم.
-خانوم جون! شما همسایه‌شون هستید؟
-بر فرض باشم! داشت یادم می‌رفت! بگیر اینو... حالام به سلامت! دفعه بعد النگ شلنگه بلند کردی، نکردی! خونه ننت نیس!

برگه‌ای که از جیب ژاکتش درآورد، روی هوا قاپیدم و با دهانی باز، نامه سربسته‌اش را گشودم. یک شماره تلفن روی آن نوشته بود و در خط بعدی تنها یک جمله با دست خط پیچیده سام خودنمایی می‌کرد:
-می‌سپارمت به خدا و بعد به او!

خاله ریزه بداخلاق نگاهی از سر تأسف به چهره‌ی گنگم انداخت و به سمت ساختمان مجاور رفت. چشم از پیرزن برداشتم و سریع محتویات کیفم را درون باغچه سنگی خالی کردم، باز گوشی مبایلم معلوم نیست کدام سوراخ سمبه‌ای افتاده است. آخ! لعنت به حواس پرت! دیشب با دستان خودم، تبدیل به جگر زلیخا شده بود.
.
.
.
به سلول تنهاییم برگشت، لاشه موبایل هنوز کنار دیوار افتاده است. کتم را درآوردم و روی شانه‌هایم انداختم، لحظه‌ای چشم‌هایم را بستم و به خودم آمادگی دادم که آن طرف خط هرکسی باشد، سام نیست. گوشی بی‌سیم را گرفتم تا ببینم سام حاضر شده من را به چه کسی بسپارد. مغز سرم یخ زده و هیچ حدس مشخصی ندارم. گوشی بعد از نیم بوق اول، برداشته شد.

-زودتر از این‌ها منتظرت بودم!
لحن خودمانی‌اش آشناست اما خون‌رسانی به مغزم قطع شده بود. با تردید پرسیدم:
-شما؟
خندید! آنقدر بلند که من را دچار وحشت کرد. میان خنده‌هایش، خنده‌های هیستریک من هم بالا گرفت. انگار دو دیوانه درحال مکالمه بودند. با شروع خنده‌های من، صدایش قطع شد. او هرکسی که بود، جنس خنده‌هایم را خوب می‌شناخت که این خنده‌ها یعنی طوفان در راه است و بهتر است تا دیر نشده، مهر سکوت بر لب بزند.
در حالی که سکوتی محتاط، آن طرف سیم‌ها را فرا گرفته بود، آرام و شمرده گفتم:
-گف! تم! شما!
-بسیار خب! نیاز نیست من رو بشناسی، چون می‌شناسی. البته وقتی شناختی هم فرق نکرد، مثل روزی که نشناختی! چقدر مقدمه چیدم! من ذاکر سهروردی هستم اما... اون کسی که احتمالا باید خوب بشناسید و برای شما فرق میکنه؛ من نیستم. بانو آناست!... سام برای ملاقات با بانو آنا به آلمان رفته! دیروز عصر! نمی‌خواست زودتر از این‌ها خبردار بشید... البته حق داشت! شما واقعا ترسناکی بانو!

مردمک چشم‌هایم میان آسمان و زمین چرخید. آنا؟ سام که می‌گفت از تمام آلمانی‌ها و نازی‌ها نفرت دارد نه بخاطر جنگ و هیتلر خون‌خوار، بلکه بخاطر زنی به نام آنا! زنی مو‌ حنایی و مطلقه که در طول دوران کالج، عاشق و بعد با جفای پی در پی تیمارش کرده بود. افسردگی حادی که با قرص و‌ دوا هم درمان نمی شد تا اینکه من را دید و شفا گرفت.






 
 





#زلفـــا | #پارت_شانزدهم
#میم_اصانلو | @biseda313


نگاهـم به آکواریـوم افتاد؛ زنی با چشـم های سـرخ و مویـرگ های متورم در شیشه اش نقش بسته بود. زنی با کُت آبی افتاده روی شـانه، چشـم های تشنه به خون و جیـغ های بنفش بر لب های بسته! زن دوست داشت فریاد بزند: ذاکر سهـروردی، تو یک دروغگوی بیشرف هستی! اما بنظر لال بود درست مثل من. بغضی که آرواره‌هایم را بیچـاره کرده است را قـورت دادم. بعد از یک لال مانی کوتاه، لبهایم بی اِذن من، به حرکت درآمدند:

-دوستش داره؟
صدای ذاکر از پشت گوشی، با تاخیر آمد:
-من از جزئیات رابطه بی خبرم. انگار بانو آنا اظهار پشیمونی کرده. مدارک کمـپ ترک اعتیـادش رو هم برای سام فرستاده.
لحظـه ای مکث کرد و ادامه داد:
-شما از علاقه قبلی سام به آنا باخـبر بودید، همینطوره؟

نگاهم به درون آکواریوم نفوذ کرد. میان آب کثـیف و کم عمـقش، به دنبال مارماهی پیر گشتم. مارماهی انگار اَجَـلش را مقابل چشم می دید که انقدر بـی‌تابانه، میان سنگ‌ها به چپ و راست حرکت می کرد. به سمت آکواریوم رفتم و دستم را روی سطحش کشیدم. مارماهی درحال گریز بود.

-در حد یک احسـاس تموم شده! طی دوسالی که سام با من بود، از یکجا به بعد، دیگه حتی اسم آنا رو حـق نداشتم به زبـون بیارم! می‌گفت آنا مثل زهر می‌مونه... می‌گفت تو هم تلخی اما یک تلخ بی پایان! مثل قهوه‌ای که همیشه ارزش خـوردن رو داره، چه بدون شیر، چه بدون شکر! می‌گفت تو قهـوه ای زلفا! این‌ها را به من می‌گفت بعد... ببینید!

یکباره دهانم قفل کرد؛ چقدر سخت است توضیح احساسات سامی که دیگر خودم نیز قادر به درکـش نیستم. وقتی به این فکر می کنم که اوایل چقـدر انرژی گذاشتم تا به او بفهمانم زنان غربتی، فرهنگشان با ما فرق دارد یا اعتیاد آنا، هزار و یک دردسر دارد و بعدها او دیگر حتی آنا را نمی‌شناخت. خاطرم هست گاهی می‌ترسیدم که نکند حنـای این زنیکه پیر پاتال و معتاد هنوز هم برای سام رنگی داشته باشد اما او بسیار جدی تقاضا می‌کرد که خواهشاََ ادامه ندهم.

دست هایم همچنان در حال تعقیب مارماهیست، به خود آمدم.

-ببینید! این امکان نداره. شما متوجه نیستید آقا! من حرف های سام رو، شب‌ها مثل ملحفه‌ای به تن کشیدم و روزها زندگی کردم! آنا برای سام وجود نداره! بعد... چطور انتظار دارید...
میان حرفم پرید
-دنیا همینه! آدم‌ها گاهی جـام زهـر عشق رو سر می‌کشن! آدم‌ها گاهی قهـوه میل ندارن! باید بپذیریم که آدم‌ها عوض میشن...

نه تنها صدای سردش، که تک تک کلماتش بویی از عاطفه نبرده‌اند. انتظار دارد با این فلسفه احمقانه، من هم مثل خودش، ادای یک عاشـق روشنفکر را دربیاورم، برایش چند جمله از دکـارت و فروید بگویم و آه بکشم. بالاخره مارماهی را میان مشتم گیر انداختم. درحالی که او برای زندگی دوباره، دست و پا می‌زد، با تمام وجود فشارش دادم. شراره‌های خشم میان کلماتم ریشه دواند، داد زدم:
-شِرُّ ورهای کتابی رو تحویل من ندین! سام می‌تونست عوض بشه! می‌تونست رکابی مردونه بپوشه درحالی که موهای عرق کرده و فرفری سینه اش بیرون ریخته! می‌تونست یک روز صبح از خواب پا بشه و بگه این زلف ها چیه که کل زندگیمون رو گرفته، روی بالشت، روی سنگ توالت! اما... اون چیکار کرد؟ میون این همه عوض شدن ها، عوضی شد! عوضی!

یک آن احساس کردم، فقط چند ثانیه فرصت دارم تا مارماهی بخت برگشته را به حال خود رها کنم و راه بروم، وگرنه سکته‌مغزی حتمیست. گوشی را قطع و کُتم را گوشه سرامیک آشپزخانه، حوالی سطل آشغال پرتاب کردم. آن‌وقت درست شبیه به بازنده‌ای در دوی ماراتون، شروع به دویدن دور خانه کردم.







 
 





#زلفـــا | #پارت_هفدهم
#میم_اصانلو | @biseda313


اجزای‌خانه دور سرم می‌رقصند. سرگیجه‌ام با رفتن برق‌ها، تکمیل شد و چنان به طرف سینک‌ظرف‌ شویی دویدم و عق زدم که انگار مثنوی صد من یک غازِ خاطرات را برای همیشه بالا آورده‌ام. لحظه‌ای مچ دستانم لرزید، تعادلم برهم خورد و میان تهوعی‌داغ که روی سرامیک ریخته شد، به زمین گرم افتادم. میان کثافت آرام گرفتم! کمی دردم آمد، دردم نیامد؛ چه اهمیتی داشت! تمام شد. گوشم زنگ خورد، صدای ناله گربه‌های روی شیروانی و تالاپ و تلوپ ضربه‌های آخر مارماهی به سطح آب، قطع نمی شد؛ چه اهمیتی داشت! تمام شد. خدا نکند، مردی عوضی بشود! خدا نکند، مردی عوضی بشود! که اگر عوضی بشود... همان خدا نکند! که اگر بشود... که اگر بشود... چه اهمیتی داشت. تمام شد! چشم‌هایم پلک زدن را فراموش کرده اند. ماتِ مات. صدای پدر آمد و پلکم پرید
-جشن فارغ التحصیلی شما همین فرداست، دخترک دیوانه! دیگه نمیذارم به عهده خودت که امروز و فردا کنی! دعوت مهمون‌ها رو مادمازل داوطلبانه انجام داده، باورت میشه؟ ضمنا بار سوم اگر ببینم بجای تو، این منشی تلفنی پر ادا برای پدرت عشوه ریخت، تیکه بزرگت گوشته! پس غیرتت کجا رفته دختر؟ آ راستی... گلبهی بپوش! بوق بوق بوق

***

طیف آبی، گلبهی و کرم همان رنگین کمان مورد علاقه پدر را پوشیدم. کنار پنجره اتاق قدیمی مام‌زی، انتظار هیچ را می‌کشیدم. پشت پنجره، دنیا یخ زده است. منتها بهار نزدیک بود و درختانی که زیر صفر درجه سانتی گراد قد کشیده اند، قرار بود به‌زودی شکوفه باران شوند، هرچند برایم فرقی نداشت.
صدای همهمه مهمان ها شبیه به جیغ گرامافون، گوش خراش شده است. لحن پرنفوذ عمو بهادر را شنیدم که همیشه زودتر از خودش به استقبالم می‌آمد، غزل سعدی و رباعیات خیام می‌خواند و به این شیوه حسادت دختران فامیل را علیهم بسیج می‌کرد. امشب اما خبری از خیام و سعدی‌خوانی نبود؛ برایم غزلی پر درد از خواجه حافظ شیرازی خواند و مقتدرانه گفت:
-آماده‌ای الهه‌ی زیبایی‌ها؟

سیبیل‌های چخماغیش را تاباند و دستی به کمر زد تا احساس کنم ملکه انگلستان هستم و دستم را دور بازویش حلقه کنم. حرکات جنتلمنش در این سن و سال، لبخندی کمرنگ را روی لبهایم نشاند و پاسخش را فالفور دادم:
-با کمال میل، بهادر خان!

از پله‌ها که پایین می‌آمدیم، بهشتی طلایی را زیر پایم می‌دیدم که فرش‌های نفیس و دست بافت آن با صدها میز گرد پذیرایی آراسته و پرده‌های طویل سرتاسری با کلاهک‌های فارغ التحصیلی مزیّن شده بود. تپش قلبم را زیر نوارهای آبی حاشیه جناغ سینه‌ام حس کردم اما دلیلش را نفهمیدم. آخر یک مشت زن که آمده بودند عیار طلا و جواهراتشان را به رخ بکشند و مردانی که جز بالا پایین رفتن نرخ ارز و دلار هیچ دانش دیگری نداشتند، آنقدرها هم نباید اضطراب‌آور باشد. دستم را روی نواحی قلبم کشیدم و نگاهم به پدر و مادمازل افتاد که انتظارم را می‌کشیدند. پدر روی صندلی سلطنتی‌اش تکیه داده بود و مادمازل عصای طلایی پدر را با افتخار نگه داشته. عمو بهادر روی پله یکی مانده به آخر ایستاد، کمی از من فاصله گرفت و با صدای رسایش، توجه همگان را جالب کرد:
-این هم از زلفا! لطفا دستی درخور دختر شایستمون بزنید...

دخترهای فامیل دو انگشتی دست زدند، پسرها به پایکوبی علاقه بیشتری نشان دادند و ساعت آونگ دار بزرگ هم در مرکز سالن، بنحوی دیگر مرا تشویق کرد. عمو بهادر دستم را رها کرد و از آنجا به بعد، در گوشه‌ای از سالن با شعرهای زیرلب بدرقه‌ام کرد. به سمت پدر رفتم اما مادمازل مانند ماهی که لباس پولکداری پوشیده و موهایش را فرحی بسته، سبقت گرفت و دم‌گوشم خواند:
-زلفا جون؟ خیلی زیبا شدی عزیزم... مهمون‌های دست اول، آن بالا نشستن. بیا بریم!
دستش را آرام پس زدم و با لبخندی‌ تصنعی، درخواستش را رد کردم:
-حتما! اما دست‌بوسی پدر اولویت داره، توران جان!
دیدم که لب‌هایش را گازی کوچک گرفت اما به طرف بچه‌ها حرکت کرد و ظرف شکلات‌های فندوقی را به سمتشان گرفت.

همان‌طور که از دور به نشانه احترام برای دوست و آشنا سر تکان می‌دادم و به سمت پدر حرکت می‌کردم، تپش قلب امانم را بریده بود. پدر قبلا برایم از تلپاتی خودش با مامی‌زی گفته بود. می‌گفت آن طرف سنگ‌قبر سرد، مام‌زی هنوز هم نگران قرص‌های اوست، برای همین؛ سر مزار مام‌زی مدام تکرار می‌کند: نگران نباش زن! نگران نباش زن! حالا نمی‌دانم، این انرژی تلپاتی از کجای سالن چند صدمتری خانه پدر ساطع می‌شود که قلبم را اینچنین متلاطم کرده است.







 
 





#زلفـــا | #پارت_هجدهم
#میم_اصانلو | @biseda313


به دنبال صاحب تلپاتی می‌گردم؛ چشم‌هایم می‌دود به سمت شمالی غربی سالن که پسران فامیل به عرق‌خوری و سانت زدن دامن خانم‌ها سخت مشغولند؛ یک مشت مرد بی‌تلپاتی! در مرکز سالن مادمازل و زن‌های فامیل دور میزهای گرد ایستاده‌اند. مخلوطی از عطر چند زن، فضا را گرم کرده. وقت برای دیدن دیگر نقاط سالن کم است، به پدر رسیدم و برای دست‌بوسی، خم شدم. پدر، دست‌های فرتوتش را درون موج موهای بیرون زده از شالم، حلقه کرد و سرم را بالا آورد.

-بهم قول بده برای دکتری بخونی، من هم قول میدم یک تهران رو مهمانی بدم!
-معامله خوبیه! منتها اجازه بدین عرق کیک فوندانتم خشک بشه تا برسیم به... پدر؟ بابت همه چیز ممنونم!

لبخند پدر، اجازه مرخصی را می دهد تا به سمت دیگر میزها برای خوش‌آمد گویی بروم. از زخم زبان عمه مری و دخترهایش که محو گرفتن سلفی و عشوه‌های خرکی بودند

-آخ زلفا! آخ زلفای عمه! چشم حسود کور، چقدر زیبا! چه قدی! چه زلفی! حیف تو که عمرت رو تلف کردی به پای اون پسر بی ارزش! از اول هم به دلم نبود... اصلا این حرفها چیه! الان وقتش نیست. مبارکت باشه عمه جان!

تا سوال و جواب‌های بی سروته پیرزن‌های فامیل؛ همه را بی‌جواب گذاشتم و دوباره به خانه اول برگشتم؛ نزدیک‌ترین صندلی حوالی عمو بهادر! تنها جایی که می شد یک نفس راحت کشید. به گوشه و کنار سالن با دقت نگاه می‌کردم تا آن شخص مجهول‌ الهویت را پیدا کنم که مادمازل با کیف دستی نقره‌ای کوچکش، به پهلویم زد.

-اینجا نیستی عزیزم! توی آسمونا سیر می‌کنی؟ یه امشب رو با ما باش! خوب گوش بده... مهمون اختصاصی داریم! دوست‌های پدرت، افراد سرشناسی هستن! از بازاری‌های معروف. هرچه سریع تر برو که منتظرتن...
به انحنای شمال شرقی سالن پذیرایی اشاره کرد و ادامه داد:
-آن طرف نشستن. اصلا می‌خوای باهم بریم؟
-بسیار خب! نیازی نیست، شما کنار مهمون‌ها باشین... بهرحال شما خانوم این خونه هستید!

طعنه بی‌دلیلم را نشنیده گرفت و بوسه‌ای با دست حواله‌ام کرد. به سمت سالن پذیرایی کوچک حرکت کردم و همزمان رقص نورِ زرد رنگی روی قدم‌هایم تنظیم شد. حالا بهشت‌الشداد زیر پایم است و رویایی به خاک نشسته در سرم! همه اش به یک طرف... احساسی در من می‌گوید؛ «هشدار! به صاحب تلپاتی نزدیک شده‌ای!»

انحنای سالن را رد کردم و چشمانم به جمال چند پیرمرد کراوات زن و پیرزن‌های کت و دامن پوش روشن شد. برای به‌جا آوردن رسم ادب، گوشه دامنم را بالا گرفتم و تعظیمی کوچک کردم. با دیدن آن‌ها مطمئن شدم که قضیه تلپاتی، همه اش خیالات بود. پیرمردی که کنار دست پدر نشسته، سرتا پایم را برانداز کرد و بعد اطلاعاتش را به رخ کشید:

-طرحی‌های شما بی نظیره سرکار خانوم! البته برای پرداختن به چهره یک زن، انواع تکنیک یا ابزار کافی نیست. حالا می‌خواد کنته و زغال باشه یا پاستیل‌های رنگی! زن رو باید رئال کشید! واقعی! البته جسارت نشه... طراحی‌های شما هم همینه مطمئنا!
-اطلاعات خوبی دارید آقا! بله! سیاه قلم، هایپر رئال، مورد علاقه منه!
نفر سومی از پشت سر، وارد بحثمان شد
-با این حساب چرا نمایشگاه نمیذارید؟ باید هنرتون رو به دل مردم ببرید تا نقاشی به واقعیت بپیونده! موافقید بانو؟

دستانم را روی میز فشار دادم. یک حس درونی به من می‌گوید، صاحب تلپاتی درست پشت سرم قرار دارد. صدایش را می‌شناسم و این بار علاوه بر صدا، آدمش را هم! چشمان برافروخته ام به دنبال مادمازل گشت، حتم دارم دعوت از ذاکر، کار اوست. نگاهم را روی زمین دوختم و با گفتن:«عذر من رو بپذیرین!» از کنار شانه های ذاکر سریعاََ عبور کردم. بالافاصله به سمت اتاق مام‌زی رفتم و با ابرو اشاره‌ای به مادمازل رفتم که دنبالم بیاید. روی قالی اتاق ایستادم و دست به سینه، منتظر توضیحش شدم اما او هاج و واج نگاهم کرد

-چیزی شده دخترم؟
-من دخترت نیستم! کی گفته اون پسره رو دعوت کنی؟ میخوای آزارم بدی؟ بدون موفق شدی!
برایش دست زدم.
-براوو! براوو! سوپرایزت بی نظیر بود مادمازل! وسط جشن فارغ التحصیلی من، کسی رو بیاری که بدترین خبر عمرمو داد! براوو! براوو!
برعکس همیشه، در مقابل عصبانیت من، کوتاه نیامد. چهره‌ اش به رنگ گوجه پلاسیده شد.
-پدرش همکار پدرته! منو پدرت هم نمی‌دونستیم محض اطلاع! امشب خودش رو معرفی کرد، هر دوی ما جا خورده بودیم اما دیگه مهمون این خونه شده بودن! همش یقه منو نگیر زلفا... من فقط زن باباتم نه...
جمله اش را نیمه‌کاره گذاشت و با بغضی که چنگ به گلویش انداخته بود، از اتاق خارج شد.






 
 





#زلفـــا | #پارت_نوزدهم
#میم_اصانلو | @biseda313


درخت‌های تکیده نارنج و ریسه هایی آویخته روی شاخه هایش که مدام چشمک می‌زدند، ناخواسته مرا به سمت نرده های فرفورژه تراس کشاند. چشم‌هایم اطراف ماه می‌پلکید؛ دنبال خدا می گشتم. باید از او می پرسیدم چرا می خواهد ذاکر را همچون نمک روی زخم کند؟ چرا می خواهد عجل معلقش کند مابین لحظات زندگی ام؟ حکمتش چیست؟

صدای سنتور فرزام، پسرِ عمو بهادر می آید و همه، زلفا را به ساز او فروخته اند. صدای جیرجیرک از بیرون و رقص تارهای سنتور از درون، دست به دست هم دادند تا آهی از عمق گلویم عبور کند. چشم‌هایم در جستجوی خدای خویش، به سنگ فرش تیره آسمان رسید و اندکی بعد پهنای گسترده زمین! توفیری نداشت. گویا خدا به مهمانی از ما بهتران رفته. کمرم را برای آخرین بار، کش و قوس دادم، خواستم به عقب برگردم که نقطه‌ای سبز رنگ کنار گلدان های رنگارنگ مادمازل توجهم را جلب کرد. یک موجود سبز رنگ عجیب! سرم را تا جایی که توانستم خم کردم تا بهتر ببینم. سایه یک مرد زیر نور مهتاب را دیدم! لحظه‌ای فکر عجیبی به سرم زد: شاید خدا باشد! و به ثانیه نرسید، از سرم پرید. لابد ذاکر هست اما نه... زمانی که از کنار ذاکر عبور می کردم، پیراهن زغالی و براقش در نظرم باقی ماند. پس او کیست؟ این وقت شب، آنجا چه کار می کند؟ کنجکاوی امانم نداد. پله ها را دو تا یکی طی کردم و در جواب پدر که اشاره می‌رفت، کنارش آرام بگیرم، علامت یک را با خواهش چشم هایم نشان دادم؛ یک دقیقه صبر پدر!

درب شیشه‌ای که باز شد، باد به سمت شال ابریشمی ام حمله ور شد.به سمت گلدان های رنگی پشت درخت های نارنج حرکت کردم درحالی که دندان هایم بهم می‌خورد. هر چه جلوتر می رفتم، روشنایی میان درختان غول پیکر بیشتر گم می‌شد. قدم هایم بی اراده کندتر شد، آب دهانم را قورت دادم. حالا تنها دو درخت بهم چسبیده مانده بود تا کشف آن موجود سبز رنگ اما لحنی پیمبر گونه در دل شب، میخکوبم کرد: وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا أَلَا تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَّحِیمٌ...

احساس کردم پرزهای دستم سیخ شده اند. شاخه های درختان خم شده بودند و با وزش باد به سمت صاحب صدا، سجده می‌کردند. خواستم قدم بعدی را به هر زحمتی که شده بردارم اما صدای سرفه‌های شدید، باعث شد یک قدم به عقب بروم و وحشت زده بپرسم:
-کی هستی؟ پرسیدم کی هستی؟
شکستن خار و خاشاک میان علف‌های هرز، صدای قدم هایش را نوید می‌داد. از میان درختان بهم چسبیده، بیرون آمد و در مقابل چشم‌های منتظر و وحشت‌زده‌ام قرار گرفت. مردی با ریش‌های بور و موهای لخت که از کناره، گردنش را پوشانده بود و از مقابل، تقریبا چشم‌هایش. در نگاه اول شبیه به کور مادرزاد می‌مانست. شلوار پارچه‌ای نسبتا بلندی پوشیده بود که روی زمین برخورد می‌کرد و اورکت بِرِزنتش، اثبات می‌کرد همان موجود سبزرنگ است. می‌خواستم سوالم را تکرار کنم اما دست‌های رعشه دارش که بنظر خدادای بود را به نشانه‌ی تسلیم بالا آورد و گفت:
-یک نقاش فقیر که گوشه‌ای نشسته و برای خودش قرآن می‌خونه، یحتمل دیوانه هست اما ترسناک، نه!
دست لرزانش را نوک زبان برد و چشم بسته غیب گفت:
-شما باید خانم خسروشاهی باشید، درسته؟ جسارتا زلفا خسروشاهی؟
-بله! شما از مهمان‌های پدر هستید؟ ببخشید، من دوستانشون رو چندان نمیشناسم. پس چرا اینجا نشستین؟
-هرکسی توی این دنیا، توی جایگاه خودش قرار می‌گیره! جای منم در این مجلس، دقیقا همینجاست. اگر بیام تو، اونوقت می‌ترسم یروزی، یکی که برام خیلی عزیزه بهم بگه پس چرا اونجا نشستی؟ بگذریم! و سلام از نام‌های خداست... سلام! من زاهد سهروردی هستم!






 
 





#زلفـــا | #پارت_بیستم
#میم_اصانلو | @biseda313


هزاران سهـروردی داریم در این دنیاے بزرگ که اتفاقاََ هیچ دَخلی بهم ندارند! نگران چی هستی زلفا؟ تشابه فامیلی او با ذاکر، کاملا تصادفیست. خودم را دلداری می‌‌‌ دادم، غافل از آنکه دهانم نیمه‌باز مانده بود... بار دیگر چهره‌اش را دقیق‌تر نگاه کردم. نمی‌دانم تبار اروپایی موهایش را باور کنم یا محاسن خمینی گونه‌اش! ترکیب دَک و پوزش، پاردکسیکال است. پاچه‌های بلند شلوارش اما گواه می داد که حزب‌الهی بودنش، بدجور می‌چربد. می‌خواستم نتیجه گیری آخر را بکنم که این آدم بدون شک هیچ ربطی به ذاکر ندارد اما حیف که حرفهای او، نُطقم را کور کرد.

-برادر ذاکر سهروردی! وقتی ذاکر اسم و فامیلی شما رو برد، باورم نمی شد آب در کوزهُ ما گرد جهان می‌گشتیم! شرم می‌کنم، خانم... من اسم هیچ خانمی رو بدون پیشوندِ خانم به زبون نمیارم اما وقتی نام شما رو برد...

آرامش درونی اش را آنقدر به جان الفاظش تزریق می‌کرد که نیت پاکش به من هم القا شد.
-بی اراده اسمتون رو با تعجب داد زدم! راستش بنده طراحی‌های شما رو در اینستاگرام دنبال می‌کنم... خیلی سالِ تقریبا!

لحظه‌ای نگرانی میان ابروهایش به شکل چینی بزرگ نمودار شد.
-شما به چشم زخم اعتقاد دارید؟ کامنت‌ها رو که می‌بینم، می‌ترسم چشم زخم اثر بذاره... شاید خنده دار باشه از نظرتون اما من شب‌ها برای آثارتون چهار قُل می خونم! خب قرآن تنها صلاحمه!

لبخند موقرش جزء جدا نشدنی از چهره‌اش بود و من همچنان لالم. منگم. لعنت به موهای بورش که خیمه شده روی چشم‌ها، از چهره‌‌ ی مضطربم کاملا بی‌خبر است.
-من فقط برای یک گفتمان هنری، مصدع اوقات شدم! امشب وقتی حرکت می‌کردیم، با خودم گفتم باید توی حیاط بشینی‌ها! سرما، باد یا شاید هم بوران رو به جون میخری؟ خریدم.

دستپاچگی‌ام را نمی‌توانم مخفی کنم. مستاصل به عقب برگشتم و دوباره حیران نگاهش کردم. می خواستم کلمات در ذهنم نظم بگیرد، اما نسبت فامیلی نزدیک او با ذاکر، گیجم کرده بود. فرار را بر قرار ترجیح دادم.
-راستش باید برم! مهمونا منتظرن. مهمانی که تمام شد، تشریف بیارین داخل، درخدمتتون هستیم. با کمال میل!

منتظر اجازه‌اش نشدم و از معرکه گریختم. به ساختمان که نزدیک شدم، سایه بابا لنگ دراز را کنار پنجره دیدم که گیلاس به دست، خیره نگاهم کرد و لحظه‌ای بعد گیلاس را سر کشید، گره کراوات جیگری‌اش را شُل کرد و بلافاصله از پنجره فاصله گرفت. احساس کردم ارث پدرش را می‌خواهد. اصلا هرچقدر برادرش، قاری قرآن هست، ذاکر آیه یأس است! هرچند رفتارهای عجیبش، دیگر عادی شده بود. بی‌محلش کردم و وارد سالن شدم.

مراسم دیرتر از آنچه که فکرش را می‌کردم، تمام شد. عقربه کوچک، یک بامداد را نشان می‌داد و تازه چهره‌ی آن موجود سبز رنگ خاطرم آمد. هرچقدر که برای ذاکر ارزش قائل نبودم، برادرش اما با آن وقار ذاتی اش، من را مجاب به احترام می کرد. نمی‌خواستم چشمانش معذب باشد پس به اتاق رفتم و لباسم را سریعا تعویض کردم. با دستمال آرایش مرطوب، آرایشم را ملایم کردم. آن‌وقت به سمت میز ذاکر حرکت کردم. از همان فاصله، متوجه شدم که آقا حیدر را با انگشت اشاره صدا می زند و می خواهد سفارش یک پیک دیگر بدهد که با اشاره چشم‌های من، آقا حیدر به سمت میز دیگری رفت. اخمی به چهره نشاندم.
-بهتره زیاده روی نکنید! برادرتون رو بگین بیاد داخل. تقریبا نود درصد مهمون‌ها رفتن.می تونیم هرجا که خواستن، صحبت کنیم. البته الان دیر وقته اما قول دادم!

نگاهی با تعجب به چهره متحول شده ام انداخت، دستی به زوایای گردنش که به رنگ قرمز کبود شده بود، کشید و بدون آن‌که حرف بزند، به سمت حیاط رفت. به طرف میزی کوچک و دو نفره کنار شومینه راه افتادم. به حاج حیدر گفتم، همه بساطش را جمع کند و تنها دو فنجان چای داغ به همراه برشی از کیک برایمان بیاورد. حالا خانواده سهروردی تنها مهمان‌های باقی مانده بودند. مادمازل، پدرها را به سمت میز بیلیارد هدایت کرد و با همان ترفندهای زنانه معروفش، تقاضا کرد فرصتی برای جوان ترها و مذاکره‌های کاریشان ایجاد کنند. نفهمیدم، توران سنگ مرا به سینه می‌زد یا همه‌اش بخشی از سیاست کثیف نقش نامادری‌اش بود.

دقایقی بعد ذاکر به همراه برادرش پا به سالن گذاشتند. نمی‌دانستم چگونه خونسرد و بی‌تفاوت به این میزان اختلاف ظاهریشان باشم. شانه‌های بلند ذاکر، در امتداد شانه‌های خمیده زاهد قرار داشت. یکی برند پوشیده و یکی لباس‌هایش اندوخته دهه‌ی پنجاه است. لحظه‌ای ذاکر، بطرز محسوسی تغییر جهت داد، گویا تازه دوزاریش افتاده بود که این میز، تنها دو صندلی دارد. در گوش زاهد، چیزی گفت و روی صندلی چوبی مشرف به ما نشست. چهره منجمد شده زاهد، مقابلم قرار گرفت. چشم‌های آبی و زلالش را رویت کردم، از ذهنم گذشت؛ حق داشتی پنهانشان کنی.
-بفرمایید بنشینید! اینجا لطفا... زود گرم می‌افتید. امیدوارم سرما نخورده باشید.






 
 





#زلفـــا | #پارت_بیست_و_یکم
#میم_اصانلو | @biseda313


چشم‌هایش، خاکستر آتش را رصد می‌کرد. شاید هم زنجیرهای متصل به تنه شومینه یا زغال‌های گداخته شده. چه می‌دانم... انگار تنها چیزی که از دیدنش اکراه‌ داشت؛ تصویر چهره من بود که برایش به مؤمنانه ترین حالت ممکن محجبه شده بود.
-ممنونم از مهمان نوازیتون خانم! احتمالا خیلی خسته‌این... اما بهتر! هنرمند هر چه خسته‌تر باشه، به طبیعت بی‌جان، بیشتر جان می‌بخشه! چیزی شبیه به معجزه! البته من قصد خسته کردن شما رو ندارم. چون چیزی که من از شما می‌خوام، حَی هست! زنده!
ادبیاتش برایم تازگی دارد. لب هایم را با بزاق دهان، تر کردم.
-از اون آدم های اهل معنا و مفهوم هستید، نه؟ لطفا واضح‌تر حرف بزنید! خیال کنین با یک طراح بیشعور طرف هستید!
جمله آخرم مصادف شد با برق چشمان نجیبش که لحظه‌ای به سمت کفش‌هایم منحرف شد و به ثانیه نرسید، از ادامه انصراف داد.
-نفرمایید!

گردن کوچکش را به سمت میز متمایل کرد، چشم هایش را بست. دیدم که لبخندش به خشکی گرایید و دستان لرزانش مشت شد. حالت خلسه گونه چهره اش، کوبش ضربان قلبم را دو چندان کرد و خانه با چراغ های کوچک آبی، دقایق آخرشب را هولناک‌تر کرد. زمان متوقف شده بود و عمر سکوت میانمان طولانی، که لب زد:
-واضح تر از اینکه من می خوام به کمک شما، خدا رو بِکِشم؟
جدیتی که در چهره منقلبش نقش بسته بود به همراه تعریق روی پیشانی، تمام بدنم را مور مور کرد و ناگهان خنده هیستریکم بلند شد. میان پرده چشمانم که از شدت خنده، اشک آلود شده بود، ذاکر را دیدم که گوش‌های سرخش تکان می‌خورد، حواسش به من نبود. چشم هایش روی زاهد که پشت به او نشسته بود، سگ دو می‌زد. خاطره ترمینال تهران-قم از ذهنم گذشت؛ چقدر رگه‌های تعصب در این مرد بیداد می‌کند. یک روز راننده‌ای را در بَرِّ بیابان، مظلوم گیر می‌آورد و یک شب برادرش را به قصد کشت، نظاره می‌کند. میان خنده هایم، چند کلمه‌ای را دست و پا شکسته به زبان آوردم
-تا الان صبر کردین که... اینو بگین؟! بذله... بذله گوییتون قابل ستایشه! شوخی... شوخی خوبی بود!

قهقهه‌هایم تمامی نداشت. انتظار داشتم چشم هایش باز شود و بالاخره بارِ گناهِ دیدن یک زن غریبه که مستانه می‌خندد را به دوش بکشد اما چشم‌های بسته او، فشرده‌تر شد. حالا می توانستم خطوط باریک گوشه چشم ها و رد پیشانیش را که به اقتضای سن و سالش بود، واضح ببینم. بالای سی و پنج سال را راحت داشت. بطرز غافلگیرکننده ای نفسش را به سمت سینه کشید
-وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ لَیقُولُنَّ إِنَّما کنَّا نَخُوضُ وَ نَلْعَبُ قُلْ أَ بِاللَّهِ وَ آیاتِهِ وَ رَسُولِهِ کنْتُمْ تَسْتَهْزِؤُنَ!
خنده هایم از گوشه لب ها فرو ریخت. کیش و مات شدن محض را تجربه می‌کردم. چهره اش آرام آرام به حالت اولیه اش برگشت و انقباض دست‌های مچاله شده‌اش رو به انسباط رفت. دوباره آن لبخند مردم پسندش روی چهره نشست.
-ترجمه کنم؟ اگر از منافقان بپرسی چرا مسخره کردید؟ قطعاً میگن: ما فقط شوخی و بازی می کردیم. بگو: آیا خداوند و آیات او و پیامبرش را مسخره می‌کردید!؟ پس من غلط کنم که شوخی کنم. جسارتا می‌فرمایید که هایپر رئال یعنی چی؟
-خب شبیه سازی چیزی که هیچ وقت وجود نداشته.
-درسته اما این یک تعریف کذبه! هایپر رئال یعنی مخاطب رو به دنیایی واقعی‌تر از خود واقعیت ببری! وجود داره اما آدم ها از درکش عاجزن... پس میگن هیچوقت وجود نداشته!
-بله! بخاطر اینکه شفافیت طراحی هایپر رئال بالاست!
-خدا هم شفافه! شفاف‌تر از واقعیت... عرایضم تمومه. این کارت ویزیت منه. ریش و قیچی دست شما! فکر کنید به حرفهای امشب فقط، نه کمتر نه بیشتر!

کارت ویزیت با دستان لرزانش از روی رومیزی پر نقش و نگار بینمان، سُر خورد و نزدیک انگشتانم متوقف شد. برای کشف این موجود سبز رنگ، به چشمان آبیش خیره شدم اما حس ششمم مرده بود. برای حسن ختام حرف‌هایمان، خواستم چیزی بگویم که نگاهم به حرکات عجیب ذاکر افتاد. شبیه به تیماری که دست و پایش را نمی‌داند چه کار کند، لحظه‌ای می‌نشست، لحظه‌ای خیز بر می‌داشت و گاهی حرکات موزونی شبیه به رقص پای ضربه‌ای انجام می‌داد. چقدر مست و پاتیل شده بود.
-من به شما ایمان دارم...
این را زاهد گفت و شب به پایانش نزدیک شد.





 
 





#زلفـــا | #پارت_بیست_و_دوم
#میم_اصانلو | @biseda313


***

صورت گلگون ترنم، برق چشمان سیده زهرا، لبان گشاده سوده؛ به در و دیوار بی‌روح کارگاهمان رنگِ زندگی می‌پاشید. انگار همین دیروز بود که آستین هایمان را بالا زده بودیم و با هزار زحمت، این چاردیواری نمور تبدیل به کارگاه هنری شد. می‌خواستم یک بار هم که شده، بدون بهره از جیب پدر، مثل همه آدم ها عرق بریزم، کرایه بدهم و بقول معروف نون بازوی خودم را بخورم. هرچند بازوی هنرجوها هم بی تاثیر نبود؛ ترنم زوایای کارگاه را با تابلوهای رنگامیزی شده پر کرده بود، سیده زهرا چند گلدان کاکتوس کنار پنجره‌ی آجری ردیف کرده و از پرده‌های توری قدیمی خانه‌شان که کمرش با یک ربان قرمز بسته می‌شد، مایه گذاشته بود. سوده هم ترتیب قالی دست بافت و گرامافومان را داد. اینچنین بود که انگار روح ما چهار نفر در این کارگاه، پرسه می‌زد. دیگر مثل سابق به آموزشگاه نمی رفتیم. اسم کارگاهمان را گذاشته بودیم «کنج عزلت!»

گردش گرامافون مصادف شد با چرخش صدای همایون شجریان در حلق! حروف حلقوی و مأنوسی که برکت عشق، هیجان و تحرک را در طراحی هایمان چند برابر می کرد. همگی به سمت کاغذ و قلموها حرکت کردیم. اتفاقات دیشب را از ذهن می‌گذراندم و همانطور زغال کنته در دستم بی هدف می چرخید. نمی توانستم افکارم را جمع کنم. دیشب بعد از مدتها به خدا مفصل فکر کرده بودم؛ به چشم های نداشته اش، به دندان های محوش، به نبود زلف ها، نداشتن خطوط اخم روی پیشانی یا خط خنده کنار لب‌ها. به کسی که هست اما نیست. به کسی که نیست اما هست. چطور می‌توانستم او را روی صفحه کاغذ بیاورم؟ چه تقاضای محالی! اصلا گیرم که خدای جسمانی هم باشد، به سروشکل من می آید که خدا بفهمد؟ گیرم بفهمد، از نظر این مثلا خداشناس ها ما که بخاطر این چند تار مو‌ی بیرون از روسری، نزدیک به مرز ارتدادیم. حالا چه شده این امام‌ زاده زاهد دست به دامان زنی مرتد شده؟!

دستانم میان زمین و آسمان مانده بود که ترنم، به سمتم برگشت. طبق روال گذشته، تابلوی نقاشی را روی زمین پهن کرده بود. با چهارپایه میانه‌ای نداشت. موهای فر گونه‌اش را با دست اطراف گوشوارهای آویزش ریخت و همان طور که چهار زانو نشسته بود، کف دستش را روی زمین دوبار زد. فراخوان داد که کنارش بنشینم. روی قالی، کنارش خزیدم و جهت دست هایش را آرام هدایت کردم.
به سمت دیگر اتاق رفتم، جایی که سیده زهرا و سوده نشسته بودند. سیده زهرا برخلاف ترنم، اهل قاعده بود. چهارپایه، قلمو و اصول می‌فهمید. تابحال توجه نکرده بودم چقدر این دو نفر که یار دیرینه بودند، به هم نمی‌آمدند! ذهنم، مته به خشاش گذاشت: «درست مثل تو و زاهد! فکر نکن حواسم نبود دیشب، اولین شبی بود که بجای کابوس سام، با حرفهای زاهد، شب را بسر کردی زلفا!»

دقایقی بعد ترنم با چای هل‌دار و بیسکویت سبوس‌دار به سمتمان آمد. دستان رنگی اش را روی پیشانی مالید.
-بالاخره وقت غیبت رسید! خیلی وقت بود از این دورهمی‌ها نداشتیم. اهالی هنر، جمع کنید بند و بساطتون رو که چای دبش ترنم با شما ناگفته‌ها داره! البته با کسب اجازه از استاد گلم!
-آنتراک! بچها دقایقی استراحت می کنیم، دست هاتون رو با آب و صابون بشورین لطفا!
-لا اکراه فی الدین!
این را ترنم زیر گوش سیده زهرا گفت و به خیال آنکه من چیزی نشنیدم، جلوی خنده‌هایشان را با دست گرفتند و به سمت حوض کاشی در حیاط حرکت کردند. کنار پنجره ایستادم و درحالی که تکه‌ای از بیسکویت را در دهان نرم می‌کردم، به عزیزانم خیره شدم. ترنم یک مشت آب به سمت سیده زهرا پاشید و درحالی که تغییر صدا داده بود، گفت:
-سیده جان! رفیق گرامابه و گلستان ما! وضو چند مرحلس؟ آب و دستای آستین تا آرنج بالا زده مام که حاضره، بیا یادمون بده! ثواب داره به خدا...
-اعجوبه قرن بیست و یک! اول نیت مهمه، هر وقت نیت کردی، باقی مراحل رو بیا یادت بدم!
سوده میان بحثشان پرید
-استاد داره نگاهتون میکنه! حیا کنید، حیا کنید! یقه همو رها کنید!

می‌خندند. لحظه‌ای نمی‌فهمم چرا من هم شریک جرمشان می‌شوم. دلم جدال می‌خواهد. مثال کسی که قلاب انداخته و منتظر شکار همچین لحظه‌ای بوده، صدایم را کلفت کردم و فریاد زدم:
-سیده؟ بگو ببینم چرا ترنم؟ دنیا مثل خودت زیاد داره، آدمایی که تفریحشون قرآن خوندن و اُتراق گوشه سجاده باشه! آدمایی که بجای مسخره کردن عقایدت، همراهتن... پرسیدم چرا ترنم؟

ماتشان برد. نگاهشان معذبم کرد، پشت به پنجره برگشتم. نفس هایم به سینه می‌کوفت. مغزم بر دهانم مشت می‌زد و می‌غرید: «از این مقایسه ها چیزی نصیبت می‌شود؟ می‌خواهی ببینی چقدر به زاهد بی‌ربطی! و بعد متقاعد شوی که اتفاقا آدم‌های بی‌ربط، خیلی به هم ربط دارند؟‌»

به سمت کیفم هجوم بردم و کارت ویزیت زاهد به قطعات نامساوی تقسیم شد.






 
 





#زلفـــا | #پارت_بیست_و_سوم
#میم_اصانلو | @biseda313


شجریان با اشاره انگشتم، خفقان گرفت. لرزش دستانم و نفس‌های جسته و گریخته، مرا به حاشیه میز سیده زهرا کشاند. هیچوقت اهل دستبرد نبودم اما انگار اختیار در دستم نبود که تمام قلموها و مداد رنگی‌ها را با یک ضربه، به روی زمین ریخت، برگه‌های مچاله شده را به کناری راندم. انگشت سبابه ام علمدار بقیه انگشت ها بود که با تردید به قرآنِ جلد صورتی‌اش نزدیک شد. دوست داشتم بویش کنم، سرم را خم کردم، عطرش را به ریه‌ها کشاندم و زمزمه کردم: «جوابم باش!»

سرم را که بالا گرفتم، همان چشم‌های بُهت‌زده را مقابلم دیدم. کنار مداد رنگی‌های پخش و پلا شده روی زمین نشستم. دستی روی شانه ام نشست؛ ترنم بود.
-استادم؟ نگران چی هستین! ما یه مشت هنرجوی خودی هستیم که توی کنج عزلتمون، گرد هم اومدیم. یه مشت خودی! انقدر خودی که نمیتونیم درد استادمون رو ببینیمو ساکت بشینیم.

چشم‌هایم از لا به لای تار موها، چهره هایشان را یک به یک دید. دیگر هیچ اثری از آن علامت تعجب قبلی نبود، تنها گلی صورتی و ملیح کنار لبخندشان جای گرفته بود. عزیزانم، پهلوی لب‌هایشان بذر محبت کاشته بودند و همین باعث و بانی شد تا چای بنوشیم، بیسکوییت زیر دندانمان خرچ خرچ کند، من تعریف کنم و آن‌ها گوش شوند. سیده زهرا به قرآن زل زده بود که صفحاتش بوسیله بادی درز کرده از پنجره، چند صفحه‌ای عقب و جلو می شد.
-خانوم؟ شما به‌همین خاطر سراغ قرآنم رفته بودین؟
سری تکان دادم. سوده قند را در دهانش خیس کرد، نگاهش خیره به گل قالی مانده بود.
-استاد خسروشاهی؟ شنیدین میگن طبیعت، نقاشی خداست؟ شاید منظورش یه همچین چیزی بوده!
ترنم، لپ هایش را باد کرد و همان طور که پاهایش را گهواره مانند تکان می‌داد، گفت:
-ناچ! گفته خدا رو بکشیم. نگفته نقاشی که خدا کشیده رو دوباره بکشیم. بقول استاد "این موجود سبز رنگ" یه سرُّ و سری با خدا داره، غلط نکنم!
سیده زهرا چیزی نگفت. نگاهش به حسرت آلوده شده بود و هراز چندگاهی آه می‌کشید. چایم را با تفاله‌اش قورت دادم و فنجان را روی نعلبکی اش کوبیدم.
-من نمی دونم! خودش گفت سلاحم قرآنمه. منم میخوام با سلاح خودش، خلع سلاحش کنم. هستید یا نه؟
سیده لب زد:
-بسم ا...
به ثانیه نرسید که دست هایمان روی هم ردیف شد. به هرچه که داشتیم متوسل شدیم، تبلت سوده جهت سرچ موضوعی آیات، قرآن سیده برای مشاهده آیات و تفسیر آن که در حاشیه قرآنش مجهز بود. بعد از تلاش یک ساعته، مدارک خوبی را جمع آوری کردیم. ترنم هم زحمت نوشتنش را کشید تا دستمان کامل پر باشد. همه‌ی آذوقه اطلاعاتمان یک طرف؛ این آیه قرآن هم یک طرف «لا تُدْرِکهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ یدْرِک الْأَبْصار؛ چشم ها او را نمی بیند، و او چشم ها را می بیند» آیه ای مطلق! کارش تمام بود.

دقایقی بعد، درحالی که دستانشان را با مهر و قدردانی می‌فشردم، قول دادم که هر اتفاقی افتاد، خبرشان کنم. مسرور از کشف این سوال که از دیشب، پدرم را در آورده بود، پا به خیابان گذاشتم که ناگهان پاهایم ترمز را کشید. تازه بخاطر آوردم که چه بلایی به سر کارت ویزیت زاهد آوردم. نگاهی به درون زیپ پشتی کوله انداختم. خداروشکر آنقدرها هم ریز نشده بود که نتوان چسب کاریش کرد. حالا مانده بود خریدن یک گوشی؛ به نوکیا دو صفر قانع شدم. می‌خواستم فقط زنگ خور داشته باشد، صدا برود، صدا بیاید. من دلیل بیاورم که خداوند جسم ندارد و بی‌صبرانه منتظر جواب زاهد بمانم. همین.

***

باورم نمی‌شود. منتظر تلفنم نمانده. برای سومین بار شماره‌اش را از روی کارت ویزیتی که بزور چسب‌ها، قابل رویت بود، گرفتم. کرکره‌های عمودی اتاق خواب را بستم، عینک مطالعه‌ام را به چشم زدم و تا سه شمردم. یک... دو... سه... بی فایده است، این گوشی زنگ خور ندارد. دست نوشته ترنم را روی میز کارم مرتب و اطلاعاتش را با صدای بلند مرور کردم؛ ببینید آقای زاهد! من از شما تعجب می‌کنم. این موضوع کاملا بدیهی هست که خدا جسم نداره. پس چطور انتظار دارید، او را طراحی کنم؟ سیده گفته بود، به اینجا که رسیدم، مکث کنم و بگویم نعوذبالله! زمانی که حضرت موسی از خدا درخواست کرد که او را ببینه:«ارنی انظر الیک.» خداوند به حضرت موسی می‌فرماید: «لن ترانی یا موسی»؛ آقای زاهد؟ لن ترانی!

از سخنرانی خودم، لذت بردم. گلویم را با یک قلپ آب تازه کردم. غرور دخترانه ام در همین فاصله کوتاه به صدا در آمد؛ «اما اگر تماس گرفتی، باید شش بار زنگ بزنی زاهد تا بردارم! زلفا منتظر پسری نمونده در طول زندگیش، فهمیدی پسره‌ی چشم آبی؟ شب شده!» یاد چشم‌هایش، ذکری که سیده زهرا یادم داده بود را از میان لب‌هایم گذراند: نعوذ بالله! روی برگه "اثبات رد‌‌‌‌‌‌‌‌ جسمانیت خدا"، خمیازه کنان، خیلی زود خوابم برد.






 
 





#زلفـــا|#پارت_بیست_و_چهارم
#میم_اصانلو | @biseda313


سراسـیمه محیط خانه را پاییدم، ساعت دو بامداد را هم رد کـرده. صندلی راحتی که باید نامش را می‌گذاشتند صندلی نـاراحتی، از ناحیه گردن مجروحم کرده بود، باتمام این احوالات سر از پا نشناختم، به سمت تلفن همراهم یورتـمه رفتم. احساس کردم ویبراتـورش عین متـه، قلبم را حفره حفره می‌کند. هرچقدر زلفای پیش از خواب، روسفیدم کرده بود، هرچقدر خط و نشان کشیده بود که تا شش بار زنگ نزد، محال است بردارد؛ زلفای پس از خواب رو سیاهم کرده. چشم هایم در کاسه روشن گشت. گلویم را صاف کردم، آب دهان آخر را قورت دادم.

-بفرمایید
-من با چه زبونی باید عذر بخوام خانم؟ درگیری پیش اومد، پست امشب هم با منه. برحسب وظیفه، مجبور بودم سروگوشی آب بدم. مصدع اوقات که نشدم؟ سلام!
-خواهش میکنم، سلام! بیدار بودم. شب‌ها مطالعه می کنم. درگیری؟ مگه کجا هستین؟
رشد دماغ پینـکیو را در چارچوب صورتم حس کردم اما اهمیتی نداشت، نباید چیزی از عطـش اشتیاقم برای گفتمان دوباره می فهمید؛ دروغ مصلحتی!
-الحمدلله. کارت ویزیتم رو جسارتا نخوندین؟
نگاهی به کارت نگـون بخت انداختم که بیشتر حروفش پاک شده بود گرچه خاطرم آمد نشانی جنگل داشت، خواستم دروغ بعدی را به زبان بیاورم که ادامه داد:
-احتمالا دقت نکردین، من نگهبان یک پارک جنگلی کوچک هستم. اکثر وقت‌ها شب کارم، امشبم هم از اون شب‌هاست... بگذریم. شماره ناشناس که افتاد، شصـتم خبردار شد شما هستین. خوشحال شدم!

از روی صندلی بلند شدم و دو زانو روی زمین نشستم، باید تمرکز می‌کردم. صحـنه خنده‌داری شده بود؛ دختری با شلوار خالدار آبی، تلفن به دست در مرکز اتاقی تاریک که قصد دارد از خدا حرف بزند.
-خبرهای خوبی براتون ندارم. باید بگم متاسفم! این کار از عهده من، شما یا هرکس دیگه‌ای خارجه. خداوند در قرآن می‌فرماید...
سرفه‌هایش که با گرفتگی نفس همراه است، من را از ادامه صحبت منصرف کرد. بریده بریده گفت:
-عـ... عذر... می‌خوام...
احساس کردم ملاحـت صدایش را چقدر دوست دارم، بریده بریده اش را بیشتر.
-امان از این نفس تنگی! دکترا رو هم عاجز کرده. آه!
آه می‌کشد و قلبم را به حـلق فرو می‌برد.
-سلامت باشید. شما آسم دارید؟
-نخیر خانم. داستان داره اما باید اهلش باشید... هستین؟
ساق پایم را زیر رانـم تکان می دهم، عارفانه حرف زدنش کلافه ام کرده است.
-بسیارخب! حقیقتش من یک روز حوالی سحر، تصمیم کبری گرفتم. چیزی راجع به کبری شنیدین؟
نرم می‌خندد
-تصمیم گرفتم تا در همین برهه از زمان که خبری از جنگ نیست و به لطف خدا در امنیت هست کشور؛ جانباز شیمیایی بودن رو تجربه کنم!
هنوز صدای نفس‌هایش را می‌شنوم. گویا دَمَش، بازدم ندارد.
-می‌خواستم ببینم اگر اکسیژن در نفس جا نشه، تکلیف چیه؟
نفس می‌زند. نفس... نفس...
-می‌خواستم ببینم اگر زخم کهنه ای در حنجره دوا نشه، اگر سرفه ای برای دختر، پدر نشه...
تپش‌های قلبـش مشهود می‌شود، دستپاچه‌ام. کاش کنارش بودم تا حداقل یک لیوان آب تعـارف می‌زدم.
-می‌خواستم ببینم اگر کپسول و شلنگ دیگه جواب نده... اگر...
نفس هایش به شماره افتاد و بوق تلفن آزاد شد. دیگر نفهمیدم چه شد، تنها پُرز دست‌هایم بود که بی‌جهت عمـود شده بود، دستانم جوهر عرق پس می‌داد، لب بالا با لب پایین در فاصله‌ای قهر آلود، رو بهم بودند و من به حالت سکون دچار شده بودم. تنها حُسن این دیالوگ عجیب آن بود که برایش چند خط قرآن نخواندم. تازه فهمیدم که اگر من چند خط قرآن باشم، او بطور حتم ختمش بود. اصلا چقدر خوب شد که نفسش برید.

گوشی تلفن را خاموش کردم. احساس کردم ابـعاد دنیایش برای من زیادی بزرگ است و دیگر تاب حرف‌هایش را ندارم. روی تخت دراز کشیدم، بالشت‌ها را زیر پا ردیف کردم تا خـون به مغز سرم برسد. نمی‌دانم کی پلک‌هایم را روی هم قرار دادم اما خوب خاطرم هست سایـه‌ی درخت که از پشت پنجره بر هیـکلم نقش بست، با خودم عهد بستم به سام فکر کنم. به سگرمه‌هایش، به صدای زمخت مردانـه‌اش، به اعتقاد ضد و نقیضش، به لیوان کوکـایش، به هرآنچه که او داشت و زاهد نداشت. باید قید این موجود سبز رنگ را می‌زدم تا من را غرق صحرای عرفـاتش نکرده.