دهانم که قفل شد؛
زحمت فاتحه ات را بکش!
دعاے "شش قُفل" هم دیگر اثر ندارد...
#موجز_نویس | #بیصدا
#میم_اصانلو | @biseda313
#محض_رضا | #موزون_نویس
#میم_اصانلو | @biseda313
حجاب را بدون منطق تصور کن!
بدون دلیل
بدون برهان
و صُغرے و ڪُبرے!
حجاب را بدون ریاضے تصور کن!
بدون دو دوتا چارتا
بدون استدلال
و استقراء و استنتاج!
حجاب را بدون ادبیات تصور کن!
بدون اما و اگر
بدون چگونه
و چون و چرا!
حجاب را بدون جامعه شناسی تصور کن!
بدون حقوق اجتماعے
بدون چارچوب خانوادگے
و فرهنگ عمومے!
حجاب را بدون عربے تصور کن!
بدون جنس مذڪر
بدون جنس مؤنث
و هُوَ و هِےَ!
حجاب را بدون دینی تصور کن!
بدون نفس امارہ
بدون شیطان رجیم
و بهشت و جهنم!
حجاب را بدون همه این ها تصور کن!
بدون همه این ها
بدون همه این ها
و همه و همه!
حالا بہ من بگو؛
حاضرے..
محض <رضا>ے خدا...
محض <رضا>ے خدا...
محض <رضا>ے خدا...
حجاب را انتخاب ڪنے؟
شب یلدا گرچه قرین شده است با جشن نوئل ها؛ سفره ے دلمان امّـا از کریسمس تغییر قبله داده به جَنّت مِن اَعناب والزَّیتونَ والرُّمّان!
آرے
انار خونین رنگ ایرانیها
منحصراََ می چسبد در بهشت قران...
#موجز_نویس | #تغییر_قبله
#میم_اصانلو | @biseda313
گوشی ات را رها کن، سماور قُل می زند!
خدا نکند چاے جوشیدہ شود و مــــادر
مصداق عبارت انالله و انا الیه راجعون...
#موجز_نویس | #مادر_آنه
#میم_اصانلو | @biseda313
#جیک_و_ماجیک | #زبان_بی_زبانی
#میم_اصانلو | @biseda313
روی اِسکِله نشسته بودیم؛ هوای حوصله مان ابری بود اما در عوض صدای مرغان دریایی گوشِ فلک را کر می کرد و همنوا با ملودی باد، گوشِ دلمان را نوازش! من و او تدریجاََ به سمت حال و هوای عاشقانه سوق پیدا کردیم...
قطرات ریز باران بینمان جا خوش می کرد اما در عوض بازار نگاه داغ شده بود؛ اندکی او نشست روی باران، اندکی من. از قضا قطرات کوچک باران محو شد و فاصله بینمان کم و کمتر.
سرم را آرام گذاشتم روی شانه اش، پیشانیم در امتداد خط ته ریشش بود؛ تیغ تیغی های دوست داشتنی که گویی قندیل بسته بود! از هیجان بحرف آمدم:
-یاور؟ خانه که رفتیم، یقه اسکی ات را از چمدان در بیاور! وقتش شده خودت را بپوشانی! دارد سوز می آید.
سرش در همان حالت سکون قرار داشت منتها یک آن سنگینی نگاهش سر تا پایم را معذب کرد. نگاهش کردم، همچنان خیره بود به آن آبیِ موّاج...
-به همان دلیل ایضاََ شما هم چادر!
مردمک چشمهایم گشاد شد، واکنشم فقط یک سه حرفی بود با علامت سوالی بزرگ که به علامت تعجب ختم می شد
-بله؟!
از آن مدل لبخندها که تنها یک طرف صورتش به سمت بالا متمایل میشد تحویلم داد. همان مدلهای من کُش، آخ اِفلیج من! جواب کوتاه داد:
-خاطرم هست تکرار مکررات را دوست نداشتی!
حرف حسابش بی جواب بود اما من آنقدرها لجباز بودم که بی جوابش نگذارم:
-هنوز هم اما..
بالافاصله در کسر ثانیه، گردنش را نود درجه به سمتم چرخاند، در چشم هایم لنگر انداخت و گفت:
-سرمای بیرون استخوان سوز است... هندسه ی بدنت درد میگیرد!
حرف می زد اما طبق معمول ناقص، گنگ و این نگاهش بود که تکلیف جمله های بلاتکلیف را روشن میکرد. تمام احساسم را ریختم در صدا و گفتم:
-تیزهوشان نرفتم اما این حرارت نگاهت به گمانم شیرفهمم کرد که نگاه هر مردی جز تو سوز دارد...!
لبخندی حاکی از رضایت زد و دوباره نگاهش خیره شد به نقطه ای کور. با برخورد موج دریا به تنه ی صخره، دیگر نتوانستم زبان به دهان بگیرم:
-غیرتی شدنت هم یک سروگردن با مردهای دیگر مغایرت دارد یاور، مثال صخره می مانی، محکم، اما کلامت دریایی آرام!
-می پسندی؟
-دلم غنج میرود برایش! خبری از چشم غرّه رفتن، هارت و پورت کردن، بازی رئیس و مرئوس، خلاصه بله قربان گو خواستن، ندارد! همیشه یاورم باش، خب؟ با زبانی دیگری صحبت کن، با لهجه ے دریا...
سرش را بالا برد، خیره شد به آسمان، ابرهای تیره در حال مهاجرت بودند. زیرلب زمزمه کرد:
_الحمدلله... امیدوارم با زبانی که خدا دوست دارد، مستمراََ حرف بزنم؛ زبانِ بی زبانی...!
چند دقیقه بعد به ناچار از سوز دی ماه پناه بردیم به خانه، قرار بود اَوامر هم را به روی دو جفت چشم بگذاریم.
#موزون_نویس
#نهج_البلاغه_ی_خاکی | #پارت_اول
#میم_اصانلو | @biseda313
سالهاست بلطف فتنه های علمای وهابی
و خاک گرفتن کتاب نهج البلاغه در
متروک ترین ردیفِ کتابخانه ے مسلمین
خطبه ے ۸۰ نهج البلاغه شد، منفورترین!
برای مثال یک بخش از خطبه این است؛
[مَعَاشِرَ النَّاسِ إِنَّ النِّسَاءَ نَوَاقِصُ الْإِيمَانِ...
زنان نسبت به مردان در ایمان ناقصند...]
که بصورت "تقطیع شده" پخش می شود
و ادامه را می سپارند به فراموشی!
یک نفر خدا بیامرزیده هم پیدا نشد
تا قبل از کوبیدن بر طبل قضاوت،
به انگشتان مبارکش زحمت دهد
و ورق بزند خطبه را بصورت تکمیل!
در ادامه ے خطبه توضیح می دهد:
[فَأَمَّا نُقْصَانُ إِيمَانِهِنَّ فَقُعُودُهُن
َّعَنِ الصَّلَاةِ وَ الصِّيَامِ فِي أَيَّامِ حَيْضِهِن
َّاما تفاوت ايمان بانوان، بر كنار بودن از
نماز و روزه در ايّام عادت حيض است.]
یعنی؛
كم شدن نصيب زن در روزهاي قاعدگي،
تنها نقص کوتاه مدت در "ایمان عبادی" !
این کلام خودِ #حضرت است
و حتی تفسیر دیگر علما نیست
که بعضی اسمش را بگذارند: ماله کشی!
⚖⚖
اصلا یک نفر بیاورد ترازوی قرانی
برای روشن شدنِ حجمِ شبهات آبکی!
آیه ۳۵ احزاب، بهترین وزنه در برابری:
إِنَّ الْمُسْلِمِينَ وَ الْمُسْلِماتِ
وَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ
وَ الْقانِتِينَ وَ الْقانِتاتِ
وَ الصَّادِقِينَ وَ الصَّادِقاتِ
وَ الصَّابِرِينَ وَ الصَّابِراتِ
وَ الْخاشِعِينَ وَ الْخاشِعاتِ
وَ الْمُتَصَدِّقِينَ وَ الْمُتَصَدِّقاتِ
وَ الصَّائِمِينَ وَ الصَّائِمات....
همه چیز روشن است در این آیه
جـــز یک ســــوال از آنهایی که
بازی خوردند در زمین هاے وهابی:
آیا در برابریِ "ایمان اعتقادی"
می ماند نقطه ے ابهام و تردید؟
#جیک_و_ماجیک | #عشق_گرام
#میم_اصانلو | @biseda313
+بووو سرده کاپشنم کو...!
کشته و مرده میداد این اد و اطوارش! زبانش را نیم متر از دهانش در می آورد بیرون، موهای دم خرگوشیش را تکان میداد در هوا، آن وقت راه به راه سلفی می انداخت از خودش و منِ مظلومی که در بهترین زاویه ی حیاط خانه برای هدف گلوله های برفی اش بودم!
نگاه عاقل اندر سفیهی به چشمهایش نشانه رفتم
-این همه سلفی..برای چی؟ برای کی؟ تو که اینستاگرامت عکس درختُ گل و بلبل هست پرنسس؟
+برای دل! بهتر از دل سراغ ندارم. قاب میگیرم برای فرداها، خاطره ها. ما را به لایک و کامنت های مردم چه نیاز جانا...؟
عزیزم با آن مغز فندوقی اش گاهی فیلسوف میشد و حرف حساب میزد. طبق معمول کیش و ماتش شده بودم، عرضی نداشتم. دهان نیمه باز من را که دید، لبخند مهمان صورتش شد. مثل خانم معلم ها دست به سینه روبرویم ایستاد.
+راجب چشم زخم چیزی میدانی؟؟ صبرکن!
خم شد و یک مشت برف را با دستانش گرفت، نگاهش در آن لحظه شیطان را درس میداد. ادامه داد:
+الان روشنت میکنم مستر جان! زمانی که یک نفر برخلاف تعریف هایی که در ظاهر می کند مثلا "وای عزیزم چقدر خوشگل شدی" یا "گلکم پایدار باشید" در باطنش به تو حسادت بورزد و اتفاقا دلش بخواهد سر به تنت باشد، این انرژی منفی ناشی از تضاد درونی به ما انتقال داده میشود و به این ترتیب ما دچارِ #چشم_زخم میشویم!
دستانش را آماده پرتاب گلوله برف به سمت سینه ام کرد، فرار بی فایده بود پس ترجیح دادم تسلیمش باشم. او هم نامردی نکرد و با تمام زور دخترانه اش حواله ام کرد. خنده ای مستانه سر داد و گفت:
+خب مگر من تو را از سر راه آوردم که این لحظات را به چوب حراج بگذارم و در عوض یک مشت انرژی منفی به جان بخرم؟؟
چشم و ابرو برایم آمد
+شوخیه مگه بذاری بری نمونی تو یار منی نشون به اون نشونی...!
#شبیه_حضرت_مادر
#میم_اصانلو | @biseda313
❥•مادرم این اواخر
شبیہ مادر شدہ بود...!
خوب خاطرم هست
دوران بارداری اش
با یک تصادف، مصادف بود
راننده ی نمک به حرام
رهایش کرد در اواسط کوچه،
پایش را روی پدال گاز فشار
و از صحنه ی جرم گریخته بود!
راستش؛
من با هر منطقی حساب کنی
نتوانستم این معمای نفرین شده را
حل کنم که چرا مادرم را به امانِ
شکم برآمده اش رها کرده بود...؟؟
❥•مادرم این اواخر
شبیہ مادر شدہ بود...!
دردانه ی نارسیدہ اش،
ڪاڪا جانمان
همان دم از شدت ضربہ
چراغ زندگیش براے اَبدُ الدهر
خاموش شد و پیوست به ملکوت..
و من فهمیدم؛
مظلومانه مردن سخت تر از
زیستن میشود گاهی...
این اعتقاد من بعداز آن واقعه بود!
❥•مادرم این اواخر
شبیہ مادر شدہ بود...!
بعد از آن روز شوم،
نفهمیدم براے چہ و ڪہ،
ستون فقراتش
و دندہ هاے تو در تو؟
یا غریبانه به دیار باقی پیوستنِ
برادرمان از رحم تا به گور؟
و یا شاید...
هزینہ ے سنگین بیمارستان
ڪہ موے پدر را مثل گچ
بہ رنگ سپید ڪردہ بود...؟
آخر بابا...
بعد از چشم در چشم شدن با مادر
در آن حال و روز،
نمیدانم چرا بدون بازنشستگی
خانه نشین شده بود...!!
❥●•━
هر چہ ڪہ بود،
هر چہ ڪہ بود،
ڪمر مادر از آن تاریخ به بعد
از وسط دولا شدہ بود..!
❥•مادرم این اواخر شبیہ
مادر شدہ بود...!
تا آنجا که نشست و برخاستش
لم دار بود؛
می نشست: "یا فاطمہ زهرا"
می ایستاد: "یا صدیقہ ڪبری"
رمز عملیاتش بود!
گاهے از شدت درد پهلو
لب میگزید و
چهرش اش ڪبود
اما آہ و نالہ اش را
هیچ احد الناسے
نمی شنید بہ گوش!
اگر هم
خیلی بی تاب می شد،
دانه های تسبیح را دانه به دانه
بلند بلند می شمرد
و دردش را نمی داد بروز...!
❥•مادرم خیلے وقت بود
مادر شدہ بود...!
اما؛
بار اول بود
طعم مادر شدن را
با شیرہ ے جانش
در هم آمیخته
و چشیدہ بود!
❥●•━
آری، مادرم این اواخر
شبیہ حضرت مادر شدہ بود...
#جیک_و_ماجیک| #اسلامیک_تایم
#میم_اصانلو | @biseda313
عطر دیسکوارد را اسپری کردم به اطرف یقه دیپلمات پیرهنم. با عجله دو رج از موهایم را تاب دادم بر روی پیشانی، آخرین نگاه دخترکشم را نثار آینه کردم و رفتم به استقبالش در ولنتاین! رسیدم به بالین خاتون زندگیم و نشستم بهر تماشای نیمه ی دیگر ماه که تصویرش روی تخت خواب افتاده بود. یکی از چشمهایش را به زور باز کرده بود، هنوز گیج خواب بنظر می رسید. صدایش بریده برید به گوشم رسید:
+محمد...؟!
چشمش که باز شد، به جای تصویر من با یک خرس پشمالو روبرو شد. انگار برق سه فاز او را گرفته بود، لبخندی بزرگ بر لبهایش مهمان شد و دو تا چشمش از حدقه بیرون آمده بود که در گوشش فریاد زدم:
-هپی ولنتاین!
گوشه لبش هر لحظه به خنده ی فرمالیته ای تغییر فرم می داد و با حالت خجالت زده ای گفت:
+ممنون، اما...
به مکث کوتاهش امان ندادم، یک شکلات برداشتم و چپاندم در دهانش. نگاهش گیج تر از همیشه بود. شکلات را که خورد نگاه بامحبتش را، مزدم را، بلاخره داد!
+محمد؟
-جانم... جان دلم! جانم... جانم...
+مهرت، عشقت روی سرم، روی جفت چشمم اما تو که میدانی ولنتاین فرهنگ مسیحی هاست!
-حالا چه عیبی دارد آدم به هربهانه ای به سرکار علیه اظهار ارادت کند؟ عشق که تایم ندارد!
+بهانه هایمان رنگ و بوی دین حضرت محمد (ص) را بدهد، آنوقت نور علی نور نیست محمد؟!
-نقطه ضعفم را میدانی ها
+اختیار داری... خب چکار کنم! به جان عزیزت نمیتوانم ببینم این ولنتاین با ظاهر خوشگل و موشگلش چهار نفر را می کشاند به سمت یک دین تحریف شده، آن وقت من بشینم و در گوشه ی اتاقم شاسخین را بکشم در آغوش!
نمیتوانم ببینم این ولنتاین شیک و پیک شده چهار نفر دیگر را می کشاند به کوچه و خیابان تا روابط رل آلودشان را تازه کنند و من شکلات هایم را دانه دانه مزه مزه!
رگ غیرتم از کنارهای یقه دیپلمات داشت بیرون می زد، خونم به جوش آمده بود. مثل یک آدم کور که دنبال عصاست، نگاهش کردم
-بیشتر بگو، بیشتر بگو... میخواهم دردم بگیرد... درد دین بگیرم... بیشتر بگو!
+آخ محمد! گفتی درد! ولنتاین بطرز نا آشکاری در بردارنده ی رابطه دوستی آزاد یا پیوندهای دوستی بیرون از خانواده هست. در واقع کنایه ای به رابطه آزاد میان دوجنس است و آن را به #رسمیت میپذیرد. درد ندارد؟!
-پس بگو چرا بازارش بین گیرل فرند،بوی فرندها داغ تر هست... پس بگو!
+خداروشکر که تو آنچه را میبینی، انکار نمیکنی اما بعضی ها با اینکه دو جفت چشم دارند و می بینند، باز پیغام فرهنگی، سیاسی، اجتماعی ولنتاین را نادیده میگیرند.
نگاهی به ساعت شماطه دار روی دیوار انداخت و با تلخند گفت: بله! عشق تایم ندارد اما اگر این تایم، این به اصطلاح ولنتاین، اسلامیک تایم را ناکوک کند چه؟ می ارزد؟
سکوت معناداری کرد و ادامه داد:
+حتی... حتی آن ها که تاچند وقت پیش درد پهلوی فاطمه را داشتند، امروز درد دین ندارند...!
با جمله ی آخرش، بیچاره ام کرد. فلفور آن شاسخین گنده بک را به گوشه ای از اتاق پرتاب کردم بعد جزء به جزء وجود فرشته اش را خوب نظاره کردم و معترف شدم:
-از خدا خواسته بودم یکی را به من ارزانی کند که بوی دختر پیغمبر بدهد. راستی؛ امروز صبح تو چقدر خوشبو شدی خاتون!
#موزون_نویس | #پارت_دوم
#نهج_البلاغه_خاکی
#میم_اصانلو | @biseda313
به خودت رحمت بده و نه زحمت!
رحمت بکش در حق افکار عزیزت
و برایش بخر دو جلد دایره الغت!
عربی و فارسی،هردو لازم میشود
چشم هایت را بدوز به لغت 'نقص'
و باز کن هر دو جلد دایره الغت
که در فارسی "کمبود" معنا میدهد
ولیکن در عربی "کم بهره گرفتن!"
تصور کن موسسه ای که ۴میلیون
نیاز داشته اما بودجه ۳تومن است
در این صورت ایرانی ها میگویند:
بودجه ناقص! کمبود بودجه، اه!
در عرب صورت مسئله فرق دارد؛
اگر موسسه ۴میلیون بودجه دارد
و ۳ میلیون را فقط هزینه کند،
در این صورت عرب ها میگویند:
بودجه ناقص! منتها یعنی؛
کمتر از بودجه بهره می گیرد!
شیر فهم شدن چه کیفی دارد، نه؟
حالا وقت آن است که پایان دهیم
به یک معمای بزرگ و مستمر!
در خطبه ی ۸۰ نهج البلاغه آمده:
زن ها عقلشان ناقص است!
طبق دایره الغت عرب، یعنی؛
کمتراز بودجه عقل بهره میگیرد
فالواقع بودجه ی آن را دارد!
شاید بپرسی چه دلیلی دارد
که زن کمتر از عقلش بهره بگیرد؟
این به طبیعت اولیه باز می گردد!
مادرانه بودن و پرورش نسل بعد
زن را غرق کرده در عاطفه اش!
برای همین در هنگام #سنجش
قوای عاطفه را به عقل میچرباند!
من گاهی که مغزم بدون منطق
بدون دایره الغت، بدون دانش
شروع به نتیجه گیری می کند؛
به ریش نداشته ام می خندم!
توصیه میکنم: هر از چند گاهی
به ریش هایت یک دل سیر بخند!
ظاهر غذایتان در اینستاگرام مراد است یا دیزاین اشرافیتان؟ یا شاید تثبیت موقعیت اجتماعی که صدالبته دور باد از کدبانویی چون شما، این بُهتان. اما چه اشکالی دارد، زمانی که دستانتان بجاے نوازش شکم آدم ها، آلوده می شود به ترشحات بزاقشان، از خود بپرسید: چه احساسی داری الان؟ صادقانه پاسخ دهید و نقش پینو کیوے کدبانو در آشپزخانه مجازے را بیاندازید در دریا. شما ایفاگر نقش انسان بودید از ابتدا،
حتما هست معرِّف حضورتان...!
#موجز_نویس
#پینو_کیو | #پارت_اول
#میم_اصانلو | @biseda313
میم.اُصـانـــلو
ظاهر غذایتان در اینستاگرام مراد است یا دیزاین اشرافیتان؟ یا شاید تثبیت موقعیت اجتماعی که صدالبته دور باد از کدبانویی چون شما، این بُهتان. اما چه اشکالی دارد، زمانی که دستانتان بجاے نوازش شکم آدم ها، آلوده می شود به ترشحات بزاقشان، از خود بپرسید: چه…
الا ایُّحال؛ اگر خواستید یک زمان نقش پینو کیوے کدبانو در آشپزخانه مجازے را بازی کنید، هیچ زمان دیر نیست. راز دست پختش را من به شما می گویم؛ تصویر سفره اے رنگین که ماست مالی شده با جمله ے "دلتون نخواد یوقت؟" یا "دلتون خواست، حلال کنید" معرکه می کند، ترجیحا واوِ <دلتون> را بکشید تا غذای وجدانتان جا بیفتد.
#موجز_نویس
#پینو_کیو| #پارت_دوم| #پایان
#میم_اصانلو | @biseda313