#جیک_و_ماجیک
#وحی_دلنواز | #پارت_نهم
#میم_اصانلو | @biseda313
بغض هایم به گلو می ریخت و سرفه هاے عصبی مجال نفس کشیدن را نمی داد. تازه جانبازان شیمیایی را درک می کردم؛ سخت است، خصوصا اگر گاز خردل بر بافت قلب و روحت اثر کند...!
ناجی خوابگاهیم سرزده ظاهر شد؛ سهیلا! لیوان به دست، شانه هایم را مالید: «حالت خوبه؟» یک قلپ آب به گلوے ابراهیم سوخته ام ریختم و با چشم ها تایید کردم؛ خوبم! چشم هایش باور نداشت و ادامه داد: «من روی پاگرد راه پله نشستم! همینجام! کارای فرهنگی بسیج مونده. هرچیزی شد، صدام می زنی! خب؟» لحن دستوریش، گل لبخند را به لبم آورد: «خب!» هنوز ایستاده بود، خنده ام گشاده تر شد: «خب! خب! چشم گفتم!» چشم غره ای نثارم کرد و دوید.
احساس ضعف داشتم و چه تغذیه اے بهتر از کلمات لطیف او! یک آن از خودم پرسیدم: «کلمات لطیف؟ از کجای این دفتر، افکار مشوش او انقدر منظم و لطیف شده بود؟» همیشه فکر می کردم تحول انسان باید از یک کتاب آغاز شود که چیدمانش پر از صغری و کبری باشد اما حالا می فهمم یک خاطره، یک وحی دلنواز یا بی پرده بگویم؛ «یک نیم نگاه از شهدا» چنان شفعی در درون ایجاد می کند که خودت هم انتظارش را نداری!
در عالم بی خبرے، نگاهم به تصویرم در شیشه ے کیسوک تلفن کنار درب ورودی خوابگاه افتاد، صورتم را با تعجب و درنگ لمس کردم، خودم را نشناختم؛ گودی زیر چشم ها و چهره ای مات و بی رنگ اما طالب حقایق! پس راست می گفتند؛ آدم ها بی تفاوتند "به معنای واقعی شهید و غیرت" یا دفاع با اهدای جان و اولاد از یک "باور" اما بعد از سیر الشهدا، پوست می اندازند!
حالا کمی افکارم سر و سامان گرفته بود، چشم هایم به خطوط دفتر بازگشت؛ مانند دیوان حافظ همانقدر تفأل گونه، صفحه ے بعد را گشودم:
|زمان از دست رفته، ابراهیم!
ابراهیم وار... ابراهیم وار... ابراهیم وار... ابراهیم وار... ابراهیم وار... ابراهیم وار... ابراهیم وار... ابراهیم وار... ابراهیم وار... ابراهیم وار... ابراهیم وار... ابراهیم وار... ابراهیم وار.... ابراهیم وار... یک لغت اضافه کردم به تو و آن (وار) است. نمی خواهم یادم برود غرض در تو گم شدن نبود! قسم به شهدا و الصدیقین که می ترسم... می ترسم یکی از آن هزار و چند صد نفری بشوم که لق لقه ے زبانم باشی! خدا نکند شهید باز باشم، مثلا برایت شمع روشن کنم و اهدافت را فوت! نیت می کنم چهره ے یوسف گونه ام را به باد بسپارم و نیم رخم را به خاک؛ می خواهم ابراهیم وار باشم، قربة الی الله! |
میان خطوط پیشانیم عرق نشسته بود و چشمانم نم پس می داد، فالفور با گوشه ی آستین، اجازه ے نفوذ اشک به پوست را ندادم. الان که وقت گریه نبود. باید می خندیدم؛ به خودم! منی که دنبال "شخص ابراهیم" بودم اما عبدالرحمن با یک اشارت، "ابراهیم وار" شده بود...! برای گریستن خیلی زود بود، خیلی! هنوز یک صفحه باقی مانده. آن وقت باید مانند زنان عرب زجه و مویه سر می داد، درست در صفحه ے آخر!
برای غلبه بر اضطراب، از جا بلند شدم و طول سالن را بی هدف قدم زدم. امشب که مسئول خوابگاه برعکس همیشه به خواب رفته بود، هراز گاهی خنده های مستانه، گوش سالن را پر می کرد. من هم تاحدودی مست بودم؛ بی جهت در سالن راه می رفتم با یک دور تسلسل در افکار: «یعنی دقیقا در صفحه ے آخر عبدالرحمن پر می کشد پیش ابراهیم و من در زمین گرفتار؟ یعنی در صفحه ے آخر می فهمم خواب زن چپ است و حرف همرزم که گفت به امتداد رسیده ای، منتهی الحسرت است و تمام؟ یعنی در صفحه ے آخر من گرچه مامورم اما معذور؟ معذور... اما...» ادامه دارد...
#جیک_و_ماجیک
#وحی_دلنواز | #پارت_دهم
#میم_اصانلو | @biseda313
چشم هایم از چشمان سهیلا طفره می رفت، انگشتان پایم قدری نامهربانانه با موکت نمور خوابگاه نوازش می شد، دست هاے گره خورده ام، بلاتکلیف ترین عضو بدن بود و گیجگاهم... گیجگاهم گیج می زد، آنقدر خودش را وقف "فکر" کرده بود که بنظر درجا می زد!
آدم دقیقا تا کجا باید کلنجار برود، فلسفه ببافد، تب کند، بترسد، غبطه بخورد... اصلا آدم چقدر باید فکر کند؟ تا ناکجا؟خیلی هامان در ایستگاه فکر متوقف شدیم اما پای عملمان لنگید و از قطار شهدا جاماندیم... خیلی هامان برچسب "جامانده" خوردیم! دلم می خواست یک امشب را لااقل، غریب و جامانده نباشم! به طرف روشویی رفتم و تنها علاج دست های گره خورده ام را چاره کردم؛ آب طهارت، آب وضو! صدای جیرجیرک ها از ورای پنجره، علامت آن بود که این شب، صبح ندارد! آه! شب یلدےِ ابراهیمِ من...
ضلع جنوبی خوابگاه را برای خواندن صفحه ے آخر انتخاب کردم، همان جا که موکت نمور سالن، نمورتر میشد و تیرهای چراغ برق روشنایی اش را تامین می کرد؛ دفتر را به پره هاے بینی ام نزدیک کردم. دچار حالت خلسه مانندے شدم، عطرش معمولی نبود! حروفی از دلم بر زبان ریخت: «ابراهیم! من صفحه ے آخر را نه فقط فکر می کنم بلکه زندگی اش می کنم!» قسم جلاله را برای اتمام حجت به زبان آوردم و دست هایم روی صفحه ے آخر بصورت نشانه شد، شبیه به کاغذها ے موشک شده ی لاے قران مادربزرگ:
| به وقت سَلَامٌ عَلَىٰ إِبْرَاهِيم، ابراهیم!
قدری گنگم، پس می گیرم: خیلی گنگم! تو داری با من چکار می کنی ابراهیم؟ من که قید یوسف بودن را زدم؟ قید دست هاے بریده شده ے دخترها را زده بودم، همان دست هایی که بعد از سوختگی صورتم، چادر کیپ می کردند تا نکند چشم هایشان آزرده شود... و حالا این دختر از پشت چفیه، ندیده می گفت؛ من را می شناسد! من که نیمه ی صورتم را خاک کرده بودم، این دخترک چادر خاکی چه صیغه ای بود؟ اسمت را که برد، زمین زیر پایم خالی شد، تنها حرکت معقولی که به ذهنم رسید، زبان گزیدن بود! حال خرابش داغ قدیم ترهاے من را تازه می کرد! ابراهیم، جان همرزمت... جان همرزمت بگو برایم چه خوابی تدارک دیده ای؟ |
درست مانند ماهی کوچکی که بیرون از آب جان داده است، دهانم نیمه باز ماند! اما نمرده بودم، هنوز ضربان قلبم در حلزونیِ گوشم می پیچید. انتظار خواندنِ خودم را در صفحه ے آخر نداشتم، یک قطره آب روی دفتر چکید... نزول باران از چشم هایم را شاهد بودم! ادامه دارد...
#جیک_و_ماجیک
#وحی_دلنواز | #پارت_یازدهم
#میم_اصانلو | @biseda313
اهل اسرار مطلعند از راز بُکاء، اشک! اصلا برای همین است که بعد از روضه و دلی سیر از گریه، بعضی ها لبخند به لب دارند؛ خوشحال! سبک بال! حالا گیرَم یک دنیا هم بگوید دین آنها، دین افسرده هاست! چه باک... خواندن صفحه ے آخر دفتر شهدا و جریان اشک بر گونه هایم، یک چنین حال خوشی را داشت. دنیا و بساطش را در عدسی چشم تار دیدن، مزه داشت و خداے ابراهیم را در متن زندگی دیدن می چسبید...!
این ساعت از شب، اهالی خوابگاه در خواب زمستانی فرو رفته بودند اما صدای جیغ های ریزِ اتاقِ "گلهای 88" از کانال هاے کولر به بیرون درز پیدا می کرد؛ همیشه پرهیاهو ترین دورهمی ها را داشتند! هنوز باران چشم هایم بند نیامده بود که جیغ بنفشی، پرده ے گوشم را به ارتعاش در آورد: «امروز شازدِه پسر رو توی مترو دیده خانوم خوش شانس! بگیرینش! نذارید در بِره!» صدای خنده هاے از روده بُر شده، کانال کولر را به لرزه در آورده بود و ناگهان دختری مثل مرغ پرکنده درحالی که دامنش را سفت چسبیده بود به سالن پرید و فریاد زد: «به خدا اتفاقی بود! به پیر به پِیغمبر اتفاقی دیدمش!»
با صدای خواب آلود و عصبانی مسئول خوابگاه، "گلهای 88" در عرض چند ثانیه پر پر شدند منتها من هنوز حی و حاضر بودم! در منظومه ے چشم هایم، فیلم دختر "دامن به دست" تکرار می شد؛ فریاد می زد: «همه چیز اتفاقی بود! به خدا! به پیر! به پِیغمبر!» نوار کاست افکارم شروع به چرخیدن کرد و خطاب به "گل های 88" به صدا درآمد: «آن دختر راست میگفت شازدِه پسر را اتفاقی دیده مگر اینکه قبل از رویت چهره ے آن پسر، ابراهیم را دیده باشد...! شنیده باشد...! درک کرده باشد! صفحه ی آخر دفتر عبدالرحمن را بخوانید، هیچ چیز اتفاقی نبود!» نگاهم به خط آخر سبزمشقش افتاد: «جان همرزمت بگو برایم چه خوابی تدارک دیده ای؟» آخرین قطره ے قندیل بسته در چشمانم روی گونه غلطید و در گوش خودم گفتم: «هرچیزی در دنیا اگر اتفاقی باشد؛ اتفاق شهدا، اتفاقی نیست...!» درست همانجا بود که اعتقادم به قانون "حکمت آشنایی با شهدا" به یقین رسید. تنها اهل یقین می دانند که احتمال خلاف اصلا وجود ندارد نه اینکه احتمال خلاف نمی دهند و چقدر مرز بین این دو جمله باریک و عجیب است!
دستم را روی زانوها حلقه کردم و با یک حرکت به سمت جلو، روی پاها ایستادم، می خواستم خودم را جایی ببرم! جایی که به عهدم با ابراهیم وفا کنم، طبق قرار باید صفحه ی آخر را زندگی می کردم... پس خودم را کِشان کِشان بردم به جایی که یک کاغذ باشد و قلم! ادامه دارد...
#جیک_و_ماجیک
#وحی_دلنواز| #پارت_دوازدهم| #پایان
#میم_اصانلو | @biseda313
بالکن کوچک اتاق ما، خلوتگاهی بود یک نفره! متکایی کوچک با زیراندازے گلدار در آن تعبیه شده بود برای تماشای منظره ی کوه های مخروطی شکل، جعبه اے چوبی برای دسترسیِ آسان به هرآنچه که دلت هوسش را دارد و شمعی که روی شیارهاے ظرفی سنگی، کم کاری ماه را جبران می کرد. به متکا تکیه دادم، هنوز نمی دانستم چه در سر دارم. یک تکه کاغذ و مدادی کوچک از جعبه برداشتم، تصمیم گرفتم به قلم اعتماد کنم و عبدالرحمن ثانی باشم که حرف دل را می نویسد، آن هم بی مقدمه! نیم نگاهی به آسمان شب انداختم و بداهه ام روی کاغذ ریخت:
| وَاللَّیلِ إِذَا یغْشَاهَا!
سوگند به شب زمانی که عالَم را فرامی گیرد، ماجرای "ابراهیم دوستان"، سری دراز دارد...! من نماز غربت می خواندم که وحی دلنوازت با نوای "اِبراهــِم... اِبراهــِم..." سرمنشاء جهانم شد! درست از همانجا بود که ابرو بادو مه و خورشیدو فلک دست به دست هم دادند تا...! پوست بر تنم مور مور می شود وگرنه برایت می گفتم از "امتداد حرف های همرزم"، از "ماموریت رویای صادقه ام"... و "ختم الوحی" که خیره شدن چشم ها و کبودی صورت را به همراه داشت! الحاق چند اتفاق، حکمتي دارد... من انتخاب شده بودم! |
دندان هایم روی هم بند نمی شد، شالم را روی زانوها پهن کردم و نگاهم بین زاویه های بالکن سه در چهارمان چرخید؛ این قسمت از زمین و زمان را مگر می توان منکر حضور ابراهیم شد؟ به وضوح احساسش می کردم! قلم در دستم شروع به حرکت کرد، میل داشت آن طرف صفحه را هم خط خطی کند:
| و آن روی دیگر...
دفتر شهدایت را می گویم. چه برسرم آوردی؟ به تاب و تحمل روحم فکر نکردی؟ من یوسفی را خواندم که فلسفه ی صورت سوخته اش، او را دچار تردید کرده بود و اوضاعش آنقدر وخیم بود که از میان کلماتش هم، آتش به آسمان شعله می زد! و قصص القران را در صفحات بعدیت شاهد بودم... تکرار آیه ے قُلنَا یَا نَارُ کُونِی بَرداً و سَلاماً عَلَی اِبراهِیم، ای آتش! بر ابراهیم سرد و سلامت باش...! |
قلم از حرکت کردن ایستاد و قلبم پیشقدم تر از قلم! نگاهم میان آسمان و زمین مانند کودک گمشده ای چرخید: «خدای من! خدای من! من چی نوشتم؟» بار دیگر به قلم اعتماد کردم، پس خودش در دستانم به رقص درآمد:
| ن والقلم و ما یسطرون!
سَلاماً عَلَی اِبراهِیم را من ننوشتم! قلم نوشت! دست هایم هیچ کاره اند! باور نداری؟ مگر ختم الوحی را خاطرت نیست؟ سَلَامٌ عَلَىٰ إِبْرَاهِيمَ از بلندگوی نمازخانه و تکرار آیه از زبانت... همانجا که در بیابان، خدایت سلامت داد و همینجا که در میان خطوطِ کاغذ، آتش صورتت را سرد کرد و فرمود سلامت باش... من و تو هیچکاره ایم... خدای من... خدای ابراهیم... خدای ما! |
دیگر نفهمیدم چه شد؛ مهتابی ها روشن شده بودند، چندین دست روی شانه هایم نشسته بود و کاغذ میان بازوها و سینه ام در فشار! انگار زار زدن هایم، کار دستم داده بود. می خواستند پهلویم را بگیرند و به داخل اتاق بکشاندم اما با دستانی لرزان و چشمانی پر از خون التماس کردم فقط یک دقیقه! برخلاف میلشان، مهلت آخر را دادند. فرصت را غنیمت شمردم و بلافاصله کاغذ میان دستانم مچاله شد! آخرین برگ از دفتر شهدا را باز کردم و دوباره به سوال خط آخر خیره شدم: «جان همرزمت بگو برایم چه خوابی تدارک دیده ای؟» با دقت بیشتری که نگاه کردم، هنوز یک خط دیگر خالی بود، جوابش را دادم: «یوسف! باز خواب دیده ای؟ زلیخا بیدار است، زلیخا دیریست منتظر است...»
آنقدر سطور دفترش به هم نزدیک بود که دو خط آخر در هم تلفیق شده بودند؛ درست شبیه به گره خوردن حکایت من و او! بالاخره ماموریت من با پیچیدن صوت الله اکبر مؤذن در گوشِ خوابگاه به پایان رسید. چشمهایم روی عقربه های ساعت مچی دوید، تنها ده ثانیه مهلت داشتم تا یک دقیقه کامل شود. ده ثانیه ے آخر خرج یک بیت شعر زیرلب شد:
«یوسف فروختن به زر ناب هم خطاست
نفرین اگر تو را به تمام جهان دهم...»
#حواسم_نبود | #روز_تولدم
#سلام_بر_ابراهیم | #اشک
دهانم که قفل شد؛
زحمت فاتحه ات را بکش!
دعاے "شش قُفل" هم دیگر اثر ندارد...
#موجز_نویس | #بیصدا
#میم_اصانلو | @biseda313
#محض_رضا | #موزون_نویس
#میم_اصانلو | @biseda313
حجاب را بدون منطق تصور کن!
بدون دلیل
بدون برهان
و صُغرے و ڪُبرے!
حجاب را بدون ریاضے تصور کن!
بدون دو دوتا چارتا
بدون استدلال
و استقراء و استنتاج!
حجاب را بدون ادبیات تصور کن!
بدون اما و اگر
بدون چگونه
و چون و چرا!
حجاب را بدون جامعه شناسی تصور کن!
بدون حقوق اجتماعے
بدون چارچوب خانوادگے
و فرهنگ عمومے!
حجاب را بدون عربے تصور کن!
بدون جنس مذڪر
بدون جنس مؤنث
و هُوَ و هِےَ!
حجاب را بدون دینی تصور کن!
بدون نفس امارہ
بدون شیطان رجیم
و بهشت و جهنم!
حجاب را بدون همه این ها تصور کن!
بدون همه این ها
بدون همه این ها
و همه و همه!
حالا بہ من بگو؛
حاضرے..
محض <رضا>ے خدا...
محض <رضا>ے خدا...
محض <رضا>ے خدا...
حجاب را انتخاب ڪنے؟
شب یلدا گرچه قرین شده است با جشن نوئل ها؛ سفره ے دلمان امّـا از کریسمس تغییر قبله داده به جَنّت مِن اَعناب والزَّیتونَ والرُّمّان!
آرے
انار خونین رنگ ایرانیها
منحصراََ می چسبد در بهشت قران...
#موجز_نویس | #تغییر_قبله
#میم_اصانلو | @biseda313
گوشی ات را رها کن، سماور قُل می زند!
خدا نکند چاے جوشیدہ شود و مــــادر
مصداق عبارت انالله و انا الیه راجعون...
#موجز_نویس | #مادر_آنه
#میم_اصانلو | @biseda313
#جیک_و_ماجیک | #زبان_بی_زبانی
#میم_اصانلو | @biseda313
روی اِسکِله نشسته بودیم؛ هوای حوصله مان ابری بود اما در عوض صدای مرغان دریایی گوشِ فلک را کر می کرد و همنوا با ملودی باد، گوشِ دلمان را نوازش! من و او تدریجاََ به سمت حال و هوای عاشقانه سوق پیدا کردیم...
قطرات ریز باران بینمان جا خوش می کرد اما در عوض بازار نگاه داغ شده بود؛ اندکی او نشست روی باران، اندکی من. از قضا قطرات کوچک باران محو شد و فاصله بینمان کم و کمتر.
سرم را آرام گذاشتم روی شانه اش، پیشانیم در امتداد خط ته ریشش بود؛ تیغ تیغی های دوست داشتنی که گویی قندیل بسته بود! از هیجان بحرف آمدم:
-یاور؟ خانه که رفتیم، یقه اسکی ات را از چمدان در بیاور! وقتش شده خودت را بپوشانی! دارد سوز می آید.
سرش در همان حالت سکون قرار داشت منتها یک آن سنگینی نگاهش سر تا پایم را معذب کرد. نگاهش کردم، همچنان خیره بود به آن آبیِ موّاج...
-به همان دلیل ایضاََ شما هم چادر!
مردمک چشمهایم گشاد شد، واکنشم فقط یک سه حرفی بود با علامت سوالی بزرگ که به علامت تعجب ختم می شد
-بله؟!
از آن مدل لبخندها که تنها یک طرف صورتش به سمت بالا متمایل میشد تحویلم داد. همان مدلهای من کُش، آخ اِفلیج من! جواب کوتاه داد:
-خاطرم هست تکرار مکررات را دوست نداشتی!
حرف حسابش بی جواب بود اما من آنقدرها لجباز بودم که بی جوابش نگذارم:
-هنوز هم اما..
بالافاصله در کسر ثانیه، گردنش را نود درجه به سمتم چرخاند، در چشم هایم لنگر انداخت و گفت:
-سرمای بیرون استخوان سوز است... هندسه ی بدنت درد میگیرد!
حرف می زد اما طبق معمول ناقص، گنگ و این نگاهش بود که تکلیف جمله های بلاتکلیف را روشن میکرد. تمام احساسم را ریختم در صدا و گفتم:
-تیزهوشان نرفتم اما این حرارت نگاهت به گمانم شیرفهمم کرد که نگاه هر مردی جز تو سوز دارد...!
لبخندی حاکی از رضایت زد و دوباره نگاهش خیره شد به نقطه ای کور. با برخورد موج دریا به تنه ی صخره، دیگر نتوانستم زبان به دهان بگیرم:
-غیرتی شدنت هم یک سروگردن با مردهای دیگر مغایرت دارد یاور، مثال صخره می مانی، محکم، اما کلامت دریایی آرام!
-می پسندی؟
-دلم غنج میرود برایش! خبری از چشم غرّه رفتن، هارت و پورت کردن، بازی رئیس و مرئوس، خلاصه بله قربان گو خواستن، ندارد! همیشه یاورم باش، خب؟ با زبانی دیگری صحبت کن، با لهجه ے دریا...
سرش را بالا برد، خیره شد به آسمان، ابرهای تیره در حال مهاجرت بودند. زیرلب زمزمه کرد:
_الحمدلله... امیدوارم با زبانی که خدا دوست دارد، مستمراََ حرف بزنم؛ زبانِ بی زبانی...!
چند دقیقه بعد به ناچار از سوز دی ماه پناه بردیم به خانه، قرار بود اَوامر هم را به روی دو جفت چشم بگذاریم.
#موزون_نویس
#نهج_البلاغه_ی_خاکی | #پارت_اول
#میم_اصانلو | @biseda313
سالهاست بلطف فتنه های علمای وهابی
و خاک گرفتن کتاب نهج البلاغه در
متروک ترین ردیفِ کتابخانه ے مسلمین
خطبه ے ۸۰ نهج البلاغه شد، منفورترین!
برای مثال یک بخش از خطبه این است؛
[مَعَاشِرَ النَّاسِ إِنَّ النِّسَاءَ نَوَاقِصُ الْإِيمَانِ...
زنان نسبت به مردان در ایمان ناقصند...]
که بصورت "تقطیع شده" پخش می شود
و ادامه را می سپارند به فراموشی!
یک نفر خدا بیامرزیده هم پیدا نشد
تا قبل از کوبیدن بر طبل قضاوت،
به انگشتان مبارکش زحمت دهد
و ورق بزند خطبه را بصورت تکمیل!
در ادامه ے خطبه توضیح می دهد:
[فَأَمَّا نُقْصَانُ إِيمَانِهِنَّ فَقُعُودُهُن
َّعَنِ الصَّلَاةِ وَ الصِّيَامِ فِي أَيَّامِ حَيْضِهِن
َّاما تفاوت ايمان بانوان، بر كنار بودن از
نماز و روزه در ايّام عادت حيض است.]
یعنی؛
كم شدن نصيب زن در روزهاي قاعدگي،
تنها نقص کوتاه مدت در "ایمان عبادی" !
این کلام خودِ #حضرت است
و حتی تفسیر دیگر علما نیست
که بعضی اسمش را بگذارند: ماله کشی!
⚖⚖
اصلا یک نفر بیاورد ترازوی قرانی
برای روشن شدنِ حجمِ شبهات آبکی!
آیه ۳۵ احزاب، بهترین وزنه در برابری:
إِنَّ الْمُسْلِمِينَ وَ الْمُسْلِماتِ
وَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ
وَ الْقانِتِينَ وَ الْقانِتاتِ
وَ الصَّادِقِينَ وَ الصَّادِقاتِ
وَ الصَّابِرِينَ وَ الصَّابِراتِ
وَ الْخاشِعِينَ وَ الْخاشِعاتِ
وَ الْمُتَصَدِّقِينَ وَ الْمُتَصَدِّقاتِ
وَ الصَّائِمِينَ وَ الصَّائِمات....
همه چیز روشن است در این آیه
جـــز یک ســــوال از آنهایی که
بازی خوردند در زمین هاے وهابی:
آیا در برابریِ "ایمان اعتقادی"
می ماند نقطه ے ابهام و تردید؟
#جیک_و_ماجیک | #عشق_گرام
#میم_اصانلو | @biseda313
+بووو سرده کاپشنم کو...!
کشته و مرده میداد این اد و اطوارش! زبانش را نیم متر از دهانش در می آورد بیرون، موهای دم خرگوشیش را تکان میداد در هوا، آن وقت راه به راه سلفی می انداخت از خودش و منِ مظلومی که در بهترین زاویه ی حیاط خانه برای هدف گلوله های برفی اش بودم!
نگاه عاقل اندر سفیهی به چشمهایش نشانه رفتم
-این همه سلفی..برای چی؟ برای کی؟ تو که اینستاگرامت عکس درختُ گل و بلبل هست پرنسس؟
+برای دل! بهتر از دل سراغ ندارم. قاب میگیرم برای فرداها، خاطره ها. ما را به لایک و کامنت های مردم چه نیاز جانا...؟
عزیزم با آن مغز فندوقی اش گاهی فیلسوف میشد و حرف حساب میزد. طبق معمول کیش و ماتش شده بودم، عرضی نداشتم. دهان نیمه باز من را که دید، لبخند مهمان صورتش شد. مثل خانم معلم ها دست به سینه روبرویم ایستاد.
+راجب چشم زخم چیزی میدانی؟؟ صبرکن!
خم شد و یک مشت برف را با دستانش گرفت، نگاهش در آن لحظه شیطان را درس میداد. ادامه داد:
+الان روشنت میکنم مستر جان! زمانی که یک نفر برخلاف تعریف هایی که در ظاهر می کند مثلا "وای عزیزم چقدر خوشگل شدی" یا "گلکم پایدار باشید" در باطنش به تو حسادت بورزد و اتفاقا دلش بخواهد سر به تنت باشد، این انرژی منفی ناشی از تضاد درونی به ما انتقال داده میشود و به این ترتیب ما دچارِ #چشم_زخم میشویم!
دستانش را آماده پرتاب گلوله برف به سمت سینه ام کرد، فرار بی فایده بود پس ترجیح دادم تسلیمش باشم. او هم نامردی نکرد و با تمام زور دخترانه اش حواله ام کرد. خنده ای مستانه سر داد و گفت:
+خب مگر من تو را از سر راه آوردم که این لحظات را به چوب حراج بگذارم و در عوض یک مشت انرژی منفی به جان بخرم؟؟
چشم و ابرو برایم آمد
+شوخیه مگه بذاری بری نمونی تو یار منی نشون به اون نشونی...!
#شبیه_حضرت_مادر
#میم_اصانلو | @biseda313
❥•مادرم این اواخر
شبیہ مادر شدہ بود...!
خوب خاطرم هست
دوران بارداری اش
با یک تصادف، مصادف بود
راننده ی نمک به حرام
رهایش کرد در اواسط کوچه،
پایش را روی پدال گاز فشار
و از صحنه ی جرم گریخته بود!
راستش؛
من با هر منطقی حساب کنی
نتوانستم این معمای نفرین شده را
حل کنم که چرا مادرم را به امانِ
شکم برآمده اش رها کرده بود...؟؟
❥•مادرم این اواخر
شبیہ مادر شدہ بود...!
دردانه ی نارسیدہ اش،
ڪاڪا جانمان
همان دم از شدت ضربہ
چراغ زندگیش براے اَبدُ الدهر
خاموش شد و پیوست به ملکوت..
و من فهمیدم؛
مظلومانه مردن سخت تر از
زیستن میشود گاهی...
این اعتقاد من بعداز آن واقعه بود!
❥•مادرم این اواخر
شبیہ مادر شدہ بود...!
بعد از آن روز شوم،
نفهمیدم براے چہ و ڪہ،
ستون فقراتش
و دندہ هاے تو در تو؟
یا غریبانه به دیار باقی پیوستنِ
برادرمان از رحم تا به گور؟
و یا شاید...
هزینہ ے سنگین بیمارستان
ڪہ موے پدر را مثل گچ
بہ رنگ سپید ڪردہ بود...؟
آخر بابا...
بعد از چشم در چشم شدن با مادر
در آن حال و روز،
نمیدانم چرا بدون بازنشستگی
خانه نشین شده بود...!!
❥●•━
هر چہ ڪہ بود،
هر چہ ڪہ بود،
ڪمر مادر از آن تاریخ به بعد
از وسط دولا شدہ بود..!
❥•مادرم این اواخر شبیہ
مادر شدہ بود...!
تا آنجا که نشست و برخاستش
لم دار بود؛
می نشست: "یا فاطمہ زهرا"
می ایستاد: "یا صدیقہ ڪبری"
رمز عملیاتش بود!
گاهے از شدت درد پهلو
لب میگزید و
چهرش اش ڪبود
اما آہ و نالہ اش را
هیچ احد الناسے
نمی شنید بہ گوش!
اگر هم
خیلی بی تاب می شد،
دانه های تسبیح را دانه به دانه
بلند بلند می شمرد
و دردش را نمی داد بروز...!
❥•مادرم خیلے وقت بود
مادر شدہ بود...!
اما؛
بار اول بود
طعم مادر شدن را
با شیرہ ے جانش
در هم آمیخته
و چشیدہ بود!
❥●•━
آری، مادرم این اواخر
شبیہ حضرت مادر شدہ بود...
#جیک_و_ماجیک| #اسلامیک_تایم
#میم_اصانلو | @biseda313
عطر دیسکوارد را اسپری کردم به اطرف یقه دیپلمات پیرهنم. با عجله دو رج از موهایم را تاب دادم بر روی پیشانی، آخرین نگاه دخترکشم را نثار آینه کردم و رفتم به استقبالش در ولنتاین! رسیدم به بالین خاتون زندگیم و نشستم بهر تماشای نیمه ی دیگر ماه که تصویرش روی تخت خواب افتاده بود. یکی از چشمهایش را به زور باز کرده بود، هنوز گیج خواب بنظر می رسید. صدایش بریده برید به گوشم رسید:
+محمد...؟!
چشمش که باز شد، به جای تصویر من با یک خرس پشمالو روبرو شد. انگار برق سه فاز او را گرفته بود، لبخندی بزرگ بر لبهایش مهمان شد و دو تا چشمش از حدقه بیرون آمده بود که در گوشش فریاد زدم:
-هپی ولنتاین!
گوشه لبش هر لحظه به خنده ی فرمالیته ای تغییر فرم می داد و با حالت خجالت زده ای گفت:
+ممنون، اما...
به مکث کوتاهش امان ندادم، یک شکلات برداشتم و چپاندم در دهانش. نگاهش گیج تر از همیشه بود. شکلات را که خورد نگاه بامحبتش را، مزدم را، بلاخره داد!
+محمد؟
-جانم... جان دلم! جانم... جانم...
+مهرت، عشقت روی سرم، روی جفت چشمم اما تو که میدانی ولنتاین فرهنگ مسیحی هاست!
-حالا چه عیبی دارد آدم به هربهانه ای به سرکار علیه اظهار ارادت کند؟ عشق که تایم ندارد!
+بهانه هایمان رنگ و بوی دین حضرت محمد (ص) را بدهد، آنوقت نور علی نور نیست محمد؟!
-نقطه ضعفم را میدانی ها
+اختیار داری... خب چکار کنم! به جان عزیزت نمیتوانم ببینم این ولنتاین با ظاهر خوشگل و موشگلش چهار نفر را می کشاند به سمت یک دین تحریف شده، آن وقت من بشینم و در گوشه ی اتاقم شاسخین را بکشم در آغوش!
نمیتوانم ببینم این ولنتاین شیک و پیک شده چهار نفر دیگر را می کشاند به کوچه و خیابان تا روابط رل آلودشان را تازه کنند و من شکلات هایم را دانه دانه مزه مزه!
رگ غیرتم از کنارهای یقه دیپلمات داشت بیرون می زد، خونم به جوش آمده بود. مثل یک آدم کور که دنبال عصاست، نگاهش کردم
-بیشتر بگو، بیشتر بگو... میخواهم دردم بگیرد... درد دین بگیرم... بیشتر بگو!
+آخ محمد! گفتی درد! ولنتاین بطرز نا آشکاری در بردارنده ی رابطه دوستی آزاد یا پیوندهای دوستی بیرون از خانواده هست. در واقع کنایه ای به رابطه آزاد میان دوجنس است و آن را به #رسمیت میپذیرد. درد ندارد؟!
-پس بگو چرا بازارش بین گیرل فرند،بوی فرندها داغ تر هست... پس بگو!
+خداروشکر که تو آنچه را میبینی، انکار نمیکنی اما بعضی ها با اینکه دو جفت چشم دارند و می بینند، باز پیغام فرهنگی، سیاسی، اجتماعی ولنتاین را نادیده میگیرند.
نگاهی به ساعت شماطه دار روی دیوار انداخت و با تلخند گفت: بله! عشق تایم ندارد اما اگر این تایم، این به اصطلاح ولنتاین، اسلامیک تایم را ناکوک کند چه؟ می ارزد؟
سکوت معناداری کرد و ادامه داد:
+حتی... حتی آن ها که تاچند وقت پیش درد پهلوی فاطمه را داشتند، امروز درد دین ندارند...!
با جمله ی آخرش، بیچاره ام کرد. فلفور آن شاسخین گنده بک را به گوشه ای از اتاق پرتاب کردم بعد جزء به جزء وجود فرشته اش را خوب نظاره کردم و معترف شدم:
-از خدا خواسته بودم یکی را به من ارزانی کند که بوی دختر پیغمبر بدهد. راستی؛ امروز صبح تو چقدر خوشبو شدی خاتون!