#جیک_و_ماجیک
#وحی_دلنواز | #پارت_پنجم
#میم_اصانلو | @biseda313
به دانشگاه رسیدم، گلبانگ اذان ظهر از بلندگوے مسجد پخش می شد: «الله اکبر... الله اکبر...» دیگر رفتن به هیچ کجای دنیا جایز نبود؛ وضوخانه برای تجدید عشق بازے، حضور من و آستین های بالا زده را می طلبید. نماز را به جماعت خواندیم، انرژی ساطع شده از انوار جمعیتِ نماز خوان، بخشی از وجودم را گرمای امید بخشیده بود اما هنوز نیمِ دیگرم در یخبندانِ ابراهیم بسر می برد...!
بعد از نماز، طبق سنت دیرینه دانشگاه، دو صفحه قران تلاوت می شد. دلم می خواست قدم بزنم و کلام خدا آنقدر در گوشم بپیچد که اثری از اصوات گذشته نباشد... دلم می خواست بشورد، ببرد!
ضلع غربی مسجد دانشگاه، آبادے نبود؛ خاکریز دیده می شد و بس... تنها جایی که از حیاط خلوت هم خلوت تر بود، پس بی معطلی حرکت کردم. دانشگاه ما در تلّی بلند قرار داشت؛ همین بهانه ای دوباره به دست باد می داد تا سر از پا نشناسد و با دیدن چادرم، او را بالاجبار با خود ببرد. ناچار جسم بی روحم را روی خاک نشاندم، از ترس آن که مبادا نامحرمی!
گوش هایم را قرض دادم به قران و چشم هایم را به نقطه ای دور، احساسم در بند نغمه ے عشق بود تا آنکه نداے حق بدینجا رسید: «سَلَامٌ عَلَىٰ إِبْرَاهِيمَ...» با ناباوری از خودم پرسیدم: «یعنی حتی خدا هم با ابراهیم حرف دارد؟» شرایط محیا بود تا چادرم را بر سر خیمه کنم و به دل اجازه دهم، بغض هایش را اشک آلود کند... صدای ندبه هایم تقریبا بلند شده بود که همان آیه با ضرب آهنگی متفاوت، شروع به تکرار کرد: «سلام علی ابراهیم...» مکثی کوتاه و ادامه داد: «ابراهِــم... ابراهِــم...» سرم در لاک چادر بی تحرک ماند و اشک بر روی گونه یخ بست. وحی دلنواز، خودش بود! من این صدا را می شناختم... من با این صدا، ثانیه ها را زندگی کردم.... عاشقی کردم... مقدمه ی ابراهیمِ من...!
لحظه اے نفح صور اول در گوشم پیچید: «خواهر...! خواهر...! عقرب توی چندقدمیته! صدامو می شنوی؟ تو رو به فاطمه ے زهرا پاشو!» با شنیدن نام اطهر مادر، چنان از جا کنده شدم که جز گرد و خاک هیچ چیز دیده نمی شد. مردمک چشم هایم مدام به چپ و راست گردش می کرد، خبری از عقرب نبود. تپش های قلبم شروع به مسئله سازی کرد: «این ابراهیم کیست که قصد جانم را کرده و با رمز فاطمه ے زهرا، عقرب را خنثی می کند...؟»
صاحب صدا فریاد زد: «بخیر گذشت، اینجا نمونید! پر از جونوره...در امان خدا!» باید قدرت حرکت را از او می گرفتم، باید میخکوبش می کردم. با لحنی قاطع و اندکی چاشنیِ تند فریاد زدم: «صبر کنید!» جرات نداشتم به عقب برگردم، آب دهانم از انحناے گلو به سختی پایین رفت و تنها نود درجه برای رؤیت کفش هایش، عقب گرد کردم. ایستاده بود، ایستاده در غبار... بی معطلی به سراغ کفش ها رفتم؛ دیدن کفش هاے ممتاز او، سجده ے شکر را واجب می کرد... ادامه دارد...
#جیک_و_ماجیک
#وحی_دلنواز | #پارت_ششم
#میم_اصانلو | @biseda313
قلبم مانند تکه ابرے کوچک در جناح چپ سینه فشرده می شد و چاره اش یک نفس عمیق بود؛ دم... بازدم... صورتم را آهسته برگرداندم اما هیچ ندیم. اُریب ایستاده بود؛ از نیمه ی راست شمایل او بی خبر بودم و نیمه ی دیگرش بلطف چفیه؛ نیمه ے پنهان نام گرفت! نمی دانم، لابد از آن پسرهاے اکراه الدختر بود!
آسمان غرق در یک سکوت دل انگیز، به ما چشم دوخته بود، باد تنهایمان می گذاشت و زمین دهانش را خاک گرفته بود؛ من هم تقریبا میان آسمان و زمین بودم، کمی معلق، کمی مبهوت... تصمیم گرفتم آب دهانم را قورت بدهم: «من شما رو می شناسم! یعنی کفشاتون رو... خب! خب ماجراش مفصّله اما همه چیز از اونجا شروع شد! از وحی دلنواز، از... از پیچیدن صوت اِبراهــِم گفتن شما در نمازخونه! من... من حق دارم بفهمم چه اتفاقی داره برام میفته! شما باید به من بگید، باید! شما کی هستین؟» به علامت سوال که رسیدم، به خودم آمدم. چقدر جملات بی سر و ته تحویلش دادم اما خوب می دانستم او قابلیت این را دارد که حدیث مفصّل بخواند از این مجمل!
صدایش از ته چاه می آمد، گویی نجواے علی(ع) با چاه تنهایی در آهنگ کلامش نمود پیدا می کرد: «خواهر؛ من توفیرے با خودت ندارم. گلی گم کرده ام می جویم او را...همین!» زمزمه ے باد دوباره آغاز شده بود و چادرم را به خاک آغشته می کرد. به سرعت برق و سریع تر از باد، چادر را در دستانم جمع کردم و محکم تکاندم. چفیه گرچه حائل بود بین چشم ها اما مانع گوش ها نمی شد: «چادر خاکی قشنگ تره... فی امان الله!»
یک قدم به سمت جلو برداشت که دوباره چاشنی تندے را به نوک زبانم چشاندم: «باید قصّه تون رو بدونم! من با پای خودم نیومدم تا اینجا، به اراده ی خودم نشنیدم، نمی تونم برم! نمی تونم نشنوم!» یک قدمش را پس گرفت و عقبکی برگشت: «نوشتم! تقویمم رو میذارم دفتر بسیج دانشگاه امانت، ساعت پنج برید تحویل بگیرید! من زیاد اهل حرف زدن نیستم، می نویسم... یاعلی!»
مُبدّل شدن او به یک نقطه ی کوچک و دور شدنش را تماشا می کردم. به زمان حال پرت شدم، یاد آن عقرب افتادم و ترس دوباره به جانم افتاد. می خواستم چادرم را تکان بدهم تا مطمئن شوم که هیچ جانوری در حال بالا رفتن از پیکرم نیست منتها حافظه ام به اذن عشق بازگردانی شد: «چادر خاکی قشنگ تر!» منصرف شدم. رمز یافاطمه کافی بود برای گذر کردن از خطر. به راه افتادم با افکاری مغشوش؛ «کفش های خاکی ممتاز او، خاکستری موهاے همرزم، یعنی حالا نوبت من بود؟ چادر خاکی...!»
تقلید صدای اساتید توسط اشرار بامزه ے کلاس و از خنده رسیه رفتن ها در بدو ورودم به کلاس ۳۰۲ تاثیرے در حول حالناے من نداشت. صندلی آخر را انتخاب کردم، چشمم به آنها بود و طرحی از لبخند گوشه ے لبم مهمان اما؛ به فاصله ے طلوع و غروب آفتاب فکر می کردم،به ایستادن عقربه ے کوچک روی عدد پنج، پرش افکارم به رمزگشایی دیگر رسید؛ «اون گفت اهل حرف زدن نیست؟! ابراهیم ایل و تبارت به کی رفتند؟ بی آنکه لب بگشایند، سیم دلت را وصل می کنند. نمی دانم چند نفر در عالم وجود دارد که با زبان بی زبانی، امر به معروف کند! نمی خواهد حساب کنی، انگشت شمار است ابراهیم...!»
آفتاب بار دیگر به آغوش ابر پناه می برد و من در جست و جوی پناهگاهی امن، فاصله ے کلاس ۲۰۳ تا دفتر بسیج را طی الارض کردم.
-سلام! خداقوت... عذر میخوام امانتی من دست شماست؟!
عینکش را روی قوز بینی مرتب کرد:
-علیک سلام دخترم! از طرف عبدالرحمن هستین؟ دفتر خاطرات شهدا اونجاست! فایل دوم!
در فضاے ذهنم پیچید:
-گفت عبدالرحمن؟
و به زبان راندم:
-بله! از طرف ایشونم، خیلی ممنون!
-به یاد شهدا اشکی روی گونَت غلطید، ما رو هم دعا کنید دختر خوبم!
-چشم، محتاجم به دعا!
دفتر را روی دست ها گرفتم و به سینه ام سنجاق کردم. بالاخره امروز می توانستم یک نفس راحت بکشم؛ گرچه تلاش هایم برای پیدا کردن همرزم بی ثمر ماند اما یک قدم برداشتن از من و صد قدم از ابراهیم، ارزشش را داشت... ادامه دارد...
#جیک_و_ماجیک
#وحی_دلنواز | #پارت_هفتم
#میم_اصانلو | @biseda313
خواندنـِ «دفتر شهدا» شرایط جوے خاصی را می طلبید؛ آسمان نارنجی و زمین تب دارے که دستمال چمنی نمناک روی سرش بسته بود، مهم ترینش! تکیه وار به بید مجنون باغچه ے دانشگاه، از هواے دل انگیز غروب استنشاق کردم و با انگشت سبابه، کاغذ کاهی دفتر را لمس. برخلاف گفته هاے او، سردفترش توفیر داشت...! به چروک هاے صفحه اول خیره شدم:
| غروب سیزده آبان، عبدالرحمن!
از صدای ساعت شماطه دار روی طاقچه بیزارم و همینطور قاب عکسی که در موازات آن قرار دارد؛ این لعنتی ها می خواهند در تاریک خانه ے ایام قدیم گرفتار باشم، گرفتار بودن سخت است... چهله ے دعاے عهد برهم زن است! نباید کسی با این وضع مرا ببیند، حتی اگر ولی عصر باشد! خدایا یک امروز را بصیر نباش، به خودت قسم حالم خوش نیست... خوب نیست... |
صدای خش خش برگ ها، توجهم را از واژه هاے دردمند او به برگ های آویزان درخت مجنون جلب کرد، در چه آرامشی می رقصیدند؛ خاطره ے وحی دلنواز با همان میزان آرامش برایم تداعی شد: «ابراهِـــم...» هیچ سنخیتی با حال بد نوشته هایش نداشت. لحظه اے چشم هایم در کاسه چرخید؛ «اصلا نکند او، عبدالرحمن نباشد!» بلافاصله دفتر را ورق زدم تا از سوتفاهم در امان باشم:
| نیمه های شب نوزدهم، عبدالرحمن!
چند وقتی است که اتاق حکم قفس را پیدا کرده و من را به مسجد و بناهاے گنبدے شکل میلی نیست. بد و بیراه گفتن به زمین و زمان جایگزین استغفار شده... اینجا را نگاه کن، آینه دشمن قسم خورده ام دقیقا در نقطه ے مقابل! اصلا صورت جزغاله شده ام نذر هیزم جهنمیان! عبدالرحمن لطفا بخواب...! |
دوباره بار مصیبتش را روے دوش جمله هاے آخر گذاشته بود. حدس هایی در سر داشتم که از ترس واقعیت، ضرب العجل به صفحه ے سوم پناه بردم:
| عصر یک روز بارانی، عبدالرحمن!
اعتقادی به باران ندارم. اگر معجزه بلد بود که من نمیسوختم! اگر واقعیت داشت که شعله های آتش در آن چهار شنبه سورے نحس را خاموش می کرد. حواست هست؟ دیگر کسی برایت ربّنا هَبْ لَنا مِنْ أَزْواجِنا زیر باران نمی خواند! نام مستعارت را یوسف پیامبر گذاشته بودند و حالا از تو رو می گیرند! پنجره عنصر اضافی خانه را همین حالا ببند عبدالرحمن...! |
انگشتانم بی حس شده بود و چشمانم پلک زدن را به یغما می برد. انگشت سبابه لحظه اے تکان خورد و دفتر از دستم روی چمن پخش و پلا شد. یک سکانس در خاکریز مدام مقابل پرده ے چشمانم تکرار می شد: «مردی که اُریب ایستاده و چفیه نیمی از صورتش را پوشیده است...!» لب بالایی به سختی از لب ترک شده ے پایین فاصله گرفت: «نیـ.. نیمه ے پنهان!» ادامه دارد...
#جیک_و_ماجیک
#وحی_دلنواز | #پارت_هشتم
#میم_اصانلو | @biseda313
حال موسی را داشتم؛ حکمت کارهای خضر را فهمیدن، از نفهمیدنش سخت تر است. اے کاش نیمه ے پنهانش، همانجا زیر چفیه دفن می شد...! صفحه ے چندم دردنامه اش را ورق می زدم، نمی دانم! از بید مجنون حواشی باغچه ے دانشگاه به زیر راه پله هاے خوابگاه رسیده بودم!
هنوز شرح صدر او پایان نداشت، انگار قلمش بجای جوهر، خاکستر پس می داد؛ داشت می سوخت! حلاوت جمله هایش میان نگاه تحقیر آمیز مردم، پناه بردنش به کنج عزلت بعلت عقب نشینی چند کودک با وحشت، اعتراض به معنای نامش «بنده ے پروردگار بخشنده» احساس می شد.
باید به خطوط دفتر برمی گشتم، هوس کرده بودم یک شبه راه هزار ساله بروم و سپیده سر نزده، آنقدر کلماتش را امتداد بدهم تا شاید به ختم الوحی برسم...!
| یک روز معمولی، عبدالرحمن!
تبعید به دانشگاه هم دردے مضاف بر دردهای دیگر! اتاق هاے چهار الی هشت نفره... یعنی این خوابگاه اتاق یک نفره ندارد برای مردن؟ مسئول هماهنگی بسیج، نامش چه بود؟! آقای نمی دانم! وقت گیر آورده بود امروز، میگفت کار خودت هست، برو و همرزم شهید را بیاور؛ مرد مومن نمی دانست که دلم مثل نمازهایم این روزها شکسته، بریده...! |
با انگشت هاے لرزان این صفحه را دست کشیدم، از نظرم حتی جنس کاغذ معمولی نبود؛ رد برآمدگی اشک ها در این صفحه، گواه ادعای من هست. چشم هایم را با کلافگی مزمن مالیدم و زیرلب گفتم: «صفحه ے بعد تو را کم دارد، غیرمعمول بعدی باش لطفا...!»
| در همین حوالی، ابراهیم!
اگر من مثل یوسف بودم ، تو هم ابراهیم بودی نه؟ جوان و خوشتیپ، عنان از کف می بردن برایت دخترها! توفیق اجباری خاطره ے همرزمت که نقل می کرد از دوستانت شامل حالم شد. تو با دست های خودت پوشیدی پیراهن بلند و شلوار گشاد تا... بخندم یا گریه کنم؟ کیسه پلاستیکی را تعویض کردی با ساک ورزشی تا... بخندم یا گریه کنم؟ تا دختری متوجهت نباشد؟ تا تنها بمانی برای خدا؟ این دیگر نه داستان است نه رمان، سخت است هضم خاطره ات در عالم واقعیت و امکان... کاش می توانستم بگویم محال است، محال! از فردا سر میگذارم به بیابان، قول شرف، خواهی دید فردا... |
یک بار... دوبار... سه بار... غیرمعمولی ترین صفحه را باید بارها خواند. گویی عبدالرحمن خودش را در این صفحه از قلم انداخته بود. حرف همرزم در دلم زنگ خورد: «فراموشی خود در سکوت!» حتی تعداد کلمه هایش اینبار بطرز غیرطبیعی بیشتر شده بود.
مسئول خابگاه ساعت خاموشی را اعلام کرد و من بار دیگر دعوت شدم به سکوت اما؛ برای اولین بار دوست داشتم شنا کنم برخلاف جریان آب و فریاد بزنم: «ابراهیم، الان وقت سکوت نیست! من که فرهاد نیستم بزنم به کوه، من که عبدالرحمن نیستم بزنم به بیابان، من همینم که صدایم زدی! همین! دختری ناشکیبا! با همه حرف میزنی، همرزمت خاطره می گوید برای از ما بهتران، به ما که می رسد، آسمان می تپد هان؟ باشد خاموشی! باشد سکوت! من دنبال ساک ورزشیت که نیامدم، همینجا بست می نشینم میان ندبه هاے عبدالرحمن...» ادامه دارد...
#جیک_و_ماجیک
#وحی_دلنواز | #پارت_نهم
#میم_اصانلو | @biseda313
بغض هایم به گلو می ریخت و سرفه هاے عصبی مجال نفس کشیدن را نمی داد. تازه جانبازان شیمیایی را درک می کردم؛ سخت است، خصوصا اگر گاز خردل بر بافت قلب و روحت اثر کند...!
ناجی خوابگاهیم سرزده ظاهر شد؛ سهیلا! لیوان به دست، شانه هایم را مالید: «حالت خوبه؟» یک قلپ آب به گلوے ابراهیم سوخته ام ریختم و با چشم ها تایید کردم؛ خوبم! چشم هایش باور نداشت و ادامه داد: «من روی پاگرد راه پله نشستم! همینجام! کارای فرهنگی بسیج مونده. هرچیزی شد، صدام می زنی! خب؟» لحن دستوریش، گل لبخند را به لبم آورد: «خب!» هنوز ایستاده بود، خنده ام گشاده تر شد: «خب! خب! چشم گفتم!» چشم غره ای نثارم کرد و دوید.
احساس ضعف داشتم و چه تغذیه اے بهتر از کلمات لطیف او! یک آن از خودم پرسیدم: «کلمات لطیف؟ از کجای این دفتر، افکار مشوش او انقدر منظم و لطیف شده بود؟» همیشه فکر می کردم تحول انسان باید از یک کتاب آغاز شود که چیدمانش پر از صغری و کبری باشد اما حالا می فهمم یک خاطره، یک وحی دلنواز یا بی پرده بگویم؛ «یک نیم نگاه از شهدا» چنان شفعی در درون ایجاد می کند که خودت هم انتظارش را نداری!
در عالم بی خبرے، نگاهم به تصویرم در شیشه ے کیسوک تلفن کنار درب ورودی خوابگاه افتاد، صورتم را با تعجب و درنگ لمس کردم، خودم را نشناختم؛ گودی زیر چشم ها و چهره ای مات و بی رنگ اما طالب حقایق! پس راست می گفتند؛ آدم ها بی تفاوتند "به معنای واقعی شهید و غیرت" یا دفاع با اهدای جان و اولاد از یک "باور" اما بعد از سیر الشهدا، پوست می اندازند!
حالا کمی افکارم سر و سامان گرفته بود، چشم هایم به خطوط دفتر بازگشت؛ مانند دیوان حافظ همانقدر تفأل گونه، صفحه ے بعد را گشودم:
|زمان از دست رفته، ابراهیم!
ابراهیم وار... ابراهیم وار... ابراهیم وار... ابراهیم وار... ابراهیم وار... ابراهیم وار... ابراهیم وار... ابراهیم وار... ابراهیم وار... ابراهیم وار... ابراهیم وار... ابراهیم وار... ابراهیم وار.... ابراهیم وار... یک لغت اضافه کردم به تو و آن (وار) است. نمی خواهم یادم برود غرض در تو گم شدن نبود! قسم به شهدا و الصدیقین که می ترسم... می ترسم یکی از آن هزار و چند صد نفری بشوم که لق لقه ے زبانم باشی! خدا نکند شهید باز باشم، مثلا برایت شمع روشن کنم و اهدافت را فوت! نیت می کنم چهره ے یوسف گونه ام را به باد بسپارم و نیم رخم را به خاک؛ می خواهم ابراهیم وار باشم، قربة الی الله! |
میان خطوط پیشانیم عرق نشسته بود و چشمانم نم پس می داد، فالفور با گوشه ی آستین، اجازه ے نفوذ اشک به پوست را ندادم. الان که وقت گریه نبود. باید می خندیدم؛ به خودم! منی که دنبال "شخص ابراهیم" بودم اما عبدالرحمن با یک اشارت، "ابراهیم وار" شده بود...! برای گریستن خیلی زود بود، خیلی! هنوز یک صفحه باقی مانده. آن وقت باید مانند زنان عرب زجه و مویه سر می داد، درست در صفحه ے آخر!
برای غلبه بر اضطراب، از جا بلند شدم و طول سالن را بی هدف قدم زدم. امشب که مسئول خوابگاه برعکس همیشه به خواب رفته بود، هراز گاهی خنده های مستانه، گوش سالن را پر می کرد. من هم تاحدودی مست بودم؛ بی جهت در سالن راه می رفتم با یک دور تسلسل در افکار: «یعنی دقیقا در صفحه ے آخر عبدالرحمن پر می کشد پیش ابراهیم و من در زمین گرفتار؟ یعنی در صفحه ے آخر می فهمم خواب زن چپ است و حرف همرزم که گفت به امتداد رسیده ای، منتهی الحسرت است و تمام؟ یعنی در صفحه ے آخر من گرچه مامورم اما معذور؟ معذور... اما...» ادامه دارد...
#جیک_و_ماجیک
#وحی_دلنواز | #پارت_دهم
#میم_اصانلو | @biseda313
چشم هایم از چشمان سهیلا طفره می رفت، انگشتان پایم قدری نامهربانانه با موکت نمور خوابگاه نوازش می شد، دست هاے گره خورده ام، بلاتکلیف ترین عضو بدن بود و گیجگاهم... گیجگاهم گیج می زد، آنقدر خودش را وقف "فکر" کرده بود که بنظر درجا می زد!
آدم دقیقا تا کجا باید کلنجار برود، فلسفه ببافد، تب کند، بترسد، غبطه بخورد... اصلا آدم چقدر باید فکر کند؟ تا ناکجا؟خیلی هامان در ایستگاه فکر متوقف شدیم اما پای عملمان لنگید و از قطار شهدا جاماندیم... خیلی هامان برچسب "جامانده" خوردیم! دلم می خواست یک امشب را لااقل، غریب و جامانده نباشم! به طرف روشویی رفتم و تنها علاج دست های گره خورده ام را چاره کردم؛ آب طهارت، آب وضو! صدای جیرجیرک ها از ورای پنجره، علامت آن بود که این شب، صبح ندارد! آه! شب یلدےِ ابراهیمِ من...
ضلع جنوبی خوابگاه را برای خواندن صفحه ے آخر انتخاب کردم، همان جا که موکت نمور سالن، نمورتر میشد و تیرهای چراغ برق روشنایی اش را تامین می کرد؛ دفتر را به پره هاے بینی ام نزدیک کردم. دچار حالت خلسه مانندے شدم، عطرش معمولی نبود! حروفی از دلم بر زبان ریخت: «ابراهیم! من صفحه ے آخر را نه فقط فکر می کنم بلکه زندگی اش می کنم!» قسم جلاله را برای اتمام حجت به زبان آوردم و دست هایم روی صفحه ے آخر بصورت نشانه شد، شبیه به کاغذها ے موشک شده ی لاے قران مادربزرگ:
| به وقت سَلَامٌ عَلَىٰ إِبْرَاهِيم، ابراهیم!
قدری گنگم، پس می گیرم: خیلی گنگم! تو داری با من چکار می کنی ابراهیم؟ من که قید یوسف بودن را زدم؟ قید دست هاے بریده شده ے دخترها را زده بودم، همان دست هایی که بعد از سوختگی صورتم، چادر کیپ می کردند تا نکند چشم هایشان آزرده شود... و حالا این دختر از پشت چفیه، ندیده می گفت؛ من را می شناسد! من که نیمه ی صورتم را خاک کرده بودم، این دخترک چادر خاکی چه صیغه ای بود؟ اسمت را که برد، زمین زیر پایم خالی شد، تنها حرکت معقولی که به ذهنم رسید، زبان گزیدن بود! حال خرابش داغ قدیم ترهاے من را تازه می کرد! ابراهیم، جان همرزمت... جان همرزمت بگو برایم چه خوابی تدارک دیده ای؟ |
درست مانند ماهی کوچکی که بیرون از آب جان داده است، دهانم نیمه باز ماند! اما نمرده بودم، هنوز ضربان قلبم در حلزونیِ گوشم می پیچید. انتظار خواندنِ خودم را در صفحه ے آخر نداشتم، یک قطره آب روی دفتر چکید... نزول باران از چشم هایم را شاهد بودم! ادامه دارد...
#جیک_و_ماجیک
#وحی_دلنواز | #پارت_یازدهم
#میم_اصانلو | @biseda313
اهل اسرار مطلعند از راز بُکاء، اشک! اصلا برای همین است که بعد از روضه و دلی سیر از گریه، بعضی ها لبخند به لب دارند؛ خوشحال! سبک بال! حالا گیرَم یک دنیا هم بگوید دین آنها، دین افسرده هاست! چه باک... خواندن صفحه ے آخر دفتر شهدا و جریان اشک بر گونه هایم، یک چنین حال خوشی را داشت. دنیا و بساطش را در عدسی چشم تار دیدن، مزه داشت و خداے ابراهیم را در متن زندگی دیدن می چسبید...!
این ساعت از شب، اهالی خوابگاه در خواب زمستانی فرو رفته بودند اما صدای جیغ های ریزِ اتاقِ "گلهای 88" از کانال هاے کولر به بیرون درز پیدا می کرد؛ همیشه پرهیاهو ترین دورهمی ها را داشتند! هنوز باران چشم هایم بند نیامده بود که جیغ بنفشی، پرده ے گوشم را به ارتعاش در آورد: «امروز شازدِه پسر رو توی مترو دیده خانوم خوش شانس! بگیرینش! نذارید در بِره!» صدای خنده هاے از روده بُر شده، کانال کولر را به لرزه در آورده بود و ناگهان دختری مثل مرغ پرکنده درحالی که دامنش را سفت چسبیده بود به سالن پرید و فریاد زد: «به خدا اتفاقی بود! به پیر به پِیغمبر اتفاقی دیدمش!»
با صدای خواب آلود و عصبانی مسئول خوابگاه، "گلهای 88" در عرض چند ثانیه پر پر شدند منتها من هنوز حی و حاضر بودم! در منظومه ے چشم هایم، فیلم دختر "دامن به دست" تکرار می شد؛ فریاد می زد: «همه چیز اتفاقی بود! به خدا! به پیر! به پِیغمبر!» نوار کاست افکارم شروع به چرخیدن کرد و خطاب به "گل های 88" به صدا درآمد: «آن دختر راست میگفت شازدِه پسر را اتفاقی دیده مگر اینکه قبل از رویت چهره ے آن پسر، ابراهیم را دیده باشد...! شنیده باشد...! درک کرده باشد! صفحه ی آخر دفتر عبدالرحمن را بخوانید، هیچ چیز اتفاقی نبود!» نگاهم به خط آخر سبزمشقش افتاد: «جان همرزمت بگو برایم چه خوابی تدارک دیده ای؟» آخرین قطره ے قندیل بسته در چشمانم روی گونه غلطید و در گوش خودم گفتم: «هرچیزی در دنیا اگر اتفاقی باشد؛ اتفاق شهدا، اتفاقی نیست...!» درست همانجا بود که اعتقادم به قانون "حکمت آشنایی با شهدا" به یقین رسید. تنها اهل یقین می دانند که احتمال خلاف اصلا وجود ندارد نه اینکه احتمال خلاف نمی دهند و چقدر مرز بین این دو جمله باریک و عجیب است!
دستم را روی زانوها حلقه کردم و با یک حرکت به سمت جلو، روی پاها ایستادم، می خواستم خودم را جایی ببرم! جایی که به عهدم با ابراهیم وفا کنم، طبق قرار باید صفحه ی آخر را زندگی می کردم... پس خودم را کِشان کِشان بردم به جایی که یک کاغذ باشد و قلم! ادامه دارد...
#جیک_و_ماجیک
#وحی_دلنواز| #پارت_دوازدهم| #پایان
#میم_اصانلو | @biseda313
بالکن کوچک اتاق ما، خلوتگاهی بود یک نفره! متکایی کوچک با زیراندازے گلدار در آن تعبیه شده بود برای تماشای منظره ی کوه های مخروطی شکل، جعبه اے چوبی برای دسترسیِ آسان به هرآنچه که دلت هوسش را دارد و شمعی که روی شیارهاے ظرفی سنگی، کم کاری ماه را جبران می کرد. به متکا تکیه دادم، هنوز نمی دانستم چه در سر دارم. یک تکه کاغذ و مدادی کوچک از جعبه برداشتم، تصمیم گرفتم به قلم اعتماد کنم و عبدالرحمن ثانی باشم که حرف دل را می نویسد، آن هم بی مقدمه! نیم نگاهی به آسمان شب انداختم و بداهه ام روی کاغذ ریخت:
| وَاللَّیلِ إِذَا یغْشَاهَا!
سوگند به شب زمانی که عالَم را فرامی گیرد، ماجرای "ابراهیم دوستان"، سری دراز دارد...! من نماز غربت می خواندم که وحی دلنوازت با نوای "اِبراهــِم... اِبراهــِم..." سرمنشاء جهانم شد! درست از همانجا بود که ابرو بادو مه و خورشیدو فلک دست به دست هم دادند تا...! پوست بر تنم مور مور می شود وگرنه برایت می گفتم از "امتداد حرف های همرزم"، از "ماموریت رویای صادقه ام"... و "ختم الوحی" که خیره شدن چشم ها و کبودی صورت را به همراه داشت! الحاق چند اتفاق، حکمتي دارد... من انتخاب شده بودم! |
دندان هایم روی هم بند نمی شد، شالم را روی زانوها پهن کردم و نگاهم بین زاویه های بالکن سه در چهارمان چرخید؛ این قسمت از زمین و زمان را مگر می توان منکر حضور ابراهیم شد؟ به وضوح احساسش می کردم! قلم در دستم شروع به حرکت کرد، میل داشت آن طرف صفحه را هم خط خطی کند:
| و آن روی دیگر...
دفتر شهدایت را می گویم. چه برسرم آوردی؟ به تاب و تحمل روحم فکر نکردی؟ من یوسفی را خواندم که فلسفه ی صورت سوخته اش، او را دچار تردید کرده بود و اوضاعش آنقدر وخیم بود که از میان کلماتش هم، آتش به آسمان شعله می زد! و قصص القران را در صفحات بعدیت شاهد بودم... تکرار آیه ے قُلنَا یَا نَارُ کُونِی بَرداً و سَلاماً عَلَی اِبراهِیم، ای آتش! بر ابراهیم سرد و سلامت باش...! |
قلم از حرکت کردن ایستاد و قلبم پیشقدم تر از قلم! نگاهم میان آسمان و زمین مانند کودک گمشده ای چرخید: «خدای من! خدای من! من چی نوشتم؟» بار دیگر به قلم اعتماد کردم، پس خودش در دستانم به رقص درآمد:
| ن والقلم و ما یسطرون!
سَلاماً عَلَی اِبراهِیم را من ننوشتم! قلم نوشت! دست هایم هیچ کاره اند! باور نداری؟ مگر ختم الوحی را خاطرت نیست؟ سَلَامٌ عَلَىٰ إِبْرَاهِيمَ از بلندگوی نمازخانه و تکرار آیه از زبانت... همانجا که در بیابان، خدایت سلامت داد و همینجا که در میان خطوطِ کاغذ، آتش صورتت را سرد کرد و فرمود سلامت باش... من و تو هیچکاره ایم... خدای من... خدای ابراهیم... خدای ما! |
دیگر نفهمیدم چه شد؛ مهتابی ها روشن شده بودند، چندین دست روی شانه هایم نشسته بود و کاغذ میان بازوها و سینه ام در فشار! انگار زار زدن هایم، کار دستم داده بود. می خواستند پهلویم را بگیرند و به داخل اتاق بکشاندم اما با دستانی لرزان و چشمانی پر از خون التماس کردم فقط یک دقیقه! برخلاف میلشان، مهلت آخر را دادند. فرصت را غنیمت شمردم و بلافاصله کاغذ میان دستانم مچاله شد! آخرین برگ از دفتر شهدا را باز کردم و دوباره به سوال خط آخر خیره شدم: «جان همرزمت بگو برایم چه خوابی تدارک دیده ای؟» با دقت بیشتری که نگاه کردم، هنوز یک خط دیگر خالی بود، جوابش را دادم: «یوسف! باز خواب دیده ای؟ زلیخا بیدار است، زلیخا دیریست منتظر است...»
آنقدر سطور دفترش به هم نزدیک بود که دو خط آخر در هم تلفیق شده بودند؛ درست شبیه به گره خوردن حکایت من و او! بالاخره ماموریت من با پیچیدن صوت الله اکبر مؤذن در گوشِ خوابگاه به پایان رسید. چشمهایم روی عقربه های ساعت مچی دوید، تنها ده ثانیه مهلت داشتم تا یک دقیقه کامل شود. ده ثانیه ے آخر خرج یک بیت شعر زیرلب شد:
«یوسف فروختن به زر ناب هم خطاست
نفرین اگر تو را به تمام جهان دهم...»
#حواسم_نبود | #روز_تولدم
#سلام_بر_ابراهیم | #اشک
دهانم که قفل شد؛
زحمت فاتحه ات را بکش!
دعاے "شش قُفل" هم دیگر اثر ندارد...
#موجز_نویس | #بیصدا
#میم_اصانلو | @biseda313
#محض_رضا | #موزون_نویس
#میم_اصانلو | @biseda313
حجاب را بدون منطق تصور کن!
بدون دلیل
بدون برهان
و صُغرے و ڪُبرے!
حجاب را بدون ریاضے تصور کن!
بدون دو دوتا چارتا
بدون استدلال
و استقراء و استنتاج!
حجاب را بدون ادبیات تصور کن!
بدون اما و اگر
بدون چگونه
و چون و چرا!
حجاب را بدون جامعه شناسی تصور کن!
بدون حقوق اجتماعے
بدون چارچوب خانوادگے
و فرهنگ عمومے!
حجاب را بدون عربے تصور کن!
بدون جنس مذڪر
بدون جنس مؤنث
و هُوَ و هِےَ!
حجاب را بدون دینی تصور کن!
بدون نفس امارہ
بدون شیطان رجیم
و بهشت و جهنم!
حجاب را بدون همه این ها تصور کن!
بدون همه این ها
بدون همه این ها
و همه و همه!
حالا بہ من بگو؛
حاضرے..
محض <رضا>ے خدا...
محض <رضا>ے خدا...
محض <رضا>ے خدا...
حجاب را انتخاب ڪنے؟
شب یلدا گرچه قرین شده است با جشن نوئل ها؛ سفره ے دلمان امّـا از کریسمس تغییر قبله داده به جَنّت مِن اَعناب والزَّیتونَ والرُّمّان!
آرے
انار خونین رنگ ایرانیها
منحصراََ می چسبد در بهشت قران...
#موجز_نویس | #تغییر_قبله
#میم_اصانلو | @biseda313
گوشی ات را رها کن، سماور قُل می زند!
خدا نکند چاے جوشیدہ شود و مــــادر
مصداق عبارت انالله و انا الیه راجعون...
#موجز_نویس | #مادر_آنه
#میم_اصانلو | @biseda313
#جیک_و_ماجیک | #زبان_بی_زبانی
#میم_اصانلو | @biseda313
روی اِسکِله نشسته بودیم؛ هوای حوصله مان ابری بود اما در عوض صدای مرغان دریایی گوشِ فلک را کر می کرد و همنوا با ملودی باد، گوشِ دلمان را نوازش! من و او تدریجاََ به سمت حال و هوای عاشقانه سوق پیدا کردیم...
قطرات ریز باران بینمان جا خوش می کرد اما در عوض بازار نگاه داغ شده بود؛ اندکی او نشست روی باران، اندکی من. از قضا قطرات کوچک باران محو شد و فاصله بینمان کم و کمتر.
سرم را آرام گذاشتم روی شانه اش، پیشانیم در امتداد خط ته ریشش بود؛ تیغ تیغی های دوست داشتنی که گویی قندیل بسته بود! از هیجان بحرف آمدم:
-یاور؟ خانه که رفتیم، یقه اسکی ات را از چمدان در بیاور! وقتش شده خودت را بپوشانی! دارد سوز می آید.
سرش در همان حالت سکون قرار داشت منتها یک آن سنگینی نگاهش سر تا پایم را معذب کرد. نگاهش کردم، همچنان خیره بود به آن آبیِ موّاج...
-به همان دلیل ایضاََ شما هم چادر!
مردمک چشمهایم گشاد شد، واکنشم فقط یک سه حرفی بود با علامت سوالی بزرگ که به علامت تعجب ختم می شد
-بله؟!
از آن مدل لبخندها که تنها یک طرف صورتش به سمت بالا متمایل میشد تحویلم داد. همان مدلهای من کُش، آخ اِفلیج من! جواب کوتاه داد:
-خاطرم هست تکرار مکررات را دوست نداشتی!
حرف حسابش بی جواب بود اما من آنقدرها لجباز بودم که بی جوابش نگذارم:
-هنوز هم اما..
بالافاصله در کسر ثانیه، گردنش را نود درجه به سمتم چرخاند، در چشم هایم لنگر انداخت و گفت:
-سرمای بیرون استخوان سوز است... هندسه ی بدنت درد میگیرد!
حرف می زد اما طبق معمول ناقص، گنگ و این نگاهش بود که تکلیف جمله های بلاتکلیف را روشن میکرد. تمام احساسم را ریختم در صدا و گفتم:
-تیزهوشان نرفتم اما این حرارت نگاهت به گمانم شیرفهمم کرد که نگاه هر مردی جز تو سوز دارد...!
لبخندی حاکی از رضایت زد و دوباره نگاهش خیره شد به نقطه ای کور. با برخورد موج دریا به تنه ی صخره، دیگر نتوانستم زبان به دهان بگیرم:
-غیرتی شدنت هم یک سروگردن با مردهای دیگر مغایرت دارد یاور، مثال صخره می مانی، محکم، اما کلامت دریایی آرام!
-می پسندی؟
-دلم غنج میرود برایش! خبری از چشم غرّه رفتن، هارت و پورت کردن، بازی رئیس و مرئوس، خلاصه بله قربان گو خواستن، ندارد! همیشه یاورم باش، خب؟ با زبانی دیگری صحبت کن، با لهجه ے دریا...
سرش را بالا برد، خیره شد به آسمان، ابرهای تیره در حال مهاجرت بودند. زیرلب زمزمه کرد:
_الحمدلله... امیدوارم با زبانی که خدا دوست دارد، مستمراََ حرف بزنم؛ زبانِ بی زبانی...!
چند دقیقه بعد به ناچار از سوز دی ماه پناه بردیم به خانه، قرار بود اَوامر هم را به روی دو جفت چشم بگذاریم.
#موزون_نویس
#نهج_البلاغه_ی_خاکی | #پارت_اول
#میم_اصانلو | @biseda313
سالهاست بلطف فتنه های علمای وهابی
و خاک گرفتن کتاب نهج البلاغه در
متروک ترین ردیفِ کتابخانه ے مسلمین
خطبه ے ۸۰ نهج البلاغه شد، منفورترین!
برای مثال یک بخش از خطبه این است؛
[مَعَاشِرَ النَّاسِ إِنَّ النِّسَاءَ نَوَاقِصُ الْإِيمَانِ...
زنان نسبت به مردان در ایمان ناقصند...]
که بصورت "تقطیع شده" پخش می شود
و ادامه را می سپارند به فراموشی!
یک نفر خدا بیامرزیده هم پیدا نشد
تا قبل از کوبیدن بر طبل قضاوت،
به انگشتان مبارکش زحمت دهد
و ورق بزند خطبه را بصورت تکمیل!
در ادامه ے خطبه توضیح می دهد:
[فَأَمَّا نُقْصَانُ إِيمَانِهِنَّ فَقُعُودُهُن
َّعَنِ الصَّلَاةِ وَ الصِّيَامِ فِي أَيَّامِ حَيْضِهِن
َّاما تفاوت ايمان بانوان، بر كنار بودن از
نماز و روزه در ايّام عادت حيض است.]
یعنی؛
كم شدن نصيب زن در روزهاي قاعدگي،
تنها نقص کوتاه مدت در "ایمان عبادی" !
این کلام خودِ #حضرت است
و حتی تفسیر دیگر علما نیست
که بعضی اسمش را بگذارند: ماله کشی!
⚖⚖
اصلا یک نفر بیاورد ترازوی قرانی
برای روشن شدنِ حجمِ شبهات آبکی!
آیه ۳۵ احزاب، بهترین وزنه در برابری:
إِنَّ الْمُسْلِمِينَ وَ الْمُسْلِماتِ
وَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ
وَ الْقانِتِينَ وَ الْقانِتاتِ
وَ الصَّادِقِينَ وَ الصَّادِقاتِ
وَ الصَّابِرِينَ وَ الصَّابِراتِ
وَ الْخاشِعِينَ وَ الْخاشِعاتِ
وَ الْمُتَصَدِّقِينَ وَ الْمُتَصَدِّقاتِ
وَ الصَّائِمِينَ وَ الصَّائِمات....
همه چیز روشن است در این آیه
جـــز یک ســــوال از آنهایی که
بازی خوردند در زمین هاے وهابی:
آیا در برابریِ "ایمان اعتقادی"
می ماند نقطه ے ابهام و تردید؟
#جیک_و_ماجیک | #عشق_گرام
#میم_اصانلو | @biseda313
+بووو سرده کاپشنم کو...!
کشته و مرده میداد این اد و اطوارش! زبانش را نیم متر از دهانش در می آورد بیرون، موهای دم خرگوشیش را تکان میداد در هوا، آن وقت راه به راه سلفی می انداخت از خودش و منِ مظلومی که در بهترین زاویه ی حیاط خانه برای هدف گلوله های برفی اش بودم!
نگاه عاقل اندر سفیهی به چشمهایش نشانه رفتم
-این همه سلفی..برای چی؟ برای کی؟ تو که اینستاگرامت عکس درختُ گل و بلبل هست پرنسس؟
+برای دل! بهتر از دل سراغ ندارم. قاب میگیرم برای فرداها، خاطره ها. ما را به لایک و کامنت های مردم چه نیاز جانا...؟
عزیزم با آن مغز فندوقی اش گاهی فیلسوف میشد و حرف حساب میزد. طبق معمول کیش و ماتش شده بودم، عرضی نداشتم. دهان نیمه باز من را که دید، لبخند مهمان صورتش شد. مثل خانم معلم ها دست به سینه روبرویم ایستاد.
+راجب چشم زخم چیزی میدانی؟؟ صبرکن!
خم شد و یک مشت برف را با دستانش گرفت، نگاهش در آن لحظه شیطان را درس میداد. ادامه داد:
+الان روشنت میکنم مستر جان! زمانی که یک نفر برخلاف تعریف هایی که در ظاهر می کند مثلا "وای عزیزم چقدر خوشگل شدی" یا "گلکم پایدار باشید" در باطنش به تو حسادت بورزد و اتفاقا دلش بخواهد سر به تنت باشد، این انرژی منفی ناشی از تضاد درونی به ما انتقال داده میشود و به این ترتیب ما دچارِ #چشم_زخم میشویم!
دستانش را آماده پرتاب گلوله برف به سمت سینه ام کرد، فرار بی فایده بود پس ترجیح دادم تسلیمش باشم. او هم نامردی نکرد و با تمام زور دخترانه اش حواله ام کرد. خنده ای مستانه سر داد و گفت:
+خب مگر من تو را از سر راه آوردم که این لحظات را به چوب حراج بگذارم و در عوض یک مشت انرژی منفی به جان بخرم؟؟
چشم و ابرو برایم آمد
+شوخیه مگه بذاری بری نمونی تو یار منی نشون به اون نشونی...!