میم.اُصـانـــلو
216 subscribers
76 photos
1 video
1 link


نمیگــذاریم اعتقاداتــــــ خاکــــ بگـیرد
|انتشار تنها با ذکر نام نویسنده، حلال است.|
ناشناس جهت پیشنهاد موضوع، صحبت، نقد و...
https://t.me/BChatBot?start=sc-799c12bcbe
Download Telegram
 






#شپش_شبهات | #پارت_اول
#براساس_کتاب_حماسه_حسینی
#میم_اصانلو | @biseda313


[سیاست هایشان، اسلوبشان
نڪند از هم جدا بود؟
حسن دست آشتی و حسین سر جنگ!]

طرح یک سوال بدون جواب یعنی؛
جولان شپش " شبهه" و ریزش افکار
بلایی بس خانمان سوز که باید پناه برد
به کتاب "پته شبهات را ریختن روی آب"

مثلا کتابی مطهر از شهیدی مطهر
نقل ماجرا می کند با دلیل و برهان:
انتخاب جانشین تا زمان معاویہ
ارث پدر نبود! از آن گذشتہ...
امام حسن در صلح نامه، ذکر شرط کردہ:
بعد از معاویہ، انتخاب قائم مقام
با خودِ مسلمین است منتها؛
معاویہ گوشش بدهکار نبود به این حرفها
سمی تدارک دید براے امام
تا دیگر مدعی نباشد براے ادعا...!

حالا حسین روے ڪار آمدہ؛
و بیعت خواهی از او روی دور تکرار!
دیگر پای یزید به تنهایی نبود در میان
قرار بود حکومت مانند حلوا
دست به دست بچرخد در این خاندان
یعنی رانت در جامعه، مثل نقل و نبات!
و اینگونه حسین عاشورا بپا کرد:
هِیهات مِنّا الذلّة، هِیهات!

حسن بہ جاے حسین اگر بود؛
حسین بجاے حسن اگر بود؛
هیچ تفاوتی نداشت!
شرایط عوض می شود
اِلّا جان بازی حَسَنِین، اِلّا!






 
 






#شپش_شبهات | #پارت_دوم | #پایان
#براساس_کتاب_حماسه_حسینی
#میم_اصانلو | @biseda313


دلیل دوم، مغایرت "دو شاخ" است!
شاخ هاے مجازے در نهایت
یک لیوان شراب بنوشند در خلوت
و جلوے دوربین، عرض اندام و فخر!
اما شاخ شمشاد یزید بن معاویه
با آن همه کبکبه و دبدبه
در مجلس رسمی و علنی
مست می کرد و شروع به یاوہ!

باز صد لعنت بر پدرش، معاویه!
او یک جفت شعور داشت، هرچند عاریه
تا براے حفظ قدرت و سلطنت
لااقل در جمع، ساز مخالف با اسلام نزند!

اما شاخ شمشاد
مگر شاخش شڪسته می شود؟
اصلا یزید لعنت الله علیه
دلش غنج می رفت برای "هتک حرمت"
حتی حسین(ع)را تهدید به مرگ می کرد!

القصه؛ معاویہ ڪجا
شاخ شمشاد یزید بن معاویہ ڪجا...!
امام حسین با یک "شاخ حقیقی"
دست و پنجه نرم می کرد!

حسن بہ جاے حسین اگر بود؛
حسین بجاے حسن اگر بود؛
هیچ تفاوتی نمی کرد!
معاویه، یزید نمی شود
ولیکن "حَسَنِین" جمع می شود
در یک کلمه، در یک لغت!







 
 






#متن_ادبی | #شعبات_درد |#پارت_اول
#میم_اصانلو | @biseda313


مقدمہ ے آشنایی هرچہ که هست؛
نوشیدن چای عراقی در لیوانی کوتاہ قد
یا لولیدن عزا در تار و پود یک پیرهن
و یا طفلے میزبان در موکبے کوچک
یعنی؛ عشق به رگ هاے حسین(ع)
مقیاس اندازہ گیرے ندارد...!

رایحہ ے خون او ڪفایت می کند
براے رحلت مرد، زن و حتے کودک!
آخر خون آغشته به عشق،
پیروی از مسیر را اوجب واجبات می کند
و مطیع الامر بودن ماحصل امتداد است!

آدم در امتداد عطر خون که باشد
خبرهای حسینی منتشر می شود!
زیرا بوی عشق سرایت می کند
به اقصے نقاط پیکر؛
به امعاء و احشاء بدن
به سوال هاے ممتد در مغز سر:
"مَن هُوَ؟ او ڪیست؟"
سوالی عمیق که عطش جواب دارد!
همیشه نباید پاے آب در میان باشد؛
گاهی شناختن هویت یک "او" ،
ترک لب می آورد!

در وانفساے انا عطشان بودن،
سوال دوم زادہ می شود:
"ما فے البطون سر بر نیزہ، زینب؟"
ارتباط سوال اول و ثانی،
کمر افکار را خم می کند...
با هجوم سوال ها بر پیشانے سر،
آدمیزاد صاحب "درد مازاد" مے شود؛
درد حسین یک طرف،
درد از دست "خود" که نشستہ روی
سینه ے حسین در طرف دیگر...






 
 






#متن_ادبی | #شعبات_درد
#پارت_دوم | #پایان
#میم_اصانلو | @biseda313


وحدت درد برعلیه "خود"، عبارتند از:
بینی "مَنیّت" را بہ خاک و خون کشیدن
یک آب خوش در طول گلو پایین نرفتن
و بر حَیَّ علی العزاےِ خویش نشستن!

منبعد "کربلا" برایت مخفف نمی شود؛
در تخلیه ے احساس مابین ابیات
در سراییدن از چشم و ابروی یار
در چالش داغ عکس های پروفایل
در ابتلا به جمله ے "بیمار توام"
و ویروس مزمن "سرماے ادعا"
یا در صیغه اے کوتاه مدت
برای رفع حاجت و نذرُ نیاز!

دیگر درد به مغز استخوان رسیده
و هیچ چیز تسکین درد نمی شود بجز؛
تکرار کَرب نه در عصر نیم روز عاشورا
که در تفسیر"لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فی‏ کَبدٍ!"
و در فلسفه ے "کُلُّ یَومٍ عاشورا"

فعالیت ذهنی در لا به لاے مقتل ها
خواندن زیارت عاشورا با احیاے تَبَرّی
اشغال خطوط فکر در نقاط ابهام ماجرا
یک لمحه تفکر و بہ اندازه بال مگس،بُکاء
نهی از منکر بہ نیت تعمیر نه یک قوزِ بالا
خون به دل حسین نکردن حتی در انزوا

یعنی؛
روزمره "درد عشق" کشیدن، ممکن است..
قسم به معنے لایُمکِنُ الفرار!






 
 





دستم در خرمن محاسن او بودُ
معجزه ے ید بَیضَاء درحال تکرار...!

#موجز_نویس | #ید_بیضاء
#میم_اصانلو | @biseda313







 
 






#جیک_و_ماجیک
#سیب_خدا | #پارت_اول
#میم_اصانلو | @biseda313


بینی نخودی شکلش به فضای معطر، سریع الاحساس بود. نقطه ی اوجش هم ظهرِ امروز بود که احساس کرد بوی سیب در محیط خانه پیچیده اما در خانه ی آنها دریغ از یک قاچ سیب!

ذهن کوچکش آمادگی بیست سوالی داشت، با نوای کودکانه پرسید: «مامان جانم! این بوی چیه؟ انگار بوی سیب می آد!» مادرش اکثر اوقات دوکار را با هم انجام می داد؛ شستن ظرف ها و گوش سپردن به رادیو اما آن روز سه کاره شده بود؛ صوت روضه خوان از بلندگوی رادیو در دلش غوغا بپا کرده بود و او به پهنای صورت اشک می ریخت؛ این شد که جواب عجیبی به دخترکش داد: «قربان حس بویایی ات پری زادم، بوی مُحرم هست...!»

پری در آن سن کم، به کلمات غریبه کنجکاوی نشان می داد. خصوصا که این لغت غریبه بسیار قریب به مشامش می رسید؛ غریبه ی آشنای او... مُحرم!
آرام به گوشه ای از مطبخ خزید و چشمان عسلی اش به سقف خیره شد. در رویایش از مُحرم یک خوراکی خوشمزه ساخت که مثل سیب است اما کمی خوشمزه تر، کمی خوشبوتر و قدری سیب تر... آنوقت اسمش را گذاشت: «سیب خدا...» در دلش به او گفت: «تو خیلی خوشبویی، با من دوست می شی؟» و احساس کرد بوی سیب خدا شدت گرفت؛ به این ترتیب دل به دل راه دارد، اتفاق افتاد و آن ها باهم دست دوستی را جانانه فشردند.

زمان در کنار سیب خدا برای پری مثل فرفره می گذشت. حالا دیگر یک غروب از دلداگی آن ها گذشته بود. هم زمان با پوشیدن رخت عزا بر تن آسمان، پری هم به اتفاق برادر و خواهرش به حسینیه ی محل رفتند. آن شب طولی نکشید که پسرها به ترتیب از بزرگ به کوچک صف بستند و زنجیر زنی به صورت سه ضرب، نظم گرفت؛ البته قائله به اینجا ختم نمی شد و تحت مقنعه ی مادر ها، سینه زنی با جگر سوخته رونقی دیگر داشت.

دست های پری هم در دستان خواهرش گره خورده بود اما چشم های عسلی او روی عَلَم بسته شده به کمر برادر، قندک بسته بود. مکث کوتاه او بر روی عَلَم موجب شد تا دوباره بوی سیب خدا، شامه اش را نوازش کند. پری به محض ورود دوست جدیدش، دست خواهرش را به سمت پایین کشید و شتاب زده پرسید: «آبجی! آبجی! مُحرم، عَلَم دوست داره؟» خواهرش آهی کشید و پاسخ داد: «مُحرم، علمداری داشت که از ناحیه ی دست، از دست رفت...داداشی می خواد جاشو پر کنه!»

گرد حسرت بر دل پری نشست. نگاهی به کف دست هایش و بعد به هیکل درشت عَلَم انداخت. با لب و لوچه آویزان گفت: «حیف! من نمی تونم علمدار محُرم باشم؛ عَلَم خیلی بزرگه و دستای من هنوز کوچولوئه اما...آخه... محُرم دوست منه!» خواهرش که از شیرین زبانی پری، به وجد آمده بود، فکری در ذهنش جوشید. ادامه دارد...







 
 






#جیک_و_ماجیک
#سیب_خدا | #پارت_دوم | #پایان
#میم_اصانلو | @biseda313


لبش را به لاله ی گوش پری نزدیک کرد و مثال یک راز، آرام نجوا کرد: «پریِ آبجی! تو هم می تونی علمدار محرم باشی، کافیه جای رقیه(س) رو خالی کنی...» چشمان عسلی پری لحظه ای روشن تر شد و با لحن خواهش و تمنا پرسید: «تو رو خدا بگو چیجوری؟» صدای خواهرش آرام تر از قبل به گوش می رسید: «کار سختی نیست، فقط کافیه چادر منو سفت بچسبی...!»

همان لحظه چادر میان دست و پنجه کوچک پری مچاله شد و رد ناخن های کوچکش بر روی کف دست ها نقش بست. عشق به سیب خدا، در لا به لای انگشتان بامعرفتش حلول کرده بود و نیاز به امان نامه نبود. از خوشحالی در پوستش نمی گنجید، حالا دیگر او یک علمدار شده بود.

صدای بلندگو لحظه ای خاموش شد و حواس ها مِن جُمله هوش و حواس پری پِیِ علمدار جلب شد. برادرش با نعره ی یاحسین، صف شکنی کرد و عَلَم را بالای سرش چرخاند. پری هم فالفور کار برادرش را سرمشق قرار داد و گوشه ی چادر خواهر را بلند کرد و میان زمین و آسمان تکان داد. گرد و خاک عَلَم ها در کوچه بلند شده بود و از گوش گوشِ چادرها فرو می ریخت...

پری در دنیای خودش غرق شده بود و دیگر به اطراف هیچ توجهی نداشت، زیر لب دوستش را دلداری داد: «سیب خدا؟ من هم جای رقیه! دیگه ناراحت نباشی ها، چادر خواهرمو ول نمی کنم...!»

عَلَم برادر بار دیگر روی کمر نشست. بلندگو روشن شد و صدایی آشنا، گوش فلک را کر کرد: «بوی سیبُ حرم حبیبُ..» در آن لحظه و غفلت همگان، چه کسی باورش می شد که سیب خدا به پری لَبَیک گفته است!

حال و هوای خواهر پری در آن سوی چادری که در دست داشت، جور دیگری رقم می خورد. دیدن این سبک عزاداری کودکانه و نجوای عاشقانه ی پری، با روح و روانش بازی می کرد. بغض راه گلویش را بسته بود. لحظه ای دستش را روی دستان کوچک پری گذاشت و انقباض رگ های سلحشور دو خواهر بر بدنه ی چادر، فشار عشق را وارد کرد.

با خودش بلند بلند حرف هایی می زد، حرفهایی که برای پریِ کوچک، اندکی قابل لمس بود: «هرکسی باید چادرش دچار فلسفه ای باشد، باید.. باید.. با یک چیزی گره ای ناگشودنی بخورد تا رنگ مشکیِ ابدیّت بگرید. خوشا به بختت پری! که چادرت با بوی سیب خدا آمیخته شده...»







 
 







ساحت زنانه ام عطـر رَیاحـین دارد؛
ما را به رایحه ی تند کوکوچَنِل ها
به منظور شامه نوازے اغیار، چه نیاز؟

#موجز_نویس | #عطر_ریاحین
#میم_اصانلو | @biseda313







 
 






فرضیه ی ما بلاخره شد اثبات؛
تعداد زنان آماده به ازدواج
بیشتر است از مردان آماده به ازدواج،
پس باید اعتراف کرد:یک عده از زنان
مجرد و مفرد میمانند در کنج خانه شان!

اما حق تأهل،حق طبیعی هر زنی است
آن هم زنی که جنبه ی عاطفی و معنوی
مهمترین هدف است برایش در همسری
زنی که #حتی اگر رو بیاورد به فساد،
باز هم، بازهم نیاز دارد به یک #تکیه_گاه
یعنی کانون خانواده تنها راه حل است
برای این "ریحانه ی حساس" !

حقوق بشر متاسفانه در این داستان
گرفته بیماریِ "لال مانی حاد"
او که پرچم دار حقوق است...
اعم از؛حق آزادی،حق تابعیت
حق مالکیت و حتی اوقات فراغت!
از حق تأهل غافل مانده است،
این بنده ی بلاتکلیف خدا!

وقتش رسیده برسیم به
بحث خوش حساب و کتاب
لطفا بدهید به من یک ماشین حساب:
۱.فزونی زنان نسبت به مردان
به اضافه
۲.حق تأهل،حق طبیعی افراد
جواب می شود:"تک همسری" (؟)
و این مساویست بامحروم ماندن
از حق تأهل،حق مُسلّم بانوان!

حسابداریِ عقل بنظر دارد
جوابی بهتر از جواب ماشین حساب:
تنها با تجویز قانون تعدد زوجات
البته "با رعایت شرایط #خاص"
(که چند پارت اختصاص دارد به آن)
هر زنی به حق طبیعیش می رسد
و خداوند هست علیم و حکمت دان

کتاب را بستم و غرق شدم در افکار
آیا زنان و مردان باخبرند از این اهداف؟
که آقایان بر "طبل هوس" می کوبند!
و زنان هم بر علیه زنان!



#چرا_چهار_تا | #پارت_ششم
#برگردان_کتاب_به_زبانی_دیگر
#کتاب_حقوق_زن_در_اسلام
#قضاوت_بماند_برای_قسمت_آخر
#میم_اصانلو | @biseda313






 
 






#جیک_و_ماجیک
#وحی_دلنواز | #پارت_اول
#میم_اصانلو | @biseda313


سر از سجده ے آخر برداشتم. گرچه خواندن نماز در سه نوبت واجب است اما غروب های دانشگاه، خواندن <نماز غربت> اوجب واجبات بود. در محراب نشسته بودم، صدای باد از کوه می گریخت و با وساطت پنجره، به چادرم پناه می برد. باب معنویت باز بود و من دانه هاے تسبیح را با ذکرِ فکر و سکوت زبان می چرخاندم.

در عالمی دیگر بودم که یک آن صدایی من را به دنیای اطراف کشاند؛ صدایی مبهم از آن طرف پرده هاے سبز و طویل نماز خانه. وحی وار به گوش می رسید: «ابراهِـــم...» نفس های او با این شش حرفیه ساده برکت پیدا می کرد و رزق معنوی از آن طرف پرده ها بر سرتاسر چادرم فرو می ریخت.

دیگر دل از صدای باد بریده بودم و فقط سوال هاے دلم را می شنیدم؛ یعنی او کیست؟ چه نسبتی با آن شش حرفی دارد؟ این نفس حق از سینه ے چه کسی بلند می شود؟ دریغ از یک جواب. دلم می خواست حیا را قورت بدهم و پرده ها را کنار بزنم اما حجاب درونی ام مانع می شد. چاره ای نبود، کفش ها را جفت کردم تا بیش از این دُچار نشوم. هنگام بیرون رفتن، چشم هایم متمایل به جاکفشی مردانه شد. یک جفت کفش سورمه اے که با لایه اے از خاک، ظاهری متمایز پیدا کرده بود. عکسش را در قاب چشم هایم ثبت کردم و به قدم هایم شتاب دادم.

آن شب، ساعت خاموشی در خوابگاه زودتر از همیشه اعلام شد و من به محض ورود در تخت خواب، ضبط صداے پیامبر گونه اش در اتاق ذهن را روشن کردم: «ابراهِم... ابراهِم...» و به مرور یک عکس که اسمش را گذاشته بودم <کفش هاے ممتاز> مشغول شدم.

در عالم خواب و بیداری غوطه ور بودم که دو تا چشم قهوه ای روشن در دل تاریکی به سمتم آمد و صدایی خفه در گوشم گفت: «هیس! بیداری؟ فردا یادواره ے شهدا در سالن دانشگاه برپاست، خودت رو آماده کن برای دکلمه خوانی، باشه؟ باید گل بکاری!» سهیلا سادات بود، رفیق شفیقم که دقیقه ی نود، انتظار معجزه داشت. صورتش را لمس کردم و آرام گفتم: «نگران نباش، به روی چشم!» در دلم اما کسی جواب داد: «از آن صوت دلنواز بخواهید، همان که کفش هاے ممتاز دارد!» لبخندی مهمان صورتم شد و رویاے خواب بالاخره به استقبال آمد. ادامه دارد...






 
 




 

#جیک_و_ماجیک
#وحی_دلنواز | #پارت_دوم
#میم_اصانلو | @biseda313


"گلوله اے از لوله دوشکا با سرعت اولیه خود از فاصله هزار متری شلیک می شود و در مبدا به حلقومی اصابت و آن را سوراخ کرده، حالا معلوم نمایید سر کجا افتاده؟ کدام گریبان پاره می شود؟ کدام کودک در انزوا و خلوت اشک می ریزد؟ و کدام کدام؟ توانستید؟ اگر نمی توانید، این مسئله را با ضربان عشق در سینه حل نمایید..."

صبح الطلوع دکلمه را در همان تخت خواب مکرر خواندم تا واژه هایم در گلو گرفتار جنبش بشوند و مستمع لرزشی حتی الامکان خفیف در سینه اش احساس کند. از گذر زمان غافل بودم، سهیلا با گل هاے لاله و زر ورق هاے مشکی به سمتم آمد و گفت: «پاشو دختر! کافیه تمرین، دیر شد!! نفر اول تویی...!» نفهمیدم چطور سراسیمه دکمه های مانتو را بستم و چادر به قامت کشیدم.

در بدو ورود به سالن دانشگاه، اصوات عشق از پشت میکروفون به گوشم رسید: «چه می جویید! عشق همینجاست...چه می جویید! انسان اینجاست... همه ے تاریخ اینجا حاضر است! بدر و حُنین و عاشورا اینجاست! و شاید آن یار... او هم اینجا باشد!» خون در رگ هایم لحظه ای منقبض شد، به چفیه های آویخته شده بر تن دیوار نگاه کردم؛ تصویر چند مرد خندان، چند مرد ساده بر روی آن موجب شد تا بی آنکه بخواهم، لب بزنم: «ابراهــِم... ابراهــِم...» ازدحام جمعیت هرلحظه بیشتر می شد و من خموش تر از همیشه روی آخرین صندلی، در یک انزاوے عاشقانه نشسته بودم.

دستی روی شانه ام نشست، انگار از خواب بیدارم کرده باشند، با اضطراب بالای سرم را نگاه کردم. خانم رضوانی، فرمانده ے بسیج چادرش را روی لب ها گرفته بود و آرام گفت: «دخترم، امروز یک مهمان ویژه داریم، باید سنگ تمام بگذارید! معطل چی هستی؟ بسم ا..» با هشدار او، حدیث نفسم شروع شد: «مهمان ویژه؟؟ هیهات از جمله های مجهول! او کیست؟ نکند کفش های ممتازش، او را اینچنین ویژه کرده...؟ الله اعلم!» در نهایت سری به علامت تایید تکان دادم و حتی یک سوال کوتاه نپرسیدم. شنیدن جوابی غیر از او، برایم گران تمام می شد.

قدم هایم را مصمم برداشتم و شد آنچه که شد؛ سکوت حضار و گردش حروف شهدا در حلق! حواشیِ آبیِ چشمانم، صلوات ها بلند شد و من بر صندلی اول جاے گرفتم؛ آخر می خواستم همه چیز را تار اما شفاف ببینم...! مجری پشت تریبون قرار گرفت، یک بیت شعر خواند و بعد از سلام و صلوات با ذکر تجلیل، نوبت به ختم انتظار رسید: «دعوت می کنم از همرزم شهید ابراهیم هادی! شایسته همراهیشان کنید...»

سرما در وجودم رخنه کرده بود، این را از لرزش دندان ها فهمیدم. چند کلمه ے گلچین در ذهنم نقش بست: «همرزم، شهید، ابراهیم، هادی» و یک کلمه دستخوش تکرار شد: «اِب... اِب... ابراهیم!» گردنم را به سختی برگرداندم همانند دویست و پنجاه نفر مشتاق در سالن، اما برخلاف آنها چشم های من به زمین دوخته شده بود. سرانجام از لا به لای صندلی ها بیرون آمد و رؤیت انتهای قامتش، تمام معادلات ذهنیم را ریخت بهم. الامان از کفش های مشکی واکس زده. ادامه دارد...






 
 






#جیک_و_ماجیک
#وحی_دلنواز | #پارت_سوم
#میم_اصانلو | @biseda313


دل از کفش ها کنده و نگاهی کوتاه به ظاهرش انداختم؛ موهاے خاکستری او به اُورکت نوک مدادیش زینت داده بود و بار دیگر ذهن پرتلاطم مرا مواج می کرد؛ به راستی چه رازے میان خاک و ابراهیم وجود دارد؟ که کفش سورمه اے و اُورکت نوک مدادے با نقش و نگاری از خاک، دارای رنگی ممتاز می شوند...!

منتظر بودم اسرارِ فاش بگوید اما جز دمیدن اولین نفس در میکرفون، آوایی به گوش نرسید. سالن با شروع پِچ پِچ دخترها، دچار همهمه شده بود اما عمر سکوت او حکایت از صبر ایوب داشت. لمحه ای آفتاب پشت ابر جا خوش کرد و نور پردازے سالن به تاریکی مطلق گرایید. خیره به منبع نور؛ یعنی چشم هاے او، یک سوال در ذهن همگان نقش بست: «چه اتفاقی در حال وقوع است؟» باز شدن لب هایش، شروع واقعه بود: «ابراهیم همین بود که گفتم!»

خانم رضوانی از انتهاے سالن، صلوات را ختم داد. این اولین بار بود که همگی با تعجیل صلوات فرستادیم. نگاهی رو به عقب انداختم؛ هنوز آثار هاج و واج ماندن در چهره ها موج می زد، عرق روی پیشانی خانم رضوانی سرد نشده بود. چشمم به سهیلا افتاد، از دنیاے پشت روبندش خبر نداشتم اما شانه های او بوضوح در حال لرزیدن بود. رد نگاهم به جایگاه کشیده شد؛ در دلم با دلخوری پرسیدم: «تشنگی من، برایت لذت بخش است ابراهیم؟» و همرزمش برای بار دوم در میکروفن دمید و جایگاه را ترک کرد.

آخ که ابراهیم نفس زنان، جواب می داد! با حرف زدن میانه اے نداشت. این حاصل هجده ساعت مکاشفه ے من بود که وحیِ دلنواز سرآغازش و نفس حقِ همرزم، فرجامش بود...!

مراسم چند ساعت بعد به اتمام رسید اما مگر نه اینکه یادواره ے شهدا را باید با تقطیع خواند؟ یاد... واره! پایان یادها، شروعِ همواره هاست و پایان مراسم ما، شروع حلقه کردن فوج فوج دانشجو به دور منبع نور بود. من هم سعی داشتم خودم را قاطی کنم(...) سوال های عجیب دانشجویان مجال جواب نمی داد: «سکوت شما، دل ما رو لرزوند! می شه باز هم سکوت کنید؟» «پیام این سکوت رو چطور می تونیم به همگان برسونیم حاجی؟» «نفست گرم! یک چیزی بگو! حرفی، حدیثی!» جواب ها را یک جا داد: «اول راهِ ابراهیم ها، همین است... فراموشیِ خود در سکوت!»

دیگر کاسه ی صبرم لبریز شده بود، دل به دریا زدم و از انتهاے حلقه ے نور، با صدای گرفته فریاد زدم: «و مابقی؟» برخلاف من که پی کشف صاحبان صدا بودم، او به صاحب صدا توجهی نداشت اما وقتی جواب داد: «یک نفر به امتداد ابراهیم رسیده، الحمدلله که ماموریت من همینجا تمام شد!» تنها یک صدا از بالای کوه در قلب ضعیفم برگشت خورد و بس: «یک نفر به.... نفر به... به... امتداد.... تداد... داد... ابراهیم... را ـهیم... ـهیم... رسیده... سیدهــ... دهــ...!» . آن وقت او دستی در موهاے خاکستریش کشید، با دستی دیگر جمعیت را به عقب راند و من را با زانو هایی شل شده، تنها گذاشت. ادامه دارد...







 
 






#جیک_و_ماجیک
#وحی_دلنواز | #پارت_چهارم
#میم_اصانلو | @biseda313


واژه ے «نسیان» چهل و پنج بار در قران آمده اما تنها بیست روز از «روضه ے سکوت همرزم» می گذشت و خوابگاه با بیماری «آلزایمر شهدا» دست و پنجه نرم می کرد، من هم شدیدا مبتلا بودم منتها با یک تفاوت جزئی!

جمعه شب ها، خوابگاه مانند قبرستان بود؛ صداے هق هق در تخت خواب های انفرادی با نفوذ هو هوے باد از درز پنجره، آدم را در سیلاب گذشته غرق می کرد. جمعه شب ها، ابراهیم حکم آب نطلبیده را داشت. نمی دانم در خواب سیر می کردم یا بیداری و شاید در برزخ بودم؛ صدایی در محوطه ے تخت خواب من پیچید، بوضوح می شنیدم: «گفته بودم به امتداد رسیدی! ماموریت تو شروع شده! بامنی؟»

چشم هایم مثل فنر باز شد، سراسیمه نگاهی به هم اتاقی ها انداختم، بنظر خواب هفت پادشاه را می دیدند اما لحظه ای تصور کردم همه دارند به برزخ عاشقانه ام پوزخند می زنند : «هه! خیالات ورت داشته دختر! تو دیوانه شدی! خواب دیدی، خیر باشه!» سرم را میان دستانم گرفتم، موهای ریز پیشانیم حسابی خیس شده بود، هزار سوال بی جواب داشتم: «منبع این صداها از کجاست؟ دارم دیوونه می شم... دارم دیوونه میشم... نکنه واقعا دیوونه شدم؟ خدایا من چم شده؟» قسمتی از یک آیه قران در سرم چرخ خورد: «بل احیاء... بل احیاء...!» بی اختیار الا بذکرالله تطمئن القلوب اتفاق افتاد، من دعوت به یک رویاے صادقانه شده بودم...

فردای آن روز، صبحانه نخورده از خوابگاه بیرون زدم. سهیلا سادات با ساندویچ نان و پنیر، دنبالم کرد: «باز این دختره دیوونه شده! کجا می ری با این عجله؟ بابا صبحونت!» در حالی که چادرم را مانند بال های یک پرنده باز کرده بودم، ساندویچ را از دستش قاپیدم. گونه اش را با بوسه اے مهمان کردم و گفتم: «حق با شماست! من خیالاتی ام! من دیوونم! کارم از امتداد گذشته... باید برم... باید برم!» دیگر منتظر جواب ناخوشایند او نشدم و پا تند کردم.

دفتر بسیج اولین مقر ماموریتم بود. التماس و درخواست کردم، تا یک شماره از همرزم ابراهیم بدهند، گفتند: «امانت هست!» گفتم: «اما امانتیش به من سپرده شده!» گفتند: «چی می گی؟» گفتم: «باید به خودش بگم!» گفتند: «برای ما مسئولیت داره!» گفتم: «اما مسئولیت من سنگین تره!» گفتند: «چی می گی؟» گفتم: «به خدا باید به خودش بگم!» گفتند: «برو فردا بیا، با مسئول هماهنگی حرف بزن!» گفتم: «اما من دیشب خواب دیدم!» گفتند: «معلومه چی میگی؟» گفتم: «هیچی...هیچی!»

پاهایم شرمنده بودند و خودشان را روی بدنه ے آسفالت می کشیدند.خیابان شلوغ بود و مسیر برگشت طبق معمول طولانی تر از مسیر رفت. به آدم ها نگاه کردم؛ به چند مردمک در چشم هاے غریبه و خودم در شیشه ے ویترین یک مغازه. بغض هایم آلوده به حرف شد: «به دنیای عاشقی با شهدا خوش اومدے دختر! به علامت سوال هاے دیوونه شدی، به علامت تعجب هاے چی می گی، به قناعت کردن در صحبت هایت و اکتفا به کلمه ے هیچی!»

نگاهم افتاد به یک زوج درحال درگوشی ترین مسائل در آخرین صندلی اتوبوس و به خودم نهیب زدم: «منبعد باید عادت کنی به دردسر رازهاے مگو! به هرکسی از ظن خود شد یار من، از درون من نجست اسرار من، آرے! به مثنوے خوانی در گوش خودت، به آخرین صندلی و سکوت...» ادامه دارد...






 
 






#جیک_و_ماجیک
#وحی_دلنواز | #پارت_پنجم
#میم_اصانلو | @biseda313


به دانشگاه رسیدم، گلبانگ اذان ظهر از بلندگوے مسجد پخش می شد: «الله اکبر... الله اکبر...» دیگر رفتن به هیچ کجای دنیا جایز نبود؛ وضوخانه برای تجدید عشق بازے، حضور من و آستین های بالا زده را می طلبید. نماز را به جماعت خواندیم، انرژی ساطع شده از انوار جمعیتِ نماز خوان، بخشی از وجودم را گرمای امید بخشیده بود اما هنوز نیمِ دیگرم در یخبندانِ ابراهیم بسر می برد...!

بعد از نماز، طبق سنت دیرینه دانشگاه، دو صفحه قران تلاوت می شد. دلم می خواست قدم بزنم و کلام خدا آنقدر در گوشم بپیچد که اثری از اصوات گذشته نباشد... دلم می خواست بشورد، ببرد!

ضلع غربی مسجد دانشگاه، آبادے نبود؛ خاکریز دیده می شد و بس... تنها جایی که از حیاط خلوت هم خلوت تر بود، پس بی معطلی حرکت کردم. دانشگاه ما در تلّی بلند قرار داشت؛ همین بهانه ای دوباره به دست باد می داد تا سر از پا نشناسد و با دیدن چادرم، او را بالاجبار با خود ببرد. ناچار جسم بی روحم را روی خاک نشاندم، از ترس آن که مبادا نامحرمی!

گوش هایم را قرض دادم به قران و چشم هایم را به نقطه ای دور، احساسم در بند نغمه ے عشق بود تا آنکه نداے حق بدینجا رسید: «سَلَامٌ عَلَىٰ إِبْرَاهِيمَ...» با ناباوری از خودم پرسیدم: «یعنی حتی خدا هم با ابراهیم حرف دارد؟» شرایط محیا بود تا چادرم را بر سر خیمه کنم و به دل اجازه دهم، بغض هایش را اشک آلود کند... صدای ندبه هایم تقریبا بلند شده بود که همان آیه با ضرب آهنگی متفاوت، شروع به تکرار کرد: «سلام علی ابراهیم...» مکثی کوتاه و ادامه داد: «ابراهِــم... ابراهِــم...» سرم در لاک چادر بی تحرک ماند و اشک بر روی گونه یخ بست. وحی دلنواز، خودش بود! من این صدا را می شناختم... من با این صدا، ثانیه ها را زندگی کردم.... عاشقی کردم... مقدمه ی ابراهیمِ من...!

لحظه اے نفح صور اول در گوشم پیچید: «خواهر...! خواهر...! عقرب توی چندقدمیته! صدامو می شنوی؟ تو رو به فاطمه ے زهرا پاشو!» با شنیدن نام اطهر مادر، چنان از جا کنده شدم که جز گرد و خاک هیچ چیز دیده نمی شد. مردمک چشم هایم مدام به چپ و راست گردش می کرد، خبری از عقرب نبود. تپش های قلبم شروع به مسئله سازی کرد: «این ابراهیم کیست که قصد جانم را کرده و با رمز فاطمه ے زهرا، عقرب را خنثی می کند...؟»

صاحب صدا فریاد زد: «بخیر گذشت، اینجا نمونید! پر از جونوره...در امان خدا!» باید قدرت حرکت را از او می گرفتم، باید میخکوبش می کردم. با لحنی قاطع و اندکی چاشنیِ تند فریاد زدم: «صبر کنید!» جرات نداشتم به عقب برگردم، آب دهانم از انحناے گلو به سختی پایین رفت و تنها نود درجه برای رؤیت کفش هایش، عقب گرد کردم. ایستاده بود، ایستاده در غبار... بی معطلی به سراغ کفش ها رفتم؛ دیدن کفش هاے ممتاز او، سجده ے شکر را واجب می کرد... ادامه دارد...






 
 






#جیک_و_ماجیک
#وحی_دلنواز | #پارت_ششم
#میم_اصانلو | @biseda313


قلبم مانند تکه ابرے کوچک در جناح چپ سینه فشرده می شد و چاره اش یک نفس عمیق بود؛ دم... بازدم... صورتم را آهسته برگرداندم اما هیچ ندیم. اُریب ایستاده بود؛ از نیمه ی راست شمایل او بی خبر بودم و نیمه ی دیگرش بلطف چفیه؛ نیمه ے پنهان نام گرفت! نمی دانم، لابد از آن پسرهاے اکراه الدختر بود!

آسمان غرق در یک سکوت دل انگیز، به ما چشم دوخته بود، باد تنهایمان می گذاشت و زمین دهانش را خاک گرفته بود؛ من هم تقریبا میان آسمان و زمین بودم، کمی معلق، کمی مبهوت... تصمیم گرفتم آب دهانم را قورت بدهم: «من شما رو می شناسم! یعنی کفشاتون رو... خب! خب ماجراش مفصّله اما همه چیز از اونجا شروع شد! از وحی دلنواز، از... از پیچیدن صوت اِبراهــِم گفتن شما در نمازخونه! من... من حق دارم بفهمم چه اتفاقی داره برام میفته! شما باید به من بگید، باید! شما کی هستین؟» به علامت سوال که رسیدم، به خودم آمدم. چقدر جملات بی سر و ته تحویلش دادم اما خوب می دانستم او قابلیت این را دارد که حدیث مفصّل بخواند از این مجمل!

صدایش از ته چاه می آمد، گویی نجواے علی(ع) با چاه تنهایی در آهنگ کلامش نمود پیدا می کرد: «خواهر؛ من توفیرے با خودت ندارم. گلی گم کرده ام می جویم او را...همین!» زمزمه ے باد دوباره آغاز شده بود و چادرم را به خاک آغشته می کرد. به سرعت برق و سریع تر از باد، چادر را در دستانم جمع کردم و محکم تکاندم. چفیه گرچه حائل بود بین چشم ها اما مانع گوش ها نمی شد: «چادر خاکی قشنگ تره... فی امان الله!»

یک قدم به سمت جلو برداشت که دوباره چاشنی تندے را به نوک زبانم چشاندم: «باید قصّه تون رو بدونم! من با پای خودم نیومدم تا اینجا، به اراده ی خودم نشنیدم، نمی تونم برم! نمی تونم نشنوم!» یک قدمش را پس گرفت و عقبکی برگشت: «نوشتم! تقویمم رو میذارم دفتر بسیج دانشگاه امانت، ساعت پنج برید تحویل بگیرید! من زیاد اهل حرف زدن نیستم، می نویسم... یاعلی!»

مُبدّل شدن او به یک نقطه ی کوچک و دور شدنش را تماشا می کردم. به زمان حال پرت شدم، یاد آن عقرب افتادم و ترس دوباره به جانم افتاد. می خواستم چادرم را تکان بدهم تا مطمئن شوم که هیچ جانوری در حال بالا رفتن از پیکرم نیست منتها حافظه ام به اذن عشق بازگردانی شد: «چادر خاکی قشنگ تر!» منصرف شدم. رمز یافاطمه کافی بود برای گذر کردن از خطر. به راه افتادم با افکاری مغشوش؛ «کفش های خاکی ممتاز او، خاکستری موهاے همرزم، یعنی حالا نوبت من بود؟ چادر خاکی...!»

تقلید صدای اساتید توسط اشرار بامزه ے کلاس و از خنده رسیه رفتن ها در بدو ورودم به کلاس ۳۰۲ تاثیرے در حول حالناے من نداشت. صندلی آخر را انتخاب کردم، چشمم به آنها بود و طرحی از لبخند گوشه ے لبم مهمان اما؛ به فاصله ے طلوع و غروب آفتاب فکر می کردم،به ایستادن عقربه ے کوچک روی عدد پنج، پرش افکارم به رمزگشایی دیگر رسید؛ «اون گفت اهل حرف زدن نیست؟! ابراهیم ایل و تبارت به کی رفتند؟ بی آنکه لب بگشایند، سیم دلت را وصل می کنند. نمی دانم چند نفر در عالم وجود دارد که با زبان بی زبانی، امر به معروف کند! نمی خواهد حساب کنی، انگشت شمار است ابراهیم...!»

آفتاب بار دیگر به آغوش ابر پناه می برد و من در جست و جوی پناهگاهی امن، فاصله ے کلاس ۲۰۳ تا دفتر بسیج را طی الارض کردم.

-سلام! خداقوت... عذر میخوام امانتی من دست شماست؟!
عینکش را روی قوز بینی مرتب کرد:
-علیک سلام دخترم! از طرف عبدالرحمن هستین؟ دفتر خاطرات شهدا اونجاست! فایل دوم!
در فضاے ذهنم پیچید:
-گفت عبدالرحمن؟
و به زبان راندم:
-بله! از طرف ایشونم، خیلی ممنون!
-به یاد شهدا اشکی روی گونَت غلطید، ما رو هم دعا کنید دختر خوبم!
-چشم، محتاجم به دعا!

دفتر را روی دست ها گرفتم و به سینه ام سنجاق کردم. بالاخره امروز می توانستم یک نفس راحت بکشم؛ گرچه تلاش هایم برای پیدا کردن همرزم بی ثمر ماند اما یک قدم برداشتن از من و صد قدم از ابراهیم، ارزشش را داشت... ادامه دارد...






 
 






#جیک_و_ماجیک
#وحی_دلنواز | #پارت_هفتم
#میم_اصانلو | @biseda313


خواندنـِ «دفتر شهدا» شرایط جوے خاصی را می طلبید؛ آسمان نارنجی و زمین تب دارے که دستمال چمنی نمناک روی سرش بسته بود، مهم ترینش! تکیه وار به بید مجنون باغچه ے دانشگاه، از هواے دل انگیز غروب استنشاق کردم و با انگشت سبابه، کاغذ کاهی دفتر را لمس. برخلاف گفته هاے او، سردفترش توفیر داشت...! به چروک هاے صفحه اول خیره شدم:

| غروب سیزده آبان، عبدالرحمن!
از صدای ساعت شماطه دار روی طاقچه بیزارم و همینطور قاب عکسی که در موازات آن قرار دارد؛ این لعنتی ها می خواهند در تاریک خانه ے ایام قدیم گرفتار باشم، گرفتار بودن سخت است... چهله ے دعاے عهد برهم زن است! نباید کسی با این وضع مرا ببیند، حتی اگر ولی عصر باشد! خدایا یک امروز را بصیر نباش، به خودت قسم حالم خوش نیست... خوب نیست... |

صدای خش خش برگ ها، توجهم را از واژه هاے دردمند او به برگ های آویزان درخت مجنون جلب کرد، در چه آرامشی می رقصیدند؛ خاطره ے وحی دلنواز با همان میزان آرامش برایم تداعی شد: «ابراهِـــم...» هیچ سنخیتی با حال بد نوشته هایش نداشت. لحظه اے چشم هایم در کاسه چرخید؛ «اصلا نکند او، عبدالرحمن نباشد!» بلافاصله دفتر را ورق زدم تا از سوتفاهم در امان باشم:

| نیمه های شب نوزدهم، عبدالرحمن!
چند وقتی است که اتاق حکم قفس را پیدا کرده و من را به مسجد و بناهاے گنبدے شکل میلی نیست. بد و بیراه گفتن به زمین و زمان جایگزین استغفار شده... اینجا را نگاه کن، آینه دشمن قسم خورده ام دقیقا در نقطه ے مقابل! اصلا صورت جزغاله شده ام نذر هیزم جهنمیان! عبدالرحمن لطفا بخواب...! |

دوباره بار مصیبتش را روے دوش جمله هاے آخر گذاشته بود. حدس هایی در سر داشتم که از ترس واقعیت، ضرب العجل به صفحه ے سوم پناه بردم:

| عصر یک روز بارانی، عبدالرحمن!
اعتقادی به باران ندارم. اگر معجزه بلد بود که من نمیسوختم! اگر واقعیت داشت که شعله های آتش در آن چهار شنبه سورے نحس را خاموش می کرد. حواست هست؟ دیگر کسی برایت ربّنا هَبْ لَنا مِنْ أَزْواجِنا زیر باران نمی خواند! نام مستعارت را یوسف پیامبر گذاشته بودند و حالا از تو رو می گیرند! پنجره عنصر اضافی خانه را همین حالا ببند عبدالرحمن...! |

انگشتانم بی حس شده بود و چشمانم پلک زدن را به یغما می برد. انگشت سبابه لحظه اے تکان خورد و دفتر از دستم روی چمن پخش و پلا شد. یک سکانس در خاکریز مدام مقابل پرده ے چشمانم تکرار می شد: «مردی که اُریب ایستاده و چفیه نیمی از صورتش را پوشیده است...!» لب بالایی به سختی از لب ترک شده ے پایین فاصله گرفت: «نیـ.. نیمه ے پنهان!» ادامه دارد...