#جیک_و_ماجیک
#رنج_آقا_سید | #پارت_اول
#میم_اصانلو | @biseda313
با شانه ی سر کوچک، مدام ریش های نیمه بلندش را مورد عنایت قرار می دهد و صدای پیچیده در فضای حنجره اش که ترک نمی شود، حکایت از نجوای علی،علی دارد. همین صحنه ی به ظاهر ساده بود که دل از سهیلا برد و تارهای صوتیش را به حرکت درآورد:«آقا سید!»
چشم های خرمایی سید به سمت آن صوت روح نواز متمایل شد اما چشم های سهیلا نه! نگاهش از دست های لرزان سید جدا نمی شد؛ این اواخر لرزش دست هم به لشکر نگرانی هایش افزوده بود. حول و ولای عجیبی داشت اما مثال هر زن ایرانی الاصل دیگری لبخند را کنج لب هایش نشاند. اشاره ای به سکه های براق جمع شده در پهنای دامنش کرد و گفت: «امسال سکه های عیدی با دست های مبارک شما تزئین می شود. خبری از <کتاب خوانی الغدیر> نیست!» چشم هایش را برای مظلوم نمایی به سمت جنوب غربی خانه کشاند و ادامه داد: «خیال می کنید، عید غدیر پارسال متوجه نبودم که پشت کتاب الغدیر، از من رو می گرفتید؟ با چشم های خودم دیدم از ناحیه ی گردن سرخ شده بودید...»
سید از گوشه ی عینک بیضی شکلش که او را از چهره های مذهبی متمایز کرده بود، به شگردهای زنانه اش خیره شد و پرسید: «خرید های عید را گذاشتم روی میز ناهار خوری، کم و کسری نداری؟» سهیلا که احساس کرد در عملیات <حواس پرت کنی> موفق شده است، سکه ها را روی حصیر دست بافت ریخت و ترفند های خودش را به کار گرفت: «اصلا مگر می شود شما آقا و مرد این خانه و کاشانه باشید، آن وقت ما کم و کسری را حس کنیم؟» اینطور مواقع، سید در مقابل تمجیدهای سهیلایش، چشمکی ریز حواله می کرد اما این بار منقلب شده بود. دست های لرزان او دیگر طاقت سنگینی تسبیح را نداشت و رهایش کرد. لحظه ای نگاهش دور تا دور اتاق چرخید و به سهیلا ختم شد. ابروهایش را در هم فشرد و باصدایی مبهم گفت: «من مرد توام،نه؟»
به خودش آمد، نمی دانست این چه سوالی بود که از دهانش بیرون پرید. برای فرار از چشم های پرسشگر سهیلا، به سمت روشویی رفت.
حال و هوای امروز او برای سهیلا تازگی نداشت. همه ساله، یک چنین روزی، سید دچار حالات عجیبی می شد؛ دو سال گذشته به عرق های سرد و اندکی تب، پارسال با حبس در کتابخانه و چهره ای که رنگ عوض می کرد مابین قرمز و زرد، امسال هم لرزش ممتد دست و سوال های بی ربط.
سهیلا به آشپزخانه رفت و تنها راهی که به ذهنش می رسید را چاره کرد؛ انداختن چند سکه در دل صندوق صدقات. چشمش به پلاستیک های خرید روی میز افتاد و سوال سید، مدام در ذهنش چرخ خورد: «من مرد توام،نه؟ من مرد توام،نه؟» از آنجا که حدس مشخصی نداشت، با چیدن بهاردانه و کنجد در دیس های رنگی، خودش را مشغول کرد. ادامه دارد...
#جیک_و_ماجیک
#رنج_آقا_سید | #پارت_دوم | #پایان
#میم_اصانلو | @biseda313
اتمسفر خانه را عطر و بوی ولایت گرفته بود؛ از اندرونی یخچال و کاپ کیک های سفارشی تا سکه های پخش و پلا شده روی حصیر و بالاخص حریر سبزی که در مرکز ثقل خانه پهن شده بود.
سهیلا دیگر حسابی سنگ تمام گذاشته بود و گرچه ستون فقراتش یاری نمی کرد اما همچنان به تمیزکاری آشپزخانه مشغول بود. لحظه ای دست به کمر زد و آه از نهادش بلند شد: «آه! جانم علی...» کوتاه بودن فاصله ی بین اتاقک ها همانا و گوش های تیز سید همانا. آستین هایش را بالا زد و با گفتن: «سید که نمرده!» تی آشپزخانه را بلند کرد و مشغول به کار شد.
سهیلا گل از گلش شکفت، روی صندلی آشپزخانه نشست و در حالی که انگشتانش با ربان سفید بازی می کرد، سر صحبت را باز کرد: «مردِ مردستان من!» از قصد کلمه ی مرد را باشدت تلفظ کرد. سید از پشت عینک بیضی شکلش به چشم های دزدیده شده ی سهیلا نگاه کرد و دستش را خواند، با طمئنیه ی خاصی گفت: «من حالم خوبه!»
صندلی را آرام کنار کشید و نشست. لحظه ای چشم ها را بست تا تمرکز کند، دست هایش را بهم گره زد و آرام تر از قبل نجوا کرد: «سهیلا سادات من مرد توام یعنی بر تو ولایت دارم.سرپرستتم!» صدایش گرچه آرام اما رفته رفته به بغض آلوده شد: «یعنی نمی گذارم کم و کسری احساس کنی. یعنی لب تر کنی، بالای سرت حاضرم. یعنی بگویی آه، من می گویم جان.» سهیلا دست هایش را روی ریش های نیمه بلند سید قرار داد و تایید کرد: «آقاسید یعنی به تعبیری، تو تکیه گاهم هستی!»
سید با شنیدن این جمله، لرزش دست هایش دوباره محسوس شد. حال آدمی را داشت که در حال اضطرار است، نفس زدن هایش عادی نبود: «مشکل همینجاست سهیلا سادات! به علی گفتند... گفتند تو مردی، اتفاقا خیلی هم مردی، آقایی،سروری اما ولایت نداری، اما باید گوشه ی خانه بنشینی... کجای دنیا، کجای دنیا این قاعده را می پذیرد؟» منتظر جواب نماند، سر از پا نمی شناخت. ناگهان از جا بلند شد و خودش را به دیوار آشپزخانه چسباند: «کجای دنیا می پذیرد دیوار باشی و تکیه گاه نباشی؟ کجا؟»
سهیلا که هاج و واج به او زل زده بود و می دانست جزء جزء بدن سید در حال رعشه است، بر لبش مهر سکوت نشاند. این سید هست که خودش هم سوال بود و هم جواب: «درد من، درد ضربت نیست. علی کسی نبود که از شمشیر رنج ببرد. درد من، جسم علی نیست! روح علیست. درد من، درد ولایت است. من الغدیر می خوانم تا رنج علی یادم نرود. من شقشقیه می خوانم تا رگ گردنم با غیرت بماند!»
لحظه ای آرام گرفت و دل از دیوار جدا کرد. برای اینکه به قلبش مهلت تپش بدهد، شروع کرد به قدم زدن. سهیلا سرش را روی میز قرار داد. چقدر دلش یک لالایی می خواست. دلش می خواست حرف های سید در خواب باشد، دلش می خواست همه ی غدیر چیزی جز کاپ کیک های درون یخچال، چیزی جز داد و بیداد برادرش بر سر خلفا در جمع غریب و آشنا، چیزی جز چند فحش زیر زبان نباشد. دلش می خواست سید لالایی بلد باشد، شعر بلد باشد؛ اما نبود اما نبود اما نبود. باز صدای پیچیده شده در حنجره ای مردانه به گوش می رسد: «علی،علی!»
سهیلا درد می کشد...
بازے با میمیک صورت
در قاب عکس مجازی
دلبرےِ متورمی است اما زیرپوستی!
#موجز_نویس | #آنژیوادما
#میم_اصانلو | @biseda313
صبحِ زود بعد از خوردن چای و نبات
مثل کسی که نقشه ی گنج دارد
و می گردد دنبال طلا و زیور آلات،
باز کردم کتاب را با شوق زیاد
"علل تعدد زن در گذشتگان"
بود عنوان سرفصل امروزمان!
بعد از مطالعه نیم ساعته،
رسیدم به یک جمع بندیِ همه جانبه
علل تعدد چند زنی در طول تاریخ
به سه دسته تقسیم می شد بطور کلی:
دسته ی اول،
در تمایل "بعضی" از مردان داشت تاثیر!
منتها چون با ظلم و استبداد بود همراه
مجوزی محسوب #نمی_شد برای آنها!
مثلا در اوضاع اقتصادی خراب آن زمان
مردها زن می گرفتند چندتا چندتا
برای آنکه بشوند صاحب اولادِ بیشمار
آنوقت فرزندانشان را یا می گرفتند بکار
و یا می فروختند مثل برده در بازار!!
دسته ی دوم،
از #جنبه_حقوقی جای فکر داشت
در واقع مجوزی محسوب میشده
برای چند همسریِ مردان
مثلا زنی که نازا بود یا یائسه
وخب مرد حق داشت بشود صاحب بچه
دسته ی سوم اما؛
ماجرا جدی تر بود از این حرفها!
فرضیه ای داشتیم شبیه به ریاضیات:
اگر جمعیت زنها بچربد به جمعیت مردان
آن وقت یک عده از زنان...
سرشان می ماند این وسط بی کلاه!
حق تأهل هم مثل حق خوراک،
از #حقوق_طبیعی هر فرد
می آمد بحساب!
طبق این فرضیه و حسابُ کتاب:
تک همسری به تنهایی جوابگو نمی شد
البته اگر ما داشته باشیم کمی انصاف!
دزدکی نگاهی انداختم به فصل بعدی
انگار اثبات فرضیه را داشتیم، آخ جانمی!
نمیدانم چرا یکدفعه
خنده ام تلخ شد مثل قهوه...!
این روزها عده ای به اسم اسلام،
میگیرند چندین عیالِ نوونوار
آن هم بین زمین و هوا،کاملا بی پروا...!
آیا مردی هست که بنشیند،
برای خودش قهوه بریزد،
بدون شیر و شکر حتی شکلات،
کلاه خودش را قاضی کند
و بگوید:
تعدد زن #علت دارد مردِ حساب!
#چرا_چهار_تا | #پارت_چهارم
#برگردان_کتاب_به_زبانی_دیگر
#کتاب_حقوق_زن_در_اسلام
#قضاوت_بماند_برای_قسمت_آخر
#میم_اصانلو | @biseda313
#جیک_و_ماجیک
#کرم_افسرده | #پارت_اول
#میم_اصانلو | @biseda313
شاید مضحک بنظر بیاید اما؛ من چند کرم درون دارم. کرم هایی که ساعت پنج صبح دلشان می خواهد در سرم رژه بروند و من هم کت بسته تسلیمشان می شوم. پس کوله و هندزفری را اسباب راه می کنم و سوال مادر: «کله ی صبح کجا؟» را جواب یک کلمه ای می دهم: «ورزش!». همزمان با این که مادر خیالش راحت می شود پسرش سر به راه شده است، من هم به راه می افتم.
پایم را از در خانه بیرون می گذارم و کتانیم به سنگ فرش سرد خیابان برخورد می کند؛ یکی از کرم های افکارم که شدیدا افسردگی دارد، از فرصت استفاده می کند: «زمستان نبودش را یادت هست؟» کرم دیگری که در جوارش دستمال یزدی می چرخاند، جواب می دهد: «دختره ی نالوتی می گفت ما هنوز تینیجر هستیم، ازدواج چه می فهمیم!» کرم افسرده، زانوی غم بغل می گیرد: «پس دوستت دارم تا ابد، اولین دروغ تینیجری هاست؟» هیچ کس جواب نمی دهد.
به چهار راه می رسم و کرم ها همه یکصدا می گویند: «بپیچ به چپ!» آدرس مکانی آشنا را می دهند اما دکتر طاهر، این منطقه را ممنوعه اعلام کرده بود. مردد گوشه ی چهار راه می ایستم. نفس هایم به علت دوندگی زیاد به شمارش افتاده بود. چراغ راهنما سبز ، زرد و قرمز می شود، خیل عظیم جمیعت در حال حرکت هستند اما من گرچه گوشه ی چشمم به منتهی الیه سمت چپ منحرف می شد، توان حرکت نداشتم. صدای پیچیده شده در گوشم: «بپیچ به چپ!» حالا دیگر با موزیک راک درون هندزفری ریتمینگ شده بود. کرم عوضی افکارم به این آهنگ علاقه ی مفرط دارد؛ بشکن می اندازد و می آید وسط: «چرا نشستید! برای سپهر دست بزنید... ناسلامتی قهرمان دوی ماراتن ما، یک روز عاشق هست، یک روز فارق!»
کرم های دیگر با شنیدن حرفهای او، جان دوباره ای می گیرند و گودبای پارتی راه می اندازند؛ همه بجز کرم افسرده. این اواخر به کلمه های بای دار، آلرژی گرفته بود. با قرمز شدن چراغ راهنما و ورود من به خیابان سمت چپ، کرم ها به یاد پرستار دلم، چند دقیقه سکوت می کنند. حتی کرم عوضی می داند الان وقت مزه پرانی نیست. خفقان محض را در سرم احساس می کنم؛ لب می زنم: «خیابان پرستار!»
دوباره باد به جان موهای لخت درخت مجنون در حاشیه ی خیابان پرستار افتاده اما لرزش اندامم ناشی از سرما نبود؛ روز تولد کرم افسرده برایم تداعی می شد. خوب خاطرم هست؛ خانم پرستار که هنوز سال یازدهم تجربی بود و اصرار داشت صدایم بزن:«خانم پرستار!»، به جای بازوی من که روزی بیمارش بود، به برگ های درخت مجنون پیله کرد. درست همانجا؛ کرم افسرده پا به دنیای کله خرابم گذاشت و بیخ گوشم زمزمه کرد: «لطفا یک نخ سیگار!»
از من می خواست؛ سپهر! شاگرد اول ریاضیات. همان که آقای گل محمدی، دبیر حسابان با آن همه دم و دستگاه محساباتی، بر سرش قسم می خورد. شبی که خواب حوری مقنعه سفید را دیدم و صبحش حسابان را دوازده شدم فراموش نمی کنم؛ آن روز من از چشم آقای گل محمدی افتادم، به چشم خانم پرستار نیامدم و پایان عصر همان روز، با چند پوک ناشیانه، پاسخ مثبت به کرم افسرده دادم. البته این پایان ماجرا نبود، پوک های اول مصادف شد با هق هق مادر در نیمه های شب به علت بوی مشکوک دهان تک پسرش و بقول او؛ چشم و چراغش. ادامه دارد...
#جیک_و_ماجیک
#کرم_افسرده | #پارت_دوم | #پایان
#میم_اصانلو | @biseda313
خیابان پرستار مانند دریایی خروشان، من را در سیلاب گذشته غرق می کند. کرم ها به احترام زادگاهشان، روزه ی سکوت گرفته بودند و من را به حال دلم واگذار. صدای شالاپ شلوپ آب، من را به زمان حال پرت می کند. رفتگر مشغول تمیز کردن جوی آب دو نفره مان بود؛ چقدر راه رفتن در موازات این جوی به من و خانم پرستار می چسبید. تا به آن طرف خیابان برسیم، هزار تا لغت عاشقانه پاسکاری کرده بودیم، هزار جمله که تاکید داشت بر "جانم به فدایت"، هزار و یک قول و قسم که یکی هم عملی نشد، هزارش پیشکش.
مغزم دیگر جواب نمی داد؛ نمی دانم روزی که رفت، شب قبلش چه چیزی نوش جان کرده بود که دلش دیگر آن دل نشد. دکتر طاهر می گفت: «تینیجری ها به ثبات عاطفی نرسیده اند و برای همین فاصله ی شب تا روزشان به یک مو بند است. تو روی این بند داشتی راه می رفتی پسر!» گوش من در و درواز بود اما حالا با نگاه به این جوی نیمه کثیف، طعم حرف های تلخش را جرعه جرعه می نوشم.
نگاهی به پشت سرم می اندازم، از مسیر خانه بسیار دور شده بودم، ناچارا باید تمام راه را برمی گشتم. تا خواستم قدم اول رو به عقب را بردارم، کرم افسرده صدایش درآمد:«برنگرد!» کرم های دیگر هم جیغ بنفش کشیدند:«سپهر، مطمئنی؟!» اما من توجهی به قیل و قالشان نداشتم. هندزفری را در جیب شلوار چپاندم، کوله را روی دوشم محکم تر از قبل بستم و خلاف جهت کرم ها، با تمام قوا دویدم. احساس لذت سرما را زیر پوستم احساس می کردم؛ اینکه خیابان پرستار را وارانه طی کنم، جرات زیادی می خواست. هیجان عجیبی داشتم که حتی جیغ کرم ها هم نمی توانست خدشه ای به احساس مطبوعم وارد کند.
به نبش خیابان پرستار رسیدم. نگاهی به موهای رقاص درخت مجنون و قد طویل جوی دروغین انداختم. من چند جمله ی خداحافظی به آنها بدهکار بودم. حسن اختتام دلم را اینگونه شروع کردم: «خیابان پرستار عزیز! تو آینه ی سپهری. آنی که بود و آنی که شد. تو به سپهر آموختی تینیجری ها احساستشان آفتاب و مهتاب است و الان زمان مناسبی نیست برای پرستار و بیمار شدن، چرا که زمستان سر می رسد و سپهرها یخ می زنند. اکنون می خواهم بروم و با آقای گل محمدی شرط ببندم که سپهر دوباره در حسابان گل می کارد. می خواهم به خودم برگردم؛ آنی که بود. اما یک روز به تو سر خواهم زدم؛ آن روز من مردی پخته ام با زنی که فرمانده ی دلم خواهم بود. راستش من دیگر شفا گرفتم و به پرستار نیازی ندارم. خدانگهدار»
آخرین لبخند کمرنگ را تحویل بدنه ی سرد خیابان پرستار دادم و در همان لحظه کرم افسرده با درد و فغان، جانش را از دست داد. کرم های دیگر هم که زندگیشان به کرم افسرده بسته بود، جان به جان آفرین تسلیم کردند. تلفیق سکوت و آرامش از مغز استخوانم به سرتاسر بدنم سرایت می کرد. به ساعت مچی نگاه کردم، هنوز فرصت داشتم برای کارهایی که نکرده ام، چقدر کار داشتم. تصمیم گرفتم از خرید نان سنگک برای عشق دیرینه ام شروع کنم؛ برای همانی که نامم را با دلواپس ترین حالت ممکن به زبان می آورد؛ سپهر...مادر!
عادت داشتم بعد از صرف نهار؛
غلت بخورم و بروم به خواب
اما کنجکاوی بر سر کتاب
گرفته بود از من هم خواب هم خوراک!
در دلم گفتم پیش بسوی فصل جدید
که اثبات فرضیه را داشتیم،بسیار دقیق!
فرضیه این بود از قرار:
"اگر جمعیت زنها بچربد به
جمعیت مردان،آنوقت یک عده از زنان سرشان میماند این وسط بی کلاه!"
همان ابتدای ب بسم الله..
شهید مطهری تکلیف را کردند روشن
و بطور کامل آشکار!
ایشان گفتند منظور ما از #فزونی،
فزونی #زن_های_آماده_به_ازدواج هست نسبت به #مردهای_آماده_به_ازدواج!
البته این فزونی علت دارد و قابل اثبات ؛
علت اول؛
"دوره بلوغ در زنان"
که زودتر اتفاق می افتاد نسبت به مردان
و این هست جزولاینفک طبیعت
و غیر قابل انکار!
علت دوم؛
"تلفات جنس مردان بیشتر از زنان"
چرا که آنها هستند سرپرست خانوار
جنگها،تصادفات،سقوط ها از قضا
بیشتر دامنگیر مردان هست از هرلحاظ،
چه در مبارزه انسان با طبیعت..
چه در مبارزه انسان با انسان..!
علت سوم؛
"زن هست مقاوم تر در مقابل بیماری ها"
کمی عجیب بنظرم آمد اما..
بلحاظ علمی شده بود کاملا اثبات!
کتاب آورده بود چند سند و مدرک؛
مثلا اشلی مانتاگو در مقاله ی
"زن در سیاست و اجتماع"
نقل میکند؛طبیعت زنان
نسبت به طبیعت مردان
برتریت دارد از این جهات:
کروموزوم های xجنس ماده
از کروموزوم های y جنس نر
هستند قوی تر ، پس روی این حساب
طولانی تر هست عمر زنان.
#چرا_چهار_تا | #پارت_پنجم
#برگردان_کتاب_به_زبانی_دیگر
#کتاب_حقوق_زن_در_اسلام
#قضاوت_بماند_برای_قسمت_آخر
#میم_اصانلو | @biseda313
#شپش_شبهات | #پارت_اول
#براساس_کتاب_حماسه_حسینی
#میم_اصانلو | @biseda313
[سیاست هایشان، اسلوبشان
نڪند از هم جدا بود؟
حسن دست آشتی و حسین سر جنگ!]
طرح یک سوال بدون جواب یعنی؛
جولان شپش " شبهه" و ریزش افکار
بلایی بس خانمان سوز که باید پناه برد
به کتاب "پته شبهات را ریختن روی آب"
مثلا کتابی مطهر از شهیدی مطهر
نقل ماجرا می کند با دلیل و برهان:
انتخاب جانشین تا زمان معاویہ
ارث پدر نبود! از آن گذشتہ...
امام حسن در صلح نامه، ذکر شرط کردہ:
بعد از معاویہ، انتخاب قائم مقام
با خودِ مسلمین است منتها؛
معاویہ گوشش بدهکار نبود به این حرفها
سمی تدارک دید براے امام
تا دیگر مدعی نباشد براے ادعا...!
حالا حسین روے ڪار آمدہ؛
و بیعت خواهی از او روی دور تکرار!
دیگر پای یزید به تنهایی نبود در میان
قرار بود حکومت مانند حلوا
دست به دست بچرخد در این خاندان
یعنی رانت در جامعه، مثل نقل و نبات!
و اینگونه حسین عاشورا بپا کرد:
هِیهات مِنّا الذلّة، هِیهات!
حسن بہ جاے حسین اگر بود؛
حسین بجاے حسن اگر بود؛
هیچ تفاوتی نداشت!
شرایط عوض می شود
اِلّا جان بازی حَسَنِین، اِلّا!
#شپش_شبهات | #پارت_دوم | #پایان
#براساس_کتاب_حماسه_حسینی
#میم_اصانلو | @biseda313
دلیل دوم، مغایرت "دو شاخ" است!
شاخ هاے مجازے در نهایت
یک لیوان شراب بنوشند در خلوت
و جلوے دوربین، عرض اندام و فخر!
اما شاخ شمشاد یزید بن معاویه
با آن همه کبکبه و دبدبه
در مجلس رسمی و علنی
مست می کرد و شروع به یاوہ!
باز صد لعنت بر پدرش، معاویه!
او یک جفت شعور داشت، هرچند عاریه
تا براے حفظ قدرت و سلطنت
لااقل در جمع، ساز مخالف با اسلام نزند!
اما شاخ شمشاد
مگر شاخش شڪسته می شود؟
اصلا یزید لعنت الله علیه
دلش غنج می رفت برای "هتک حرمت"
حتی حسین(ع)را تهدید به مرگ می کرد!
القصه؛ معاویہ ڪجا
شاخ شمشاد یزید بن معاویہ ڪجا...!
امام حسین با یک "شاخ حقیقی"
دست و پنجه نرم می کرد!
حسن بہ جاے حسین اگر بود؛
حسین بجاے حسن اگر بود؛
هیچ تفاوتی نمی کرد!
معاویه، یزید نمی شود
ولیکن "حَسَنِین" جمع می شود
در یک کلمه، در یک لغت!
#متن_ادبی | #شعبات_درد |#پارت_اول
#میم_اصانلو | @biseda313
مقدمہ ے آشنایی هرچہ که هست؛
نوشیدن چای عراقی در لیوانی کوتاہ قد
یا لولیدن عزا در تار و پود یک پیرهن
و یا طفلے میزبان در موکبے کوچک
یعنی؛ عشق به رگ هاے حسین(ع)
مقیاس اندازہ گیرے ندارد...!
رایحہ ے خون او ڪفایت می کند
براے رحلت مرد، زن و حتے کودک!
آخر خون آغشته به عشق،
پیروی از مسیر را اوجب واجبات می کند
و مطیع الامر بودن ماحصل امتداد است!
آدم در امتداد عطر خون که باشد
خبرهای حسینی منتشر می شود!
زیرا بوی عشق سرایت می کند
به اقصے نقاط پیکر؛
به امعاء و احشاء بدن
به سوال هاے ممتد در مغز سر:
"مَن هُوَ؟ او ڪیست؟"
سوالی عمیق که عطش جواب دارد!
همیشه نباید پاے آب در میان باشد؛
گاهی شناختن هویت یک "او" ،
ترک لب می آورد!
در وانفساے انا عطشان بودن،
سوال دوم زادہ می شود:
"ما فے البطون سر بر نیزہ، زینب؟"
ارتباط سوال اول و ثانی،
کمر افکار را خم می کند...
با هجوم سوال ها بر پیشانے سر،
آدمیزاد صاحب "درد مازاد" مے شود؛
درد حسین یک طرف،
درد از دست "خود" که نشستہ روی
سینه ے حسین در طرف دیگر...
#متن_ادبی | #شعبات_درد
#پارت_دوم | #پایان
#میم_اصانلو | @biseda313
وحدت درد برعلیه "خود"، عبارتند از:
بینی "مَنیّت" را بہ خاک و خون کشیدن
یک آب خوش در طول گلو پایین نرفتن
و بر حَیَّ علی العزاےِ خویش نشستن!
منبعد "کربلا" برایت مخفف نمی شود؛
در تخلیه ے احساس مابین ابیات
در سراییدن از چشم و ابروی یار
در چالش داغ عکس های پروفایل
در ابتلا به جمله ے "بیمار توام"
و ویروس مزمن "سرماے ادعا"
یا در صیغه اے کوتاه مدت
برای رفع حاجت و نذرُ نیاز!
دیگر درد به مغز استخوان رسیده
و هیچ چیز تسکین درد نمی شود بجز؛
تکرار کَرب نه در عصر نیم روز عاشورا
که در تفسیر"لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فی کَبدٍ!"
و در فلسفه ے "کُلُّ یَومٍ عاشورا"
فعالیت ذهنی در لا به لاے مقتل ها
خواندن زیارت عاشورا با احیاے تَبَرّی
اشغال خطوط فکر در نقاط ابهام ماجرا
یک لمحه تفکر و بہ اندازه بال مگس،بُکاء
نهی از منکر بہ نیت تعمیر نه یک قوزِ بالا
خون به دل حسین نکردن حتی در انزوا
یعنی؛
روزمره "درد عشق" کشیدن، ممکن است..
قسم به معنے لایُمکِنُ الفرار!
دستم در خرمن محاسن او بودُ
معجزه ے ید بَیضَاء درحال تکرار...!
#موجز_نویس | #ید_بیضاء
#میم_اصانلو | @biseda313
#جیک_و_ماجیک
#سیب_خدا | #پارت_اول
#میم_اصانلو | @biseda313
بینی نخودی شکلش به فضای معطر، سریع الاحساس بود. نقطه ی اوجش هم ظهرِ امروز بود که احساس کرد بوی سیب در محیط خانه پیچیده اما در خانه ی آنها دریغ از یک قاچ سیب!
ذهن کوچکش آمادگی بیست سوالی داشت، با نوای کودکانه پرسید: «مامان جانم! این بوی چیه؟ انگار بوی سیب می آد!» مادرش اکثر اوقات دوکار را با هم انجام می داد؛ شستن ظرف ها و گوش سپردن به رادیو اما آن روز سه کاره شده بود؛ صوت روضه خوان از بلندگوی رادیو در دلش غوغا بپا کرده بود و او به پهنای صورت اشک می ریخت؛ این شد که جواب عجیبی به دخترکش داد: «قربان حس بویایی ات پری زادم، بوی مُحرم هست...!»
پری در آن سن کم، به کلمات غریبه کنجکاوی نشان می داد. خصوصا که این لغت غریبه بسیار قریب به مشامش می رسید؛ غریبه ی آشنای او... مُحرم!
آرام به گوشه ای از مطبخ خزید و چشمان عسلی اش به سقف خیره شد. در رویایش از مُحرم یک خوراکی خوشمزه ساخت که مثل سیب است اما کمی خوشمزه تر، کمی خوشبوتر و قدری سیب تر... آنوقت اسمش را گذاشت: «سیب خدا...» در دلش به او گفت: «تو خیلی خوشبویی، با من دوست می شی؟» و احساس کرد بوی سیب خدا شدت گرفت؛ به این ترتیب دل به دل راه دارد، اتفاق افتاد و آن ها باهم دست دوستی را جانانه فشردند.
زمان در کنار سیب خدا برای پری مثل فرفره می گذشت. حالا دیگر یک غروب از دلداگی آن ها گذشته بود. هم زمان با پوشیدن رخت عزا بر تن آسمان، پری هم به اتفاق برادر و خواهرش به حسینیه ی محل رفتند. آن شب طولی نکشید که پسرها به ترتیب از بزرگ به کوچک صف بستند و زنجیر زنی به صورت سه ضرب، نظم گرفت؛ البته قائله به اینجا ختم نمی شد و تحت مقنعه ی مادر ها، سینه زنی با جگر سوخته رونقی دیگر داشت.
دست های پری هم در دستان خواهرش گره خورده بود اما چشم های عسلی او روی عَلَم بسته شده به کمر برادر، قندک بسته بود. مکث کوتاه او بر روی عَلَم موجب شد تا دوباره بوی سیب خدا، شامه اش را نوازش کند. پری به محض ورود دوست جدیدش، دست خواهرش را به سمت پایین کشید و شتاب زده پرسید: «آبجی! آبجی! مُحرم، عَلَم دوست داره؟» خواهرش آهی کشید و پاسخ داد: «مُحرم، علمداری داشت که از ناحیه ی دست، از دست رفت...داداشی می خواد جاشو پر کنه!»
گرد حسرت بر دل پری نشست. نگاهی به کف دست هایش و بعد به هیکل درشت عَلَم انداخت. با لب و لوچه آویزان گفت: «حیف! من نمی تونم علمدار محُرم باشم؛ عَلَم خیلی بزرگه و دستای من هنوز کوچولوئه اما...آخه... محُرم دوست منه!» خواهرش که از شیرین زبانی پری، به وجد آمده بود، فکری در ذهنش جوشید. ادامه دارد...
#جیک_و_ماجیک
#سیب_خدا | #پارت_دوم | #پایان
#میم_اصانلو | @biseda313
لبش را به لاله ی گوش پری نزدیک کرد و مثال یک راز، آرام نجوا کرد: «پریِ آبجی! تو هم می تونی علمدار محرم باشی، کافیه جای رقیه(س) رو خالی کنی...» چشمان عسلی پری لحظه ای روشن تر شد و با لحن خواهش و تمنا پرسید: «تو رو خدا بگو چیجوری؟» صدای خواهرش آرام تر از قبل به گوش می رسید: «کار سختی نیست، فقط کافیه چادر منو سفت بچسبی...!»
همان لحظه چادر میان دست و پنجه کوچک پری مچاله شد و رد ناخن های کوچکش بر روی کف دست ها نقش بست. عشق به سیب خدا، در لا به لای انگشتان بامعرفتش حلول کرده بود و نیاز به امان نامه نبود. از خوشحالی در پوستش نمی گنجید، حالا دیگر او یک علمدار شده بود.
صدای بلندگو لحظه ای خاموش شد و حواس ها مِن جُمله هوش و حواس پری پِیِ علمدار جلب شد. برادرش با نعره ی یاحسین، صف شکنی کرد و عَلَم را بالای سرش چرخاند. پری هم فالفور کار برادرش را سرمشق قرار داد و گوشه ی چادر خواهر را بلند کرد و میان زمین و آسمان تکان داد. گرد و خاک عَلَم ها در کوچه بلند شده بود و از گوش گوشِ چادرها فرو می ریخت...
پری در دنیای خودش غرق شده بود و دیگر به اطراف هیچ توجهی نداشت، زیر لب دوستش را دلداری داد: «سیب خدا؟ من هم جای رقیه! دیگه ناراحت نباشی ها، چادر خواهرمو ول نمی کنم...!»
عَلَم برادر بار دیگر روی کمر نشست. بلندگو روشن شد و صدایی آشنا، گوش فلک را کر کرد: «بوی سیبُ حرم حبیبُ..» در آن لحظه و غفلت همگان، چه کسی باورش می شد که سیب خدا به پری لَبَیک گفته است!
حال و هوای خواهر پری در آن سوی چادری که در دست داشت، جور دیگری رقم می خورد. دیدن این سبک عزاداری کودکانه و نجوای عاشقانه ی پری، با روح و روانش بازی می کرد. بغض راه گلویش را بسته بود. لحظه ای دستش را روی دستان کوچک پری گذاشت و انقباض رگ های سلحشور دو خواهر بر بدنه ی چادر، فشار عشق را وارد کرد.
با خودش بلند بلند حرف هایی می زد، حرفهایی که برای پریِ کوچک، اندکی قابل لمس بود: «هرکسی باید چادرش دچار فلسفه ای باشد، باید.. باید.. با یک چیزی گره ای ناگشودنی بخورد تا رنگ مشکیِ ابدیّت بگرید. خوشا به بختت پری! که چادرت با بوی سیب خدا آمیخته شده...»
ساحت زنانه ام عطـر رَیاحـین دارد؛
ما را به رایحه ی تند کوکوچَنِل ها
به منظور شامه نوازے اغیار، چه نیاز؟
#موجز_نویس | #عطر_ریاحین
#میم_اصانلو | @biseda313