میم.اُصـانـــلو
216 subscribers
76 photos
1 video
1 link


نمیگــذاریم اعتقاداتــــــ خاکــــ بگـیرد
|انتشار تنها با ذکر نام نویسنده، حلال است.|
ناشناس جهت پیشنهاد موضوع، صحبت، نقد و...
https://t.me/BChatBot?start=sc-799c12bcbe
Download Telegram
 






دم..بازدم..
دم..بازدم..

چه کسی باورش می شود؛
اشتراک داریم، من و شما،در هوا !
و نفس ها جریان دارد به این صورت:
شما با من ، من با..واقعا شما!

بالاغیرتا بفرما؛ چه کسی تا به حال..
"حی" بودنت را زیرپوستی..
با قدرت لامسه ، کرده احساس؟
یا که شده؛ آیا کسی میان ندبه ها..
بدون خمیازه،بدون فعل " کجایی؟ "
و تصور نقطه ای کور در ناکجا..(!)

جمله ها را ختم کند..به فعلی ساده!
مثل " هست.. " و ناگهان؛
تجربه کند، لرزیدن! آن هم..
در چله ی تابستان؟


#موزون_نویس | #هست_ترینم
#میم_اصانلو | @biseda313







 
 






عایشه می گفت ازدواج چهار نوع داشت
در جاهلیت اعراب؛
ازدواج معمولی خودمان...
نکاح استبضاع...
رابطه چندین مرد با یک زن...
و روسپیگری با یک پرچم بر سر دَرِشان!

در نکاح دوم:
نکاح استبضاع...
مرد،زنش را می گذاشت در اختیار...!
در اختیار مردی از نسل برتر،
تا بلکه زنش بزاید، یک فرزند با اصل و نصب!
پیش از آبستن شدن زن هم...
با او نزدیکی نمی کرد، بهیچوجه!

در نکاح سوم:
کمتر از ده مرد با یک زن رابطه داشتند!
اگر هم زن حامله میشد،
تک تک آقایان باید حاضر می شدند...
آنوقت زن،دست روی هر کس میگذاشت
او پدر رسمی بچه شناخته می شد...
والسلام!

در نکاح چهارم:
روسپیگری...
زن پرچمی بر در خانه اش می آویخت...
و هر مردی اذن ورود داشت، یعنی:
خانه ی خودتان هست،بفرمایید!
اگر هم زن حامله می شد،کاهن می آمد..
و از روی شباهت قیافه تشخیص می داد:
فلانی هست پدرش، مبارک باد!


نکاح دوم تا چهارم را که خواندم...
سرم سوت کشید،
همان آن، کتاب را بستم!

سوال ها در ذهنم رژه می رفت...
آرام و قرار یک لحظه نداشتم...
چرا در اسلام نبود از این خبرها؟
محمد صلی ا.. به اذن خدا،
هر سه نکاح(نکاح دوم تا چهارم)،
را کرده بود برکنار!!

اگر پیامبر طرفدار مردها بود؛ یک دلیل فقط یک دلیل باید می آوردم که چرا آن همه تنوع طلبی را به دست خودش پودر کرده بود و فرستاد به هوا؟؟


#چرا_چهار_تا | #پارت_دوم
#برگردان_کتاب_به_زبانی_دیگر
#کتاب_حقوق_زن_در_اسلام
#قضاوت_بماند_برای_قسمت_آخر
#میم_اصانلو | @biseda313







 
 






چادر دور تا دور و دهان چاڪ بہ چاڪ..
این بود مراد ما از حجاب،حجاب؟
دست کم روزی دو سه چاری دور..
بگردم دور خودم بخاطر آن دُر..!

وقتش هم برسد ڪلاغ سیاهے ڪہ دارد..
جملہ شد بخاطر ڪار من سانسور!
فحش می دهم قار قار..
توهین تا چہ اندازہ؟
به خودم،مهم نیست..
به آن مظلومہ ے چادر..!

و محیط شدن بہ گردی یڪ صورت..
اما دهان بہ دهان رفتن با نامحرم!
ڪہ غلط میڪند فحش می دهد بہ من..
ضعیف گیر آوردہ!
خب منم خجالتش میدهم..
او هم دارد مثل من، خواهر و مادر!

فحش ها را می گذارم بہ نمایش انظار..
و حیاے قورت داده شدہ را می آورم بالا
اینچنین عڪس مے اندازم
با چادرے خاڪے..
شاد شادم ڪہ خداراشڪر،
مادرم شد از من راضے!


#موزون_نویس
#چند_فحش_آبدار | #پارت_دوم
#میم_اصانلو | @biseda313






 
 






طَفرہ مے روم از چَشم هایتــ ...
مثلاََ مؤمنم و غضِّ بَصَر دارم!

#موجز_نویس | #حواشی_چشم_ها
#میم_اصانلو | @biseda313


 



 
 





در بزمِ عشق؛
اگر سینہ سپر ڪنے با یڪ زِرِہ،علے وار..
عاشق شوے و آن را "از راہ خدا"
نہ فیثاغورت بهمراهِ تشریفات، اثبات..!

عجب ندارد؛
خدا،فاطمہ ها را دوبارہ ڪند احیا..
ڪہ سربرگرداند از ابوبڪرُ عمر
و عَنَف با آن همہ فخرُ مُباهات!

آنوقت تو را با عشق اما مَهرِ ڪم..
بگذارد روے سرش و حلوا حلوا!

#موزون_نویس | #بزم_عشق
#میم_اصانلو | @biseda313






 
 






دلم طاقت نیاورد..
شب حول و حوش ساعت نه..
باز کردم کتاب را از ادامه ی
صفحه ی دویست و نود و دو..!

تیتر را زیرلب خواندم آرام:
"تعدد زوجات در ایران.." اوهوع!
باید جذاب باشد،
بلافاصله چشمم دوید دنبال خط دو..!

نقل قول از کریستن سن بود،
در کتاب"ایران در زمان ساسانیان"،او میگفت:
تعداد زنان در آن زمان..
بستگی داشت به توان مالی مردان..!
مردهای کم بضاعت،
تنها داشتند یک زن بناچار..!
درعوض آن رئیس رئسا،
داشتند چندین زن با چند عنوان..!

دسته اول سوگولی بودند وحقوقشان تام
"پادشاه زن" بود عنوان ایشان..!
از درجه او کمتر بودند خدمتکاران..
"زن خدمتکار" بود عنوان این زنان..!
یکسری هم که بودند اسیر و زر خرید..
عنوان "چاکر زن" بود نصیبشان ..!

نقل قول بعدی از سعید نفیسی بود..
در کتاب" تاریخ اجتماعی ایران از انقراض ساسانیان تا انقراض امویان"،او میگفت:
مردها میتوانستند زن بگیرند هرچند تا..
و گاهی بعضی ها داشتند چند صدتا!!

ناخوداگاه یادم افتاد
سریال "حریم سلطان"..!
همان سریالی که حرم داری را..
با آن همه زن و عنوان..
نسبت داده بود..
به دین اسلام و محمد صلی الله..!!
دلم گرفت از این همه تهمت..
آه کشیدم با یک بسم ا..!

و نگاه کردم به ماه در آسمان خدا..
امشب دست کم یک چیز..
برایم شد روشن درست مثل این ماه:
تعدد همسر اصلا نبود #اختراع پیامبر اسلام..!

او برای داشتن زن از این سر تا آن سر،
که تاریخچه اش برمیگشت به ماقبل اسلام،
فقط حد و حدود قائل شد..
یعنی حداکثر چهار!

حالا وقتش بود بفهمم چرا چهار؟
یاد آن بازی می افتم..
چرا چهار تا؟
پس چند تا؟
باید بگردم بی شوخی،دنبال علت..
دنبال حرف حساب...!


#چرا_چهار_تا | #پارت_سوم
#برگردان_کتاب_به_زبانی_دیگر
#کتاب_حقوق_زن_در_اسلام
#قضاوت_بماند_برای_قسمت_آخر
#میم_اصانلو | @biseda31
 





 
 







#جیک_و_ماجیک | #دست_شیعه_ی_خانجان
#میم_اصانلو | @biseda313

خانجان عقیده داشت؛ روز هجدهم ذی الحجه، چادر گلدار خاص خودش را می طلبد. قرار بود برای من هم یک چادر غدیرانه ترتیب ببیند که حاشیه اش با گل های ریز سبز، طور دوزی شده و نشانه های سادات بودن از گوشه هایش سر ریز شود. بالاخره ابرهای تیره به آسمان تشریف فرما شدند. خانجان طبق قول و قرارش به سراغ چرخ خیاطی آمد و در یک چشم بر هم زدن چادر را برش و دور دوزی کرد. حالا فقط مانده بود، طور های سبز دست دوز. بی صبرانه منتظر فرود آمد اولین سوزن بر دل پارچه ی چادری شدم. دقایقی دیگر می توانستم با چادر گلدار سبزم دور حوض فیروزه چرخی بزنم و هنر خانجانم را به رخ ماهی ها بکشم.

در همین افکار بودم که خانجان گفت:«آخ!» و نوک انگشتش را به دهان گرفت. پریدم به سمتش و هراسان پرسیدم: «چی شد؟» خون از میان انگشتش بیرون زده بود اما با اشاره ی سر خیالم را راحت کرد و گفت: «پرنسس مولا! ادامه اش بماند برای صبح، عیبی ندارد؟» شقیقه اش را که با چند موی خاکستری تزئین شده بود، بوسیدم و گفتم: «قربانت بروم، تو فقط خوب باش!»

خانجان کف دست هایش را باز کرد و و گفت: «باز دستِ شیعه ام عجله کرد!» گیج نگاهش کردم پس خودش درصدد توضیح برآمد: «من اسم دستِ راستم را گذاشته ام، دست شیعه و دست چپ را هم، دستِ سنی. هر وقت این دوتا، دست همدیگر را بگیرند، من هم توانم کاری بکنم کارستان اما خدا نکند یکی بدقلقی بکند!» صدایش را پایین آورد و ادامه داد: «این رمزی بود که من برای زندگی با آقابزرگ گذاشتم!» حالا دیگر تعجب من چند برابر شده بود. به دست های لرزانش خیره شدم و گفتم: «به خاطر آقابزرگ چه راز و رمزهایی داشتی خانجان!» توجهی به من نداشت.هنوز هم چشم دوخته بود به دست هایش.آب دهانش را به سختی قورت داد، گویی استخوانی در گلویش مانع حرف زدن می شد: «اگر سوزن... اگر سوزن را به گوشت دست چپ فرو نمی کردم، الان چادرِ غدیرانه ات...!»

دیگر چیزی نگفت و به سراغ جعبه کمک های اولیه رفت. یک باند و نوار چسب آورد و با احتیاط مشغول بستن انگشت سبابه شد. لحظه ای، زیر چشمی نگاهم کرد و بدون سوالی از جانب من، پاسخ داد: «پرنسس جان! هیچ وقت نگذار دستِ شیعه ات تند برود. گرچه بنظر دستِ سنی را زخمی می کند اما تو باید تمام حواست به کار ناتمام مولا...» پریدم میان کلامش.چین و شکنج ابروهایم هرلحظه بیشتر می شد. اعتراض کردم: «خانجان! خلفای اهل تسنن در حق مولا جفا کردند، چطور می شود لال مانی گرفت؟»

او لختی اندیشید. نخ و سوزن را به دست راستم داد و گفت: «این که کاری ندارد دخترم، کافیست نوک سوزن را فرو کنی به دل پارچه نه دست چپ! مولا در جنگ صفین می دانی چه گفت؟ اذکروا معایب افعالهم; پس سوزن اول را بزن بر کارهای خلفا و طرحی بکش با طور سبز.» دوباره تن صدایش رو به پایین نزول کرد: «من با آقابزرگ بارها راجب کارهای خلفا حرف زدم،دلیل و مدرک هم آوردم اما فحش و ناسزا به شخصیت ها در مکتب علی(ع) جای ندارد!» آن وقت انگشت هایم را نوازش کرد و کف دست راستم را اندکی فشار داد و گفت: «پرنسس مولا! به دستِ شیعه ات، <خیاطی أَحسن> را یاد بده. اگر حواست باشد که سوزن را به کجا وارد کند، هم چادر غدیرانه ات دوخته می شود و هم حقیقت و زیبایی اش مثل روز روشن...!» با جمله ی آخر خانجان، سرم را تا زانو خم کردم. کاشتن بوسه ای حوالی دستِ شیعه اش، واجب بود.







 
 




چشم از من برندار؛
زن ها براے کشف حجاب در خانه
به روشنایی نیاز دارند!

#موجز_نویس | #ڪشف_حجاب
#میم_اصانلو |‌ @biseda313






 
 






#جیک_و_ماجیک
#رنج_آقا_سید | #پارت_اول
#میم_اصانلو | @biseda313

با شانه ی سر کوچک، مدام ریش های نیمه بلندش را مورد عنایت قرار می دهد و صدای پیچیده در فضای حنجره اش که ترک نمی شود، حکایت از نجوای علی،علی دارد. همین صحنه ی به ظاهر ساده بود که دل از سهیلا برد و تارهای صوتیش را به حرکت درآورد:«آقا سید!»

چشم های خرمایی سید به سمت آن صوت روح نواز متمایل شد اما چشم های سهیلا نه! نگاهش از دست های لرزان سید جدا نمی شد؛ این اواخر لرزش دست هم به لشکر نگرانی هایش افزوده بود. حول و ولای عجیبی داشت اما مثال هر زن ایرانی الاصل دیگری لبخند را کنج لب هایش نشاند. اشاره ای به سکه های براق جمع شده در پهنای دامنش کرد و گفت: «امسال سکه های عیدی با دست های مبارک شما تزئین می شود. خبری از <کتاب خوانی الغدیر> نیست!» چشم هایش را برای مظلوم نمایی به سمت جنوب غربی خانه کشاند و ادامه داد: «خیال می کنید، عید غدیر پارسال متوجه نبودم که پشت کتاب الغدیر، از من رو می گرفتید؟ با چشم های خودم دیدم از ناحیه ی گردن سرخ شده بودید...»

سید از گوشه ی عینک بیضی شکلش که او را از چهره های مذهبی متمایز کرده بود، به شگردهای زنانه اش خیره شد و پرسید: «خرید های عید را گذاشتم روی میز ناهار خوری، کم و کسری نداری؟» سهیلا که احساس کرد در عملیات <حواس پرت کنی> موفق شده است، سکه ها را روی حصیر دست بافت ریخت و ترفند های خودش را به کار گرفت: «اصلا مگر می شود شما آقا و مرد این خانه و کاشانه باشید، آن وقت ما کم و کسری را حس کنیم؟» اینطور مواقع، سید در مقابل تمجیدهای سهیلایش، چشمکی ریز حواله می کرد اما این بار منقلب شده بود. دست های لرزان او دیگر طاقت سنگینی تسبیح را نداشت و رهایش کرد. لحظه ای نگاهش دور تا دور اتاق چرخید و به سهیلا ختم شد. ابروهایش را در هم فشرد و باصدایی مبهم گفت: «من مرد توام،نه؟»
به خودش آمد، نمی دانست این چه سوالی بود که از دهانش بیرون پرید. برای فرار از چشم های پرسشگر سهیلا، به سمت روشویی رفت.

حال و هوای امروز او برای سهیلا تازگی نداشت. همه ساله، یک چنین روزی، سید دچار حالات عجیبی می شد؛ دو سال گذشته به عرق های سرد و اندکی تب، پارسال با حبس در کتابخانه و چهره ای که رنگ عوض می کرد مابین قرمز و زرد، امسال هم لرزش ممتد دست و سوال های بی ربط.

سهیلا به آشپزخانه رفت و تنها راهی که به ذهنش می رسید را چاره کرد؛ انداختن چند سکه در دل صندوق صدقات. چشمش به پلاستیک های خرید روی میز افتاد و سوال سید، مدام در ذهنش چرخ خورد: «من مرد توام،نه؟ من مرد توام،نه؟» از آنجا که حدس مشخصی نداشت، با چیدن بهاردانه و کنجد در دیس های رنگی، خودش را مشغول کرد. ادامه دارد...







 
 






#جیک_و_ماجیک
#رنج_آقا_سید | #پارت_دوم | #پایان
#میم_اصانلو | @biseda313

اتمسفر خانه را عطر و بوی ولایت گرفته بود؛ از اندرونی یخچال و کاپ کیک های سفارشی تا سکه های پخش و پلا شده روی حصیر و بالاخص حریر سبزی که در مرکز ثقل خانه پهن شده بود.

سهیلا دیگر حسابی سنگ تمام گذاشته بود و گرچه ستون فقراتش یاری نمی کرد اما همچنان به تمیزکاری آشپزخانه مشغول بود. لحظه ای دست به کمر زد و آه از نهادش بلند شد: «آه! جانم علی...» کوتاه بودن فاصله ی بین اتاقک ها همانا و گوش های تیز سید همانا. آستین هایش را بالا زد و با گفتن: «سید که نمرده!» تی آشپزخانه را بلند کرد و مشغول به کار شد.

سهیلا گل از گلش شکفت، روی صندلی آشپزخانه نشست و در حالی که انگشتانش با ربان سفید بازی می کرد، سر صحبت را باز کرد: «مردِ مردستان من!» از قصد کلمه ی مرد را باشدت تلفظ کرد. سید از پشت عینک بیضی شکلش به چشم های دزدیده شده ی سهیلا نگاه کرد و دستش را خواند، با طمئنیه ی خاصی گفت: «من حالم خوبه!»

صندلی را آرام کنار کشید و نشست. لحظه ای چشم ها را بست تا تمرکز کند، دست هایش را بهم گره زد و آرام تر از قبل نجوا کرد: «سهیلا سادات من مرد توام یعنی بر تو ولایت دارم.سرپرستتم!» صدایش گرچه آرام اما رفته رفته به بغض آلوده شد: «یعنی نمی گذارم کم و کسری احساس کنی. یعنی لب تر کنی، بالای سرت حاضرم. یعنی بگویی آه، من می گویم جان.» سهیلا دست هایش را روی ریش های نیمه بلند سید قرار داد و تایید کرد: «آقاسید یعنی به تعبیری، تو تکیه گاهم هستی!»

سید با شنیدن این جمله، لرزش دست هایش دوباره محسوس شد. حال آدمی را داشت که در حال اضطرار است، نفس زدن هایش عادی نبود: «مشکل همینجاست سهیلا سادات! به علی گفتند... گفتند تو مردی، اتفاقا خیلی هم مردی، آقایی،سروری اما ولایت نداری، اما باید گوشه ی خانه بنشینی... کجای دنیا، کجای دنیا این قاعده را می پذیرد؟» منتظر جواب نماند، سر از پا نمی شناخت. ناگهان از جا بلند شد و خودش را به دیوار آشپزخانه چسباند: «کجای دنیا می پذیرد دیوار باشی و تکیه گاه نباشی؟ کجا؟»

سهیلا که هاج و واج به او زل زده بود و می دانست جزء جزء بدن سید در حال رعشه است، بر لبش مهر سکوت نشاند. این سید هست که خودش هم سوال بود و هم جواب: «درد من، درد ضربت نیست. علی کسی نبود که از شمشیر رنج ببرد. درد من، جسم علی نیست! روح علیست. درد من، درد ولایت است. من الغدیر می خوانم تا رنج علی یادم نرود. من شقشقیه می خوانم تا رگ گردنم با غیرت بماند!»

لحظه ای آرام گرفت و دل از دیوار جدا کرد. برای اینکه به قلبش مهلت تپش بدهد، شروع کرد به قدم زدن. سهیلا سرش را روی میز قرار داد. چقدر دلش یک لالایی می خواست. دلش می خواست حرف های سید در خواب باشد، دلش می خواست همه ی غدیر چیزی جز کاپ کیک های درون یخچال، چیزی جز داد و بیداد برادرش بر سر خلفا در جمع غریب و آشنا، چیزی جز چند فحش زیر زبان نباشد. دلش می خواست سید لالایی بلد باشد، شعر بلد باشد؛ اما نبود اما نبود اما نبود. باز صدای پیچیده شده در حنجره ای مردانه به گوش می رسد: «علی،علی!»
سهیلا درد می کشد...







 
 





بازے با میمیک صورت
در قاب عکس مجازی
دلبرےِ متورمی است اما زیرپوستی!

#موجز_نویس | #آنژیوادما
#میم_اصانلو | @biseda313







 
 





صبحِ زود بعد از خوردن چای و نبات
مثل کسی که نقشه ی گنج دارد
و می گردد دنبال طلا و زیور آلات،
باز کردم کتاب را با شوق زیاد

"علل تعدد زن در گذشتگان"
بود عنوان سرفصل امروزمان!
بعد از مطالعه نیم ساعته،
رسیدم به یک جمع بندیِ همه جانبه
علل تعدد چند زنی در طول تاریخ
به سه دسته تقسیم می شد بطور کلی:

دسته ی اول،
در تمایل "بعضی" از مردان داشت تاثیر!
منتها چون با ظلم و استبداد بود همراه
مجوزی محسوب #نمی_شد برای آنها!
مثلا در اوضاع اقتصادی خراب آن زمان
مردها زن می گرفتند چندتا چندتا
برای آنکه بشوند صاحب اولادِ بیشمار
آنوقت فرزندانشان را یا می گرفتند بکار
و یا می فروختند مثل برده در بازار!!

دسته ی دوم،
از #جنبه_حقوقی جای فکر داشت
در واقع مجوزی محسوب میشده
برای چند همسریِ مردان
مثلا زنی که نازا بود یا یائسه
وخب مرد حق داشت بشود صاحب بچه

دسته ی سوم اما؛
ماجرا جدی تر بود از این حرفها!
فرضیه ای داشتیم شبیه به ریاضیات:
اگر جمعیت زنها بچربد به جمعیت مردان
آن وقت یک عده از زنان...
سرشان می ماند این وسط بی کلاه!
حق تأهل هم مثل حق خوراک،
از #حقوق_طبیعی هر فرد
می آمد بحساب!

طبق این فرضیه و حسابُ کتاب:
تک همسری به تنهایی جوابگو نمی شد
البته اگر ما داشته باشیم کمی انصاف!

دزدکی نگاهی انداختم به فصل بعدی
انگار اثبات فرضیه را داشتیم، آخ جانمی!
نمیدانم چرا یکدفعه
خنده ام تلخ شد مثل قهوه...!
این روزها عده ای به اسم اسلام،
میگیرند چندین عیالِ نوونوار
آن هم بین زمین و هوا،کاملا بی پروا...!

آیا مردی هست که بنشیند،
برای خودش قهوه بریزد،
بدون شیر و شکر حتی شکلات،
کلاه خودش را قاضی کند
و بگوید:
تعدد زن #علت دارد مردِ حساب!


#چرا_چهار_تا | #پارت_چهارم
#برگردان_کتاب_به_زبانی_دیگر
#کتاب_حقوق_زن_در_اسلام
#قضاوت_بماند_برای_قسمت_آخر
#میم_اصانلو | @biseda313