حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکیل
نِعْمَ الْمَوْلَىٰ وَنِعْمَ النَّصِير
قلم می کنم دستی که؛ تو را قلم بزند!
نویسنده شده ام برای همین روزها..
#موجز_نویس | #نویسنده_ات
#میم_اصانلو | @biseda313
"صدایِ درونم" مدام سفارش می کرد:«هیس! به خودت مسلط باش دختر! » اما من حرف شنوی نداشتم و به وضوح می لرزیدم. چشمهایم بی توجه به حال و روزم، آن طرف خیابان فلوریدا را می پایید و بالاخره "کلاه شاپو" نوید آمدنِ چاووش را داد!
از اینکه هنوز کلاهی هست تا بخاطرم در هوا برقصد، احساس آرامش کردم. صد و هشتاد درجه به عقب برگشتم و فریاد زدم:«سوفیا مُرد!» دوست به اصطلاح صمیمی ام جواب داد:«تروریست های کثیف!» و چند لحظه بعد، جمله ی او تبدیل به شعار دست جمعی شد.
نگاهم به پره هایِ بینی شان افتاد،از شدت نفرت باز و بسته می شدند! جواب دهان پر کنی از دل بر زبانم جاری می شود:«اگر ترور قلب و جانم منظورتان هست،البته که چاووش یک تروریست خبره است!»
در مقابل چشمان بهت زده ی آنها، با دانشگاه "بین المللی فلوریدا" خداحافظی کردم و به سمت منبع اصلی ام حرکت!.. کلاه شاپو را می بینم که هنوز در حال پرواز است؛ خاطرم آسوده می شود.
عرض خیابان را قدم زنان طی می کنم.نظرم به چهره ی مردم و مغازه های اطراف جلب می شود.همان ها بودند! آقای اسمیت با پیپ معروفش،خانم جونز با دامن پلیسه اش اما یک چیز بطرز استثنائی متفاوت بود، من همان نبودم!
"خیابان فلوریدا" مرا وادار به تجدید به خاطرات می کند ؛ خیابانی که تا دیروز با لباس مدرسه ی "سبک غربی" در آن راه میرفتم. سرتاپایم را برانداز می کنم..حالا یک ردای زیبا به تن دارم! از خود می پرسم: «این منم؟!» ناگهان بار بزرگی از دوشم برداشته شد.نفسِ عمیقی کشیدم و زیرلب زمزمه کردم:«سوفیا دیگر تمام شد! آن همه وقتی که صرف خرید، آرایش، درست کردن مو و استایلت کردی، به پایان رسید. سرانجام تو آزاد شدی!»
به پل هوایی می رسم.پاهایم سست می شود و تعادلم بهم می خورد. به نرده ها تکیه می زنم. انگار همین دیروز بود که چاووش از چندپله بالاتر گفت:«سوفیا پارنر! شما را می شناسم..» و من که خوب به گیرایی ظاهرم واقف بودم، دقیقا در همین نقطه، پایین پل، گفتم:«متشکرم،البته که جای تعجب ندارد!» و چاووش درحالی که از پله ها پایین می آمد،خونسردانه گفت:«بله،شما برده ی مُد هستید.یک برده ی معروف! کسی که گروگان ظاهرش شده و برای زندگی در "گران شهرها" روح زنانگی اش را به تاراج گذاشته..»
ماتم برده بود.این غریبه با من حرف می زد؟ سوفیا پارنر!! با تعجب پرسیدم:«شما..شما کی هستید؟» دست در جیبش کرد،کتابی را بیرون آورد و گفت:«این شناسنامه ی من هست! پیش شما امانت بماند.» و بعد با روان نویس یونی پین، چیزی در کتاب نوشت و گفت:«اسم من چاووش و این هم شماره ام! سوالی راجب شناسنامه ام داشتید درخدمتم.. » کتاب را به دستم داد و سریع دور شد.او رفت و من ماندم با جسمی عریان اما آتش گرفته و کتابی داغ که از جیب اورکت او بیرون آمده بود.
با خاطرات گرم می شوم و از پله های پل آرام آرام بالا می روم.پله ی دوم من را یاد روز دوم آشنایی می اندازد.. همان روز که شماره اش را بدون فکر گرفتم و گفتم:«آقای چاووش! شما به من یک توضیح راجب این کتاب بدهکارید!در اسرع وقت..»
پله ی سوم بلندتر از پله ها ی قبل است..از ذهنم می گذرد:«چه ارتباط مرموزی بین پله سوم و دیدار سوم ماست!» روز بلندی که با او <شناسنامه یا قران خوانی> کردیم. روزی که چاووش با صوت پیامبرگونه اش مرا تحت تاثیر قرار داد و بعد هم با معنی قران، به من ثابت کرد که من مروارید خدا هستم و نیاز به صدف دارم. گرچه آن روز سرسختانه از دنیای مد دفاع کردم اما انتهای شب دامن کوتاهم تبدیل دستمال سفره شده بود!
پله های بعدی را دو تا یکی طی کردم؛ درست مثل این یک ماه اخیر و تیک تاک های ساعت چاووش! روزهایی که من برای بار اول احساس کردم به چیزی بیشتر از مسکن های برند و مارک نیاز دارم.. با کشیدن یک آه کوتاه، متوجه زمان حال می شوم.
دلم نمی خواستم بیشتر از این منتظرش بگذارم.. دیشب به من حرفهای عجیبی می زد! هنوز مکالمه ی آخرش در سرم زنگ می خورد :[تمام شب را اشک ریختم..تمام روز را دعا خواندم! و حالا زمان موعود فرا رسیده سوفیا پارنر ؛ اگر تصمیم گرفتی ریحانه ی خدا شوی بیا به همان پل قدیمی و اگر نه، تو را می سپارم به خدای عشق.. خدای سوفیا! کسی که تو را مردانه خواست، چاووش]
بالاخره به آن طرف پل می رسم. کلاه شاپو را می بینم که بر روی سینه اش قرار دارد. زانوهایش به وضوح می لرزید، به یکباره اختیارش را از دست داد و به حالت سجده افتاد.با همان لحن پیامبر گونه اش گفت:«با من تکرار کن سوفیا..اَشهَدُ اَن لااِلهَ اِلًا اللهُ،اَشهَدُاَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللهُ»
راستش اساتید دانشگاه بارها گفته بودند؛ با من تکرار کنید فلان کلمه ها را اما.. جنس این تکرار از زبان استاد عشق جور دیگری بود. اعتراف میکنم ؛ آن لحظه تکرار ابدی لغت در لغت اتفاق افتاد!
#جیک_و_ماجیک | #کاوشگر_سوفیا
#میم_اصانلو | @biseda313
به هزار و "یک" دلیل دوستش داشتم..
هزاریش به کنار!
و آن "یک" دلیلیش به کنار..
"یک" دلیلی که خودِ افسون گرش میدانست..!
چشمانِ نافذش را می دوخت به من،
لبخندِ ژکوندش که مونالیزا را روسفید کرده بود،
تحویلم میداد..
یعنی که رگ خواب تو را،بله..!
بعد هم مثل ماه میرفت پشت ابرها!
شِگردش بود..
تا محوش میشدم،
با پارچه ای مشکی رنگ،
رو میگرفت!
خودِ عاشقم،نقطه ضعف به دستش دادم!
همه چیز برمیگشت به هفت هشت سال پیش..
همان روزی که آن پارچه مشکی رنگ..
بلاخره از سرش افتاد..!
بانویم شده بود..
آن هم بعد از پنج سال دربه دری..
سرش را تکان داد،
موهایش رفت به این طرفو آن طرف..
رقصِ تارهایِ بلند لَختش..
عطر زنانگی پیچید در خانه!
جلوه ی رویِ چون ماهش..
آن هم ماهی که "یک" تماشگر داشت و آن من بودم..!
درست همانجا بود که محوش شدم..!
درست همانجا بود که فهمید..!
آن "یک" دلیل را..!
بازی پارچه مشکی رنگ و موهایش..!
پارچه ای که..
تکلیف مرا..
فرق مرا..
با بقیه..
روشن میکرد..!
پارچه ای که..
بعد پنج سال آزگار..
از سرش لیز خورد..
تنها برای "یک" نفر..
من..!
به هزار و "یک" دلیل دوستش داشتم
آن "یک" دلیل،چادرش..
#متن_ادبی | #هزار_و_یک_دلیل
#میم_اصانلو | @biseda313
حکماََ که تسبیح
در دست مذهبی نمایت
چه بی صاحاب است
سین سین زدنت
با دید زدنِ مؤنثِ مجازی
چقدر قناس استـــ ..
#موزون_نویس | #چشم_و_۴
#میم_اصانلو | @biseda313
صدای پشت خط می گوید:
فقط خواستم حالت را بپرسم..!
لطفا این جمله کوتاه را غلیظ بشنوید..
جان کلامش آن است که "جانا آب دستت هست بگذار زمین و بیا کنارم به قدر پنج دقیقه ی مختصر،به قدر یک سلام با علیکش،به قدر یک محبت سرپایی آرام بگیر!"
لازم به ذکر است این مکالمه ی کوتاه هر روز صبح بین ما و خدا جاری است؛ به قدر یک، دو رکعتی!
آب دستت هست بگذار زمین..
#موجز_نویس | #غلیظ_بشنوید
#میم_اصانلو | @biseda313
همه چیز را از چشم او می دیدم..!
مبتکرِ دو تا شدنه شلوار مردها..!
پیامبر اسلامی که از نظر من،
مدافع "جمع مذکر" بود
و حتی
"مفرد مونث" را نمی شناخت..!
اهل مطالعه کم و بیش بودم؛
مخصوصا راجب حقوق زنان..!
این شد که یکبار پیش خودم گفتم..
بد نیست تفألی هم بزنم به کتاب..
"حقوق زن در اسلام"
صفحه ی ۲۸۶ باز شد..
و بروی من هم دریچه ای از واقعیت ها..!
چشمانم را گرد کردم..
درست می دیدم؟!
تعدد همسر در گذشتگان..؟!!
ویل دورانت می گفت در تبت؛
دست جمعی ازدواج میکردند
خواهران و برادران!
هر مرد با هر زنی می خواسته..
همخوابه می شد و این عادت..
به گفته ی سزار؛
مشابهش بوده در مردم قدیم انگلستان!
و یا چند شوهری که رواج داشت در
قبیله تبت و تودا..!
منتسکیو میگفت؛
در قبیله نائیر..
برای آنکه مردها اهل جنگ شوند..
و دلسرد از روابط خانوادگیشان..
چندین مرد با یک زن رابطه داشتند..
و زن ها هرچند تا!
بخاری نقلی از عایشه داشت که؛
شاخ های مرا سبز می کرد..
و از حدقه بیرون زده بود کاسه ی چشمهام..!
عایشه میگفت ازدواج چهار نوع داشت
در جاهلیت اعراب؛
ازدواج معمولی خودمان،،
نکاح استبضاع،،
رابطه چندین مرد با یک زن،،
و روسپیگری با یک پرچم بر سر دَرِشان!
#چرا_چهار_تا | #پارت_اول
#برگردان_کتاب_به_زبانی_دیگر
#کتاب_حقوق_زن_در_اسلام
#قضاوت_بماند_برای_قسمت_آخر
#میم_اصانلو | @biseda313
+پدر صلواتی!
قرار بود پدرش را دربیاورم تا جواب بله را از منِ پدر صلواتی بگیرد..می خواستم طاقچه بالا بگذارم و لیست بلند بالایی ترتیب ببینم از این سر تا آن سر؛ لیستی که خانه ی شخصی از نوع قباله دارش باشد، کار دولتی ستاره دارش باشد، ماشین شاسی بلند روی شاخش باشد.. خلاصه لاکچری بودن در ذاتش باشد!
از همه مهمتر لیستی که چشم داشته باشد؛ دو تا چشم درشت و شهلا تا بتواند چشم هر چه فک و فامیل هست را از حدقه دربیاورد!
آقایان خاستگار با وجود این لیست بلند بالا، یکی یکی رفع زحمت می کردند و به زباله دان تاریخ می پیوستند.تا اینکه آن مرد آمد؛ شاهزاده ی بدون اسب سفید آمد!
جلسه ی اول خاستگاری بود و بعد از خوش و بش بزرگتر ها، مسئولیت هدایت ما به اتاقی که اختصاص داده شد به سنگ وا کردن را مادر برعهده گرفت.البته چشم غره اش را هم پیش زمینه ی مسئولیتش کرد که یعنی:دست گل به آب ندهی،حواست جمع باشد!
حواس من جمع بود منتها به گوشی باند پیچی شده ی جناب شازده و همانجا فاتحه اش را خواندم! او اما بی توجه به چشم نازک کردن های من، خودش را معرفی کرد و بعد از یک نفس عمیق، کف دستش را آرام باز کرد و با طمئنینه گفت:
+راست و حسینی حرف زدن را دوست دارم..بدون مقدمه می گویم:من نان بازویم را می خورم، حلال مانند شیرمادر! خدا این دست ها را تابحال شرمنده ی هیچکس نکرده، شرمنده ی زن و بچه هم نخواهد کرد..ببینم شما با دستهایم چه می کنید بانو..دست خدا می شوید یا دست رد!
همان دم لال مادر زادش شدم. لیست بهانه های بنی اسرائیلیم هرلحظه جلوی چشمم بیشتر خط می خورد و از چشمم می افتاد.. آخر من چشم دوخته بودم به دست های این مرد!
دستی که تکیه گاهش دیوار خدا بود و حالا آن یکی دستش انتظار من را میکشید.. باید چکار می کردم..هاج و واج مانده بودم.. دو گزینه پیش رو داشتم: یا دستش را بگیرم تا برایم بالی شود برای پرواز به سمت آسمان خدا یا من بمانم و آن لیست کذایی اما دهن پر کن جلوی اقوام..
عرق روی پیشانیم جا خوش کرده بود و زبانم جملاتی را تحویلش داد که تا آن زمان در دایره ی لغاتم نبود:
+اگر خدا بخواهد غیرممکن،
ممکن میشود! می خواهم یَدُالله باشم..
یاد حرفهای پدر افتاده بودم..انگار علم غیب داشت..می گفت:"بگذارید هرگُلی میخواهد به سرش بزند،یار اگر یار باشد دهنش را گُل میگیرد!"
حالا بعد از بیست و اندی سال؛ هنوز هم تیکه کلام شاهزاده ی بدون اسب سفید ما هست:پدرصلواتی!
#جیک_و_ماجیک | #پدر_صلواتی
#میم_اصانلو | @biseda313