Forwarded from هیچ رقم
.
هیچ رقم
معنی كلمهی قوی رو
فقط کسايی با تمام وجودشون درک میکنن
که با وجود ضربههايی که تو زندگیشون خوردن
رنجهايی که به تنهايی به دوش کشیدن
دردهايی که تو سینه پنهون کردن
اشکايی که يواشكی ريختن
هزار بار به ته رسیدن
اما برای بار هزار و یکم بلند شدن
و ادامه دادن!
اینا اگه حتی هیچکی هم پشتتون نباشه
خودشون دوباره از همونجا که زخم خوردن
جوونه میزنن
سبز میشن
و ثمر میدن
#شقایق_رحمانی
.
هیچ رقم
معنی كلمهی قوی رو
فقط کسايی با تمام وجودشون درک میکنن
که با وجود ضربههايی که تو زندگیشون خوردن
رنجهايی که به تنهايی به دوش کشیدن
دردهايی که تو سینه پنهون کردن
اشکايی که يواشكی ريختن
هزار بار به ته رسیدن
اما برای بار هزار و یکم بلند شدن
و ادامه دادن!
اینا اگه حتی هیچکی هم پشتتون نباشه
خودشون دوباره از همونجا که زخم خوردن
جوونه میزنن
سبز میشن
و ثمر میدن
#شقایق_رحمانی
.
👍9
Forwarded from هیچ رقم
.
هیچ رقم
میان جمع مانده ام اما، دلم تنهاست...!
روحم مملو از زخم است ولی، جسمم همچنان پابرجاست...!
قلبم، سر شار است از آرامشی طوفانیست!
حصاری از جنس تنهایی دور تا دور مرا فرا گرفته...نه شادم، و نه غمگین...
آلوده ی هوای دلگیر این جهان شده ام و اسیر روزگاری که نمیدانم مقصودش از اینهمه درد و رنج و بغض چیست که هر بار برایم به ارمغان می آورد؟!
نگاه های سردم هر رهگذری را هزاران فرسنگ از من دور میکنند. فایده ای ندارد...
هر چه بیشتر نزدیکم شوند به فاصله ی بین من و آدم ها افزوده میشود و پیله بی کسی ام تنگ تر ...!
روز ها پشت سرهم می آیند و میروند و من بیشتر از دیروز غرق در افکار به هم ریخته ام به ساعت خیره میشوم و ثانیه ها را پشت سر میگذارم.
در حسرت امیدی تازه به سر میبرم تا دمی مرا به روزهای شاد از دست رفته ام باز گرداند،
در این کنج غربت، دلم کمی هوای خودم را کرده...
هوای روز هایی که بدون هیچ دغدغه ای با عالم و آدم انس میگرفتم و با پرنده ها آواز شادی سر میدادم...
روزگارم زمستانیست...!
هرروز در انتظار نویدی نو چشم باز میکنم و برگ تازه ای از زندگی ام را ورق میزنم...
زل میزنم به تصویری که چیزی تا خاکستر شدنش باقی نمانده...
راستی، خزان عمر من گذشت. بهارم کجاست؟!
کاش خدا برای اینهمه تنهایی کاری کند...
برای این ساعت های سرد و تکراری و برای ثانیه هایی که به سال تبدیل میشوند...
برای آشوب و آشفتگی های شبانه ام...
تا شاید روزی نجات یابم از کالبدی که دائم الغم و آزرده خاطر است...!
.
هیچ رقم
میان جمع مانده ام اما، دلم تنهاست...!
روحم مملو از زخم است ولی، جسمم همچنان پابرجاست...!
قلبم، سر شار است از آرامشی طوفانیست!
حصاری از جنس تنهایی دور تا دور مرا فرا گرفته...نه شادم، و نه غمگین...
آلوده ی هوای دلگیر این جهان شده ام و اسیر روزگاری که نمیدانم مقصودش از اینهمه درد و رنج و بغض چیست که هر بار برایم به ارمغان می آورد؟!
نگاه های سردم هر رهگذری را هزاران فرسنگ از من دور میکنند. فایده ای ندارد...
هر چه بیشتر نزدیکم شوند به فاصله ی بین من و آدم ها افزوده میشود و پیله بی کسی ام تنگ تر ...!
روز ها پشت سرهم می آیند و میروند و من بیشتر از دیروز غرق در افکار به هم ریخته ام به ساعت خیره میشوم و ثانیه ها را پشت سر میگذارم.
در حسرت امیدی تازه به سر میبرم تا دمی مرا به روزهای شاد از دست رفته ام باز گرداند،
در این کنج غربت، دلم کمی هوای خودم را کرده...
هوای روز هایی که بدون هیچ دغدغه ای با عالم و آدم انس میگرفتم و با پرنده ها آواز شادی سر میدادم...
روزگارم زمستانیست...!
هرروز در انتظار نویدی نو چشم باز میکنم و برگ تازه ای از زندگی ام را ورق میزنم...
زل میزنم به تصویری که چیزی تا خاکستر شدنش باقی نمانده...
راستی، خزان عمر من گذشت. بهارم کجاست؟!
کاش خدا برای اینهمه تنهایی کاری کند...
برای این ساعت های سرد و تکراری و برای ثانیه هایی که به سال تبدیل میشوند...
برای آشوب و آشفتگی های شبانه ام...
تا شاید روزی نجات یابم از کالبدی که دائم الغم و آزرده خاطر است...!
.
😢7👎1