معذرت میخواهم.
این روزها کلماتم سنگینند، مثل سنگهایی که روی سینم چیده شدهاند. به نظر میاد اینجا را رها کردم، نه از روی بیمیلی، بلکه چون هر بار میخواهم چیزی بنویسم، فقط سکوت از دهانم بیرون میآید.
این روزها هممان در یک اتاق تاریک نشستهایم.
نور نمیآید، فقط سایههای کسانی که دیگر نیستند روی دیوار میلرزند. یکی مادرش را از دست داده، یکی برادرش را، یکی نیمهی خودش را.
و ما که هنوز نفس میکشیم، هر لحظه حس میکنیم چیزی از وجودمان کنده شده؛ انگار نیمی از روحمان را با خودشان بردند و ما فقط پوستهای هستیم که هنوز راه میرود، هنوز حرف میزند، اما دیگر کامل نیست.
از ته دلم برایتان آرزو میکنم؛
مراقب این بدن خسته باشید. مراقب این چشمهایی که دیگر بهسختی اشک میریزند چون انگار تمام اشکهایشان را یکباره ریختهاند.
براتون آرزویی تلخ اما لازم میکنم که هیچوقت نوار مشکی دور عکس دوستتان پیچیده باشد، نبینید.
دوست ندارم وقتی شمارشون را میگیرید، فقط بوقهای طولانی بشنوید.
دوست دارم صدایشان، صدایتان بیاید، حتی اگر خسته باشد، حتی اگر شکسته باشد، فقط بیاید.
خودم هنوز در همان لحظه ماندم؛ لحظهای که همه چیز شکست. خشمم گاهی آنقدر عمیق میشود که احساس میکنم میتوانم با دستهای خودم جانشان را بگیرم، همانقدر آرام و فجیع که جان عزیزان ما را گرفتند.
اما در لایههای زیرین این آتش، چیزی هنوز زنده است. یک خواسته ساده و بیرحم.
میخواهم روزی ببینم پای میز محاکمه ایستادند. میخواهم چشمانشان را ببینم وقتی دیگر نمیتوانند انکار کنند، وقتی دیگر دروغی برای گفتن ندارند.
میخواهم صدای چکش قاضی را بشنوم، مثل آخرین ضربهای که بر درِ تابوتشان میکوبد.
میخواهم در آن لحظه بفهمند که جنایتشان هیچ توجیهی ندارد؛ نه در بهشت بَرینشان، نه در این جهان جهنمی، نه در هیچ جایی.
تا آن روز، ما فقط زنده ماندهایم. با قلبهایی که هر تپششان درد است،
با خاطراتی که هر شب میآیند و ما را خفه میکنند، با دستهایی که دیگر نمیدانند چگونه کسی را در آغوش بگیرند.
دوستتون دارم.
حتی اگر این دوست داشتن این روزها بیشتر شبیه عزاداری باشد.
این روزها کلماتم سنگینند، مثل سنگهایی که روی سینم چیده شدهاند. به نظر میاد اینجا را رها کردم، نه از روی بیمیلی، بلکه چون هر بار میخواهم چیزی بنویسم، فقط سکوت از دهانم بیرون میآید.
این روزها هممان در یک اتاق تاریک نشستهایم.
نور نمیآید، فقط سایههای کسانی که دیگر نیستند روی دیوار میلرزند. یکی مادرش را از دست داده، یکی برادرش را، یکی نیمهی خودش را.
و ما که هنوز نفس میکشیم، هر لحظه حس میکنیم چیزی از وجودمان کنده شده؛ انگار نیمی از روحمان را با خودشان بردند و ما فقط پوستهای هستیم که هنوز راه میرود، هنوز حرف میزند، اما دیگر کامل نیست.
از ته دلم برایتان آرزو میکنم؛
مراقب این بدن خسته باشید. مراقب این چشمهایی که دیگر بهسختی اشک میریزند چون انگار تمام اشکهایشان را یکباره ریختهاند.
براتون آرزویی تلخ اما لازم میکنم که هیچوقت نوار مشکی دور عکس دوستتان پیچیده باشد، نبینید.
دوست ندارم وقتی شمارشون را میگیرید، فقط بوقهای طولانی بشنوید.
دوست دارم صدایشان، صدایتان بیاید، حتی اگر خسته باشد، حتی اگر شکسته باشد، فقط بیاید.
خودم هنوز در همان لحظه ماندم؛ لحظهای که همه چیز شکست. خشمم گاهی آنقدر عمیق میشود که احساس میکنم میتوانم با دستهای خودم جانشان را بگیرم، همانقدر آرام و فجیع که جان عزیزان ما را گرفتند.
اما در لایههای زیرین این آتش، چیزی هنوز زنده است. یک خواسته ساده و بیرحم.
میخواهم روزی ببینم پای میز محاکمه ایستادند. میخواهم چشمانشان را ببینم وقتی دیگر نمیتوانند انکار کنند، وقتی دیگر دروغی برای گفتن ندارند.
میخواهم صدای چکش قاضی را بشنوم، مثل آخرین ضربهای که بر درِ تابوتشان میکوبد.
میخواهم در آن لحظه بفهمند که جنایتشان هیچ توجیهی ندارد؛ نه در بهشت بَرینشان، نه در این جهان جهنمی، نه در هیچ جایی.
تا آن روز، ما فقط زنده ماندهایم. با قلبهایی که هر تپششان درد است،
با خاطراتی که هر شب میآیند و ما را خفه میکنند، با دستهایی که دیگر نمیدانند چگونه کسی را در آغوش بگیرند.
دوستتون دارم.
حتی اگر این دوست داشتن این روزها بیشتر شبیه عزاداری باشد.
🕊18
Forwarded from - ( shakiba .)
این سایت اسامی جاویدنام هارو به زیباترین شکل ممکن به نمایشگذاشته و برخی از صداهای جاویدنامها روی سیاره ها هست. نامشون همیشه باید زنده نگهداشته شه.
https://javidnamaan.com/
https://javidnamaan.com/
🕊5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
The Unforgiven 1,,
بومگیو همهچیزشو از دست داد. نور کوچک زندگیش، در یه لحظه خاموش شد. حالا فقط سایهای از بومگیو مونده؛ مردی شکسته، پر از گناه و خشم فروخورده.
تا اینکه یونجون ظاهر شد. مردی خطرناک، سرد و آلوده به خون؛ کسی که نباید به او نزدیک میشد، نباید به او اعتماد میکرد، و بهطرز وحشتناکی نباید عاشقش میشد.
اما قلبشون دیگه به عقل گوش نمیداد.
در میان دروغها، خون و رازهایی که میتونند همهچیزو نابود کنند، فقط یه سوال باقی مونده؛
Couple: #yeongyu
Genre: Dark Romance, Psychological Thriller, Angst & Heavy Drama, Crime & Revenge
بومگیو همهچیزشو از دست داد. نور کوچک زندگیش، در یه لحظه خاموش شد. حالا فقط سایهای از بومگیو مونده؛ مردی شکسته، پر از گناه و خشم فروخورده.
تا اینکه یونجون ظاهر شد. مردی خطرناک، سرد و آلوده به خون؛ کسی که نباید به او نزدیک میشد، نباید به او اعتماد میکرد، و بهطرز وحشتناکی نباید عاشقش میشد.
اما قلبشون دیگه به عقل گوش نمیداد.
در میان دروغها، خون و رازهایی که میتونند همهچیزو نابود کنند، فقط یه سوال باقی مونده؛
آیا میتونند کسی رو ببخشند که ممکنه دقیقاً همون کسی باشه که زندگیشونو نابود کرده؟
Couple: #yeongyu
Genre: Dark Romance, Psychological Thriller, Angst & Heavy Drama, Crime & Revenge
🍾31 1
// written by @benbi
// 2 seasons (28 part)
// Toxic Relationship
// Hurt/Comfort
// Guilt & Redemption
// Revenge Plot
// Moral Ambiguity
// Possessive & Protective Love Interest
// Family Tragedy
// Mystery & Conspiracy
// ⚠️ Too much violence!!
// This is a work of fiction and has nothing to do with the idols' real relationship or feelings.
It's pleasure to read your comments
// 2 seasons (28 part)
// Toxic Relationship
// Hurt/Comfort
// Guilt & Redemption
// Revenge Plot
// Moral Ambiguity
// Possessive & Protective Love Interest
// Family Tragedy
// Mystery & Conspiracy
// ⚠️ Too much violence!!
// This is a work of fiction and has nothing to do with the idols' real relationship or feelings.
It's pleasure to read your comments
🍾20