کنشگران حقوق بشر ایران Iranian Human Rights Activist
2.57K subscribers
25K photos
22.9K videos
1.49K files
24.3K links
Contact Admin: @Koneshgaran12
Download Telegram
هشت رهبر کارگری که به خاطر سازماندهی تظاهرات چهارم مه 1886 شیکاگو دستگیر و در دادگاهی نمایشی محاکمه شدند. پنج کارگر مهاجر المانی، یک آلمانی تبعه امریکا و دو امریکایی. خواسته انان، کاهش ساعت کار از چهارده و شانزده ساعت به هشت ساعت کار در روز.
اگوست اسپایسر، الیوت پارسن، ساموئل فیلدمن، آدولف فیشر، لوئیس کینگ، مایکل شوارتز، جورج انجل و اسکار نیپ.
پنج نفر به اعدام، دو نفر حبس اعدام و یک نفر به پانزده سال زندان محکوم شدند. یک نفر از محکومین به اعدام پیش از اجرای حکم خودکشی می کند.
#اول_مه
فراخوان فدراسیون جهانی اتحادیه های کارگری: ۳۵ ساعت کار درهفته!

بگذارید این شعار امسال در روز جهانی کارگران اوج گیرد. پوستری که برای شما ارسال می کنیم می تواند زینت بخش ابتکارات رزم جویانۀ ما درهرگوشه از دنیا باشد. با اتحاد ما می توانیم به این هدف نیز برسیم! همکاران عزیز! فدراسیون جهانی اتحادیه های کارگری، در طول ۷۵ سال فعالیت خود، همواره در مسیر…

https://www.akhbar-rooz.com/فراخوان-فدراسیون-جهانی-اتحادیه-های-کا/



@behnima
#روزکارگر مبارکِ تو محسن محمدپور که هفده ساله بودی و هفده ساله به قتل رسیدی

#آبان ماه خونین
♡ *«من معلّم هستم»* زندگی، پشت نگاهم جاریست
سرزمین کلمات، تحت فرمان منست
قاصدک‌های لبانم هر روز سبزه‌ی نام خدا را به جهان می‌بخشد ♡ *«من معلّم هستم»* گرچه بر گونه‌ی من سرخی سیلی صد درد، درخشش دارد
آخرین دغدغه‌هایم اینست :
نکند حرف مرا هیچ کس امروز نفهمید اصلاً؟
نکند حرفی ماند؟
نکند مجهولی روی رخساره‌ی تن سوخته‌ی تخته سیاه جا مانده‌ست؟ ♡ *«من معلّم هستم»* هر شب از آينه‌ها می‌پرسم :
به کدامين شيوه؟
وسعت ِيادِ خدا را
بکشانم به کلاس؟
بچه ها را ببرم تا لب ِدرياچه‌یِ عشق؟
غرق ِدریایِ تفکّر بکنم؟
با تبسّم يا اخم؟
با یکی بود و نبود، زیر یک طاق کبود؟
یا کلاغی که به خانه نرسید؟
قصّه گویی بکنم؟
تک به تک یا با جمع؟
بدوم یا آرام ؟ ♡ *«من معلّم هستم»* نيمکت ها نفس گرم ِقدم‌هایِ مرا می‌فهمند
بال‌هایِ قلم و تخته سياه
رمز ِپرواز ِمرا می‌دانند
سيب‌ها دست ِمرا می‌خوانند.... ♡ *«من معلّم هستم»* درد ِفهميدن و فهماندن و مفهوم شدن همگی مال من است.... *«فریدون مشیری»*
روز معلم
بر تمامی اساتید، معلمان عزیز و مربیان بشریت مباركباد... 💕
(دانش آموز: وهاب چشم پنام)

@behnima
Forwarded from iraj
iraj:
دوستان این ادرس برنامه روز کارگر ۲۰۲۰ است که فردا ۱ ماه مه اینترنتی از زوم قرار هست ساعت ۵ غروب تورنتو بطور زنده اجرا شود . شما و دوستانتان را به این برنامه روز جهانی کارگر دعوت می نماییم . لطفا ساعت ۵ غروب روز جمعه اول ماه مه روی این ادرس زوم کلیک کرده و وارد اتاق اتاق شوید. بعد از کلیک روی این ادرس که در پایین امده باید منتظر باشید تا مسئولین اتاق شما را وارد اتاق کنند
ایرج
Tomorrow's: https://tinyurl.com/y7u7s8hs
?عدنان فتحی از فعالین شهر سنندج روز دهم اردیبهشت در استانه روز جهانی کارگر از سوی نهادهای امنیتی احضار ومورد بازجویی قرار گرفت.
🔻 مقابله پلیس ضد شورش ترکیه با تظاهرات روز کارگر در استانبول

🔹به مناسبت اول ماه مه، روز جهانی کارگر در میدان تقسیم استانبول تظاهراتی برگزار شد.

تصاویری منتشر شده که نشان میدهد پلیس ضد شورش ترکیه قصد متفرق کردن تظاهرکنندگان را دارد. گزارش‌ها همچنین از بازداشت چند نفر از فعالان کارگری در این کشور حاکی است.

#اول ماه مه روز جهانی کارگران است. بزرگداشت این روز از حقوق مسلم کارگران است .#زنده باد اول ماه مه#زنده باد عزم ورزم واتحاد وهمبستگی کارگران

#اعتراض سراسری
#اعتصاب سراسری
#نان،رفاه،آزادی
@behnima
پیام گوهر عشقی خطاب به محمد نوری‌زاد؛

برادرم محمد نوریزاد،
من، تو، ما خاری هستیم در چشمان حاکمیتی که به عمد در صدد کشتار مردم ایران است.
تو خوب میدانی که چه تهدیدهایی بر فعالین و داغدیدگان روا داشته‌اند.
مگر فراموش کردی؟
مگر بیاد نداری که تهدیدت کردند که فیلم اتاق خوابت را پخش می‌کنیم.
مگر نگفتند در جامعه شایعه می‌کنیم که به دختر خود تجاوز کردی؟
مگر بیاد نداری که فرزندم سحر را بارها و بارها به‌خاطر موضع‌گیری‌های من تهدید، بازداشت و ضرب و شتم کردند؟
مگر خواهرم اکرم را به یاد نداری؟ فقط می‌گفت فرزندم سعید زینالی سال‌هاست مفقودش کردید حداقل شرافت داشته باشید قبرش را نشان دهید.
مگر شهناز عزیز را فراموش کردی؟
چه می‌خواست که محکوم به زندان شد؟ جز خونخواهی فرزندش مصطفی کریم‌بیگی؟
مگر دیگر خواهران و برادرانم را ندیده‌ای؟
برادرم بمان!
همان‌طور که خواهرانم باید بمانند.
تا جشن آزادی ایران راهی نیست.
بمان و صبور باش که سحر نزدیک است.
بمان تا مرگ و نیستی حاکم و حاکمان را جشن بگیریم زوال‌شان نزدیک است."گوهرعشقی"

👈نوری‌زاد چند روز پیش در پیامی اعلام کرد در اعتراض به فشارهای اعمال شده به خانواده‌اش خودش را خواهد کشت.
🦋 ☀️🌱روز معلم بر همه معلمان آزاده مبارک باد.

نوشته ای‌ از معصومه صادقی، از معلمان انجمن را بخوانیم

🔸در اوایل باور نداشتم که مربی شده‌ام و با کلی کودک پر انرژی و شاد سر و کار دارم. کودکانی که هر لحظه بودن با آنها دنیای دیگری به رویت باز می‌کردند. کودکانی که با خنده‌هایشان، خنده‌ات می‌گرفت و با غصه‌هایشان غصه‌ات. باید مربی باشی که دنیای زیبای کودکان را درک کنی. کودکان کار دنیای جداگانه‌ای برای خود دارند و می‌بایست در میان آنها باشی که بدانی آنها چه فرشتگان معصومی هستند که از بد روزگار کودکی خود را فراموش کرده‌اند و وارد دنیای کار بزرگترهای خود شده‌اند.
در این سالها که مربی کودکان کار بوده‌ام دریافته‎‌ام که چقدر در میان آنها حقیر و کوچک‌ام و آنها چقدر بزرگ. در این مدت از آنها هر لحظه درسی گرفته‌ام. اینکه خسته نشوم در مقابل سختی‌های روزگار و نامهربانی‌های آن، مانند آنها صبور باشم. هرچند آنها در طول کار زیاد با آن جثه‌های کوچکشان، خسته می‌شوند اما لبخند و شادی همچنان در چهره‌هایشان نمایان است و من مربی از آنها انرژی و استقامت می‌آموزم. من مربی کودکانی هستم که دست‌هایشان زبر و مردانه است اما قلب‌هایشان آرام
🔻روز واقعی من روزی است

که آموزش وپرورش جایگاه واقعی خودرا بعنوان تنهاد متولی تعلیم وتربیت کشور پیداکند ،واهداف متعالی آن قربانی سیاستهای جناحی درون قدرت نگردد ،

🔻روزمن آن روزیست که آموزش ویادگیری برای همه کودکان این سرزمین یکسان باشد ،فاصله طبقاتی وخصوصی سازی آموزش برچیده شود ،

🔻روزواقعی من روزیست که هیچ کودکی بدلیل عدم توانایی مالی خانواده مجبوربه ترک تحصیل نشود، وآموزش رایگان تنها یک اصل نوشته شده درقانون اساسی نباشد، واجرایی گردد،

🔻روز من آن روزیست که کودکان کار مجبورنباشند ساعتها درسرماوگرما برای فروختن چند بسته آدامس ، دستمال کاغذی و پاکت های فال سرگردان خیابان وچهارراهها باشند ،

🔻روز من آن روزیست که هیچ #معلمی پشت میله نباشد ، میان کلاس وزندان دیگر هیچ پلی نباشد ،

🔻روز واقعی من آن روزیست که معیشت و زندگی ام زیر خط فقر مطلق نباشد ،

🔻روزی که منزلت ، معیشت و امنیت شغلیم فراهم شد ،آن وقت روز من ، روز معلم است ،

صلاح آزادی ، ۱۲ / ۲ / ۱۳۹۹
ازسلسله خاطرات زندان

دو روز کارگر متفاوت،

توضیح (در روز کارگر 88بازداشت شدم در روز کارگر 96با شعار مرگ بر دیکتاتور از زندان رجایی شهر ازاد شدم)

اول می (یازدهم اردیبهشت) سال ۸۸ روز جهانی کارگر، در پی فراخوان تشکلهای کارگری در ایران ساعت پنج عصر توسط نیروهای امنیتی در پارک لاله تهران دستگیر شدم. در این دستگیری فعالان کارگری، صنفی، کودک و دانشجویی و... بودن، از جمله مهدی فراحی شاندیز، سعید یوزی، جعفر عظیم زاده، حسین میر بهاری، بهروز خباز و بسیاری از فعالین، که همه دستگیر شدیم! البته وقتی من دستگیر شدم خبر نداشتم بچه های دیگه رو هم دستگیر کردن! من رو به کیوسک نیروی انتظامی پارک بردن و در بازرسی از کیفی که همراهم بود چندین اعلامیه فراخوان برای روز کارگر رو پیدا کردن و مامورها با دیدن این نوشته های فراخوان من رو بشدت مورد ضرب و شتم و توهین قرار دادن. بعد از اینکه گوشی و همه ی وسایل شخصی ام رو گرفتن دستبندم زدن و به مراکز پلیس امنیت میدان انقلاب انتفالم دادن. وقتی به اونجا رسیدم دیدم اکثر فعالین رو دستگیر کردن! مهدی فراحی شاندیز، خانی و ... اکثر دستگیر شدگان ضرب و شتم شده بودن، یادمه حتی در مرکز پلیس به بهانه های مختلف ضرب و شتم شدیم. مهدی فراحی شاندیز به خاطر مقاومت هاش و شعار دادن هاش بیشتر از همه ی بازداشت شدگان کتک خورد. هوا بارونی بود و نم نم بارون میومد با اینحال ما رو ساعت ها در حیاط زیر بارون نگه داشتن و دم دمای غروب بود که همه رو دست بسته و با ون به بازداشتگاههای تهران انتقال دادن و تقسیم کردن. من، جعفر عظیم زاده، سعید یوزی، مهدی فراحی شاندیز، علی رضا ثقفی و پسرش محسن ثقفی و تعداد زیادی از فعالین رو به پلیس۱۰۳ سنایی منتقل کردن. وقتی ما رو از ون پیاده کردن، همه مون رو به اتاق بازداشتگاه که اتاق خیلی کوچکی بود، فرستادن. اتاق بازداشتگاه به حدی کوچک بود و تعداد ما زیاد بود که نمی تونستیم بشینیم و بالاجبار بیشترمون تا صبح سر پا بودیم. حدودای ساعت ۱۱ شب یکی یکی بچه ها رو صدا زدن برای بازرسی خونه، من رو هم صدا کردن و با سه نفر مامور رفتیم شهر ری و سر کوچه مون ماشین رو نگه داشتن و من رو پیاده نکردن و دو نفر مامور رفتن دم خونه و زنگ در رو زدن و پرسیده بودن خونه ی ابراهیم زاده اس و و زنده یاد نیمای عزیزم اون موقع ۹ سال داشت، حدس زده بود که دستگیر شدم ( چون صبح که از خونه زدم بیرون گفتم برای تجمع روز کارگر میرم ) خودش رو به گیجی زده بود و مامورها رو دست به سر کرد و جواب داده بود نه خونه ی رحیم زاده نیس و دو بار مامورها رو اینطوری بازی داد و بعدش مامورها مجبور شدن خودم رو ببرن دم در و زنگ خونه رو که زدم؛ من پشت در به نیما اطمینان دادم که خودم هستم و نیما در را باز کرد و نیما با اون کله ی کچلش که به تازگی موهاش رو از ته زده بود در رو باز کرد و معصومیت و نگرانی را در چشمانش دیدم. من خیلی نگران فلاپی ها و نشریاتی بودم که در خونه داشتم، چون کار وبلاگ نویسی میکردم. ولی خوشبختانه نیما با زیرکی تمام همه این ها رو مخفی کرده بود. در هر حال مامورها کل خونه رو بازرسی کردن و خوشبختانه جز چند دست نوشته چیز خاصی پیدا نکردن. اما در عوض رسیور ماهواره و تمام کتابهام رو جمع کردن وبا خودشون آوردن. از خانواده م که خیلی نگران بودن خداحافظی کردم و با زبان کوردی به نیما رسوندم که به پدرم و دوستام خبر بده که مامور همراهم بشدت عصبی شد و فریاد زد فارسی صحبت کن و از خونه بیرون آمدیم و سوار ماشین که شدیم چشمم را بستن و داخل ماشین ماموری که کنارم بود مدام باحرفهاش آزارم میداد. در خونه دست نوشته ای پیدا کرده بودن که در حال راه اندازی وبلاگ جدیدی به اسم آزادی، برابری جداب ( جوانان، دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب) میداد و این مامور هم با پیدا کردن این دست نوشته مدام تهدیدم میکرد و از لحاظ روانی آزارم میداد.
به پاسگاه سنایی که رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم مامور همراه گفت آقای ابراهیم زاده، ببین آزادی چقدر با ارزش است بدبخت برای کی داری خودت و زندگی ات رو هدر میدی و منم جواب دادم من کار خلافی نکردم و یک کارگرم و به حق وحقوقم اعتراض کردم ( من آن زمان کارگر کارخانه پارسیان لوله ایرانیان در شهرک صنعتی حسن آباد بودم). باز هم به اون اتاق بازداشتگاه کوچک بردن من رو و دیدم همزمان با من مهدی فراحی شاندیز، سعید یوزی، عظیم زاده و ثقفی ها (پدر و پسر) رو هم برای بازرسی خونه برده بودن. سعید یوزی تا صبح مامورها را سرکار گذاشته بود و فقط چرخونده بودشون و به مامورها گفته بود آدرس خونه را بلد نیستم و مامورها هم حسابی اذیتش کرده بودن! خوشبختانه جعفر عظیم زاده هم در بازرسی خونه اش چندان چیزی پیدا نکرده بودن. مهدی فراحی شاندیز رو برای تفتیش خونه برده بودن و وقتی برگشت به بازداشتگاه یه موبایل با خودش آورده بود البته نکته ی جالبترش اینکه خودش هم متوجه نشده بود تا وقت
ی که رسید به بازداشتگاه، گویا خانواده اش گوشی را توی جیبش انداخته بودن. به هر حال همه تونستیم به خانواده و دوستان اطلاع

بدیم.
قبلن هم گفتم چون جمعیت زیاد بود و اتاق خیلی کوچک تا صبح، سر پا بودیم
و چند نفری هم که خوابیدن به صورت کتابی و با بدبختی تونستن یه چرت بزنن! صبح اومدن و با هزینه ی خودمان صبحونه برامون گرفتن و بعد همه مون رو به مرکز پلیس امنیت انتقال دادن و بعد از کلی بازجویی و ضرب و شتم عصر همگی ما را دستبند به دست با اتوبوس به زندان اوین بند ۲۴۰ منتقل کردن و همگی رو به سلول های انفرادی بردن و دیگه از کتک وضرب و شتم خبری نبود! چند روزی به این منوال گذشت. مهدی فراحی شاندیز مدام شعار مرگ بر خامنه ای و ... میداد و مدام ضرب و شتمش میکردن ولی کوتاه نمیومد و مدام شعار میداد وقتی دیدن ساکت نمیشه اون رو به یک سلول دیگه که دور از ما بود بردن، بهش قرص میدادن!
ما در طی تمام روزهاییکه انفرادی بودیم روحیه بسیار بالایی داشتیم و در داخل سلول سرودهای حماسی کوردی و فارسی میخوندیم. سعید یوزی مرتب سرودهای نجم الدین غلامی رو میخوند و از دریچه های سلول مرتب با هم صحبت میکردیم. آمار بازداشت و انتقال و ...بهم دیگه میدادیم و در کل روحیه ها عالی بود. البته شب دوم که در سلولهای انفرادی بودیم بهروز خباز و مهدی آمیزش از بچه های جمعیت کودکان آزاد شدن و ما موندیم تا چند روز بعد در داخل راهروی بند بازجویی شدیم. هر کدوم روی صندلی و با یک یا دو نفر بازجو؛ بازجویی شدیم. من روی پرونده ام، اسم خودم و جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان نوشته بود البته چشم بند هم زده بودن ولی با این حال زیر چشمی میتونستم ببینم و نوشته ی روی پرونده م رو دیدم. در حین بازجویی گاه و بیگاه مشت و لگد میزدن و یا نوک خودکار رو فشار میدادن به پهلوم و حرفهای زشت بهمون میزدن. در میان ما، مهدی فراحی شاندیز حضور نداشت. مجید توکلی قبل از ما در همین بند بود و مسئول پخش غذا بود و خبر حال مهدی را بهمون میرسوند و میگفت چند روز مرتب بازجویی شدیم و تعدادی قبل از بازجویی آزاد شدن و من، جعفر عظیم زاده، سعید یوزی و ثقفی ها و بقیه بازداشتیها در بیست و پنجمین روز بازداشت به بندهای هشت و هفت اوین منتقل شدیم سعید به بند هشت و بقیه به بند هفت منتقل شدیم. قبل از انتقال زندانبانان نکات لازم راجع به قوانین زندان رو بهمون یادآوری کردن. من به سالنی رفتم که زنده یاد فرزاد کمانگر و علی حیدریان بودن و ابراهیم مددی هم در سالن دیگری بود و به محض ورودم زنده یاد فرزاد کمانگر و علی حیدریان را یافتم و بعد از کلی صحبت کردن با کمک فرزاد به سالن ابراهیم مددی رفتم و آقای مددی رو هم پیدا کردم و کلی خوش و بش کردیم و این دوستان هر آنچه که لازم داشتم در اختیارم گذاشتن حوله و صابون و...
در همین روزها باز تعدادی آزاد شدن و این رو هم بگم که مهدی فراحی شاندیز متاسفانه تا زمانی که من در زندان بودم در سلول انفرادی باقی موند و ثقفی رو به بند ۲۰۹ بردن و جعفر رو که در بند هشت بود، یکبار به ۲۰۹ بردن و بعداز کلی تهدید و بازجویی برگرداندن به بند هشت. من بعد از چند روز ( یک ماه و اندی پس از دستگیری) با قید کفالت آزاد شدم و مابقی بچه ها هم غیر از مهدی فراحی شاندیز، بعد از من آزاد شدن. متاسفانه مهدی در نهایت بعد از نه ماه آزاد شد و در این مدت ایشون بیشترین اذیت و آزار و فشارها را متحمل شد.
وقتی آزاد شدم بی وقفه دیگر بار با جوانان و دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب و در کنار کمیته پیگیری ایجاد تشکلهای آزاد کارگری به فعالیت هام ادامه دادم تا اینکه دیگر بار در ۲۲ خرداد ۸۹ در خیابان انقلاب بازداشت شدم.....!

بهنام ابراهیم زاده می 2020
ادامه دارد
@behnima
اول ماه می گرامی باد...


بیاد رفیق، مبارز شاهرخ زمانی
.

. راهت را ادامه خواهیم داد ای رفیق
مشمول عفو شدم؛ لذا پیرو اندرزهای سخنگوی قوه قضائیه که سفارش کردند مشمولان عفو قدردان عنایت رهبری باشند، من هم از این جهت که از بیست و دو سالگی تا بیست و چهارسالگی ام در زندان گذشته است؛
برای اینکه به دلیل غیبت، اخراج شدنم از دانشگاه محتوم است؛
برای اینکه بهترین دوستانمان همچنان در زندان هستند؛ برای مادرانشان که شب ها تا صبح نمیخوابند
برای آن زندانیِ سیاسی آبانیِ متهم به محاربه که برای تامین مخارج مادرش توالت های زندان را میشوید
برای آن معلمان عزیزمان که حتی موضع گیری سیاسی هم نکرده اند اما با احکام سنگین پشت این دیوار ها محبوس اند
و برای این آزادیِ اعطایی که در آن تفاوتی با زندان نمیبینم،
مراتب سپاس و قدردانیِ شدید خود را به تمامی سردمدارن بلندپایه ی نظام مقدس ج.ا (رِضوانُ الله علیهم اَجمَعین)
اعلام میدارم...!
ما پیش از این مفهوم رافت اسلامی را دریافته ایم و خوب آن را میشناسیم.

#مهرداد_محمد_نژاد
#زندانی_سیاسی_آزاد_باید_گردد.
@behnima
💥سعید شیرزاد، زندانی سیاسی، از زندان رجایی شهر کرج آزاد شد

سعید شیرزاد، زندانی سیاسی امروز شنبه ۱۳ اردیبهشت ۹۹، با پایان مدت محکومیت ۶ ساله خود از زندان رجایی شهر کرج آزاد شد. آزادی سعید شیرزاد پیشتر با دستور دادستانی به تعویق افتاده بود. این زندانی سیاسی مهرماه سال گذشته دو هفته پس از فوت مادر خود به مرخصی اعزام شد اما فروردین امسال دادیار ناظر بر زندانیان سیاسی با احتساب تمامی ایام مرخصی به عنوان غیبت، تاریخ آزادی وی را از تاریخ ۱۹ فروردین به تاریخ ۱۳ اردیبهشت به تاخیر انداخته بود.

کمیته مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی ضمن تبریک به سعیدشیرزاد و خانواده محترمش، خواستار آزادی بدون قید و شرط سایر زندانیان سیاسی می‌باشد.

#سعیدشیرزاد
#زندانی_سیاسی_آزاد_باید_گردد
@behnima
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔴فوری ؛ محمد نوریزاد دست به «خودکشی» زد!

فاطمه ملکی در یک فایل صوتی از خودکشی همسرش محمد نوریزاد خبر داد و گفت روز گذشته آقای نوریزاد پس از اینکه رگ دست خود را با شیشه برید، به بهداری زندان وکیل آباد منتقل شده است.
#محمد_نوریزاد
#زندانی_سیاسی_آزاد_باید_گردد.

@behnima
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔴زرتشت احمدی راغب، فعال مدنی و از امضاکنندگان بیانیه ۱۴ نفره برای گذار از جمهوری اسلامی، در این ویدیوی کوتاه از اعمال فشار حکومت به کارگران فعال حقوق بشر سخن می‌گوید.
او خود پس از ۱۷ سال کار رسمی در آتش‌نشانی، به علت حضور در فعالیت‌های مدنی مسالمت‌آمیز، بازداشت شد و از کارش اخراج شد.

او اعمال فشار اقتصادی بر فعالان کارگری را در واقع ترور اقتصادی حکومت جمهوری اسلامی علیه منتقدان عنوان می‌کند.

#زرتشت_احمدی_راغب #احمدی_راغب #فعال_مدنی #

@behnima