کنشگران حقوق بشر ایران Iranian Human Rights Activist
2.57K subscribers
25.1K photos
23K videos
1.49K files
24.4K links
Contact Admin: @Koneshgaran12
Download Telegram
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
سروده ای در رابطه با جان باختگان جنبش سربدار. زن زندگی آزادی
کنشگران حقوق بشر ایران Iranian Human Rights Activist
Photo
زنده باد فاتحان ایستاده!

👈پست اینستاگرامی #سپیده_رشنو: با سامان داشتیم می‌زدیم‌ بیرون که راه بیفتیم سمت خرم‌آباد. سامان گفت : «پس شال نمیاری؟» گفتم نه. گفت: «اون‌جا تهران نیست، ایرج (پدرم) قاطی می‌کنه، با دلخوری میندازی سرت.» با نیشِ بازی گفتم «زن، زندگی، آزادی» که فقط برای تهران نیست. گفت: «مِه کاری وات نارم، خوت دونی و ایرج.» بعد از یازده ماه داشتم می‌رفتم خانهٔ پدری. چرا یازده ماه؟ چند ماهیش آن روزهای قبل از خبرِ تعلیقِ دانشگاه بود. ایرج فکر می‌کرد دخترش سرش را زیر انداخته، توی تهران روسری سر می‌کند و دارد درسش را می‌خواند. اصلاً به همین خاطر بود که با برگشتن به تهران بعد بازداشت اول موافقت کرده‌بود. که دخترش نه تنها سر نکرده‌بود، قید دانشگاه و درس خواندن را هم زده‌بود و آن حالت قهریِ خانواده را هم به جان خریده‌بود. بخش دومِ این یازده ماه برمی‌گردد به پروند‌ه‌‌ی دومی که فی‌الفور بعد از خبر تعلیق دانشگاه ساخته‌شد و ممنوع‌الخروجی از تهران تا حالا. شب رسیدیم. پدرم حمام بود. چند بار رفتم جلوی درِ حمام صداش کردم. ادای پشه‌ی توی مهمونی را درآوردم که: «ایرج... ایرج... » جواب نداد. بعد یازده ماه هم‌چنان قهر بود. خونم تلخ شد و انگار که از آن خونِ تلخ به اندازهٔ بُزاقی نشت کرد توی دهانم که نمی‌شد قورتش داد. سامان توی اتاق‌خواب نشسته‌بود و مادرم جلوی تلویزیون. هر دو سکوت کرده‌بودند. از حمام که آمد بیرون پریدم و با همان لختی، پوستِ خیسش را بغل کردم. لاغریِ میانسالی نشست توی بغلم.‌ ریش‌های سیاهِ حنا هندی گذاشته‌اش و کله‌ی سفیدش از هفت فرسخی داد می‌زد که هم‌چنان زندگی را دوست دارد و نمی‌خواهد سفیدیِ سال‌های زحمت از سر تا ریشش بنشیند. یک سال دوری و دلتنگی و رفتن توی نقشِ پشه، نیشش را باز کرد. راند اول به خیر گذشت. یعنی اصلاً نفهمیده بود کله‌ی من تهران تا خرم‌آباد را چه شکلی آمده. عصبانیتِ تا این‌جاش هم برای همهٔ تیترهایی بود که در شبکه‌ها دیده‌بود یا چیزهایی که مادرم ازش قایم کرده‌بود و از دهن همسایه و آشنا شنیده‌بود. فرداش از خانه می‌زدیم بیرون که برویم خانه‌ی مادربزرگم که توی روستا بود. مادرم گفت: «هوا سرده، یک کلاهی بپوش که سرما نخوری.» گردن کج کردم و خندیدم که نترس ملوک، چیزی نمی‌شه. رفتیم خانه‌ی مادربزرگم. همسایه‌‌ها با دهان باز و بعضاً لبخند زُل می‌زدند. کمی توی تخمِ چشمِ روستا چرخیدیم، به مادربزرگ سری زدیم و برگشتیم. برگشتیم و پدرم دم خانه بود. داشت با ماسه و شن و بیل ور می‌رفت. به رد چشمش که خوردیم، چشم تنگ کرد و نگاه تیز. عصبانیت دهانش را خط صافی بدل کرده‌بود. سوت راند سخت زده‌شد. داد زد سر مادرم که تو بلد نیستی به بچه‌ات بگی چطور لباس بپوشه؟ گفتم به خودم بگو. دوباره رو به مادرم داد زد یعنی تو نمی‌فهمی این‌جا روستاست و ما آبرو داریم؟ دو نفر از همسایه‌ها روی پشت‌بام بودند و شاهد دعوا. گفتم چرا به خودم نمی‌گی؟ بابام یک تهدیدی کرد رو به مادرم که بهش بگو یک چیزی بندازه روی سرش. ایرجِ شاکی بود. دوباره پشه شدم تا قبح دعوا بریزد و بقیهٔ سکانس دعوا توی خانه اکشن بخورد. شب هم قهر بود. هم با من، هم با مادرم. یک بار دیگر هم دعوا شد، بحث شد اما چیزی برای همیشه عوض شده‌بود. پذیرفته؟ نمی‌دانم. ولی دیگر می‌داند که چیزی نمی‌تواند جلوی من را بگیرد. این‌جا «دست‌به‌زانو»ست. ساد‌ه‌ روستایی در ده کیلومتریِ مرکز شهر خرم‌آباد. جایی که در مدرسهٔ دو کلاسه‌اش اولین اِنشایم را خواندم. جایی که تونلِ حجاب‌بان ندارد اما مرد‌ها و حتی خود زن‌ها، به سفت روسری‌ بستنِ زن‌ها عادت کرده‌اند. شبیه مادرم که می‌گوید احساس می‌کنم لختم. می‌گویم اولش همین‌طوری است. آدم احساس می‌کند پوست سرش باد می‌خورد بعد کم کم عادت می‌کنی. کاش مردهای همین روستا یک روز روسروی بپوشند تا شاخ دربیاورند که چرا این پارچه باید دور سرشان باشد. این‌جا دست به زانوست و گل‌افشانِ پنجم همان کوچه‌ایست که زن ۲۳ ساله‌‌ای در تاریکیِ شب با عرقِ سردی پشت گردنش از آن دوید برای آینده‌ای که یک مِه غلیظ بود. دوید برای سرزمینِ مقدسِ فردیت. که یا باید می‌ماند و تبدیل به هیئتِ زندگیِ از دست رفته‌ی غم‌انگیزی می‌شد یا می‌رفت برای زندگی و همه‌ی خسارتِ رفتن را به جان می‌خرید. این‌جا همان کوچه است و حالا زنی ۲۹ ساله بازگشته با حقیقتی که دیگر نمی‌خواهد از کسی پنهانش کند. بی این که بدود، بی این که فرار کند و بی این که بیمِ روبرو شدن داشته باشد. بازگشته تا بر چهرهٔ زادگاهش، بر چهره‌ی روستا بنویسد زنده‌باد همه‌ی سدهایی که شکستند و زنده‌باد همه‌ی سد شکنان. بنویسد زنده باد فاتحانِ ایستاده بر سدها، زنده‌باد ویداها...

#ژن_ژیان_ئازادی
#زن_زندگی_آزادی
#زن_انقلاب_رهایی
#رهایی_زن_رهایی_جامعه
#سرنگونی_انقلابی
🔴دایه شریفه: جوانان ما را اعدام نکنید

دایە شریفە، مادر جاویدنام رامین حسین‌پناهی با در دست گرفتن بنری علیه اجرای اعدام‌های گسترده توسط جمهوری اسلامی، بار دیگر خواهان پایان اعدام‌ در ایران شد.

روی این بنر، نوشته شده "با تفنگ و طنابتان راه رسیدن به آزادی را نخواهید توانست گرفت. رامین من را اعدام کردید، هزاران رامین متولد شدند، این است رمز این کاروان ما."
#اعتصابات_سراسری
#ژن_ژیان_ئازادی
#توماج_صالحی
#نیکاشاکرمی_میلان_حقیقی #نه_به_اعدام
#کوردستان_گورستانی_فاشیستان
https://t.me/behnima/49057?single
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
می گن وقتی که روی سر سگ تاج بزاریم بعد دیگه نمی شه قلاده به اون بست
این توصیه یک هموطن است
کتاب 48 قانون قدرت

#پهلوی_بشناس #ایرانی #آزادی #دموکراسی #برابری
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🖌اهالی روستای ۲۰۰۰ نفری گیران در شهرستان فنوج درگیر ساخت یک جاده با بیل و کلنگ

سهم مردم روستاهای بلوچستان از جهاد جاده سازی وزارت راه چیست ؟

آیت الله محامی در یک جلسه گفته بود سیستان و بلوچستان به یک گارگاه راه‌سازی تبدیل شده است .

مردم در روستاها و شهرستانهای کوچک همچنان از مشکلات راه رنج می برند.

پروژه های راه سازی از ۱۵ سال گذشته تا کنون بصورت لاکپشتی پیش می روند.

پروژه راه سازی بلوچستان به نظر می رسد فقط،در کریدور چابهار ایرانشهر زاهدان باشد و فقط برای حمل و نقل از چابهار به مناطق داخلی ایران باشد و گرنه مردم بلوچستان از پروژه راه سازی در شهرستاني خارج از کریدور چابهار _زاهدان هیچ سهمی ندارند.
🔵 "نرگس محمدی"
مقاومت "رویا حشمتی" را ستود.

نرگس محمدی،
زندانی سیاسی و برنده‌ی جایزه صلح نوبل، که در زندان اوین محبوس است؛ با انتشار مطلبی در اینستاگرام، خطاب به "رویا حشمتی" و روایت حکم شلاق او نوشت:

"در مقابل اقتدار پوشالی حکومت استبدادی، این نوید پیروزی حتمی ماست."

نرگس محمدی اجرای حکم شلاق "رویا حشمتی" را تصویری از تاریخ ۴۵ ساله آپارتاید جنسیتی حکومت استبدادی بر پیکر زنان سرافراز و آگاه ایران عنوان کرد.

نرگس محمدی؛ شلاق خوردن "رویا حشمتی" را واقعه‌ای فراتر از یک مجازات ظالمانه با اتهام ننگین جریحه‌دار کردن عفت عمومی به دلیل نداشتن "حجاب_اجباری" قلمداد کرد.
https://t.me/behnima/49063
بازداشت یک شهروند کُرد توسط اطلاعات کُردستان

محسن عزیزی، شهروند کُرد اهل توابع شهرستان بانه در پی یورش مزدوران اداره تروریستی اطلاعات کُردستان بازداشت و به مکانی نامعلوم منتقل شد.

تاکنون اطلاعی از دلیل بازداشت، اتهامات انتسابی و محل نگهداری آقای عزیزی حاصل نشده است.
https://t.me/behnima/49064
انجمن قلم آمریکا: صدور حکم علیه مهدی یراحی نشانه قدرت هنر مقابل حکومت ایران است

انجمن قلم آمریکا با انتشار بیانیه‌ای صدور احکام قضایی علیه مهدی یراحی را محکوم کرده و خواستار لغو تمامی احکام شده است.

این انجمن عنوان کرده است: سخت است درک اینکه حکومتی یک ترانه را تهدیدی چنان بزرگ می‌بیند که آهنگسازی محبوب را به حکمی چنین بی‌رحمانه محکوم می‌کند. اما متأسفانه در ایران امروز این باعث تعجب نیست.

انجمن قلم آمریکا صدور حکم مجازات علیه مهدی یراحی را نشانه قدرت هنر در برابر اقدامات حکومتی در ایران عنوان کرده است.

زهرا مینویی، وکیل دادگستری طی روزهای اخیر با انتشار مطلبی در شبکه اجتماعی ایکس نوشت: موکلم آقای ‎مهدی یراحی بر اساس رأی صادره از شعبه ٢۶ دادگاه انقلاب تهران در مجموع به دو سال و هشت ماه حبس تعزیری و ٧۴ ضربه شلاق تعزيری محکوم شدند.

#اعتصابات_سراسری
https://t.me/behnima/49065
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔴 چرا می‌گوییم خمینی، ولیعهد واقعی محمدرضا پهلوی بود؟

خمینی
؛ محصول سرکوب ملی‌گرایان و جریانات چپ و حتی لیبرال توسط شاه بود...
تمامی نیروهای سکولار و ملی توسط ساواک یا سرکوب شده و یا هم منزوی شدند و این شد که میداندار سیاست در ایران، خمینی و شبکه روحانیت شد.
تجدد آمرانه و مدرنیته زورچپان بدون روح دموکراسی و توسعه سیاسی، هیولای بنیادگرایی را که در قرن ۷-۸ میلادی به خواب رفته بود، در قرن ۲۰ بیدار کرد و به جان مردم ایران انداخت.

#قیام_محله_محور
https://t.me/behnima/49066