🎸شعر بهبهونی🎸
1.57K subscribers
2.2K photos
253 videos
59 files
2.11K links
🎸شعر بهبهونی🎸

همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
Download Telegram
بيبهوش سيچه الان صاحب و سلاري ني
اينجه انگوركه جوديرن وكسيش كاري ني
هركسي مي ته ايي شهره بخدا داري ني
گشته يم شهر و الان يه گل بلواري نی

سروده ی مهندس
#مصطفي_محمدی

@behbehoni
#دوگی #مهاجر
قسمت اول

نامش «محترم» بود . شناختید ؟
« محترم خانم» . شناختید ؟
«محترم یعقوبی» . شناختید ؟

آهان ! این بار حتما می شناسید . اگر بگویم : خانم محترم .

خانم محترم که نامش محترم بود و خودش محترم تر .

زنی سیه چرده و باریک اندام . مهربان و بذله گو .
با چهره ای گشاده ٬ مزین به لبخندی زیبا ٬ و صدایی دورگه ٬ به تکلم فارسی گویا .
پای به خانه های مردم شهر داشت و دست به آرایش دخترکان و زنان .

راه به اندرون اهالی این دیار داشت و انگشت به پیرایش عروسان و نوعروسان .
با کیفی مملو از سرخاب و سفیداب . سرمه و وسمه . قیچی و موچین .


پیشوند «خانم» نصیب هر کسی نمیشد . « خانم» در واقع ٬ عنایتی بود برآمده از افواه مردم بهبهان در نامگذاری زنان مهاجر و غریبه ای ٬ که به صفا یا جفای روزگار ٬ در این شهر می زیستند و دست به گره گشایی داشتند و دل به مشکل گشایی . به کاری یا شغلی یا هنری .

بجز چند بانوی مهاجر ٬ کسی دیگر را سزاوار این پیشوند نمی دانستند . حتی اگر تعدادشان به انگشتان دست نرسد .
حتی اگر *غریبهی* هم ٬ گپ بزنند یا نزنند .

اینان عموما از همسران نظامی ها و ارتشی های پادگان جدیدالتاسیس بهبهو بودند ٬ که همگی به فارسی گپ می زدند .
در تنگاره و خیابو ٬ رفت و آمد داشتند .
با همسایه ٬ همپایه بودند .
و با کاسب و کارمند مراوده داشتند ٬ به تلاش معاش .

حتی اگر زنان شهرمان با اینگونه مراودات بیگانه و ناآشنا بودند .

خانم محترم از آنگونه زنان بود .
با صورتی سبزه و چشمانی سیاه . با هیکلی باریک که مردم شهرمان ٬ به ٱن «تیپ آبادان» ی گویند .

اینان بن بست شکنان جامعه آنروز زنان شهرمان بودند .
در حلقه ی تنگ روابط زن و مرد ٬ که هر حرف و سخنی را گناه آلود می دانستند ٬ اینان با زبانی خوش و سیمایی باز ٬ با حجاب یا بی حجاب ٬ با چادرکی گلدار پیچیده بر کمر ٬ یا چادری سیاه پوشیده بر سر ٬ در آمدوشد بودند به خانه و خیابان . به کوچه و بازار . تا براحتی با رهگذر و کاسب بگویند و بشنوند و هیچکس را یارای ملامت و سرزنش آنان نباشد .

آزادی و رهایی در عین پاکی و صداقت .
تا بیاموزند که هر گفت و شنودی ٬ مابین هر زن و مردی ٬ لایه های پنهان و آشکار جنسیتی و شهوانی ندارد که ندارد .

و خانم محترم ٬ از این گونه زنان بود . با شغلی هنرمندانه که به *وارهیدن* و *حفه* کردن می پرداخت . به بنداندازی صورت و ارایش مو ٬ دست می زد . در دور و نزدیک . در شب و روز .
به هر مکان که او را می خواستند و در هر زمان که او را می طلبیدند .............

ادامه دارد

۱۰ / خردادماه / ۱۳۹۸
#محمود_دهدشتی_اخوان

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
#دوگی #مهاجر

#قسمت_دوم

او مهاجری بود از شهر #نهاوند ٬ که در بهبهو می زیست با شوهرش که در پادگان شهر به کار ارتش و نظام بود .
«مش اکبر» و محترم ٬ فاقد اولاد بودند ٬ و شاید همین بی ثمری ٬ باعث شده بود تا مش اکبر روی به منقل و وافور آورد و اوقات سکون و سکوت خانه را ٬ با یاری جستن از نشئگی تریاک و افیون ٬ به سرخوشی و کیفوری بگذراند .

گرچه این دونفر ٬ منزلگاه نخستین خویش را در خانه ای محقر و اجاره ای ٬ به حوالی #نوری_قله جسته بودند . و گرچه مش اکبر ٬ با داشتن کوپن های دریافت ماهانه ی لول تریاک ٬ از داروخانه ی شهر ٬ مشکلی را حس نمی کرد ٬
و گرچه خانم محترم ٬ لب را به شکوه و گلایه ٬ از بی اولادی ٬ بسته بود ٬
و گرچه با فضای سرشار از بوی خوشبوی تریاک دولتی ٬ کنار آمده بود و استنشاق آن را خوش می داشت ٬
اما این مسائل ٬ هیچگاه مانع از این نشد که خانم محترم در جستجو و تلاش برای زندگی بهتر نباشد .
مانع از این نشد که خانم محترم نتواند تکانی به زندگی اش بدهد ٬ کوششی کند ٬ به جنبش در آید و با شامه ی تیز خود دریابد که شهر قدیمی و سنتی #بهبهان ٬ فاقد دوگی ماهر و آرایشگر مدرن زنانه است . برای عروسی ها . مهمانی ها و جشن ها .

پس با آشنایی و سابقه ی اندکی که در این کار داشت ٬ چادر همت بر کمر بست و داوطلبانه در پسین عروسی ٬ دست به ٱرایش زنان و دختران همسایه زد .

گرچه می دانست در باور اهالی شهر ٬ دوگی بودن و ٱرایش کردن ٬ از مشاغلی ست که ٱن را چندان خوشنام و والا نمی پندارند .

ذهنیتی که هنوز هم بر افکار و افواه مردم این شهر ٬ سایه انداخته است .

سالیانی بعد ٬ خانم محترم دارای اسم و رسم شده بود و بی نیاز از حقوق نظامی مش اکبر . چون مداخل خود را داشت و دست به جیب خویش .

پس به #خروا امدند و در خانه ی سیدمحمودکریمی به اجاره نشستند . واقع به تنگاره ی سیدکریمی ها .

تنگاره ای تنگ و پیچاپیچ که میدان خروا را به محله ی کارسرا ٬ مرتبط می سازد .

خانه ای که بعدها توسط خانم محترم خریداری شد تا از رنج اجاره نشینی رهایی یابد .

اما مش اکبر روی به جهان دیگر نهاد و تنهایی خانم محترم را دوچندان کرد .

گرچه مدتها قبل از فوت شوهر ٬ خانم محترم همنشین شده بود با مش اکبر در منقل نشینی .

و انس گرفته بود با بوی نشئه آمیز تریاک زرد ماهان .
و ندیم شده بود با نوشیدن چای از قوری گمبی زده و ٱتش ذغال بلوط سینه کفتری سرحد .
و رفیق شده بود با مثقال و بست و لول سناتوری .


اکنون ٬ خانم محترم پرآوازه شده بود و در هر خانه و محله ٬ کمتر کسی بود که او را نشناسد و کمتر روزی بود که برای مشاطه گری ٬ پای از خانه بیرون ننهد .

اکنون ٬ #خانم_محترم درٱمد خوب و کافی بدست می ٱورد و محترمانه می زیست .

اکنون ٬ او بر پای خویش ایستاده بود تا با تکیه بر اعتماد و اعتبارش ٬ خندان باشد و گشاده رو . مهربان باشد و خنده رو . حاضرجواب باشد و بذله گو .

آنچه خانم محترم را ٬ از دیگر زنان متمایز می کرد ٬ تنهایی و بیوه گی و اعتیاد و غریبگی اش نبود .
بلکه روی گشاده و همت زنانه او بود .
پایداری و صلابت او بود ٬ در برخورد با مشکلات عدیده ی زندگی .

ٱنچنان که هیچ مرد چشم چران و هیزی را فرصت آن نیابد که گوشه ی چشمی به او بدوزد از نامردی و ناپاکی.

با این وجود ٬ چه بسیار که بدون دریافت دستمزد ٬ زنان خانواده های بی بضاعت را ٬ آرایش می کرد مجانی . و نوعروسان را به حجله *بسی* می کرد *مفتکی* .


تشکر از آغی رامشی برای جستن نام خانوادگی *محترم یعقوبی*

ادامه دارد
۱۲ / خردادماه / ۱۳۹۸
#محمود_دهدشتی_اخوان

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
#دوگی #مهاجر
#قسمت_سوم

.. چه بسیار که هدیه ای و تحفه ای هم بجا می نهاد برای داماد جوان و عروس جوان تر .

چه بسیار که از بامداد صبح عروسی ٬ به خانه ی اغنیا و ثروتمندان پا می نهاد ٬ و با پیش شرط روبراه بودن منقل ٬ نخست دمی به افیون می زد تا دست گیرد به آرایش زنان *دهوتی* از اوایل صبح تا واپسین شب .

چه بسیار که به خانه های فقرا می رفت و قبل از شرمنده شدن صاحبخانه ٬ از نداشتن ناهاری لایق ٬ یا شامی شایق ٬ پای از آنجا بیرون می نهاد ٬ تا شرمندگی را در چهره ی مادر عروس نبیند و خجالت را در سیمای پدر داماد ٬ حس نکند .

چه بسیار که «رابین هود*وار به هنگام ٱرایش زنان و دختران دولتمندان ٬ با کلماتی شوخ و زبانی طنز ٬ هزینه ی عروسی فقرا را تامین می کرد از سخاوت ثروتمندان و بخشش دولتمندان .


فراموش نمی کنم که هنگام دریافت اجرت خویش از پدر ٬ خواهان آن بود تا پدر ٬ دستمزد آتی آرایش فلان عروس بی بضاعت را به او بپردازد .

فراموش نمیکنم که پدر ٬ با رویی خوش و قلبی آرام ٬ سخاوت نشان داد . که ایمان داشت به صداقت و پاکی محترم خانم . و باور داشت رفتار درست و گفتار راست او را ٬ در دهوت های فقرا و ندارها .

خانم محترم ٬ برای همه کس محترم بود .
از کاسبان و دستفروشان بازار ٬ تا رهگذران و همسایگان دارا و ندار .
از پاسبانان تا لوطیان .

سبکسران را به تازیانه ی کلام بر جای می نشاند و موقران را با واژه ای شوخ ٬ از جای می پراند .


گرچه مش اکبر رفته بود و خانم محترم در تنهایی و بیکسی می زیست ٬
گرچه دیگر نیاز مالی نداشت و درآمد گزاف اش ٬ باعث شده بود تا صاحب خانه شود و حتی مقداری هم پس انداز نماید ٬
گرچه هنوز با منقل ٬ انیس و مونس بود ٬
گرچه محبوب اهالی کوچه و خیابان شده بود ٬
اما دیری نپایید که توانست برگ دیگری از شجاعت و بزرگی خویش را نمایان سازد و درمانی یابد برای بیکسی خویش .


فراموش نمی کنم ٬ در یکی از روزهای بهاری سال ۱۳۵۰ ٬ که ولوله ای در میدان خروا بپا خاست .
خروا مرکز شهر بود و شاهد عبور بسیاری از زنان و مردان شهر . معامله گران و کاسبان . دلال ها و واسطه ها . محصلین و دانش آموزان .
در عبور مردم بود که پچ پچی درگرفت و هیاهویی برخاست .
عابران شاهد بودند که نوزادی ٬ پیچیده در پارچه ای مخمل ٬ بر تل حمام نادی ٬ زبان به گریه گشوده و نشان از سرراهی بودن دارد .
صبح زود بود و عبور عابران و تجمع رهگذران .

اجتماع عاقلان و سفیهان ٬ بر گرد بغچه ی نوزاد ٬ باعث شده بود تا هر کس گپی زند ٬ حرفی گوید ٬ راهی بجوید ٬ درمانی جستجو کند ٬ و نوزاد را تماشا کنند .
که مردم ٬ دلی رحیم داشتند و طبعی نازک .

فراموش نمی کنم ٬ که ناگاه در هیاهویی غریب ٬ خانم محترم از خانه به در آمد ٬ تنگاره را طی کرد ٬ پای به میدان نهاد ٬ و فاتحانه اعلام کرد : من این نوزاد غریب را به خانه می برم و همچون فرزند خویش بزرگ می کنم .

فراموش نمی کنم ٬ که چند دقیقه ی بعد ٬ شادمان از اکتشاف دختر بودن نوزاد ٬ قهقهه سر داد و از نام و نشان او پرسید .
پرسشی که هیچکس ٬ پاسخ آن را نمی دانست .


فراموش نمی کنم ٬ که مردان مرد ٬ در برابر زنانگی او ٬ سر به زیر انداختند و زبان به تحسین گشودند و دعای خیر ٬ بدرقه ی او و فرزندخوانده اش کردند .

فراموش نمی کنم ٬ که نام دختر را «آرزو» نهاد .
که آرزویش برآورده شده بود در یافتن مونس ٬
و در جستن فرزند ٬ و در شکستن خاموشی غریب خانه با صدای گریه ی دخترکی ٱرزو نام ٬

و بعدها در پیچیدن صدای هلهله و شادی کودک و جست و خیز کودکانه ی دخترک ٬

و بعدترها در رشد و بالندگی دختر ٬ و مدرسه رفتن او ٬ و بزرگ شدن اش تا عروسی و ازدواج و حتی مادر شدن او ٬ و نوه دار شدن خانم محترم .



اما باز هم روزگار ٬ برگی دیگر در آستین داشت .

انقلاب از راه رسید و آتش جنگ ٬ شعله ور شد .

خانه ها و تنگاره ها ٬ مزین به تمثال جوانان برومند شهرمان شد .

هر روز ٬ صدای عزا رساتر می شد .

در آن روزگاران ٬ کسی را یارای برپایی مجلس سور و عروسی نبود ٬
که دل به زخم داشتند .
در عزای جوانان ٬ چه جای سفره ی نشاط و جشن عروسی بود ؟

کاروبار خانم محترم کساد شد . درآمد به حداقل رسید . اما چه باک ؟
او دل به دل همسایه و همشهری بسته بود ٬
تا در غمشان شریک باشد ٬
ٱنچنان که در شادی هایشان شریک بود ٬
پس غم نان نیست ٬ تا پس اندازی هست .


زمانه ٬ عجب بازی هایی داشت .
باز هم اتفاقی دیگر .

این بار «رند مولا» از راه رسید .
رندی چرب زبان و آموخته ی کار
شوفری باتجربه و حراف .

رندمولا با زبان بازی و زبان درازی ٬ خود را دلسوخته ای دانست بی نیاز و دلرحم ٬
که دل می سوزاند برای زنی بیوه و کم درآمد ٬

خود را مردی دانست که تقلا می کند برای رضای خدا و نه برای مال و جمال بیوه گان غریب .

او خانم محترم را واداشت ٬ تا نخست ٬ قدری از پس انداز را خرج کند و اتومبیل شخصی بخرد .
پیکانی
......پيكانى قهوه اى رنگ
كه خود راننده ی پیکان شود در آوردن و بردن مسافر میان شهزها ٬
و همچنین در خدمت کارهای شخصی خانم محترم باشد ٬
از رفت و آمد و خرید مایحتاج منزل ٬

نانی هم اگر بدست آمد ٬ به شراکتی پاک و خداپسندانه ٬ به میانه بگزارند تا جبران مافاتی شود برای درآمد از دست رفته ی خانم محترم .

ادامه دارد
۱۳ / خرداد ماه / ۱۳۹۸
#محمود_دهدشتی_اخوان

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
🌺مولا

شعربهبهونی ( ت بیو )

💙 💜

ت بیو تاکه بهارعمرما جو بگره
ت بیو تاگل بوسونی مابو بگره

🌳 🎻 🌴

ت بیو تاکه اُوشینیم اّ وِلِئ یّئ دِتِهی
اُور غم واّبِرُچی آسمو مهتو بگره

🌳 🎻 🌴

دل مِئ غم گرته ، غم ت دلم جاگرته
ت بیو غم بِگروزه ؛ مرده دل؛ جو بگره

🌳 🎻 🌴

چشمِمّم بسه اّ آسونه در تا تِ بِیّه
خونِ وُ مّلّه و تنگارمو سامو بگره

🌳 🎻 🌴

هر پِسی دیم اّذو نیمدر تُو تا مِنِسّم
گوش اّ اِیزوم مِگرّم درد مِ دّرمو بگره

🌳 🎻 🌴

گل 🌺مولا شو و روز دّس دِعئ تا تِ بِیّه
ت بیو تا دل خینِی سر سامو بگره

سراینده:
#حمید_خندانی ( #گل_مولا)

معانی کلمات 👇
ت بیو : تو بیا (دعوت کردن)
جو بگره : جان گرفتن، (جوان شدن)
دتهی: دوتائی
وابرُچی: بهم خوردن ، صاف شدن آسمان
مهتو: ماه آسمان
بگروزه: فرارکردن
آسونِ دِر: پاشنه در حیاط
مله،تنگاره : محله ؛کوچه
سامو: سر و سامون گرفتن
پِسی: عصر-بعدازظهر
دیم: همراه بودن
اّذو: اذان
نیمدر: پنجره
تُو : اتاق
تامنسم: بازکردن
اِیزوم: اذان
گل🌺مولا: اسم و تخلص سراینده شعر(حمیدخندانی)
دل خینی: دل خون

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
#دوگی #مهاجر
#قسمت_چهارم

سالی بدین قرار نگذشته بود که رند خوشزبان و چرب زبان ٬ ظاهرا ٬ برای پرهیز از گناه ٬
و نشنیدن پچ پچ مردم ٬
و ساکت کردن زبان های نیش دار ٬
پیشنهاد عقد و صیغه ٬ به دوگی شهر کند و خانم محترم را از بیوه گی در بیاورد و سوگند بخورد که دل بر او می سوزاند ٬
برای بیکسی اش ٬
برای بیوه گی اش ٬
برای تنهایی اش .

و قرآن بیاورد که هیچگاه و هیچگاه ٬ هیچ چشمداشتی به اندوخته ی زن ندارد ٬
و فقط و فقط برای رضای خدا و دلسوزی به زنی مهاجر و غریب است که راننده ی پیکان مسافرکش شده تا لقمه ی نانی ٬
بر سفره ی زن نهد ٬ به پاکدستی و اطمینان .

و بارها با صدای بلند بگوید : خودم زن و بچه دارم . شغل دارم و بی نیاز از همسر دوم .

سالی نگذشته بود ٬ که در ترفندی تازه ٬ پیکان فروخته شد تا کامیونی خریده شود :
بنز خاور . نارنجی رنگ

تا بار به شهرهای همجوار ببرد و درآمد بیشتری حاصل گردد .

سالی نگذشته بود که صداقت خانم محترم و رندی رندمولا ٬ باعث شد تا برای پرهیز از مشکلات جاده ای ٬ سند کامیون بنام شوفر ثبت گردد .

سالی نگذشته بود که باعث شد تا خانم محترم ٬ نامردی را به چشم ببیند ٬
کامیون را از دست بدهد ٬
صیغه را فسخ کند ٬
و صدای نفرین اش را ٬ همگان بشنوند .

اما همچنان صلابت و بزرگی خویش را حفظ کند ٬
ٱزادگی و متانت خود را نگه دارد ٬
آنچنان که ف . ط بارها و بارها بگوید : اگر دو مرد ٬ در خروا باشند ٬ یکی از آندو ٬ خانم محترم است .

و همه ی شنونده ها ٬ حرف او را تصدیق کنند .

فراموش نمی کنم ٬ سالی بعد از مرگ پدر را ٬
که خانم محترم ٬ مثل همیشه ٬ خندان و شوخ ٬
صدایم زد
و از کیف کوچکش ٬ اسکناس صد تومانی قهوه ای رنگ را بیرون کشید ٬
تا قرض پارسال خود به پدر را ٬ برگشت دهد به وراث .

و آنقدر در مقابل انکار من ٬ اصرار کند ٬
تا مجاب شوم ٬
اسکناس را بگیرم ٬
و در دل ٬ به پاکی و وفای او ٬
آفرین گویم .

فراموش نمی کنم ٬
که یک سال ٬ قبل از فرزندخواندگی آرزو توسط خانم محترم ٬
کاسبی خوشنام ٬ نوزادی پسر را ٬ از تل حمام خروا ٬ به فرزندی خویش برداشته بود ٬
و بارها و بارها ٬ در برابر پرسش و مقایسه پدر از او ٬
اذعان دارد که :
خانم محترم خیلی بهتر و بیشتر از من ٬ به فرزندخوانده اش می رسد .


فراموش نمی کنم ٬ هنگامی که افراد کمیته ٬
مسلح به تفنگ و فشنگ ٬
به خانه ی خانم محترم ریختند ٬
و در جستجوی مواد مخدر ٬
همه جا را زیرورو کردند ٬
خانه و سامان خانه را تفتیش نمودند ٬
تا در نهایت ٬ روحانی همسایه باخبر شود ٬
به مدد آید ٬
از مقام خویش در پادگان شهر استفاده کند ٬
آبروی خویش را به گرو نهد ٬
تا کمیته چی ها ٬ خانم محترم را رها سازند و بدنبال کار خویش روند .


فراموش نمی کنم ٬
سالهای بعد که نیروی انتظامی ٬
به جستجوی دیش ماهواره ٬
به خانه ی خانم محترم رفتند ٬
پوتین های خویش را بر فرش او نهادند ٬
اتاق و بام را *پاسا* کردند ٬
تا کاسبان محل و ریش سفیدان بازار جمع شوند و از آنان بخواهند که دست از سر صاحبخانه بردارند و او را به حال خود گذارند ٬

که او زنی است از مردستان.


فراموش نمی کنم که ٱرزو را دختر خویش می دانست و برایش جهیزیه ای مناسب فراهم نمود ٬
و او را به عقد پسرخواهر خویش در ٱورد ٬
تا روانه ی نهاوند شوند ٬
و به خوشحالی و شادکامی زندگی کنند ٬
که نهاوند شهری بود زادگاه داماد و مادر عروس .

فراموش نمی کنم که سالی چند بار به دیدن مادر می آمدند و نگران تنهایی او بودند .
هرچند می دانستند که خانم محترم ٬ در سالخوردگی و پیری هم ٬ دل از این شهر نمی کند و خواهان ماندن در همین شهری ست که جوانی خود را در آن گذرانده و نام و کام خویش را از آن گرفته است .

فراموش نمی کنم که در نهایت ٬ خانم محترم را به نهاوند بردند تا در کنار اقوام خویش بزید و ماههای آخر عمر خود را در آنجا سپری کند ٬
و در همان شهر ٬
به خاک زادگاه ٬
سپرده شود به خانه ابدی اش .

خاطره اش ماندگار ٬
و یادش گرامی باد .

پایان
۱۴ / خردادماه / ۱۳۹۸
#محمود_دهدشتی_اخوان

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
•°• ⚘•°•

ال آنه ك لب تاب و كلي چي ات توهه
وختيكه سه گوشي س مدل دس جووهه
ميگم ا كسوني ك ت تو ريشو پتو هه
هركيش دل خش زير پتو يه د گرو هه
رهتم ت گرو تا ك چقد حرف درو هه

•°• ⚘•°•

وازم كه گرو گا ك گرو ما نسيوسي
ميگم ك فلون گپ ك تقيش گايه نروسي
مي گو ك فلوني ك گتت او چپ روسي
يه سال و هفش مان ا ت بزا دم موسي
صتا مو الان اينجه كه دا مثل فرو هه
رهتم ت گرو تا كه چقد حرف درو هه
•°• ⚘•°•

دا چپ ا كجا راس اكجا جر سر آشن
هركي پس ميزي و الان پا سر پاشن
سي سالن واندي چپ وراساسرجاشن
هر جا ك بشندي د سه تا خر ا نهاشن
تاگپ گپكي راس وچپن جل س خروهه
رهتم ت گروتا كه چقد حرف درو هه

•°• ⚘•°•

رهتم گرو وي نوم گرو جبهه و جنگن
ديتم ك گپي اونجه چه طومداروقشنگن
ينكي شو زبودارو كلي شم خومشنگن
دم دي قه جرندي ت گرو عين پلنگن
سيرن كلياشو و س دخسيشو زبو هه
رهتم ت گرو تا كه چقد حرف درو هه

•°• ⚘•°•

دوريم زه و ديتم كه هفش تا دم لاسن
ميگن خون كل عبد خدر كره س چاسن
يني كه دزي گنده الان عين كلاسن
بي چاره جوونا كه الان آسن وپاسن
تا ره سه دزي بيده په كي فكر جوو هه
رهتم ت گروتا كه چقد حرف درو هه

•°• ⚘•°•

گوشيشوالان ده سعتي هه كه ت دسن
تا فالق صب زير پتو دم جر و بحثن
ميگو پس مهشاك چطوبخت مه نحسن
امروخو گپي ني س خدا جر جرنفسن
صد پير و جوو زير پتو شو ت گرو هه
رهتم ته گرو تا كه چقد حرف درو هه

•°• ⚘•°•

اندفه بگم سيت جر كل نصرت وخاور
ميگوكه چهي داغ تشي بض سماور
هرگه مكنندي ت گرو جر مكو باور
امشو ته گرو دوت اولي مصمه داور
دوا س چهي كرده هني بين زنو هه
رهتم ته گرو تا كه چقد حرف درو هه

•°• ⚘•°•

يه جي دگ رتم جروبحثاشوهمي چين
قوطي مكنن ديم يكدوخوبكه ته گوشين
هم بث سيوسي مكنن هم گپ عشقين
يني ندياشو تا صبي جرشو اديم كين
هرچي كه درو بيده الان بين ايشو هه
رهتم ته گرو تا كه چقد حرف درو هه

•°• ⚘•°•

گوشي وو گرو درد سرندي س جوونا
شو دم جرو دوان و پسي ناته دكونا
هرشو خو جرن بين تو وو ما ووايشونا
ما سرمو ته گوشي دگه غافل ا شمانا
تا هه جر و دوي الكي دز ات تو هه
رهتم ته گرو تا كه چقد حرف درو هه

•°• ⚘•°•
#مصطفی_محمدی

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
ال آنه ك لب تاب و كلي چي ات توهه
وختيكه سه گوشي س مدل دس جووهه
ميگم ا كسوني ك ت تو ريشو پتو هه

سروده و خوانش
#مصطفی_محمدی
@behbehoni
•.¸¸.•.🎀•.¸¸.•
نشسته نام تو روی زبانم
سر آوازی شده توی دهانم

•.¸¸.•.🎀•.¸¸.•

مرا از خواب تنهایی در آورد
به شدت با تو پیوسته ست جانم

#مرتضی_روانخواه
•.¸¸.•.🎀•.¸¸.•

╔══๑ღ❤️ღ๑══╗
@behbehoni
╚══๑ღ❤️ღ๑══╝
⚘⚘
غمت زد طبل رسوایی من را
هویدا کرده شیدایی من را
⚘⚘
نگاهت گوشه ی جانم نشسته
تمارض کرده تنهایی من را
⚘⚘
#مرتضی_روانخواه
⚘⚘

╔══๑ღ❤️ღ๑══╗
@behbehoni
╚══๑ღ❤️ღ๑══╝
☜☞

كلي ا گنده هامني خمارن
كلي شنم ا كول ما سوارن
يها كه گفترن اته ندارن
گرونيا الان سه بيش پارن
بگو كه مشك پاره هو دلارن
☜☞
صدي ته دله هامني ختيرن
تفنگ كا خلو چطو پتي رن
ته كنج توشوسيچه ماكتيرن
خلو چطو اييقده ساكتيرن
اگسنه هي تموم شو بيارن
بگو كه مشك پاره هو دلارن
☜☞
ندا كجا او مهزكي رييسن
بقد صد اودم ايشو مليسن
سه تا پسي الانه انگليسن
دزن ولي مني دعا نويسن
اوشو كه اهل غارتن برارن
بگو كه مشك پاره هو دلارن
☜☞
خبرامي كه نصب شويهووي
دلار وبيده پي تمن ته خووي
تماته گنده كي تقي ترو وي
يهو گرو وبيده نصب شووي
الان تماته پ صبا خيارن
بگو كه مشك پاره هو دلارن
☜☞
نگو كه مشك كا فتي درسه
چه تهريا تقي ا جو پرسه
چطو زمي ا اسمو رسسه
نداكي يي كجاشو واتكسه
الان كه گفترا نه اهل كارن
بگو كه مشك پاره هو دلارن
☜☞
علي قلي كه مرد مهربوني
ا دس زندهي دلي فغوني
ته مله شسه كنج يه دكوني
الانه نا خوشي و نا تووني
تموم نا خوشيش ا روزگارن
بگو كه مشك پاره هو دلارن
☜☞
په دم دكو بر سه يه دتا خيگ
بنيم سرت نميشكنن اديم ريگ
م رهتيم كلوشو كرده يم ديگ
اقيمتي گورخته يم هووي ميگ
مني كه ميشو جون ما درارن
بگو كه مشك پاره هو دلارن

☜☞
سروده مهندس
#مصطفي_محمدي
☜☞

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
كلي ا گنده هامني خمارن
كلي شنم ا كول ما سوارن
يها كه گفترن اته ندارن
گرونيا الان سه بيش پارن
بگو كه مشك پاره هو دلارن

سروده و خوانش
#مصطفي_محمدي
☜☞

@behbehoni
°✿••✿°

شدم آلوده ی غم،غصه ات آزرد مرا
درد پاییزی تو آمد و پژمرد مرا

°✿••✿°

گرگ غم آمد و تنهایی من را بلعید
ریشه کن شد نفسم،بعد تو هی خورد مرا
°✿••✿°

هر کجا رفت خیالت دل من آنجا بود
سیل طوفان گر این حادثه می برد مرا

°✿••✿°

داشت از پنجره دستان مرا می پایید
این خداحافظی ات دست که بسپرد مرا؟

°✿••✿°

بی وفا بود و همه حادثه ها را رد کرد
به کنارم که رسید آمد و نشمرد مرا

°✿••✿°

خاطراتی که از احساس دلم داشت چه شد؟
با فراموشی خود این همه افسرد مرا

°✿••✿°
#مرتضی_روانخواه

°✿••✿°

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
تاریخ و فرهنگ بیبهو:
🎪بُهوُن یا سیاه چادر🎪

سیاه چادر ، مَسکن عشایر کوچ رو می باشد.

عشایر به دلیل شغلشان که دامداری میباشد ، همیشه نیاز به مرتع دارند.

آنها معمولا" بین دو منطقه سردسیر و گرمیسر ( ییلاق و قشلاق ) در فصول مختلف در آمد و رفت می باشند ،
لذا اجبارا" مسکنی سیار به اسم بُهون یا سیاه چادر ، یکی از ملزومات اصلی آنان می باشد.

🎪 مواد اولیه و طرز تهیه بهُون

-- موی بز اصلیترن ماده لازم است.

موی بز توسط افراد باتجربه ، با قیچی مخصوص (چِهرِه) چیده می شود که یا از گله خودشان است و یا از گله دیگری می باشد.

🌴 در این گفتار برای آشنایی جوانان عزیز با گوشه ای از زندگی عشایر ، چند نکته راجع به بهون آورده می شود:


1-چیدن موی بز با چهره :
- موی بز ، در ابتدای گرمای تابستان چیده میشود تا بُز احساس راحتی و خنکی بکند.

متوسط موی بدست آمده از هر بُز حدود نیم کیلو تا سه ربع کیلو می باشد.

2-کوبیدن موی :

زدن موی بز یا نرم کردن موی ، به این صورت است که مو های چیده شده را در روی زمین گذاشته و به صورت دسته جمعی و در گروه سه تا چهار نفره بوسیله چوب ترکه ِ متوسط به مو ها کوبیده و همراه با خواندن شعر و بیت های لُری ، آن را آنقدر می کوبند تا موی ، له یا لَخته شده و اصطلاحا نرم گردد.
پس از لخته شدن مثل پشم میشود.

3-درست کردن نخ :
ریسیدن موی بز یا درست کردن بند به این گونه است :
ابتدا موی بز ، مثل ِ پشم شده را به صورت رشته های بلند ، به قطر لوله 3/4 کرده و به دور یک ترکه دایره ای مانند به نام کِرَن ، جمع کرده و با دیک رشته ها را باد می دهند ( در واقع ، با این وسیله رشته را چرخانده و بند درست می شود ).

- بند تولیدی را به دور هم گروف کرده مثل یک توپ 🏀 ورزشی می شود.

- در بهبهان به این بند ، دوز گفته می شود.

سپس ، گروف ها را در آب خیسانده و در مرحله بعد ، سه رشته بند ِ دوز را که یک سرش به پایه یا درختی بسته شده ، به هم می تابند تا بندی کلفت جهت تولید بهون آماده گردد. 🎪


دوز ِ بهونی که آماده شد مجددا" به صورت گروف در آورده می شود.🏀


4-بافت لَتهای بهون :

- بافتن معمولا" کار زنان است.
در اوقات بیکاری مشغول به بافتن می شوند.

بندها را به صورت رفت و برگشتی به دور 2 تا چوب که در زمین بوسیله میخ طویله محکم بسته شده ، بعنوان طول لَت ،
و عرض آن با دوز دیگر بصورت بالا و پایین مانند گونی بافته میشود.

بدین گونه ، لت بهون آماده میشود.

- بنا بر بزرگی و کوچکی بهون ، معمولا بیش از 7 لَت را آماده می کنند.

5-اسکلت بهون:

پایه ها ،، پاچَل ،، خِرک ،، میخ های چوبی ،، خِلال ،، غَچه ،، که همگی از چوب درختان همان منطقه ساخته میشود.

- برای میخ چادر اخیرا" از میخ طویله هم استفاده می گردد.

خلال جهت به هم پیوستن
لتها کاربرد دارد.

غَچه جهت محکم کردن و تند کردن بند ِ بهون کاربرد دارد.

برای کُماچ و ستون و پایه ها از چوب سپیدار استفاده میشود.

گهگاه بر روی بعضی از آنها نقشی کنده کاری میگردد.

6- دیواره بهون :

دیواره داخلی بهون از چوب ترکه ای مانند ، مثل تیرک نون پزی به ارتفاع حدود 1/20 سانتی متر به تعداد زیاد و لازم تهیه شده و بوسیله بند یا دوز مثل حصیر بافته شده است که از داخل چسبیده به لت دیواره بهون است و آنهم به جهت استحکام دیواره کاربرد دارد.

از چوب پیش نخل و نی هم استفاده میشود.

7- تزئین بهون :

از موادی که در ساخت قالی به کار می رود نوار ها و ریسه های رنگی گمبولک دار تولید شده که برای تزئین بهون نصب می گردد.
چیزی مثل چراغ رنگی امروزی ، مخصوصا" برای بهون عروس و داماد

👫 🎉 🎈🎈

8- بر پا کردن بهون :

در برپا کردن و جمع کردن بهون افراد طایفه با هم بخوبی مشارکت می کنند.

بهون صفای خاص خود را دارد.
در روز آفتابی روزنه های بهون ، باز و نور و هوا در آن وارد می شود و باعث احساسی دلپذیر است .

- در هنگام بارندگی با بارش اولیه ، چادر خیس خورده و روزنه ها بسته شده وآب را به بیرون چادر هدایت می کند
(خودم شاهد این پدیده بوده ام).
ناگفته نماند ، از زمان تخته قاپو ( اسکان و یکجا نشینی عشایر با زور ) تا کنون ، از تعداد عشایر کوچ رو کاسته شده و این تعداد عشایر هم از بافت و برپایی بهون خسته شده اند و در بسیاری مواقع ، اتاقک و دیگر چادرها جایگزین گردیده است٪

🎪 #مجید_بلالی 🎪

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
•.¸¸.••.¸¸.•

شعر و صدای تنگاره های تنهایی
#فرامرز_سه_دهی

"دروغ است:یار نمی آید. نه رفته است که بیاید. که چشم کال نمی رود. از یادم."
•.¸¸.••.¸¸.•
سی:
#سعید_غلامحسین_پور
و تموم مهربونیاش
•.¸¸.••.¸¸.•

خواسیارت می و میشو، تش ته جونم تش گرو
داغ دیریت شسه و جونِ جوونم تش گرو

بعدزی افتو بلند داغ دیریت شسیم

یارک بی مروتم! باغ و بهونم تش گرو

دس دسمالی ته دست، لوخنه ری لووکات
پیر وبیدم! سال و ماه و تا سرونم تش گرو
چشم دولتمندتی سیل فقیری ما نکه

هم "هله وردی" ته مله! گشت و جونم تش گرو
تا هلیدو بسه و تالت ته صحرا واز وبی

باغ بهونم تش گرو، نوم و نشونم تش گرو
دل، ته تو شسه، #فریدو نال نالی راس وبی
یار، یارم قد کشس، تا بهبهونم تش گرو

•.¸¸.••.¸¸.•

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
○○○○○○

امروز با شعری از دخترشعر شهرمان همراهیم
که لوح برگزیده ی شعردانش آموزی کشور درسال هزاروسیصد ونودویک رابنام بهبهان به خانه آورد
جایزه ی این مسابقات ، بورسیه ی تا دکترای ادبیات بود
اما او ادبیات راعلاقه میداند مانند عکاسی و ساز و قلم مو
(#شیدا_یزدانجو) اکنون دردانشگاه رشته ی هنر میخواند
اما شعر را مینویسد:
○○○○○○
بخوانید ، نوش نگاهتون

(نیشخند قاب ها)

○○○○○○
باد را نمی بینم دیگر
که عبورش رابه رخ ام بکشد
چروکیده
چون تمام لبخندهای بیگانه ات
که نیشخند قاب
○○○○○○
باد را ترجیح داده ام به
تمامی ی باروت هایی
که وجودم را
دراوج لبخند به آتش کشیده اند
○○○○○○
باورنمیکنم
که نبودنت وجودمرا
ازتمام رنگهاپرانده باشد
○○○○○○
تمام این عکس ها شایعه ست
این روزها باورکرده ام
مستطیل
متوازی الاضلاعی ست که
حال وروز خوش ندارد!!

○○○○○○

#شیدا_یزدانجو

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
#شعرطنز
⚘⚘⚘

گویند هوا در همه جا سخت خراب است
آلوده پر از خاک و تنفس که عذاب است

⚘⚘⚘

سابق دو سه استان ولی اکنون همه درگیر
دل ها همه از دست هوا سخت کباب است
⚘⚘⚘

دائم که شده بیشتر از حد مجازش
یک روز که پاک است بگو شکر ثواب است
⚘⚘⚘

گویند بسازید که راهی به جز این نیست
حرفی که حساب است چه حاجت به جواب است
⚘⚘⚘

شُش ها که معطر شده با دود و بسی خاک
صورت که مسلح شده با ماسک و نقاب است
⚘⚘⚘

ترسم که شویم زنده به گور تلی از خاک
تا بوده چنین بوده و مسئول که خواب است
⚘⚘⚘
#سعید_نازش

⚘⚘⚘

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
"تقدیم به شهیدان #صالح_عادلی_مقدم و حاج #لطف_الله_جهانتاب"

راستی خجالت میکشم
هر طرف نگاه میکنم
خلاف عهدهایی که بستیم
چه شبها زیر نور ماه
در سنگر آرام نجوا میکردیم
و در سکوت شب اشک میریختیم
نه از ترس
نه از اینکه چیزی نداریم
نه
فقط اشک
بخاطر اینکه از قافله عقب افتادیم
در تاریکی صورتمان دیده نمیشد
خیس شده
صفیر گلوله ها
سینه آسمان را می شکافت
خط سیر آنها پیدا
سکوت شب شکسته
ولی هیچ ترسی از امدنشان نبود
چقدر با آرامش
در نزدیکی دشمن روبرو بودیم
ولی پشتمان گرم بود
ردیف نمی کردیم چی نداریم
همش به آنچه داشتیم شکر میکردیم
یادت هست سال ۱۳۵۹ بعد محاصره سوسنگرد شب در مقر در طشت لباسشویی غذا میخوردیم
چقدر می چسبید آن غذا
در جمع صمیمانه دوستان
چقدر الان باور پذیر خواهد بود
و درک درستی از این داستان دارند
دلیلی وجود ندارد چون آن روزها
دنبال این نبودیم دیگران باور کنند
بلکه خودمان باور کنیم که چه میخواهیم
آن روزها کارها برای به رخ کشیدن نبود که منتظر عکس العمل باشیم
همه کارها در یک کلمه خلاصه میشد وظیفه و تکلیف شرعی خود میدانستیم


راستی خجالت میکشم
وقتی در سنگر از مرخصی برمیگشتی بعد چند روز انگار ماهها ندیده بودمت و خوش آمد گویی داشتیم و حالا مقداری خاک و چند استخوان را در لابلای پارچه ای سفید بر دوش
بعد این مدت دوباره سلام میدادم این سلام کجا و اون سلام بعد مرخصی
چرا اشک مجال گفتن نمیدهد
چرا
مدینه فاضله از ما دور شد یا ما از او ؟!!!
حق گفتن اینقدر سخت شده.


راستی خجالت میکشم
اون روزها همش حرف و عمل دنبال این بودیم از بیت المال حقی گردنمان نباشه
از لباس گرفته تا غذا
همه جا توصیه میشد و به همدیگه میگفتیم
رعایت کردن اصل بود
الان چی بگم


راستی خجالت می کشم
از مسئولین برات بگم
چنان غرق دنیا شدن
که اثری از آنها پیدا نیست
اون موقع یادت هست
همش سخن مولی علی (ع)
ورد زبانمان بود
از کاخ و کوخ و شکاف بین آنها
حالا بیا و ببین
چطوری آن کوخ نشین ها
کاخ نشین شده و خدا را فراموش
و مملکت را ملک شخصی خود می دانند

و در چپاول بیت المال سبقت میگیرند
و آنقدر سرعت جلو زدن زیاد هست
که هر روز رکوردی جدید ثبت میکنیم
که در دنیا سابقه ندارد
اون موقع برای شرکت در عملیات سبقت بود
الان برای بدست آوردن پولهای باد آورده


راستی خجالت میکشم
آن روزها روز شمار ماه نداشتیم برای گرفتن حقوق
ماهها میگذشت و یادمان نبود به مالی مراجعه کنیم برای حقوق
معیارها و ارزش گذاری پول نبود
ولی الان حقوق نجومی ها افشا میشود
تفاوت ها چه بگویم
نجومی بگیرها حقوق یک سال دیگران را در یک ماه میگیرند و طلبکار هستند !!!!
هم از مردم هم از انقلاب طلبکارند
حق مسلم خود میدانند از سفره انقلاب برای خود و خانواده که نه برای نوه و نتیجه و نبیره و ندیده سهم خواهی کنند

چون میدانند چند صباحی بر مسندی جلوس کرده و دیگران دنبال گرفتن جای آنان هستند !!!!


راستی خجالت می کشم
چه شد روزگاری که قمقمه ی آب
دست بدست میشد در لحظاتی که
باران گلوله بود و قمقمه از دستی به دست دیگر میرسید نکند همرزش تشنه تر از او باشد
با زیر پای دیگران را خالی کردن و خود بر جای او نشستن امروز مقایسه میکنم .

راستی راستی راستی ...
نه بهتر که نگویم چون دملی چرکین
هرچه بیشتر باز کنی نمایان میشود
و دلتان را بدرد می آورم
خود بخوان حدیث مفصل ...

تهران . #عباداریان
مورخ ۹۸/۰۴/۰۶

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
※•°•❤️•°•※
#گور_بابات

گفت معشوقی به عاشق بی هوا
معنی عشقت نمایان کن به ما

※•°•❤️•°•※

روز و شب راگوش دل دادی هدر
لیک خواهم دید من با چشم سر

※•°•❤️•°•※

اینهمه گویی عزیزم چاکرم من دلبرم
بهر یک از صد هزار ان ، حاضرم

※•°•❤️•°•※

از تو میخواهم کمی از عشق را اجرا کنی
نقش مجنون یاکمی فرهاد را احیا کنی

※•°•❤️•°•※

میروی درپای کوه بیستون یا توی دشت
میدهی هشتت به نه، یا نه به هشت

※•°•❤️•°•※

همچومجنونِ پریشان حال رسوا میشوی
بهر لیلی رهسپار دشت و صحرا میشوی

※•°•❤️•°•※

تیشه فرهاد را با خود به کوهستان بری
عشق شیرین را تو بر جان می خری

※•°•❤️•°•※

درشب سرد زمستانی شب تلخ خزان
میروی بر کوچه لیلی همی آوازخوان

※•°•❤️•°•※

حاضری در عشق شیرین همچنان
مثل خسرو روبرو گردی با شیر ژیان

※•°•❤️•°•※

گفت عاشق، لیلیم هستی، درست
در نهایت، دلبرم هستی، درست

※•°•❤️•°•※

بی درنگ مجنون و ویلونت، منم
خسرو و فرهاد و دلخونت ، منم

※•°•❤️•°•※

کشته ای ما را تو با ناز و ادات
ما نخواستیم عاشقیت، گور بابات‏

※•°•❤️•°•※

#حجت_بلبل_نژاد

※•°•❤️•°•※

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
🍃🍃
#گل #بوسونی....

بوخش دلبرکم می اَتِ باغِ دلکم
حال دل خوب وتیاری زیرسایه ی گُلکم

🍃🍃

زندهی با توشرینی وبهشتن اینجه
تو مث حَب نباتَه وتو حَلوِی پِرکَم

🍃🍃

بُگذَر وِر طرفم،هرچی دلتْ خواسْ بُکا
پا هُنه ری اَدوچشمم و تو بِشکَن سِرکَم

🍃🍃

شو و رو گوش دلم شَسِّه که بُنگم بزنه
یه نِدی کا که وبو خَش دلکم،دلبرکم!

🍃🍃

گل بوسونی نادر! اَت گلزار دلم
قدبِکش سایه بُکا وَرگ دلِ بی کِلکَم

🍃🍃
#نادر_تقدیسی
تیرماه ۱۳۹۸
🍃🍃

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni