🎸شعر بهبهونی🎸
1.57K subscribers
2.2K photos
253 videos
59 files
2.11K links
🎸شعر بهبهونی🎸

همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
Download Telegram
••❀•°✿°•❀••
••❀•°✿°•❀••
#ای_روزگار
#قسمت_پانزدهم

مکه رفتن هم مراسمی داشت در حد عروسی.
فقط، موسیقی نبود فک و فامیل جمع میشدند.
دور و نزدیک صدای کل زدن زنها قطع نمی شد.
حاجی کسی را نداشت،

به جز بچه‌ها و فامیل سببی همخون نداشت.
برادر ،خواهر ،عمه،خاله،هیچکس را نداشت
پدر بزرگش از شیراز آمده بود اکبر شیرازی.
گویا تاجر بوده و با شهرهای همجوار معامله و داد وستد داشته.
بهبهان ماندگار میشه،با سوگل ازدواج میکنه،
سوگل چند فرزند را به دنیا میاره اما هر بار بعد مدتی از تولد بچه ها میمیرند،
تنها نجف می ماند.نجف که به دنیا می آید مادرش
به پیشنهاد همسایه ها فرزند را به مرده شور شهر میدهد،

مالُم
مالُم مرده شور شهر بود.
رسم بود در بین زنانی که بچه‌هاشان نمی ماندند،
بچه را به مالُم میدادند ،که بچه مرده،،
و خود از مرده شوی خانه دور می شدند.
و بعد مالُم، مادر بچه را صدا می زد ،
بیا بچه زنده شد،مادر بچه دِ ریال «معادل دو ریال و دهشاهی» به مالُم میداد و بچه را تحویل میگرفت.

معتقد بودند ؛ دیگربچه نخواهد مرد.نجف پدر حاجی دو ریالی بود،
قبل از اینکه به مکه مشرف بشه معروف بود به،
نجف دو ریولی !
حمدالله هم سرنوشت پدر را داشت تک فرزند.
قوم و خویشی نداشت بجز فرزندان و خویشان سببی،آنها هم ،که از حاجی بریده بودند،
روز حرکت تنها اس محمود گیوه دوز و مش فیروز و تقی بدرقه اش کرده بودند.


اواخر پاییز بود روز اول محرم.
بچه های محل با شور و شوق محله را آماده می کردند برای عزاداری.
ریسه های چراغ را آویزان میکردند.علم های خاک گرفته را از انبار بیرون می آوردند.در ودیوار ها را سیاه پوش وبلند گوها را نصب میکردند.
محل به جنبش افتاده بود،بیشتربچه ها ی محله بودند،حاجی وسط بود و دستور میداد .

کت وشلوار و پیراهن سیاه پوشیده بود و کد خدایی میکرد.چه ذوقی میکرد.به اس محمود گفته بود ،مدینه روبروی ضریح حضرت قول داده تا زنده ست ایام محرم را هر سال بهتر و محکمتر از سال قبل بگیره.

عزا ،عزای ذریه ی نبی است.
شوخی بردار نیست.
خرج میکرد

* حاجی ؛ هفت تا از لامپ ها سوخته و شکسته !
بیا پول سریع بگیر و بیا.

* حاجی این پارچه ها کهنه شدند !
برو پیش مفیدِ خطاط بگو سریع بنویسه،
بگو حاجی گفته،
بیا اینم پولش.

* حاجی برا امشب قند و چایی نداریم.
برو از تقی بگیر،
پول نذورات را هم تحویل تقی میداد برای نهار ظهر عاشورا ،

زنهای محل ، داخل مسجد را آماده میکردند.
ایران زن حاجی دست علی اصغر یک سال و نیمه را به طرف حاجی هدایت کرد ! برو پیش بابات.

و خود راهی مسجد شد برای کمک.حاجی علی اصغر را بغل کرد :

دورت بگردم بابا،عزیز بابا،
بیشتر به نوه ی حاجی میماند تا پسرش.
حتی از نوه ها هم کوچکتر.

ایران ، سیاهپوشش کرده بود،
اوایل وقتی حاجی بچه را بغل میکرد همسایه ها ریشخندش میکردند.

حاجی حالا شصت و پنج ساله بود و علی اصغر یک سال و نیمه.

شصت و چهار سال اختلاف سن !
اس شنبه میگفت:

اغضر ،پانزده سالش که شد از حاجی خواست حرف بزنه باید بگه مرحوم پدرم،
:مرحوم پدرم این کار و کرد،
مرحوم پدرم اینو گفت.

محرم سوم بود،سه محرم از زن گرفتن حاجی میگذشت.کمال نتوانسته بود مانع شود.
اما جمال و خواهران را منع کرده بود،،

حاجی حمدالله مرده ،
ما دیگه پدر نداریم ،تمام.
موقع ولیمه دادن حاجی هم نیامدند،
حاجی تنها شده بود.
بشدت به ایران و علی اصغر وابسته بود.
به خصوص اصغر.

خانم زری میگفت :
یادم نمیاد به کمال که پسر اولش بود این همه محبت کرده باشه.

مرتب اصغر را بغل میکرد و تو کوچه دورش میداد.
یا تقی رو می فرستاد اصغر را می آورد دم مغازه.

رو صندلی می نشست و اصغر هم روی پاهایش.
قربون و صدقه اش میرفت،
بابایکم،
عمرم،
جونم،
درد بلات بجونم،
و بعد لپ های اصغر رو می بوسید،
نه یکبار،
پشت سر هم،
ریش زبر حاجی بچه را کلافه میکرد.گریه،حاجی بلند میشد.اصغر را تو بغلش بالا پایین میکرد :

نه بابا،نه جونم گریه نکن،
عزیزم،جون بابا،
وقتی گریه ی اصغر قطع نمیشد،
تقی بیا ببرش پیش مادرش.
چند قدمی هم دنبال اصغر میرفت و سعی میکرد با ادا و اطوار اصغر را بخندونه.
چه ادا و اطواری که در نمی آورد.
اصلا بهش نمی اومد.
اس محشا و مش فیروز چپ چپ نگاش میکردند :
خجالت نمی کشه پیر خرفت،


شب اول محرم بود .
سینه زنی معمولا از شب چهارم شروع میشد،
حاجی بساط چای را دم در مسجد علم میکرد.
محله غرق نور بود.بساط چای و سیگار بپا بود،
این شبها حتی بچه های دبستانی هم سیگار به لب بودند !
اکثر سیگاری ها از همین ایام محرم دودی شده بودند.سیگار جزو نذری ها بود.
بخصوص شب عاشورا که همه تا صبح بیدار بودند.
هما پنجاه تایی،زر،اشنو ویژه،بچه‌ها بدون واهمه جلو بزرگتر ها سیگار دود میکردند.
حاجی قلیانش چاق بود.بیشتر به جشن شبیه بود،
پای منقل پر آتش قور و قور قلیان می کشید.

جوان های محل هم دورش.
چای می خوردند و دود بود که بهوا بلند میشد.
وصدای شوخی و خنده ،اس شنبه بنا چای میریخت.
و استکانها را تو ظرفی که آبش تا آخر شب عوض نمی شد،می شست.یک مرتبه صدای جعفر از ته کوچه بلند شد،از محل نو به طرف کوچه کارگه پیچیده بود،

کوچه بسیار باریک بود با یک متر و نیم عرض،آواز میخواند.

مست بود مثل هر شب تلو تلو میخورد .
چپ وراست می رفت گاهی به دیوار سمت چپ و گاهی سمت راست میخورد.

شیشه عرقش دست راستش بود چند قدم چند قدم قلپی تو گلوش خالی میکرد.

آوازش تکراری بود کار هر شبش بود.صدای بدی نداشت ولی کم نفس بود.
همه ی محل شعرش را حفظ بودند :

«حیف از طلا که خرج مطلا کند کسی،،،
حیف از کسی که رنج برد پای ناکسی.،،
دندان که در دهان نبود خنده بد نماست،،
دکان بی متاع چرا باز کند کسی.»
بین هر مصرع لحظه ای به دیوار تکیه میداد.
تو محل چند تا دایم الخمر بود،

یدالله،غلام،ابرام،رضا کور ،
جعفر هم یکیش بود.همگی هم بد مست.!
بیشتر شب ها بساطی بود،غلام مش احمد وسط
میدونی محل معرکه می گرفت و خانواده های سر شناس محل را فحش های رکیک میداد.

یدالله«یدل» عربده می کشید و حریف می طلبید.
ابرام وسط کوچه می خوابید تا صبح.
جعفر آواز میخواندو اگه کسی به پر و پاش نمی پیچید یکراست به خونه اش می رفت.

تقریبا همه ی محل عادت کرده بودند.
کسی کاری به کارشون نداشت اما آن شب !!!
معمولا شب های محرم را به حرمت آغا کوتاه می آمدند،

عرق خوری تعطیل میشد.
جعفر نزدیک شد همه ساکت شدند،
اس شنبه به حاجی نگاه کرد.
حاجی هم جعفر را نگاه میکرد :

ای بر پدرت لعنت ،
حرمت ابا عبداله چی شد؟!
جعفر مصرع آخر بود.
«دکان بی متاع چرا باز کند کسی،»
جعفر رسید روبروی در مسجد.
حاجی بلند شدنی قلیان دستش بود.
صدا شو بلند کرد :

بی دین ، لامذهب، شرابخواره از خدا بترس !
بابا محرمه.

عزای اباعبدالله ست،بخدا زلزله بیاد کمه،
سیل بیاد کمه،خشکسالی بیاد کمه
بابا حیا کن .

جعفر به سختی سر پابود بر و بر حاجی را نگاه میکرد.
حاجی همیشه از این جماعت بد مست بر حذر بود.
می ترسید،چاقو کشی میکردند فحش ناموسی
می دادند.
عربده می کشیدند و دعوای حیدر و نعمتی راه می انداختند.
همین جعفر شبانه هنگام مستی چند بار رو قفل مغازه حاجی نجسی کرده بود و حاجی دم نزده بود می ترسید.
یکبار هم غلام مش احمد مست کرده بود و چنان با لگد به در
کره کره ای مغازه حاجی زده بود که به اندازه ی یک وجب فرو رفته بود حاجی به مش احمد پدر غلام گفته بود اگه به خاطر تو و حق همسایگی نبود تحویل سروان گلزاری اش میدادم تا چوب به
......نش کنه.

شب بعد غلام مست میکنه میاد تو کوچه و خواهر و مادر حاجی و گلزاری را به فحش میکشه !

اما امشب حاجی جو گیر شده بود جوانان محل دورش بودند،از صبح تا حالا حاجی ،حاجی بود.
حاجی بالا،حاجی پایین،

صدا شو بلند تر کرد.شماها آدم نمی شین،
حرف خدا وپیغمبر و امام حالیتون نمی شه،
فقط زور،حالا برو از جلو چشمام گم شو تا ندادم مثل نمد له لورده ات کنند..

مستی از کله ی جعفر پرید.

برای خودش ابهتی داشت.
اس شنبه متوجه حالت جعفر شد بلند شد تا حاجی را کنار بکشه.

جعفر فکر کرد اس شنبه به کمک حاجی آمده.
شیشه عرقش را به طرف اس شنبه پرت کرد
از کنار صورت اس شنبه رد شد جمع به سرعت از هم پاشیده شد.
شیشه عرق به ستون سمت راست در مسجد خورد.
شکست.

بوی تند عرق سگی جعفر بلند شد .
ستون مسجد!
الله و اکبر....

ستونی که اس محشا روزی
ده بار آن را می بوسید همه،حتی رهگذر ها
خانه ی خدا بود حتی رحمان خروس با تمام نفهمی
بوسه گاه مومنین بود !

ادامه دارد

#ابراهیم_تدین
••❀•°✿°•❀••
••❀•°✿°•❀••

🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎼 تصنیف #گریه_کن،

از آلبوم #نگار_من

با صدای
#امیر_منصور_صفوت

شاعر و آهنگ ساز:
#عارف_قزوینی.

╔══๑ღ❤️ღ๑══╗
@behbehoni
╚══๑ღ❤️ღ๑══╝
----------
#حکایتهای_محل_پر

----------
#حکایت #پانزدهم : #گونی_سه_خط

----------
نگارنده : #دکتر #بهرام_دادمهر
----------

زندگی بدجوری فشار می آورد، شکم یک خانواده را باید سیر می کرد، آدم غیرتی و کار بلدی بود ولی کار و بار همه کساد بود و چرخ معاش نمی چرخید.
از هیچ کاری ابا نداشت، از عملگی گرفته تا کشاورزی و گاهی حمل و نقل ذغال که ممنوع بود و کاری پر ریسک، ولی زندگی این حرفها تو گوشش نمیرفت و باید میچرخید حتی با خون جگر.

چند وقتی بود عده ای از مردان محل قصد جلای وطن داشتند و مشقت روزگار و تنگدستی آنها را مجبور کرده بود برخلاف میل باطنیشان کوله بار خالی سفر را روی گرده های خسته شان بگذارند و در راهی پر خطر گام بنهند.

*مژده حبیب* اسم کویت را شنیده بود و می دانست راه پر خطری است و علاوه بر تحمل غربت و دوری از خانواده و بچه های قد و نیم قدش، در انتظار چیزهای دیگری هم باید باشد؛ از راه پر خطر قاچاقی رفتن گرفته و احتمال گیر افتادن بدست شرطه های سنگدل و وحشتناک عراقی تا کار با اعمال شاقه برای اربابان کویتی که کم از بردگی نداشت.

از کار در کارخانه های میگو و ماهی گرفته تا عملگی و حمالی و هزار جور زحمت دیگر که خود کویتی ها زیر بار آن نمی رفتند.

کویت، کویت الان نبود، نه درآمد خیلی خوبی داشت، نه کار راحت بود و نه سفر آسان.
خیلی که شانس می آوردند به تور اربابی با خدا و با انصاف می افتادند که انصافا این آدمها کم هم نبودند و از خوبی ها و انصاف خیلی از کویتی ها زیاد شنیده ایم، ولی به هرحال کارگران غریب بودند، قاچاقی هم رفته بودند و هر سختی، مشقت و ظلمی را مجبور بودند تحمل کنند تا بتوانند لقمه نانی برای خانواده بفرستند.

مژده حبیب هم تصمیمش را گرفته بود و با قرض و رو انداختن به این و آن خرج سفر و پول دلال و غیره را جور کرده بود و بالاخره پس از خداحافظی با خانواده شال و کلاه کرد و همراه تعدادی از اهل محل راه آبادان را پیش گرفت.

گریه فرزندان، نگاه خسته همسر و و پدر و مادر، یک بغض گیر کرده در گلو و حسرتی غریب، تنها توشه ای بود که در *شدسمال* سفر مسافران، همراهشان بود و اشکی که آرام آرام از بغض یخ بسته این مردان خسته بر روی گونه های پر از چروک و آفتاب سوخته شان چکه می کرد.

دو سالی می شد که مژده حبیب سختکوشانه کار میکرد، از کار در کارخانه میگو گرفته تا نگهداری از احشام قصابی ها و حمل *شقه* های گوشت و غیره .

معمولا درآمد سال اول صرف بدهکاری می شد و بقیه را با صرفه جوئی در خواراک و پوشاک خودشان، برای خانواده میفرستادند.

هوای وطن به سرشان خورده بود، هر کس به فراخور درآمدی که داشت سوغاتی و یا وسیله ای با خود می آورد، اما مژده حبیب تصمیمش را گرفته بود و قصد داشت پس از برگشت چند تا چهارپا بخرد و به کار ذغال کشی روی بیاورد و به همین منظور هم تکه های مستعمل زنجیر و گونی های خالی را جمع کرده بود تا از گونی ها برای حمل ذغال و از تکه های زنجیر هم برای افسار چهارپایان استفاده کند، اما ماجرا به همین سادگی نبود و گمرک آبادان به مژده حبیب گیر سه پیچ داده بودند و گمان میکردند که او یک تاجر بین المللی است که گونی های خالی را برای رد گم کردن و سر کار گذاشتن مأمورین گمرک آورده است.
- پیرمرد برای بارچندم میپرسم جنسهای داخل گونی ها را چکار کردی؟ *مکلونها* را تو دریا انداختی یا کسی دیگه قاچاقی برایت رد کرده؟

مژده حبیب با چهره ای که تابلویی از پوزخند و نگرانی و دلهره بود به دوستانش نگاه میکرد و آنها هم از ترس مأمور جلوی خنده شان را گرفته بودند؛
- *بخت پدرم این گونیای خالی را اوردم برا جو و گنم و که و علف که برم از صحرا بیارم بری بی زبونا*

- میخوای ما رو سرکار بذاری؟ گفتم مکلونا کجاست؟ حرف میزنی یا بفرستمت تو هلفدونی؟

- *هو وی هو وی کی ای خره اَ رو تا میکُه ، ولا به آغاپریدر که من مکلون ندیدم ، ای گونیا سی علفه و ای زنجیلایه هم سی اوسار خر ،په مِی من تجارتم که مکلون بیارم؟*

و کمرش را بالا زد و چهار تا چسب بزرگ را که برای کمردرد به کمرش زده بود به مأمور زبان نفهم گمرک نشان داد و گفت؛
- *په اُدم عاقل ، تا ایسه یه تجارتی دیتی ک چسب دم مازش باشه ؟ تو هنی نه حالیته که چسب کمر نشونه آدم کارگره ؟*

خلاصه مژده حبیب چند روزی را مهمان بازداشتگاه گمرک آبادان بود تا کسانی از بهبهان راهی آبادان شدند و با هر زحمتی بود مژده حبیب را از دست مأمورین خلاص کردند و به شهر آوردند.

خدا رحمتش کنه که تا بود ولش نمی کردیم تا جریان گونی سه خط را با بیان گیرا و شیرین و جذاب خودش برایمان تعریف کند و هر بار با روی گشاده و با همان آب و تاب روز اول برایمان تعریف میکرد.

🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
#ماه_روزه 🌙

ماه روزه و یاد بُنگ فیدوس به خیر
آواز خَش دو دُنگ فیدوس به خیر

وقت سحرِی که راس می کردیم اَ خو
سی پختن سحریاما میکه اشتو

فیدوس و غذا خرده و "آب است تنها"
صُب ، ظهر ، پِسِی نماز مغرب و عشا

فیدوس مِکینَه اَ سی روزه چه وبی؟
اُ مَشک تِه حُبّانه و کوزه چه وبی؟

هندونه مو مینا ته کُم مَشکما
تا سرد و خُنُک وُبو سی افطاراما

لی بی  بِنَک و بُرمک و اُجیل و گِمَی
دِم بِرِشتَک و کوزو  و بادُم و گُلَی

حُوجی رجب و زلیبی و روغن خَش
رشته ی پُلیده ، تَبدونِ داغ سر تَش

بوزی یچکو : تُقّ دروزو ، تی تی
یا هَمِّـه اَ کو ، نجات و گِردو بُوزی

هرجا که دعا بو ، افتِتاح خونده وُبو
پُر تا پُر ِ مَجلِسِی اَ کثرت وُمبو

شُو قدر ته شو شوروزک ماه رِمِدو
احیا مِگِرِن کوچکک و گَپ ، پیر و جوو

اَلغوث و مناجات و دعُی قُرئو اَ سِر
بِالحُجَّه و وارث و نماز آخِر

بیست و هفتم و هَف دِرِ مجّت و زُنو
باید ری به قبله ری زُنو واز وُبو

وازی مُکُنن تا گرها شو واز وُبو
ای مُشکلَه تا سال دِگه ، باز نِبو

("یا اله العالمین در باز کن
یا امیرالمؤمنین امداد کن
مشکلی افتاده است در کار ما
با دو انگشت مبارک باز کن")

بیست و نهم  ماه و پِسی ، بالِی بو
سی کمّهِ یِکِن بَلکی صبا عید وُبو

ماه روزه وِرَس و الوِدِی شُو آخِر
کی مُرده و کی زنده کو یارِی زیتر

ما روزه و میمونی الله تِموم
کم لُنگ  پشیمو که وُبی خرده حَروم

شو عید و خُکسّو ، فاتحِی اَهل قُبور
چشماشو اَ دِر منتِظرِ آیه ی نور

عید فطر وبی ، بی خریجه و بِچکو
خرج کردن عیدیا دیم رختِی نو

فطریه سِرِ هر سری ، سه کیلو گِنُمِن
شُو عید ، سی مستحق کناری مِنِسِن

تَبدو  و کباب روز عید کی مِپِسِه؟
نُشتا سِرِ سُفره شو دگه کی مِنِسِه؟

هرجا که نماز عید برپا وُمبو
اَ کثرت خَلق اونجه غوغا وُمبو

عید مبارکی گفتن و تبریک حلول
شالا که وُبو هَمنّه اَعمالتو قبول

شاعر: #حسین_تجلی

پی نوشت:دو بیتی که در پرانتز قرار داده شده ابیاتی است که زنان هنگام انجام مراسم "هفت مجتو" زمزمه می کنند

🌙
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
••❀•°✿°•❀••
••❀•°✿°•❀••
#ﺍﯼ_ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ
#ﻗﺴﻤﺖ_شانزدهم
ﻋﺮﻕ ﺍﺯ ﺳﺘﻮﻥ ﺁﺟﺮﯼ ﻣﺴﺠﺪ ﭼﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩ .
ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻌﺪ ﺟﺬﺏ ﺁﺟﺮ ﺷﺪ ﭼﻪ ﺑﻮﯾﯽ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﮔﺮﺩﻥ ﺷﯿﺸﻪ ﻋﺮﻕ ﺟﻌﻔﺮ داخل ﻇﺮﻑ ﺍﺳﺘﮑﺎﻥ ﻫﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺗﮑﻪ ﻫﺎﯼ ﺭﯾﺰ ﺷﯿﺸﻪ ﻭ ﻗﻄﺮﺍﺕ ﻧﺠﺲ ﻋﺮﻕ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﭘﺨﺶ ﺷﺪ ﺩﺭ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻭ ﺩﺭﮔﺎﻩ ﻣﺴﺠﺪ .
ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﻧﺠﺲ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ .

ﺣﺎﺟﯽ ﻣﻨﻔﺠﺮ ﺷﺪ .
ﺑﯽ ﺷﺮﻑ ،ﻣﻠﺤﺪ ،ﻭﻟﺪ ﺍﻟﺰﻧﺎ ،ﺗﺨﻢ ﺣﺮﺍﻡ
ﺣﺮﺭﺭﺭﺭﺍﻡ ﺯﺍﺩﻩ ،
ﻭ ﺑﻌﺪ ﺗﻒ ،ﺗﻒ ﺳﻔﯿﺪ ﻭ ﻏﻠﯿﻆ ،ﺩﻗﯿﻘﺎ ﻭﺳﻂ ﭘﯿﺸﺎﻧﯽ ﺟﻌﻔﺮ .

ﺟﻌﻔﺮ ﺑﺎ ﭘﺸﺖ ﺩﺳﺖ ﺗﻒ ﺭﻭﯼ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺭﺍ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ .
ﯾﻘﻪ ﺣﺎﺟﯽ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﮐﺸﯿﺪ .
ﺣﺎﺟﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﮐﻮﺑﯿﺪ .

ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺧﺮﻓﺖ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻣﻮﯼ ﺳﻔﯿﺪﺕ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻡ ،
ﻭﮔﺮﻧﻪ ﺟﺮﺭﺕ ﻣﯿﺪﺍﺩﻡ .

ﺍﺱ ﺷﻨﺒﻪ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﺟﻌﻔﺮ ﺑﻮﺩ ،
ﺟﻌﻔﺮ ﺷﯿﺸﻪ ﻋﺮﻗﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺍﻭ ﭘﺮﺕ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ،
ﺑﺎﯾﺪ ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻠﯽ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯿﺪﺍﺩ ،ﻋﺸﻖ ﻻﺗﯽ ﺩﺍﺷﺖ .
ﻫﯿﮑﻠﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ ،ﻻﻏﺮ ﺑﻮﺩ ﻗﺪ ﻣﺘﻮﺳﻄﯽ ﺩﺍﺷﺖ .
ﻣﻮﻫﺎ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﺳﺒﯿﻠﺶ ﺍﺯ ﺩﻭ ﻃﺮﻑ ﻟﺐ ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ،
ﻣﺜﻞ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ .

ﺗﻨﻬﺎ ﺁﺭﺯﻭﯾﺶ ﺑﻬﻢ ﺭﯾﺨﺘﻦ ﮐﺎﺑﺎﺭﻩ ﺑﻮﺩ ، ﺣﺘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺷﺪﻩ .

ﻣﺮﺩﻩ ﺷﻮﺭ ﺷﻬﺮﯼ ﺭﻭ ﺑﺒﺮﻥ ﮐﻪ ﮐﺎﺑﺎﺭﻩ ﻧﺪﺍﺭﻩ .
ﻋﺎﺷﻖ ﺳﯿﻨﻤﺎ ﺑﻮﺩ .
ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﺟﻌﻔﺮ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﻣﺮﺩﺩ ﺑﻮﺩ .

ﺯﺩﻥ ﺟﻌﻔﺮ ، ﮐﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﺑﻬﻢ ﺭﯾﺨﺘﻦ ﮐﺎﺑﺎﺭﻩ ﻧﺒﻮﺩ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻓﺮﺻﺖ ﺑﻮﺩ .
ﺁﻥ ﻫﻢ ﺩﺭ ﭼﻨﯿﻦ ﺷﺒﯽ ! ﻫﺘﮏ ﺣﺮﻣﺖ ﺍﺑﺎ ﻋﺒﺪﺍﻟﻪ ،
ﺟﻌﻔﺮ ﻫﻢ ﻣﻐﻀﻮﺏ .

ﺗﺮﺱ ﺷﮑﺴﺖ ﻭ ﺳﺮ ﺷﮑﺴﺘﮕﯽ ﻫﻢ ﺑﻮﺩ .
ﺟﻌﻔﺮ ﭼﻬﻞ ﺳﺎﻟﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﯿﮑﻞ ﺩﺭﺷﺘﯽ ﺩﺍﺷﺖ ،
ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻭﺭﺯﺵ ﺑﺎﺳﺘﺎﻧﯽ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﺮﺩ ،
ﺩﻝ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﺯﺩ ﺩﺍﺩ ﮐﺸﯿﺪ .
ﻭﻟﺶ ﮐﻦ ،
ﺯﻭﺭﺕ ﺑﻪ ﭘﯿﺮ ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ﺭﺳﯿﺪﻩ !
ﺑﯽ ﺷﺮﻑ...

ﺟﻌﻔﺮ ﺑﺮﮔﺸﺖ ،ﺍﺱ ﺷﻨﺒﻪ ﺍﻣﺎﻥ ﻧﺪﺍﺩ .
ﺑﺎ ﮐﻠﻪ ﺭﻓﺖ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺷﮑﻢ ﺟﻌﻔﺮ.
ﺟﻌﻔﺮ ﻣﺴﺖ ﺑﻮﺩ ﺍﺱ ﺷﻨﺒﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻭﺭﺵ ﺭﺍ ﺯﺩ .
ﺟﻌﻔﺮ ﻋﻘﺐ ، ﻋﻘﺐﺭﻓﺖﻭ ﺍﻓﺘﺎﺩ.
ﺗﻤﺎﻡ .

ﺍﺱ ﺷﻨﺒﻪ ﻓﺮﺯ ﻭ ﭼﺎﻻﮎ ﺑﻮﺩ ﺭﻭﯼ ﺳﯿﻨﻪ ﺟﻌﻔﺮ ﻧﺸﺴﺖ .

ﺟﻌﻔﺮ ﺳﻌﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺍﺱ ﺷﻨﺒﻪ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﺩ .
ﺍﺱ ﺷﻨﺒﻪ ﺍﻧﮕﺸﺘﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺻﻮﺭﺕ ﺟﻌﻔﺮ ﭼﻨﮓ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺣﺎﺟﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﻪ ﺩﺭﺏ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﭼﺴﺒﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﺟﻌﻔﺮ ﺗﻼﺵ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺯﯾﺮ ﺷﻨﺒﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﮑﺸﺪ
ﺗﻼﺷﺶ ﺑﯿﻔﺎﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺣﺎﺟﯽ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ،
ﻃﻠﺐ ﺻﻠﻮﺍﺕ ﻣﯿﮑﺮﺩ .

ﺑﺮ ﻣﺤﻤﺪ ﻭ ﺁﻝ ﻣﺤﻤﺪ ﺍﺟﻤﺎﻋﺎ ﺻﻠﻮﺍﺕ .
ﺟﻨﮓ ، ﺟﻨﮓ ﮐﻔﺮ ﻭ ﺩﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻋﻤﺮﺑﻦ ﻋﺒﺪﻭﺩ ﺯﻣﯿﻦ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ .

ﺟﻤﻌﯿﺖ ﺩﺍﯾﺮﻩ ﻭﺍﺭﺑﻪ ﺗﻤﺎﺷﺎﯼ ﺩﻋﻮﺍﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.
ﺟﻌﻔﺮ ﻣﺎﯾﻮﺱ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺟﯿﺐ ﺑﻐﻞ ﮐﺘﺶ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺷﯿﺸﻪ ﻋﺮﻗﺶ ﺭﺍ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ .
ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﮐﻮﺑﯿﺪ ﮔﺮﺩﻥ ﺷﯿﺸﻪ ﺗﻮ ﺩﺳﺘﺶ ﺑﻮﺩ ،
ﺗﯿﺰ ﻭ ﺑﺮﻧﺪﻩ .
ﺟﻌﻔﺮ ﻣﺴﺖ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺧﻄﺮﯼ ،ﻫﺮ ﺁﻥ ﻣﻤﮑﻦ ﺑﻮﺩ ﺷﯿﺸﻪ
ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﻬﻠﻮﯼ ﺷﻨﺒﻪ ﻓﺮﻭ ﮐﻨﺪ ،
ﺷﻨﺒﻪ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ، ﻓﺮﺯ ﻭ ﺳﺮﯾﻊ ،ﻗﺎﻃﯽ ﺟﻤﻌﯿﺖ ﺷﺪ .
ﺟﻌﻔﺮ ﻫﻢ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ .
ﺑﻪ ﺯﺣﻤﺖ !
ﻧﻔﺲ ، ﻧﻔﺲ ﻣﯿﺰﺩ ﻭﺗﻠﻮ ﺗﻠﻮ ﻣﯿﺮﻓﺖ ﮔﺮﺩﻥ ﺷﯿﺸﻪ ﺗﻮ ﺩﺳﺘﺶ ﺑﻮﺩ .

ﮐﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺗﻦ ﮐﻨﺪ ﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ .
ﭘﯿﺮﺍﻫﻨﺶ ﺍﺯ ﺷﻠﻮﺍﺭﺵ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺷﮑﻢ ﺑﺰﺭﮔﺶ ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ،ﭼﺸﻤﻬﺎ ﻗﺮﻣﺰ ،ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮐﻪ ﮐﺎﺳﻪ ﺧﻮﻥ .ﮐﻨﻒ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎﯾﺪ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻣﯿﮑﺮﺩ ،
ﻓﺤﺎﺷﯽ ،ﻓﺤﺶ ﻧﺎﻣﻮﺳﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﺭﺍﻫﺶ ﺑﻮﺩ ،
ﺯﻥ ﺣﺎﺟﯽ ﻭ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺍﺱ ﺷﻨﺒﻪ .
ﻭ ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﺣﺎﺿﺮ
ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺭﺍ ﺑﯽﻧﺼﯿﺐ ﻧﮕﺬﺍﺷﺖ.
ﺁﺟﺎﻥ ﻫﺎ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﺭﺣﻤﺎﻥ ﺧﺮﻭﺱ ﺑﻮﺩ .
ﺁﺟﺎﻥ ﻫﺎ ﺣﺎﺟﯽ ، ﺣﺒﯿﺐ ﺷﻠﻨﮓ ﺭﺍ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺳﺮ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺁﺟﺎﻥ .
‏« ﺷﻠﻨﮓ ﺩﺭ ﮔﻮﯾﺶ ﺑﻬﺒﻬﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﯽ ﻗﺪﻡ ﺑﻠﻨﺪ ﺍﺳﺖ ‏»

ﻗﺪﻡ ﻫﺎﯼ ﺣﺒﯿﺐ ﺑﻠﻨﺪﺑﻮﺩ ﻭﺳﺮﯾﻊ ﺭﺍﻩ ﻣﯿﺮﻓﺖ .
ﺭﺣﻤﺎﻥ ﺧﺮﻭﺱ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻫﻢ ﺩﺍﺩ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪ ،
ﺁﻣﺪﻧﺪ .....
ﺁﺟﺎﻥ ﻫﺎ ﺍﻣﺪﻧﺪ .

ﺣﺒﯿﺐ ﺷﻠﻨﮓ ﻭ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺵ ﭘﺎﺳﺒﺎﻥ ﻫﺎ ﺟﻌﻔﺮ ﺭﺍ ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ ﺯﺩﻩ ، ﺑﺮﺩﻧﺪ .

ﺗﺎ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻣﺴﺠﺪ ﺳﻠﻄﺎﻥ ﻣﺤﺮﺍﺏ ﻫﻨﻮﺯ ﺻﺪﺍﯼ ﺟﻌﻔﺮ
ﻣﯽ ﺁﻣﺪ ﻓﺤﺶ ﻧﺎﻣﻮﺳﯽ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ .
ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ
ﺍﺱ ﺷﻨﺒﻪ .

ﺭﻭﺯ ﺩﻭﻡ ﻣﺤﺮﻡ ﺑﻮﺩ ،
ﻫﻤﻪ ﯼ ﺍﻫﻞ ﻣﺤﻞ ﺩﺭ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﻋﺼﺎﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﻭﺑﺮﻭﯼ ﺩﺭ ﻣﺴﺠﺪ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺳﺘﻮﻥ ﺁﺟﺮﯼ ﻣﺴﺠﺪ ﻧﺠﺲ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ .

ﺩﺭ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻣﺴﺠﺪ ﺭﺍ ﺷﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺑﺎﺭﻫﺎ .
ﻫﺮ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﻣﯽ ﺭﺳﯿﺪ ﺷﯿﻠﻨﮓ ﺁﺏ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻣﺴﺠﺪ ﻣﯽ ﺑﺴﺖ ﻃﻠﺐ ﺻﻠﻮﺍﺕ ﻣﯿﮑﺮﺩ .
ﻭ ﺟﻮﺍﺏ ﺟﻤﻌﯿﺖ ،

ﺍﻟﻠﻬﻢ ﺻﻞ ﻋﻠﯽ ﻣﺤﻤﺪ ،،،
ﺣﺎﺟﯽ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺭﻓﺖ ﺑﺎﻻﯼ ﺳﮑﻮﯼ ﺟﻠﻮﯼ ﻣﺴﺠﺪ ﻭ ﺑﺎﻧﯽ ﺍﯾﻦ ﺿﺎﯾﻌﻪﺭﺍ ﻟﻌﻦ ﻭ ﻧﻔﺮﯾﻦ ﮐﺮﺩ ،

ﺑﺮ ﺑﺎﻋﺚ ﻭ ﺑﺎﻧﯽ ﺍﺵ ﻟﻌﻨﺖ ،
ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺑﻪ ﺣﻖ ﻋﻠﯽ ﻭ ﺍﻭﻻﺩﺵ ،ﺑﻪ ﺣﻖ ﺧﻮﻥ ﺣﺴﯿﻦ ،
ﺭﻭﺯ ﻗﯿﺎﻣﺖ ﺑﺎ ﺣﺠﺎﺝ ﺑﻦ ﯾﻮﺳﻒ ، ﺧﻮﻟﯽ ﻭ
ﺣﺮﻣﻠﻪ ﺗﯿﺮ ﺍﻧﺪﺍﺯ ،ﻣﺤﺸﻮﺭﺵ ﮐﻦ .

ﺣﺎﺟﯽ ﺩﯾﺸﺐ ﺑﺎ ﺣﺎﺝ ﻋﺒﺎﺱ ﺑﺮﻗﮑﺎﺭ ﻭ ﺭﺿﺎ ﺷﻤﺮ ﻭ ﻋﻢ ﺭﺟﺐ بنا ﻭﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻝﺷﯿﺦ ﻣﻤﺪ ﭘﯿﺸﻨﻤﺎﺯ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ .

ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﯿﺦ ﻣﻤﺪ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﺷﯿﺦ ﺍﺯ ﻋﻤﻠﮑﺮﺩ ﺣﺎﺟﯽ ﻭ ﺍﺱ ﺷﻨﺒﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﺮﺳﻨﺪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ .
ﮔﻮﯾﺎ ﺍﺱ ﺷﻨﺒﻪ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﻩ ﺣﺎﺟﯽ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺑﯿﻦ ﺭﺍﻩ ﺍﺯ ﺷﺠﺎﻋﺖ ﺍﺱ ﺷﻨﺒﻪ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻫﺎ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺍﺱ ﺷﻨﺒﻪ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﺪ،ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺍﻣﺸﺐ ﮐﺮﺩ ﺑﻬﺸﺘﯽ ﺑﻮﺩﻧﺶ ﺣﺘﻤﯽ ﺑﻮﺩ .
ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺍﺳﺘﻔﺘﺎ ،ﺳﺘﻮﻥ ﺁﺟﺮﯼ ﻣﺴﺠﺪ ،
ﭼﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺮﺩ .
ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺍﺳﺘﻔﺘﺎ ،ﺳﺘﻮﻥ ﺁﺟﺮﯼ ﻣﺴﺠﺪ ،
ﭼﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺮﺩ .
ﺷﯿﺦ ﻣﻤﺪ ﭘﯿﺸﻨﻤﺎﺯ ﻫﻢ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ،
ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﻧﺪﯾﺪﻩ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺣﮑﻢ ﮐﻨﻢ .
ﺳﺎﻋﺖ ﯾﺎﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ .

ﻣﻐﺎﺯﻩ ﻫﺎﯼ ﺑﺎﺯﺍﺭﭼﻪ ﻋﺼﺎﺭ ﺧﻮﻧﻪ ﻫﻤﻪ ﺗﻌﻄﯿﻞ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﯽ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ .

ﺍﻟﻠﻪ ﻭﺍﮐﺒﺮ .
ﺧﺪﺍ ﻟﻌﻨﺘﺶ ﮐﻨﻪ ،ﺟﻌﻔﺮ ﻣﻠﻌﻮﻥ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ
ﺍﺱ ﺷﻨﺒﻪ ﻣﺤﺒﻮﺏ .
ﻗﻬﺮﻣﺎﻥ ﻣﺤﻞ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﺱ ﺷﻨﺒﻪ ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﻭ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﺳﯿﺎﻫﯽ ﭘﻮﺷﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ .

ﭘﺎﭼﻪ ﯼ ﺷﻠﻮﺍﺭﺵ ﮔﺸﺎﺩ ﺑﻮﺩ ﻭﺍﺯ ﺯﺍﻧﻮ ﺑﻪ ﺑﺎﻻ ﭼﺴﺒﺎﻥ
ﺑﺎ ﮐﻤﺮ ﺑﻨﺪ ﭘﻬﻦ .....

ادامه دارد
#ابراهیم_تدین
••❀•°✿°•❀••
••❀•°✿°•❀••

🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
با #ربناي استاد
شورانگيز: #ابوسعيد_مرضايي ،
#شورانگيز به استقبال "ربنا" رفته ام! بر اساس اثر ماندگار استاد
#محمد_رضا_شجريان
@behbehoni
@behbehoni
👆🏻👆🏻👆🏻
خويش انداز با فخر هنر ايران زمين محمد رضا شجريان.
ميرباقري( معاون سيما):
اگر از سوی ایشان(شجريان) احترام به انقلاب، احترام به آزادی،‌ امنیت و حاکمیت ابراز شود، هیچ منعی برای پخش این دعا وجود ندارد.
......
بهانه اين عكس فرموده سخيف و نا آشنا با هنر معاون سيما جناب ميرباقري است راجع به چرايي پخش نشدن ربنا. آنقدر بي ربط و نا به جا و از سر ناداني به اثر هنريست كه ماندم. بسيار پاي فشردم كه ننويسم اما حق بدهيد كه سخت و دشوار است در چنين موقعيتي بماني و توهين بشنوي و ننويسي كه فكر مي كنند چه گوهري فشانده اند اين عزيز!
قربان آن مقام بالايتان، اين مخاطبين و اين مردم ايران هستند كه نياز به آثاري چنين فاخر دارند، نه اسطوره اي چون شجريان. ايشان نيازي به ديده شدن و شنيده شدن آن هم از آن سيما! ندارند. اين مردم و مخاطبين هستند كه تشنه آثار فاخرند. دو اينكه، داستان كاملاعكس اين ماجراست كه فرموديد، سيما بايد به احترام آزادي، انقلاب و امنيت و حاكميت مردم تن در دهد. سيما كه ارث گروهي خاص نيست! كه البته الان هست!
حرف بزرگان كه مي آيد داستان اين گونه نيست جناب ميرباقري، آخر گرامي مي بايستي سعدي و حافظ و مولانا هم ببينيم مثلا انقلابي بوده اند تا آثارشان شنيده شود؟ بايد ببينيم نظرشان خلاف شما نباشد!؟ نه جانم نه قربان اين گونه نيست. كمي مطالعه بفرماييد و بعد راجع به يك اثر هنري نظر بدهيد! هنرمندان اتفاقا قريب به يقين به شما راي نداده اند و نمي دهند و شما هيچ جاي تاريخ نيستيد، اين شجريان ها و بزرگان تاريخ هنر هستند كه مي مانند و شما خودتان متضرر مي شويد و دستان تان تهي مي ماند. همين جا كوتاه كنم... سخت بود سكوت! مي بخشيد مطول شد دوستان!
*پانوشت: اگر واژه استاد براي حافظ و سعدي و مولانا و و و به كار مي رود براي شجريان و صبا ووو هم بايستي به كار رود! اين نام ها وراي اين واژه اند و در نظرم كوچك كردن هنرمندان بزرگ و پيام آوران ايران است.

🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
☁️🌤☁️🌤☁️🌤
🌤☁️🌤☁️🌤
☁️🌤☁️🌤
🌤☁️🌤
☁️🌤
🌤
#چند_بارانی
🌧

رگ های کویر چاک شد از گرما
دعوا، سرِ آب و خاک شد از گرما
تو ، هرچه سریع تر خودت را برسان
باران!  دل من هلاک شد از گرما
🌧

کی می آیی دوباره یاری بکنی؟
یک طوفان بزرگ  جاری بکنی
انگار کسی به فکر گندم ها نیست
باران... باران.. مگر تو کاری بکنی

🌧

تقویم جنوب  از زمستان خالی است
مارون که همیشه داشت جریان ، خالی است
کم آبی و گرما و غبار آمده است
امسال چقدر جای باران  خالی است

🌧

باید چه کسی آب بیارد دیگر؟
بیچاره زمین ، رمق ندارد دیگر
باران  تو خودت که خوب می دانی که
غیر از تو کسی نیست ببارد دیگر

🌧

دوچشم هرچه نرگس سیرشد که....
جهان از دست سرما پیرشد که.....
زمستان منتظر مانده است  باران
نمی خواهی بیایی ...دیرشد که....

🌧
#دکتر #میثم_امانی
🌤
☁️🌤
🌤☁️🌤
☁️🌤☁️🌤
🌤☁️🌤☁️🌤
☁️🌤☁️🌤☁️🌤

🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
#ماه #صیام 🌙🌙

در این ماهی که ایام صیام است ٬
بر این ماه مبارک صد سلام است /
🌙
به لب ذکز دعای عارفان است ٬
دعا یار دل و روح و روان است /
🌙
جهنم را سپرها روزه باشد٬
ثنای حق صفای سینه باشد /
🌙
سحرگاهان مناجات الهی ٬
رها سازد دلت را از سیاهی/
🌙
کند از آتش دوزخ رهایت ٬
اگر مقبول حق افتد دعایت /
🌙
در این ماه فضیلت ماه طاقت٬
به روز ٬ روزه به شب افطار نعمت/
🌙
به دستور خدا بر این ضیافت ٬
که مهمانی٬ اجابت کن تو دعوت /
🌙
یه اخلاص عمل با ذکر قرآن ٬
بخوان پروردگارت را مسلمان/
🌙
عبادت بهترین اعمال باشد ٬
ثنایش شور و وجد حال باشد /
🌙
به ایمان جامه ی خدمت بپوشان ٬
نوازش کن یتیم و مستمندان /
🌙
تو را نهی است از کار ریایی٬
در این ماه خدا هر چند پایی/
🌙
ریا در کار ایمان جا نگیرد ٬
ربا و رشوه خواری پا نگیرد /
🌙
نه حق در کام ناحق داد دارد ٬
نه ناحق خانه ای آباد دارد /
🌙
نه تسبیح ریا در دست داریم ٬
نه سر بر مُهر ریب خود گذاریم /
🌙
همه پاکیم و غش در ذات ما نیست٬
ریا در کار قاموس دعا نیست/
🌙
نه حق مستمندان ضایع سازیم ٬
زبان این طریقت بر فرازیم/
🌙
کجا دور از غم نان شمائیم٬
به سوز آه مظلوم آشنائیم/
🌙
به فکر آب و نان مستمندیم ٬
از این بابت اگر دور از گزندیم/
🌙
ریا در تسبیح و سجادمان نیست٬
تظاهر در عمل یا در بیان نیست/
🌙
نه من هر کس ریا کاری نماید٬
به خود باب جهنم می گشاید /
🌙
اگر چه اعتقدم هست فردا٬
خدا افشا نماید کارم آنجا/
🌙
به ناحق گر بریزم خون مظلوم ٬
شود کار جفایم جمله معلوم/
🌙
در این مه جای یاری فقیر است ٬
که از درد نداری زار و پیر است /
🌙
نگو که مال مردم خورده ایم ما٬
از این رو منفعت ها برده ایم ما/
🌙
نگو که رخت فاخر بر تن آریم ٬
سریر مُکنت خود جلوه داریم /
🌙
نگو که مال این و آن کجا رفت ٬
حقوق مستمندان بر فنا رفت /
🌙
نگو که خون دل خوردن روا نیست٬
به این عادت فقیر و بینوا نیست /
🌙
نگو فریاد و داد الحق الحق٬
نگو حلقوم دردم می زند وَق/
🌙
نگو آبم کجا نانم کجا شد ٬
در این ماه مبارک بی صدا شد /
🌙
که این ماه صیام و جیره خواری ست٬
سفا از سفره ی مردم فراری ست /
🌙
بدان تا این صیام و این دوام است ٬
سها ٬ از این ریا گفتن حرام است /
🌙
استاد #سیروس_مختاران - #سها / 22-3-95
🌙🌙
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
••❀•°✿°•❀••
••❀•°✿°•❀••

#ای_روزگار
#قسمت_هفدهم

ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻭﺯ ﻭﺯﯼ ﺳﯿﻨﻪ ﺍﺵ ﭘﯿﺪﺍ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﻤﯽ ﺁﻭﺭﺩ ،ﻭﻟﯽ ﻧﮕﺎﻩ ﻫﺎﯼ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﺍﻣﯿﺰ ﺭﺍﺑﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺣﺲ ﻣﯿﮑﺮﺩ .ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻏﺮﻭﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺩﻩ ﮐﺎﺑﺎﺭﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻢ
ﺭﯾﺨﺘﻪ ﺑﻮﺩ .

ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺩﻋﻮﺍﯼ ﺷﻨﺒﻪ ﻭ ﺟﻌﻔﺮﺍﺯ ﺩﯾﺸﺐ ﻧﻘﻞ ﻫﺮ ﺟﻤﻊ
ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ .

ﺗﻮ ﻣﺤﻞ ﺍﻭ ﺧﺴﯿﺎ ﻧﻘﻞ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﺱ ﺷﻨﺒﻪ ﺟﻌﻔﺮ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺑﺎﻻ ﺳﺮ ﺑﺮﺩﻩ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﮑﻮﺑﺪ ﺣﺎﺟﯽ ﻣﺎﻧﻊ ﺷﺪﻩ .

ﻭﮔﺮﻧﻪ ﺁﻥ ﻣﻠﻌﻮﻥ ﺑﻪ ﺍﺳﻔﻞ ﺍﻟﺴﺎﻓﻠﯿﻦ ﻭﺍصل ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺷﯿﺦ ﻣﻤﺪ ﭘﯿﺸﻨﻤﺎﺯ ﺁﻣﺪ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﺍﺯ ﺻﺒﺢ ﺯﻭﺩ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﺍﺯ ﺍﺫﺍﻥ ﺻﺒﺢ ﺩﻏﺪﻏﻪﺍﯼﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺮﺩﻡ.

ﺣﺎﺝ ﺳﯿﺪ ﺗﻘﯽ ﺍﺯ ﺩﯾﺸﺐ ﮐﻪ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﺭﺍ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺶ ﻧﯿﺎﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ.
ﭘﯿﺶ ﺑﯿﻨﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪﺍﺯ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻇﻬﻮﺭ ﻗﺮﯾﺐ ﺍﻟﻮﻗﻮﻋﻪ .

ﺍﻫﻞ ﻣﺤﻞ ﮐﺎﺭﻭ ﮐﺎﺳﺒﯽ ﺭﺍ ﺗﻌﻄﯿﻞ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﺁﻏﺎ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺁﻣﺪ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﻭ ﻧﮕﺮﺍﻧﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ .

ﺧﻮﻧﺴﺮﺩ ﻭ ﺧﻨﺪﺍﻥ ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﺳﻔﯿﺪ ﻭ ﺑﻠﻨﺪﺵ ،ﻋﺒﺎﯼ ﮐﺮﻡ ﺭﻧﮕﺶ ،ریش سیاه و مرتبش ﭼﻘﺪﺭ ﺗﻤﯿﺰ ﺑﻮﺩ .

ﺟﻠﻮﯼ ﻋﻤﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﮐﻤﯽ ﺑﺎﻻ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺑﺎﻻﯼ ﭘﯿﺸﺎﻧﯽ ﻣﺸﺨﺺ ﺑﻮﺩ ﺳﯿﺎﻩ .ﻧﻌﻠﯿﻦ ﺗﻤﯿﺰﺵ ﺑﺮﻕ ﻣﯿﺰﺩ

ﺭﻭﯾﻪ ﯼ ﻧﻌﻠﯿﻦ ﻭﺭﻧﯽ ﺑﺮﺍﻕ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﻋﺒﺎﯾﺶ ﻫﻤﺮﻧﮓ .
ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺭﺍﺣﺖ ،ﺭﯾﺶ ﻣﻨﻈﻢ ،ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺑﻪ ﭼﻬﻞ ﺑﻮﺩ ﻭﻟﯽ ﺧﺒﺮﯼ ﺍﺯ ﭼﺮﻭﮎ ﻫﺎﯼ ﺍﻭﻟﯿﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﻧﺒﻮﺩ .
ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺻﺎﻑ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ ﻧﺮﻡ ﺭﺿﺎ ﺷﻤﺮ ﺭﺍﻩ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﺑﺮﯾﺪ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﺎ ﺁﻏﺎ ﺭﺩ ﺑﺸﻪ .

ﺣﺎﺟﯽ ﻃﺒﻖ ﻣﻌﻤﻮﻝ ﻃﻠﺐ ﺻﻠﻮﺍﺕ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺷﯿﺦ ﻣﻤﺪ ﺭﻭﺑﺮﻭﯼ ﺳﺘﻮﻥ ﺁﺟﺮﯼ ﻣﺴﺠﺪ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ .

ﺍﺱ ﺷﻨﺒﻪ ﻫﻢ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﻄﻠﻖ ﻫﻤﻪ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺁﻏﺎ ﻧﻈﺮ ﺑﺪﻩ .

ﺍﺱ ﺷﻨﺒﻪ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﻣﯿﺪﺍﺩ ،
ﺁﻏﺎ ﺩﻗﯿﻘﺎ ﻫﻤﯿﻨﺠﺎ ،ﺷﯿﺸﻪ ﻧﺠﺴﯽ ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎ ،
ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎ ﺑﻪ ﺳﺘﻮﻥ ﺧﻮﺭﺩﻭ
ﺷﮑﺴﺖ .

ﻧﺠﺴﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺳﺮﺍﺯﯾﺮ ﺷﺪ ، ﺍﻭﻣﺪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﻗﺴﻤﺖ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺭﻭﯼ ﺳﺘﻮﻥ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯿﺪﺍﺩ .

ﺣﺎﺟﯽ ﻫﻢ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺁﻏﺎ ﻋﻢ ﺭﺟﺐ ﺑﻨﺎ ، ﻋﺮﺿﺶ
ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﺳﺘﻮﻥ ﺭﺍ ﮐﺎﻣﻞ ﺗﺨﺮﯾﺐ ﮐﻨﯿﻢ .

ﺍﻣﺎ ﺍﺱ ﻧﺼﺮﺍﻟﻠﻪ ﻧﻈﺮﺵ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ
ﮐﻔﻤﺎﻝ ﺳﯿﻤﺎﻥ ﺑﺸﻪ .

ﺁﺟﺮ ﻫﺎﯼ ﻧﺠﺲ ﺭﺍ ﺑﺘﺮﺍﺷﯿﻢ ﻭ ﺭﻭﺵ ﺳﯿﻤﺎﻥ ﺑﺰﻧﯿﻢ .
ﺣﺎﺝ ﺳﯿﺪ ﺗﻘﯽ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺑﻮﺩ ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﻣﻮﻗﻊ ﺑﺎﺭﻧﺪﮔﯽ ﺳﯿﻤﺎﻥ ﺧﯿﺲ ﻣﯿﺸﻪ ﻭ ﺍﺯ ﺯﯾﺮ ﻧﺠﺴﯽ ﺭﺍ
ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺎﻻ ﻣﯿﮑﺸﻪ ...

ﺍﺱ ﺑﺸﯿﺮ ﺩﻭﻝ ﺩﻭﺯ ﻫﻢ ﮐﻨﺎﺭ ﺁغا. ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺖ .

ﺁﻏﺎ ﺑﻨﺪﻩ ﻋﺮﺽ ﮐﺮﺩﻡ ﺍﮔﺮ ﯾﮏ ﯾﺎ
ﺩﻭ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺭﻭﺯ ﺷﯿﻠﻨﮓ ﺁﺏ ﺭﺍ ﻣﺪﺍﻭﻡ ﺭﻭﺵ ﺑﺎﺯ ﺑﺬﺍﺭﯾﻢ ﻧﺠﺴﯽ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﻐﺰ ﺁﺟﺮ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯿﺎﺩ ﻭ ﻧﯿﺎﺯﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺯﺣﻤﺖ ﻧﯿﺴﺖ .

ﺁﻏﺎ ﭼﺸﻤﺶ ﺑﻪ ﺳﺘﻮﻥ ﺑﻮﺩ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺷﻨﻮﺩ .
ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺭﯾﺶ ﻧﺮﻣﺶ ﺭﺍ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻣﯿﺪﺍﺩ .

ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﺎﯾﺪ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ ، ﺣﺮﻓﯽ ﻣﯽ ﺯﺩ .

ﺳﻮﺍﯼ ﺣﺮﻑ ﻫﻤﻪ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺣﺎﺟﯽ .

ﺍﺱ ﺟﻌﻔﺮ ﮐﺎﺷﯽ ﮐﺎﺭ ﮐﺠﺎﺳﺖ .
ﻣﯿﺎﻥ ﺟﻤﻌﯿﺖ ﺑﻮﺩ .

ﺍﺱ ﺟﻌﻔﺮ ﺩﻭ ﺗﺎ ﺳﺘﻮﻥ ﺭﺍﮐﺎﺷﯽ ﮐﻦ .
ﺁﺟﺮ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺗﺎ ﭘﻨﺞ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﻩ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺗﺮﺍﺵ ﺑﺪﻩ ،
ﺑﻌﺪ ﮐﺎﺷﯽ ﮐﻦ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺳﺘﻮﻥ ﺭﺍ ،ﻓﻮﺭﯼ .
ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﯿﺪ .

ﺗﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺣﺎﻻﺷﻢ ﺧﺪﺍ ﻏﻀﺐ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺗﻮ ﺳﺮﻣﻮﻥ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻩ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺧﯿﻠﯿﻪ ﺭﺣﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻬﻤﻮﻥ ،

ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺭﺩ ،،،
#ابراهیم_تدین
••❀•°✿°•❀••
••❀•°✿°•❀••
••❀•°✿°•❀••
••❀•°✿°•❀••
#ای_روزگار

#قسمت_آخر

محرم و صفر تمام شده بود حاجی این دو ماه را سنگ تمام گذاشته بود حتی بیست و هشتم ماه صفرتعزیه ی عروس قاسم را هم بر پا کرد.
به خرج خود حاجی جمعیت زیادی برای تماشای تعزیه آمدند.

مسجد و پشت بام مسجد مملو از جمعیت بود.
زنها و بچه‌ها روی پشت بامها بودند ضجه می‌کشیدند وگریه می کردند.

تعزیه نماد عینی روز واقعه بود حنا بندان قاسم.
شانه کشیدن موهای علی اکبرفضل الله غوغا میکرد نقش حضرت عباس را داشت صدای خوبی داشت.

شانه میزنم به کاکل تو.،
علی رود،رود ،رود

گریه ی مردم به سینه میزنند ابوالفتح سه بار غش کرد.
زنها جیغ می کشیدند نساء بگم عیال پرویز
کوزه گر دو دستی به شکم می کوبید.
رضا شمر ، نقش شمر را عالی ادا کرد شمر واقعی با آن لباس قرمز ،دم طاووس بالای کلاهخودش،وقد بلندش ،چه ابهتی داشت.

خرج تعزیه و پذیرایی بسیار زیاد شده بود فقط خیمه های امام را که کفار به آتش کشیدند نزدیک به هزار تومان شده بود.

چه معرکه ای بود،آتش زدن خیمه ها صدای گریه از هر طرف بلند بود همه گریه می کردند.
چند نفر غش کردند،دست آخر مردم برای بدست
آوردن تکه های نیم سوخته ی خیمه ها از سروکول هم بالا میرفتند خیلی ها زیر دست و پا زخمی شدند اس شنبه به زحمت خود را از زیر فشار جمعیت بیرون کشید .

پیراهنش پاره شده بود ونفس نفس میزد.
ارزشش را داشت که یک تکه ی نیم سوخته از
خیمه ی حضرت قاسم را گیر آورد.

نصف آن را به حاجی داد می بردند برای شفاف درمان مریض...
حیدر نمد مال میگفت:
معجزه میکندخیرالله پسر غشی ملا حبیب را پارسال شفا داده بود تمام دکترا جوابش کرده بودند.
پذیرایی هم مفصل بود تقی می گفت سر جمع نزدیک به سه هزار تومان خرج شده بود.

سنگ تمام.....

شیخ ممد پیشنماز به حاجی گفته بود:
خیر دنیا و آخرت از آن خودت کردی حاجی

روز اول یا دوم ربیع الاول بودهمه از عزا بدر آمده بودند بعد از ظهرجمعه بود صدای جیغ .

همه ی اهل محل بیرون ریختند زن و مرد هراسان
چه خبره؟

از خانه ی حاجی بود.

علی اصغر حاجی توی حوض افتاده بود.

عبدالله بی کله اولین نفری بوده که با صدای جیغ ایران به خونه حاجی میرسد.
اصغر را آب گرفته و به طرف بیمارستان‌ دویده بودتا بیمارستان راهی نبود حاجی نبود.رفته بود حمام،حمام حاج ابول.

اول، کسی از جریان اطلاع نداشت همه گیج بودند.
ایران هم که فقط ضجه می کشید و به سر و صورتش میزد خانه ی حاجی تو کوچه ی
بن بست بود کوچه ی تنگ و باریک.
ایران پاها را دراز کرده بود و به دیوار حیاط تکیه داده بود.

زری بگم و دیگر زنهای همسایه دستانش را گرفته بودند گاهی غش میکرد،آب به صورتش میزدند بهوش می آمد و دوباره....

کو علی اصغرم،

ضجه ای میزد و بی هوش میشد اصغر تازه راه افتاده بود چهار دست و پا تا چند پله ای هم بالا میرفت.
بعد از نهار حاجی از خانه بیرون رفته بود.
حمام ایران هم خوابیده بود اصغر به هوای حاجی از اتاق بیرون آمده بود اجلش رسیده بود.

از پله های حوض بالا میرودایران زمانی میرسد که اصغر روی سطح آب آمده بود.

کوچه غلغله بود.هر کسی چیزی می گفت .

سید ابراهیم روضه خوان جلسه زده بود.

مطمئن باشید اصغر صحیح و سالم از بیمارستان بر میگرده حاجی خادم آغاست.

با این تعزیه ای که حاجی ،،،،
استغفرالله،مگه ممکنه... ؟؟!!

حاج سید تقی هم روایت نقل میکرد و فرمایشات سید ابراهیم را تایید میکرد.

کوچه، ازدحام جمعیت بود حاجی آمد از حمام برگشته بود.

بقچه ی لباس هایش دست رحمان خروس بود.
رحمان پشت سر حاجی بود، تا حمام رفته بود.
حاجی مات بود باور نمیکرد.

به طرف خانه رفت با هیچکس حرف نزد.
ایران با دیدن حاجی غش کرد حاجی به اندرونی رفت بیرون نیامد.

حاج سید تقی نگران شد.
سید ابراهیم روضه خوان را بدنبال حاجی فرستاد .
سید ابراهیم دست راست حاجی را گرفته بود .
حیاط خانه را زنان همسایه پر کرده بودند.
سید ابراهیم حاجی را به آب انبار مسجد برد.
آبی به صورتش زد.

حاجی روی سکوی آب انبار مسجد نشست.
توان راه رفتن نداشت.
دست چپش تکه ای از خیمه ی نیم سوخته بود.
باید میرفت بیمارستان اما پاهایش یاری نمیکردند.

اس شنبه،
عبدالله بی کله.
یوسف پسر اس محمود گیوه دوز،
تقی،
همه رفته بودند بیمارستان.

دکتر کشیک اصغر را معاینه کرده بود.
مرده...
ببرین سرد خونه...
باید به کلانتری گزارش بدیم...

اس شنبه گفت :
تمام... بر گردیم محل.

بر گشتند بیچاره حاجی تکه کهنه تو دست چپش بود.

منتطر معجزه بود،
یا حضرت قاسم!
التماست میکنم...

گریه میکرد و آرام به سینه می زد،

اصغرم ای طفل صغیرم رود.
رود ، رود، رود.

صبح فردا نه،شنبه بود صبح شنبه مرده خاک
نمی کردند.

بعد از ظهر شنبه ،احمد آباد
قبرستان قدیمی،همسایه ها همه بودند.

اصغر را خاک کردند ایران خود را روی خاک انداخته بود.

زنان همسایه سعی میکردند آرامش کنند،
حاجی تکه کهنه نیم سوخته ی خیمه ها را تو مشتش فشار میداد،انگار هنوز منتظر معجزه بود.
از سر خاک که بر گشت مشتش خالی بود.
نا امیدشده بود.
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، ،،،،،

حاجی جلو مغازه نشسته بود جعبه ی سیگارش
گوشه ی سکوی دکان اس محمود بود،
هما پنجاه تایی.

پشت سر هم می کشید ته به ته چند ماهی بود که اصغر مرده بود.

افسرده شده بود با کسی حرف نمیزد

هر سئوالی را فقط یک کلمه جواب میداد.
ها،
نه،
سلام را به ندرت جواب میداد.
ریشش بلند شده بود و موها ژولیده.
کارش همین بود،اول صبح دم مغازه بود.
صندلی میزد دود پشت دود موقع نهار ایران چادر به سر ،سر کوچه، روبروی مغازه می ایستاد تا اس محمود یا مش فیروز متوجه شوندو حاجی را روانه منزلش کنند ایران صبر می کرد ،
بعد پشت سر حاجی راه می افتاد به طرف خانه.
بیچاره ایران تازه معنی زندگی را فهمیده بود.
گرچه آن هم زندگی نبود،اصغر جانی به زندگی ایران داده بود .داغ علی اصغر پیرش کرده بود.
انگار بیست سال پیر تر شده بود.

چوب خشکی زیر چادر قبلا گاهگاهی پیش قمر لر صورتش را بند می انداخت،حالا تمام صورتش مو بود،موی مردانه.

عشرت و سکینه هر روز یکی دو ساعتی خانه ی پدری بودند کمال و جمال کمتر.
بعد از مرگ اصغر حاجی به هم ریخته بود شبها از خانه بیرون می زد .

ویلان کوچه ها گاهی نوحه میخواند و آرام به سینه میزد.

اصغرم ای طفل.....
خبر به عشرت رسیده بود به کمال گفته بود ،

کمال نمی تونم ببه رو ول کنم میگن حالش خوب نیست ،شبها به کوچه میزنه،فردا جواب مردم رو چی بدیم میترسم کمال اگه عاقمون کنه چی... ؟
کاری از دست این زنیکه ایران هم بر نمیاد.
دیدی یک مرتبه دیوانه شد مضحکه مردم میشیم.

کمال همه ی ماجرا را میدانست.
مرتب پدرش را می دید.روز،شب،شهر کوچک بود.

باشه عشرت برید بهش سر بزنید.
منم میام.
.........،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

تابستان بود روز دوم ماه رمضان بود،اول صبح.
کسبه محل یکی،یکی مغازه ها را باز میکردند.

حاجی زود تر از همه آمده بود تقی مشتری های اول صبح را راه می انداخت حاجی غرق افکار خود،
فور ، فور سیگار می کشید.

بی خیال ماه رمضان،موهای سرو ریشش بلند.
اصغر یک سال و نیمی میشد که مرده بود.
بعد مرگ اصغر سلمانی نرفته بود از پهنای صورتش فقط بینی اش پیدا بود.

کمال و جمال جمعه تا جمعه پدر را به حمام
می بردند.

پشت سر هم سیگار میکشید و جواب سلام کسی را نمیداد.

حاج علی کنار حاجی نشست گوشهایش سنگین بود و بلند صحبت میکرد،

حاج حمدالله میگم ماه رمضونه،خوب نیست جلو مردم سیگار میکشی.

حاجی نگاهش کرد...

برو پدر بیامرز!

حاج علی نشنید ،بلند شد و رفت رحمان خروس خبر آورده بود.

محله را به هم ریخت سید ابراهیم روضه خوان
مرده بود دیشب تو خواب سکته کرده بود.
خبر های رحمان رد خور نداشت.
تمام.
سید ابراهیم روضه خوان هم رفت.
سکوت کسبه پیر محل احساس نزدیکی با مرگ.

اس محشا سکوت را شکست.
وسط میدونی عصار خانه با صدای بلند طلب فاتحه کرد.
برای شادی روح شهدای کربلا،رفتگان اسلام،رفتگان جمع حاضر،و شادی روح سید ابراهیم،رحمه الله من یقراالفاتحه مع الصلوات.

و بعد مراسم ختم،مسجد نمد مال ها،
محل بازار نو.
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

روز سوم ماه رمضان بود شیخ رسول عصا زنان وارد میدان شد.

نابینا بود اما گدایی نمی کرد.
خیراتی می گرفت و فاتحه می خواند.
دعا میخواند و پول می گرفت.
دعای اول ماه ،آخر ماه،ایام هفته.
دعای روز سوم رمضان.
و فاتحه برای شادی روح سید ابراهیم.
امشب مراسم ختم بعد از افطار.
...،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

ساعتی از افطار گذشته بود تقی افطاری اش را داخل مغازه میخورد.

کسبه ی محل و همسایه ها جمع شده بودند.
تقی هم لباس مجلسی پوشیده بود،منتظر حاجی بود.

همسایه‌ها رفتند قرار شد تقی هم حاجی را بیاورد.

حاجی آمد تقی کرکره مغازه را پایین کشید.
مغازه را قفل کرد حاجی از جعبه سیگارش ،
سیگاری به لب گذاشته بود،کبریت میزد ،
روشن نمی شد دستش می لرزید،
چشم ها نیز سویی نداشتند وا رفته بود.

تقی کبریت را از حاجی گرفت و روشنش کرد.
شلوار بیرون پوشیده بود،زیر شلوارش از شلوار بیرون پایین تر بود منگ بود.

بریم
تقی افتاد جلو حاجی پشت سرش تقی آرام
می رفت و حاجی آرامتر.

دمپایی هایش روی زمین کشیده می شدند.تقی برای رعایت حال حاجی آرام حرکت میکرد،ولی ده دوازده قدمی جلو تر از حاجی بود امامزاده ابراهیم و بعد مسجد سلطان محراب،و بعد خیابان اصلی شهر.

مسجد سلطان محراب دعابود صدای آشنای شیخ ممد هادی،معروف بود به شیخ مندک.
نابینا بود سوز صدای شیخ مندک و
حال خراب حاجی.

روبروی در مسجد ایستاد نگاهی به داخل مسجد انداخت انگار چیزی نمیدید.

گوش می داد یاد علی اصغر،اشک از چشمانش جاری شده بود.

پاهایش یارای حرکت نداشت
با ته سیگارش ، سیگاری دیگرروشن کردوبه زحمت خود را از
کوچه به پیاده رو کشاندخیابان دو طرفه بود.
تقی وسط باغچه بین دو خیابان منتظر بود.
وارد خیابان شد.

همیشه احتیاط میکرد دوطرف خیابان را نگاه میکرد،از وسط محل خط کشی عبور میکرد.
اما امشب!

سوز صدای شیخ و فراق اصغر،حاجی در عالم خود،
و صدای مهیب تصادف....

ابول شل بود.

وسط خیابان حاجی را زد سرعتش زیاد بود.
کار همیشه اش بودچند بار تصادف کرده بود.
در تصادف قبلی پای چپش شل شده بود.
ابول شل!!

عشقش موتور بود و سرعت حاجی پرت شده بود کنار پیاده رو مردم جمع شدند.

یکی بره امبولانس خبر کنه....

تقی شوکه شده می دید از دو گوش و بینی حاجی خون جاری شده...
امبولانس آمد ،
اما،

حاجی به بیمارستان نرسید.
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

پنجم ماه رمضان بود غسالخانه شلوغ بود.
اهل محل همه بودندهمسایه‌ها ،کسبه،اول صبح بود.

شیخ ممد پیشنماز هم آمده بود باید تا هوا گرم نشده ،کفن ودفن تمام بشه،مردم روزه اند.
حرف شیخ ممد بود تقی وسایل شستشوی مرده
را آماده کرده بود.

مالم دست بکار شد شیون عشرت تمامی نداشت.

سکینه کنارش بود،ایران خشکش زده بود.
گرچه کمال جلسه گرفته بود.همه مسائل را روشن کرده بود.تقی مغازه را اداره میکنه،
روال سابق،سهم حاجی برای ایران.

ایران هم تو خونه اش زندگی کنه تا بعدا سهم الارث هر کسی مشخص بشه.
تقی روی نیمکت چوبی غسالخانه نشسته بود.
احساس گناه میکردکوتاهی کرده بود.
دست روی زانو می کوبید.

گردنم بشکنه

گریه می کرد.ولی نعمتش رفته بود.

تف به گور پدرت ابول شل.
حاجی را از غسالخانه بیرون آوردند.کفن پیچ.
درون تابوت تخته ای بوی کافور .
کمال گریه میکرد.

جمال دستانش را روی صورتش گذاشته بود و
سرش را تکان می داد و زنان همسایه جیغ.
نماز میت....

شیخ ممد پیشنماز نماز را زود تمام کرد.
مردم روزه اند...
و بعد سرازیری قبر افهم یا ابن نجف.
صدای مالم بود.

نفرت انگیز.

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

ساعت نه صبح ،مینی بوس ها امده بودند.
همه رفتند.
تنها تقی مانده بود و اس محمود گیوه دوز.
زیر آفتاب داغ،تقی زار،زار گریه میکرد.

اس محمود بازوی تقی را گرفت.
آ تقی فاتحه بخوان تا بریم...

تقی با انگشتانش چند ضربه به خاک گور نواخت،
الفاتحه،
فاتحه خواندبلند شد پشت شلوارش را تکاند.
چند قدمی از قبر دور شدآرام میرفت.
انگار دلش بار نمی داد،حاجی
را تنها بگذارد.

صورتش را برگرداند،نگاهی به گور حاجی انداخت،
آرام زیر لب گفت ،

ای روزگار.....


پایان
#ابراهیم_تدین

پاییز نودوپنج
••❀•°✿°•❀••
••❀•°✿°•❀••

🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
#داستان #ورود #تلوزیون
📺
#قسمت_اول
📺

شهر بود و خیابان پهلوی .
با رهگذرانی ٱشنا ٬ که بسیاری را به نام می شناختی و برخی دیگر را به چهره و سکه و سیما .
تنی چند با هم . تا با یک رفت و برگشت در خیابان ٫ بشناسی جمع دوستانه شان را و احتمال دهی محفل امشب شان را .
اما انگار امروز ٫ پیاده رو خلوت شده بود تا رهگذران ٫ جلو مغازه ای جمع شوند .
مغازه ی حق شناس ٫ با ویترینی شیشه ای که پر بود از وسایل خانگی لوکس و دست نیافتنی . اتو ٫ لباسشویی ٫ اجاق گاز و حتی ٱبگرمکن .
ٱرزوی مادران . که سروکارشان با تشت مسی بود و چاله ی ٱتش و حمام عمومی .

ٱقای حق شناس ٫ این بار برگی تازه رو کرده بود.

لابلای جمعیت چپیدم و خزیدم تا جلوی ویترین .... کمدی چهارپایه از چوبی خوشرنگ با شیشه ای مربع در وسط و تصاویری متحرک .

جعبه ی جادو . ساحر و افسونگر . طناز و فریبنده .
مات و مبهوت شدم . چون دیگران .
سراپا چشم به تصاویر و گوش به کلمات نامانوس بزرگترها : ٱنتن ... حرام ... فیلم ... فوتبال ... فساد اخلاق...زن بی حجاب... فتوای ٱغا... ...........

ساعتی گذشت یا ثانیه ای ؟
شب بود و گوشهایم پیچان در دستهای پیچیده پدر .
اما به لذت اش می ارزید .
جادوگر ٫ جادویم کرده بود تا پدر ٫ یوسبول ٫ منع ام کند از رفتن به خیابان پهلوی و هیچ بهانه ای نپذیرد .

تا مدام ٫ پرسشی در ذهنم بچرخد :
#یه_چه_بی ؟؟؟

تا هفته ای بعد ٫ نوکر روستایی آخولو ٫ پای به خانه نهد و دور از چشم پدر ٫ یواشکی پیام دهد : آخولو تلویزیون خریده و گفته بیایید به تماشا .

تا به اشاره ی مادر ٫ بی تاب شوم و خانه ی آخولو ٫ پرستشگاهی شود دائمی برای بچه های محله و فامیل .

تا دنیایی جدید را بشناسم که در آن ٫ شاهین بتواند کیان را شکست دهد و جم آبادان با دارایی تهران مساوی کند .

تا بدانم که تلویزیون صدا دارد و اخولو برایم توضیح دهد که ویترین مغازه ی حق شناس و هیاهوی جمعیت ٫ مانع شنیدن ام شده در ٱن روز جادو .

شزم فریاد زند و ظاهر شود و ناجی دخترک موطلایی ٫ تارزان باشد که چیتا را به آغوش گرفته و از ساقه های درختان بالا می رود .

تا دخترکی جوان با موهایی پسرانه برقصد و #موی_گو_گوشی باب شود .
تا صمد سربه سر سرکاراستوار نهد و
ُدم_کوچولوها را بزرگ ببینم .

تا دادای حسرتبارم ٫ خانه ی سیاه خدا را ببیند و اشکهایش لبه ی چادر را خیس کند .

دنیایی جدید : تهران . خواننده . فیلم . خارجی ها . سیاهپوست و سرخپوست و کشتن و کشتن و کشتن .

تا هر روز #آلی_مهتو با چشمان گشاده بگوید : ووی ! چقد ٱدم جورواجور تو دنیا هه.
و هر بار در پایان جمله اش تکرار کند : جل الخالق .

دریچه ای به دنیایی جدید .
برای من و ٱخولو و دادا و خاله مهتاب
برای اهل محل و فامیل .
و هر روز هراسان از عتاب پدر

ادامه دارد...
۱۷/ فروردین / ۹۶
#محمود_دهدشتی_اخوان

📺 📺
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni