شرکت آبیاری بهبهان وتاریخچه پیدایش آن
دراواخرسال1318زنده یادسرهنگ علی زره پوش که یکی ازفرمانداران
نیک اندیش پاکدامن بهبهان وکهگلویه بودنسبت به تامین آب بهبهان
ازنقطه نظرکشاوری ومشروب ساختن جلگه ی وسیع اطراف شهر
وهمچنین بهبودوضعیت آب مشروب آن که ازآب انبارهاوگودالهایی
که باآب باران پرمیشدندوبواسطه کثیفی وآلوده بودن موجب بیماریهای
مختلف می گشت اقدام شایسته تقدیری نمود.
نامبرده برای احداث خیابانهای شهری وساختمان اداره ی فرمانداری
ویک بیمارستان دست به اقدام زد.
این پیشنهادت وتقاضای اهالی موردتصویب رضاشاه واقع شد ودستور
اکیدازدفترپادشاه برای عملی ساختن تقاضای مردم بهبهان صادرگردید.
شرکتی که برای این منظور تشکیل گردیدباسرمایه دومیلیون وهفتصد
هزارریال به اشتراک بانک کشاورزی وشهرداری محل وتهیه سهام
ازاهالی تاسیس گشت که تدریجابه سی وپنج میلیون ریال بالغ آمد.
درفروردین سال1319 هجری شمسی اساسنامه شرکت در54 ماده
تنظیم گردیدومقاطعه آن به شرکتی بنام استوابرگذارشد،وبرنامه کار
عبارت بودازحفرتونل ازمدخل تنگ تکاب که بتوان آب رودخانه مارون
رابوسیله آنهابرجلگه ی اطراف شهرجاری نمود،شرکت استوامتاسفانه
بواسطه علل مختلف پس ازمختصرکارمجبوربه ترک عملیات خودگشت،
ازاین روشرکت آبیاری بطورامانی کارراادامه دادوساختمان یک قسمت مختصرازتونل وحفرچند حلقه چاه انجام شد.
پیش امدحوادث شهریورماه 1320هجری شمسی کلیه ی عملیات کارگاه
راتعطیل کردوکارمندان وکارگران متفرق گشتند.
تغیرات بعدی نیزیعنی انتقال امورآبیاری ازبانک کشاورزی به وزارت
دارایی وکشاورزی موجب وفقه ی زیادی درپیشرفت کارگشت.
درآبانماه 1320اداره آبیاری شروع به کارنمودوچندی ادامه داشت ولی
اشکالات زیاد،مانندکافی نبودن سرمایه،انقلابات محلی،ونرسیدن وجه
کافی برای چندین مرتبه کارگاه تعطیل وعملیات دستخوش وفقه گردید
این مشکلات وموانع یکی پس ازدیگری به مرورزمان ودراثراقدامات
بنگاه مستقل آبیاری وجدیت ماموران وقت متدرجا مرتفع گردیدودرسال
1324نهراصلی به طول 3322 متروقسمتی ازآنها فرعی وساختمان به طول4400متربااصلوب جدیدمهندسی خاتمه یافت.
بادرنظرگرفتن فداکاری مامورین وسرعت عمل درکارهاسرانجام شهرستان
بهبهان ازنعمت آب بحدکافی برخوردارگردیدودرردیف یکی ازبهترین
شهرستانهای کشاورزی قرارگرفت.
.
که یکی ازمهندسان مجرب کشاورزی بنام مهندس موسی فکری
که بنگاه آبباری بهبهان زیرنظراواداره میشددرپیشرفت امورتلاش
فراوان نمود.یادایشان گرامی باد.
#سیف_اله_زارع_دهدشت
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
دراواخرسال1318زنده یادسرهنگ علی زره پوش که یکی ازفرمانداران
نیک اندیش پاکدامن بهبهان وکهگلویه بودنسبت به تامین آب بهبهان
ازنقطه نظرکشاوری ومشروب ساختن جلگه ی وسیع اطراف شهر
وهمچنین بهبودوضعیت آب مشروب آن که ازآب انبارهاوگودالهایی
که باآب باران پرمیشدندوبواسطه کثیفی وآلوده بودن موجب بیماریهای
مختلف می گشت اقدام شایسته تقدیری نمود.
نامبرده برای احداث خیابانهای شهری وساختمان اداره ی فرمانداری
ویک بیمارستان دست به اقدام زد.
این پیشنهادت وتقاضای اهالی موردتصویب رضاشاه واقع شد ودستور
اکیدازدفترپادشاه برای عملی ساختن تقاضای مردم بهبهان صادرگردید.
شرکتی که برای این منظور تشکیل گردیدباسرمایه دومیلیون وهفتصد
هزارریال به اشتراک بانک کشاورزی وشهرداری محل وتهیه سهام
ازاهالی تاسیس گشت که تدریجابه سی وپنج میلیون ریال بالغ آمد.
درفروردین سال1319 هجری شمسی اساسنامه شرکت در54 ماده
تنظیم گردیدومقاطعه آن به شرکتی بنام استوابرگذارشد،وبرنامه کار
عبارت بودازحفرتونل ازمدخل تنگ تکاب که بتوان آب رودخانه مارون
رابوسیله آنهابرجلگه ی اطراف شهرجاری نمود،شرکت استوامتاسفانه
بواسطه علل مختلف پس ازمختصرکارمجبوربه ترک عملیات خودگشت،
ازاین روشرکت آبیاری بطورامانی کارراادامه دادوساختمان یک قسمت مختصرازتونل وحفرچند حلقه چاه انجام شد.
پیش امدحوادث شهریورماه 1320هجری شمسی کلیه ی عملیات کارگاه
راتعطیل کردوکارمندان وکارگران متفرق گشتند.
تغیرات بعدی نیزیعنی انتقال امورآبیاری ازبانک کشاورزی به وزارت
دارایی وکشاورزی موجب وفقه ی زیادی درپیشرفت کارگشت.
درآبانماه 1320اداره آبیاری شروع به کارنمودوچندی ادامه داشت ولی
اشکالات زیاد،مانندکافی نبودن سرمایه،انقلابات محلی،ونرسیدن وجه
کافی برای چندین مرتبه کارگاه تعطیل وعملیات دستخوش وفقه گردید
این مشکلات وموانع یکی پس ازدیگری به مرورزمان ودراثراقدامات
بنگاه مستقل آبیاری وجدیت ماموران وقت متدرجا مرتفع گردیدودرسال
1324نهراصلی به طول 3322 متروقسمتی ازآنها فرعی وساختمان به طول4400متربااصلوب جدیدمهندسی خاتمه یافت.
بادرنظرگرفتن فداکاری مامورین وسرعت عمل درکارهاسرانجام شهرستان
بهبهان ازنعمت آب بحدکافی برخوردارگردیدودرردیف یکی ازبهترین
شهرستانهای کشاورزی قرارگرفت.
.
که یکی ازمهندسان مجرب کشاورزی بنام مهندس موسی فکری
که بنگاه آبباری بهبهان زیرنظراواداره میشددرپیشرفت امورتلاش
فراوان نمود.یادایشان گرامی باد.
#سیف_اله_زارع_دهدشت
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
°❤️ ❤️°
°❤️ 🌼 ❤️°
°❤️ ❤️°
•💜 💜• •💚 💚•
•💜 ♥️ 💜• •💚 🌼 💚•
•💜 💜• • 💚 💚•
••❀•°🌼°•❀••
ا ولی زلف هوی قیل سهت شو پ چنن
یا ولی ری خش پرنور تو افتو پ چنن
••❀•°🌼°•❀••
خنجر تیز کلی رن ا ولی مرزنگت
یا ولی تیر دو چشمون تو برنو پ چنن
••❀•°🌼°•❀••
تش عشقت ا ت جون و دل هرکی افتا
مثل طهوو زده میسو و میگو تو پ چنن
••❀•°🌼°•❀••
شو تو خوسیدیه می بخت م تا فالق صب
روز وشو چشم م وازی م بگم خو پ چنن
••❀•°🌼°•❀••
وختی خلق تو ت یی بدتر طیفونن وباد
وختی لو وت ا خنه لذت شرتو پ چنن
••❀•°🌼°•❀••
می گریم ا سه تو بدتر بارون بهار
ا دو چشمم می تپی خین دلم او پ چنن
••❀•°🌼°•❀••
تو بیو تا که سیوهی ا ت جون م بشو
ریت اگر تا هنسه قرصک مهتو پ چنن
••❀•°🌼°•❀••
ا تش حسرت تو سخته (مرتب ) دلکش
دمبل گندیه مهلی زده کرو پ چنن
••❀•°🌼°•❀••
#محمد_حسین_مرتب
••❀•°🌼°•❀••
•💜 💜• •💚 💚•
•💜 ♥️ 💜• •💚 🌼 💚•
•💜 💜• • 💚 💚•
°❤️ ❤️°
°❤️ 🌼 ❤️°
°❤️ ❤️°
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
°❤️ ❤️°
°❤️ 🌼 ❤️°
°❤️ ❤️°
•💜 💜• •💚 💚•
•💜 ♥️ 💜• •💚 🌼 💚•
•💜 💜• • 💚 💚•
••❀•°🌼°•❀••
ا ولی زلف هوی قیل سهت شو پ چنن
یا ولی ری خش پرنور تو افتو پ چنن
••❀•°🌼°•❀••
خنجر تیز کلی رن ا ولی مرزنگت
یا ولی تیر دو چشمون تو برنو پ چنن
••❀•°🌼°•❀••
تش عشقت ا ت جون و دل هرکی افتا
مثل طهوو زده میسو و میگو تو پ چنن
••❀•°🌼°•❀••
شو تو خوسیدیه می بخت م تا فالق صب
روز وشو چشم م وازی م بگم خو پ چنن
••❀•°🌼°•❀••
وختی خلق تو ت یی بدتر طیفونن وباد
وختی لو وت ا خنه لذت شرتو پ چنن
••❀•°🌼°•❀••
می گریم ا سه تو بدتر بارون بهار
ا دو چشمم می تپی خین دلم او پ چنن
••❀•°🌼°•❀••
تو بیو تا که سیوهی ا ت جون م بشو
ریت اگر تا هنسه قرصک مهتو پ چنن
••❀•°🌼°•❀••
ا تش حسرت تو سخته (مرتب ) دلکش
دمبل گندیه مهلی زده کرو پ چنن
••❀•°🌼°•❀••
#محمد_حسین_مرتب
••❀•°🌼°•❀••
•💜 💜• •💚 💚•
•💜 ♥️ 💜• •💚 🌼 💚•
•💜 💜• • 💚 💚•
°❤️ ❤️°
°❤️ 🌼 ❤️°
°❤️ ❤️°
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
✫◑✶◑✫
◐✶◑✫
✶◑✫
◑✫
✫
#ﺍﯼ_ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ
#ﻗﺴﻤﺖ_سوم
ﭘﻨﺞ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺑﻪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺳﻨﯽ ﯾﮑﺴﺎﻝ ﯾﺎ ﮐﻤﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﻪ ﺭﺩﯾﻒ ،
ﮐﻨﺎﺭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﮔﭻ ﻭ ﺳﻨﮕﯽ ﻣﻄﺒﺦ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﺻﺪﺍﯼ ﺟﯿﻎ ﻫﺮﺍﺳﺎﻧﺸﺎﻥ ﮐﺮﺩﻩ و ﺗﺮﺱ ﺩﺭﭼﺸﻤﺎﻧﺸﺎﻥ ﻣﻮﺝ ﻣﯿﺰﺩ.
ﺧﺎﺗﻮﻥ ﺑﯽ ﺑﯽ ﺣﺮﻑ ﮐﻪ ﻣﯿﺰﺩ، ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺣﻨﺎ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺍﻫﻨﮓ ﮐﻼﻣﺶ ﺗﮑﺎﻥ ﻣﯿﺪﺍﺩ ،
و النگوها،ﺍﺯ ﻣﭻ ﺩﺳﺖ ﺗﺎ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺍﺭﻧﺞ تکان می خوردند.
ﻫﻤﻪ ﺳﺎﮐﺖ ﺷﺪﻧﺪ .
ﺩﺳﺖ ﺣﻨﺎ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﻭ ﭘﺮ ﺍﻟﻨﮕﻮ ﺑﻪ ﺧﺎﺗﻮﻥ ﺍﺑﻬﺖ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ ﻣﯿﺪﺍﺩ .
ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺯﻧﺎﻥ ﻣﺤﻞ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺍﻟﻨﮕﻮ ﻭ ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎﯼ ﺭﻧﮓ ﻭﺍﺭﻧﮕﯽ ﮐﻪ ﺧﺎﺗﻮﻥ ﻣﯿﭙﻮﺷﯿﺪ ،ﻧﺸﺎﻥ ﻋﺰﺗﺶ ﺑﻮﺩ.
ﺳﻮﺍﺩ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﻭ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺖ .
ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﻫﻔﺘﮕﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﺪ وﻋﺎﺷﻖ ﻣﺠﻠﻪ ﺳﭙﯿﺪ ﻭ ﺳﯿﺎﻩ ﺑﻮﺩ .
ﻣﺮﺩﺍﻥ ﻣﺤﻠﻪ ﻫﻢ ﺭﻭﯼ ﺧﺎﺗﻮﻥ ﺣﺴﺎﺏ ﻣﯽﺑﺮﺩﻧﺪ .
ﻗﺪ ﮐﻮﺗﺎﻫﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﮔﺮﺩ ﻭ ﮔﻨﺪﻣﮕﻮﻥ و
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﯾﺪ .
ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ ﺭﻧﮕﯽ ﻣﯿﭙﻮﺷﯿﺪ ﺑﺪﻭﻥ ﭼﺎﺩﺭ ﺑﻮﺩ ،
ﺍﻣﺎ ﭘﻮﺷﯿﺪﻩ ،ﺭﻭ ﻧﻤﯽ ﮔﺮﻓﺖ ،ﺣﺘﯽ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﺍﻥ .
ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺴﺒﻪ ﯼ ﻣﺤﻞ ﺷﻮﺧﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩ .
ﺩﺭ ﻫﺮ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺭﺩ ﭘﺎﯾﯽ ﺩﺍﺷﺖ .
ﯾﺎ ﺩﻋﻮﺍﯼ ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮﯼ ﺭﺍ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﯾﺎ ﻭﺻﻠﺘﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺩﺭ ﻣﺠﺎﻟﺲ ﻓﺎﺗﺤﻪ ﺧﻮﺍﻧﯽ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻫﺎ ﻣﺠﻠﺲ ﺯﻧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺍﻭ ﺭﻫﺒﺮﯼ ﻣﯿﮑﺮﺩ ،ﺣﺘﯽ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺭﻭﺿﻪ ﺧﻮﺍﻥ ﺑﺎﺷﺪ هم ﺍﻣﺮ ،ﺍﻣﺮ ﺧﺎﺗﻮﻥ ﺑﻮﺩ .
ﺧﺎﺗﻮﻥ ﺑﯽ ﺑﯽ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﮐﻤﺮ ﺑﺎﻻﯼ ﺳﺮ ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ.
ﻋﯿﻨﮏ ﭘﯿﺮ ﭼﺸﻤﯽﺍﺵ ﺑﺎ ﺑﻨﺪﯼ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﮔﺮﺩﻧﺶ ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ﺑﻮﺩ .
ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﺭﻭﯼ ﭘﻠﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﯾﻮﺍﻥ ﻧﺸﺴﺖ .
ﺧﺎﺗﻮﻥ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺳﻨﮕﻮﺭ ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺎﻫﺘﺎﺏ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ .
ﺳﻨﮕﻮﺭ ﺩﺳﺘﭙﺎﭼﻪ ﺷﺪ .
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻩ ﺧﺎﺗﻮﻥ ﺧﻮﺍنده باشد،
ﺑﻠﻨﺪﺷﺪ، ﭘﺸﺖﺷﻠﻮﺍﺭﺵ ﺭﺍ ﺗﮑﺎﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺩﺍﻻﻥ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﮐﻮﭼﻪﺭﻓﺖ .ﺣﯿﺎﻁ ﺳﺎﮐﺖ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺧﺎﺗﻮﻥ ﺭﻓﺖ ﮐﻨﺎﺭ ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ ﻧﺸﺴﺖ .
ﭼﯿﻪ ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ ؟
ﺑﺮﺍ ﺟﻮﻭﻥ ﺯﻧﺪﻩ ﯾﻘﻪ ﭘﺎﺭﻩ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟
ﻣﻐﺰ ﺧﺮ ﺧﻮﺭﺩﯼ؟
ﻣﺎﻫﺘﺎﺏ ﻫﻢ ﮐﻪ ﻣﻮ ﮐﻨﺪﻩ !
ﺗﻮ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﭼﻨﮓ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﯽ !
ﺧﻮﺏ ﮐﯽ ﺧﺎﮐﺶ ﮐﻨﯿﻢ ؟
ﺣﻠﯿﻤﻪ ﺗﮑﺎﻧﯽ ﺧﻮﺭﺩ .
ﭘﻨﺎﻩ ﺑﺮ ﺧﺪﺍ... ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﺣﺮﻓﯿﻪ ﺧﺎﺗﻮﻥ؟
ﺧﺎﺗﻮﻥ ﺍﺧﻤﯽ ﮐﺮﺩ ،
ﺗﻮ ﺑﻤﯿﺮ ﮐﯽ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻮﺩ؟
ﺣﻠﯿﻤﻪ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ .
ﺧﺎﺗﻮﻥ ﺭﻭ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺯﺭﯼ
ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻡ ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ !
ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﻔﺖ :
ﺧﺪﺍ ﻧﮑﻨﻪ ﺑﯽ ﺑﯽ ﺧﺎﺗﻮﻥ
ﭘﺲ ﭼﻪ ﻣﺮﮔﺘﻪ ؟
ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺩﺳﺘﺶ شکسته،
همین ﻫﻤﻪ ﯼ محل رو به ﻫﻢ ﺭﯾﺨﺘﯿﻦ ،
ﯾﺎﻟﻠﻪ ﻫﺮ ﮐﯽ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻪ ﺑﺮﻩ ﺳﺮ ﺧﻮﻧﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﺶ .
ﻫﻤﻪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪﻫﺎ از خانه ﺑﯿﺮﻭﻥ آمده بودند.
ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺣﺮﯾﻒ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﻧﻤﯿﺸﺪ .
ﺍﺱ ﺑﺸﯿﺮ ﺩﻭﻝ ﺩﻭﺯ و ﺣﺎﺝ ﻋﺒﺎﺱ ﺑﺮﻗﮑﺎﺭ ﻫﻢ ﻭﺍﺭﺩ ﻣﻌﺮﮐﻪ ﺷﺪﻧﺪ .
ﺭﺿﺎ ﺷﻤﺮ ﻫﻢ ﺭﺳﯿﺪ ﺩﺭ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺗﻌﺰﯾﻪ ﺧﻮﺍﻧﯽ ﻧﻘﺶ ﺷﻤﺮ ﺭﺍ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯿﮑﺮﺩ .
ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺴﺒﻪ ﻣﺤﻞ ﺗﻮ ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﻋﺼﺎﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ اکثرا ﭘﯿﺮ ﻭ ﻻﺟﻮﻥ و ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪﻧﺪﻭﺍﺭﺩ ﻣﻌﺮﮐﻪ ﺷﻮﻧﺪ.
ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺣﺎﻻ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺒﻮﺩ ﺣﺎﺝ ﻋﺒﺎﺱ ﺑﺮﻗﮑﺎﺭ
ﻭ ﺭﺿﺎ ﺷﻤﺮ ﻫﻢ بودند.
ﺍﻣﺎﺟﻠﻮدار ﻓﯿﺮﻭﺯ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﻣﺜﻞ ﺳﻨﮓ ﮔﺮﺩ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺳﺮﺍﺷﯿﺒﯽ ﻭﻝ ﺷﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ، ﭘﯿﺶ ﻣﯿﺮﻓﺖ.
ﺟﻤﻌﯿﺖ ﺭﻓﺘﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺯﯾﺎﺩ ﻣﯿﺸﺪ ،ﺯﻧﻬﺎﯼ ﻣﺤﻠﻪ ﺩﻡ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﻭ ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﺑﺎﻻﯼ ﭘﺸﺖ ﺑﺎﻣﻬﺎ
ﻧﻈﺎﺭﻩ ﮔﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ ،ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ ﻫﻢ ﺍﻣﺪ ﺩﺳﺖ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺗﻮ ﺩﺳﺘﺶ ﺑﻮﺩ .
ﺍﺯﺩﺣﺎﻡ ﺟﻤﻌﯿﺖ ﮐﺎﺭ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺭﺍ ﺳﺨﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﭘﯿﺶ ﺭﻭﯼ ﻣﺸﮑﻞ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ.
ﺣﺎﺟﯽ ﺣﻤﺪﺍﻟﻠﻪ ﺍﻭﻝ ﻧﻔﺲ ﺑﻨﺪ آﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺣﺎﻝ ﮐﻪ ﺟﻤﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﻣﯽﺩﯾﺪ ﺷﯿﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺑﯽ ﺩﯾﻦ
ﺑﯽ ﺣﯿﺎ ، ﺑﯽ ﺣﯿﺜﯿﺖ .
ﺑﯽﺷﺮﻑ .
ﺍﯾﻬﺎ ﺍﻟﻨﺎﺱ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻧﺮﻩ ﻏﻮﻝ ﺧﺮﻣﺎ ﻧﺨﺮﯾﺪ .
ﻧﺠﺴﻪ ،
ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻧﺠﺴﻪ
ﺍﻫﻞ ﻣﺤﻞ ﻫﻤﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﺴﺘﻨﺪ، ﻣﻨﻈﻮﺭ ﺣﺎﺟﯽ ﭼﯿﻪ
ﺁﺏ ﺍﻧﺒﺎﺭ ﻣﺴﺠﺪ ﺩﺭﺳﺖ ﺭﻭﺑﺮﻭﯼ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺣﺎﺟﯽ ﺑﻮﺩ .
ﮔﻮﯾﺎ ﺣﺎﺟﯽ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ،ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺗﻮ
ﺁﺑﺮﺍﻫﻪ ﯼ ﺁﺏ ﺍﻧﺒﺎﺭﻣﺴﺠﺪ ﻗﻀﺎﯼ حاجت کرده
آن هم ایستاده ﺣﺎﺟﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ،
ﺍﻭﻝ آﻣﺪ ﺑﻪ ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﮔﻔﺖ:
ﺣﺎﺟﯽ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺑﺨﺪﺍ ﻭﻝ ﮐﻦ ، ﻏﯿﺒﺘﻪ ﻫﺎاااااا .
از قدیم گفتند ﻧﺎ ﺩﯾﺪﻩ ﻧﮕﻮ ﻭ ﺩﯾﺪﻩ ﺭﺍ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﮐﻦ .
حاجی از کوره در رفت.
ﻧﺎﺩﯾﺪﻩ !
ﺧﻮﺩﻡ ﺩﯾﺪﻡ ﺳﺮ ﭘﺎﯾﯽ ،،،،!
ﺍﺳﺘﻐﻔﺮﺍﻟﻠﻪ،
ﻃﻬﺎﺭﺕ ﻫﻢ ﻧﮕﺮﻓﺖ!!!
ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﻫﺮ ﭼﻪ ﮔﻔﺖ، ﺗﻮ ﮐﺖ ﺣﺎﺟﯽ ﻧﺮﻓﺖ ﮐﻪ ﻧﺮﻓﺖ
ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﺣﺮﻓﯿﻪ ؟
ﺑﺎﺑﺎ ﺍﻫﻞ ﻣﺤﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻧﺠﺎﺳﺖ ﺧﺮﻣﺎ ﻣﯿﺨﺮﻧﺪ .
ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ ﻫﻢ ﻭﺍﺭﺩ ﻣﻌﺮﮐﻪ ﺷﺪ ،
ﺩﻫﻨﺖ ﺯﯾﺎﺩﻩ!
ﻧﺠﺲ ﺟﺪ ﺁﺑﺎﺩ ﺗﻪ،
چیه؟
ﻣﺴﺖ ﺷﺪﯼ ﻭ ﺍﻓﺴﺎﺭ ﺑﺮﯾﺪﯼ .
ﺑﯽﺷﺮﻑ ، ﻧﻤﮏ ﻧﺸﻨﺎﺱ ،
یادت رفت؟
دست فیروز بشکنه!
ﺳﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺣﺎﺟﯽ ﺍﺯ ﻣﮑﻪ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻫﺎ ﭘﯿﺸﻮﺍﺯ ﺣﺎﺟﯽ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﺷﻬﺮ ،
ﺣﺎﺟﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺷﺪ، ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﮐﺴﯽ ﺑﻮﺩﮐﻪ ﺣﺎﺟﯽ ﺭﺍ ﺑﻐﻞ ﮐﺮﺩ .
ﺟﻤﻌﯿﺖ ﮐﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ
ﻃﺮﻑ ﺧﺎﻧﻪ ﺣﺎﺟﯽ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺟﻠﻮ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺑﻮﺩ.
بچههای حاجی هیچکدام نبودند.
ﻗﺪﻡ ﺑﻪ ﻗﺪﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺣﺎﺝ ﺣﻤﺪﺍﻟﻠﻪ ﻃﻠﺐ ﺻﻠﻮﺍﺕ ﻣﯿﮑﺮﺩ .
ﻭﻟﯿﻤﻪ ﻣﮑﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ که ﻣﯽﺩﺍﺩ، ﻓﯿﺮﻭﺯ ﻫﻤﻪ ﮐﺎﺭﻩ ﺑﻮﺩ
ﻣﺮﺗﺐ ﺍﯾﻨﻄﺮﻑ ﻭ ﺍﻧﻄﺮﻑ ﻣﯿﺮﻓﺖ ﻫﻤﻪ یﮐﺎﺭﻫﺎ ﺯﯾﺮ ﻧﻈﺮ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺑﻮﺩ ﺍﺗﺎﻕ ﺍﻋﯿﺎﻥ ﺭﺍ ﺟﺪﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺗﺠﺎﺭ ﻭ ﺍﻋﯿﺎﻥ ﺷﻬﺮ ﺗﻮ ﺍﻋﯿﺎﻧﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﻋﺎﺩﯼ ﻫﻢ ﺗﻮﯼ ﺣﯿﺎﻁ .
ﻏﺬﺍﯼ ﺣﻀﺎﺭ ﺣﯿﺎﻁ ِﻗﺒُﺮﻣﻪ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﻏﺬﺍﯼ ﺍﻋﯿﺎﻧﯽ ﭼﻠﻮ ﻣﺮﻍ.
ﺣﺎﺟﯽ ﺗﻌﺪﺍﺩﯼ ﺍﺯ ﮐﻠﻪ ﮔﻨﺪﻩ ﻫﺎ ﻭﻣﺘﻤﻮﻟﯿﻦ ﺷﻬﺮ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﻋﻮﺕﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺭﺋﯿﺲ ﺷﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺩﻋﻮﺕﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ
ﺍﻣﺎ ﻧﯿﺎﻣﺪ .
ﺣﺎﺟﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﮐﺸﯿﺪ
ادامه دارد..
#ابراهیم_تدین
✫
◑✫
✶◑✫
◐✶◑✫
✫◐✶◑✫
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
◐✶◑✫
✶◑✫
◑✫
✫
#ﺍﯼ_ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ
#ﻗﺴﻤﺖ_سوم
ﭘﻨﺞ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺑﻪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺳﻨﯽ ﯾﮑﺴﺎﻝ ﯾﺎ ﮐﻤﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﻪ ﺭﺩﯾﻒ ،
ﮐﻨﺎﺭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﮔﭻ ﻭ ﺳﻨﮕﯽ ﻣﻄﺒﺦ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﺻﺪﺍﯼ ﺟﯿﻎ ﻫﺮﺍﺳﺎﻧﺸﺎﻥ ﮐﺮﺩﻩ و ﺗﺮﺱ ﺩﺭﭼﺸﻤﺎﻧﺸﺎﻥ ﻣﻮﺝ ﻣﯿﺰﺩ.
ﺧﺎﺗﻮﻥ ﺑﯽ ﺑﯽ ﺣﺮﻑ ﮐﻪ ﻣﯿﺰﺩ، ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺣﻨﺎ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺍﻫﻨﮓ ﮐﻼﻣﺶ ﺗﮑﺎﻥ ﻣﯿﺪﺍﺩ ،
و النگوها،ﺍﺯ ﻣﭻ ﺩﺳﺖ ﺗﺎ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺍﺭﻧﺞ تکان می خوردند.
ﻫﻤﻪ ﺳﺎﮐﺖ ﺷﺪﻧﺪ .
ﺩﺳﺖ ﺣﻨﺎ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﻭ ﭘﺮ ﺍﻟﻨﮕﻮ ﺑﻪ ﺧﺎﺗﻮﻥ ﺍﺑﻬﺖ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ ﻣﯿﺪﺍﺩ .
ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺯﻧﺎﻥ ﻣﺤﻞ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺍﻟﻨﮕﻮ ﻭ ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎﯼ ﺭﻧﮓ ﻭﺍﺭﻧﮕﯽ ﮐﻪ ﺧﺎﺗﻮﻥ ﻣﯿﭙﻮﺷﯿﺪ ،ﻧﺸﺎﻥ ﻋﺰﺗﺶ ﺑﻮﺩ.
ﺳﻮﺍﺩ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﻭ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺖ .
ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﻫﻔﺘﮕﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﺪ وﻋﺎﺷﻖ ﻣﺠﻠﻪ ﺳﭙﯿﺪ ﻭ ﺳﯿﺎﻩ ﺑﻮﺩ .
ﻣﺮﺩﺍﻥ ﻣﺤﻠﻪ ﻫﻢ ﺭﻭﯼ ﺧﺎﺗﻮﻥ ﺣﺴﺎﺏ ﻣﯽﺑﺮﺩﻧﺪ .
ﻗﺪ ﮐﻮﺗﺎﻫﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﮔﺮﺩ ﻭ ﮔﻨﺪﻣﮕﻮﻥ و
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﯾﺪ .
ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ ﺭﻧﮕﯽ ﻣﯿﭙﻮﺷﯿﺪ ﺑﺪﻭﻥ ﭼﺎﺩﺭ ﺑﻮﺩ ،
ﺍﻣﺎ ﭘﻮﺷﯿﺪﻩ ،ﺭﻭ ﻧﻤﯽ ﮔﺮﻓﺖ ،ﺣﺘﯽ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﺍﻥ .
ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺴﺒﻪ ﯼ ﻣﺤﻞ ﺷﻮﺧﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩ .
ﺩﺭ ﻫﺮ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺭﺩ ﭘﺎﯾﯽ ﺩﺍﺷﺖ .
ﯾﺎ ﺩﻋﻮﺍﯼ ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮﯼ ﺭﺍ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﯾﺎ ﻭﺻﻠﺘﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺩﺭ ﻣﺠﺎﻟﺲ ﻓﺎﺗﺤﻪ ﺧﻮﺍﻧﯽ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻫﺎ ﻣﺠﻠﺲ ﺯﻧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺍﻭ ﺭﻫﺒﺮﯼ ﻣﯿﮑﺮﺩ ،ﺣﺘﯽ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺭﻭﺿﻪ ﺧﻮﺍﻥ ﺑﺎﺷﺪ هم ﺍﻣﺮ ،ﺍﻣﺮ ﺧﺎﺗﻮﻥ ﺑﻮﺩ .
ﺧﺎﺗﻮﻥ ﺑﯽ ﺑﯽ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﮐﻤﺮ ﺑﺎﻻﯼ ﺳﺮ ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ.
ﻋﯿﻨﮏ ﭘﯿﺮ ﭼﺸﻤﯽﺍﺵ ﺑﺎ ﺑﻨﺪﯼ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﮔﺮﺩﻧﺶ ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ﺑﻮﺩ .
ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﺭﻭﯼ ﭘﻠﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﯾﻮﺍﻥ ﻧﺸﺴﺖ .
ﺧﺎﺗﻮﻥ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺳﻨﮕﻮﺭ ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺎﻫﺘﺎﺏ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ .
ﺳﻨﮕﻮﺭ ﺩﺳﺘﭙﺎﭼﻪ ﺷﺪ .
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻩ ﺧﺎﺗﻮﻥ ﺧﻮﺍنده باشد،
ﺑﻠﻨﺪﺷﺪ، ﭘﺸﺖﺷﻠﻮﺍﺭﺵ ﺭﺍ ﺗﮑﺎﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺩﺍﻻﻥ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﮐﻮﭼﻪﺭﻓﺖ .ﺣﯿﺎﻁ ﺳﺎﮐﺖ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺧﺎﺗﻮﻥ ﺭﻓﺖ ﮐﻨﺎﺭ ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ ﻧﺸﺴﺖ .
ﭼﯿﻪ ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ ؟
ﺑﺮﺍ ﺟﻮﻭﻥ ﺯﻧﺪﻩ ﯾﻘﻪ ﭘﺎﺭﻩ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟
ﻣﻐﺰ ﺧﺮ ﺧﻮﺭﺩﯼ؟
ﻣﺎﻫﺘﺎﺏ ﻫﻢ ﮐﻪ ﻣﻮ ﮐﻨﺪﻩ !
ﺗﻮ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﭼﻨﮓ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﯽ !
ﺧﻮﺏ ﮐﯽ ﺧﺎﮐﺶ ﮐﻨﯿﻢ ؟
ﺣﻠﯿﻤﻪ ﺗﮑﺎﻧﯽ ﺧﻮﺭﺩ .
ﭘﻨﺎﻩ ﺑﺮ ﺧﺪﺍ... ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﺣﺮﻓﯿﻪ ﺧﺎﺗﻮﻥ؟
ﺧﺎﺗﻮﻥ ﺍﺧﻤﯽ ﮐﺮﺩ ،
ﺗﻮ ﺑﻤﯿﺮ ﮐﯽ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻮﺩ؟
ﺣﻠﯿﻤﻪ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ .
ﺧﺎﺗﻮﻥ ﺭﻭ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺯﺭﯼ
ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻡ ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ !
ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﻔﺖ :
ﺧﺪﺍ ﻧﮑﻨﻪ ﺑﯽ ﺑﯽ ﺧﺎﺗﻮﻥ
ﭘﺲ ﭼﻪ ﻣﺮﮔﺘﻪ ؟
ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺩﺳﺘﺶ شکسته،
همین ﻫﻤﻪ ﯼ محل رو به ﻫﻢ ﺭﯾﺨﺘﯿﻦ ،
ﯾﺎﻟﻠﻪ ﻫﺮ ﮐﯽ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻪ ﺑﺮﻩ ﺳﺮ ﺧﻮﻧﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﺶ .
ﻫﻤﻪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪﻫﺎ از خانه ﺑﯿﺮﻭﻥ آمده بودند.
ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺣﺮﯾﻒ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﻧﻤﯿﺸﺪ .
ﺍﺱ ﺑﺸﯿﺮ ﺩﻭﻝ ﺩﻭﺯ و ﺣﺎﺝ ﻋﺒﺎﺱ ﺑﺮﻗﮑﺎﺭ ﻫﻢ ﻭﺍﺭﺩ ﻣﻌﺮﮐﻪ ﺷﺪﻧﺪ .
ﺭﺿﺎ ﺷﻤﺮ ﻫﻢ ﺭﺳﯿﺪ ﺩﺭ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺗﻌﺰﯾﻪ ﺧﻮﺍﻧﯽ ﻧﻘﺶ ﺷﻤﺮ ﺭﺍ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯿﮑﺮﺩ .
ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺴﺒﻪ ﻣﺤﻞ ﺗﻮ ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﻋﺼﺎﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ اکثرا ﭘﯿﺮ ﻭ ﻻﺟﻮﻥ و ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪﻧﺪﻭﺍﺭﺩ ﻣﻌﺮﮐﻪ ﺷﻮﻧﺪ.
ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺣﺎﻻ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺒﻮﺩ ﺣﺎﺝ ﻋﺒﺎﺱ ﺑﺮﻗﮑﺎﺭ
ﻭ ﺭﺿﺎ ﺷﻤﺮ ﻫﻢ بودند.
ﺍﻣﺎﺟﻠﻮدار ﻓﯿﺮﻭﺯ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﻣﺜﻞ ﺳﻨﮓ ﮔﺮﺩ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺳﺮﺍﺷﯿﺒﯽ ﻭﻝ ﺷﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ، ﭘﯿﺶ ﻣﯿﺮﻓﺖ.
ﺟﻤﻌﯿﺖ ﺭﻓﺘﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺯﯾﺎﺩ ﻣﯿﺸﺪ ،ﺯﻧﻬﺎﯼ ﻣﺤﻠﻪ ﺩﻡ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﻭ ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﺑﺎﻻﯼ ﭘﺸﺖ ﺑﺎﻣﻬﺎ
ﻧﻈﺎﺭﻩ ﮔﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ ،ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ ﻫﻢ ﺍﻣﺪ ﺩﺳﺖ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺗﻮ ﺩﺳﺘﺶ ﺑﻮﺩ .
ﺍﺯﺩﺣﺎﻡ ﺟﻤﻌﯿﺖ ﮐﺎﺭ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺭﺍ ﺳﺨﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﭘﯿﺶ ﺭﻭﯼ ﻣﺸﮑﻞ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ.
ﺣﺎﺟﯽ ﺣﻤﺪﺍﻟﻠﻪ ﺍﻭﻝ ﻧﻔﺲ ﺑﻨﺪ آﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺣﺎﻝ ﮐﻪ ﺟﻤﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﻣﯽﺩﯾﺪ ﺷﯿﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺑﯽ ﺩﯾﻦ
ﺑﯽ ﺣﯿﺎ ، ﺑﯽ ﺣﯿﺜﯿﺖ .
ﺑﯽﺷﺮﻑ .
ﺍﯾﻬﺎ ﺍﻟﻨﺎﺱ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻧﺮﻩ ﻏﻮﻝ ﺧﺮﻣﺎ ﻧﺨﺮﯾﺪ .
ﻧﺠﺴﻪ ،
ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻧﺠﺴﻪ
ﺍﻫﻞ ﻣﺤﻞ ﻫﻤﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﺴﺘﻨﺪ، ﻣﻨﻈﻮﺭ ﺣﺎﺟﯽ ﭼﯿﻪ
ﺁﺏ ﺍﻧﺒﺎﺭ ﻣﺴﺠﺪ ﺩﺭﺳﺖ ﺭﻭﺑﺮﻭﯼ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺣﺎﺟﯽ ﺑﻮﺩ .
ﮔﻮﯾﺎ ﺣﺎﺟﯽ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ،ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺗﻮ
ﺁﺑﺮﺍﻫﻪ ﯼ ﺁﺏ ﺍﻧﺒﺎﺭﻣﺴﺠﺪ ﻗﻀﺎﯼ حاجت کرده
آن هم ایستاده ﺣﺎﺟﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ،
ﺍﻭﻝ آﻣﺪ ﺑﻪ ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﮔﻔﺖ:
ﺣﺎﺟﯽ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺑﺨﺪﺍ ﻭﻝ ﮐﻦ ، ﻏﯿﺒﺘﻪ ﻫﺎاااااا .
از قدیم گفتند ﻧﺎ ﺩﯾﺪﻩ ﻧﮕﻮ ﻭ ﺩﯾﺪﻩ ﺭﺍ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﮐﻦ .
حاجی از کوره در رفت.
ﻧﺎﺩﯾﺪﻩ !
ﺧﻮﺩﻡ ﺩﯾﺪﻡ ﺳﺮ ﭘﺎﯾﯽ ،،،،!
ﺍﺳﺘﻐﻔﺮﺍﻟﻠﻪ،
ﻃﻬﺎﺭﺕ ﻫﻢ ﻧﮕﺮﻓﺖ!!!
ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﻫﺮ ﭼﻪ ﮔﻔﺖ، ﺗﻮ ﮐﺖ ﺣﺎﺟﯽ ﻧﺮﻓﺖ ﮐﻪ ﻧﺮﻓﺖ
ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﺣﺮﻓﯿﻪ ؟
ﺑﺎﺑﺎ ﺍﻫﻞ ﻣﺤﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻧﺠﺎﺳﺖ ﺧﺮﻣﺎ ﻣﯿﺨﺮﻧﺪ .
ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ ﻫﻢ ﻭﺍﺭﺩ ﻣﻌﺮﮐﻪ ﺷﺪ ،
ﺩﻫﻨﺖ ﺯﯾﺎﺩﻩ!
ﻧﺠﺲ ﺟﺪ ﺁﺑﺎﺩ ﺗﻪ،
چیه؟
ﻣﺴﺖ ﺷﺪﯼ ﻭ ﺍﻓﺴﺎﺭ ﺑﺮﯾﺪﯼ .
ﺑﯽﺷﺮﻑ ، ﻧﻤﮏ ﻧﺸﻨﺎﺱ ،
یادت رفت؟
دست فیروز بشکنه!
ﺳﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺣﺎﺟﯽ ﺍﺯ ﻣﮑﻪ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻫﺎ ﭘﯿﺸﻮﺍﺯ ﺣﺎﺟﯽ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﺷﻬﺮ ،
ﺣﺎﺟﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺷﺪ، ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﮐﺴﯽ ﺑﻮﺩﮐﻪ ﺣﺎﺟﯽ ﺭﺍ ﺑﻐﻞ ﮐﺮﺩ .
ﺟﻤﻌﯿﺖ ﮐﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ
ﻃﺮﻑ ﺧﺎﻧﻪ ﺣﺎﺟﯽ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺟﻠﻮ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺑﻮﺩ.
بچههای حاجی هیچکدام نبودند.
ﻗﺪﻡ ﺑﻪ ﻗﺪﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺣﺎﺝ ﺣﻤﺪﺍﻟﻠﻪ ﻃﻠﺐ ﺻﻠﻮﺍﺕ ﻣﯿﮑﺮﺩ .
ﻭﻟﯿﻤﻪ ﻣﮑﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ که ﻣﯽﺩﺍﺩ، ﻓﯿﺮﻭﺯ ﻫﻤﻪ ﮐﺎﺭﻩ ﺑﻮﺩ
ﻣﺮﺗﺐ ﺍﯾﻨﻄﺮﻑ ﻭ ﺍﻧﻄﺮﻑ ﻣﯿﺮﻓﺖ ﻫﻤﻪ یﮐﺎﺭﻫﺎ ﺯﯾﺮ ﻧﻈﺮ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺑﻮﺩ ﺍﺗﺎﻕ ﺍﻋﯿﺎﻥ ﺭﺍ ﺟﺪﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺗﺠﺎﺭ ﻭ ﺍﻋﯿﺎﻥ ﺷﻬﺮ ﺗﻮ ﺍﻋﯿﺎﻧﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﻋﺎﺩﯼ ﻫﻢ ﺗﻮﯼ ﺣﯿﺎﻁ .
ﻏﺬﺍﯼ ﺣﻀﺎﺭ ﺣﯿﺎﻁ ِﻗﺒُﺮﻣﻪ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﻏﺬﺍﯼ ﺍﻋﯿﺎﻧﯽ ﭼﻠﻮ ﻣﺮﻍ.
ﺣﺎﺟﯽ ﺗﻌﺪﺍﺩﯼ ﺍﺯ ﮐﻠﻪ ﮔﻨﺪﻩ ﻫﺎ ﻭﻣﺘﻤﻮﻟﯿﻦ ﺷﻬﺮ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﻋﻮﺕﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺭﺋﯿﺲ ﺷﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺩﻋﻮﺕﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ
ﺍﻣﺎ ﻧﯿﺎﻣﺪ .
ﺣﺎﺟﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﮐﺸﯿﺪ
ادامه دارد..
#ابراهیم_تدین
✫
◑✫
✶◑✫
◐✶◑✫
✫◐✶◑✫
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
نیایش صبحگاهی
خدای خوبم !!!
دلم میخواهد برای همه بنده هایت دعا کنم .
دعایی از اعماق وجودم ...
خدایا !
شاد کن دلی را که گرفته و دلتنگه ،،،
بی نیاز کن کسی را که به درگاهت نیازمنده ،،،
امیدوار کن کسی را که به آستانت ناامید است ،،،
بگیر دستانی که اکنون بسوی تو بلند است ...
مستجاب کن امروز دعای کسی که با اشکهایش تو را صدا میزند ...
حامی دلی باش که تنهامانده است
دستگیر دستی باش
که درمانده است
پروردگارا !
همیشه سلامتی و شادی را مهمان دائمی دلهای عزیزان و دوستانم گردان ...🙏🏻
آمین یا رب العالمین
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
خدای خوبم !!!
دلم میخواهد برای همه بنده هایت دعا کنم .
دعایی از اعماق وجودم ...
خدایا !
شاد کن دلی را که گرفته و دلتنگه ،،،
بی نیاز کن کسی را که به درگاهت نیازمنده ،،،
امیدوار کن کسی را که به آستانت ناامید است ،،،
بگیر دستانی که اکنون بسوی تو بلند است ...
مستجاب کن امروز دعای کسی که با اشکهایش تو را صدا میزند ...
حامی دلی باش که تنهامانده است
دستگیر دستی باش
که درمانده است
پروردگارا !
همیشه سلامتی و شادی را مهمان دائمی دلهای عزیزان و دوستانم گردان ...🙏🏻
آمین یا رب العالمین
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
امروز
در آهنگ صبح
شعـرے باید گفت
پُر از طلوع
قصہ اے باید گفت
پُر از هیجان
و ترانہ باید خواند
پُر از پرواز
سلام👋🏻
صبحتون پُراز حس ناب زندگی🌺
روزتون بخیر و نیکی🌹
@behbehoni
در آهنگ صبح
شعـرے باید گفت
پُر از طلوع
قصہ اے باید گفت
پُر از هیجان
و ترانہ باید خواند
پُر از پرواز
سلام👋🏻
صبحتون پُراز حس ناب زندگی🌺
روزتون بخیر و نیکی🌹
@behbehoni
به آسمان نگاه کن....
آسمان و ابر را ببین
ابر می آید و میرود
اما آسمان هرگز نمی آید و نمی رود....
ابر گاهی آنجاست و گاهی نیست
اما آسمان همیشه همانجاست ،
ابرها نمی توانند آن را نابود کنند
حتی ابرهای سیاه هم قادر به چنین کاری نیستند
نابودی آسمان ،غیر ممکن و خلوص آن مطلق است
پاکی آسمان ،دست نخورده و بکر است ،
آشفته نمی شود .....
در جهان هستی دو چیز وجود دارد
چیزی شبیه آسمان و چیزی شبیه ابر ...
آنچه بر تو واقع میشود ابرهایی است
که می آید و می رود
و تو همچنان آسمانی ...
چیزهایی بر تو واقع می شود
اما تنها بر آسمان بودن خود بیندیش
تا آشفته نشوی
چون یک ناظر آرام،
شاهد بازی ابرها باش
ابرها گاه سفید و گاه سیاهند
اما دل آسمان همواره ژرف است .....
هیچ چیز ژرفای آسمان را نمی آلاید ،
از یاد مبر ،تو آسمانی.....
به آسمان نگاه کن.
به ابرها مییندیش ،
یگانگی آسمانها را به یاد بیاور...
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
آسمان و ابر را ببین
ابر می آید و میرود
اما آسمان هرگز نمی آید و نمی رود....
ابر گاهی آنجاست و گاهی نیست
اما آسمان همیشه همانجاست ،
ابرها نمی توانند آن را نابود کنند
حتی ابرهای سیاه هم قادر به چنین کاری نیستند
نابودی آسمان ،غیر ممکن و خلوص آن مطلق است
پاکی آسمان ،دست نخورده و بکر است ،
آشفته نمی شود .....
در جهان هستی دو چیز وجود دارد
چیزی شبیه آسمان و چیزی شبیه ابر ...
آنچه بر تو واقع میشود ابرهایی است
که می آید و می رود
و تو همچنان آسمانی ...
چیزهایی بر تو واقع می شود
اما تنها بر آسمان بودن خود بیندیش
تا آشفته نشوی
چون یک ناظر آرام،
شاهد بازی ابرها باش
ابرها گاه سفید و گاه سیاهند
اما دل آسمان همواره ژرف است .....
هیچ چیز ژرفای آسمان را نمی آلاید ،
از یاد مبر ،تو آسمانی.....
به آسمان نگاه کن.
به ابرها مییندیش ،
یگانگی آسمانها را به یاد بیاور...
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
••❀•°✿°•❀••
•❀•°✿°•❀•
❀•°✿°•❀
•°✿°•
صبح روزی پشت در می آید و من نیستم
قصـه دنیا به سر می آید و من نیستم
••❀•°✿°•❀••
یك نفر دلواپسم این پا و آن پا می كند
كاری از من بلكه بر می آید و من نیستم
••❀•°✿°•❀••
بعد ها اطراف جای شب نشینی هایمان
بوی یک سیگار زر می آید و من نیستم
••❀•°✿°•❀••
خواب و بیداری، خدایا بازهم در می زنند
نامه هایم از سفر می آید و من نیستــم
••❀•°✿°•❀••
در خیابان، در اتاقم، روی كاغذ، پشت میز
شعـر تازه آنقدر مــی آیـد و من نیستم
••❀•°✿°•❀••
بعدها وقتی كـه تنها خاطراتم مانده است
عشق روزی پشت در می آید و من نیستم
••❀•°✿°•❀••
هرچه من تا نبش كوچه می دویدم او نبود
روزی آخـر یک نفر مــی آید و من نیستم
••❀•°✿°•❀••
#دکتر #میثم_امانی
•°✿°•
❀•°✿°•❀
•❀•°✿°•❀•
••❀•°✿°•❀••
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
•❀•°✿°•❀•
❀•°✿°•❀
•°✿°•
صبح روزی پشت در می آید و من نیستم
قصـه دنیا به سر می آید و من نیستم
••❀•°✿°•❀••
یك نفر دلواپسم این پا و آن پا می كند
كاری از من بلكه بر می آید و من نیستم
••❀•°✿°•❀••
بعد ها اطراف جای شب نشینی هایمان
بوی یک سیگار زر می آید و من نیستم
••❀•°✿°•❀••
خواب و بیداری، خدایا بازهم در می زنند
نامه هایم از سفر می آید و من نیستــم
••❀•°✿°•❀••
در خیابان، در اتاقم، روی كاغذ، پشت میز
شعـر تازه آنقدر مــی آیـد و من نیستم
••❀•°✿°•❀••
بعدها وقتی كـه تنها خاطراتم مانده است
عشق روزی پشت در می آید و من نیستم
••❀•°✿°•❀••
هرچه من تا نبش كوچه می دویدم او نبود
روزی آخـر یک نفر مــی آید و من نیستم
••❀•°✿°•❀••
#دکتر #میثم_امانی
•°✿°•
❀•°✿°•❀
•❀•°✿°•❀•
••❀•°✿°•❀••
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
◐✫◑✷◐✫◑
✫◑✶◑✫
◐✶◑✫
✶◑✫
◑✫
✫
#ای_روزگار
#قسمت_چهارم
ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﺳﻔﯿﺪﯼ ﭘﻮﺷﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ وتسبیح بدست
ﺍﺯ ﻣﺪﯾﻨﻪ ﻣﻨﻮﺭﻩ ﺧﺮﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻋﺮﻗﭽﯿﻦ ﺳﻔﯿﺪ ﻭ ﻣﺸﺒﮑﯽ،ﮐﻠﻪ یﮐﻮﭼﮑﺶ ﺭا ﭘﻮﺷﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ.
ﮔﻮﺷﻪ یﺣﯿﺎﻁ ﺭﻭﯼ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻓﻠﺰﯼ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺪﺍﻡ ﺩﻫﺎﻧﺶ ﺗﮑﺎﻥ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ ، ﺫﮐﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩ.
ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺩﻡ ﺩﺭ ﺑﻮﺩ .
ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﻭﺍﺭﺩ ﻣﯿﺸﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺩﺍﻻﻥ ﺩﺭﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺣﺎﺟﯽ ﺑﮕﺬﺭﺩ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﯿﺎﻁ ﺑﺮﺳﺪ
ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﺭﺳﺎﯼ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ،ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﺎﻧﻪ میﭘﯿﭽﯿﺪ
ﺑﻔﺮﻣﺎ ﺑﻔﺮﻣﺎ ﺧﻮﺵ ﺁﻣﺪﯼ .
ﺑﺎ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺻﺪﺍﯼ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺣﺎﺟﯽ ﺗﮑﺎﻧﯽ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ ،
ﻧﯿﻢ ﺧﯿﺰ ﻣﯽﺷﺪ،ﺗﺎ ﻭﺳﻂ ﺣﯿﺎﻁ ﻣﯿﺮﻓﺖ
ﺩﺍﻻﻥ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺍﻧﺪﺍﺯ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﺍﻋﯿﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﭘﯿﺸﻮﺍﺯ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ.
ﻟﺤﻦ ﺻﺪﺍﯼ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﻫﻢ ﻣﺘﻨﺎﺳﺐ ﺷﺄﻥ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻓﺮﻕ ﻣﯿﮑﺮﺩ .
ﺑﻔﺮﻣﺎ ﺑﻔﺮﻣﺎ،
ﺍﯼ ﺧﻮﺵ ﺁﻣﺪﯼ ،
ﻣﺰﯾﻦ ﻓﺮﻣﻮﺩﯾﺪ.
ﻧﺠﻒ ﺧﺎﻥ ﺑﻮﺩ
ﺣﺎﺟﯽ ﺍﺯ ﺟﺎ ﭘﺮﯾﺪ ﻧﺠﻒ ﺧﺎﻥ ﺩﺍﻻﻥ ﺭﺍ ﻃﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ.
ﺣﺎﺟﯽ ﺍﺑﺘﺪﺍﯼ ﺩﺍﻻﻥ ﻣﻨﺘﻈﺮﺵ ﺑﻮﺩ .
ﺑﻮﯼ ﺗﻨﺪ ﻋﻄﺮ ﻋﺮﺑﯽ ﺣﺎﺟﯽ، ﻫﺎﻟﻪ ﯼ ﺍﻃﺮﺍﻓﺶ ﺭﺍ ﺧﻮﺷﺒﻮ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ.
ﺣﺎﺟﯽ ﺑﻐﻞ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﺮﺩﻥ ﮐﺞ ﻧﻤﻮﺩ .
ﯾﻌﻨﯽ ﺗﻮﺍﺿﻊ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻧﺠﻒ ﺧﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪ ﺑﺪﻧﺶ ﺭﺍ ﮐﺶ ﺩﻫﺪ .
ﻧﺠﻒ ﺧﺎﻥ ﻣﺎﯾﻞ ﻧﺒﻮﺩ ﺣﺎﺟﯽ ﺭﺍ ﺑﻐﻞ ﮐﻨﺪ.
ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺑﯽ ﻣﯿﻠﯽ ﺗﻦ ﺩﺭ ﺩﺍﺩ .
ﺧﺎﻥ ﻫﻢ ﮐﻤﯽ ﺧﻢ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺣﺎﺟﯽ ﺟﺎﯼ ﺑﮕﯿﺮﺩ.
ﺣﺎﺟﯽ ﺑﻪ ﻓﺮﺍﺧﻮﺭ ﺣﺎﻝ،ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻞ ﻫﺎﯼ ﻣﺘﻔﺎﻭﺗﯽ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯿﺪﺍﺩ .
ﺍﻧﺼﺎﻓﺎ ﻭﺍﺭﺩ ﺑﻮﺩ ﺷﯿﺦ ﻣﻤﺪ ﭘﯿﺸﻨﻤﺎﺯ ﮐﻪ ﺁﻣﺪ، ﺣﺎﺟﯽ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ.
ﻭﺳﻂ ﺣﯿﺎﻁ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺫﮐﺮ ﮔﻔﺘﻦ ﺷﺪ.
ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺷﯿﺦ ﺩﻭ ﻃﻠﺒﻪ ﺟﻮﺍﻥ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﺟﻠﻮ ﻧﺮﻓﺖ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺷﺪ ﺷﯿﺦ ﻣﻤﺪ ﺑﺮﺳﺪ .
ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﻗﺪﻡ ﺟﻠﻮ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺑﻌﺪ
ﺑﻐﻞ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﺮﺩﻥ ﮐﺞ ﺷﯿﺦ ﻣﻤﺪ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﮐﺸﯿﺪ .
ﻣﺼﺎﻓﺤﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ ،ﺍﻣﺎ ﺣﺎﺟﯽ ﺑﻐﻞ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩ .
ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺷﺎﻧﻪ ﯼ ﭼﭗ ﺷﯿﺦ ﻣﻤﺪ ﮔﺬﺍﺷﺖ .
ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩ .
ﺷﺎﻧﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﺗﮑﺎﻥ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩند.
ﺑﻪ ﺷﯿﺦ ﻣﻤﺪ ﺍﻟﻘﺎ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺗﺤﺖ ﺗﺎﺛﯿﺮ ﻓﻀﺎﯼ ﻣﻌﻨﻮﯼ ﻣﺪﯾﻨﻪ ﺍﺳﺖ ﺍﻣﺎ ﺑﺪﻭﻥ ﮐﻼﻡ.
ﺣﺎﺟﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻣﺜﻞ ﻋﺰﯾﺰ ﻣﺮﺩﻩ ﻫﺎ ،
ﺷﯿﺦ ﻣﻤﺪ ﺁﺭﺍﻡ ﺁﺭﺍﻡ ﺑﺎ ﮐﻒ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺣﺎﺟﯽ ﻣﯿﺰﺩ .
ﻫﻖ ﻫﻖ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩ،ﺷﯿﺦ ﻣﻤﺪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮔﺮﯾﻪ ﺁﺷﻨﺎ ﺑﻮﺩ.
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺑﻮﺩ.
ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺁﻣﺪ ﺑﺎﺯﻭﯼ ﺣﺎﺟﯽ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ .
ﺍﺯ ﺷﯿﺦ ﻣﻤﺪ ﺟﺪﺍیش ﮐﺮﺩ .
ﺑﺮﻭ ﺣﺎﺟﯽ !
ﺑﺮﻭ ﺭﻭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺑﺸﯿﻦ
ﺑﺮﻭ ﺩﻭﺭﺕ ﺑﮕﺮﺩﻡ
ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎ ﺗﻮ ﺣﯿﺎﻁ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺍﻋﯿﺎﻥ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ .
ﮐﺎﺭﮔﺮ ، ﺑﻨﺎ ، ﮔﯿﻮﻩ ﺩﻭﺯ ، ﻟﺤﺎﻑ ﺩﻭﺯ ،، ﻭﻭﻭ .
ﺷﯿﺦ ﻣﻤﺪ ﺟﺎﯾﺶ ﺍﻋﯿﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩ.
ﺑﺎ ﻃﻠﺒﻪ ﻫﺎﯾﺶ .
ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺭﺍﻩ راﺑﻪ ﺷﯿﺦ ﻣﻤﺪ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩ .
ﺁﻏﺎ ﺍﺯ ﭘﻠﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﻋﯿﺎﻧﯽ ﺑﺎﻻ ﺭﻓﺖ .
ﻏﺬﺍﯼ ﺍﻋﯿﺎﻧﯽ ﻫﻢ ﺍﻋﯿﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩﭼﻠﻮ ﻣﺮﻍ
ﺑﯿﺮﻭﻧﯽ ﻫﺎ ﻗِﺒُﺮﻣﻪ
ﻗِﺒُﺮﻣﻪ ﺷﺒﯿﻪ ﺁﺑﮕﻮﺷﺖ ﺑﻮﺩ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﻧﺪ ﺩﻡ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ.
ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻫﻢ ﻧﻤﯿﺸﺪﻧﺪ
ﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻏﺬﺍ .
ﺗﺒﻌﯿﺾ !!
ﻣﯿﺪﯾﺪﻧﺪ ،ﻃﺒﻖ ﻫﺎﯼ ﭘﻠﻮ ﺍﺯ ﻭﺳﻂ ﺳﻔﺮﻩ ی ﻗﺒﺮﻣﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻣﯽﺷﺪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺍﻋﯿﺎﻧﯽ ﺑﺮﺳﺪ ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺏ، ﺍﻋﺘﺮﺍﺿﯽ ﻫﻢ ﻧﺒﻮﺩ .
ﯾﻮﺳﻒ،ﭘﺴﺮ ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﺷﻬﺮﺩﺍﺭﯼ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺭﻓﺘﮕﺮﯼ
ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﺗﺐ ﺗﺎﺏ ﺑﻮﺩ.ﮔﺎﻩ ﮔﺎﻫﯽ ﻫﻢ ﺧﻮﺩﯼ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯿﺪﺍﺩ ،ﺍﻣﺎ ﺷﯿﺮﯾﻦ،
ﺣﺎﺟﯽ ﺭﺋﯿﺲ ﺷﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﻧﯿﻮﻣﺪ
ﺑﺮﻡ ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ؟
ﺣﺎﺟﯽ ﻗﺮﺑﻮﻧﺖ ﺑﺸﯿﻦ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯿﺸﯽ .
ادامه دارد...
#ﺍبراهیم_ﺗﺪﯾﻦ
✫
◑✫
✶◑✫
◐✶◑✫
✫◐✶ ◑✫
◐✫◑✶◑✫◐
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
✫◑✶◑✫
◐✶◑✫
✶◑✫
◑✫
✫
#ای_روزگار
#قسمت_چهارم
ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﺳﻔﯿﺪﯼ ﭘﻮﺷﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ وتسبیح بدست
ﺍﺯ ﻣﺪﯾﻨﻪ ﻣﻨﻮﺭﻩ ﺧﺮﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻋﺮﻗﭽﯿﻦ ﺳﻔﯿﺪ ﻭ ﻣﺸﺒﮑﯽ،ﮐﻠﻪ یﮐﻮﭼﮑﺶ ﺭا ﭘﻮﺷﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ.
ﮔﻮﺷﻪ یﺣﯿﺎﻁ ﺭﻭﯼ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻓﻠﺰﯼ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺪﺍﻡ ﺩﻫﺎﻧﺶ ﺗﮑﺎﻥ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ ، ﺫﮐﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩ.
ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺩﻡ ﺩﺭ ﺑﻮﺩ .
ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﻭﺍﺭﺩ ﻣﯿﺸﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺩﺍﻻﻥ ﺩﺭﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺣﺎﺟﯽ ﺑﮕﺬﺭﺩ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﯿﺎﻁ ﺑﺮﺳﺪ
ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﺭﺳﺎﯼ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ،ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﺎﻧﻪ میﭘﯿﭽﯿﺪ
ﺑﻔﺮﻣﺎ ﺑﻔﺮﻣﺎ ﺧﻮﺵ ﺁﻣﺪﯼ .
ﺑﺎ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺻﺪﺍﯼ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺣﺎﺟﯽ ﺗﮑﺎﻧﯽ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ ،
ﻧﯿﻢ ﺧﯿﺰ ﻣﯽﺷﺪ،ﺗﺎ ﻭﺳﻂ ﺣﯿﺎﻁ ﻣﯿﺮﻓﺖ
ﺩﺍﻻﻥ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺍﻧﺪﺍﺯ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﺍﻋﯿﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﭘﯿﺸﻮﺍﺯ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ.
ﻟﺤﻦ ﺻﺪﺍﯼ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﻫﻢ ﻣﺘﻨﺎﺳﺐ ﺷﺄﻥ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻓﺮﻕ ﻣﯿﮑﺮﺩ .
ﺑﻔﺮﻣﺎ ﺑﻔﺮﻣﺎ،
ﺍﯼ ﺧﻮﺵ ﺁﻣﺪﯼ ،
ﻣﺰﯾﻦ ﻓﺮﻣﻮﺩﯾﺪ.
ﻧﺠﻒ ﺧﺎﻥ ﺑﻮﺩ
ﺣﺎﺟﯽ ﺍﺯ ﺟﺎ ﭘﺮﯾﺪ ﻧﺠﻒ ﺧﺎﻥ ﺩﺍﻻﻥ ﺭﺍ ﻃﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ.
ﺣﺎﺟﯽ ﺍﺑﺘﺪﺍﯼ ﺩﺍﻻﻥ ﻣﻨﺘﻈﺮﺵ ﺑﻮﺩ .
ﺑﻮﯼ ﺗﻨﺪ ﻋﻄﺮ ﻋﺮﺑﯽ ﺣﺎﺟﯽ، ﻫﺎﻟﻪ ﯼ ﺍﻃﺮﺍﻓﺶ ﺭﺍ ﺧﻮﺷﺒﻮ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ.
ﺣﺎﺟﯽ ﺑﻐﻞ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﺮﺩﻥ ﮐﺞ ﻧﻤﻮﺩ .
ﯾﻌﻨﯽ ﺗﻮﺍﺿﻊ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻧﺠﻒ ﺧﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪ ﺑﺪﻧﺶ ﺭﺍ ﮐﺶ ﺩﻫﺪ .
ﻧﺠﻒ ﺧﺎﻥ ﻣﺎﯾﻞ ﻧﺒﻮﺩ ﺣﺎﺟﯽ ﺭﺍ ﺑﻐﻞ ﮐﻨﺪ.
ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺑﯽ ﻣﯿﻠﯽ ﺗﻦ ﺩﺭ ﺩﺍﺩ .
ﺧﺎﻥ ﻫﻢ ﮐﻤﯽ ﺧﻢ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺣﺎﺟﯽ ﺟﺎﯼ ﺑﮕﯿﺮﺩ.
ﺣﺎﺟﯽ ﺑﻪ ﻓﺮﺍﺧﻮﺭ ﺣﺎﻝ،ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻞ ﻫﺎﯼ ﻣﺘﻔﺎﻭﺗﯽ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯿﺪﺍﺩ .
ﺍﻧﺼﺎﻓﺎ ﻭﺍﺭﺩ ﺑﻮﺩ ﺷﯿﺦ ﻣﻤﺪ ﭘﯿﺸﻨﻤﺎﺯ ﮐﻪ ﺁﻣﺪ، ﺣﺎﺟﯽ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ.
ﻭﺳﻂ ﺣﯿﺎﻁ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺫﮐﺮ ﮔﻔﺘﻦ ﺷﺪ.
ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺷﯿﺦ ﺩﻭ ﻃﻠﺒﻪ ﺟﻮﺍﻥ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﺟﻠﻮ ﻧﺮﻓﺖ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺷﺪ ﺷﯿﺦ ﻣﻤﺪ ﺑﺮﺳﺪ .
ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﻗﺪﻡ ﺟﻠﻮ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺑﻌﺪ
ﺑﻐﻞ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﺮﺩﻥ ﮐﺞ ﺷﯿﺦ ﻣﻤﺪ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﮐﺸﯿﺪ .
ﻣﺼﺎﻓﺤﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ ،ﺍﻣﺎ ﺣﺎﺟﯽ ﺑﻐﻞ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩ .
ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺷﺎﻧﻪ ﯼ ﭼﭗ ﺷﯿﺦ ﻣﻤﺪ ﮔﺬﺍﺷﺖ .
ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩ .
ﺷﺎﻧﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﺗﮑﺎﻥ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩند.
ﺑﻪ ﺷﯿﺦ ﻣﻤﺪ ﺍﻟﻘﺎ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺗﺤﺖ ﺗﺎﺛﯿﺮ ﻓﻀﺎﯼ ﻣﻌﻨﻮﯼ ﻣﺪﯾﻨﻪ ﺍﺳﺖ ﺍﻣﺎ ﺑﺪﻭﻥ ﮐﻼﻡ.
ﺣﺎﺟﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻣﺜﻞ ﻋﺰﯾﺰ ﻣﺮﺩﻩ ﻫﺎ ،
ﺷﯿﺦ ﻣﻤﺪ ﺁﺭﺍﻡ ﺁﺭﺍﻡ ﺑﺎ ﮐﻒ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺣﺎﺟﯽ ﻣﯿﺰﺩ .
ﻫﻖ ﻫﻖ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩ،ﺷﯿﺦ ﻣﻤﺪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮔﺮﯾﻪ ﺁﺷﻨﺎ ﺑﻮﺩ.
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺑﻮﺩ.
ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺁﻣﺪ ﺑﺎﺯﻭﯼ ﺣﺎﺟﯽ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ .
ﺍﺯ ﺷﯿﺦ ﻣﻤﺪ ﺟﺪﺍیش ﮐﺮﺩ .
ﺑﺮﻭ ﺣﺎﺟﯽ !
ﺑﺮﻭ ﺭﻭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺑﺸﯿﻦ
ﺑﺮﻭ ﺩﻭﺭﺕ ﺑﮕﺮﺩﻡ
ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎ ﺗﻮ ﺣﯿﺎﻁ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺍﻋﯿﺎﻥ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ .
ﮐﺎﺭﮔﺮ ، ﺑﻨﺎ ، ﮔﯿﻮﻩ ﺩﻭﺯ ، ﻟﺤﺎﻑ ﺩﻭﺯ ،، ﻭﻭﻭ .
ﺷﯿﺦ ﻣﻤﺪ ﺟﺎﯾﺶ ﺍﻋﯿﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩ.
ﺑﺎ ﻃﻠﺒﻪ ﻫﺎﯾﺶ .
ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺭﺍﻩ راﺑﻪ ﺷﯿﺦ ﻣﻤﺪ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩ .
ﺁﻏﺎ ﺍﺯ ﭘﻠﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﻋﯿﺎﻧﯽ ﺑﺎﻻ ﺭﻓﺖ .
ﻏﺬﺍﯼ ﺍﻋﯿﺎﻧﯽ ﻫﻢ ﺍﻋﯿﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩﭼﻠﻮ ﻣﺮﻍ
ﺑﯿﺮﻭﻧﯽ ﻫﺎ ﻗِﺒُﺮﻣﻪ
ﻗِﺒُﺮﻣﻪ ﺷﺒﯿﻪ ﺁﺑﮕﻮﺷﺖ ﺑﻮﺩ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﻧﺪ ﺩﻡ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ.
ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻫﻢ ﻧﻤﯿﺸﺪﻧﺪ
ﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻏﺬﺍ .
ﺗﺒﻌﯿﺾ !!
ﻣﯿﺪﯾﺪﻧﺪ ،ﻃﺒﻖ ﻫﺎﯼ ﭘﻠﻮ ﺍﺯ ﻭﺳﻂ ﺳﻔﺮﻩ ی ﻗﺒﺮﻣﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻣﯽﺷﺪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺍﻋﯿﺎﻧﯽ ﺑﺮﺳﺪ ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺏ، ﺍﻋﺘﺮﺍﺿﯽ ﻫﻢ ﻧﺒﻮﺩ .
ﯾﻮﺳﻒ،ﭘﺴﺮ ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﺷﻬﺮﺩﺍﺭﯼ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺭﻓﺘﮕﺮﯼ
ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﺗﺐ ﺗﺎﺏ ﺑﻮﺩ.ﮔﺎﻩ ﮔﺎﻫﯽ ﻫﻢ ﺧﻮﺩﯼ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯿﺪﺍﺩ ،ﺍﻣﺎ ﺷﯿﺮﯾﻦ،
ﺣﺎﺟﯽ ﺭﺋﯿﺲ ﺷﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﻧﯿﻮﻣﺪ
ﺑﺮﻡ ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ؟
ﺣﺎﺟﯽ ﻗﺮﺑﻮﻧﺖ ﺑﺸﯿﻦ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯿﺸﯽ .
ادامه دارد...
#ﺍبراهیم_ﺗﺪﯾﻦ
✫
◑✫
✶◑✫
◐✶◑✫
✫◐✶ ◑✫
◐✫◑✶◑✫◐
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
Baroon piano version
Amirhosein Navaeb
🎼 #بارون🎼
*پیانو ورژن*
ترانه جدید از #امیر_حسین_نوائب
ملودی و ترانه: #امیر_حسین_نوائب
پیانو: #پرویز_جلیلی 🎹
طراحی کاور: #رضا_عیوضیان📸
مسترینگ : #نواب_جلیل 💽
@behbehoni
@behbehoni
*پیانو ورژن*
ترانه جدید از #امیر_حسین_نوائب
ملودی و ترانه: #امیر_حسین_نوائب
پیانو: #پرویز_جلیلی 🎹
طراحی کاور: #رضا_عیوضیان📸
مسترینگ : #نواب_جلیل 💽
@behbehoni
@behbehoni
🎼 #بارون🎼
*پیانو ورژن*
ترانه جدید از #امیر_حسین_نوائب
ملودی و ترانه: #امیر_حسین_نوائب
پیانو: #پرویز_جلیلی 🎹
طراحی کاور: #رضا_عیوضیان📸
مسترینگ : #نواب_جلیل 💽
@behbehoni
@behbehoni
*پیانو ورژن*
ترانه جدید از #امیر_حسین_نوائب
ملودی و ترانه: #امیر_حسین_نوائب
پیانو: #پرویز_جلیلی 🎹
طراحی کاور: #رضا_عیوضیان📸
مسترینگ : #نواب_جلیل 💽
@behbehoni
@behbehoni
✫◑✶◑✫
◐✶◑✫
✶◑✫
◑✫
✫
#ﺍﯼ_ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ
#ﻗﺴﻤﺖ_پنجم
ﯾﻮﺳﻒ ﭘﺴﺮ ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﺷﻬﺮﺩﺍﺭﯼ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺭﻓﺘﮕﺮﯼ، ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﺗﺐ ﺗﺎﺏ ﺑﻮﺩ .
ﮔﺎﻩ ﮔﺎﻫﯽ ﻫﻢ ﺧﻮﺩﯼ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯿﺪﺍﺩ ﺍﻣﺎ ﺷﯿﺮﯾﻦ .
ﺣﺎﺟﯽ ﺭﺋﯿﺲ ﺷﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﻧﯿﻮﻣﺪ
ﺑﺮﻡ ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ؟
ﺣﺎﺟﯽ ﻗﺮﺑﻮﻧﺖ ﺑﺸﯿﻦ،
ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯿﺸﯽ!!
ﻣﺠﻠﺲ ﻭﻟﯿﻤﻪ ﺷﻠﻮﻍ ﺑﻮﺩ و ﻫﺮ ﮐﻪ ﺷﺎﻣﺶ ﺭﻭ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ ﻭ ﻣﯿﺮﻓﺖ .
ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺣﻮﺍﺳﺶ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺑﻮﺩ ﺩﻡ ﺩﺭ ، داخل .
ﺧﻮﺵ ﺁﻣﺪﯾﺪ ، ﻣﺸﺮﻑ ﮐﺮﺩﯾﻦ ، ﻣﮑﻪ ﺧﻮﺩﺗﻮن....
ﻧﻤﮏ ﻧﺸﻨﺎﺱ ،
حرف های زری بگم ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﺁﺷﻨﺎ ﺑﻮﺩ،
ﺣﺎﺟﯽ ﺭﻭ ﺑﺮ ﮔﺮﺩﺍﻧﺪ انگار از روی زری خجالت
می کشید...!! راست میگفت به وجدان حاجی زده بود.
ﺯﺭﯼ ﺭﻭﺑﺮﻭﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﺎتون ﺑﯽ ﺑﯽ ﺑﻮﺩ .
ﺩﺳﺖ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ، ﮐﻤﯽ ﺟﻠﻮ ﺗﺮ ﺍﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ .ﺧﻮﺍﻫﺮﺍﻥ ﮐﻢ ﺳﻦ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ،ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺭﺍ ﺩﻭﺭﻩ ﮐﺮﺩﻩ و ﻭﻇﯿﻔﻪ ﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺑﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺩُﻝ ﺩُﻝ ﻣﺤﺎﻓﻈﺖ ﻣﯿﮑﺮﺩﻧﺪ .
ﮔﺮﭼﻪ ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ،ﺁﯾﺖ ﺍﻟﮑﺮﺳﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﯾﮏ ﮐﯿﻒ
ﭼﺮﻣﯽ ﮐﻮﭼﮏ ﺩﻭﺭ ﺑﺎﺯﻭﯼ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﭘﯿﭽﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ !
ﺍﺯ ﺩﺭﻭﯾﺸﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﯿﺪﻭﻧﯽﻣﺤﻞ ﺧﺮﻭﺍﺭ ﺑﺴﺎﻁ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ ﻭ ﻣﺎﺭ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻣﯽﮔﺬﺍﺷﺖ ﺧﺮﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ .
اما خطر همیشه بود ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮ ﻣﯿﮕﺸﺖ
ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ .
ﺣﺎلا ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺳﺪ ﺭﺍﻩ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﺣﺎﺟﯽ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﺧﯿﺎﻟﺶ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﻮﺩ ﺩﺳﺖ ﻓﯿﺮﻭﺯ به او ﻧﻤﯿﺮﺳﺪ.
ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺻﺪﺍ ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ ﺁﺗﺸﯽ ﺷﺪ .
ﭼﺎﮎ ﺩﻫﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ و ﺁﺑﺎ ﻭ ﺍﺟﺪﺍﺩ ﺣﺎﺟﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻓﺤﺶ ﮐﺸﯿﺪ .
ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﻫﻨﻮﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺑﻮﺩ .
ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺯﺷﺘﻪ ،
ﻗﺒﺎﺣﺖ ﺩﺍﺭﻩ
ﯾﻪ ﻏﻠﻄﯽ ﮐﺮﺩ ،
ﻭﻟﺶ ﮐﻦ ﺑﺎﺑﺎ،
ﺻﻠﻮﺍﺕ ﺑﻔﺮﺳﺖ .
ﺑﺒﯿﻦ ﺑﭽﻪﻫﺎﺕ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ .
ﺭﺿﺎ ﺷﻤﺮ ﻭ ﺣﺎﺝ ﻋﺒﺎﺱ ﺑﺮﻗﮑﺎﺭ ، ﺍﺱ ﺑﺸﯿﺮ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﭼﺴﺒﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﻓﯿﺮﻭﺯ .
ﻓﯿﺮﻭﺯ ﻧﺎ ﺍﻣﯿﺪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺍﺯ ﻃﺮﻓﯽ ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ ﻭ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﺭﺿﺎ ﺷﻤﺮ ﮐﻔﻪ ﺗﺮﺍﺯﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﮔﺮﻓﺖ .
ﻓﯿﺮﻭﺯ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺯﺭﯼ ﮐﺮﺩ .
آرام گفت:
ﺑﭽﻪ ﻫﺎﺗﻮ ﻭﺭﺩﺍﺭ ﺑﺮﻭ ﺧﻮﻧﻪ ،
ﻏﺎﺋﻠﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﺧﺘﻢ ﻣﯿﺸﺪ ،
ﺭﺿﺎ ﺷﻤﺮ ﮐﻔﻪ ﯼ ﺗﺮﺍﺯﻭ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺭﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﮐﻒ ﺩﺳﺖ ﭼﭗ ﺧﻮﺩ ﻣﯿﺰﺩ .
ﺩﺍﺷﺖ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﺧﺘﻢ ﻏﺎﺋﻠﻪ ﺭﺍ ﺑﻨﺎﻡ ﺧﻮﺩ ﺛﺒﺖ ﻣﯿﮑﺮﺩ .
ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺑﺎﺯﻭﯼ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ .
ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺁﺭﺍﻡ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺳﺮﺵ ﭘﺎﯾﯿﻦ بود،
آرام و ﺳﺎﮐﺖ ﺑﺎ اس محمود ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺍﺵ رﻓﺖ .
ﺣﺎﺟﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﺗﻪ ﮐﻮﭼﻪ ﺑﻮﺩ ، ﺧﻄﺮ ﺍﺯﺑﯿﺦ ﮔﻮﺷﺶ ﭘﺮﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ.
ﺍﺱ ﺷﻨﺒﻪ ﺑﻨﺎ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺑﻮﺩ ﻋﺸﻖ ﻻﺗﯽ ﺩﺍﺷﺖ .
ﻣﺮﺗﺐ ﺑﺮﺍی ﺧﺘﻢ ﻏﺎﺋﻠﻪ ﻃﻠﺐ ﺻﻠﻮﺍﺕ ﻣﯿﮑﺮﺩ .
ﺣﻀﺮﺍﺕ ﺻﻠﻮﺍﺕ ﺑﻌﺪﯼ ﺑﻠﻨﺪﺗﺮ .
ﺍﺯ ﺳﯿﻨﻤﺎ ﺭﻭﻫﺎﯼ ﭘﺮﻭ ﭘﺎ ﻗﺮﺹ ﺑﻮﺩ .
ﺑﻨﺎ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺗﻦ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﻧﻤﯿﺪﺍﺩ ﯾﮑﯽ ﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﻣﯿﺮﻓﺖ ﺳﺮ ﮐﺎﺭ ﺩﻭ ﻫﻔﺘﻪ ﻧﻤﯿﺮﻓﺖ .
یک ﺭﻭﺯ ﻫﻮﺍ ﺳﺮﺩ ﺑﻮﺩ .
ﺑﺎﺑﺎ ﺳﮓ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﻣﺎ ﻣﯿﺮﻩ ﺳﺮ ﮐﺎﺭ؟
ﮔﺮﻡ ﮐﻪ ﺑﻮﺩ .
ﻭﻝ ﮐﻦ ﺑﺎﺑﺎ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﮔﺮﻣﺎ ﺳﮓ ﺍﺯ
ﺳﻮﺭﺍﺧﺶ ﻧﻤﯿﺎﺩ ﺑﯿﺮﻭﻥ .
ﻫﻮﺍ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ ،
حیفش می شد،
ﺣﯿﻒ ﻧﯿﺴﺖ ﻫﻮﺍ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﺑﯽ
ﺑﺮﯼ ﻓﻌﻠﻪ ﺍﯼ .
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻫﺸﺘﺶ ﮔﺮﻭ ﻧﻬﺶ ﺑﻮﺩ .
ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﻮﺍﻗﻊ ﺍﺯ ﺣﺎﺟﯽ ﻗﺮﺽ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ .
ﺳﯿﻨﻤﺎ ﻣﯿﺮﻓﺖ ، ﻋﺮﻕ ﻫﻢ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ ،
ﺑﮕﯿﺮ ﺍﺱ ﺷﻨﺒﻪ ﺍﯾﻨﻢ ﺩﻩ ﺗﻮﻣﻦ، ﺍﻣﺎ ﺣﻀﺮﺕ ﻋﺒﺎﺳﯽ ﺧﺮﺝ ﻋﺮﻕﻭ ﺳﯿﻨﻤﺎ ﻧﺸﻪ .
ﻧﻪ ﺣﺎﺟﯽ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺗﺨﺖ .
ﺗﻮ ﻋﻤﺮﺵ ﻧﻤﺎﺯ ﻧﺨﻮﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺧﻮﺩﺵ ﻣﯿﮕﻔﺖ ،
ﻓﻘﻂ ﺩﻭ ﺳﻪ ﺑﺎﺭﯼ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﯿﺖ ﻇﻬﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺻﺪﺍﯼ ﺍﺫﺍﻥ ﺍﺯ ﺍﻣﺎﻣﺰﺍﺩﻩ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ .
ﺣﺎﺟﯽ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﻗﻊ ﻫﺎ داخل ﺁﺏ ﺍﻧﺒﺎﺭ ﻣﺴﺠﺪ ﻭﺿﻮ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ ﻭ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﯿﺸﺪ .
ﺟﻤﻌﯿﺖ ﻣﺘﻔﺮﻕ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺣﺎﺝ ﻋﺒﺎﺱ ﺑﺮﻗﮑﺎﺭ ، ﻣﻤﺮﺿﺎ ﭘﺎﺭﭼﻪ ﻓﺮﻭﺵ ،
ﺑﺸﯿﺮ ﺩﻭﻝ ﺩﻭﺯ
ﻭﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺩﯾﮕﻪ ﺩﻭﺭ ﺣﺎﺟﯽ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﺍﺱ ﺷﻨﺒﻪ ﻫﻢ ﺑﻮﺩ ﺣﺎﺝ ﻋﺒﺎﺱ ﺑﺮﻗﮑﺎﺭ ﺑﺎ ﺣﺎﺟﯽ
ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯿﮑﺮﺩ .
ﺣﺎﺟﯽ ﺗﻮ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﺎﯾﯽ .
ﺑﺰﺭﮒ ﻣﺤﻠﯽ .
ﺣﯿﻒ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ،
ﺣﯿﻒ .
ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺍﯾﻢ ،
ﻗﻮﻡ ﻭ ﺧﻮﯾﺸﯿﻢ .
ﺣﺎﺟﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﮔﻮﺵ ﻣﯿﺪﺍﺩ ﺍﻣﺎ
ﺯﯾﺮ ﭼﺸﻤﯽ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺑﻪ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺑﻮﺩ .
ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﻫﻢ ﺑﺎ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯿﮑﺮﺩ .
ﺑﺎﺑﺎ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺍﯾﺪ ﺑﻼﻧﺴﺒﺖ، ﺩﻡ ﺑﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﭼﺸﻤﺘﻮﻥ ﺗﻮ ﭼﺸﻢ ﻫﻤﺪﯾﮕﻪ ﺍﺳﺖ .
ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﮔﯿﻮﻩ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ .
ﮐﺮﮐﺮﻩ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺭﺍ ﮐﺸﯿﺪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺍﺯ ﺻﺒﺢ ﺭﯾﺎﻟﯽ ﮐﺎﺳﺒﯽ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﺩ .
ﺍﯾﻨﻢ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ﻭ ﮐﺎﺳﺒﯽ ﻣﺎ .
ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺭﻭ ﻗﻔﻞ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﯿﻮﻩ ﺭﻭ ﭘﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺣﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯿﺮﻓﺖ ﯾﻪ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺣﺎﺟﯽ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺭﯾﺪﻡ ﺗﻮ ﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ !!
ﺣﺎﺟﯽ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﻋﺠﯿﺐ ﻭ ﻏﺮﯾﺒﯽ ﺩﺍﺷﺖ .
ﻇﺎﻫﺮﺍ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﻭﻓﺎ ﻧﻤﯿﮑﺮﺩ .
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯿﮕﻔﺖ :
ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﻣﺎﻝ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﺜﻞ ﭼﺮﮎ ﺩﺳﺘﻪ ﺯﻭﺩ ﺑﺮ ﻣﯿﮕﺮﺩﻩ
ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺭﯾﺎﻝ ﻧﻤﯽ گذشت ﺣﻮﺻﻠﻪ ﭼﻮﻧﻪ ﺯﺩﻥ ﻧﺪﺍﺷﺖ .
ﻓﺮﻭﺷﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺎﺑﺎ ،
ﻓﺮﻭﺷﯽ ﻧﯿﺴﺖ .
ﻋﺎﺷﻖ ﺍﺑﺎﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺍﺟﻨﺎﺱ ﻧﺬﺭﯼ ﺭﺍ ﮔﺮﺍﻧﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻣﯿﻔﺮﻭﺧﺖ .
ﺍﻫﻞ ﻣﺴﺠﺪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﻤﺎﺯ ﻇﻬﺮ ﻭ
ﺷﺎﻣﺶ ﺑﻪ ﻭﻗﺖ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﻧﻤﺎﺯ
ﺻﺒﺤﺶ ﻧﻪ !!!
ﺧﯿﻠﯽ ﺳﻌﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺑﻤﺎﻧﺪ ،
ﺍﻣﺎ ﺷﻬﺮﮐﻮﭼﮏ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﻫﺎﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﯽ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ .
ﺳﻌﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﮐﻨﺪ.
ﺑﻌﻀﯽ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺍﺯ ﺧﺮﻭﺱ ﻫﺎﯼ ﻣﺤﻠﻪ ﺳﺤﺮﯼ ﺗﺮ
ﻣﯽ ﺷﺪ .
ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﻫﻮﺍ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﺪ .
ﻭﺿﻮ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ ﻭ ﺩﻋﺎ ﮔﻮﯾﺎﻥ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯿﺰﺩ .
ﺩﺭﺏ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﺑﻬﻢ ﻣﯿﮑﻮﺑﯿﺪ .
ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻫﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﻨﻢ ﮐﺎﺳﻪ ﯼ ﺣﻠﯿﻤﯽ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺯﻧﺒﯿﻞ ﭘﻼﺳﺘﯿﮑﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺩﺍﺷﺖ ﺗﺎ ﺑﻌﺪ ﻧﻤﺎﺯ ﺍﺯ ﻣﺶ ﺭﺍﺧﺪﺍ ﺣﻠﯿﻢ ﻓﺮﻭﺵ ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺗﯿﺎﺭ ﮐﻨﺪ.
ادامه دارد
#ابراهیم_تدین
✫
◑✫
✶◑✫
◐✶◑✫
✫◐✶ ◑✫
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
h
◐✶◑✫
✶◑✫
◑✫
✫
#ﺍﯼ_ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ
#ﻗﺴﻤﺖ_پنجم
ﯾﻮﺳﻒ ﭘﺴﺮ ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﺷﻬﺮﺩﺍﺭﯼ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺭﻓﺘﮕﺮﯼ، ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﺗﺐ ﺗﺎﺏ ﺑﻮﺩ .
ﮔﺎﻩ ﮔﺎﻫﯽ ﻫﻢ ﺧﻮﺩﯼ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯿﺪﺍﺩ ﺍﻣﺎ ﺷﯿﺮﯾﻦ .
ﺣﺎﺟﯽ ﺭﺋﯿﺲ ﺷﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﻧﯿﻮﻣﺪ
ﺑﺮﻡ ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ؟
ﺣﺎﺟﯽ ﻗﺮﺑﻮﻧﺖ ﺑﺸﯿﻦ،
ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯿﺸﯽ!!
ﻣﺠﻠﺲ ﻭﻟﯿﻤﻪ ﺷﻠﻮﻍ ﺑﻮﺩ و ﻫﺮ ﮐﻪ ﺷﺎﻣﺶ ﺭﻭ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ ﻭ ﻣﯿﺮﻓﺖ .
ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺣﻮﺍﺳﺶ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺑﻮﺩ ﺩﻡ ﺩﺭ ، داخل .
ﺧﻮﺵ ﺁﻣﺪﯾﺪ ، ﻣﺸﺮﻑ ﮐﺮﺩﯾﻦ ، ﻣﮑﻪ ﺧﻮﺩﺗﻮن....
ﻧﻤﮏ ﻧﺸﻨﺎﺱ ،
حرف های زری بگم ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﺁﺷﻨﺎ ﺑﻮﺩ،
ﺣﺎﺟﯽ ﺭﻭ ﺑﺮ ﮔﺮﺩﺍﻧﺪ انگار از روی زری خجالت
می کشید...!! راست میگفت به وجدان حاجی زده بود.
ﺯﺭﯼ ﺭﻭﺑﺮﻭﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﺎتون ﺑﯽ ﺑﯽ ﺑﻮﺩ .
ﺩﺳﺖ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ، ﮐﻤﯽ ﺟﻠﻮ ﺗﺮ ﺍﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ .ﺧﻮﺍﻫﺮﺍﻥ ﮐﻢ ﺳﻦ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ،ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺭﺍ ﺩﻭﺭﻩ ﮐﺮﺩﻩ و ﻭﻇﯿﻔﻪ ﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺑﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺩُﻝ ﺩُﻝ ﻣﺤﺎﻓﻈﺖ ﻣﯿﮑﺮﺩﻧﺪ .
ﮔﺮﭼﻪ ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ،ﺁﯾﺖ ﺍﻟﮑﺮﺳﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﯾﮏ ﮐﯿﻒ
ﭼﺮﻣﯽ ﮐﻮﭼﮏ ﺩﻭﺭ ﺑﺎﺯﻭﯼ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﭘﯿﭽﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ !
ﺍﺯ ﺩﺭﻭﯾﺸﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﯿﺪﻭﻧﯽﻣﺤﻞ ﺧﺮﻭﺍﺭ ﺑﺴﺎﻁ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ ﻭ ﻣﺎﺭ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻣﯽﮔﺬﺍﺷﺖ ﺧﺮﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ .
اما خطر همیشه بود ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮ ﻣﯿﮕﺸﺖ
ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ .
ﺣﺎلا ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺳﺪ ﺭﺍﻩ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﺣﺎﺟﯽ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﺧﯿﺎﻟﺶ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﻮﺩ ﺩﺳﺖ ﻓﯿﺮﻭﺯ به او ﻧﻤﯿﺮﺳﺪ.
ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺻﺪﺍ ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ ﺁﺗﺸﯽ ﺷﺪ .
ﭼﺎﮎ ﺩﻫﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ و ﺁﺑﺎ ﻭ ﺍﺟﺪﺍﺩ ﺣﺎﺟﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻓﺤﺶ ﮐﺸﯿﺪ .
ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﻫﻨﻮﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺑﻮﺩ .
ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺯﺷﺘﻪ ،
ﻗﺒﺎﺣﺖ ﺩﺍﺭﻩ
ﯾﻪ ﻏﻠﻄﯽ ﮐﺮﺩ ،
ﻭﻟﺶ ﮐﻦ ﺑﺎﺑﺎ،
ﺻﻠﻮﺍﺕ ﺑﻔﺮﺳﺖ .
ﺑﺒﯿﻦ ﺑﭽﻪﻫﺎﺕ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ .
ﺭﺿﺎ ﺷﻤﺮ ﻭ ﺣﺎﺝ ﻋﺒﺎﺱ ﺑﺮﻗﮑﺎﺭ ، ﺍﺱ ﺑﺸﯿﺮ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﭼﺴﺒﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﻓﯿﺮﻭﺯ .
ﻓﯿﺮﻭﺯ ﻧﺎ ﺍﻣﯿﺪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺍﺯ ﻃﺮﻓﯽ ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ ﻭ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﺭﺿﺎ ﺷﻤﺮ ﮐﻔﻪ ﺗﺮﺍﺯﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﮔﺮﻓﺖ .
ﻓﯿﺮﻭﺯ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺯﺭﯼ ﮐﺮﺩ .
آرام گفت:
ﺑﭽﻪ ﻫﺎﺗﻮ ﻭﺭﺩﺍﺭ ﺑﺮﻭ ﺧﻮﻧﻪ ،
ﻏﺎﺋﻠﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﺧﺘﻢ ﻣﯿﺸﺪ ،
ﺭﺿﺎ ﺷﻤﺮ ﮐﻔﻪ ﯼ ﺗﺮﺍﺯﻭ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺭﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﮐﻒ ﺩﺳﺖ ﭼﭗ ﺧﻮﺩ ﻣﯿﺰﺩ .
ﺩﺍﺷﺖ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﺧﺘﻢ ﻏﺎﺋﻠﻪ ﺭﺍ ﺑﻨﺎﻡ ﺧﻮﺩ ﺛﺒﺖ ﻣﯿﮑﺮﺩ .
ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺑﺎﺯﻭﯼ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ .
ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺁﺭﺍﻡ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺳﺮﺵ ﭘﺎﯾﯿﻦ بود،
آرام و ﺳﺎﮐﺖ ﺑﺎ اس محمود ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺍﺵ رﻓﺖ .
ﺣﺎﺟﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﺗﻪ ﮐﻮﭼﻪ ﺑﻮﺩ ، ﺧﻄﺮ ﺍﺯﺑﯿﺦ ﮔﻮﺷﺶ ﭘﺮﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ.
ﺍﺱ ﺷﻨﺒﻪ ﺑﻨﺎ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺑﻮﺩ ﻋﺸﻖ ﻻﺗﯽ ﺩﺍﺷﺖ .
ﻣﺮﺗﺐ ﺑﺮﺍی ﺧﺘﻢ ﻏﺎﺋﻠﻪ ﻃﻠﺐ ﺻﻠﻮﺍﺕ ﻣﯿﮑﺮﺩ .
ﺣﻀﺮﺍﺕ ﺻﻠﻮﺍﺕ ﺑﻌﺪﯼ ﺑﻠﻨﺪﺗﺮ .
ﺍﺯ ﺳﯿﻨﻤﺎ ﺭﻭﻫﺎﯼ ﭘﺮﻭ ﭘﺎ ﻗﺮﺹ ﺑﻮﺩ .
ﺑﻨﺎ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺗﻦ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﻧﻤﯿﺪﺍﺩ ﯾﮑﯽ ﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﻣﯿﺮﻓﺖ ﺳﺮ ﮐﺎﺭ ﺩﻭ ﻫﻔﺘﻪ ﻧﻤﯿﺮﻓﺖ .
یک ﺭﻭﺯ ﻫﻮﺍ ﺳﺮﺩ ﺑﻮﺩ .
ﺑﺎﺑﺎ ﺳﮓ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﻣﺎ ﻣﯿﺮﻩ ﺳﺮ ﮐﺎﺭ؟
ﮔﺮﻡ ﮐﻪ ﺑﻮﺩ .
ﻭﻝ ﮐﻦ ﺑﺎﺑﺎ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﮔﺮﻣﺎ ﺳﮓ ﺍﺯ
ﺳﻮﺭﺍﺧﺶ ﻧﻤﯿﺎﺩ ﺑﯿﺮﻭﻥ .
ﻫﻮﺍ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ ،
حیفش می شد،
ﺣﯿﻒ ﻧﯿﺴﺖ ﻫﻮﺍ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﺑﯽ
ﺑﺮﯼ ﻓﻌﻠﻪ ﺍﯼ .
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻫﺸﺘﺶ ﮔﺮﻭ ﻧﻬﺶ ﺑﻮﺩ .
ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﻮﺍﻗﻊ ﺍﺯ ﺣﺎﺟﯽ ﻗﺮﺽ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ .
ﺳﯿﻨﻤﺎ ﻣﯿﺮﻓﺖ ، ﻋﺮﻕ ﻫﻢ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ ،
ﺑﮕﯿﺮ ﺍﺱ ﺷﻨﺒﻪ ﺍﯾﻨﻢ ﺩﻩ ﺗﻮﻣﻦ، ﺍﻣﺎ ﺣﻀﺮﺕ ﻋﺒﺎﺳﯽ ﺧﺮﺝ ﻋﺮﻕﻭ ﺳﯿﻨﻤﺎ ﻧﺸﻪ .
ﻧﻪ ﺣﺎﺟﯽ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺗﺨﺖ .
ﺗﻮ ﻋﻤﺮﺵ ﻧﻤﺎﺯ ﻧﺨﻮﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺧﻮﺩﺵ ﻣﯿﮕﻔﺖ ،
ﻓﻘﻂ ﺩﻭ ﺳﻪ ﺑﺎﺭﯼ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﯿﺖ ﻇﻬﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺻﺪﺍﯼ ﺍﺫﺍﻥ ﺍﺯ ﺍﻣﺎﻣﺰﺍﺩﻩ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ .
ﺣﺎﺟﯽ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﻗﻊ ﻫﺎ داخل ﺁﺏ ﺍﻧﺒﺎﺭ ﻣﺴﺠﺪ ﻭﺿﻮ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ ﻭ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﯿﺸﺪ .
ﺟﻤﻌﯿﺖ ﻣﺘﻔﺮﻕ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺣﺎﺝ ﻋﺒﺎﺱ ﺑﺮﻗﮑﺎﺭ ، ﻣﻤﺮﺿﺎ ﭘﺎﺭﭼﻪ ﻓﺮﻭﺵ ،
ﺑﺸﯿﺮ ﺩﻭﻝ ﺩﻭﺯ
ﻭﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺩﯾﮕﻪ ﺩﻭﺭ ﺣﺎﺟﯽ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﺍﺱ ﺷﻨﺒﻪ ﻫﻢ ﺑﻮﺩ ﺣﺎﺝ ﻋﺒﺎﺱ ﺑﺮﻗﮑﺎﺭ ﺑﺎ ﺣﺎﺟﯽ
ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯿﮑﺮﺩ .
ﺣﺎﺟﯽ ﺗﻮ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﺎﯾﯽ .
ﺑﺰﺭﮒ ﻣﺤﻠﯽ .
ﺣﯿﻒ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ،
ﺣﯿﻒ .
ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺍﯾﻢ ،
ﻗﻮﻡ ﻭ ﺧﻮﯾﺸﯿﻢ .
ﺣﺎﺟﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﮔﻮﺵ ﻣﯿﺪﺍﺩ ﺍﻣﺎ
ﺯﯾﺮ ﭼﺸﻤﯽ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺑﻪ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺑﻮﺩ .
ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﻫﻢ ﺑﺎ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯿﮑﺮﺩ .
ﺑﺎﺑﺎ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺍﯾﺪ ﺑﻼﻧﺴﺒﺖ، ﺩﻡ ﺑﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﭼﺸﻤﺘﻮﻥ ﺗﻮ ﭼﺸﻢ ﻫﻤﺪﯾﮕﻪ ﺍﺳﺖ .
ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﮔﯿﻮﻩ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ .
ﮐﺮﮐﺮﻩ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺭﺍ ﮐﺸﯿﺪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺍﺯ ﺻﺒﺢ ﺭﯾﺎﻟﯽ ﮐﺎﺳﺒﯽ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﺩ .
ﺍﯾﻨﻢ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ﻭ ﮐﺎﺳﺒﯽ ﻣﺎ .
ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺭﻭ ﻗﻔﻞ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﯿﻮﻩ ﺭﻭ ﭘﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺣﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯿﺮﻓﺖ ﯾﻪ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺣﺎﺟﯽ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺭﯾﺪﻡ ﺗﻮ ﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ !!
ﺣﺎﺟﯽ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﻋﺠﯿﺐ ﻭ ﻏﺮﯾﺒﯽ ﺩﺍﺷﺖ .
ﻇﺎﻫﺮﺍ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﻭﻓﺎ ﻧﻤﯿﮑﺮﺩ .
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯿﮕﻔﺖ :
ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﻣﺎﻝ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﺜﻞ ﭼﺮﮎ ﺩﺳﺘﻪ ﺯﻭﺩ ﺑﺮ ﻣﯿﮕﺮﺩﻩ
ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺭﯾﺎﻝ ﻧﻤﯽ گذشت ﺣﻮﺻﻠﻪ ﭼﻮﻧﻪ ﺯﺩﻥ ﻧﺪﺍﺷﺖ .
ﻓﺮﻭﺷﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺎﺑﺎ ،
ﻓﺮﻭﺷﯽ ﻧﯿﺴﺖ .
ﻋﺎﺷﻖ ﺍﺑﺎﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺍﺟﻨﺎﺱ ﻧﺬﺭﯼ ﺭﺍ ﮔﺮﺍﻧﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻣﯿﻔﺮﻭﺧﺖ .
ﺍﻫﻞ ﻣﺴﺠﺪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﻤﺎﺯ ﻇﻬﺮ ﻭ
ﺷﺎﻣﺶ ﺑﻪ ﻭﻗﺖ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﻧﻤﺎﺯ
ﺻﺒﺤﺶ ﻧﻪ !!!
ﺧﯿﻠﯽ ﺳﻌﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺑﻤﺎﻧﺪ ،
ﺍﻣﺎ ﺷﻬﺮﮐﻮﭼﮏ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﻫﺎﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﯽ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ .
ﺳﻌﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﮐﻨﺪ.
ﺑﻌﻀﯽ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺍﺯ ﺧﺮﻭﺱ ﻫﺎﯼ ﻣﺤﻠﻪ ﺳﺤﺮﯼ ﺗﺮ
ﻣﯽ ﺷﺪ .
ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﻫﻮﺍ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﺪ .
ﻭﺿﻮ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ ﻭ ﺩﻋﺎ ﮔﻮﯾﺎﻥ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯿﺰﺩ .
ﺩﺭﺏ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﺑﻬﻢ ﻣﯿﮑﻮﺑﯿﺪ .
ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻫﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﻨﻢ ﮐﺎﺳﻪ ﯼ ﺣﻠﯿﻤﯽ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺯﻧﺒﯿﻞ ﭘﻼﺳﺘﯿﮑﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺩﺍﺷﺖ ﺗﺎ ﺑﻌﺪ ﻧﻤﺎﺯ ﺍﺯ ﻣﺶ ﺭﺍﺧﺪﺍ ﺣﻠﯿﻢ ﻓﺮﻭﺵ ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺗﯿﺎﺭ ﮐﻨﺪ.
ادامه دارد
#ابراهیم_تدین
✫
◑✫
✶◑✫
◐✶◑✫
✫◐✶ ◑✫
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
h
🌤هر طلوعی
تولدی دوباره است
و هر تولدی شروعی دوباره...
صبحتون بخیر
لبتون خندون
دلتون بی غم
زندگیتون پر از عشق و امید🌹
@behbehoni
@behbehoni
تولدی دوباره است
و هر تولدی شروعی دوباره...
صبحتون بخیر
لبتون خندون
دلتون بی غم
زندگیتون پر از عشق و امید🌹
@behbehoni
@behbehoni
🍂🍃🍂🍃🍂🍃
🍃🍂🍃🍂
🍂🍃🍂
🍃🍂
🍂
بهارندی ، دلم میخه بهوری بم ، نوامیلن
ته دووت و ته صحرا هی دیوری بم ، نوامیلن
🥀
پر صحرا گل شب بو، چه سوزی غله هی مردم
دلم میخه مه هم جی سوز پوری بم نوامیلن
🥀
زمسو رهته و باد خشی میتی ته چادرمو
تا ببمبی یه دقی بی تهل و خوری بم نوامیلن
🥀
بهارن فصل اشکفتا و شوخوس کنادونی
مه هم درگیر عکس یادگوری بم نوامیلن
🥀
دلم یوغی ، بهوندی ، کمتر مسی ، دلی میخه
مث کولی ، بیابوگرد و دوری بم نوامیلن
🥀
چه فرخی میکه بوسونی و شب بو دیم خرزهله
گل بوبینه بوتی ، تا بهوری بم نوامیلن
🥀
دگه لیلق خو نی و تانکی شو ورگرو ، پیرسیک
دلم زاد قفس ، میتم قنوری بم نوامیلن
🥀
مه دورم پادگانی رن و دژبانا کمینن سیم
چه کیفیش هه که سرباز فروری بم نوامیلن
🥀
همه پاکن و دید غم فقط طرف دل ما می
ممم می ایسه هی دسا سگوری بم نوامیلن
🥀
نه قویدندی ، نه رسمندی ، همی حرفن که ووچیش
دلم میخه دم بی بند و بوری بم ، نوامیلن...
🥀
#حسین_مشتهی
🍂
🍃🍂
🍂🍃🍂
🍃🍂🍃🍂
🍂🍃🍂🍃🍂🍃
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
🍃🍂🍃🍂
🍂🍃🍂
🍃🍂
🍂
بهارندی ، دلم میخه بهوری بم ، نوامیلن
ته دووت و ته صحرا هی دیوری بم ، نوامیلن
🥀
پر صحرا گل شب بو، چه سوزی غله هی مردم
دلم میخه مه هم جی سوز پوری بم نوامیلن
🥀
زمسو رهته و باد خشی میتی ته چادرمو
تا ببمبی یه دقی بی تهل و خوری بم نوامیلن
🥀
بهارن فصل اشکفتا و شوخوس کنادونی
مه هم درگیر عکس یادگوری بم نوامیلن
🥀
دلم یوغی ، بهوندی ، کمتر مسی ، دلی میخه
مث کولی ، بیابوگرد و دوری بم نوامیلن
🥀
چه فرخی میکه بوسونی و شب بو دیم خرزهله
گل بوبینه بوتی ، تا بهوری بم نوامیلن
🥀
دگه لیلق خو نی و تانکی شو ورگرو ، پیرسیک
دلم زاد قفس ، میتم قنوری بم نوامیلن
🥀
مه دورم پادگانی رن و دژبانا کمینن سیم
چه کیفیش هه که سرباز فروری بم نوامیلن
🥀
همه پاکن و دید غم فقط طرف دل ما می
ممم می ایسه هی دسا سگوری بم نوامیلن
🥀
نه قویدندی ، نه رسمندی ، همی حرفن که ووچیش
دلم میخه دم بی بند و بوری بم ، نوامیلن...
🥀
#حسین_مشتهی
🍂
🍃🍂
🍂🍃🍂
🍃🍂🍃🍂
🍂🍃🍂🍃🍂🍃
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
◐✫◑✷◐✫◑
✫◑✶◑✫
◐✶◑✫
✶◑✫
◑✫
✫
#ای_روزگار
#قسمت_شیشم
بلند بلند ﺩﻋﺎ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﺪ ،ﺗﺮﺟﯿﺤﺎ،ﺩﻋﺎﯼ ﺭﺯﻕ ﻭﺭﻭﺯﯼ .
ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﻣﺴﺠﺪ ﻣﯿﺮﻓﺖ .
ﺑﺎ ﻫﺮ ﮐﻪ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﻣﯿﺸﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﺳﻼﻡ ﻣﯿﮑﺮﺩ .
ﺳﻼﻡ ﻋﻠﯿﮑﻢ ،
ﺻﺒﺤﺤﺤﺤﺤﺤﮑﻢ ﺍﻟﻠﻪ ﺑﺎﻟﺨﯿﺮ.
ﺳﻌﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﻭ ﮐﺎﻣﻼ ﻋﺮﺑﯽ ﻭ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺣﻠﻖ ﻭ ﻣﺨﺮﺝ ﺯﺑﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ .
ﺗﺎ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﻘﺪﻭﺭ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﺣﯿﺎﻁ ﻣﺴﺠﺪ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﺪ وﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ .
ﻣﯿﮕﻔﺖ ،
ﺭﻭﺍﯾﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻧﻤﺎﺯ ﺻﺒﺢ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪخواند.
ﺳﻌﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻧﻤﺎﺯ ﺭﺍ ﺻﺤﯿﺢ ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ ،
ﺭﻭﯼ ﮐﻠﻤﻪ ﻭﺍﻟﻀﺎﻟﯿﻦ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺣﺴﺎﺱ ﺑﻮﺩ ،
ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ :
ﻭﺍﻟﻀﻀﻀﺎﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﻟﯿﻦ.
ﺯﻭﺩ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﺮﺩ .
ﺩﻭﺭ ﻗﻔﻞ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻓﻮﺕ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭ ﺑﺮ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﻟﻌﻨﺖ ﻣﯿﻔﺮﺳﺘﺎﺩ، ﻭ ﺑﻌﺪ ﻓﻮﺕﺩﻭﺭ ﺧﻮﺩﺵ ،ﺩﺳﺖ ﺁﺧﺮ،
ﺑﺎ ﺻﻠﻮﺍﺕ ﻫﺎﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﮐﺮﮐﺮﻩ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ .
ﺳﻌﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺻﺒﺢ ﺑﺎ ﺗﺎﺭﮎ ﺍﻟﺼﻼﻩ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﻧﺸﻮﺩ،
وگرنه با هر بد بیاری تا شب به پدر و مادر طرف لعنت ﻣﯽ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ .
ﺍﯼ ﺑﺮ ﭘﺪﺭ ﻣﺎﺩﺭ ﺗﺎﺭﮎ ﺍﻟﺼﻼﻩ ﻟﻌﻨﺖ .
ﺍﮔﻪ روم ﺗﻮ ﺭﻭ ﺳﮓ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻬﺘﺮ ﺑﻮﺩ .
ﺑﯽ ﻭﻓﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﺧﺼﻠﺖ ﻫﺎﯼ ﺑﺎﺭﺯﺣﺎﺟﯽ ﺑﻮﺩ .
ﺩﺭ ﭘﯽ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻣﺤﺒﺖ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﻧﺒﻮﺩ .
ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﺣﺘﯽ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﺗﺮﮐﺶ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﮔﺮ ﭼﻪ ﺑﺮﺍﯾﺶﻫﯿﭻ ﺍﻫﻤﯿﺘﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ .
ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮ ﺣﺎﺟﯽ ﻫﺎﺟﺮﺩﺭ ﻗﯿﺪ ﺣﯿﺎﺕ ﺑﻮﺩ ﻣﻨﺰﻝ ﺣﺎﺟﯽﺷﻠﻮﻍ ﺑﻮﺩ .
ﺣﺎﺟﯽ ﺩﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﻭ ﺩﻭ ﭘﺴﺮ ﺩﺍﺷﺖ ،
ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺳﯿﺰﺩﻩ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺷﻮﻫﺮ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭘﺴﺮﺍﻧﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺑﺮ ﮔﺸﺖ ﺍﺯ ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ
ﺩﺍﻣﺎﺩ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﮐﻤﺎﻝ ﻭ ﺟﻤﺎﻝ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﺣﺎﺟﯽﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﻫﺮﺩﻭ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺷﺮﮐﺖ ﻧﻔﺖ امیدیه ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﻋﺸﺮﺕ ﻭ ﺳﮑﯿﻨﻪ ﻫﻢ
ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﺶ .
ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻭ ﻧﻮﻩ ﻫﺎ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﭘﺪﺭﯼ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﯾﮑﺴﺎﻝ ﻭ ﻧﯿﻢ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺣﺎﺟﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﺪﺍ
ﻣﺸﺮﻑ ﺷﻮﺩ ﻧﺎﺧﻮﺷﯽ ﺑﻪ ﺟﺎﻥ ﻫﺎﺟﺮ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ .
ﻫﺎﺟﺮ ،ﺑﺮ ﻋﮑﺲ ﺣﺎﺟﯽ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻭ ﺧﻮﺵ ﺭﻭ ﺑﻮﺩ .
ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺍﺵ ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺻﻤﯿﻤﯽ ﻭ ﺧﻮﺩﻣﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩ .
ﯾﮏ ﺳﺮ ﻭﮔﺮﺩﻥ ﺍﺯ ﺣﺎﺟﯽ ﺑﻠﻨﺪ ﺗﺮﺑﻮﺩ .
ﻗﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﺻﻮﺭﺕ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﻭ ﺧﻮﺵ ﺗﺮﮐﯿﺒﯽ ﺩﺍﺷﺖ .
ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭ ﺯﯾﺎﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ،ﺍﺯ ﺑﺪ ﺣﺎﺩﺛﻪ ﺯﻥ ﺣﺎﺟﯽﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺧﺎﺗﻮﻥ ﺑﯽ ﺑﯽ ﺑﻪ ﺷﻮﺧﯽ ﺑﻪ ﺣﺎﺟﯽ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ :
ﺧﯿﺎﺭ ﺧﻮﺏ ﻧﺼﯿﺐ ﮐﻔﺘﺎﺭ ﻣﯿﺸﻪ !
ﮐﻤﺎﻝ ﻭ ﺟﻤﺎﻝ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﺣﺎﺟﯽ ﭘﺪﺭ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﻣﯿﺸﻨﺎﺧﺘﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﺍﺣﺘﺮﺍﻣﺶ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ .
ﺍﺯ ﻇﻠﻢ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭﺷﺎﻥ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺫﺭﻩ ﺫﺭﻩ ﺧﺒﺮ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ .ﺧﻮﺏ ﺁﺧﺮﺵ ﭘﺪﺭ ﺑﻮﺩ .
ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﺍﻭﺿﺎﻉ ﮐﻤﯽﻓﺮﻕ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺁﻧﻬﺎ ﻋﺸﻖ ﻭ ﻋﻼﻗﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ ﺑﻪ ﺣﺎﺟﯽ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯿﺪﺍﺩﻧﺪ
ﺍﻣﺎ ﻋﺸﻖ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﻪ ﻫﺎﺟﺮ ﭼﯿﺰ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﻮﺩ .
ﻫﻤﻪ ﯼ ﺍﻫﻞ ﻣﺤﻞ ﺩوستش ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻫﺎﺟﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺭﻭﺯ ﻻﻏﺮ ﺗﺮ ﻣﯿﺸﺪ.
ﺍﻭﻝ ﺑﺎ ﺷﮑﻢ ﺩﺭﺩﻫﺎﯼ ﺧﻔﯿﻒ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ .ﺧﺎﻧﻢ ﺯﺭﯼ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻫﺎﺟﺮ ، ﺯﻥ ﺑﺎ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﯼ ﻣﺤﻞ ، ﺩﺍﺭﻭﯼ ﺧﺎﻧﮕﯽ ﺗﺠﻮﯾﺰ ﻣﯿﮑﺮﺩ .
ﭼﯿﺰﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﻫﺎﺟﺮ ﺭﻭ ﺩﻝ ﮐﺮﺩﯼ ﺍﯾﻦ ﺷﺮﺑﺖ ﺧﺎﮐﺸﯿﺮ ﺭﻭ ﺑﺨﻮﺭ ﺷﮑﻤﺖ ﺭﺍﻩ ﻣﯿﻔﺘﻪ .
ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻏﺮﻭﺏ ﺍﻓﺘﺎﺏ،ﻭﻗﺘﯽ ﺯﻧﻬﺎﯼ ﻣﺤﻠﻪ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ﺭﻭﺯﺍﻧﻪ ﻓﺎﺭغ می شدند،
ﺩﺭ آﺳﺘﺎﻧﻪ ﺩﺭﺏ ﻣﻨﺰﻝ ﺧﺎﻧﻢ ﺯﺭﯼ ﺟﻤﻊ ﻣﯿﺸﺪﻧﺪ .
ﺍﺯ ﻫﺮ ﺩﺭﯼ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯿﺸﺪ ﺩﺭﺩ ﺷﮑﻢ ﻫﺎﺟﺮ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺑﯿﺸﺘﺮﺷﺪ ،ﮐﻤﺘﺮ ﺗﻮ ﺟﻤﻊ ﺣﺎﺿﺮ ﻣﯿﺸﺪ .
ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﺣﻤﺖ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯿﺪﺍﺩ .
ﺣﺎﺟﯽ ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ.
ﮐﻤﺎﻝ ﺁﻣﺪ ﻣﺎﺩﺭ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﯾﺪ ﺩﻟﺶ ﻟﺮﺯﯾﺪ .
ﻭﺍ ﺭﻓﺘﻪ و ﭼﻪ ﮐﻮﭼﮏ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ !.
ﻣﺎﺩﺭ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯾﮏ ﻣﺸﺖ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﯾﻢ ﺩﮐﺘﺮ ﻣﻌﻄﻠﯽ ﺟﺎﯾﺰ ﻧﯿﺴﺖ ،
ﺣﺎﺟﯽ ﮔﻔﺖ :
ﮐﻤﺎﻝ ﺩﮐﺘﺮ ﺭﺣﯿﻤﯽ ﺩﮐﺘﺮ ﺧﻮﺑﯿﻪ ﺩﮐﺘﺮ ﺍﺭﺗﺶ ﺑﻮﺩ .
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻇﻬﺮ ﻫﺎ ﻣﻄﺐ ﺩﺍﺷﺖ .ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﻮﺍﻗﻊ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻧﻈﺎﻣﯽ ﺩﺭ ﻣﻄﺐ ﺣﺎﺿﺮ ﻣﯿﺸﺪ .
ﻣﺸﻬﺪﯼ ﺑﻮﺩ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺍﺭ ﺑﻮﺩ .
ﺳﻨﮕﯿﻦ ﻭ ﺑﺎ ﻭﻗﺎﺭ ﺩﺭﺟﻪ ﺳﺮﻫﻨﮕﯽ ﺩﺍﺷﺖ .
ﻣﻄﺐ ﺩﮐﺘﺮ ﻣﺤﻞ ﻧﻮ وﺭﺍﻩ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻧﺒﻮﺩ .
ﻋﺸﺮﺕ ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﮐﺮﺩ ﮐﻤﺎﻝ ﻭ ﺟﻤﺎﻝ ﻫﻢ ﺍﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﺣﺎﺟﯽ ﺗﺴﺒﯿﺢ ﺑﺪﺳﺖ ﺩﺭ ﺣﯿﺎﻁ ﻗﺪﻡ ﻣﯿﺰﺩ .
ﯾﺎ ﻣﻦ ﺍﺳﻤﻪ ﺩﻭﺍ ﻭ ﺫﮐﺮﻩ ﻭ ﺷﻔﺎ،
ﺍﻣﻦ ﯾﺠﯿﺐ ﻣﻀﻄﺮ ﺍﺩﺍ ﺩﻋﺎ ﻭ ﯾﮑﺸﻒ ،،،،
ﻫﺎﺟﺮ ﺑﺴﺨﺘﯽ ﺳﺮ ﭘﺎﻫﺎﯾﺶ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺭﺩ
#ابراهیم_تدین
✫
◑✫
✶◑✫
◐✶◑✫
✫◐✶ ◑✫
◐✫◑✶◑✫◐
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
✫◑✶◑✫
◐✶◑✫
✶◑✫
◑✫
✫
#ای_روزگار
#قسمت_شیشم
بلند بلند ﺩﻋﺎ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﺪ ،ﺗﺮﺟﯿﺤﺎ،ﺩﻋﺎﯼ ﺭﺯﻕ ﻭﺭﻭﺯﯼ .
ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﻣﺴﺠﺪ ﻣﯿﺮﻓﺖ .
ﺑﺎ ﻫﺮ ﮐﻪ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﻣﯿﺸﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﺳﻼﻡ ﻣﯿﮑﺮﺩ .
ﺳﻼﻡ ﻋﻠﯿﮑﻢ ،
ﺻﺒﺤﺤﺤﺤﺤﺤﮑﻢ ﺍﻟﻠﻪ ﺑﺎﻟﺨﯿﺮ.
ﺳﻌﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﻭ ﮐﺎﻣﻼ ﻋﺮﺑﯽ ﻭ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺣﻠﻖ ﻭ ﻣﺨﺮﺝ ﺯﺑﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ .
ﺗﺎ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﻘﺪﻭﺭ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﺣﯿﺎﻁ ﻣﺴﺠﺪ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﺪ وﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ .
ﻣﯿﮕﻔﺖ ،
ﺭﻭﺍﯾﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻧﻤﺎﺯ ﺻﺒﺢ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪخواند.
ﺳﻌﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻧﻤﺎﺯ ﺭﺍ ﺻﺤﯿﺢ ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ ،
ﺭﻭﯼ ﮐﻠﻤﻪ ﻭﺍﻟﻀﺎﻟﯿﻦ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺣﺴﺎﺱ ﺑﻮﺩ ،
ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ :
ﻭﺍﻟﻀﻀﻀﺎﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﻟﯿﻦ.
ﺯﻭﺩ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﺮﺩ .
ﺩﻭﺭ ﻗﻔﻞ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻓﻮﺕ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭ ﺑﺮ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﻟﻌﻨﺖ ﻣﯿﻔﺮﺳﺘﺎﺩ، ﻭ ﺑﻌﺪ ﻓﻮﺕﺩﻭﺭ ﺧﻮﺩﺵ ،ﺩﺳﺖ ﺁﺧﺮ،
ﺑﺎ ﺻﻠﻮﺍﺕ ﻫﺎﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﮐﺮﮐﺮﻩ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ .
ﺳﻌﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺻﺒﺢ ﺑﺎ ﺗﺎﺭﮎ ﺍﻟﺼﻼﻩ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﻧﺸﻮﺩ،
وگرنه با هر بد بیاری تا شب به پدر و مادر طرف لعنت ﻣﯽ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ .
ﺍﯼ ﺑﺮ ﭘﺪﺭ ﻣﺎﺩﺭ ﺗﺎﺭﮎ ﺍﻟﺼﻼﻩ ﻟﻌﻨﺖ .
ﺍﮔﻪ روم ﺗﻮ ﺭﻭ ﺳﮓ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻬﺘﺮ ﺑﻮﺩ .
ﺑﯽ ﻭﻓﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﺧﺼﻠﺖ ﻫﺎﯼ ﺑﺎﺭﺯﺣﺎﺟﯽ ﺑﻮﺩ .
ﺩﺭ ﭘﯽ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻣﺤﺒﺖ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﻧﺒﻮﺩ .
ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﺣﺘﯽ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﺗﺮﮐﺶ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﮔﺮ ﭼﻪ ﺑﺮﺍﯾﺶﻫﯿﭻ ﺍﻫﻤﯿﺘﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ .
ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮ ﺣﺎﺟﯽ ﻫﺎﺟﺮﺩﺭ ﻗﯿﺪ ﺣﯿﺎﺕ ﺑﻮﺩ ﻣﻨﺰﻝ ﺣﺎﺟﯽﺷﻠﻮﻍ ﺑﻮﺩ .
ﺣﺎﺟﯽ ﺩﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﻭ ﺩﻭ ﭘﺴﺮ ﺩﺍﺷﺖ ،
ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺳﯿﺰﺩﻩ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺷﻮﻫﺮ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭘﺴﺮﺍﻧﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺑﺮ ﮔﺸﺖ ﺍﺯ ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ
ﺩﺍﻣﺎﺩ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﮐﻤﺎﻝ ﻭ ﺟﻤﺎﻝ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﺣﺎﺟﯽﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﻫﺮﺩﻭ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺷﺮﮐﺖ ﻧﻔﺖ امیدیه ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﻋﺸﺮﺕ ﻭ ﺳﮑﯿﻨﻪ ﻫﻢ
ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﺶ .
ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻭ ﻧﻮﻩ ﻫﺎ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﭘﺪﺭﯼ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﯾﮑﺴﺎﻝ ﻭ ﻧﯿﻢ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺣﺎﺟﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﺪﺍ
ﻣﺸﺮﻑ ﺷﻮﺩ ﻧﺎﺧﻮﺷﯽ ﺑﻪ ﺟﺎﻥ ﻫﺎﺟﺮ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ .
ﻫﺎﺟﺮ ،ﺑﺮ ﻋﮑﺲ ﺣﺎﺟﯽ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻭ ﺧﻮﺵ ﺭﻭ ﺑﻮﺩ .
ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺍﺵ ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺻﻤﯿﻤﯽ ﻭ ﺧﻮﺩﻣﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩ .
ﯾﮏ ﺳﺮ ﻭﮔﺮﺩﻥ ﺍﺯ ﺣﺎﺟﯽ ﺑﻠﻨﺪ ﺗﺮﺑﻮﺩ .
ﻗﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﺻﻮﺭﺕ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﻭ ﺧﻮﺵ ﺗﺮﮐﯿﺒﯽ ﺩﺍﺷﺖ .
ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭ ﺯﯾﺎﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ،ﺍﺯ ﺑﺪ ﺣﺎﺩﺛﻪ ﺯﻥ ﺣﺎﺟﯽﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺧﺎﺗﻮﻥ ﺑﯽ ﺑﯽ ﺑﻪ ﺷﻮﺧﯽ ﺑﻪ ﺣﺎﺟﯽ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ :
ﺧﯿﺎﺭ ﺧﻮﺏ ﻧﺼﯿﺐ ﮐﻔﺘﺎﺭ ﻣﯿﺸﻪ !
ﮐﻤﺎﻝ ﻭ ﺟﻤﺎﻝ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﺣﺎﺟﯽ ﭘﺪﺭ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﻣﯿﺸﻨﺎﺧﺘﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﺍﺣﺘﺮﺍﻣﺶ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ .
ﺍﺯ ﻇﻠﻢ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭﺷﺎﻥ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺫﺭﻩ ﺫﺭﻩ ﺧﺒﺮ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ .ﺧﻮﺏ ﺁﺧﺮﺵ ﭘﺪﺭ ﺑﻮﺩ .
ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﺍﻭﺿﺎﻉ ﮐﻤﯽﻓﺮﻕ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺁﻧﻬﺎ ﻋﺸﻖ ﻭ ﻋﻼﻗﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ ﺑﻪ ﺣﺎﺟﯽ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯿﺪﺍﺩﻧﺪ
ﺍﻣﺎ ﻋﺸﻖ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﻪ ﻫﺎﺟﺮ ﭼﯿﺰ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﻮﺩ .
ﻫﻤﻪ ﯼ ﺍﻫﻞ ﻣﺤﻞ ﺩوستش ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻫﺎﺟﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺭﻭﺯ ﻻﻏﺮ ﺗﺮ ﻣﯿﺸﺪ.
ﺍﻭﻝ ﺑﺎ ﺷﮑﻢ ﺩﺭﺩﻫﺎﯼ ﺧﻔﯿﻒ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ .ﺧﺎﻧﻢ ﺯﺭﯼ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻫﺎﺟﺮ ، ﺯﻥ ﺑﺎ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﯼ ﻣﺤﻞ ، ﺩﺍﺭﻭﯼ ﺧﺎﻧﮕﯽ ﺗﺠﻮﯾﺰ ﻣﯿﮑﺮﺩ .
ﭼﯿﺰﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﻫﺎﺟﺮ ﺭﻭ ﺩﻝ ﮐﺮﺩﯼ ﺍﯾﻦ ﺷﺮﺑﺖ ﺧﺎﮐﺸﯿﺮ ﺭﻭ ﺑﺨﻮﺭ ﺷﮑﻤﺖ ﺭﺍﻩ ﻣﯿﻔﺘﻪ .
ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻏﺮﻭﺏ ﺍﻓﺘﺎﺏ،ﻭﻗﺘﯽ ﺯﻧﻬﺎﯼ ﻣﺤﻠﻪ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ﺭﻭﺯﺍﻧﻪ ﻓﺎﺭغ می شدند،
ﺩﺭ آﺳﺘﺎﻧﻪ ﺩﺭﺏ ﻣﻨﺰﻝ ﺧﺎﻧﻢ ﺯﺭﯼ ﺟﻤﻊ ﻣﯿﺸﺪﻧﺪ .
ﺍﺯ ﻫﺮ ﺩﺭﯼ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯿﺸﺪ ﺩﺭﺩ ﺷﮑﻢ ﻫﺎﺟﺮ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺑﯿﺸﺘﺮﺷﺪ ،ﮐﻤﺘﺮ ﺗﻮ ﺟﻤﻊ ﺣﺎﺿﺮ ﻣﯿﺸﺪ .
ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﺣﻤﺖ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯿﺪﺍﺩ .
ﺣﺎﺟﯽ ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ.
ﮐﻤﺎﻝ ﺁﻣﺪ ﻣﺎﺩﺭ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﯾﺪ ﺩﻟﺶ ﻟﺮﺯﯾﺪ .
ﻭﺍ ﺭﻓﺘﻪ و ﭼﻪ ﮐﻮﭼﮏ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ !.
ﻣﺎﺩﺭ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯾﮏ ﻣﺸﺖ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﯾﻢ ﺩﮐﺘﺮ ﻣﻌﻄﻠﯽ ﺟﺎﯾﺰ ﻧﯿﺴﺖ ،
ﺣﺎﺟﯽ ﮔﻔﺖ :
ﮐﻤﺎﻝ ﺩﮐﺘﺮ ﺭﺣﯿﻤﯽ ﺩﮐﺘﺮ ﺧﻮﺑﯿﻪ ﺩﮐﺘﺮ ﺍﺭﺗﺶ ﺑﻮﺩ .
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻇﻬﺮ ﻫﺎ ﻣﻄﺐ ﺩﺍﺷﺖ .ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﻮﺍﻗﻊ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻧﻈﺎﻣﯽ ﺩﺭ ﻣﻄﺐ ﺣﺎﺿﺮ ﻣﯿﺸﺪ .
ﻣﺸﻬﺪﯼ ﺑﻮﺩ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺍﺭ ﺑﻮﺩ .
ﺳﻨﮕﯿﻦ ﻭ ﺑﺎ ﻭﻗﺎﺭ ﺩﺭﺟﻪ ﺳﺮﻫﻨﮕﯽ ﺩﺍﺷﺖ .
ﻣﻄﺐ ﺩﮐﺘﺮ ﻣﺤﻞ ﻧﻮ وﺭﺍﻩ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻧﺒﻮﺩ .
ﻋﺸﺮﺕ ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﮐﺮﺩ ﮐﻤﺎﻝ ﻭ ﺟﻤﺎﻝ ﻫﻢ ﺍﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﺣﺎﺟﯽ ﺗﺴﺒﯿﺢ ﺑﺪﺳﺖ ﺩﺭ ﺣﯿﺎﻁ ﻗﺪﻡ ﻣﯿﺰﺩ .
ﯾﺎ ﻣﻦ ﺍﺳﻤﻪ ﺩﻭﺍ ﻭ ﺫﮐﺮﻩ ﻭ ﺷﻔﺎ،
ﺍﻣﻦ ﯾﺠﯿﺐ ﻣﻀﻄﺮ ﺍﺩﺍ ﺩﻋﺎ ﻭ ﯾﮑﺸﻒ ،،،،
ﻫﺎﺟﺮ ﺑﺴﺨﺘﯽ ﺳﺮ ﭘﺎﻫﺎﯾﺶ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺭﺩ
#ابراهیم_تدین
✫
◑✫
✶◑✫
◐✶◑✫
✫◐✶ ◑✫
◐✫◑✶◑✫◐
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
Forwarded from 🇵 🇦 🇾 🇦 🇲 🎙
📣 اخبار هنری
🎵 افتخاری دیگر از فرزندان #بهبهان در حوزه فرهنگ ، هنر و موسیقی
📺حضور #هنرمندان_بهبهانی در شبکه های سراسری کشور
📽کلیپ خوانندگان اقوام خوزستان به نام "فصل شکفتن" با ۸ گویش
🎻نوازندگان: #گروه_ارکستر_سمفونیک_تهران
شعر:سید احمد معصومی
آهنگ :شهرام منظمی
تنظیم:مجید شمسایی
🎷
خواننده فارسی: محمود راهبر
خواننده عربی: احمد مالکی
خواننده بختیاری: امیر ممبینی
خواننده اندیمشکی: محمد حسین سپهوند
خواننده بهبهانی: #عبدالله_تجلی
خواننده بندری: بهرام حسین زاده
خواننده دزفولی: احمدنیروزاد
خواننده شوشتری: علی زابل زاده
خواننده ترک قشقایی: ادیب طاهری
🎤توضیح اینکه دو تن از هنرمندان دیگر همشهری آقایان #پیام_شیاری و مهندس #صمد_محسنی این گروه را همراهی میکنند و پس از تمرینات فشرده گروهی فردا صبح جمعه 29 اردیبهشت 96 این آهنگ فاخر به صورت زنده اجرا و از شبکه های یک ، دو و پنج سیما و همچنین شبکه های جام و جم و خوزستان پخش خواهد شد
@payamshiari
@Tajalli_ha
🎵 افتخاری دیگر از فرزندان #بهبهان در حوزه فرهنگ ، هنر و موسیقی
📺حضور #هنرمندان_بهبهانی در شبکه های سراسری کشور
📽کلیپ خوانندگان اقوام خوزستان به نام "فصل شکفتن" با ۸ گویش
🎻نوازندگان: #گروه_ارکستر_سمفونیک_تهران
شعر:سید احمد معصومی
آهنگ :شهرام منظمی
تنظیم:مجید شمسایی
🎷
خواننده فارسی: محمود راهبر
خواننده عربی: احمد مالکی
خواننده بختیاری: امیر ممبینی
خواننده اندیمشکی: محمد حسین سپهوند
خواننده بهبهانی: #عبدالله_تجلی
خواننده بندری: بهرام حسین زاده
خواننده دزفولی: احمدنیروزاد
خواننده شوشتری: علی زابل زاده
خواننده ترک قشقایی: ادیب طاهری
🎤توضیح اینکه دو تن از هنرمندان دیگر همشهری آقایان #پیام_شیاری و مهندس #صمد_محسنی این گروه را همراهی میکنند و پس از تمرینات فشرده گروهی فردا صبح جمعه 29 اردیبهشت 96 این آهنگ فاخر به صورت زنده اجرا و از شبکه های یک ، دو و پنج سیما و همچنین شبکه های جام و جم و خوزستان پخش خواهد شد
@payamshiari
@Tajalli_ha
Forwarded from 🇵 🇦 🇾 🇦 🇲 🎙
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
◐✫◑✷◐✫◑
✫◑✶◑✫
◐✶◑✫
✶◑✫
◑✫
✫
#ﺍﯼ_ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ....
#ﻗﺴﻤﺖ_هفتم
ﺧﺎﻧﻢ ﺯﺭﯼ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍر ،ﺩﻭﺳﺖ ﺳﺎﻟﯿﺎﻥ ﺩﻭﺭ ،ﻣﺤﺮﻡ ﺍﺳﺮﺍﺭ ، ﻏﻤﺨﻮﺍﺭ ﻭ ﯾﺎﺭ ﻏﺎﺭ ﻫﺎﺟﺮ
ﻫﻢ ﺁﻣﺪ ﻭﻋﺰﺕ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﻡ ﺑﺨﺘﺶ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺵ .
ﺧﺎﻧﻢ ﺯﺭﯼ ﺑﻪ ﮐﻤﮏ ﻋﺸﺮﺕ ﺭﻓﺖ ﻫﺎﺟﺮ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺑﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﻻﻏﺮ ﻭ ﺗﮑﯿﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ .
ﻫﺎﺟﺮ ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ ﻗﺒﻞ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﻤﺮ ﺭﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﻫﺎﺟﺮ ﺧﻤﯿﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ ﻣﺜﻞ ﺩﻭ ﭼﻮﺏ ﺧﺸﮏ .
ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺯﺭﺩ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﮔﻮﺩ ﻭ ﺑﯽ ﻓﺮﻭﻍ .
ﺧﺎﻧﻢ ﺯﺭﯼ ﻋﺰﺕ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﺯﺩ .
ﺑﺮﻭ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺧﺎﺗﻮﻥ ﺑﯽ ﺑﯽ... ﻋﺰﺕ ﺭﻓﺖ .
ﺧﺎﻧﻢ ﺯﺭﯼ ﻭ ﻋﺸﺮﺕ ﻫﺎﺟﺮ ﺭﺍ ﺍﺯﭘﻠﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﯾﻮﺍﻥ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ.
ﮐﻤﺎﻝ ﻭ ﺟﻤﺎﻝ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﭘﻠﻪ ﻫﺎ ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﺗﻌﺪﺍﺩﯼ ﺍﺯ ﺯﻧﺎﻥ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺣﯿﺎﻁ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﻧﮕﺮﺍﻥ هاجر..
ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ ﺯﻥ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﭘﺎﯼ ﺣﻮﺽ ﻇﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﻧﻬﺎﺭ ﻇﻬﺮﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﺴﺖ .
ﺣﺎﺟﯽ ﻫﻢ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﭘﻠﻪ ﻫﺎ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﺟﻤﺎﻝ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ.
ﺣﺎﺟﯽ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻥ ﻫﺎﺟﺮ ﺷﻮﮐﻪ ﺷﺪ.
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺪﺕ ﺧﻮﺏ ﻫﺎﺟﺮ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﺎﺟﺮ ﺭا ﻣﯽ ﺩﯾﺪ
ﺑﺎﻭﺭ ﻧﻤﯿﮑﺮﺩ .
ﻫﺎﺟﺮ ﺭﺍ ﺻﺒﺢ ﻫﻢ ﺩﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺣﺘﯽ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻇﻬﺮ .ﺣﺎﺟﯽ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺷﺪﻩﺑﺎﺷﺪ ، ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺣﻮﺽﻟﭗ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺎﺩ ﮐﺮﺩ ﻣﺸﺘﯽ ﺁﺏ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺯﺩ ، ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺑﺎ ﮐﻒ ﺩﺳﺖ ﺁﺏ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺭﺍ ﻣﯿﭽﻼﻧﺪ
ﺑﺎﺩ ﻟﭗ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺧﺎﻟﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻋﺎﺩﺗﺶ ﺑﻮﺩ .
ﺍﺯ ﺩﺍﻻﻥ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﮐﻮﭼﻪ ﺭﻓﺖ ﺩﻡ ﺩﺭ ﺧﺎﺗﻮﻥ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻋﺠﻠﻪ ﻣﯿﺎﻣﺪ .
ﻋﺰﺕ ﻫﻢ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺵ ﺧﺎﺗﻮﻥ ﺳﻼﻡ ﮐﺮﺩ .
ﻫﺎ ﺣﻤﺪﺍﻟﻠﻪ ﭼﻪ ﺧﺒﺮ ؟
ﺣﺎﺟﯽ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﮔﻔﺖ :
ﺩﺭﺩ ﻻ ﻋﻼﺝ ﺧﺎﺗﻮﻥ ﺩﺭﺩ ﻻ ﻋﻼﺝ!!
داخل ﺣﯿﺎﻁ ﻋﺸﺮﺕ ﻭ ﺧﺎﻧﻢ ﺯﺭﯼ ﺍﺯ ﺩﻭ ﻃﺮﻑ ﺯﯾﺮ ﺑﻐﻞ ﻫﺎﺟﺮ ﺭﻭ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﻫﺎﺟﺮ ﺑﻪ ﺯﺣﻤﺖ ﺭﺍﻩ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ ﺍﺯ ﺩﺍﻻﻥ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﺧﺎﻧﻪ ﺣﺎﺟﯽ ﮔﺬﺷﺘﻨﺪ .
ﭼﻘﺪﺭ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﺑﻮﺩ ﺍﯾﻦ ﺩﺍﻻﻥ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﺎﺟﺮ ﺍﺯ ﺩﺭﮔﺎﻩ ﺭﺩ ﺷﺪ ﺍﻣﺎﻫﺮﮔﺰ ﺑﺮﻧﮕﺸﺖ .
ﺩﮐﺘﺮ ﺭﺣﯿﻤﯽ ﺑﻪ ﮐﻤﺎﻝ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ،ﺑﺒﺮﯾﺪﺵ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ، ﺍﻣﺎﺍﻣﯿﺪﯼ ﻧﯿﺴﺖ .
ﯾﮏ ﻣﺎﻫﯽ ﻣﯿﺸﺪ ﻫﺎﺟﺮ ﺑﻪ ﺭﺣﻤﺖ ﺧﺪﺍ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ .
ﺣﺎﺟﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻫﺮﭼﻪ ﺑﻮﺩ ﻫﻤﺰﺑﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩ ﻫﺎﺟﺮ،
ﺷﺒﻬﺎ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎ ﻫﺎﺟﺮ ﺗﻮﯼ ﺍﯾﻮﺍﻥ ﻣﯽ ﻧﺸﺴﺘﻨﺪ ﭼﺎﯼ ﻭ ﮔﭙﯽ ، ﻫﺎﺟﺮ ﻫﻢ ﻗﻠﯿﺎﻧﯽ ﭼﺎﻕ ﻣﯿﮑﺮﺩ .
ﺣﺎﺟﯽ ﺍﻫﻞ ﺩﻭﺩ ﻧﺒﻮﺩ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺗﺮﮎ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺳﺎﻟﯿﺎﻥ ﺩﺭﺍﺯ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺍﺷﻨﻮ ﻭﯾﮋﻩﮐﺸﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺑﺪﺳﺘﯽ ﺍﮔﻪ ﻣﯿﺪﯾﺪ ﻧﻄﻖ ﻧﺼﯿﺤﺘﺶ ﮔﻞ ﻣﯿﮑﺮﺩ
ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺑﻪ ﺳﯽ ﺳﺎﻝ ﺳﯿﮕﺎﺭﮐﺸﯿﺪﻡ .
ﭼﻪ ﺳﯿﮕﺎﺭﯼ !!!
ﺍﺷﻨﻮ ﻭﯾﮋﻩ ، ﺩﻭﺩ ﺧﺎﻟﺼﻪ ،
ﺭﻭﺯﯼ ﺩﻭ ﭘﺎﮐﺖ !
ﺍﻣﺎ ﻫﻤﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻤﺶ ﮐﻨﺎﺭ
ﻭ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﺣﻮﺍﺷﯽ .
ﺷﺐ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺳﺮﻓﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ، ﺳﯿﻨﻪ ﺍﻡ ﺧﺲ ﺧﺲ
ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺩﻭ ﻗﺪﻡ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﻡ .
ﻧﻔﺴﻢ ﺩﺭ ﻧﻤﯽ ﺍﻣﺪ.
ترک سیگار،ﺍﺯ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭﺍﺕ ﺣﺎﺟﯽ بود،
ﯾﮑﺒﺎﺭ ﮐﻪ ﺍﻭﻝ ﺻﺒﺢ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺧﺮﯾﺪ ﺣﻠﯿﻢ ، ﻣﺶ ﺭﺍﺧﺪﺍ
ﺳﯿﮕﺎﺭﯼ ﺭﻭﺷﻦ ﻣﯿﮑﻨﺪ .
ﺣﺎﺟﯽ ﺑﻪ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﭘﯿﺶ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﻧﺼﯿﺤﺖ ، ﺳﺮﻓﻪ ﺍﯼ ﻣﯿﮑﻨﺪ .
ﻣﺶ ﺭﺍﺧﺪﺍ ﭼﻪ ﺧﺒﺮﻩ ﺍﻭﻝ
ﺻﺒﺢ ﺩﻭﺩ ﻭ ﺩﻡ ﺭﺍﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﯽ؟
ﺳﯽ ﺳﺎﻝ ﺗﻤﺎﻡ ،،،،، ﺍﺷﻨﻮ ﻭﯾﮋﻩ !!! ،،،،
ﺍﻻﻥ ﻧﻪ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻣﯿﮑﺸﻢ ، ﻧﻪ ﻗﻠﯿﻮﻥ ، ﺗﺎ ﺑﺘﻮﻧﻢ ﭼﺎﯾﯽ ﻫﻢ ﻧﻤﯿﺨﻮﺭﻡ !
ﻣﺶ ﺭﺍﺧﺪﺍ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺩﻭﺩ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺳﻮﺭﺍﺥ ﻫﺎﯼ ﺑﯿﻨﯽ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ ﻭ
ﺣﻠﯿﻢ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺯﺩ ﺣﺮﻑ ﺣﺎﺟﯽ ﻗﻄﻊ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ .
ﺣﺎﺟﯽ ﺗﻮ ﮐﻪ ﻧﻪ ﺳﯿﮕﺎﺭﻣﯽ ﮐﺸﯽ ، ﻧﻪ ﻗﻠﯿﻮﻥ ﻣﯿﮑﺸﯽ ،ﻧﻪ ﭼﺎﯾﯽ ﻣﯿﺨﻮﺭﯼ ،
ﺩﯾﮕﻪ ﭼﺮﺍ ﺻﺒﺢ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﯽ؟
ﻣﺸﺘﺮﯾﻬﺎهم خندیده بودند.
ﺧﯿﻠﯽ ﺑﻪ ﺣﺎﺟﯽ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺑﻪ ﺟﻬﻨﻢ ﺑﮑﺶ ﺗﺎ ﺟﻮﻧﺖ ﺩﺭ ﺑﯿﺎﺩ ﺣﻠﯿﻢ ﻧﺨﺮﯾﺪﻩ ﺑﺮ ﮔﺸﺘﻪ ﺑﻮﺩ .
ﻣﻨﻮ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺍﻟﺪﻧﮓ .
ﺳﺎﻝ ﻫﺎﺟﺮ ﻫﻢ ﮔﺬﺷﺖ ﺣﺎﺟﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻮﺩ .
ﮐﻤﺘﺮ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﺩ .
ﻋﺸﺮﺕ ﻭ ﺳﮑﯿﻨﻪ ﻣﺮﺗﺐ ﺑﻪ ﺣﺎﺟﯽ ﺳﺮ ﻣﯿﺰﺩﻧﺪ ﻭ ﺗﺮ ﻭ
ﺧﺸﮑﺶ ﻣﯿﮑﺮﺩﻧﺪ .
ﻏﺬﺍﯼ ﺣﺎﺟﯽ ﺭﺍ ﻧﻮﺑﺘﯽ ﻣﯽﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻧﺪ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺳﮑﯿﻨﻪ ، ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﻋﺸﺮﺕ ،ﮐﻤﺎﻝ ﻭﺟﻤﺎﻝ ﻫﻢ ﺣﺎﻻ ﺑﯿﺸﺘﺮ
ﻫﻮﺍﯼ ﺣﺎﺟﯽ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ .
ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﻪ ﺣﺎﺟﯽ ﺳﺮ ﻣﯽﺯﺩﻧﺪ ﺣﺎﺟﯽ ﺻﺒﺢ ﺩﯾﺮ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﻣﯿﺂﻣﺪ .
ﻇﻬﺮ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﺫﺍﻥ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺭﺍ ﺗﻌﻄﯿﻞ ﻣﯿﮑﺮﺩ .
ﺑﺎ ﺯﯾﺮ ﺷﻠﻮﺍﺭﯼ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ ﺷﻠﻮﺍﺭﺵ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺯﺩﻩ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭼﭙﺶ ﺣﻤﻞ ﻣﯿﮑﺮﺩ .
ﺭﯾﺸﺶ ﺭﺍ ﺩﯾﺮ ﺩﯾﺮ ﺍﺻﻼﺡ
ﻣﯿﮑﺮﺩ ﮐﻢ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺑﻮﺩ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻧﻮﻩ ﻫﺎﯾﺶ ﻫﻢ ﮐﻢ
ﻣﺤﻞ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ .
ﻧﻮﻩ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﻣﯽ ﺁﻣﺪﻧﺪ
ﺑﺎ ﺩﺍﺩﻥ ﯾﻪ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﺭﻭﺍﻧﻪ ﻣﻨﺰﻟﺸﺎﻥ ﻣﯿﮑﺮﺩ .
ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺑﻪ ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ :
ﺧﻠﻘﺶ ﺗﻨﮕﻪ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ،ﺑﺮﺍﯼ ﻣﮑﻪ ﻧﺎﻡ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ .
ﺣﺎﺝ ﺧﻠﯿﻔﻪ ﻣﺴﺌﻮﻝ ﮐﺎﺭﻭﺍﻥ ﺣﺞ ﺑﻪ ﺣﺎﺟﯽ ﭘﯿﻐﺎﻡ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﮐﻢ ﮐﻢﺧﻮﺩﺷﻮ ﺍﻣﺎﺩﻩ ﮐﻨﻪ .
ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺣﺎﺟﯽ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﯿﮑﺮﺩ .
ﺍﺻﻼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻧﻤﯽ ﺍﻣﺪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻫﺎ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﻧﮑﻨﻪ ﺑﻼﯾﯽ ﺳﺮ ﺣﺎﺟﯽ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﺎﺷﻪ !
ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺑﻮﺩ .
ﺗﻮ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺍﺱ ﻋﺒﺪ ﻧﺒﯽ ﺳﺎﻋﺖ ﺳﺎﺯ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ
ﺍﺱ ﺭﻣﺪﻭﻥ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ :
ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺑﺎ ﺑﺮﯾﻦ ﺧﻮﻧﺶ ﺷﺎﯾﺪ ﻣﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﻪ !
ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﮔﻔﺖ :
ﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﺩﯾﺪﻡ ﺩﯾﺸﺐ ﻋﺸﺮﺕ ﻭ ﺳﮑﯿﻨﻪ ﺍﺯ
ﺧﻮﻧﻪ ﺵﺍﻭﻣﺪﻥ ﺑﯿﺮﻭﻥ
ﺷﺎﯾﺪ ﻧﺎﺧﻮﺵ ﺍﺣﻮﺍﻟﻪ
ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺭﻭ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﭘﺪﺭ ﺑﯿﺎﻣﺮﺯ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮﺍﺵ ﺣﺎﻟﺶ ﺭﻭ ﻣﯽ ﭘﺮ ﺳﯿﺪﯼ .
ﻭﺍﻟﻠﻪ ﺩﺭﻭﻍ ﭼﺮﺍ ! ﻧﭙﺮﺳﯿﺪﻡ .
ﺍﺱ ﺷﻨﺒﻪ ﻫﻢ ﺭﺳﯿﺪ .
ﻭﺍﻟﻠﻪ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺟﻠﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﺣﻤﺪﺍﻟﻠﻪ رد می شدم.
ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﮔﻔﺖ :
ﺩﯾﺪﻡ ﺗﻘﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﯼ ﺣﻤﺪﺍﻟﻠﻪ ﻣﯿﺎﺩ ﺑﯿﺮﻭﻥ .
ﺗﻘﯽ ﺭﺍ ﮐﺴﯽ ﺑﺪﻭﻥ ﭘﺴﻮﻧﺪﺍﺳﻤﺶ ﻧﻤﯿﺸﻨﺎﺧﺖ .
ﺗﻘﯽ ﺭﻭ ﻣﯿﮕﻢ ﺗﻘﯽ ﺩﻭ ﭘﻠﻪ ﺍﯼ .
ﺻﺪﺍﯼ ﺑﺎﻻ ﺭﻓﺘﻦ ﮐﺮﮐﺮﻩ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺣﺎﺟﯽ ﺗﻮ ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﭘﯿﭽﯿﺪ.
ﺍﺱﺷﻨﺒﻪ ﺑﺪﻧﺒﺎﻝ ﺻﺪﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ .
✫◑✶◑✫
◐✶◑✫
✶◑✫
◑✫
✫
#ﺍﯼ_ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ....
#ﻗﺴﻤﺖ_هفتم
ﺧﺎﻧﻢ ﺯﺭﯼ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍر ،ﺩﻭﺳﺖ ﺳﺎﻟﯿﺎﻥ ﺩﻭﺭ ،ﻣﺤﺮﻡ ﺍﺳﺮﺍﺭ ، ﻏﻤﺨﻮﺍﺭ ﻭ ﯾﺎﺭ ﻏﺎﺭ ﻫﺎﺟﺮ
ﻫﻢ ﺁﻣﺪ ﻭﻋﺰﺕ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﻡ ﺑﺨﺘﺶ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺵ .
ﺧﺎﻧﻢ ﺯﺭﯼ ﺑﻪ ﮐﻤﮏ ﻋﺸﺮﺕ ﺭﻓﺖ ﻫﺎﺟﺮ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺑﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﻻﻏﺮ ﻭ ﺗﮑﯿﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ .
ﻫﺎﺟﺮ ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ ﻗﺒﻞ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﻤﺮ ﺭﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﻫﺎﺟﺮ ﺧﻤﯿﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ ﻣﺜﻞ ﺩﻭ ﭼﻮﺏ ﺧﺸﮏ .
ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺯﺭﺩ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﮔﻮﺩ ﻭ ﺑﯽ ﻓﺮﻭﻍ .
ﺧﺎﻧﻢ ﺯﺭﯼ ﻋﺰﺕ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﺯﺩ .
ﺑﺮﻭ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺧﺎﺗﻮﻥ ﺑﯽ ﺑﯽ... ﻋﺰﺕ ﺭﻓﺖ .
ﺧﺎﻧﻢ ﺯﺭﯼ ﻭ ﻋﺸﺮﺕ ﻫﺎﺟﺮ ﺭﺍ ﺍﺯﭘﻠﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﯾﻮﺍﻥ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ.
ﮐﻤﺎﻝ ﻭ ﺟﻤﺎﻝ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﭘﻠﻪ ﻫﺎ ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﺗﻌﺪﺍﺩﯼ ﺍﺯ ﺯﻧﺎﻥ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺣﯿﺎﻁ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﻧﮕﺮﺍﻥ هاجر..
ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ ﺯﻥ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﭘﺎﯼ ﺣﻮﺽ ﻇﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﻧﻬﺎﺭ ﻇﻬﺮﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﺴﺖ .
ﺣﺎﺟﯽ ﻫﻢ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﭘﻠﻪ ﻫﺎ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﺟﻤﺎﻝ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ.
ﺣﺎﺟﯽ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻥ ﻫﺎﺟﺮ ﺷﻮﮐﻪ ﺷﺪ.
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺪﺕ ﺧﻮﺏ ﻫﺎﺟﺮ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﺎﺟﺮ ﺭا ﻣﯽ ﺩﯾﺪ
ﺑﺎﻭﺭ ﻧﻤﯿﮑﺮﺩ .
ﻫﺎﺟﺮ ﺭﺍ ﺻﺒﺢ ﻫﻢ ﺩﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺣﺘﯽ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻇﻬﺮ .ﺣﺎﺟﯽ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺷﺪﻩﺑﺎﺷﺪ ، ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺣﻮﺽﻟﭗ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺎﺩ ﮐﺮﺩ ﻣﺸﺘﯽ ﺁﺏ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺯﺩ ، ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺑﺎ ﮐﻒ ﺩﺳﺖ ﺁﺏ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺭﺍ ﻣﯿﭽﻼﻧﺪ
ﺑﺎﺩ ﻟﭗ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺧﺎﻟﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻋﺎﺩﺗﺶ ﺑﻮﺩ .
ﺍﺯ ﺩﺍﻻﻥ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﮐﻮﭼﻪ ﺭﻓﺖ ﺩﻡ ﺩﺭ ﺧﺎﺗﻮﻥ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻋﺠﻠﻪ ﻣﯿﺎﻣﺪ .
ﻋﺰﺕ ﻫﻢ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺵ ﺧﺎﺗﻮﻥ ﺳﻼﻡ ﮐﺮﺩ .
ﻫﺎ ﺣﻤﺪﺍﻟﻠﻪ ﭼﻪ ﺧﺒﺮ ؟
ﺣﺎﺟﯽ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﮔﻔﺖ :
ﺩﺭﺩ ﻻ ﻋﻼﺝ ﺧﺎﺗﻮﻥ ﺩﺭﺩ ﻻ ﻋﻼﺝ!!
داخل ﺣﯿﺎﻁ ﻋﺸﺮﺕ ﻭ ﺧﺎﻧﻢ ﺯﺭﯼ ﺍﺯ ﺩﻭ ﻃﺮﻑ ﺯﯾﺮ ﺑﻐﻞ ﻫﺎﺟﺮ ﺭﻭ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﻫﺎﺟﺮ ﺑﻪ ﺯﺣﻤﺖ ﺭﺍﻩ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ ﺍﺯ ﺩﺍﻻﻥ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﺧﺎﻧﻪ ﺣﺎﺟﯽ ﮔﺬﺷﺘﻨﺪ .
ﭼﻘﺪﺭ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﺑﻮﺩ ﺍﯾﻦ ﺩﺍﻻﻥ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﺎﺟﺮ ﺍﺯ ﺩﺭﮔﺎﻩ ﺭﺩ ﺷﺪ ﺍﻣﺎﻫﺮﮔﺰ ﺑﺮﻧﮕﺸﺖ .
ﺩﮐﺘﺮ ﺭﺣﯿﻤﯽ ﺑﻪ ﮐﻤﺎﻝ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ،ﺑﺒﺮﯾﺪﺵ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ، ﺍﻣﺎﺍﻣﯿﺪﯼ ﻧﯿﺴﺖ .
ﯾﮏ ﻣﺎﻫﯽ ﻣﯿﺸﺪ ﻫﺎﺟﺮ ﺑﻪ ﺭﺣﻤﺖ ﺧﺪﺍ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ .
ﺣﺎﺟﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻫﺮﭼﻪ ﺑﻮﺩ ﻫﻤﺰﺑﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩ ﻫﺎﺟﺮ،
ﺷﺒﻬﺎ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎ ﻫﺎﺟﺮ ﺗﻮﯼ ﺍﯾﻮﺍﻥ ﻣﯽ ﻧﺸﺴﺘﻨﺪ ﭼﺎﯼ ﻭ ﮔﭙﯽ ، ﻫﺎﺟﺮ ﻫﻢ ﻗﻠﯿﺎﻧﯽ ﭼﺎﻕ ﻣﯿﮑﺮﺩ .
ﺣﺎﺟﯽ ﺍﻫﻞ ﺩﻭﺩ ﻧﺒﻮﺩ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺗﺮﮎ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺳﺎﻟﯿﺎﻥ ﺩﺭﺍﺯ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺍﺷﻨﻮ ﻭﯾﮋﻩﮐﺸﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺑﺪﺳﺘﯽ ﺍﮔﻪ ﻣﯿﺪﯾﺪ ﻧﻄﻖ ﻧﺼﯿﺤﺘﺶ ﮔﻞ ﻣﯿﮑﺮﺩ
ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺑﻪ ﺳﯽ ﺳﺎﻝ ﺳﯿﮕﺎﺭﮐﺸﯿﺪﻡ .
ﭼﻪ ﺳﯿﮕﺎﺭﯼ !!!
ﺍﺷﻨﻮ ﻭﯾﮋﻩ ، ﺩﻭﺩ ﺧﺎﻟﺼﻪ ،
ﺭﻭﺯﯼ ﺩﻭ ﭘﺎﮐﺖ !
ﺍﻣﺎ ﻫﻤﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻤﺶ ﮐﻨﺎﺭ
ﻭ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﺣﻮﺍﺷﯽ .
ﺷﺐ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺳﺮﻓﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ، ﺳﯿﻨﻪ ﺍﻡ ﺧﺲ ﺧﺲ
ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺩﻭ ﻗﺪﻡ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﻡ .
ﻧﻔﺴﻢ ﺩﺭ ﻧﻤﯽ ﺍﻣﺪ.
ترک سیگار،ﺍﺯ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭﺍﺕ ﺣﺎﺟﯽ بود،
ﯾﮑﺒﺎﺭ ﮐﻪ ﺍﻭﻝ ﺻﺒﺢ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺧﺮﯾﺪ ﺣﻠﯿﻢ ، ﻣﺶ ﺭﺍﺧﺪﺍ
ﺳﯿﮕﺎﺭﯼ ﺭﻭﺷﻦ ﻣﯿﮑﻨﺪ .
ﺣﺎﺟﯽ ﺑﻪ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﭘﯿﺶ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﻧﺼﯿﺤﺖ ، ﺳﺮﻓﻪ ﺍﯼ ﻣﯿﮑﻨﺪ .
ﻣﺶ ﺭﺍﺧﺪﺍ ﭼﻪ ﺧﺒﺮﻩ ﺍﻭﻝ
ﺻﺒﺢ ﺩﻭﺩ ﻭ ﺩﻡ ﺭﺍﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﯽ؟
ﺳﯽ ﺳﺎﻝ ﺗﻤﺎﻡ ،،،،، ﺍﺷﻨﻮ ﻭﯾﮋﻩ !!! ،،،،
ﺍﻻﻥ ﻧﻪ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻣﯿﮑﺸﻢ ، ﻧﻪ ﻗﻠﯿﻮﻥ ، ﺗﺎ ﺑﺘﻮﻧﻢ ﭼﺎﯾﯽ ﻫﻢ ﻧﻤﯿﺨﻮﺭﻡ !
ﻣﺶ ﺭﺍﺧﺪﺍ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺩﻭﺩ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺳﻮﺭﺍﺥ ﻫﺎﯼ ﺑﯿﻨﯽ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ ﻭ
ﺣﻠﯿﻢ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺯﺩ ﺣﺮﻑ ﺣﺎﺟﯽ ﻗﻄﻊ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ .
ﺣﺎﺟﯽ ﺗﻮ ﮐﻪ ﻧﻪ ﺳﯿﮕﺎﺭﻣﯽ ﮐﺸﯽ ، ﻧﻪ ﻗﻠﯿﻮﻥ ﻣﯿﮑﺸﯽ ،ﻧﻪ ﭼﺎﯾﯽ ﻣﯿﺨﻮﺭﯼ ،
ﺩﯾﮕﻪ ﭼﺮﺍ ﺻﺒﺢ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﯽ؟
ﻣﺸﺘﺮﯾﻬﺎهم خندیده بودند.
ﺧﯿﻠﯽ ﺑﻪ ﺣﺎﺟﯽ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺑﻪ ﺟﻬﻨﻢ ﺑﮑﺶ ﺗﺎ ﺟﻮﻧﺖ ﺩﺭ ﺑﯿﺎﺩ ﺣﻠﯿﻢ ﻧﺨﺮﯾﺪﻩ ﺑﺮ ﮔﺸﺘﻪ ﺑﻮﺩ .
ﻣﻨﻮ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺍﻟﺪﻧﮓ .
ﺳﺎﻝ ﻫﺎﺟﺮ ﻫﻢ ﮔﺬﺷﺖ ﺣﺎﺟﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻮﺩ .
ﮐﻤﺘﺮ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﺩ .
ﻋﺸﺮﺕ ﻭ ﺳﮑﯿﻨﻪ ﻣﺮﺗﺐ ﺑﻪ ﺣﺎﺟﯽ ﺳﺮ ﻣﯿﺰﺩﻧﺪ ﻭ ﺗﺮ ﻭ
ﺧﺸﮑﺶ ﻣﯿﮑﺮﺩﻧﺪ .
ﻏﺬﺍﯼ ﺣﺎﺟﯽ ﺭﺍ ﻧﻮﺑﺘﯽ ﻣﯽﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻧﺪ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺳﮑﯿﻨﻪ ، ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﻋﺸﺮﺕ ،ﮐﻤﺎﻝ ﻭﺟﻤﺎﻝ ﻫﻢ ﺣﺎﻻ ﺑﯿﺸﺘﺮ
ﻫﻮﺍﯼ ﺣﺎﺟﯽ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ .
ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﻪ ﺣﺎﺟﯽ ﺳﺮ ﻣﯽﺯﺩﻧﺪ ﺣﺎﺟﯽ ﺻﺒﺢ ﺩﯾﺮ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﻣﯿﺂﻣﺪ .
ﻇﻬﺮ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﺫﺍﻥ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺭﺍ ﺗﻌﻄﯿﻞ ﻣﯿﮑﺮﺩ .
ﺑﺎ ﺯﯾﺮ ﺷﻠﻮﺍﺭﯼ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ ﺷﻠﻮﺍﺭﺵ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺯﺩﻩ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭼﭙﺶ ﺣﻤﻞ ﻣﯿﮑﺮﺩ .
ﺭﯾﺸﺶ ﺭﺍ ﺩﯾﺮ ﺩﯾﺮ ﺍﺻﻼﺡ
ﻣﯿﮑﺮﺩ ﮐﻢ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺑﻮﺩ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻧﻮﻩ ﻫﺎﯾﺶ ﻫﻢ ﮐﻢ
ﻣﺤﻞ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ .
ﻧﻮﻩ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﻣﯽ ﺁﻣﺪﻧﺪ
ﺑﺎ ﺩﺍﺩﻥ ﯾﻪ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﺭﻭﺍﻧﻪ ﻣﻨﺰﻟﺸﺎﻥ ﻣﯿﮑﺮﺩ .
ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺑﻪ ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ :
ﺧﻠﻘﺶ ﺗﻨﮕﻪ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ،ﺑﺮﺍﯼ ﻣﮑﻪ ﻧﺎﻡ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ .
ﺣﺎﺝ ﺧﻠﯿﻔﻪ ﻣﺴﺌﻮﻝ ﮐﺎﺭﻭﺍﻥ ﺣﺞ ﺑﻪ ﺣﺎﺟﯽ ﭘﯿﻐﺎﻡ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﮐﻢ ﮐﻢﺧﻮﺩﺷﻮ ﺍﻣﺎﺩﻩ ﮐﻨﻪ .
ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺣﺎﺟﯽ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﯿﮑﺮﺩ .
ﺍﺻﻼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻧﻤﯽ ﺍﻣﺪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻫﺎ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﻧﮑﻨﻪ ﺑﻼﯾﯽ ﺳﺮ ﺣﺎﺟﯽ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﺎﺷﻪ !
ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺑﻮﺩ .
ﺗﻮ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺍﺱ ﻋﺒﺪ ﻧﺒﯽ ﺳﺎﻋﺖ ﺳﺎﺯ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ
ﺍﺱ ﺭﻣﺪﻭﻥ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ :
ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺑﺎ ﺑﺮﯾﻦ ﺧﻮﻧﺶ ﺷﺎﯾﺪ ﻣﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﻪ !
ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﮔﻔﺖ :
ﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﺩﯾﺪﻡ ﺩﯾﺸﺐ ﻋﺸﺮﺕ ﻭ ﺳﮑﯿﻨﻪ ﺍﺯ
ﺧﻮﻧﻪ ﺵﺍﻭﻣﺪﻥ ﺑﯿﺮﻭﻥ
ﺷﺎﯾﺪ ﻧﺎﺧﻮﺵ ﺍﺣﻮﺍﻟﻪ
ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺭﻭ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﭘﺪﺭ ﺑﯿﺎﻣﺮﺯ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮﺍﺵ ﺣﺎﻟﺶ ﺭﻭ ﻣﯽ ﭘﺮ ﺳﯿﺪﯼ .
ﻭﺍﻟﻠﻪ ﺩﺭﻭﻍ ﭼﺮﺍ ! ﻧﭙﺮﺳﯿﺪﻡ .
ﺍﺱ ﺷﻨﺒﻪ ﻫﻢ ﺭﺳﯿﺪ .
ﻭﺍﻟﻠﻪ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺟﻠﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﺣﻤﺪﺍﻟﻠﻪ رد می شدم.
ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﮔﻔﺖ :
ﺩﯾﺪﻡ ﺗﻘﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﯼ ﺣﻤﺪﺍﻟﻠﻪ ﻣﯿﺎﺩ ﺑﯿﺮﻭﻥ .
ﺗﻘﯽ ﺭﺍ ﮐﺴﯽ ﺑﺪﻭﻥ ﭘﺴﻮﻧﺪﺍﺳﻤﺶ ﻧﻤﯿﺸﻨﺎﺧﺖ .
ﺗﻘﯽ ﺭﻭ ﻣﯿﮕﻢ ﺗﻘﯽ ﺩﻭ ﭘﻠﻪ ﺍﯼ .
ﺻﺪﺍﯼ ﺑﺎﻻ ﺭﻓﺘﻦ ﮐﺮﮐﺮﻩ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺣﺎﺟﯽ ﺗﻮ ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﭘﯿﭽﯿﺪ.
ﺍﺱﺷﻨﺒﻪ ﺑﺪﻧﺒﺎﻝ ﺻﺪﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ .
◐✫◑✷◐✫◑
✫◑✶◑✫
◐✶◑✫
✶◑✫
◑✫
✫
ﺗﻘﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﺮﮐﺮﻩ ﻣﻐﺎﺯﻩ یﺣﺎﺟﯽ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺍﺧﻞ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺍﻧﺪﺍﺯ
ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻫﺎ ﺩﻭﺭ ﺗﻘﯽ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻧﺪ.
ﺗﻘﯽ ﺑﻨﺎ ﺑﻮﺩ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﺯ ﺩﺍﺭﺑﺴﺖ ﺍﻓﺘﺎﺩ ،ﮐﻤﺮﺵ ﻣﻌﯿﻮﺏ شد.
ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺑﻮﺩﮐﻪ ﮐﺎﺭ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺩﻭ
ﭘﻠﻪ ﺍﯼ
ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻨﺪ :
ﻣﻌﻤﺎﺭ ﻣﻤﺪ، ﺗﻘﯽ ﺭﻭ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ بود ﺧﻮﻧﻪ ﯼ ﺣﺎﺝ ﺑﺸﯿﺮﻧﻤﺪ ﻣﺎﻝ ﭘﻠﻪ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﻪ ، ﺗﺎ ﺷﺐ ﻓﻘﻂ ﺩﻭ ﭘﻠﻪ ﺭﺍ ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩﻩ بود.
ﻏﺮﻭﺏ ﺣﺎﺝ ﺑﺸﯿﺮ ﻣﺰﺩﺵ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺩﻩ بود.
ﻟﻘﺐ ﺩﻭﭘﻠﻪ ﺍﯼ ﺑﺮﺍیش ﻣﻮﻧﺪ .
ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
ﺗﻘﯽ ،ﺣﻤﺪﺍﻟﻠﻪ کجاست؟
ﺗﻘﯽ ﺑﯿﮑﺎﺭ ﺑﻮﺩ ﭘﺎﺩﻭﯼ ﻣﯿﮑﺮﺩ .
ﻓﺮﻗﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩ کجا،ﺧﻮﻧﻪ ﻣﻌﻤﺎﺭ ﻣﻤﺪ ، ﻧﺠﻒ ﺧﺎﻥ ،
ﺧﺘﻨﻪ ﮐﻨﻮﻥ ، ﻋﺮﻭﺳﯽ ، ﻋﺰﺍ ﮐﻤﺮﺵ ﻣﻌﯿﻮﺏ ﺑﻮﺩ .
ﺷﺶ ﺳﺮ ﻋﺎﺋﻠﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺑﺎ ﺩﻫﺎﻥ ﺑﺎﺯ ﭼﺸﻢ ﺑﻪ ﺗﻘﯽ ﺩﻭﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﺯﯾﺮ ﺑﻮﺩ ﺷﻠﻮﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯿﺂﻣﺪ
ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻋﻮﺽ ﻧﻤﯿﺸﺪ ، ﺩﯾﮕﻪﮐﻮﺗﺎﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ .
ﯾﮏ ﮐﻒ ﺩﺳﺖ ﺑﺎﻻﯼ ﻗﻮﺯﮎ ﭘﺎ .
ﺗﻘﯽ ﺭﺍ ﺗﻮ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺷﻨﺎﺧﺖ .
ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻨﺶ !ﮐﻤﺮﺵ ﻗﻮﺯ ﺩﺍﺷﺖ .
ﻣﻮﻗﻊ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻦ ﺩﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﭼﺴﺒﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﺑﺪﻧﺶ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺗﮑﺎﻥ ﻧﻤﯽﺧﻮﺭﺩ،ﺗﻨﺪ ﺭﺍﻩ ﻣﯿﺮﻓﺖ.
ﭼﻮﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺑﺮﺩﻥ ﺑﻮﺩ .
ﺗﻘﯽ ﺁﻣﺪﯼ ﻫﺎ
ادامه دارد
#ابراهیم_تدین
✫
◑✫
✶◑✫
◐✶◑✫
✫◐✶ ◑✫
◐✫◑✶◑✫◐
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
✫◑✶◑✫
◐✶◑✫
✶◑✫
◑✫
✫
ﺗﻘﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﺮﮐﺮﻩ ﻣﻐﺎﺯﻩ یﺣﺎﺟﯽ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺍﺧﻞ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺍﻧﺪﺍﺯ
ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻫﺎ ﺩﻭﺭ ﺗﻘﯽ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻧﺪ.
ﺗﻘﯽ ﺑﻨﺎ ﺑﻮﺩ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﺯ ﺩﺍﺭﺑﺴﺖ ﺍﻓﺘﺎﺩ ،ﮐﻤﺮﺵ ﻣﻌﯿﻮﺏ شد.
ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺑﻮﺩﮐﻪ ﮐﺎﺭ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺩﻭ
ﭘﻠﻪ ﺍﯼ
ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻨﺪ :
ﻣﻌﻤﺎﺭ ﻣﻤﺪ، ﺗﻘﯽ ﺭﻭ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ بود ﺧﻮﻧﻪ ﯼ ﺣﺎﺝ ﺑﺸﯿﺮﻧﻤﺪ ﻣﺎﻝ ﭘﻠﻪ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﻪ ، ﺗﺎ ﺷﺐ ﻓﻘﻂ ﺩﻭ ﭘﻠﻪ ﺭﺍ ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩﻩ بود.
ﻏﺮﻭﺏ ﺣﺎﺝ ﺑﺸﯿﺮ ﻣﺰﺩﺵ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺩﻩ بود.
ﻟﻘﺐ ﺩﻭﭘﻠﻪ ﺍﯼ ﺑﺮﺍیش ﻣﻮﻧﺪ .
ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
ﺗﻘﯽ ،ﺣﻤﺪﺍﻟﻠﻪ کجاست؟
ﺗﻘﯽ ﺑﯿﮑﺎﺭ ﺑﻮﺩ ﭘﺎﺩﻭﯼ ﻣﯿﮑﺮﺩ .
ﻓﺮﻗﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩ کجا،ﺧﻮﻧﻪ ﻣﻌﻤﺎﺭ ﻣﻤﺪ ، ﻧﺠﻒ ﺧﺎﻥ ،
ﺧﺘﻨﻪ ﮐﻨﻮﻥ ، ﻋﺮﻭﺳﯽ ، ﻋﺰﺍ ﮐﻤﺮﺵ ﻣﻌﯿﻮﺏ ﺑﻮﺩ .
ﺷﺶ ﺳﺮ ﻋﺎﺋﻠﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺑﺎ ﺩﻫﺎﻥ ﺑﺎﺯ ﭼﺸﻢ ﺑﻪ ﺗﻘﯽ ﺩﻭﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﺯﯾﺮ ﺑﻮﺩ ﺷﻠﻮﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯿﺂﻣﺪ
ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻋﻮﺽ ﻧﻤﯿﺸﺪ ، ﺩﯾﮕﻪﮐﻮﺗﺎﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ .
ﯾﮏ ﮐﻒ ﺩﺳﺖ ﺑﺎﻻﯼ ﻗﻮﺯﮎ ﭘﺎ .
ﺗﻘﯽ ﺭﺍ ﺗﻮ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺷﻨﺎﺧﺖ .
ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻨﺶ !ﮐﻤﺮﺵ ﻗﻮﺯ ﺩﺍﺷﺖ .
ﻣﻮﻗﻊ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻦ ﺩﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﭼﺴﺒﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﺑﺪﻧﺶ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺗﮑﺎﻥ ﻧﻤﯽﺧﻮﺭﺩ،ﺗﻨﺪ ﺭﺍﻩ ﻣﯿﺮﻓﺖ.
ﭼﻮﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺑﺮﺩﻥ ﺑﻮﺩ .
ﺗﻘﯽ ﺁﻣﺪﯼ ﻫﺎ
ادامه دارد
#ابراهیم_تدین
✫
◑✫
✶◑✫
◐✶◑✫
✫◐✶ ◑✫
◐✫◑✶◑✫◐
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31