ای قربون اُو که هر دِمونت می بی
گَپ میزه اَ دیمت و کِنارت می شی
بدبخت مِنم که نیدل دیتنتَم
خوشبخت اُوِن که گل اَ باغت می چی
شاعر 👇👇
#محمد_حسین_مرتب
طراح : #آزاده
@behbehoni
@behbehoni
گَپ میزه اَ دیمت و کِنارت می شی
بدبخت مِنم که نیدل دیتنتَم
خوشبخت اُوِن که گل اَ باغت می چی
شاعر 👇👇
#محمد_حسین_مرتب
طراح : #آزاده
@behbehoni
@behbehoni
🍔🌯🍔🌯🍔
🌯🍔🌯🍔
🍔🌯🍔
🌯🍔
🍔
#داستان #ساندویچ
#قسمت_پنجم
🌮
من از تعجب نمی دانستم چه بگویم !!
می دانستم که رضا همبر علاقه زیادی به ساندویچ دارد.
اما نمی دانستم آن روز چه به روز رضا آمده انگار مجنون شده بود.
چنان به نان های در دستش نگاه می کرد که انگار بعد از سال ها معشوقه خود را دیده بود.
🌮
صدایی از رضا به گوشم نمی رسید جز ناله های خفیف و گریه های مداوم و بو کردن و در آغوش گرفتن نان ها.....
🌮
قابلمه محتوی بندری را از پشت موتور باز کردم همین که صدای قابلمه را شنید رویش را به سمت من برگرداند و گفت :
بندری.....؟؟؟؟
وزد زیر گریه.....
گفتم:
رضا چه شده؟؟
آمد و دستی به قابلمه بندری کشید در واقع نوازشش کرد.
نگاهی با چشمان اشکبار به من کرد و لحظه ای را در سکوت گذراند بعد با حالت خاصی گفت:
🌮
ولام خوبن..
بندری ولام خوبن
بندری کلی ولام خوبن
🌮
رضا همبر همانطور که به قابلمه بندری خیره بود و گریه می کرد گفت :
مرد حسوبی کجانه؟؟!
ا صبی تی سه مه اینجه منتظریم نمی گه چه سر ما می؟؟
یه چه طرز دکو دورین؟
په وال ظهر بیو دم دکو
سی چه ای طهری دیم مردم تا موکنی؟
🌮
اشک چشمانش را پاک کرد و کلید را از مراشیرا گرفت و در مغازه را باز کرد و به او کمک کرد که زودتر بساط ساندویچ را راه بی اندازد...
🌮
تا ساعت ده رضا همبر پنج بندری و دو کتلت و سه همبرگر و یک سوسیس خورده بود و ماراشیرا داشت برایش زبان درست می کرد.
🌮
مراشیرا به رضا گفت :
رضا چقدر می خوری مگه از قحطی اومدی یازده تا خوردی...!!
🌮
با شنیدن یازده..
عده ای که در مغازه بودند توجهشان به رضا همبر جلب شد و با دقت به خوردن او نگاه و باهم پچ پچ کردند.
🌮
رضا همبر متوجه نگاه اطرافیان خود شد...
با چشمانی درشت و از حدقه در آمده به آنان نگاه کرد آنان هم خودشان را به ندیدن زدند اما زیر چشمی اورا می پاییدند.
🌮
زبان دوازدهمین ساندویچی بود که رضا آن را با ولع خورد و برای این که خود را از زیر نگاه مردم فراری دهد از مغازه بیرون آمد.
🌮
سوار بر دوچرخه اش شد و به سمت مغازه عباس بندری رفت....
رکاب زدن رضا همبر آهسته شده بود و عجلهای در کارش نبود.
رحیم دوچرخه که از تعمیرکاران قدیمی این کار است رضا همبر را روز حادثه هنگام رکاب زدن دیده و اینگونه می گوید :
🌮
ظهر بی که رضام دیت سوار رخشکی بی
او بال خیابو سی خوی میره مم ا ای باله قاره زه
🌮
رضاااااااااا
رضاااااااااااااا
جف نوی کو..!!!
🌮
اما انگور رضا صدی من را نه اشنفید و سر سلو برای خودش می رفت.!
🌮
انگور تو دنیای خودش بود!
🌮
رضا همبر به مغازه عباس بندری که رسید بادیدن در باز آنجا لبخند ملیحی زد چند دقیقه ای به مغازه خیره شد و
بعد با طمأنینه خاصی
دوچرخه اش را به دیوار یله داد و بلند گفت :
بندری جفت نون....
عباس بندری به رضا گفت :
🌮
خوت بیو درست کو که حال غر زدم نی....
🌮
رضا همبر هم چالاک پرید پشت فر و شروع کرد به گرم کردن بندری...
جوری این کار را انجام می داد، انگار پزشکی است که دارد جراحی زیبایی انجام میدهد...
چنان محتویات بندری را با دقت جا به جا و زیر و رو می کرد که توجه یکی از مشتریان را به خود جلب کرده بود.
آن مشتری می گفت :
وقتی رضا همبر را دیدم که دارد بندری گرم
می کند توجه ام به او جلب شد.
خیلی با ظرافت و دقت این کار را انجام می داد
نان را طوری از وسط برش داد که انگار دارد الماس تراش می دهد.
با گوجه برخورد زیباتری داشت و خیار شور را با شعف خاصی برش می داد .
همه ی این کار ها را طوری انجام می داد که من یک ساندویچ دیگر هم سفارش دادم.
رضا همبر اولین گازی که به ساندویچ بندری خود زد برای چند لحظه لقمه را در دهان خود
نگه داشت، چشمانس را بست و نفس عمیق از سر رضایت کشید.!!
🌮
عباس بندری بعدها گفت که نمی دانست که
رضا همبر قبل از آمدن به مغازه دوازده ساندویچ خورده است برای همین به تعداد ساندویچ های که
می خورد توجهی نداشته است...
🌮
ادامه دارد
#اباذر_محمد_حسنی
🍔
🌯🍔
🍔🌯🍔
🌯🍔🌯🍔
🍔🌯🍔🌯🍔
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
🌯🍔🌯🍔
🍔🌯🍔
🌯🍔
🍔
#داستان #ساندویچ
#قسمت_پنجم
🌮
من از تعجب نمی دانستم چه بگویم !!
می دانستم که رضا همبر علاقه زیادی به ساندویچ دارد.
اما نمی دانستم آن روز چه به روز رضا آمده انگار مجنون شده بود.
چنان به نان های در دستش نگاه می کرد که انگار بعد از سال ها معشوقه خود را دیده بود.
🌮
صدایی از رضا به گوشم نمی رسید جز ناله های خفیف و گریه های مداوم و بو کردن و در آغوش گرفتن نان ها.....
🌮
قابلمه محتوی بندری را از پشت موتور باز کردم همین که صدای قابلمه را شنید رویش را به سمت من برگرداند و گفت :
بندری.....؟؟؟؟
وزد زیر گریه.....
گفتم:
رضا چه شده؟؟
آمد و دستی به قابلمه بندری کشید در واقع نوازشش کرد.
نگاهی با چشمان اشکبار به من کرد و لحظه ای را در سکوت گذراند بعد با حالت خاصی گفت:
🌮
ولام خوبن..
بندری ولام خوبن
بندری کلی ولام خوبن
🌮
رضا همبر همانطور که به قابلمه بندری خیره بود و گریه می کرد گفت :
مرد حسوبی کجانه؟؟!
ا صبی تی سه مه اینجه منتظریم نمی گه چه سر ما می؟؟
یه چه طرز دکو دورین؟
په وال ظهر بیو دم دکو
سی چه ای طهری دیم مردم تا موکنی؟
🌮
اشک چشمانش را پاک کرد و کلید را از مراشیرا گرفت و در مغازه را باز کرد و به او کمک کرد که زودتر بساط ساندویچ را راه بی اندازد...
🌮
تا ساعت ده رضا همبر پنج بندری و دو کتلت و سه همبرگر و یک سوسیس خورده بود و ماراشیرا داشت برایش زبان درست می کرد.
🌮
مراشیرا به رضا گفت :
رضا چقدر می خوری مگه از قحطی اومدی یازده تا خوردی...!!
🌮
با شنیدن یازده..
عده ای که در مغازه بودند توجهشان به رضا همبر جلب شد و با دقت به خوردن او نگاه و باهم پچ پچ کردند.
🌮
رضا همبر متوجه نگاه اطرافیان خود شد...
با چشمانی درشت و از حدقه در آمده به آنان نگاه کرد آنان هم خودشان را به ندیدن زدند اما زیر چشمی اورا می پاییدند.
🌮
زبان دوازدهمین ساندویچی بود که رضا آن را با ولع خورد و برای این که خود را از زیر نگاه مردم فراری دهد از مغازه بیرون آمد.
🌮
سوار بر دوچرخه اش شد و به سمت مغازه عباس بندری رفت....
رکاب زدن رضا همبر آهسته شده بود و عجلهای در کارش نبود.
رحیم دوچرخه که از تعمیرکاران قدیمی این کار است رضا همبر را روز حادثه هنگام رکاب زدن دیده و اینگونه می گوید :
🌮
ظهر بی که رضام دیت سوار رخشکی بی
او بال خیابو سی خوی میره مم ا ای باله قاره زه
🌮
رضاااااااااا
رضاااااااااااااا
جف نوی کو..!!!
🌮
اما انگور رضا صدی من را نه اشنفید و سر سلو برای خودش می رفت.!
🌮
انگور تو دنیای خودش بود!
🌮
رضا همبر به مغازه عباس بندری که رسید بادیدن در باز آنجا لبخند ملیحی زد چند دقیقه ای به مغازه خیره شد و
بعد با طمأنینه خاصی
دوچرخه اش را به دیوار یله داد و بلند گفت :
بندری جفت نون....
عباس بندری به رضا گفت :
🌮
خوت بیو درست کو که حال غر زدم نی....
🌮
رضا همبر هم چالاک پرید پشت فر و شروع کرد به گرم کردن بندری...
جوری این کار را انجام می داد، انگار پزشکی است که دارد جراحی زیبایی انجام میدهد...
چنان محتویات بندری را با دقت جا به جا و زیر و رو می کرد که توجه یکی از مشتریان را به خود جلب کرده بود.
آن مشتری می گفت :
وقتی رضا همبر را دیدم که دارد بندری گرم
می کند توجه ام به او جلب شد.
خیلی با ظرافت و دقت این کار را انجام می داد
نان را طوری از وسط برش داد که انگار دارد الماس تراش می دهد.
با گوجه برخورد زیباتری داشت و خیار شور را با شعف خاصی برش می داد .
همه ی این کار ها را طوری انجام می داد که من یک ساندویچ دیگر هم سفارش دادم.
رضا همبر اولین گازی که به ساندویچ بندری خود زد برای چند لحظه لقمه را در دهان خود
نگه داشت، چشمانس را بست و نفس عمیق از سر رضایت کشید.!!
🌮
عباس بندری بعدها گفت که نمی دانست که
رضا همبر قبل از آمدن به مغازه دوازده ساندویچ خورده است برای همین به تعداد ساندویچ های که
می خورد توجهی نداشته است...
🌮
ادامه دارد
#اباذر_محمد_حسنی
🍔
🌯🍔
🍔🌯🍔
🌯🍔🌯🍔
🍔🌯🍔🌯🍔
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
👨یهَ خسیسی 6 هُمریشی اَمدن خونشا ؛
👩زونِی چِهیش رِخت و اَ میرِشِ ی گو:
قندمُو تموم وِبیدِه شکرم هم نی 😥😓
میرش گو کاریت نبو خم درسِی مکنَم 👌
وقتی چِهیش آوِه گوتِی : ☕️
داخل یکی و اَ یِها شکرمِ نرختِه 😛
سهم هرکه وبی صبا همه وا زن وبچِه ، شوم خونِشِنیم 👨👩👧👦 😀
هَموش خَه و هیچشِ نِگو، تازه یکیشِی گو: 🗣
چقدِه شیریتِ کِردِه 😄😂
ارسالی : 👇👇
#میثم
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
👩زونِی چِهیش رِخت و اَ میرِشِ ی گو:
قندمُو تموم وِبیدِه شکرم هم نی 😥😓
میرش گو کاریت نبو خم درسِی مکنَم 👌
وقتی چِهیش آوِه گوتِی : ☕️
داخل یکی و اَ یِها شکرمِ نرختِه 😛
سهم هرکه وبی صبا همه وا زن وبچِه ، شوم خونِشِنیم 👨👩👧👦 😀
هَموش خَه و هیچشِ نِگو، تازه یکیشِی گو: 🗣
چقدِه شیریتِ کِردِه 😄😂
ارسالی : 👇👇
#میثم
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
🍔🌯🍔🌯🍔
🌯🍔🌯🍔
🍔🌯🍔
🌯🍔
🍔
#داستان #ساندویچ
#قسمت_ششم
🌮
عباس بندری بعدها گفت که نمی دانسته که رضا همبر قبل از آمدن به مغازه دوازده ساندویچ خورده است برای همین به تعداد ساندویچ های که
می خورد توجهی نداشته است...
🌮
عباس بندری میگوید من همین طور الکی به رضا گفتم شرط بندی چندتا؟؟؟
رضا بی اختیار گفت سی تا!!!!
وقتی به رضا همبر نگاه کردم دیدم به یک نقطه خیره شده و صداهایی از خودش در می آورد که من نفهمیدم چه بود.
🌮
اما معلوم بود که حال خوبی ندارد.
رضا همبر حال درستی نداشت اما یک چیز او را آرام می کرد و آن خوردن ساندویچ بود با هر گازی که به ساندویچ میزد احساس او به آن ساندویچ عمیق تر می شد...
🌮
رضا همبر تا عصر آن روز پنجاه ساندویچ خورده بود و در مغازه عباس هر کس که رفت آمد می کرد اورا دیده بود از مشتری های خاص عباس تا همسایه ها ی مغازه....
حتا بعضی ها فکر کرده بودند که رضا همبر به شاگردی عباس در آمده و در آنجا کار میکند...
عباس بندری به اصغر اعلا گفته بود حال رضا خوب نیست و خودت را برسان....
اصغر اعلا گفته بود که تا نیم ساعت دیگر میرسد. خبر پنجاه ساندویچ دهن به دهن در شهر پیچید و همه برای دیدن رضا به مغازه عباس بندری آمده بودند...
رضا همبر همچنان در حال خوردن بود و دیگر اختیار خودش را از دست داده بود...
🌮
عده ای بساط شرط بندی راه انداخته بودند و عده ای دیگر هم درحال عکس گرفتن و فیلم گرفتن بودند به سرعت خبر در شبکه های اجتماعی پیچید و خبر داغ رسانه ها شد.
🌮
برای خواندن این داستان و فصل اول داستان های غلوم سیاه درکانال تلگرامی من به آدرس زیر مراجعه کنید.
🌮
ادامه دارد
#اباذر_محمد_حسنی
🍔
🌯🍔
🍔🌯🍔
🌯🍔🌯🍔
🍔🌯🍔🌯🍔
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
🌯🍔🌯🍔
🍔🌯🍔
🌯🍔
🍔
#داستان #ساندویچ
#قسمت_ششم
🌮
عباس بندری بعدها گفت که نمی دانسته که رضا همبر قبل از آمدن به مغازه دوازده ساندویچ خورده است برای همین به تعداد ساندویچ های که
می خورد توجهی نداشته است...
🌮
عباس بندری میگوید من همین طور الکی به رضا گفتم شرط بندی چندتا؟؟؟
رضا بی اختیار گفت سی تا!!!!
وقتی به رضا همبر نگاه کردم دیدم به یک نقطه خیره شده و صداهایی از خودش در می آورد که من نفهمیدم چه بود.
🌮
اما معلوم بود که حال خوبی ندارد.
رضا همبر حال درستی نداشت اما یک چیز او را آرام می کرد و آن خوردن ساندویچ بود با هر گازی که به ساندویچ میزد احساس او به آن ساندویچ عمیق تر می شد...
🌮
رضا همبر تا عصر آن روز پنجاه ساندویچ خورده بود و در مغازه عباس هر کس که رفت آمد می کرد اورا دیده بود از مشتری های خاص عباس تا همسایه ها ی مغازه....
حتا بعضی ها فکر کرده بودند که رضا همبر به شاگردی عباس در آمده و در آنجا کار میکند...
عباس بندری به اصغر اعلا گفته بود حال رضا خوب نیست و خودت را برسان....
اصغر اعلا گفته بود که تا نیم ساعت دیگر میرسد. خبر پنجاه ساندویچ دهن به دهن در شهر پیچید و همه برای دیدن رضا به مغازه عباس بندری آمده بودند...
رضا همبر همچنان در حال خوردن بود و دیگر اختیار خودش را از دست داده بود...
🌮
عده ای بساط شرط بندی راه انداخته بودند و عده ای دیگر هم درحال عکس گرفتن و فیلم گرفتن بودند به سرعت خبر در شبکه های اجتماعی پیچید و خبر داغ رسانه ها شد.
🌮
برای خواندن این داستان و فصل اول داستان های غلوم سیاه درکانال تلگرامی من به آدرس زیر مراجعه کنید.
🌮
ادامه دارد
#اباذر_محمد_حسنی
🍔
🌯🍔
🍔🌯🍔
🌯🍔🌯🍔
🍔🌯🍔🌯🍔
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
❤️
💚💛💙
💜
#قُرص_ری_ماهت
💖
قُرصِ ری ماهِت دیا دا،
یا تِ کُه مَهتو دِر اَمی
💝
بالِ مینارِت زِه یَه بال ،
یا تِ شُو مَهتو در اَمی
💖
چِپ چِپَِی اُفتا تِ مَردُم ،
مِی اَمی روزِ قیومَت
💝
چِشمِ ما وُهرینِه می بی ،
یا کِه اُفتو شُو دراَمی
💖
بَسکی دُنبالِ تو گَشتَم
کُه اَ کُه ، صَحرا اَصَحرا
💝
زُهنیام لاجُو وُبیدِندی
و پام کُرّو دِراَمی
💖
خینِ دل تُپ میکِه اَ مِرزِنگِ مِه ،
جُی اَرسِ چِشمَم
💝
اُو اَچِشمه ی دِل کُم وبی ،
گِل اَ بَعدِ او دِراَمی
💖
تا بِبینِن ری قِشَنگِ بَهزِ مَهتووِت ،
تِ مَلَّه
💝
اَ دِر و تُنگاره و بُو ،
سِیلِکی اِشتو دِر اَمی
💖
دِل خُوتینا اَتِ کُو ویسادِه بی ،
بی یار و یاوَر
💝
تا کِه تِش دی یَه دِشالِش
خَه پِرِس اَکُو دِراَمی
💖
تا کِه دِر بی یار و بِش بین َم،
چِقَد خینِ دِلَم خَه
💝
تِ خیالِت مَحمسین ، ماه پُشتِ
کُو یَه هو دِراَمی
💖
#محمد_حسین_مرتب
❤️
💚💛💙
💜
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
💚💛💙
💜
#قُرص_ری_ماهت
💖
قُرصِ ری ماهِت دیا دا،
یا تِ کُه مَهتو دِر اَمی
💝
بالِ مینارِت زِه یَه بال ،
یا تِ شُو مَهتو در اَمی
💖
چِپ چِپَِی اُفتا تِ مَردُم ،
مِی اَمی روزِ قیومَت
💝
چِشمِ ما وُهرینِه می بی ،
یا کِه اُفتو شُو دراَمی
💖
بَسکی دُنبالِ تو گَشتَم
کُه اَ کُه ، صَحرا اَصَحرا
💝
زُهنیام لاجُو وُبیدِندی
و پام کُرّو دِراَمی
💖
خینِ دل تُپ میکِه اَ مِرزِنگِ مِه ،
جُی اَرسِ چِشمَم
💝
اُو اَچِشمه ی دِل کُم وبی ،
گِل اَ بَعدِ او دِراَمی
💖
تا بِبینِن ری قِشَنگِ بَهزِ مَهتووِت ،
تِ مَلَّه
💝
اَ دِر و تُنگاره و بُو ،
سِیلِکی اِشتو دِر اَمی
💖
دِل خُوتینا اَتِ کُو ویسادِه بی ،
بی یار و یاوَر
💝
تا کِه تِش دی یَه دِشالِش
خَه پِرِس اَکُو دِراَمی
💖
تا کِه دِر بی یار و بِش بین َم،
چِقَد خینِ دِلَم خَه
💝
تِ خیالِت مَحمسین ، ماه پُشتِ
کُو یَه هو دِراَمی
💖
#محمد_حسین_مرتب
❤️
💚💛💙
💜
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
🍔🌯🍔🌯🍔
🌯🍔🌯🍔
🍔🌯🍔
🌯🍔
🍔
#داستان #ساندویچ
#قسمت_هفتم
🌮
عده ای بساط شرط بندی راه انداخته بودند و عده ای دیگر هم درحال عکس گرفتن و فیلم گرفتن بودند به سرعت خبر در شبکه های اجتماعی پیچید و خبر داغ رسانه ها شد.
🌮
عباس بندری به اصغر اعلا گفته بود حال رضا خوب نیست و خودت را برسان....
اصغر اعلا گفته بود که تا نیم ساعت دیگر میرسد. خبر پنجاه ساندویچ دهن به دهن در شهر پیچید و همه برای دیدن رضا همبر به مغاز عباس بندری آمده بودند...
رضا همبر همچنان در حال خوردن بود و دیگر اختیار خودش را از دست داده بود.
🌮
عده ای بساط شرط بندی راه انداخته بودند و عده ای دیگر هم درحال عکس گرفتن و فیلم گرفتن بودند و به سرعت خبر در شبکه های اجتماعی پیچید و خبر داغ رسانه ها شد تا
قبل از رسیدن اصغر اعلا پر بیننده ترین ویدیو در یوتیوب شده بود.!!
🌮
عباس بندری هم که فرصت نداشت به کسی جواب بدهد و فقط داشت ساندویچ می فروخت
دو نفر را آورده بود که فقط داشتند برای رضا همبر ساندویچ می گرفتند.
🌮
اصغر اعلا وقتی رسید با جمعیت زیادی جلو مغازه عباس بندری روبرو شد و به زور راه خود را بین جمعیت که هر لحظه بیشتر هم می شد باز کرد.
🌮
با دیدن رضا یکه خورد.
رضا به شدت بزرگ شده بود...
🌮
آنچه را می دید نمی توانست باور کند رضا همبر لاغر و استخوانی حالا شده بود اندازه
عبدی گلو..!!
🌮
و هر لحظه بزرگتر هم می شد
به نزدیکی او رفت و گفت:
رضا .... رضا ....
🌮
اما رضا فقط به کار خوردن مشغول بود و توجهی به اطرافش نداشت.
اصغر اعلا چند بار دیگر هم رضا را صدا زد اما رضا انگار کر شده بود و هیچ صدایی را نمی شنید.
🌮
اصغر اعلامی گوید
چند لحظه ای ایستادم و به رضا نگاه کردم و نگاهی هم به اطراف انداختم دور مغازه پر شده بود از آدم و آنچه را می دیدم بیشتر باعث رنجم بود تا....!!!
🌮
اصغر اعلا آرام چشمانش را بست واز دیدن این وضعیت رضا حالش بد شد و چند بار با بغض گفت :
رضا...... ؟؟
رضا...... ؟؟
کاکا بسن....
رضا...... ؟؟؟
رضا کا سیلم کو...
🌮
اما رضا توجهی به اصغر اعلا نکرد و شاید اصلن صدای اورا نمی شنید.
اصغر اعلا اشک گوشه چشمش را پاک کرد و به زور توانست راهی به بیرون پیدا کند.
🌮
جمعیت زیادی در اطراف مغازه عباس بندری جمع شد بودند عده ای هم رضا همبر را به خوردن بیشتر تشویق می کردند و با سر و صدا و سوت و کل و گاله خود را سرگرم کرده بودند.
🌮
رضا همبر که داشت چند صدمین ساندویچ را
می خورد احساس کرد که دارد جوری می شود.!!
🌮
چشمانش این احساس را به خوبی نشان داده حتا در دوربین یکی از کسانی که فیلم می گرفته نگاهی کوتاه کرده و صدایی شبیه به
هووووم....
از خودش در آورده است.
🌮
علاوه بر بزرگ شدن لحظه به لحظه رضا سرعت خوردن او هم زیادتر شده بود.
🌮
طوری که آن دو نفر نمی توانستند به سرعت خوردن رضا ساندویچ درست کنند و تیم پنج نفره ای به علاوه عباس بندری تشکیل شد تا بتوانند به رضا همبر ساندویچ برسانند...
🌮
عده ای داشتند با رضا همبر عکس سلفی
می گرفتند.
وقتی عباس بندری دید تعداد سلفی ها دارد زیاد می شود فوری پسر برادرش که هیکل تنومند و ورزیده ای داشت را آورد و به او گفت که هرکس خواست از رضا عکس بگیرد باید پولش را بپردازد.
شاید بتوان بخشی از پول ساندویچ های خورده شده رضا را جبران کند.
🌮
در اولین اقدام پسر برادر عباس بندری
همه را از مغازه بیرون کرد و خودش روی صندلی جلو در نشست و دله ای را روبرویش گذاشت و با صدای خش دار و ناهجارش داد زد :
🌮
هرکیش می عکس بگره بهد پیلی هوده....
🌮
اول مردم کمی اعتراض کردند ولی وقتی دیدند که عده ای پول میدهند و عکس میگیرند آنها هم وارد صف شدند و دیگر اعتراضی نکردند نه تنها اعتراضی نکردند بلکه از این که چرا در صف طولانی انتظار می کشیدند معترض شدند و خواهان تدبیری شدند تا بتوانند زودتر به کار و زندگیشان برسند.!!!
🌮
رضا همبر یک روز بود که خبر ساز شده بود و در این مدت بدون توقف فقط ساندویچ خورده بود اندازه رضا به حدی رسیده بود که دیگر در مغازه جا نمی شد و عملا دیگر کسی نمیتوانست وارد مغازه شود..
🌮
از شهرداری و شورای شهر خواسته شد که برای جا به جایی رضا همبر وارد عمل شود.
آمار ابتدا هیچ کدام این موضوع را قبول نکرده بودند که با فشار رسانه ها و مردم شورای شهر شهرداری را موظف به این کار کرد .
🌮
در اولین اقدام خواستند دیوار های اطراف مغازه را خراب کنند که با مخالفت شدید عباس بندری روبرو شدند و عباس بندری درخواست غرامت کرد.
عباس بندری معتقد بود که با خراب کردن مغازه او دیگر نمی تواند کار کند و هزینه بازسازی را شهرداری باید بپردازد
🌮
سه روز دیگر سپری شد تا توانستند دیوار را خراب کنند.
رضا همبر دیگر آنقدر بزرگ شده بود که کل مغازه را گرفته بود.
🌮
چند دستگاه چرثقیل و تریلی برای حمل رضا آمده بودند.
محوطه ای را مرز بندی کرده بودند که کسی وارد نشود.
🌮
🌯🍔🌯🍔
🍔🌯🍔
🌯🍔
🍔
#داستان #ساندویچ
#قسمت_هفتم
🌮
عده ای بساط شرط بندی راه انداخته بودند و عده ای دیگر هم درحال عکس گرفتن و فیلم گرفتن بودند به سرعت خبر در شبکه های اجتماعی پیچید و خبر داغ رسانه ها شد.
🌮
عباس بندری به اصغر اعلا گفته بود حال رضا خوب نیست و خودت را برسان....
اصغر اعلا گفته بود که تا نیم ساعت دیگر میرسد. خبر پنجاه ساندویچ دهن به دهن در شهر پیچید و همه برای دیدن رضا همبر به مغاز عباس بندری آمده بودند...
رضا همبر همچنان در حال خوردن بود و دیگر اختیار خودش را از دست داده بود.
🌮
عده ای بساط شرط بندی راه انداخته بودند و عده ای دیگر هم درحال عکس گرفتن و فیلم گرفتن بودند و به سرعت خبر در شبکه های اجتماعی پیچید و خبر داغ رسانه ها شد تا
قبل از رسیدن اصغر اعلا پر بیننده ترین ویدیو در یوتیوب شده بود.!!
🌮
عباس بندری هم که فرصت نداشت به کسی جواب بدهد و فقط داشت ساندویچ می فروخت
دو نفر را آورده بود که فقط داشتند برای رضا همبر ساندویچ می گرفتند.
🌮
اصغر اعلا وقتی رسید با جمعیت زیادی جلو مغازه عباس بندری روبرو شد و به زور راه خود را بین جمعیت که هر لحظه بیشتر هم می شد باز کرد.
🌮
با دیدن رضا یکه خورد.
رضا به شدت بزرگ شده بود...
🌮
آنچه را می دید نمی توانست باور کند رضا همبر لاغر و استخوانی حالا شده بود اندازه
عبدی گلو..!!
🌮
و هر لحظه بزرگتر هم می شد
به نزدیکی او رفت و گفت:
رضا .... رضا ....
🌮
اما رضا فقط به کار خوردن مشغول بود و توجهی به اطرافش نداشت.
اصغر اعلا چند بار دیگر هم رضا را صدا زد اما رضا انگار کر شده بود و هیچ صدایی را نمی شنید.
🌮
اصغر اعلامی گوید
چند لحظه ای ایستادم و به رضا نگاه کردم و نگاهی هم به اطراف انداختم دور مغازه پر شده بود از آدم و آنچه را می دیدم بیشتر باعث رنجم بود تا....!!!
🌮
اصغر اعلا آرام چشمانش را بست واز دیدن این وضعیت رضا حالش بد شد و چند بار با بغض گفت :
رضا...... ؟؟
رضا...... ؟؟
کاکا بسن....
رضا...... ؟؟؟
رضا کا سیلم کو...
🌮
اما رضا توجهی به اصغر اعلا نکرد و شاید اصلن صدای اورا نمی شنید.
اصغر اعلا اشک گوشه چشمش را پاک کرد و به زور توانست راهی به بیرون پیدا کند.
🌮
جمعیت زیادی در اطراف مغازه عباس بندری جمع شد بودند عده ای هم رضا همبر را به خوردن بیشتر تشویق می کردند و با سر و صدا و سوت و کل و گاله خود را سرگرم کرده بودند.
🌮
رضا همبر که داشت چند صدمین ساندویچ را
می خورد احساس کرد که دارد جوری می شود.!!
🌮
چشمانش این احساس را به خوبی نشان داده حتا در دوربین یکی از کسانی که فیلم می گرفته نگاهی کوتاه کرده و صدایی شبیه به
هووووم....
از خودش در آورده است.
🌮
علاوه بر بزرگ شدن لحظه به لحظه رضا سرعت خوردن او هم زیادتر شده بود.
🌮
طوری که آن دو نفر نمی توانستند به سرعت خوردن رضا ساندویچ درست کنند و تیم پنج نفره ای به علاوه عباس بندری تشکیل شد تا بتوانند به رضا همبر ساندویچ برسانند...
🌮
عده ای داشتند با رضا همبر عکس سلفی
می گرفتند.
وقتی عباس بندری دید تعداد سلفی ها دارد زیاد می شود فوری پسر برادرش که هیکل تنومند و ورزیده ای داشت را آورد و به او گفت که هرکس خواست از رضا عکس بگیرد باید پولش را بپردازد.
شاید بتوان بخشی از پول ساندویچ های خورده شده رضا را جبران کند.
🌮
در اولین اقدام پسر برادر عباس بندری
همه را از مغازه بیرون کرد و خودش روی صندلی جلو در نشست و دله ای را روبرویش گذاشت و با صدای خش دار و ناهجارش داد زد :
🌮
هرکیش می عکس بگره بهد پیلی هوده....
🌮
اول مردم کمی اعتراض کردند ولی وقتی دیدند که عده ای پول میدهند و عکس میگیرند آنها هم وارد صف شدند و دیگر اعتراضی نکردند نه تنها اعتراضی نکردند بلکه از این که چرا در صف طولانی انتظار می کشیدند معترض شدند و خواهان تدبیری شدند تا بتوانند زودتر به کار و زندگیشان برسند.!!!
🌮
رضا همبر یک روز بود که خبر ساز شده بود و در این مدت بدون توقف فقط ساندویچ خورده بود اندازه رضا به حدی رسیده بود که دیگر در مغازه جا نمی شد و عملا دیگر کسی نمیتوانست وارد مغازه شود..
🌮
از شهرداری و شورای شهر خواسته شد که برای جا به جایی رضا همبر وارد عمل شود.
آمار ابتدا هیچ کدام این موضوع را قبول نکرده بودند که با فشار رسانه ها و مردم شورای شهر شهرداری را موظف به این کار کرد .
🌮
در اولین اقدام خواستند دیوار های اطراف مغازه را خراب کنند که با مخالفت شدید عباس بندری روبرو شدند و عباس بندری درخواست غرامت کرد.
عباس بندری معتقد بود که با خراب کردن مغازه او دیگر نمی تواند کار کند و هزینه بازسازی را شهرداری باید بپردازد
🌮
سه روز دیگر سپری شد تا توانستند دیوار را خراب کنند.
رضا همبر دیگر آنقدر بزرگ شده بود که کل مغازه را گرفته بود.
🌮
چند دستگاه چرثقیل و تریلی برای حمل رضا آمده بودند.
محوطه ای را مرز بندی کرده بودند که کسی وارد نشود.
🌮
🌮
خبرنگاران و روزنامهنگاران با دوربینهایشان لحظه به لحظه را گزارش می کردند.
🌮
رضا همبر را با هر زحمتی بود با چرثقیل سوار بر تریلی کردند و به بیرون شهر جایی به نام باغ بهو بردند.
🌮
آنجا مکانی برای استقرار رضا همبر تعیین کردند و دستگاه ساندویچ سازی هم در نزدیکی او گذاشتند که روزانه پنج هزار ساندویچ تولید
می کرد...
و به وسیله لوله ای در دستان رضا همبر قرار
می گرفت.
سیزده فروردین سال بعد بزرگترین گردهمایی را به دور رضا ترتیب داده بودند و از تمام نقاط دنیا برای شرکت در این مراسم آمده بودند.
🌮
جمعیت به گفته آمار گیران بالای پنج میلیون نفر بوده.
مراسم با نور افشانی و موسیقی شروع شده بود.
🌮
هنگام سخنرانی مسولین و گزارش خدمات برای رضا همبر بود که دستگاه ساندویچ ساز شروع کرد به تکان خوردن
آما کسی به آن توجهی نداشت.
دستگاه در حین گزارش به طور آشکاری چندین بار دیگر هم تکان سختی خورده بود.
اما گزارشات آن قدر داغ بود و همه به آن گوش می دادند که کسی به فکر دستگاه ساندویچ ساز نبود.
حتا کسانی که مسئول دستگاه بودند هم حواسشان به نماینده ای بود داشت گزارش پر و پیمانی را از عملکرد خدماتشان به رضا همبر را ارائه می کرد.
🌮
صدای انفجار بزرگ ی تمام منطقه را برداشت.
🌮
همه سرگردان و شتابزده شده بودند.
در دست همه کسانی که آنجا بودند ساندویچ بود روی زمین پر بود از ساندویچ...
روی درختان...
روی ماشینها...
رضا همبر منفجر و به میلونها ساندویچ تبدیل شده بود.
🌮
تمام صحرای باغ بهو پر بود از ساندویچ
آشوبی به پا شد .
عدهای ترسیدند و فرار کردند.
🌮
عدهای ساندویچ های روی زمین را جمع می کردند و بار وانت می کردند تابتوانند آن ها را بعدا بفروشند.
🌮
عده ای هم آن را آیت خداوند
و
عده ای نشانه ای از عذاب خدا می دانستند.
بسیاری هم..........
🌮
پایان
#اباذر_محمد_حسنی
🍔
🌯🍔
🍔🌯🍔
🌯🍔🌯🍔
🍔🌯🍔🌯🍔
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
خبرنگاران و روزنامهنگاران با دوربینهایشان لحظه به لحظه را گزارش می کردند.
🌮
رضا همبر را با هر زحمتی بود با چرثقیل سوار بر تریلی کردند و به بیرون شهر جایی به نام باغ بهو بردند.
🌮
آنجا مکانی برای استقرار رضا همبر تعیین کردند و دستگاه ساندویچ سازی هم در نزدیکی او گذاشتند که روزانه پنج هزار ساندویچ تولید
می کرد...
و به وسیله لوله ای در دستان رضا همبر قرار
می گرفت.
سیزده فروردین سال بعد بزرگترین گردهمایی را به دور رضا ترتیب داده بودند و از تمام نقاط دنیا برای شرکت در این مراسم آمده بودند.
🌮
جمعیت به گفته آمار گیران بالای پنج میلیون نفر بوده.
مراسم با نور افشانی و موسیقی شروع شده بود.
🌮
هنگام سخنرانی مسولین و گزارش خدمات برای رضا همبر بود که دستگاه ساندویچ ساز شروع کرد به تکان خوردن
آما کسی به آن توجهی نداشت.
دستگاه در حین گزارش به طور آشکاری چندین بار دیگر هم تکان سختی خورده بود.
اما گزارشات آن قدر داغ بود و همه به آن گوش می دادند که کسی به فکر دستگاه ساندویچ ساز نبود.
حتا کسانی که مسئول دستگاه بودند هم حواسشان به نماینده ای بود داشت گزارش پر و پیمانی را از عملکرد خدماتشان به رضا همبر را ارائه می کرد.
🌮
صدای انفجار بزرگ ی تمام منطقه را برداشت.
🌮
همه سرگردان و شتابزده شده بودند.
در دست همه کسانی که آنجا بودند ساندویچ بود روی زمین پر بود از ساندویچ...
روی درختان...
روی ماشینها...
رضا همبر منفجر و به میلونها ساندویچ تبدیل شده بود.
🌮
تمام صحرای باغ بهو پر بود از ساندویچ
آشوبی به پا شد .
عدهای ترسیدند و فرار کردند.
🌮
عدهای ساندویچ های روی زمین را جمع می کردند و بار وانت می کردند تابتوانند آن ها را بعدا بفروشند.
🌮
عده ای هم آن را آیت خداوند
و
عده ای نشانه ای از عذاب خدا می دانستند.
بسیاری هم..........
🌮
پایان
#اباذر_محمد_حسنی
🍔
🌯🍔
🍔🌯🍔
🌯🍔🌯🍔
🍔🌯🍔🌯🍔
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
هنرمند جوان و خوش صدای همشهری آقای #پیام_شیاری #پخش_زنده از 📺 #شبکه_ی_خوزستان در برنامه ی تلویزیونی《رنگين كمان همدلي》در عمارت محسني ها بهمراه دیگر پیشکسوتان موسیقی شهرستان بهبهان برنامه داشتند 🎤
👏 آفرین به اهالی هنر و هنرمندان افتخار افرینان بهبهان
شنبه 16 اردیبهشت 1396
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
👏 آفرین به اهالی هنر و هنرمندان افتخار افرینان بهبهان
شنبه 16 اردیبهشت 1396
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#شبكه_خوزستان 📺
مهمون برنامه ی تلویزیونی
《رنگين كمان همدلي》در
عمارت محسني بهمراه دیگر پیشکسوتان موسیقی شهرستان
🏁پرچم #بهبهان بالاست ✌
🍷 @behbehoni 🍷
🍷 @behbehoni 🍷
¯\_(ツ)_/¯
مهمون برنامه ی تلویزیونی
《رنگين كمان همدلي》در
عمارت محسني بهمراه دیگر پیشکسوتان موسیقی شهرستان
🏁پرچم #بهبهان بالاست ✌
🍷 @behbehoni 🍷
🍷 @behbehoni 🍷
¯\_(ツ)_/¯
------------
حکایتهای محل پر ...
------------
نگارنده ...... #دکتر #بهرام_دادمهر
-----------
#حکایت #سیزدهم..... #انتخابات
-----------
مثل همیشه *شلوا چِفتی* سیاهش را روی دوشش انداخته بود ، پیراهن سفید تمیزی به تن داشت که آن را روی *شلوال* آبی آسمانی همیشگی اش انداخته بود و آرام آرام از سرازیری *تنگاره* پایین می آمد، شناسنامه اش را بدست گرفته بود و برای رای دادن راهی مسجد محل بود.
در و دیوار شهر *ورسهیده* بود از عکسهای رنگ و وارنگ کاندیداها که هرکدام برای اینکه از رقابت انتخاباتی عقب نیفتد همه جارا عکس چسبانده بودند.
گروههای جوان و نوجوان بسته های پوستر و تصاویر کاندیداها را باخود حمل میکردند و هر جای خالی را که میدیدند پوستر میچسباندند ، یکی از آنها هم یک خشک کن پلاستیکی یا همان *تی* به همراه داشت و جاهایی که دست نمیرسید،
پوستر را با تی به دیوار میچسباندند و قوطی های سریش بود که پشت سر هم خالی میشد ، دراین بین ، بگومگوها و گاهی دعواهای سیاسی و البته درگیری فیزیکی هم از حاشیه های دیدنی این کارناوال اجتماعی بود ، عکس ها را همه جا می زدند ،
از عمود چوبی برق گرفته تا درب بسته مغازه ها و ......
در راه تصویری توجهش راجلب کرد که درست بر درب فلزی سبز رنگ مستراح مسجد زده شده بود😁
غرولندی کرد و چهره به چهره تصویر کاندیدا ایستاد و گفت :
*بو بیامرز میتم بدونم ای نمایندگیَی چقد سیت خواص هِه ک حاضر وبیدیَه عسکِت دم خلا بزنن؟*
از مستراح که بیرون آمد نیم نگاهی به عکس انداخت و با نیشخند راهش را گرفت و رفت.
کمی آنطرف تر و بر دیوار میدانی محل عکس دیگری دید که از معممین شهر بود و یکی از پیرمردهای محل که زیاد در گیر و دار انتخابات و اینجور چیزها نبود و از قضا کمی حواس پرتی هم داشت به عکس خیره شده بود و برایش *فاتحه* میخواند😁
حاجی را که دید از او پرسید :
*حوجی میگَم ای عولِمایَه کیِن ک مُرده؟ نمدنَه فاتَی کجان؟*😅
حاجی لبخند زد و رد شد .
چند تا از جوانها تا اورا دیدند دورش حلقه زدند و از او پرسیدند ،
*حوجی بگو بنشیم اَ کی رای هدیم؟*
حاجی اما جمله ای تاریخی گفت که هم را به فکر واداشت:
*با مَه خو اَ کسی نمیشناسَم ، اُمو یه مدونم ک امرو کسی نی ک س خدا و مردم کار بکُ ، ای نظر مه ت می اَ کسی رای هدی ک خاطر جَمی بی او برنده نومبو تا شما ت دزی و هیزی و حیف و میلِی ک میکُ نه شریکی بی*
و با این استدلال جوانهای پرشور را مات و مبهوت کرد و رفت.
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
حکایتهای محل پر ...
------------
نگارنده ...... #دکتر #بهرام_دادمهر
-----------
#حکایت #سیزدهم..... #انتخابات
-----------
مثل همیشه *شلوا چِفتی* سیاهش را روی دوشش انداخته بود ، پیراهن سفید تمیزی به تن داشت که آن را روی *شلوال* آبی آسمانی همیشگی اش انداخته بود و آرام آرام از سرازیری *تنگاره* پایین می آمد، شناسنامه اش را بدست گرفته بود و برای رای دادن راهی مسجد محل بود.
در و دیوار شهر *ورسهیده* بود از عکسهای رنگ و وارنگ کاندیداها که هرکدام برای اینکه از رقابت انتخاباتی عقب نیفتد همه جارا عکس چسبانده بودند.
گروههای جوان و نوجوان بسته های پوستر و تصاویر کاندیداها را باخود حمل میکردند و هر جای خالی را که میدیدند پوستر میچسباندند ، یکی از آنها هم یک خشک کن پلاستیکی یا همان *تی* به همراه داشت و جاهایی که دست نمیرسید،
پوستر را با تی به دیوار میچسباندند و قوطی های سریش بود که پشت سر هم خالی میشد ، دراین بین ، بگومگوها و گاهی دعواهای سیاسی و البته درگیری فیزیکی هم از حاشیه های دیدنی این کارناوال اجتماعی بود ، عکس ها را همه جا می زدند ،
از عمود چوبی برق گرفته تا درب بسته مغازه ها و ......
در راه تصویری توجهش راجلب کرد که درست بر درب فلزی سبز رنگ مستراح مسجد زده شده بود😁
غرولندی کرد و چهره به چهره تصویر کاندیدا ایستاد و گفت :
*بو بیامرز میتم بدونم ای نمایندگیَی چقد سیت خواص هِه ک حاضر وبیدیَه عسکِت دم خلا بزنن؟*
از مستراح که بیرون آمد نیم نگاهی به عکس انداخت و با نیشخند راهش را گرفت و رفت.
کمی آنطرف تر و بر دیوار میدانی محل عکس دیگری دید که از معممین شهر بود و یکی از پیرمردهای محل که زیاد در گیر و دار انتخابات و اینجور چیزها نبود و از قضا کمی حواس پرتی هم داشت به عکس خیره شده بود و برایش *فاتحه* میخواند😁
حاجی را که دید از او پرسید :
*حوجی میگَم ای عولِمایَه کیِن ک مُرده؟ نمدنَه فاتَی کجان؟*😅
حاجی لبخند زد و رد شد .
چند تا از جوانها تا اورا دیدند دورش حلقه زدند و از او پرسیدند ،
*حوجی بگو بنشیم اَ کی رای هدیم؟*
حاجی اما جمله ای تاریخی گفت که هم را به فکر واداشت:
*با مَه خو اَ کسی نمیشناسَم ، اُمو یه مدونم ک امرو کسی نی ک س خدا و مردم کار بکُ ، ای نظر مه ت می اَ کسی رای هدی ک خاطر جَمی بی او برنده نومبو تا شما ت دزی و هیزی و حیف و میلِی ک میکُ نه شریکی بی*
و با این استدلال جوانهای پرشور را مات و مبهوت کرد و رفت.
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
◐✫◑✷◐✫◑
✫◑✶◑✫
◐✶◑✫
✶◑✫
◑✫
✫
#ای_روزگار
# قسمت_اول
ﺣﺎﺝ ﺣﻤﺪﺍﻟﻠﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺍﺑﺎ ﻋﺒﺪﺍﻟﻪ ﺑﻮﺩ .
ﺗﻤﺎﻡ ﻃﻮﻝ ﺳﺎﻝ ﺑﺮﺍ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﻣﺤﺮﻡ ﺭﻭﺯ ﺷﻤﺎﺭﯼ
می کرد .
ﺫﯾﺤﺠﻪ ﮐﻪ ﻣﯽ شد ﺷﻤﺎﺭﺵ ﻣﻌﮑﻮﺱ ﻣﯽ زد
ﻣﻮﺳﻢ ﺣﺞ .
و ﺑﻌﺪ ﻣﺤﺮﻡ
ﺣﺎﺟﯽ ﺑﻪ ﺗﮑﺎﭘﻮ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩ
ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺑﻘﺎﻟﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﺭﻭﺑﺮﻭﯼ ﻣﺴﺠﺪ ﻣﺤﻞ .
ﺑﯿﻦ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﻌﺮﺍ ﻓﻘﻂ ﻣﺤﺘﺸﻢ ﮐﺎﺷﺎﻧﯽ ﺭﺍ قبول داشت .
ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺷﻌﺎﺭ ﻣﺤﺘﺸﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻭ ﺑﻨﺪ ﺭا ﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩ .
ﺑﺎﺯ ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﺷﻮﺭﺵ ﺍﺳﺖ ،
ﺩﺭ ﺧﻠﻖ ﻋﺎﻟﻢ ﺍﺳﺖ ...
ﭘﺎﺭﭼﻪ ﺳﯿﺎﻩ ﺳﺮ ﺩﺭ ﻣﻐﺎﺯﻩﺍﺵ ﻫﻤﯿﻦ شعر ﺑﻮﺩ ،
ﭘﺎﺭﭼﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺮﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ .
ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﻃﻮﻝ ﺳﺎﻝ ، ﻓﻘﻂ ﺍﻭﻝ ﻣﺤﺮﻡ ﻧﻮ ﻣﯿﺸﺪ .
ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ .
ﺣﺎﺟﯽ ﻣﺤﺮﻡ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ ﭘﺎﺭﭼﻪ ﺳﯿﺎﻩ ﺭﻭ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺑﯿﺎﺭﯼ؟
ﺣﺎﺟﯽ ﺑﻬﺶ ﺑﺮ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﯾﻌﻨﯽ ﭼﻪ؟
ﺑﻪ ﺗﻮ ﭼﻪ ﻣﺮﺑﻮﻁ ؟!
ﻣﺮﺩﮎ ﻓﺮﺩﺍ ﺟﻮﺍﺏ ﺧﺪﺍ ﻭ ﺭﺳﻮﻟﺶ ﺭﻭ ﭼﻪ ﻣﯿﺪﯼ ؟.
ﺟﻮﺍﺏ ﺣﻀﺮﺕ ﺭﻭ ﭼﻪ؟
ﺍﯾﻦ ﭘﺎﺭﭼﻪ ﭼﻪ ﺍﺫﯾﺘﯽ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﯿﺮﺳﻮﻧﻪ؟
ﭘﻮﻟﺸﻮ ﺩﺍﺩﯼ؟
ﺑﺎﻻﯼ ﻣﻐﺎﺯﺕ ﺯﺩﻩ؟
ﺑﯽ ﺩﯾﻦ !
ﺩﯾﻨﺎﺭﯼ ﻫﻢ که ﺑﻪ ﻫﯿﺂﺕ ﮐﻤﮏ ﻧﻤﯽﮐﻨﯽ.
ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﯿﺌﺖ ﺍﺯ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﮐﻤﮏ ﻣﺎﻟﯽ
ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻨﺪ ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭﻧﻤﯽ ﺭﻓﺖ ،
ﻗﺮﺑﻮﻥ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﯿﻦ ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ
ﻫﺸﺘﻢ گرو نهمه!
ﮐﯿﻨﻪ ﺷﺘﺮﯼ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ رو ﺩﻝ ﺣﺎﺟﯽ
ﻭ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﺳﻤﺶ سر زنش کرده بود،
ﺗﺎ ﺩﯾﺮ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﺮﻭ ﻋﻮﺿﺶ ﮐﻦ .
ﺑﺬﺍﺭﺵ ﻏﻼﻡ ﺣﺴﯿﻦ ،ﻣﮕﻪ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﺩﯾﮕﻪ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﯼ؟
ﯾﻪ ﻣﺸﻬﺪ ﺭﻓﺘﯽ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﺷﺎﺥ ﻏﻮﻝ ﺷﮑﻮﻧﺪﯼ؟
ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺣﻀﺮﺕ ﺭﻭ ﮔﻮﻝ ﺑﺰﻧﯽ؟
ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ! ﺍﺧﺮﺵ ﻣﯿﺎﺩ ﺍﺳﺘﻐﻔﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻪ .
غلط کردم، ﻭﻝ ﮐﻦ ﺑﺎﺑﺎ ، ﻓﺤﺶ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺩﻡ!
کفر که نگفتم،ﻋﺠﺐ ﻏﻠﻄﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﻫﺎ !
ﺍﻣﺎ ﺣﺎﺟﯽ ﻭﻝ ﮐﻦ ﻧﺒﻮﺩ،
ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ،شنیدی یا نه؟
ﮐﻞ ﯾﻮﻡ ﻋﺎﺷﻮﺭﺍ،
ﻭ
ﮐﻞ ﻋﺮﺽ ﮐﺮﺑﻼ .
ﭘﺎﺭﭼﻪ ﺭﻭ ﺩﺭ ﺑﯿﺎﺭﻡ؟ ﺁﺧﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﺣﺮﻓﯿﻪ؟
ﺁﺩﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﺣﺮﻑ ﺩﻫﻨﺶ ﺭﻭ ﺑﻔﻬﻤﻪﻭﺑﺰﻧﻪ .
ﻭﻗﺖ ﻭ ﺑﯽ وقت ﺑﻪ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ سر کوفت میزد.
ﻣﺸﺘﺮﯼ ﺭﻭ ﺩﻡ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﻣﯽﮔﺮﻓﺖ، ﺁﻏﺎ ﮐﯽ ﮔﻔﺘﻪ ﻣﺎ ﺷﯿﻌﻪ ﺍﯾﻢ ،ﺩﺭﻭﻏﻪ ،ﺑﺨﺪﺍ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯿﮕﯿﻢ ،
ﺑﻪ ﭘﯿﺮ ﻭ ﭘﯿﻐﻤﺒﺮ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯿﮕﯿﻢ ،
ﺑﻌﺪ ﺻﺪﺍﺷﻮ ﺁﺭﻭﻡ ﻣﯿﮑﺮﺩ :
ﻫﻤﯿﻦ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺍﮔﻪ ﺗﻮ ﺻﺤﺮﺍﯼ ﮐﺮﺑﻼ ﺑﻮﺩﺵ،ﭘﺎﺭﮐﺎﺏ ﺍﺑﻦ ﺳﻌﺪﺣﺮﻭﻣﺰﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ.
ﻭﻝ ﮐﻦ ﻧﺒﻮﺩ .
ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺧﯿﻠﯽ ﻃﺎﻗﺖ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﻫﻤﻪ ﺍﻫﻞ ﻣﺤﻞ ﻫﻢ ﺍﯾﻨﻮ
ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺗﻮ ﺑﺰﺭﮔﻮﺍﺭﯼ ﮐﻦ ،
ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﻣﺤﻠﺶ ﻧﺬﺍﺭ...
ﺍﯼ ﺑﺎ ﺑﺎ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺗﻮ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯼ ،
ﺍﺯ آب انبار ﻣﺴﺠﺪ ﻟﻮﻟﻪ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﻓﺸﺎﺭ ﺁﺏ ﭘﺎﺭﭼﻪ ﺳﯿﺎﻩ ﺑﺎﻻﯼ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺭا می شست.
ﺑﻠﻨﺪ ، ﺑﻠﻨﺪ ﺻﻠﻮﺍﺕ ﻣﯽ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ ﻭ
ﻃﻠﺐ ﻟﻌﻨﺖ ﻣﯿﮑﺮﺩ .
ﺍﻟﻠﻬﻢ ﺻﻠﯽ ﻋﻠﯽ ،،،،،،، ﺑﺮ ﺷﻤﺮ ﻟﻌﻨﺖ ،
ﺑﺮ ﺍﺑﻦ ﺳﻌﺪ ﺣﺮﻭﻣﺰﺍﺩﻩ ﻟﻌﻨﺖ ، ﺑﺮ ﺣﺮﻣﻠﻪ ﺗﯿﺮ ﺍﻧﺪﺍﺯ ﻟﻌﻨﺖ ، ﺑﺮ ﺍﺑﻦ ﺯﯾﺎﺩ ﻟﻌﻨﺖ .
ﺑﺮ ﺷﻤﺮ ﻫﺎیﺍﯾﻦ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺯﻣﻮﻧﻪ ﻫﻢﻟﻌﻨﺖ.
ﺑﻌﺪ ﺭﻭﺷﻮ ﮐﺮﺩ ﻃﺮﻑ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﻫﺎﯼ ﺩﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﯽ ﺑﻠﻨﺪ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ :
ﻻﻝ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎ ﻧﺮﯼ ﺑﮕﻮ ﺑﯿﺶ ﺑﺎﺩ .
ﻫﻤﻪ ﻣﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻨﺪ منظور ﺣﺎﺟﯽ، ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯﻩ !.
ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ،ﺩﯾﮕﻪ ﻃﺎﻗﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩ ،
ﮐﻔﻪ ﺗﺮﺍﺯﻭ ﺑﺪﺳﺖ ﺍﺯ ﻣﻐﺎﺯﻩ بیرون آمد.
عصبانی،ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺑﺮ ﺍﻓﺮﻭﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ .
قرمز،خون به صورتش دویده بود.
ﻫﯿﮑﻞ ﺗﻨﻮﻣﻨﺪ ﻭ ﺷﮑﻢ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺩﺍﺷﺖ .
ﺷﻠﻮﺍﺭ ﮔﺸﺎﺩ ﻭ ﺳﯿﺎﻫﯽ ﺷﺒﯿﻪ ﺩﺑﯿﺖ ﺑﺨﺘﯿﺎﺭﯼ ﻫﺎ ﺑﭙﺎ ﺩﺍﺷﺖ ،
ﭘﺎﯾﯿﻦ ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﺳﻔﯿﺪ ﺑﻠﻨﺪﺵ، ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺷﮑﻢ ﺑﺰﺭﮔﺶ ﺍﺯ ﺷﻠﻮﺍﺭﺵ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺩﺍﺷﺖ.
ﺧﺮﻣﺎ ﻓﺮﻭﺵ ﺑﻮﺩ .
ﻟﺒﺎﺳﺶ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺷﯿﺮﻩ ﺍﯼ ﻭ ﮐﺜﯿﻒ ﺑﻮﺩ .
ﺑﺪ ﻫﯿﺒﺘﯽ ﺑﻮﺩ .
ﮔﯿﻮﻩ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﺍﺧﻞ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺟﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ،
ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺗﺮﺳﻨﺎﮐﺶ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ.
ﺣﺎﺟﯽ ﻻﻏﺮ ﻭ ﻣﺮﺩﻧﯽ وکوتاه قد،
ﺷﮑﻤﺶ ﺗﻮ ﺭﻓﺘﻪ ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ﻗﻮﺯﯼ ﺩﺭ ﮐﻤﺮ ﺩﺍﺷﺖ .
به بادی بند بود.
ﺑﻌﻀﯽ ﻣﻮﻗﻊ ﻫﺎ ﺗﻮ ﺁﺏ ﺍﻧﺒﺎﺭ ﻣﺴﺠﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ آن ﺗﻮ ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﻣﺤﻞ ﻋﺼﺎﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﺸﺪ ﺣﻤﺎﻡ ﻣﯿﮑﺮﺩ .
ﻋﺒﺮﺕ ﺧﻠﻘﯽ ﺑﻮﺩ .ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺧﻄﺮ ﮐﺮﺩ .!!
ﻫﯿﺒﺖ ﻭ ﭼﻬﺮﻩ ی بر افروخته ی
ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺗﺮﺳﯽ ﺑﻪ ﺟﺎﻧﺶ انداخته بود.
ﻟﻮﻟﻪ ﺁﺏ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺶ ﺍﻓﺘﺎﺩ .
ﺣﺎﺟﯽ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺁﻥ ﺩﻓﻌﻪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﮐﻔﻪ ی ﺗﺮﺍﺯﻭ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ.
ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﺧﻮﺩﺵ ﺩﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ،
ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ، ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺷﻮﯾﯽ ﻣﺴﺠﺪ ﮐﻪ بیرون میاد ،
ﺑﺰ ﮐﻞ ﺣﺒﯿﺐ ﺭا داخل ﻣﻐﺎﺯﻩ، ﺑﺎﻻﯼ ﺩﻟﻪ ﺧﺮﻣﺎ ﮔﯿﺮ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ،ﭼﻨﺎﻥ ﺑﺎ ﮐﻔﻪ ی ﺗﺮﺍﺯﻭ به ﺳﺮ ﺑﺰ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ می کوبه ﮐﻪ ﺩﺭ ﺟﺎ ﺳﻘﻂ ﻣﯿﺸﻪ .
ﺑﺎ ﭼﺸﻢ ﺧﻮﺩﺵ ﺩﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﮐﻞ ﺣﺒﯿﺐ ﻭ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﻭ ﻫﻢ ،ﺑﻌﺪ از سقط ﺑﺰ ﺑﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻔﻪ ﺗﺮﺍﺯﻭ ﺑﺪ ﺟﻮﺭ ﺍﺩﺏ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺯﻥ ﮐﻞ ﺣﺒﯿﺐ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﺮﺍ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻫﺎ ﺩﻋﺎ ﻣﯿﮑﻨﻪ .
ﺧﯿﺮ ﺑﺒﯿﻨﻨﺪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻫﺎ ﮐﻪ ﮐﻞ ﺣﺒﯿﺐ ﻭ ﭘﺴﺮﻡ ﻋﺒﺪﯼ ﺭﻭ ﺯﯾﺮ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎی ﺍﯾﻦ ﻏﻮﻝ ﺑﯿﺎﺑﻮﻧﯽ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ .
ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﻋﻨﺎﻥ ﺍﺯ ﮐﻒ ﺩﺍﺩﻩ ﻭ با کفی که ﺍﺯ ﺩﻫﺎنش بیرون می زد
فریاد می کشید :
ﺑﯽ ﭘﺪﺭ.... ﺩﯾﻮﺙ
ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﮕﯽ ﺷﻤﺮ ؟؟!!
ﻟﻌﻨﺖ ﺗﻮ ﺭﻭﺡ ﻧﺠﻒ!
ﻧﺠﻒ ﭘﺪﺭ ﺣﺎﺟﯽ ﺑﻮﺩ .
ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﭘﻮﺳﺎﻧﺪﻩ وﺳﺎﻝ ﻫﺎ از مرگش گذشته ﺑﻮﺩ .
ﺣﺎﻻ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺯﯾﺮﻭ ﺭﻭﺵ ﻣﯽ کرﺩ .
ادامه دارد
#ابراهیم_تدین
✫
◑✫
✶◑✫
◐✶◑✫
✶◐✶ ◑✫
◐✶◐✶◑✫
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
✫◑✶◑✫
◐✶◑✫
✶◑✫
◑✫
✫
#ای_روزگار
# قسمت_اول
ﺣﺎﺝ ﺣﻤﺪﺍﻟﻠﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺍﺑﺎ ﻋﺒﺪﺍﻟﻪ ﺑﻮﺩ .
ﺗﻤﺎﻡ ﻃﻮﻝ ﺳﺎﻝ ﺑﺮﺍ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﻣﺤﺮﻡ ﺭﻭﺯ ﺷﻤﺎﺭﯼ
می کرد .
ﺫﯾﺤﺠﻪ ﮐﻪ ﻣﯽ شد ﺷﻤﺎﺭﺵ ﻣﻌﮑﻮﺱ ﻣﯽ زد
ﻣﻮﺳﻢ ﺣﺞ .
و ﺑﻌﺪ ﻣﺤﺮﻡ
ﺣﺎﺟﯽ ﺑﻪ ﺗﮑﺎﭘﻮ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩ
ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺑﻘﺎﻟﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﺭﻭﺑﺮﻭﯼ ﻣﺴﺠﺪ ﻣﺤﻞ .
ﺑﯿﻦ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﻌﺮﺍ ﻓﻘﻂ ﻣﺤﺘﺸﻢ ﮐﺎﺷﺎﻧﯽ ﺭﺍ قبول داشت .
ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺷﻌﺎﺭ ﻣﺤﺘﺸﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻭ ﺑﻨﺪ ﺭا ﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩ .
ﺑﺎﺯ ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﺷﻮﺭﺵ ﺍﺳﺖ ،
ﺩﺭ ﺧﻠﻖ ﻋﺎﻟﻢ ﺍﺳﺖ ...
ﭘﺎﺭﭼﻪ ﺳﯿﺎﻩ ﺳﺮ ﺩﺭ ﻣﻐﺎﺯﻩﺍﺵ ﻫﻤﯿﻦ شعر ﺑﻮﺩ ،
ﭘﺎﺭﭼﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺮﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ .
ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﻃﻮﻝ ﺳﺎﻝ ، ﻓﻘﻂ ﺍﻭﻝ ﻣﺤﺮﻡ ﻧﻮ ﻣﯿﺸﺪ .
ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ .
ﺣﺎﺟﯽ ﻣﺤﺮﻡ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ ﭘﺎﺭﭼﻪ ﺳﯿﺎﻩ ﺭﻭ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺑﯿﺎﺭﯼ؟
ﺣﺎﺟﯽ ﺑﻬﺶ ﺑﺮ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﯾﻌﻨﯽ ﭼﻪ؟
ﺑﻪ ﺗﻮ ﭼﻪ ﻣﺮﺑﻮﻁ ؟!
ﻣﺮﺩﮎ ﻓﺮﺩﺍ ﺟﻮﺍﺏ ﺧﺪﺍ ﻭ ﺭﺳﻮﻟﺶ ﺭﻭ ﭼﻪ ﻣﯿﺪﯼ ؟.
ﺟﻮﺍﺏ ﺣﻀﺮﺕ ﺭﻭ ﭼﻪ؟
ﺍﯾﻦ ﭘﺎﺭﭼﻪ ﭼﻪ ﺍﺫﯾﺘﯽ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﯿﺮﺳﻮﻧﻪ؟
ﭘﻮﻟﺸﻮ ﺩﺍﺩﯼ؟
ﺑﺎﻻﯼ ﻣﻐﺎﺯﺕ ﺯﺩﻩ؟
ﺑﯽ ﺩﯾﻦ !
ﺩﯾﻨﺎﺭﯼ ﻫﻢ که ﺑﻪ ﻫﯿﺂﺕ ﮐﻤﮏ ﻧﻤﯽﮐﻨﯽ.
ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﯿﺌﺖ ﺍﺯ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﮐﻤﮏ ﻣﺎﻟﯽ
ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻨﺪ ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭﻧﻤﯽ ﺭﻓﺖ ،
ﻗﺮﺑﻮﻥ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﯿﻦ ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ
ﻫﺸﺘﻢ گرو نهمه!
ﮐﯿﻨﻪ ﺷﺘﺮﯼ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ رو ﺩﻝ ﺣﺎﺟﯽ
ﻭ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﺳﻤﺶ سر زنش کرده بود،
ﺗﺎ ﺩﯾﺮ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﺮﻭ ﻋﻮﺿﺶ ﮐﻦ .
ﺑﺬﺍﺭﺵ ﻏﻼﻡ ﺣﺴﯿﻦ ،ﻣﮕﻪ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﺩﯾﮕﻪ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﯼ؟
ﯾﻪ ﻣﺸﻬﺪ ﺭﻓﺘﯽ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﺷﺎﺥ ﻏﻮﻝ ﺷﮑﻮﻧﺪﯼ؟
ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺣﻀﺮﺕ ﺭﻭ ﮔﻮﻝ ﺑﺰﻧﯽ؟
ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ! ﺍﺧﺮﺵ ﻣﯿﺎﺩ ﺍﺳﺘﻐﻔﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻪ .
غلط کردم، ﻭﻝ ﮐﻦ ﺑﺎﺑﺎ ، ﻓﺤﺶ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺩﻡ!
کفر که نگفتم،ﻋﺠﺐ ﻏﻠﻄﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﻫﺎ !
ﺍﻣﺎ ﺣﺎﺟﯽ ﻭﻝ ﮐﻦ ﻧﺒﻮﺩ،
ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ،شنیدی یا نه؟
ﮐﻞ ﯾﻮﻡ ﻋﺎﺷﻮﺭﺍ،
ﻭ
ﮐﻞ ﻋﺮﺽ ﮐﺮﺑﻼ .
ﭘﺎﺭﭼﻪ ﺭﻭ ﺩﺭ ﺑﯿﺎﺭﻡ؟ ﺁﺧﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﺣﺮﻓﯿﻪ؟
ﺁﺩﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﺣﺮﻑ ﺩﻫﻨﺶ ﺭﻭ ﺑﻔﻬﻤﻪﻭﺑﺰﻧﻪ .
ﻭﻗﺖ ﻭ ﺑﯽ وقت ﺑﻪ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ سر کوفت میزد.
ﻣﺸﺘﺮﯼ ﺭﻭ ﺩﻡ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﻣﯽﮔﺮﻓﺖ، ﺁﻏﺎ ﮐﯽ ﮔﻔﺘﻪ ﻣﺎ ﺷﯿﻌﻪ ﺍﯾﻢ ،ﺩﺭﻭﻏﻪ ،ﺑﺨﺪﺍ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯿﮕﯿﻢ ،
ﺑﻪ ﭘﯿﺮ ﻭ ﭘﯿﻐﻤﺒﺮ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯿﮕﯿﻢ ،
ﺑﻌﺪ ﺻﺪﺍﺷﻮ ﺁﺭﻭﻡ ﻣﯿﮑﺮﺩ :
ﻫﻤﯿﻦ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺍﮔﻪ ﺗﻮ ﺻﺤﺮﺍﯼ ﮐﺮﺑﻼ ﺑﻮﺩﺵ،ﭘﺎﺭﮐﺎﺏ ﺍﺑﻦ ﺳﻌﺪﺣﺮﻭﻣﺰﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ.
ﻭﻝ ﮐﻦ ﻧﺒﻮﺩ .
ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺧﯿﻠﯽ ﻃﺎﻗﺖ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﻫﻤﻪ ﺍﻫﻞ ﻣﺤﻞ ﻫﻢ ﺍﯾﻨﻮ
ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺗﻮ ﺑﺰﺭﮔﻮﺍﺭﯼ ﮐﻦ ،
ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﻣﺤﻠﺶ ﻧﺬﺍﺭ...
ﺍﯼ ﺑﺎ ﺑﺎ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺗﻮ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯼ ،
ﺍﺯ آب انبار ﻣﺴﺠﺪ ﻟﻮﻟﻪ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﻓﺸﺎﺭ ﺁﺏ ﭘﺎﺭﭼﻪ ﺳﯿﺎﻩ ﺑﺎﻻﯼ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺭا می شست.
ﺑﻠﻨﺪ ، ﺑﻠﻨﺪ ﺻﻠﻮﺍﺕ ﻣﯽ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ ﻭ
ﻃﻠﺐ ﻟﻌﻨﺖ ﻣﯿﮑﺮﺩ .
ﺍﻟﻠﻬﻢ ﺻﻠﯽ ﻋﻠﯽ ،،،،،،، ﺑﺮ ﺷﻤﺮ ﻟﻌﻨﺖ ،
ﺑﺮ ﺍﺑﻦ ﺳﻌﺪ ﺣﺮﻭﻣﺰﺍﺩﻩ ﻟﻌﻨﺖ ، ﺑﺮ ﺣﺮﻣﻠﻪ ﺗﯿﺮ ﺍﻧﺪﺍﺯ ﻟﻌﻨﺖ ، ﺑﺮ ﺍﺑﻦ ﺯﯾﺎﺩ ﻟﻌﻨﺖ .
ﺑﺮ ﺷﻤﺮ ﻫﺎیﺍﯾﻦ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺯﻣﻮﻧﻪ ﻫﻢﻟﻌﻨﺖ.
ﺑﻌﺪ ﺭﻭﺷﻮ ﮐﺮﺩ ﻃﺮﻑ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﻫﺎﯼ ﺩﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﯽ ﺑﻠﻨﺪ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ :
ﻻﻝ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎ ﻧﺮﯼ ﺑﮕﻮ ﺑﯿﺶ ﺑﺎﺩ .
ﻫﻤﻪ ﻣﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻨﺪ منظور ﺣﺎﺟﯽ، ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯﻩ !.
ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ،ﺩﯾﮕﻪ ﻃﺎﻗﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩ ،
ﮐﻔﻪ ﺗﺮﺍﺯﻭ ﺑﺪﺳﺖ ﺍﺯ ﻣﻐﺎﺯﻩ بیرون آمد.
عصبانی،ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺑﺮ ﺍﻓﺮﻭﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ .
قرمز،خون به صورتش دویده بود.
ﻫﯿﮑﻞ ﺗﻨﻮﻣﻨﺪ ﻭ ﺷﮑﻢ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺩﺍﺷﺖ .
ﺷﻠﻮﺍﺭ ﮔﺸﺎﺩ ﻭ ﺳﯿﺎﻫﯽ ﺷﺒﯿﻪ ﺩﺑﯿﺖ ﺑﺨﺘﯿﺎﺭﯼ ﻫﺎ ﺑﭙﺎ ﺩﺍﺷﺖ ،
ﭘﺎﯾﯿﻦ ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﺳﻔﯿﺪ ﺑﻠﻨﺪﺵ، ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺷﮑﻢ ﺑﺰﺭﮔﺶ ﺍﺯ ﺷﻠﻮﺍﺭﺵ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺩﺍﺷﺖ.
ﺧﺮﻣﺎ ﻓﺮﻭﺵ ﺑﻮﺩ .
ﻟﺒﺎﺳﺶ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺷﯿﺮﻩ ﺍﯼ ﻭ ﮐﺜﯿﻒ ﺑﻮﺩ .
ﺑﺪ ﻫﯿﺒﺘﯽ ﺑﻮﺩ .
ﮔﯿﻮﻩ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﺍﺧﻞ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺟﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ،
ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺗﺮﺳﻨﺎﮐﺶ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ.
ﺣﺎﺟﯽ ﻻﻏﺮ ﻭ ﻣﺮﺩﻧﯽ وکوتاه قد،
ﺷﮑﻤﺶ ﺗﻮ ﺭﻓﺘﻪ ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ﻗﻮﺯﯼ ﺩﺭ ﮐﻤﺮ ﺩﺍﺷﺖ .
به بادی بند بود.
ﺑﻌﻀﯽ ﻣﻮﻗﻊ ﻫﺎ ﺗﻮ ﺁﺏ ﺍﻧﺒﺎﺭ ﻣﺴﺠﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ آن ﺗﻮ ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﻣﺤﻞ ﻋﺼﺎﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﺸﺪ ﺣﻤﺎﻡ ﻣﯿﮑﺮﺩ .
ﻋﺒﺮﺕ ﺧﻠﻘﯽ ﺑﻮﺩ .ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺧﻄﺮ ﮐﺮﺩ .!!
ﻫﯿﺒﺖ ﻭ ﭼﻬﺮﻩ ی بر افروخته ی
ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺗﺮﺳﯽ ﺑﻪ ﺟﺎﻧﺶ انداخته بود.
ﻟﻮﻟﻪ ﺁﺏ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺶ ﺍﻓﺘﺎﺩ .
ﺣﺎﺟﯽ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺁﻥ ﺩﻓﻌﻪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﮐﻔﻪ ی ﺗﺮﺍﺯﻭ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ.
ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﺧﻮﺩﺵ ﺩﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ،
ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ، ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺷﻮﯾﯽ ﻣﺴﺠﺪ ﮐﻪ بیرون میاد ،
ﺑﺰ ﮐﻞ ﺣﺒﯿﺐ ﺭا داخل ﻣﻐﺎﺯﻩ، ﺑﺎﻻﯼ ﺩﻟﻪ ﺧﺮﻣﺎ ﮔﯿﺮ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ،ﭼﻨﺎﻥ ﺑﺎ ﮐﻔﻪ ی ﺗﺮﺍﺯﻭ به ﺳﺮ ﺑﺰ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ می کوبه ﮐﻪ ﺩﺭ ﺟﺎ ﺳﻘﻂ ﻣﯿﺸﻪ .
ﺑﺎ ﭼﺸﻢ ﺧﻮﺩﺵ ﺩﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﮐﻞ ﺣﺒﯿﺐ ﻭ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﻭ ﻫﻢ ،ﺑﻌﺪ از سقط ﺑﺰ ﺑﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻔﻪ ﺗﺮﺍﺯﻭ ﺑﺪ ﺟﻮﺭ ﺍﺩﺏ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺯﻥ ﮐﻞ ﺣﺒﯿﺐ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﺮﺍ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻫﺎ ﺩﻋﺎ ﻣﯿﮑﻨﻪ .
ﺧﯿﺮ ﺑﺒﯿﻨﻨﺪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻫﺎ ﮐﻪ ﮐﻞ ﺣﺒﯿﺐ ﻭ ﭘﺴﺮﻡ ﻋﺒﺪﯼ ﺭﻭ ﺯﯾﺮ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎی ﺍﯾﻦ ﻏﻮﻝ ﺑﯿﺎﺑﻮﻧﯽ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ .
ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﻋﻨﺎﻥ ﺍﺯ ﮐﻒ ﺩﺍﺩﻩ ﻭ با کفی که ﺍﺯ ﺩﻫﺎنش بیرون می زد
فریاد می کشید :
ﺑﯽ ﭘﺪﺭ.... ﺩﯾﻮﺙ
ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﮕﯽ ﺷﻤﺮ ؟؟!!
ﻟﻌﻨﺖ ﺗﻮ ﺭﻭﺡ ﻧﺠﻒ!
ﻧﺠﻒ ﭘﺪﺭ ﺣﺎﺟﯽ ﺑﻮﺩ .
ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﭘﻮﺳﺎﻧﺪﻩ وﺳﺎﻝ ﻫﺎ از مرگش گذشته ﺑﻮﺩ .
ﺣﺎﻻ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺯﯾﺮﻭ ﺭﻭﺵ ﻣﯽ کرﺩ .
ادامه دارد
#ابراهیم_تدین
✫
◑✫
✶◑✫
◐✶◑✫
✶◐✶ ◑✫
◐✶◐✶◑✫
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
🕊🕊🕊🕊🕊🕊ه
🕊 💚⚀ه
🕊 💚⚀ه
🕊 💚⚀ ه
#نیمدری
💚🕊⚀
ﺑﺎﺩِ ﺧِﺸﯽ ﻣﯿﺸﻮ ﻭ ﻣﯽ ، ﺩُﻭﺭ ﻭ ﺩﻭﺍﻝِ ﻧﯿﻤﺪِﺭﯼ
ﻣُﻞ ﻣﯿﺰﻩ ﻋﻄﺮ ﺭﺍﺯﻗﯽ ، ﺩﯾﻢِ ﺷﻤﺎﻝِ ﻧﯿﻤﺪﺭﯼ
💚🕊⚀
ﺑﻮ ﻋﻄﺮ ﻟﯿﻠﯽ ﺭﺍﺱ ﺍُﺑﯽ ، ﺟﺎﺷﻦ ﮐﻪ ﺑﺪﻣﺴﯽ ﮐُﻨﻢ
ﻟﯿﻠﯽ ﻭ ﻣﺠﻨﻮﻧﯽ ﻭُﺑﯽ ، ﻗﺎﺏِ ﺧﯿﺎﻝِ ﻧﯿﻤﺪِﺭﯼ
💚🕊⚀
ﺗَﻨﮕﺎﺭﻩ ﺗﻮُﺭﯾﮑﯽ ﻭ ﻣﯽ ، ﭼَﻖ ﭼَﻖِ ﮐﻮﺵِ ﯾﺎﺭﮐﻢ
ﺑﺎﻻ ﺑﻠﻨﺪِ ﻧﺎﺯﮐﯽ ، ﺍِﻣﺸﻮ ﺷﮑﺎﻝِ ﻧﯿﻤﺪِﺭﯼ
💚🕊⚀
ﺗﺎ ﺳﻨﮓِ ﺭُﻧﮓِ ﺗﯿﺮﮐﻤﻮ ، ﻗَﺺ ﻣﻪ ﻣﯽ ﻭ ﻗَﺺ ﺍﻭ
ﺟﺎﻡ ﯼ ﺩِﻏﺰ ﺑﺮﺩﻩ ﮐﻠﯽ ، ﺁﺧﯽ ﺳﻪ ﺣﺎﻝِ ﻧﯿﻤﺪِﺭﯼ
💚🕊⚀
ﺩﻝ ﺑﯿﻘﺮﺍﺭﯼ ﭘﺎﭘﺮﻡ ، ﻣﯽ ﯾﻪ ﻣُﻮﺟﻮﻭﺭ ﺯﯾﺒِﺮﻡ ...
...ﻫَﻒ ﺭَﻧﮓ ؛ ﻣَﺲِ ﮐﺎﮐُﻠﯽ ، ﺍِﻧﮕُﺮ ﺗِﻪ ﭼﺎﻝِ ﻧﯿﻤﺪِﺭﯼ
💚🕊⚀
ﺍِﻣﺸﻮ ﺗِﻪ ﻣِﻠّﻪ ﺩﻭﻭﺗﻦ ، ﺑﯽ ﺗﺎﺭ ؛ ﺩﻭﻭﺕ ﺣَﺴﺮِﺗﻦ
ﺍﺣﻤﺪ * ﭘُﻮﺑﻪ ، ﺷُﻮﺭﯼ ﻫُﻨﻪ ، ﭘﻮُﯼ ﺩﯼ ﺑِﻼﻝِ ﻧﯿﻤﺪِﺭﯼ
💚🕊⚀
ﺩﺍﻣﻦ ﮐِﻠﻮﺵِ ﻏُﺮﺑﺘﯽ ، ﺷﺴﻪ ﺗِﻪ ﺍِﯾﻮﻭ ﭘُﻮﯼ ﭘﺘﯽ
ﻧﯿﻤﺪﺭ ﻣِﭙﺎﯾﻪ ﺷُﻮ ﻭ ﺭُﻭ ، ﺩَﺱ ﯼ ﺗِﻪ ﺷﺎﻝِ ﻧﯿﻤﺪِﺭﯼ
💚🕊⚀
ﺩﯾﻢِ ﺗﻮ ﺻﺪ ﺳﺎﻟﻢ ﮐِﻤِﻦ ، ﺑﯽ ﺗﻮ ﺑﻬﺸﺘﻢ ﺟَﻨﻤﻦ
ﺍﯼ ﺑﯽ ﺗﻮ ﺑﯿﺪﻡ ﯾﻪ ﺳِﻌَﺖ ، ﺧﯿﻨﻢ ﺣﻼﻝِ ﻧﯿﻤﺪِﺭﯼ
💚🕊⚀
ﭼﻞ ﺳﺎﻟﻪ ﻣﻐﻤﯿﻨﯽ ﻋﺒﺎﺱ ، ﺯﻭﺭ ﺧﻮﺵِ ﯼ ﺩﺍ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ
ﺗﺎ ﭘُﻮﻝ ﺳَﻐﻠﻮُ ﻫﻪ ﻫﻨﯽ ، ﺩَﺱ ﯼ ﺗِﻪ ﺑﺎﻝِ ﻧﯿﻤﺪِﺭﯼ
💚🕊⚀
#عباس_سلطانی
🕊
🕊 💚⚀
🕊 💚⚀
🕊 💚⚀
🕊🕊🕊🕊🕊🕊
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
🕊 💚⚀ه
🕊 💚⚀ه
🕊 💚⚀ ه
#نیمدری
💚🕊⚀
ﺑﺎﺩِ ﺧِﺸﯽ ﻣﯿﺸﻮ ﻭ ﻣﯽ ، ﺩُﻭﺭ ﻭ ﺩﻭﺍﻝِ ﻧﯿﻤﺪِﺭﯼ
ﻣُﻞ ﻣﯿﺰﻩ ﻋﻄﺮ ﺭﺍﺯﻗﯽ ، ﺩﯾﻢِ ﺷﻤﺎﻝِ ﻧﯿﻤﺪﺭﯼ
💚🕊⚀
ﺑﻮ ﻋﻄﺮ ﻟﯿﻠﯽ ﺭﺍﺱ ﺍُﺑﯽ ، ﺟﺎﺷﻦ ﮐﻪ ﺑﺪﻣﺴﯽ ﮐُﻨﻢ
ﻟﯿﻠﯽ ﻭ ﻣﺠﻨﻮﻧﯽ ﻭُﺑﯽ ، ﻗﺎﺏِ ﺧﯿﺎﻝِ ﻧﯿﻤﺪِﺭﯼ
💚🕊⚀
ﺗَﻨﮕﺎﺭﻩ ﺗﻮُﺭﯾﮑﯽ ﻭ ﻣﯽ ، ﭼَﻖ ﭼَﻖِ ﮐﻮﺵِ ﯾﺎﺭﮐﻢ
ﺑﺎﻻ ﺑﻠﻨﺪِ ﻧﺎﺯﮐﯽ ، ﺍِﻣﺸﻮ ﺷﮑﺎﻝِ ﻧﯿﻤﺪِﺭﯼ
💚🕊⚀
ﺗﺎ ﺳﻨﮓِ ﺭُﻧﮓِ ﺗﯿﺮﮐﻤﻮ ، ﻗَﺺ ﻣﻪ ﻣﯽ ﻭ ﻗَﺺ ﺍﻭ
ﺟﺎﻡ ﯼ ﺩِﻏﺰ ﺑﺮﺩﻩ ﮐﻠﯽ ، ﺁﺧﯽ ﺳﻪ ﺣﺎﻝِ ﻧﯿﻤﺪِﺭﯼ
💚🕊⚀
ﺩﻝ ﺑﯿﻘﺮﺍﺭﯼ ﭘﺎﭘﺮﻡ ، ﻣﯽ ﯾﻪ ﻣُﻮﺟﻮﻭﺭ ﺯﯾﺒِﺮﻡ ...
...ﻫَﻒ ﺭَﻧﮓ ؛ ﻣَﺲِ ﮐﺎﮐُﻠﯽ ، ﺍِﻧﮕُﺮ ﺗِﻪ ﭼﺎﻝِ ﻧﯿﻤﺪِﺭﯼ
💚🕊⚀
ﺍِﻣﺸﻮ ﺗِﻪ ﻣِﻠّﻪ ﺩﻭﻭﺗﻦ ، ﺑﯽ ﺗﺎﺭ ؛ ﺩﻭﻭﺕ ﺣَﺴﺮِﺗﻦ
ﺍﺣﻤﺪ * ﭘُﻮﺑﻪ ، ﺷُﻮﺭﯼ ﻫُﻨﻪ ، ﭘﻮُﯼ ﺩﯼ ﺑِﻼﻝِ ﻧﯿﻤﺪِﺭﯼ
💚🕊⚀
ﺩﺍﻣﻦ ﮐِﻠﻮﺵِ ﻏُﺮﺑﺘﯽ ، ﺷﺴﻪ ﺗِﻪ ﺍِﯾﻮﻭ ﭘُﻮﯼ ﭘﺘﯽ
ﻧﯿﻤﺪﺭ ﻣِﭙﺎﯾﻪ ﺷُﻮ ﻭ ﺭُﻭ ، ﺩَﺱ ﯼ ﺗِﻪ ﺷﺎﻝِ ﻧﯿﻤﺪِﺭﯼ
💚🕊⚀
ﺩﯾﻢِ ﺗﻮ ﺻﺪ ﺳﺎﻟﻢ ﮐِﻤِﻦ ، ﺑﯽ ﺗﻮ ﺑﻬﺸﺘﻢ ﺟَﻨﻤﻦ
ﺍﯼ ﺑﯽ ﺗﻮ ﺑﯿﺪﻡ ﯾﻪ ﺳِﻌَﺖ ، ﺧﯿﻨﻢ ﺣﻼﻝِ ﻧﯿﻤﺪِﺭﯼ
💚🕊⚀
ﭼﻞ ﺳﺎﻟﻪ ﻣﻐﻤﯿﻨﯽ ﻋﺒﺎﺱ ، ﺯﻭﺭ ﺧﻮﺵِ ﯼ ﺩﺍ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ
ﺗﺎ ﭘُﻮﻝ ﺳَﻐﻠﻮُ ﻫﻪ ﻫﻨﯽ ، ﺩَﺱ ﯼ ﺗِﻪ ﺑﺎﻝِ ﻧﯿﻤﺪِﺭﯼ
💚🕊⚀
#عباس_سلطانی
🕊
🕊 💚⚀
🕊 💚⚀
🕊 💚⚀
🕊🕊🕊🕊🕊🕊
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
موزیک ویدئو
گویش بهبهانی
#دیرمبو
خواننده آهنگساز وتنظیم کننده :
#محمد_علینژادیان
گیتار:
#محمد_هادی_شادبخت
شعر:
#سیروس_مختاران
عکس کاور :
آتلیه عکس وفیلم هنرماندگار
تایپ گرافی و طراح کاور :
#رضا_عیوضیان
تصویر برداری و تدوین:
آتلیه عکس وفیلم هنر ماندگار
بازیگران :
#مرتضی_قراغانی- #محمد_علی_افروشه -
#امیر_حسین_مختاران- #رضا_زرین- #حسین_افروشه- #محمد_چهابی-#فرزانه_محمد_شفیعی-
#امیر_علی_معلمیان.
همشهریان عزیز زمان کلیپ ۸ دقیقه میباشد و حجم فشرده شده ۵۹ مگابایتی آن به همین دلیل است.
واقعا زحمت داشت وخسته کننده بود.و نیاز به حمایت خیییلی بیشتری داشتم و بازم دمشون گرم که یه گوشه ای از کارا روکمک کردن ( قسمت روابط عمومی شهرداری شهرستان بهبهان) که در حدتوانشون حمایت کردن، آقای #امیر_منصور_صفوت یه بخش حامی شدن و ممنونم، از آقای #ابوحسینی و #قنبری،خانوادم و عزیزان دیگه ای که کنارم بودن.
فقط از همشریای عزیزم انتظار دارم ایییین همه زحمت روکه به رایگان وبا رضایت کااامل در اختیارشون قرار دادم حمایت تبلیغی کنن و کار رو تا جایی که براشون امکان پذیره انتشار بدن.
دوست دار همیشگی شما
#محمد_علینژادیان.
این راه ادامه دارد....
با یاری خدا و شما .... 😍
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
گویش بهبهانی
#دیرمبو
خواننده آهنگساز وتنظیم کننده :
#محمد_علینژادیان
گیتار:
#محمد_هادی_شادبخت
شعر:
#سیروس_مختاران
عکس کاور :
آتلیه عکس وفیلم هنرماندگار
تایپ گرافی و طراح کاور :
#رضا_عیوضیان
تصویر برداری و تدوین:
آتلیه عکس وفیلم هنر ماندگار
بازیگران :
#مرتضی_قراغانی- #محمد_علی_افروشه -
#امیر_حسین_مختاران- #رضا_زرین- #حسین_افروشه- #محمد_چهابی-#فرزانه_محمد_شفیعی-
#امیر_علی_معلمیان.
همشهریان عزیز زمان کلیپ ۸ دقیقه میباشد و حجم فشرده شده ۵۹ مگابایتی آن به همین دلیل است.
واقعا زحمت داشت وخسته کننده بود.و نیاز به حمایت خیییلی بیشتری داشتم و بازم دمشون گرم که یه گوشه ای از کارا روکمک کردن ( قسمت روابط عمومی شهرداری شهرستان بهبهان) که در حدتوانشون حمایت کردن، آقای #امیر_منصور_صفوت یه بخش حامی شدن و ممنونم، از آقای #ابوحسینی و #قنبری،خانوادم و عزیزان دیگه ای که کنارم بودن.
فقط از همشریای عزیزم انتظار دارم ایییین همه زحمت روکه به رایگان وبا رضایت کااامل در اختیارشون قرار دادم حمایت تبلیغی کنن و کار رو تا جایی که براشون امکان پذیره انتشار بدن.
دوست دار همیشگی شما
#محمد_علینژادیان.
این راه ادامه دارد....
با یاری خدا و شما .... 😍
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
Diromboo-Mohammad Alinejadian_v2.mp4
59.7 MB
#دیرمبو
خواننده آهنگساز وتنظیم کننده :
#محمد_علینژادیان
گیتار:
#محمد_هادی_شادبخت
شعر:
#سیروس_مختاران
عکس کاور :
آتلیه عکس وفیلم هنرماندگار
تایپ گرافی و طراح کاور :
#رضا_عیوضیان
@behbehoni
خواننده آهنگساز وتنظیم کننده :
#محمد_علینژادیان
گیتار:
#محمد_هادی_شادبخت
شعر:
#سیروس_مختاران
عکس کاور :
آتلیه عکس وفیلم هنرماندگار
تایپ گرافی و طراح کاور :
#رضا_عیوضیان
@behbehoni
#دیرمبو
خواننده آهنگساز وتنظیم کننده :
#محمد_علینژادیان
گیتار:
#محمد_هادی_شادبخت
شعر:
#سیروس_مختاران
عکس کاور :
آتلیه عکس وفیلم هنرماندگار
تایپ گرافی و طراح کاور :
#رضا_عیوضیان
@behbehoni
خواننده آهنگساز وتنظیم کننده :
#محمد_علینژادیان
گیتار:
#محمد_هادی_شادبخت
شعر:
#سیروس_مختاران
عکس کاور :
آتلیه عکس وفیلم هنرماندگار
تایپ گرافی و طراح کاور :
#رضا_عیوضیان
@behbehoni
◐✫◑✷◐✫◑
✫◑✶◑✫
◐✶◑✫
✶◑✫
◑✫
✫
#ای_روزگار
#قسمت_دوم
ﺷﺎﮔﺮﺩ ﮐﻞ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﮔﯿﻮﻩ ﺩﻭﺯ ﺑﻮﺩﻡ ،
ﺍﻣﺘﺤﺎﻧﺎﺕ ﺁﺧﺮ ﺳﺎﻝ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ
پدرم ﻣﻨﻮ ﭘﯿﺶ ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺩﮐﻮﻥ .
ﮐﻼﺱ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﺭﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ .
ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺪﻡ ﻣﯽ آﻣﺪ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﯼ ﻣﻐﺎﺯﻩ .
ﭼﯿﻪ؟
ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺗﻤﺎﻡ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ ﺭﻭ ﻭﻝ ﺑﮕﺮﺩﯼ؟
ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﻓﺎﯾﺪﻩ ﻧﺪﺍﺷﺖ .
ﺷﺪﻡ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺑﯽ ﻣﺰﺩ ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ
ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﭼﺴﺒﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺑﻘﺎﻟﯽ ﺣﺎﺟﯽ .
ﺩﻭﯾﺪﻡ ﺗﻮ ﻣﻐﺎﺯﻩ...
ﻫﯿﺒﺖ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﻟﺮﺯﻩ ﺑﺮ ﺟﺎﻧﻢ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ.
ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ، ﺑﺪﻭ ﺩﻋﻮﺍ ﺷﺪ.
ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺷﻔﺮﻩ ﻭ ﮔﯿﻮﻩی ﺗﻮی ﺩﺳﺘﺶ ﺭﻭ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ..
ﺑﺎ ﭘﯿﺶ ﺑﻨﺪ ﺳﻔﯿﺪ و ﭼﺮﮎ ﻣﺮﺩﻩﺍﺵ ﭘﺎﯼ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺍﺯ ﺗﻪ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﭘﺮﯾﺪ ﺑﯿﺮﻭﻥ
ﺑﺮ ﺷﯿﻄﻮﻥ ﻟﻌﻨﺖ
ﺣﺎﺟﯽ ﺑﻪ ﺗﻪ ﮐﻮﭼﻪ ﺭﻓﺘﻪ و ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺩﻫﺎﻧﺶ ﺑﻨﺪ ﺍﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ .
ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺣﺎﺟﯽ ﻣﯿﺮﻓﺖ
ﮐﺠﺎ ﻗﺮﻣﺴﺎﻕ؟
ﻭﺍﯾﺴﺎ
ﻭﺍﯾﺴﺎ ﺗﺎ ﺩﺳﺘﺖ ﺭﻭ ﺑﺰﺍﺭﻡ ﺗﻮ ﺩﺳﺖ ﻧﺠﻒ ﮔﻮﺭ ﺑﻪ ﮔﻮﺭ ﺷﺪﻩ .
ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺩﻭﯾﺪ ﺳﺪ ﺷﺪ ﺟﻠﻮ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ
ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ، ﻋﻨﺎﻥ ﺑﺮﯾﺪﻩ ﻧﻌﺮﻩ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ .
ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺑﺮﻭ ﮐﻨﺎﺭ
ﺟﺎﻥ ﯾﻮﺳﻔﺖ ﺑﺮﻭ ﮐﻨﺎﺭ
ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﻣﯿﺪﻭﻧﺴﺖ ﺍﮔﻪ ﻣﺎﻧﻊ ﻧﺸﻪ ﭼﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻣﯿﻔﺘﻪ
ﻧﻪ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﻧﻪ،
ﺟﺎﻥ ﻋﺒﺪﻻ ﻧﻪ
ﺻﻠﻮﺍﺕ ﺑﻔﺮﺳﺖ
ﮔﻔﺘﻢ ﺟﺎﻥ ﻋﺒﺪﻻ
ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﭘﺴﺮ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺑﻮﺩ
ماهتاب دختر بزرگش،
عبدالله،
ﻭ ﺑﻌﺪ ﭘﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮ
ﺍﻣﯿﺪﺵ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺑﻮﺩ .
ﻣﯿﮕﻔﺖ :
ﺩﺧﺘﺮ ﻣﺎﻝ ﻣﺮﺩﻣﻪ
ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ ،ﻫﻤﺴﺮ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺧﯿﻠﯽ ﻧﺬﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﯾﻪ ﭘﺴﺮ ﺩﯾﮕﻪ ﺧﺪﺍ ﺑﻬﺶ ﺑﺪﻩ .
ﭼﻪ ﺩﺧﯿﻞ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺿﺮﯾﺢ ﺍﻣﺎﻣﺰﺍﺩﻩ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﻧﺒﺴﺖ؟
ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﺳﯿﺪ ﺟﻼﻝ ﺩﻋﺎ ﻧﻮﯾﺲ ﻧﺎ ﺍﻣﯿﺪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺣﺘﯽ ﺑﺎ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ تاﻣﺸﻬﺪهم ﺭﻓﺖ
ﭘﺎ ﺑﻮﺱ ﺁﻏﺎ..... ﺍﻓﺎﻗﻪ ﻧﮑﺮﺩ!!!!
ﯾﮑﯽ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺩﺧﺘﺮ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﺟﺎﻗﺶ ﮐﻮﺭ ﺷﺪ .
ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺷﺪ ﻋﺰﯾﺰ ﺩﺭﺩﻭﻧﻪ
ﺗﺐ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ ﻭ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﻣﯿﻤﺮﺩﻧﺪ .
ﺍﻧﻮﺍﻉ ﺩﻋﺎﻫﺎ ﺍﺯ ﮔﺮﺩﻥ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺍﻭﯾﺰﻭﻥ ﺑﻮﺩ ،
ﺩﻋﺎﯼ ﺑﺎﻃﻞ ﺳﺤﺮ ، ﺍﺑﻮﺣﻤﺰﻩ ﺛﻤﺎﻟﯽ ،
ﭼﺸﻢ ﻧﻈﺮ ﻭ ﺩﻋﺎﯼ ﻣﺤﺒﺖ .
ﺭﻭﯼ ﺑﺎﺯﻭﺵ ﻫﻢ ﺑﻮﺩ،
ﮐﯿﻒ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺭﻭﯼ ﺑﺎﺯﻭﯼ ﺭﺍﺳﺘﺶ بسته بودند
ﺁﯾﺖ ﺍﻟﮑﺮﺳﯽ.
ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺳﯿﺪ ﺟﻼﻝ ﺭﺍ ﺭﺍﺿﯽ ﮐﻨﻪ ﺁﯾﺖ ﺍﻟﮑﺮﺳﯽ ﺑﻨﻮﯾﺴﻪ .
ﺗﺎ ﺻﺪ ﻭ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺗﻮﻣﻦ ﻫﻢ ﺭﺍﺿﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﺍﻣﺎ ﺳﯽ ﺟﻼﻝ ﺁﺏ ﭘﺎﮐﯽ ﺭﺍ ﺭﻭ ﺩﺳﺖ ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ ﺭﯾﺨﺘﻪ ﺑﻮﺩ .
ﺑﯽ ﺑﯽ ﺍﮔﻪ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﺎﻥ هم ﺑﺪﯼ ﻧﻤﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ .
ﻫﺮﭼﻪ ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ ﻗﺴﻢ ﻭ ﺍﯾﻪ ﺧﻮﺭﺩ ﮐﻪ ﺣﻮﺍﺳﻢ ﻫﺴﺖ
ﺳﯽ ﺟﻼﻝ ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭ ﻧﺮﻓﺖ .
ﺳﯿﺪ ، ﺟﻮﻥ ﺟﺪﺕ ، ﺩﺳﺘﻢ ﺑﺪﺍﻣﻨﺖ ، ﻣﻨﻢ ﻭ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﻭ ﻫﻤﯿﻦ ﯾﻪ ﺑﭽﻪ ،
ﺑﻪ ﻫﻤﻮﻥ ﺍﻣﺎﻡ ﺯﺍﺩﻩ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﮐﻪ ﺩﺧﯿﻠﺶ ﺑﺴﺘﻢ ﺣﻮﺍﺳﻢ ﻫﺴﺖ .
ﺍﺻﻼ ﺩﺭ ﻣﺴﺘﺮﺍﺡ ﺭﻭ ﻗﻔﻞ ﻣﯿﮑﻨﻢ.
ﺳﯽ ﺟﻼﻝ ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭ ﻧﻤﯿﺮﻓﺖ ،
ﻧﻤﯿﺸﻪ ، ﻧﻤﯿﺸﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮ، ﻣﮕﻪ ﺗﻮ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻫﻢ ﻫﻤﺮﺍﻩ
ﺑﭽﻪ ﺍﯼ؟
ﺗﻮ ﮐﻮﭼﻪ ؟
ﺧﻮﻧﻪ یﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻫﺎ؟
ﻧﻤﯿﺸﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﻣﻦ ﻧﻤﯿﺸﻪ،
ﻣﻌﺼﯿﺖ ﺩﺍﺭﻩ
ﻧﻤﯿﺸﻪ
ﮔﻔﺘﻢ ﻣﻌﺼﯿﺖ ﺩﺍﺭﻩ ،
ﺣﺎﻻ ﺍﮔﻪ ﺑﺎﻟﻎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﮔﻨﺎﻩ ﻭ ﺛﻮﺍﺏ ﺭﻭ ﻣﯿﻔﻬﻤﯿﺪ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ
ﻣﻌﺼﯿﺖ ﮐﺒﯿﺮﻩ ﺍﺳﺖ.
ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﮐﻼﺱ ﭘﻨﺠﻢ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ ﮐﺮﺩ،
ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺭﺍﺿﯽ ﻧﺒﻮﺩ .
ﺩُﻝ ﺩُﻝ ﻣﻦ ﻣﯿﺨﻮﺭﯼ ﺯﻣﯿﻦ .
ﺧﻄﺮ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﺎﺑﺎ....
ﺍﻣﺎ ﺯﻭﺭ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﭼﺮﺑﯿﺪ .
ﺁﺧﻪ ﻣﻤﺪ ﭘﺴﺮ ﺟﻌﻔﺮ ﻭ ﻧﻌﻤﺖ ﺣﺎﺝ ﻋﯿﻮﺽ ﺧﺮﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.
ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺿﺮﯾﺢ ﺍﻣﺎﻣﺰﺍﺩﻩ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﺩﺧﯿﻞ ﺣﻤﻞ ﻣﯿﮑﺮﺩ .
ﯾﻪ ﺗﺎﺑﻠﻮ ﮐﻮﭼﮏ ﻫﻢ ﭘﺸﺖ
ﺩﻭ ﭼﺮﺧﻪ ﺟﺎﯼ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ
« ﺑﺮ ﭼﺸﻢ ﺑﺪ ﻟﻌﻨﺖ »
ﺯﯾﺮ ﭼﺮﺥ ﻫﺎﺵ ﺗﺨﻢ ﻣﺮﻍ ﺷﮑﻮﻧﺪﻧﺪ .
ﯾﻪ ﺧﺮﻭﺱ ﻫﻢ ﮐﺸﺘﻨﺪ ﻭ ﺧﻮﻧﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﺮﺥ ﻫﺎﯼ ﺩﻭ ﭼﺮﺧﻪ ی ﺩُﻝ ﺩُﻝ ﺯﺩﻧﺪ .
ﺍﻓﺎﻗﻪ ﻧﮑﺮﺩ یک ﻫﻔﺘﻪ ﻧﺸﺪ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺑﻪ ﻋﻤﻮﺩ ﺑﺮﻕ زد
ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﺩﺳﺘﺶ ﺷﮑﺴﺖ .
ﺧﻮﻧﻪ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﻗﯿﺎﻣﺘﯽ شد
ﺯﺭﯼ ﺑِﮕُﻢ ﭼﻨﮓ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ ،
ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺑﺰﺭﮒ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ،
ﻣﺎﻫﺘﺎﺏ ﺳﺮ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ .
ﺳﻨﮕﻮﺭ ﺷﻮﻫﺮ ﻣﺎﻫﺘﺎﺏ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﭘﻤﭗ ﺑﻨﺰﯾﻦ
ﺩﺳﺘﻬﺎﯼ ﻣﺎﻫﺘﺎﺏ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ .
ﻣﺨﺘﺎﺭ ﻟﻮﻟﻪ ﮐﺶ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺭﺍ ﭘﯿﺶ ﺣﺎﺝ ﻋﻠﯽ ﻫﻤﺖ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺑﻨﺪ بوده بود.
ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯﻫﻢ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﺩﻧﺒﺎﻟﺶ
ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ یﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﻭﺳﻂ ﺣﯿﺎﻁ... ﺩﻭﺭ ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ ﻗﯿﺎﻣﺘﯽ ﺑﻮﺩ .
ﺯﻧﻬﺎﯼ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺩﺳﺖ ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ ﺭﻭ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ ﺟﯿﻎ ﻣﯿﺰﺩ ﻭ ﭘﺎ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯽ ﮐﻮﺑﯿﺪ ﻭ ﺳﯽ ﺟﻼﻝ ﺭﺍ ﻧﻔﺮﯾﻦ ﻣﯿﮑﺮﺩ .
ﺧﯿﺮ ﺍﺯ ﻋﻤﺮﺕ ﻧﺒﯿﻨﯽ ﻣﺮﺩ
ﺍﻟﻬﯽ ﺟﺰ ﺑﻪ ﺟﮕﺮ ﺑﺰﻧﯽ
ﺟﺪﺕ ﺑﺰﻧﻪ ﺗﻮ ﮐﻤﺮﺕ
ﭼﻪ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺍﮔﻪ ﺁﯾﺖ ﺍﻟﮑﺮﺳﯽ ﺭﻭ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﯼ !
ﺩﺳﺘﺎﺵ ﺭﻭ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺍﺳﻤﺎﻥ ﻭ ﺗﮑﺎﻥ ﻣﯿﺪﺍﺩ .
ﺣﻠﯿﻤﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ ﻫﻢ آﻣﺪ ﺩﻭ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﻣﺪﺗﻬﺎ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻗﻬﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ.
ﺍﺯ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﻣﺎﻫﺘﺎﺏ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻨﮕﻮﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﺣﻠﯿﻤﻪ ﻣﺎﻫﺘﺎﺏ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺴﺮﺵ ﺷﯿﺮﮎ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ.
ﺍﺳﻤﺶ ﺍﺭﺩﺷﯿﺮ ﺑﻮﺩ ،
ﺷﯿﺮﮎ ﺩﻡ ﺳﯿﻨﻤﺎ ﺑَﻨَﮏ ﻓﺮﻭﺷﯽ می کرد.
ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺷﯿﺮﮎ ﺧﻞ ﻭ ﭼﻞ ﻧﻤﯿﺪﻡ .
ﺣﻠﯿﻤﻪ ﺭﻭﺑﺮﻭﯼ ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ ﻧﺸﺴﺖ
ﺧﺎﮎ ﺑﺮ ﺳﺮﺕ ﺯﺭﯼ ﺑﭽﻪ ﯼ ﺩﻭﻧﻪ ﺍﯼ ﺭﻭ ﻭﻝ ﮐﺮﺩﯼ ﺗﻮ ﮐﻮﭼﻪ!
ﺣﺎﻻ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺟﯿﻎ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪﻧﺪ
ﺣﻠﯿﻤﻪ ﺳﻌﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺻﺪﺍﯼ ﺟﯿﻐﺶ ﺑﻠﻨﺪ ﺗﺮ ﺑﺎﺷﻪ .
ﺷﺎﯾﺪ ﻣﺼﺪﺭ ﺁﺷﺘﯽ ﺑﺸﻪ .
ﺣﯿﺎﻁ ﭘﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﺯﻧﻬﺎ ﻭ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ،
ﺧﺎﺗﻮﻥ ﺑﯽ ﺑﯽ ﻫﻢ ﺁﻣﺪ ، بالای ﺳﺮ ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ
ﺯﻫﺮ ﻣﺎﺭ ، ﻣﺮﺽ
ﺑﺲ کنید ،
مگه ﻋﺰﯾﺰﺗﻮن ﻣﺮﺩﻩ؟!!
ﮐﺴﯽ ﺣﺮﯾﻒ ﺧﺎﺗﻮﻥ ﻧﺒﻮﺩ ﺣﺘﯽ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﻣﺤﻠﻪ
ﻫﻤﻪ ﺳﺎﮐﺖ ﺷﺪﻧﺪ ﺣﻠﯿﻤﻪ ﺑﻪ ﮐﻨﺎﺭﯼ ﺧﺰﯾﺪ .
چیه ﺯﺭﯼ ؟
ﺷﻬﺮو رو سرت گذاشتی !.
ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺭﺩ ...
#ابراهیم_ﺗﺪﯾﻦ
✫
◑✫
✶◑✫
◐✶◑✫
✫◐✶ ◑✫
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
✫◑✶◑✫
◐✶◑✫
✶◑✫
◑✫
✫
#ای_روزگار
#قسمت_دوم
ﺷﺎﮔﺮﺩ ﮐﻞ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﮔﯿﻮﻩ ﺩﻭﺯ ﺑﻮﺩﻡ ،
ﺍﻣﺘﺤﺎﻧﺎﺕ ﺁﺧﺮ ﺳﺎﻝ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ
پدرم ﻣﻨﻮ ﭘﯿﺶ ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺩﮐﻮﻥ .
ﮐﻼﺱ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﺭﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ .
ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺪﻡ ﻣﯽ آﻣﺪ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﯼ ﻣﻐﺎﺯﻩ .
ﭼﯿﻪ؟
ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺗﻤﺎﻡ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ ﺭﻭ ﻭﻝ ﺑﮕﺮﺩﯼ؟
ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﻓﺎﯾﺪﻩ ﻧﺪﺍﺷﺖ .
ﺷﺪﻡ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺑﯽ ﻣﺰﺩ ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ
ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﭼﺴﺒﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺑﻘﺎﻟﯽ ﺣﺎﺟﯽ .
ﺩﻭﯾﺪﻡ ﺗﻮ ﻣﻐﺎﺯﻩ...
ﻫﯿﺒﺖ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﻟﺮﺯﻩ ﺑﺮ ﺟﺎﻧﻢ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ.
ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ، ﺑﺪﻭ ﺩﻋﻮﺍ ﺷﺪ.
ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺷﻔﺮﻩ ﻭ ﮔﯿﻮﻩی ﺗﻮی ﺩﺳﺘﺶ ﺭﻭ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ..
ﺑﺎ ﭘﯿﺶ ﺑﻨﺪ ﺳﻔﯿﺪ و ﭼﺮﮎ ﻣﺮﺩﻩﺍﺵ ﭘﺎﯼ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺍﺯ ﺗﻪ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﭘﺮﯾﺪ ﺑﯿﺮﻭﻥ
ﺑﺮ ﺷﯿﻄﻮﻥ ﻟﻌﻨﺖ
ﺣﺎﺟﯽ ﺑﻪ ﺗﻪ ﮐﻮﭼﻪ ﺭﻓﺘﻪ و ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺩﻫﺎﻧﺶ ﺑﻨﺪ ﺍﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ .
ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺣﺎﺟﯽ ﻣﯿﺮﻓﺖ
ﮐﺠﺎ ﻗﺮﻣﺴﺎﻕ؟
ﻭﺍﯾﺴﺎ
ﻭﺍﯾﺴﺎ ﺗﺎ ﺩﺳﺘﺖ ﺭﻭ ﺑﺰﺍﺭﻡ ﺗﻮ ﺩﺳﺖ ﻧﺠﻒ ﮔﻮﺭ ﺑﻪ ﮔﻮﺭ ﺷﺪﻩ .
ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺩﻭﯾﺪ ﺳﺪ ﺷﺪ ﺟﻠﻮ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ
ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ، ﻋﻨﺎﻥ ﺑﺮﯾﺪﻩ ﻧﻌﺮﻩ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ .
ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﺑﺮﻭ ﮐﻨﺎﺭ
ﺟﺎﻥ ﯾﻮﺳﻔﺖ ﺑﺮﻭ ﮐﻨﺎﺭ
ﺍﺱ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﻣﯿﺪﻭﻧﺴﺖ ﺍﮔﻪ ﻣﺎﻧﻊ ﻧﺸﻪ ﭼﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻣﯿﻔﺘﻪ
ﻧﻪ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﻧﻪ،
ﺟﺎﻥ ﻋﺒﺪﻻ ﻧﻪ
ﺻﻠﻮﺍﺕ ﺑﻔﺮﺳﺖ
ﮔﻔﺘﻢ ﺟﺎﻥ ﻋﺒﺪﻻ
ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﭘﺴﺮ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺑﻮﺩ
ماهتاب دختر بزرگش،
عبدالله،
ﻭ ﺑﻌﺪ ﭘﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮ
ﺍﻣﯿﺪﺵ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺑﻮﺩ .
ﻣﯿﮕﻔﺖ :
ﺩﺧﺘﺮ ﻣﺎﻝ ﻣﺮﺩﻣﻪ
ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ ،ﻫﻤﺴﺮ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺧﯿﻠﯽ ﻧﺬﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﯾﻪ ﭘﺴﺮ ﺩﯾﮕﻪ ﺧﺪﺍ ﺑﻬﺶ ﺑﺪﻩ .
ﭼﻪ ﺩﺧﯿﻞ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺿﺮﯾﺢ ﺍﻣﺎﻣﺰﺍﺩﻩ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﻧﺒﺴﺖ؟
ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﺳﯿﺪ ﺟﻼﻝ ﺩﻋﺎ ﻧﻮﯾﺲ ﻧﺎ ﺍﻣﯿﺪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺣﺘﯽ ﺑﺎ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ تاﻣﺸﻬﺪهم ﺭﻓﺖ
ﭘﺎ ﺑﻮﺱ ﺁﻏﺎ..... ﺍﻓﺎﻗﻪ ﻧﮑﺮﺩ!!!!
ﯾﮑﯽ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺩﺧﺘﺮ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﺟﺎﻗﺶ ﮐﻮﺭ ﺷﺪ .
ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺷﺪ ﻋﺰﯾﺰ ﺩﺭﺩﻭﻧﻪ
ﺗﺐ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ ﻭ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﻣﯿﻤﺮﺩﻧﺪ .
ﺍﻧﻮﺍﻉ ﺩﻋﺎﻫﺎ ﺍﺯ ﮔﺮﺩﻥ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺍﻭﯾﺰﻭﻥ ﺑﻮﺩ ،
ﺩﻋﺎﯼ ﺑﺎﻃﻞ ﺳﺤﺮ ، ﺍﺑﻮﺣﻤﺰﻩ ﺛﻤﺎﻟﯽ ،
ﭼﺸﻢ ﻧﻈﺮ ﻭ ﺩﻋﺎﯼ ﻣﺤﺒﺖ .
ﺭﻭﯼ ﺑﺎﺯﻭﺵ ﻫﻢ ﺑﻮﺩ،
ﮐﯿﻒ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺭﻭﯼ ﺑﺎﺯﻭﯼ ﺭﺍﺳﺘﺶ بسته بودند
ﺁﯾﺖ ﺍﻟﮑﺮﺳﯽ.
ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺳﯿﺪ ﺟﻼﻝ ﺭﺍ ﺭﺍﺿﯽ ﮐﻨﻪ ﺁﯾﺖ ﺍﻟﮑﺮﺳﯽ ﺑﻨﻮﯾﺴﻪ .
ﺗﺎ ﺻﺪ ﻭ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺗﻮﻣﻦ ﻫﻢ ﺭﺍﺿﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﺍﻣﺎ ﺳﯽ ﺟﻼﻝ ﺁﺏ ﭘﺎﮐﯽ ﺭﺍ ﺭﻭ ﺩﺳﺖ ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ ﺭﯾﺨﺘﻪ ﺑﻮﺩ .
ﺑﯽ ﺑﯽ ﺍﮔﻪ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﺎﻥ هم ﺑﺪﯼ ﻧﻤﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ .
ﻫﺮﭼﻪ ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ ﻗﺴﻢ ﻭ ﺍﯾﻪ ﺧﻮﺭﺩ ﮐﻪ ﺣﻮﺍﺳﻢ ﻫﺴﺖ
ﺳﯽ ﺟﻼﻝ ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭ ﻧﺮﻓﺖ .
ﺳﯿﺪ ، ﺟﻮﻥ ﺟﺪﺕ ، ﺩﺳﺘﻢ ﺑﺪﺍﻣﻨﺖ ، ﻣﻨﻢ ﻭ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﻭ ﻫﻤﯿﻦ ﯾﻪ ﺑﭽﻪ ،
ﺑﻪ ﻫﻤﻮﻥ ﺍﻣﺎﻡ ﺯﺍﺩﻩ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﮐﻪ ﺩﺧﯿﻠﺶ ﺑﺴﺘﻢ ﺣﻮﺍﺳﻢ ﻫﺴﺖ .
ﺍﺻﻼ ﺩﺭ ﻣﺴﺘﺮﺍﺡ ﺭﻭ ﻗﻔﻞ ﻣﯿﮑﻨﻢ.
ﺳﯽ ﺟﻼﻝ ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭ ﻧﻤﯿﺮﻓﺖ ،
ﻧﻤﯿﺸﻪ ، ﻧﻤﯿﺸﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮ، ﻣﮕﻪ ﺗﻮ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻫﻢ ﻫﻤﺮﺍﻩ
ﺑﭽﻪ ﺍﯼ؟
ﺗﻮ ﮐﻮﭼﻪ ؟
ﺧﻮﻧﻪ یﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻫﺎ؟
ﻧﻤﯿﺸﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﻣﻦ ﻧﻤﯿﺸﻪ،
ﻣﻌﺼﯿﺖ ﺩﺍﺭﻩ
ﻧﻤﯿﺸﻪ
ﮔﻔﺘﻢ ﻣﻌﺼﯿﺖ ﺩﺍﺭﻩ ،
ﺣﺎﻻ ﺍﮔﻪ ﺑﺎﻟﻎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﮔﻨﺎﻩ ﻭ ﺛﻮﺍﺏ ﺭﻭ ﻣﯿﻔﻬﻤﯿﺪ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ
ﻣﻌﺼﯿﺖ ﮐﺒﯿﺮﻩ ﺍﺳﺖ.
ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﮐﻼﺱ ﭘﻨﺠﻢ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ ﮐﺮﺩ،
ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﺭﺍﺿﯽ ﻧﺒﻮﺩ .
ﺩُﻝ ﺩُﻝ ﻣﻦ ﻣﯿﺨﻮﺭﯼ ﺯﻣﯿﻦ .
ﺧﻄﺮ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﺎﺑﺎ....
ﺍﻣﺎ ﺯﻭﺭ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﭼﺮﺑﯿﺪ .
ﺁﺧﻪ ﻣﻤﺪ ﭘﺴﺮ ﺟﻌﻔﺮ ﻭ ﻧﻌﻤﺖ ﺣﺎﺝ ﻋﯿﻮﺽ ﺧﺮﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.
ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺿﺮﯾﺢ ﺍﻣﺎﻣﺰﺍﺩﻩ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﺩﺧﯿﻞ ﺣﻤﻞ ﻣﯿﮑﺮﺩ .
ﯾﻪ ﺗﺎﺑﻠﻮ ﮐﻮﭼﮏ ﻫﻢ ﭘﺸﺖ
ﺩﻭ ﭼﺮﺧﻪ ﺟﺎﯼ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ
« ﺑﺮ ﭼﺸﻢ ﺑﺪ ﻟﻌﻨﺖ »
ﺯﯾﺮ ﭼﺮﺥ ﻫﺎﺵ ﺗﺨﻢ ﻣﺮﻍ ﺷﮑﻮﻧﺪﻧﺪ .
ﯾﻪ ﺧﺮﻭﺱ ﻫﻢ ﮐﺸﺘﻨﺪ ﻭ ﺧﻮﻧﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﺮﺥ ﻫﺎﯼ ﺩﻭ ﭼﺮﺧﻪ ی ﺩُﻝ ﺩُﻝ ﺯﺩﻧﺪ .
ﺍﻓﺎﻗﻪ ﻧﮑﺮﺩ یک ﻫﻔﺘﻪ ﻧﺸﺪ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺑﻪ ﻋﻤﻮﺩ ﺑﺮﻕ زد
ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﺩﺳﺘﺶ ﺷﮑﺴﺖ .
ﺧﻮﻧﻪ ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﻗﯿﺎﻣﺘﯽ شد
ﺯﺭﯼ ﺑِﮕُﻢ ﭼﻨﮓ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ ،
ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺑﺰﺭﮒ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ،
ﻣﺎﻫﺘﺎﺏ ﺳﺮ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ .
ﺳﻨﮕﻮﺭ ﺷﻮﻫﺮ ﻣﺎﻫﺘﺎﺏ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﭘﻤﭗ ﺑﻨﺰﯾﻦ
ﺩﺳﺘﻬﺎﯼ ﻣﺎﻫﺘﺎﺏ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ .
ﻣﺨﺘﺎﺭ ﻟﻮﻟﻪ ﮐﺶ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺭﺍ ﭘﯿﺶ ﺣﺎﺝ ﻋﻠﯽ ﻫﻤﺖ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺑﻨﺪ بوده بود.
ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯﻫﻢ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﺩﻧﺒﺎﻟﺶ
ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ یﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﻭﺳﻂ ﺣﯿﺎﻁ... ﺩﻭﺭ ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ ﻗﯿﺎﻣﺘﯽ ﺑﻮﺩ .
ﺯﻧﻬﺎﯼ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺩﺳﺖ ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ ﺭﻭ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ ﺟﯿﻎ ﻣﯿﺰﺩ ﻭ ﭘﺎ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯽ ﮐﻮﺑﯿﺪ ﻭ ﺳﯽ ﺟﻼﻝ ﺭﺍ ﻧﻔﺮﯾﻦ ﻣﯿﮑﺮﺩ .
ﺧﯿﺮ ﺍﺯ ﻋﻤﺮﺕ ﻧﺒﯿﻨﯽ ﻣﺮﺩ
ﺍﻟﻬﯽ ﺟﺰ ﺑﻪ ﺟﮕﺮ ﺑﺰﻧﯽ
ﺟﺪﺕ ﺑﺰﻧﻪ ﺗﻮ ﮐﻤﺮﺕ
ﭼﻪ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺍﮔﻪ ﺁﯾﺖ ﺍﻟﮑﺮﺳﯽ ﺭﻭ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﯼ !
ﺩﺳﺘﺎﺵ ﺭﻭ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺍﺳﻤﺎﻥ ﻭ ﺗﮑﺎﻥ ﻣﯿﺪﺍﺩ .
ﺣﻠﯿﻤﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ ﻫﻢ آﻣﺪ ﺩﻭ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﻣﺪﺗﻬﺎ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻗﻬﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ.
ﺍﺯ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﻣﺎﻫﺘﺎﺏ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻨﮕﻮﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﺣﻠﯿﻤﻪ ﻣﺎﻫﺘﺎﺏ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺴﺮﺵ ﺷﯿﺮﮎ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ.
ﺍﺳﻤﺶ ﺍﺭﺩﺷﯿﺮ ﺑﻮﺩ ،
ﺷﯿﺮﮎ ﺩﻡ ﺳﯿﻨﻤﺎ ﺑَﻨَﮏ ﻓﺮﻭﺷﯽ می کرد.
ﻣﺶ ﻓﯿﺮﻭﺯ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺷﯿﺮﮎ ﺧﻞ ﻭ ﭼﻞ ﻧﻤﯿﺪﻡ .
ﺣﻠﯿﻤﻪ ﺭﻭﺑﺮﻭﯼ ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ ﻧﺸﺴﺖ
ﺧﺎﮎ ﺑﺮ ﺳﺮﺕ ﺯﺭﯼ ﺑﭽﻪ ﯼ ﺩﻭﻧﻪ ﺍﯼ ﺭﻭ ﻭﻝ ﮐﺮﺩﯼ ﺗﻮ ﮐﻮﭼﻪ!
ﺣﺎﻻ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺟﯿﻎ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪﻧﺪ
ﺣﻠﯿﻤﻪ ﺳﻌﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺻﺪﺍﯼ ﺟﯿﻐﺶ ﺑﻠﻨﺪ ﺗﺮ ﺑﺎﺷﻪ .
ﺷﺎﯾﺪ ﻣﺼﺪﺭ ﺁﺷﺘﯽ ﺑﺸﻪ .
ﺣﯿﺎﻁ ﭘﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﺯﻧﻬﺎ ﻭ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ،
ﺧﺎﺗﻮﻥ ﺑﯽ ﺑﯽ ﻫﻢ ﺁﻣﺪ ، بالای ﺳﺮ ﺯﺭﯼ ﺑﮕﻢ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ
ﺯﻫﺮ ﻣﺎﺭ ، ﻣﺮﺽ
ﺑﺲ کنید ،
مگه ﻋﺰﯾﺰﺗﻮن ﻣﺮﺩﻩ؟!!
ﮐﺴﯽ ﺣﺮﯾﻒ ﺧﺎﺗﻮﻥ ﻧﺒﻮﺩ ﺣﺘﯽ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﻣﺤﻠﻪ
ﻫﻤﻪ ﺳﺎﮐﺖ ﺷﺪﻧﺪ ﺣﻠﯿﻤﻪ ﺑﻪ ﮐﻨﺎﺭﯼ ﺧﺰﯾﺪ .
چیه ﺯﺭﯼ ؟
ﺷﻬﺮو رو سرت گذاشتی !.
ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺭﺩ ...
#ابراهیم_ﺗﺪﯾﻦ
✫
◑✫
✶◑✫
◐✶◑✫
✫◐✶ ◑✫
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
💘🖤💘🖤💘🖤💘
🖤💘🖤💘
💘🖤💘
🖤💘
💘
#تا_چِه_گَه
تا چه گَه بار غِمِت بار دلم بو؟تا چه گه؟
مُفتِلِی بَم رنج غربت حاصلم بو تا چه گه؟
تا چه گه مردم دِمِه گل گَشتُ صَحرا بِن وُ مِه
خار غم وُچی کُنم،سُسَّی گلم بو تا چه گه؟
🖤💔
ای خدا بار غِم دنیا نِه بَس بی سی اُدم
تِرس صحرِی مَحشِرِت هم سِر مُلَم بو تا چه گه؟
تا چه گه بَندیر پیغومت اوشینَم روز و شو؟
کار مِه اوفِی دلم،آخِی دلم بو،تا چه گه؟
🖤💔
کَلگِهینِ وارچِسِّه ی پوشِ ایوون دلم
شوک سِرِی شیوَن بکُه جِی بُلبُلم بو تا چه گه؟
تا کجا باید بشو آه و فغونم دسِ تو
قاتغَم اِشناله بو،غم اُو گِلَم بو تا چه گه؟
حقِّ دسِ عاقلا،اَی مَعنِ دِل بوزیم کُنِن
طَعنه و کُچِّه ی کِلو وُ خُل پُلَم بو تا چه گه؟
🖤💔
ای خدا بار غِم دنیا نِه بَس بی سی اُدم
تِرس صَحرِی مَحشرت هم سر ملم بو تا چه گه؟
تا چه گه بَندیر پِیغومِت اُوشینَم روز و شو؟
کار مِه اُوفِی دِلَم،آخِی دِلَم بو،تا چه گه؟
🖤💔
#عباس_سلطانی
💘
🖤💘
💘🖤💘
🖤💘🖤💘
💘🖤💘🖤💘🖤💘
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
🖤💘🖤💘
💘🖤💘
🖤💘
💘
#تا_چِه_گَه
تا چه گَه بار غِمِت بار دلم بو؟تا چه گه؟
مُفتِلِی بَم رنج غربت حاصلم بو تا چه گه؟
تا چه گه مردم دِمِه گل گَشتُ صَحرا بِن وُ مِه
خار غم وُچی کُنم،سُسَّی گلم بو تا چه گه؟
🖤💔
ای خدا بار غِم دنیا نِه بَس بی سی اُدم
تِرس صحرِی مَحشِرِت هم سِر مُلَم بو تا چه گه؟
تا چه گه بَندیر پیغومت اوشینَم روز و شو؟
کار مِه اوفِی دلم،آخِی دلم بو،تا چه گه؟
🖤💔
کَلگِهینِ وارچِسِّه ی پوشِ ایوون دلم
شوک سِرِی شیوَن بکُه جِی بُلبُلم بو تا چه گه؟
تا کجا باید بشو آه و فغونم دسِ تو
قاتغَم اِشناله بو،غم اُو گِلَم بو تا چه گه؟
حقِّ دسِ عاقلا،اَی مَعنِ دِل بوزیم کُنِن
طَعنه و کُچِّه ی کِلو وُ خُل پُلَم بو تا چه گه؟
🖤💔
ای خدا بار غِم دنیا نِه بَس بی سی اُدم
تِرس صَحرِی مَحشرت هم سر ملم بو تا چه گه؟
تا چه گه بَندیر پِیغومِت اُوشینَم روز و شو؟
کار مِه اُوفِی دِلَم،آخِی دِلَم بو،تا چه گه؟
🖤💔
#عباس_سلطانی
💘
🖤💘
💘🖤💘
🖤💘🖤💘
💘🖤💘🖤💘🖤💘
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
💘🖤💘
#تا_چِه_گَه
تا چه گَه بار غِمِت بار دلم بو؟تا چه گه؟
مُفتِلِی بَم رنج غربت حاصلم بو تا چه گه؟
💘🖤💘
شاعر : #عباس_سلطانی
طراح : #آزاده
@behbehoni
#تا_چِه_گَه
تا چه گَه بار غِمِت بار دلم بو؟تا چه گه؟
مُفتِلِی بَم رنج غربت حاصلم بو تا چه گه؟
💘🖤💘
شاعر : #عباس_سلطانی
طراح : #آزاده
@behbehoni
🌺🌺🌺
🍀🍀🍀
🌹🌹🌹🌹
#ترانه_ی_نور
🌿 آقا ؛ تو را به حضرت زهرا ظهور کن ٬
از سینه های خسته ی ما غصه دور /
🍀 چون آفتاب جلوه نما روشنی ببخش ٬
عالم پر از ترانه ی باران نور کن /
🍀 در پرده تا به کی رخ ماهت نهان کنی ٬
چهره گشا و جان جهان غرق نور کن /
🍀 آئینه ها مکدر از این غیبت تواند ٬
بر حال شان چو صبح بهاری عبور کن /
🍀 خواب گران گرفته جهان پر انتظار ٬
با نام حق به گوش جهان بانگ صور کن /
🍀 این من نگویم عالمیان بازگو کنند ٬
آقا ٬ بساط آمدنت جُفت و جور کن /
🍀 مجلس به نام پاک تو امشب مزیّن است ٬
امشب بیا و مجلس ما پر حضور کن /
🍀 نقل کلام وصف "سها" ذکر نام توست ٬
آقا ؛ تو را به حضرت زهرا ظهور کن /
🌺🌺🌺
🍀🍀
🌹🌹
#سیروس_مختاران / #سها
میلاد با سعادت یگانه منجی عالم بشریت بر شیعیان
مبارک باد
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
🍀🍀🍀
🌹🌹🌹🌹
#ترانه_ی_نور
🌿 آقا ؛ تو را به حضرت زهرا ظهور کن ٬
از سینه های خسته ی ما غصه دور /
🍀 چون آفتاب جلوه نما روشنی ببخش ٬
عالم پر از ترانه ی باران نور کن /
🍀 در پرده تا به کی رخ ماهت نهان کنی ٬
چهره گشا و جان جهان غرق نور کن /
🍀 آئینه ها مکدر از این غیبت تواند ٬
بر حال شان چو صبح بهاری عبور کن /
🍀 خواب گران گرفته جهان پر انتظار ٬
با نام حق به گوش جهان بانگ صور کن /
🍀 این من نگویم عالمیان بازگو کنند ٬
آقا ٬ بساط آمدنت جُفت و جور کن /
🍀 مجلس به نام پاک تو امشب مزیّن است ٬
امشب بیا و مجلس ما پر حضور کن /
🍀 نقل کلام وصف "سها" ذکر نام توست ٬
آقا ؛ تو را به حضرت زهرا ظهور کن /
🌺🌺🌺
🍀🍀
🌹🌹
#سیروس_مختاران / #سها
میلاد با سعادت یگانه منجی عالم بشریت بر شیعیان
مبارک باد
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31