🎸شعر بهبهونی🎸
1.58K subscribers
2.2K photos
253 videos
59 files
2.11K links
🎸شعر بهبهونی🎸

همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
Download Telegram
💐اعیاد #شعبانیه برهمگان مبارک باد💐

در مَهِ شعبان جهان شد همچنان باغ بهشت
از طلوع پنج نور و رهبر نیکوسرشت

جشن میلاد حسین گردید و عباس رشید
شد بهاران دربهاران درمَهِ اردیبهشت

دست قدرت از بُنانِ خامه ی خود اینچنین
نام سجاد و علیِّ اکبر ومهدی نوشت

🥀🥀🥀🥀🌹🌹🌹🌹🌹🥀

شاعر : #حاج #بشیر_تجلی✍🏻
یکم شعبان المعظم ۱۴۳۸قمری برابر با ۱۳۹۶/۲/۸شمسی

#تجلی_ها


🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
#سنگ #رستم #بشیر_نذیر

دل بر این گنبد گردنده مده کاین دولاب
آسیایی است که با خون عزیزان گردد.


قبل از بوجود امدن تکنولوژی امروزی ؛ مردم برای خرد کردن غلات از اسیابها استفاده می کردند که دایر بودن آسیاب نشان از آبادانی و ثروت مردم ان منطقه در دورانهای تاریخی بوده است.

اما در کنار بقعه بشیر و نذیر سنگ اسیاب بزرگی وجود داشت که به سنگ رستم معروف بود (این سنگ هم اینک موجود است) که نشان از وجود اسیابی در این منطقه از شهر بهبهان میدهد.
این سنگ در اسیابی که در این حوالی بوده است ، احتمالا به یکی از دو صورت زیر بکار میرفته است:

_آسیاب آبی:که با توجه به شرایط منطقه ممکن است اسیابی فصلی بوده باشد..

_ آسیابی که با بازو (حیوانات) بکار میرفته است
(البته این احتمال در مورد نوع اسیاب بکار رفته و متاسفانه بر اثر عدم کاوش در منطقه مشخص نیست)

چرا سنگ رستم:
عقیده مردم در قدیم و تا همین چند سال پیش بر این بوده است که این سنگ را رستم (پهلوان شاهنامه) به این منطقه پرتاب کرده است .
البته این عقیده در بسیاری از شهرهای قدیم ایران رایج بوده و از ان جمله است « سنگ اسیاب رستم سمنان »

. . . و اما در قدیم سنگ اسیاب در عرف عوام همیشه از عوامل سنجش پهلوانی و نیرومندی بوده است و پهلوانان برای ازمایش قدرت و نشان دادن نیروی بازوی خود سنگ اسیابی را که در حال چرخش بود با دست نگه میداشتند .
در واقع ازمایش ورزشی و امتحان نیروی بازو بود و از نگه داشتن سنگ اسیا امتیاز می گرفتند (و این نگه داشتن سنگ با دست کاری بوده به غایت سخت) و اگر کسی موفق به اینکار میشد پهلوان ان دیار محسوب و در اصطلاح به مثابه رستم بود .

اگر سنگ اسیاب تاریخ را به عقب برگردانیم از این دست پهلوانان کم نداریم برای نمونه یکی از این پهلوانان سلطان محمود غزنوی است که در مورد او امده است:
((در جوانی به غایت قوی و مردانه بود و بر پیل مست نشستی و به جنگ شیر شدی و اسیابها که در گردش بودی بدست خود گرفتی و خشک بداشتی))
نویسنده:#سلمان_متفرس

🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
ضبط برنامه #موسیقی #محلی ،
برای پخش در شبکه #خاطره،

با استاد #شنبه_بایقوت،
#احمد_زمانی،
#سجاد_دبستان_پور،
#محمود_زمانی
و
#هنرمندان موسیقی #بهبهان
حیاط منزل #محسنی_ها

کانال_هنر_بهبهان
@behbehoni
🌷اعیاد شعبانیه برهمگان مبارکباد🌷

🌹#غزل #شعبانیه🌹


ماه شعبان شد و هنگام وفور برکات
که به آغاز و به پایان چنین مه صلوات

آمد آن ماه که احمد بخوانْد از خویشش
آمد آن ماه که لبریز بود از حسنات

سوّمِ آن شده در جلوه مَهِ روی حسین
مقتدایی که بشر را دهد از غصه نجات

آن ابر مرد که آیینه دلها شده است
گُلِ نامش شده زینت دههِ بستان حیات

غرق در نور وسرور است به هرجانگری
برکفِ فطرس از آزادگی اوست برات

چهارمِ این مه فرخنده زالطاف خدا
زد قدم حضرت عباس رفیع الدرجات

پنجمِ آن به جهان بشری گام نهاد
عابدین آن که بُوَد آیینه صوم وصلات

یازده روز زشعبان معظم چو گذشت
شد تولد علی ِاکبرِ فرخنده صفات

در شب پانزدهم از مه شعبان گردید
سامرا خُلدِِ برین غرق سرور و جلوات

همچنان قرص قمر شد به سحرگه طالع
نور رخساره ی مهدی که نثارش صلوات

تا خداوند کند روز ظهورش نزدیک
دست بالا به قنوت و تو بخوان این آیات

خاک زیر قدمِ او بنما سُرمه ی چشم
ناظر خویش بدان او به تمام اوقات

گر که مقبول وی اُفتد همه اعمال شما
حق قبول توکند بیشترین طاعات

تا طلب حاجت خود همچو "تجلی" سازی
سربنه بر قدمش هست چو باب حاجات

💐💐💐💐💐

شاعر : #حاج #بشیر_تجلی✍🏻

یکم شعبان المعظم ۱۴۳۸برابر با ۱۳۹۶/۲/۸

#تجلی_ها


🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
❤️❤️❤️❤️❤️❤️
      
              بیچاره حناشِی سچِه رنگ نی 📚#معلم 📚
 
 
روزی که وبیدم ا ته فرهنگ 📝 معلم................ روزی که در اداره ی فرهنگ معلم شدم
دیتم که باید هی بکتی جنگ 🖍🖍 معلم...............دیدم که معلم باید مدام در حال جنگ و جدل باشد
خواسی نوبو هر دقه یه رنگ ✏️✏️ معلم...............اگر معلم نخواهد هر لحظه بخاطرشرایط یک جور رفتار کند
ومبو چقده حرصه بره تنگ 📝📝 معلم...............زندگی برای او سخت و دشوار میشود 🖌🖌
بیچاره حناشِی سچِه نی رنگ معلم!..........بیچاره معلم.چرا دیگر ارزش و احترام سابق را ندارد؟ 🖍

📝🖍📝🖍📝🖍
                                 

🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌
°❤️ ❤️°
°❤️ 🌼 ❤️°
°❤️ ❤️°
💜 💜• •💚 💚
💜 ♥️ 💜• •💚 🌼 💚
💜 💜• • 💚 💚
••❀•°🌼°•❀••

نِه زهلمهْ تا پِسيتْ ببينم نِه دل رضا ميده تا نبينم

* به غير خُوْ بَه بيم اَ سيلت كه ماه ببينم ا زير مهتو

* نه جونِ مِ بَندِ چِشم و بُرگِت هزار و يه دل اسير زلفت

* مُني كِموتَرْ تِ دوم ظلمت اوشو اَ پِرپِر تو بي خِبَر خُوْ

* نِه قَد قومَت بُگو قِيومَت اَگر مِ مُردم سِرت سِلومت

* بِه غِيْر سِيْلَم تِو قُوّي ني مِ سيت ميميرم تو سيم بِگِر تُو

* مِ سرْ كتابَم كسي نميگو اَ بختِ شُوَمْ كِسي چه ميدو

* صَبا يِكي هِه بُگو كه سِيد دِراز او بي اَ تُشنهي مُو؟

#سید_محمد_سید

••❀•°🌼°•❀••
💜 💜• •💚 💚
💜 ♥️ 💜• •💚 🌼 💚
💜 💜• • 💚 💚
°❤️ ❤️°
°❤️ 🌼 ❤️°
°❤️ ❤️°


🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
❤️🔆🌺
🌼🔅
🍂
❤️🔅🍃ه
🔆🌼ه
🍂ه
یکی نِبی، که دلِ ما ستاره بارو کُه
یکی که شو دل توریک ما چراغو که

یکی نبی که تِه دسِ ی نفس نفس بزنم
یکی که زحمت جوکندنِ مه آسو که

یکی نبی که تِه چشمِ ی گپِ دلم بزنم
یکی که خلوت ما سیرِ عطرِ شب بو که


یکی نبی که دل ما وُ سنگ یَه یوکِ ی
تِه دسکِ ی بگره ، زلفکِ ی پریشو که

یکی نبی که زمی- جمنکِ ی تِه نومد و غم
دل خرابِ خراب مه دشت ارغو که

یکی نبی که نفس- بندِ بُرگ کالِ ی بم
یکی که تالِ بلندِی سه ما هلیدو که

یکی نبی که اَ لیلی بگو دلم سیوِس
یکی که حسرت مجنون خسّه، واگو که

یکی نبی که نشونِه ی سحر تِه دس ی بو
یکی نبی دلِ مشکل پسند حیرو که

یکی نبی که اَ شعرخَلم غلط بگره
یکی که قافیه دیم ردیف، میزو که

بلی عباس ، یکی هه، که چشم سِی مسّـِی
دوارتِه هورِ خرابِ دلت گلسو که

#عباس_سلطانی
🍂
🔆🌼
❤️🔅🍃
🍂ه
🔆🌼ه
❤️🔅🍃ه

🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
📒🖍📒🖍📒🖍
🖍📒🖍📒
📒🖍📒
🖍📒
📒
📚 #مثنوی #مرزبان_دانش از دكتر #سالاري به مناسبت روز #معلم:

من نه از تصمیم کبری(۱) داشتم
📘
نی خبر از آب و بابا داشتم

طفلکی بودم زبانم بسته بود

راه می‌رفتم ولی آهسته بود

ره یکی بود و دو صد بی راه بود

کودکان را یک نفر همراه بود

مکتبی(۲) بودم دبستانی شدم
🖊
غنچه‌ای بودم گلستانی شدم

آفرین گویان زجهلم کاستند

مشق کوکب خانم(۳) از من خواستند
📗
یاد دارم از دبستان آمدم

خسته بودم زیر باران آمدم

گریه کار ناودان خانه‌مان

سیل غم سیلی‌زنان و بی‌امان

وقت باران اشک بودی حاصلم

چکه چکه خونی از سقف دلم

چون‌که‌وقت خــــــــواب ما سر می‌رسید

موجی از آوای تُندَر می‌رسید

خواب از چشمان ما پَر می‌گرفت

پای تا سر گویی آذر می گرفت

از تگرگ و باد و باران تا سحر

بیم‌ها بر جان ما می‌زد شرر

آذرخش از آسمان بر می‌جهید

خرمن دل را به آتش می‌کشید

اشک مجنون می‌رسید از آسمان

در مسیر نقشه رنگین کمان

آی باران آی باران آی داد

ای خدا فریاد از باران و باد

پای من را کفشی از چرمی نبود

قامتم را پوشش گرمی نبود

جای جای قوری ما بند بود

بند بندم غصه اما پند بود

شهد قند و رنگ چای و بوی نان

بود رنگ و بوی ایمان در میان

“لقمه گرمک” (۴) بود گاهی شام ما
✒️
قوت درویشانه‌ای در کام ما

مادرم می‌گفت وقت بامداد

غیر ذکر یاعلی حرفی مباد

او که از کار دمادم خسته بود

بی‌ریا بر بوریا بنشسته بود

روزها در کار و شب‌ها در نماز

جرعه‌ها سر می‌کشیدی از نیاز

مادر اما مهر ناب ناب بود

کینه‌اش نقشی به روی آب بود

جرعه‌های او زلال و معنوی

نوش می‌کردیم گویی مثنوی

بازی ما ” تی تی “(۵) و ” هفسنگ” (۶) بود
📖
آزها و کینه‌ها بی‌رنگ بود

کودکانه دور هم کف می‌زدیم

همره احساس خود دف می زدیم

نی‌لبک بر لب به هنگام بهار

در میان نرگسان “نرگزار”(۷)
📝
میوه باغ وفا بی‌حس نبود

نزد ما گل بهتر از نرگس نبود

این یتیمک بس مرارت‌ها کشید

تا که طعم زندگانی را چشید

دیده بر روی معلم باز شد

درس و مشق معرفت آغاز شد

او دگر جای پدر را می‌گرفت

دست این بی بال و پر را می‌گرفت

یاد آن روزی که گفت آموزگار

دل بدار از آب و رنگ روزگار

همچو ابری می رود ایام ما

گه به کام دیگران گه کام ما

“حیف آن دوران شبنم بار رفت

روزهای آبی دیدار رفت(۸)”
✏️
حیف ایام طلایی‌مان گذشت

روزگار همگرایی‌مان گذشت

نو بهاران نرم نرمک دور شد

چون شتاب بادبادک دور شد

تا نگاهی زیر و رو کردم گذشت

دورخیز آرزو کردم گذشت

وه کجا شد روزگار کودکی

ای دریغا از بهار کودکی

های و هوی بچه ها یادش به خیر

” ظهریا زندانیا ” (۹) یادش به خیر
🖊
درس دهقان فداکار آفرین

برف و سرما مرد بیدار آفرین

یا معلم دفتر دل باز کن

قصه ” عمو حسین ” (۱۰) آغاز کن
🖌
زنگی از روی صداقت مو به مو

شرح چوپان دروغین(۱۱) را بگو
📏
گرگ‌های دور آبادی ببین

کرکسان خصم آزادی ببین

گرد اقلیم جوان و نوجوان

این شبیخون شغالان را بران

مرزبان خطه دانش تویی

دیده‌بان جبهه ارزش تویی

ای که دانش زیوری بر نام تو

من کجا و ارتفاع بام تو

کلک من از شرح حالت خسته شد

از بلندای کمالت خسته شد

تو نگاری نازنینی بی بدیل

“دست ما کوتاه و خرما بر نخیل”(۱۲)
📐

سروده دکتر👇👇
#عزیزالله_سالاری
📒
🖍📒
📒🖍📒
🖍📒🖍📒
📒🖍📒🖍📒🖍

🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
پانوشت ها :

(۱)از درس های معروف فارسی در کلاس دوم دبستان.

(۲)چند ماهی پیش از رفتن به دبستان به مکتب رفتیم.

(۳)ازدرس های شیرین و به یاد ماندنی در دوم دبستان.

(۴)تکه ای از نان تیری که پس ازگرم کردن ، لقمه می کردیم و زود خشک می‌شد و به همان حالت می ماند.

(۵)و(۶) دو بازی محلی شهر بهبهان ،بازی تی تی همان بازی “ضو ” در میان تهرانی هاست که شباهت بسیاری به بازی کبدی دارد. بازی هفسنگ هم همان هفت سنگ است.

(۷)مخفف نرگس زار ؛منطقه ای در دشت بهبهان که گذرگاه امام رضا (ع) بوده و نرگس های خودرو و بی مانندی دارد .

(۸) ازشاعر نامور روزگارمان ، استاد احمد عزیزی.

(۹)وقتی نوبت صبح به دبستان می رفتیم به نوبت ظهری ها فخر می فروختیم و با ضرباهنگ دست بر کیف و کتابهایمان، می گفتیم ظهریا زندانیا ، صبیا ( صبحی ها ) خوشحالیا.

(۱۰) و(۱۱) از درس های ماندگار در کلاس دوم دبستان.

(۱۲) مصرعی از حافظ شیراز.

#عزیزالله_سالاری

🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
🦋🌸🦋🌺
🌸🦋🌺
🌸🦋🌺
🦋🌺
🌺
🌺
عَلمِت رهته سِر بونِ دلم بالاتِر
کِردشَم مثل زلیخا ، هنی رُسواتِر
💕
هَف دِر و هَف نیم دِرَی اَی که ببندِن ری مِه
اَ دو چشمت مزنم دِر ، مُکُنم غوغاتِر
💕
دَس هوی غارت مِی شهر خبردار زده
تا نتونه بکنه جور دلت حاشا تر
💕
مم ته میتی، چه کنم ؟ یوسف کنعان منه
سیب سُرخِت میدم ، هِمدِه گِنُم پِینا تر
💕
مه پیومبر ن ِ وبیدم ، اَی که معجز مکنم
بابت عشق تنن ، اَی نه هَنی تِینا تر
💕
ظلم ته ی کُچه ا فرعون زده و باکیم نی
زِد ِمِن دل اَ ته دریا که وُبم موساٰ تر
💕
دل تینا س چه خوبن، خوی‌ خدای دونسه
که آدم بهر حوا  هی بُکُتی شیدا تر
💕

#مریم_بهبهانی
🌺
🌺
🦋🌺
🌸🦋🌺
🦋🌸🦋🌺

🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
داستانی تکان دهنده
😔😔😔😔

یه بچه بهبهانی به اسم کریم سرکلاس درس یقه لباسش رو میخورده؛

معلمش میگه: عزیزم! به مامانت بگو یه لقمه برات بپیچه، بیار مدرسه هروقت گشنت شد بخور.

کریم میگه: اجاااازه..ا..اجازه خانم، ما مامان نداریم.

از اون روز به بعد خانم معلم از سر دلسوزی برای کریم ساندویچ، کیک و آب میوه، شیر، کمپوت...میاره.

تا اینکه یه روز مامان کریم توی کوچه به مامانای دیگه میگه: عجب تغذیه ای تو مدرسه میدن کریم نمیخوره میاره خونه!

مامانای دیگه میگن: به بچه های ما که نمیدن، شاید با پولی که بهش میدی میخره .

مامان کریم میره به کریم میگه: من که پولت نمیدم, زود باش بگو کیک وآبمیوه ها از کجا میاری ؟

کریم میگه: خانم معلم میاره فقط هم برای من میاره

روز بعد مامان کریم میره سر کلاس خانم معلم بهش میگه: ببخشید، چرا فقط به کریم تغذیه میدین؟

خانم معلم فکر میکنه مامان یکی از بچه هاست، برای اعتراض اومده، میگه: آخه کریم بنده خدا مامان نداره از روی خیر و خوبی تغذیه براش میارم.

مامانه میگه: من مامانشم . من مامان کریم هستم .

خانم معلم میگه : کریم مگه نگفتی من مامان ندارم .

کریم پا میشه آب دهنشو قورت میده و میگه : بله خانم گفتم .

معلم گفت : پس این کیه ؟

کریم گفت : " دیمنن "!!!
😁😁😁

🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
🍔🌯🍔🌯🍔
🌯🍔🌯🍔
🍔🌯🍔
🌯🍔
🍔

#داستان #ساندویچ
#قسمت_چهارم
🌮
باور بسته بودن مراشیرا برای رضا همبر خیلی سخت بود چون اصلن به این موضوع فکر نمی کرد که ساعت شیش صبح کدام ساندویچی باز است؟!!
🌮
بی اختیار رفت ودر کرکره ای مغازه را تکان داد
وبا صدای بلند که تا انتهای خیابان به گوش می‌رسید
فریاد زد:
مراااااااااااااشیراااااااااااا.....
مراااااااااااااشیراااااااااااا....
می گویند برای چند لحظه ای رضا خود رابه در مغازه چسبانده و چیز هایی می گفت.
قفل در مغازه را گرفته بود و داشت با آن حرف می زد..
چند کلید را از جیبش بیرون آورده و سعی داشته که قفل را باز کند.
🌮
عابری که او را در این حالت داده بود می گوید
به طرز عجیبی خود را به در چسبانده بود انگار کسی داخل باشد و او التماسش کند که بیرون بیاید داشت التماس می کرد.
من کنجکاو شدم و به سمتش رفتم که اگر کمکی از من بر می آید برایش انجام بدهم.
🌮
به او گفتم :
هولو چتن می
کسی داخل گیر کرده؟!
چه وبیده جون هولو؟!!!
🌮
عابر می گوید :
رضا همبر با چشمان از حدقه بیرون زده به من خیره شد.
چشمانی که در آن جز اضطراب و نگرانی چیز دیگری ندیدم.
بعد با حالتی از پریشانی و سردرگمی گفت :
بسه..
دکو بسه
مراشیرا بسه
در قلفی...
بسسسسسسه
عابر تاکید می‌کند روز حادثه رضا همبر همان جور که داشت با من حرف می زد بی اختیار قفل در را گرفته و شروع کرد به آواز خواندن.
همان هایی که بر سر قبر مردگان می خوانند!!
من هم فکر کردم که دیوانه است و به راه خودم رفتم.
رضا چند باری با کلید هایش سعی کرد قفل را باز کند.
وقتی فهمید که تلاشش بیهوده است فوری سوار بر دوچرخه اش شد و به سمت ساندویچی بعدی رفت.
به هر مغازه ی ساندویچی که می رسید با در بسته آن روبرو می شد!!!
تا ساعت هفت کل ساندویچی های شهر را پنج بار رفته بود!
🌮
ساعت هشت صبح که مراشیرا برای باز کردن مغازه آمده بود رضا همبر را دیده که پشت در مغازه در وضعیت ناراحت کننده ای نشسته بود.
🌮
پاهایش را در بغل گرفته وسر بر زانویش نهاده بود.
مراشیرا همین که از موتور خود پایین آمد، رضا سرش را بالا آورد و اورا دید...
مراشیرا می‌گوید :
به چشمان من خیره شده بود..
چشمانی که انگار سال هاست منتظر معشوق خود است.
قرمزی چشمان رضا همبر را هرگز نمی توانم از یاد ببرم.
🌮
همین که بسته های نان ساندویچ را در دستانم دید زد زیر گریه...!!
من اول فکر کردم که اتفاقی برای کسی افتاده که رضا دارد گریه می کند .
بعدها فهمیدم که علت گریه دیدن نان ها بود.
🌮
سر و صورتش غرق در عرق شده بود فکر کردم کسی آب رویش ریخته.
حالت های رضا را تا به حال اینگونه ندیده بودم.
🌮
بلند شد و سمت من آمد نان ها را از دستم گرفت و آن ها را بویید...
لرزش دستانش آن قدر زیاد بود که به سختی می توانست نان ها را نگه دارد.
🌮
چند دقیقه ای به بو کردن نان پرداخت.

نان ها را در سینه خود فشار می داد و همین جور گریه می کرد.
🌮
من از تعجب نمی دانستم چه بگوییم!!

می دانستم که رضا همبر علاقه زیادی به ساندویچ دارد.
اما نمی دانستم آن روز چه به روز رضا آمده انگار مجنون شده بود.
چنان به نان های در دستش نگاه می کرد که انگار بعد از سال ها معشوقه خود را دیده بود.
🌮
صدایی از رضا به گوشم نمی رسید جز ناله های خفیف و گریه های مداوم و بو کردن و در آغوش گرفتن نان ها.....

🌮
ادامه دارد
#اباذر_محمد_حسنی
🍔
🌯🍔
🍔🌯🍔
🌯🍔🌯🍔
🍔🌯🍔🌯🍔


🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
☔️🌧☔️🌧☔️
🌧☔️🌧☔️
☔️🌧☔️
🌧☔️
☔️
نمدنم امشو چطهری زیر بارو شسیم
بی گل مهتو و آساره ته ایوو شسیم
💦
پوی هوی سرد زمسو پشت شیشه نیمدری
هُم گپ اشنالهی مغمین گلدو شسیم
💦
پوی تش سردی که می بارس اَ معقل بال تو
تک تینا بی صدا پوی هُرت قیلو شسیم
💦
می بهنده رن که زیر بال خوی سر میکه دل
پیکک چال خومم بی حال و بی جو شسیم
💦
سیلِک ِ سنگ اَتوری رن اَ تیپای روزگار
حال روز ما هینن دی و پریشو شسیم
💦
#مرتضی_روانخواه
☔️
🌧☔️
☔️🌧☔️
🌧☔️🌧☔️
☔️🌧☔️🌧☔️

🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
🐜🐜🐜🐜
(حاجی فیروزهای اردیبهشت)...

معدن است دیگر،
ریزش میکند ،
میخواهید کوه را سوراخ کنید و صدایش در نیاید
اما،
موقع اش نبود
موقعیت شناس نبودند
مثل آن ،،بنک داران پایتخت ،،
مثل مورچه گان کارگر زیر زمین خانه ی ما
آنها نیز معدن کارند
تونل میزنند
برای دسترسی به ریشه ی درخت های باغچه
ریشه کنار ،
ریشه ی توت قرمز ،
ریشه ی نارنج،
اما ،بی رنج که نمیشود !!!،
نارنج که نمیشود !!،
هر کاری رنجی دارد

و رنج معدنچی ؟؟
سیاهی است و سیاهی
حاجی فیروز سیصد و شصت و پنج روزه ،
نه سالی یک روزه
و مرگ زیر آوار خاکی که خود استخراجش کرده اند ....
مرگ در ریشه ی زمین،
با تیشه ی زمان
پنجاه سال است با همین ریل ها
همین گاری ها
و همین نا ایمنی های کلاه دار
سر میکنیم
پنجاه سال است که یک ساله ایم

روستای ما برق نداشت( !؟)
اما معدن داشت($)
ما بچه بودیم که زغال را از زیر سنگ برمی داشتیم،
بعد از ظهر ها لحظه ی خروج از تونل
دیدن حاجی فیروز های معدن دیدن
دارد ..
قول می دهم هیچ وقت اینهمه (حاجی فیروز) را یکجا ندیده باشید

بر گردیم به مورچه های کارگر زیر زمین خانه پدری،
میهمانی شبانه ،
صدای طرفداران فوتبال
آبی،قرمز،سبز،زرد،
خاکستری باز،
خاکستری بسته،
هووو میزنند.....
فریاد آبییییی،
قرررمز ،
خاکستری ..
اما من ؟طرفدار سیاهم ...
چه کنم که تنها
داوران سیاه می پوشند..
شش رنگ داریم که در کمال بی رنگی ...
همه لکه دارند ،
یک لکه ی رنگی در همان رنگ اصلی زمینه
بگذریم
من ؟
طرفدار سیاهانم..
مورچه های سیاه خانه ی پدری
تونل زده بودند و کار میکردند
ناگهان شوربختی شان گل کرد
بی وقتانه
به خاک نشاند قطار خاکی شان را
زغال هایی که به منقل بزرگان نرسید ..
موقعیت شناس نیستند دیگر
نبود،
موقع اش نبود
در این هووراهای خاکستری و جیغ های زرد
چه کسی به فکر له شدن مورچه های کارگر است..؟؟؟؟
شش کیلو تخمه (چینی) وارد میکنیم تا چربی ارگانیک آفتاب پرستان را تناول کنند
جای حمام آفتاب محال شان
مورچه های کارگرند،
یادشان میرود
باید یاد بگیرند که خاک بازی نکنند
این فوتبال هم که هنوز تمام نشده

داور هم امروز سیاه نپوشیده است

#حسین_مشتهی
برای همدردی با مورچه های کارگر خانه ی پدری ام
🐜🐜🐜🐜

🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
ای قربون اُو که هر دِمونت می بی
گَپ میزه اَ دیمت و کِنارت می شی
بدبخت مِنم که نیدل دیتنتَم
خوشبخت اُوِن که گل اَ باغت می چی
شاعر 👇👇
#محمد_حسین_مرتب

طراح : #آزاده
@behbehoni
@behbehoni
Forwarded from 31💕18 💖
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🍔🌯🍔🌯🍔
🌯🍔🌯🍔
🍔🌯🍔
🌯🍔
🍔

#داستان #ساندویچ
#قسمت_پنجم

🌮
من از تعجب نمی دانستم چه بگویم !!

می دانستم که رضا همبر علاقه زیادی به ساندویچ دارد.
اما نمی دانستم آن روز چه به روز رضا آمده انگار مجنون شده بود.
چنان به نان های در دستش نگاه می کرد که انگار بعد از سال ها معشوقه خود را دیده بود.
🌮
صدایی از رضا به گوشم نمی رسید جز ناله های خفیف و گریه های مداوم و بو کردن و در آغوش گرفتن نان ها.....
🌮

قابلمه محتوی بندری را از پشت موتور باز کردم همین که صدای قابلمه را شنید رویش را به سمت من برگرداند و گفت :
بندری.....؟؟؟؟
وزد زیر گریه.....
گفتم:
رضا چه شده؟؟
آمد و دستی به قابلمه بندری کشید در واقع نوازشش کرد.
نگاهی با چشمان اشکبار به من کرد و لحظه ای را در سکوت گذراند بعد با حالت خاصی گفت:
🌮
ولام خوبن..
بندری ولام خوبن
بندری کلی ولام خوبن
🌮
رضا همبر همانطور که به قابلمه بندری خیره بود و گریه می کرد گفت :
مرد حسوبی کجانه؟؟!
ا صبی تی سه مه اینجه منتظریم نمی گه چه سر ما می؟؟
یه چه طرز دکو دورین؟
په وال ظهر بیو دم دکو
سی چه ای طهری دیم مردم تا موکنی؟
🌮
اشک چشمانش را پاک کرد و کلید را از مراشیرا گرفت و در مغازه را باز کرد و به او کمک کرد که زودتر بساط ساندویچ را راه بی اندازد...
🌮
تا ساعت ده رضا همبر پنج بندری و دو کتلت و سه همبرگر و یک سوسیس خورده بود و ماراشیرا داشت برایش زبان درست می کرد.
🌮
مراشیرا به رضا گفت :
رضا چقدر می خوری مگه از قحطی اومدی یازده تا خوردی...!!
🌮
با شنیدن یازده..
عده ای که در مغازه بودند توجهشان به رضا همبر جلب شد و با دقت به خوردن او نگاه و باهم پچ پچ کردند.
🌮
رضا همبر متوجه نگاه اطرافیان خود شد...
با چشمانی درشت و از حدقه در آمده به آنان نگاه کرد آنان هم خودشان را به ندیدن زدند اما زیر چشمی اورا می پاییدند.
🌮

زبان دوازدهمین ساندویچی بود که رضا آن را با ولع خورد و برای این که خود را از زیر نگاه مردم فراری دهد از مغازه بیرون آمد.
🌮
سوار بر دوچرخه اش شد و به سمت مغازه عباس بندری رفت....
رکاب زدن رضا همبر آهسته شده بود و عجله‌ای در کارش نبود.
رحیم دوچرخه که از تعمیرکاران قدیمی این کار است رضا همبر را روز حادثه هنگام رکاب زدن دیده و اینگونه می گوید :
🌮
ظهر بی که رضام دیت سوار رخشکی بی
او بال خیابو سی خوی میره مم ا ای باله قاره زه
🌮
رضاااااااااا
رضاااااااااااااا
جف نوی کو..!!!
🌮
اما انگور رضا صدی من را نه اشنفید و سر سلو برای خودش می رفت.!
🌮
انگور تو دنیای خودش بود!

🌮
رضا همبر به مغازه عباس بندری که رسید بادیدن در باز آنجا لبخند ملیحی زد چند دقیقه ای به مغازه خیره شد و
بعد با طمأنینه خاصی
دوچرخه اش را به دیوار یله داد و بلند گفت :
بندری جفت نون....
عباس بندری به رضا گفت :
🌮
خوت بیو درست کو که حال غر زدم نی....
🌮
رضا همبر هم چالاک پرید پشت فر و شروع کرد به گرم کردن بندری...
جوری این کار را انجام می داد، انگار پزشکی است که دارد جراحی زیبایی انجام می‌دهد...
چنان محتویات بندری را با دقت جا به جا و زیر و رو می کرد که توجه یکی از مشتریان را به خود جلب کرده بود.
آن مشتری می گفت :
وقتی رضا همبر را دیدم که دارد بندری گرم
می کند توجه ام به او جلب شد.
خیلی با ظرافت و دقت این کار را انجام می داد
نان را طوری از وسط برش داد که انگار دارد الماس تراش می دهد.
با گوجه برخورد زیباتری داشت و خیار شور را با شعف خاصی برش می داد .
همه ی این کار ها را طوری انجام می داد که من یک ساندویچ دیگر هم سفارش دادم.
رضا همبر اولین گازی که به ساندویچ بندری خود زد برای چند لحظه لقمه را در دهان خود
نگه داشت، چشمانس را بست و نفس عمیق از سر رضایت کشید.!!
🌮
عباس بندری بعدها گفت که نمی دانست که
رضا همبر قبل از آمدن به مغازه دوازده ساندویچ خورده است برای همین به تعداد ساندویچ های که
می خورد توجهی نداشته است...

🌮
ادامه دارد
#اباذر_محمد_حسنی
🍔
🌯🍔
🍔🌯🍔
🌯🍔🌯🍔
🍔🌯🍔🌯🍔

🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
👨یهَ خسیسی 6 هُمریشی اَمدن خونشا ؛

👩زونِی چِهیش رِخت و اَ میرِشِ ی گو:

قندمُو تموم وِبیدِه شکرم هم نی 😥😓

میرش گو کاریت نبو خم درسِی مکنَم 👌

وقتی چِهیش آوِه گوتِی : ☕️

داخل یکی و اَ یِها شکرمِ نرختِه 😛

سهم هرکه وبی صبا همه وا زن وبچِه ، شوم خونِشِنیم 👨‍👩‍👧‍👦 😀

هَموش خَه و هیچشِ نِگو، تازه یکیشِی گو: 🗣

چقدِه شیریتِ کِردِه 😄😂

ارسالی : 👇👇
#میثم

🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
🍔🌯🍔🌯🍔
🌯🍔🌯🍔
🍔🌯🍔
🌯🍔
🍔
#داستان #ساندویچ
#قسمت_ششم
🌮
عباس بندری بعدها گفت که نمی دانسته که رضا همبر قبل از آمدن به مغازه دوازده ساندویچ خورده است برای همین به تعداد ساندویچ های که
می خورد توجهی نداشته است...
🌮
عباس بندری می‌گوید من همین طور الکی به رضا گفتم شرط بندی چندتا؟؟؟
رضا بی اختیار گفت سی تا!!!!
وقتی به رضا همبر نگاه کردم دیدم به یک نقطه خیره شده و صداهایی از خودش در می آورد که من نفهمیدم چه بود.
🌮
اما معلوم بود که حال خوبی ندارد.
رضا همبر حال درستی نداشت اما یک چیز او را آرام می کرد و آن خوردن ساندویچ بود با هر گازی که به ساندویچ میزد احساس او به آن ساندویچ عمیق تر می شد...
🌮
رضا همبر تا عصر آن روز پنجاه ساندویچ خورده بود و در مغازه عباس هر کس که رفت آمد می کرد اورا دیده بود از مشتری های خاص عباس تا همسایه ها ی مغازه....
حتا بعضی ها فکر کرده بودند که رضا همبر به شاگردی عباس در آمده و در آنجا کار میکند...
عباس بندری به اصغر اعلا گفته بود حال رضا خوب نیست و خودت را برسان....
اصغر اعلا گفته بود که تا نیم ساعت دیگر میرسد. خبر پنجاه ساندویچ دهن به دهن در شهر پیچید و همه برای دیدن رضا به مغازه عباس بندری آمده بودند...
رضا همبر همچنان در حال خوردن بود و دیگر اختیار خودش را از دست داده بود...
🌮
عده ای بساط شرط بندی راه انداخته بودند و عده ای دیگر هم درحال عکس گرفتن و فیلم گرفتن بودند به سرعت خبر در شبکه های اجتماعی پیچید و خبر داغ رسانه ها شد.

🌮
برای خواندن این داستان و فصل اول داستان های غلوم سیاه درکانال تلگرامی من به آدرس زیر مراجعه کنید.
🌮
ادامه دارد
#اباذر_محمد_حسنی
🍔
🌯🍔
🍔🌯🍔
🌯🍔🌯🍔
🍔🌯🍔🌯🍔

🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
❤️
💚💛💙
💜
ُرص_ری_ماهت
💖
قُرصِ ری ماهِت دیا دا،
یا تِ کُه مَهتو دِر اَمی
💝
بالِ مینارِت زِه یَه بال ،
یا تِ شُو مَهتو در اَمی
💖
چِپ چِپَِی اُفتا تِ مَردُم ،
مِی اَمی روزِ قیومَت
💝
چِشمِ ما وُهرینِه می بی ،
یا کِه اُفتو شُو دراَمی
💖
بَسکی دُنبالِ تو گَشتَم
کُه اَ کُه ، صَحرا اَصَحرا
💝
زُهنیام لاجُو وُبیدِندی
و پام کُرّو دِراَمی
💖
خینِ دل تُپ میکِه اَ مِرزِنگِ مِه ،
جُی اَرسِ چِشمَم
💝
اُو اَچِشمه ی دِل کُم وبی ،
گِل اَ بَعدِ او دِراَمی
💖
تا بِبینِن ری قِشَنگِ بَهزِ مَهتووِت ،
تِ مَلَّه
💝
اَ دِر و تُنگاره و بُو ،
سِیلِکی اِشتو دِر اَمی
💖
دِل خُوتینا اَتِ کُو ویسادِه بی ،
بی یار و یاوَر
💝
تا کِه تِش دی یَه دِشالِش
خَه پِرِس اَکُو دِراَمی
💖
تا کِه دِر بی یار و بِش بین َم،
چِقَد خینِ دِلَم خَه
💝
تِ خیالِت مَحمسین ، ماه پُشتِ
کُو یَه هو دِراَمی
💖
#محمد_حسین_مرتب

❤️
💚💛💙
💜

🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni