🍔🌯🍔🌯🍔🌯🍔
🌯🍔🌯🍔
🍔🌯🍔
🌯🍔
🍔
#داستان #ساندویچ
#قسمت_سوم
🌭
لوبیای دیشب دلم را بدجور پیچاند و باد معده حرف رضا را قطع کرد......!!!!
🌭
همانطور که نشسته بودم پکی به سیگارم زدم
و به این فکر می کردم که چرا خدا ما را اینگونه آفریده؟
اگر کمی از آن مال بی انتهایش به ما می رسید
چه چیزی از او کم می شد؟!
ربع ساعتی در توالت ماندم و به این موضوع فکر کردم وقتی به نتیجه ای نرسیدم از توالت بیرون آمدم.
نگاهی به اطراف کردم رضا را ندیدم.
دست و رویم را شستم و داخل هال شدم رضا آنجا
هم نبود.
لباسهایش را ندیدم، چند بار اورا صدا زدم، اما از جواب خبری نبود.
لباس پوشیدم و از خانه زدم بیرون.
🌭
روز حادثه چند نفر رضا را دیده بودند که صبح زود پشت در ساندویچی عباس بندری نشسته بود.
🌭
همه می دانستند که عباس بندری زودتر از ساعت ده مغازه را باز نمی کند و رضا هم که از مشتریان ثابت آنجاست حتمن میداند که چه ساعتی باید آنجا باشد.
رضا همبر وقتی به در بسته مغازه عباس بندری رسید طاقت نیاورد و سوار دوچرخه اش شد و به سمت ساندویچی دیگری رفت.
🌭
چنان رکاب میزد که انگار در مسابقات جهانی دوچرخه سواری شرکت کرده بود.
🌭
مقصدش را هرکس که رضا همبر را می شناخت طبق عادت می توانست حدس بزند.
اگر ساندویچی عباس بندری بسته بود حتمن به سمت ساندویچی ماراشیرا می رفت.
🌭
ماراشیرا زودتر از عباس بندری باز میکند یعنی همیشه باز است و همین برای رضا همبر قوت قلبی بود.
سر در سینما شهر فرنگ را که دید پرده سینما توجه او را جلب کرد.
شاید اولین چیزی که بعداز خوابی که دیده بود توانسته بود توجه رضا را جلب کند همین پرده سینما بود.
🌭
رضا ایستاد و خوب به پرده خیره شد..
چشمانش آنچه را می دید باور نداشت..
عکس سردر سینما یک همبرگر چند لایه بود
با لایه های از گوجه و کاهو و سس خردلی که از کنارهای ساندویچ در حال سرازیر شدن بود و یک لیوان نوشابه سرد با یخ.!!
🌭
رضا همبر به سختی توانست عنوان فیلم را بخواند...
کتلت.... بلانکا...!!!!!
🌭
پس از خواندن عنوان فیلم برای چند لحظه نتوانست به درستی نفس بکشد.
ضربان قلبش به طور چشمگیری زیاد شد.
دست هایش لرزش شدیدی گرفت طوری که نتوانست دوچرخه اش را نگه دارد و از دستش افتاد کف خیابان..
زیر چشمانش سیاهی رفت و برای چند دقیقهای کف خیابان نشست.
🌭
بلاخره با تلاش زیاد نفس عمیقی کشید و فریادی از ته دل بر آورد.
آااااااااااااخ تا قیووووووووووومت......
🌭
به سرعت سوار بر دوچرخه اش شد و به سمت ماراشیرا رفت.
آنچه را می دید نمی توانست باور کند.
ماراشیرا بسته بود.
این لحظه از آن لحظات سخت زندگی رضا همبر بود که تا به حال تجربه نکرده بود.
🌭
با خود فکر کرد یعنی حقیقت دارد؟؟؟
ماراشیرا بسته؟؟؟...
یعنی خوابش دارد به واقعیت تبدیل می شود؟؟
🌭
باور بسته بودن ماراشیرا برای رضا همبر خیلی سخت بود چون اصلن به این موضوع فکر نمی کرد که ساعت شیش صبح کدام ساندویچی باز است؟!!
🌭
ادامه دارد
#اباذر_محمد_حسنی
🍔
🌯🍔
🍔🌯🍔
🌯🍔🌯🍔
🍔🌯🍔🌯🍔🌯🍔
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
🌯🍔🌯🍔
🍔🌯🍔
🌯🍔
🍔
#داستان #ساندویچ
#قسمت_سوم
🌭
لوبیای دیشب دلم را بدجور پیچاند و باد معده حرف رضا را قطع کرد......!!!!
🌭
همانطور که نشسته بودم پکی به سیگارم زدم
و به این فکر می کردم که چرا خدا ما را اینگونه آفریده؟
اگر کمی از آن مال بی انتهایش به ما می رسید
چه چیزی از او کم می شد؟!
ربع ساعتی در توالت ماندم و به این موضوع فکر کردم وقتی به نتیجه ای نرسیدم از توالت بیرون آمدم.
نگاهی به اطراف کردم رضا را ندیدم.
دست و رویم را شستم و داخل هال شدم رضا آنجا
هم نبود.
لباسهایش را ندیدم، چند بار اورا صدا زدم، اما از جواب خبری نبود.
لباس پوشیدم و از خانه زدم بیرون.
🌭
روز حادثه چند نفر رضا را دیده بودند که صبح زود پشت در ساندویچی عباس بندری نشسته بود.
🌭
همه می دانستند که عباس بندری زودتر از ساعت ده مغازه را باز نمی کند و رضا هم که از مشتریان ثابت آنجاست حتمن میداند که چه ساعتی باید آنجا باشد.
رضا همبر وقتی به در بسته مغازه عباس بندری رسید طاقت نیاورد و سوار دوچرخه اش شد و به سمت ساندویچی دیگری رفت.
🌭
چنان رکاب میزد که انگار در مسابقات جهانی دوچرخه سواری شرکت کرده بود.
🌭
مقصدش را هرکس که رضا همبر را می شناخت طبق عادت می توانست حدس بزند.
اگر ساندویچی عباس بندری بسته بود حتمن به سمت ساندویچی ماراشیرا می رفت.
🌭
ماراشیرا زودتر از عباس بندری باز میکند یعنی همیشه باز است و همین برای رضا همبر قوت قلبی بود.
سر در سینما شهر فرنگ را که دید پرده سینما توجه او را جلب کرد.
شاید اولین چیزی که بعداز خوابی که دیده بود توانسته بود توجه رضا را جلب کند همین پرده سینما بود.
🌭
رضا ایستاد و خوب به پرده خیره شد..
چشمانش آنچه را می دید باور نداشت..
عکس سردر سینما یک همبرگر چند لایه بود
با لایه های از گوجه و کاهو و سس خردلی که از کنارهای ساندویچ در حال سرازیر شدن بود و یک لیوان نوشابه سرد با یخ.!!
🌭
رضا همبر به سختی توانست عنوان فیلم را بخواند...
کتلت.... بلانکا...!!!!!
🌭
پس از خواندن عنوان فیلم برای چند لحظه نتوانست به درستی نفس بکشد.
ضربان قلبش به طور چشمگیری زیاد شد.
دست هایش لرزش شدیدی گرفت طوری که نتوانست دوچرخه اش را نگه دارد و از دستش افتاد کف خیابان..
زیر چشمانش سیاهی رفت و برای چند دقیقهای کف خیابان نشست.
🌭
بلاخره با تلاش زیاد نفس عمیقی کشید و فریادی از ته دل بر آورد.
آااااااااااااخ تا قیووووووووووومت......
🌭
به سرعت سوار بر دوچرخه اش شد و به سمت ماراشیرا رفت.
آنچه را می دید نمی توانست باور کند.
ماراشیرا بسته بود.
این لحظه از آن لحظات سخت زندگی رضا همبر بود که تا به حال تجربه نکرده بود.
🌭
با خود فکر کرد یعنی حقیقت دارد؟؟؟
ماراشیرا بسته؟؟؟...
یعنی خوابش دارد به واقعیت تبدیل می شود؟؟
🌭
باور بسته بودن ماراشیرا برای رضا همبر خیلی سخت بود چون اصلن به این موضوع فکر نمی کرد که ساعت شیش صبح کدام ساندویچی باز است؟!!
🌭
ادامه دارد
#اباذر_محمد_حسنی
🍔
🌯🍔
🍔🌯🍔
🌯🍔🌯🍔
🍔🌯🍔🌯🍔🌯🍔
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
نه مُنده سیم حواسی و نه هوشی
مُجُوِر دل تِ دیگ سینه جوشی
اَ وختی مفتلی عشقت وبیدم
تِ کَلّم شسّه یه غار و غروشی
غروب : #اوگلم
طراح : #احسان_نژادی
@behbehoni
مُجُوِر دل تِ دیگ سینه جوشی
اَ وختی مفتلی عشقت وبیدم
تِ کَلّم شسّه یه غار و غروشی
غروب : #اوگلم
طراح : #احسان_نژادی
@behbehoni
🐈 🐈 🐈 🐈 🐈
#کلگِهی
یَه گُلو لیخ ُو خُمولی هَم تِه خونِی ما جُلی
هَم خِرَنجی،هَم خُمولی،هَم کُمی،هَم مِلمِلو
🐈 🐈
کُفتِشِن میخِی تِه خونِی ما وُ وِیسادِه سِوِر
تا ایسَم اَصلاً نِدیتِه هیچ دِرگَه دِر بُشو
🐈 🐈
ناتِوون ُو پیر ُو کَفتِی رِن وُ نَعفِی نی کِه هیچ
دایِماً باید بُروفیم سَلِّه سلِّه گُو گُلو
🐈 🐈
ما خُمو اَز بَس فُراخی جامُو ای مُوی یَه دِفَه
بی خِبَر میکُو تِه صَندیقِ زُغُولی زادِنو
🐈 🐈
اَی لِجِت دیمِی کِه او هَم سَخت دیمِت میکُو لَج
اَی هَمِی دِنیا بِگَردَه نی هَوِی او لَج لِجو
🐈 🐈
یَه بِچِی زَردیشِه گِی میشو خُنِه هُمسادِمُو
یَه گُلو سِی قیلِکی خُوش میدِه هُمُّوری نِشو
🐈 🐈
می وِلِی باگیرِ هُمسادَه اَ دیمِی میزِه لاس
زَردِکو اِنگُر نِری رِن دی وُ مایِی رِن سُهو
🐈 🐈
تا گُلو زَردو نِزیک می میدِتی دُمبِی تِکو
اوسی زردو غَمزِهِی میتّی کِه وُمبو سیش کِلو
🐈 🐈
با ای اوضایَه کِه زَردو سینِه چاکی سی سُهو
حُکمِنِی باید کِه یَه روزی بِشِن سیش شَرگرو
🐈 🐈
زنده یاد 👇👇
#حمید ( #تقی) #آصفی
🐈 🐈 🐈 🐈 🐈
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
#کلگِهی
یَه گُلو لیخ ُو خُمولی هَم تِه خونِی ما جُلی
هَم خِرَنجی،هَم خُمولی،هَم کُمی،هَم مِلمِلو
🐈 🐈
کُفتِشِن میخِی تِه خونِی ما وُ وِیسادِه سِوِر
تا ایسَم اَصلاً نِدیتِه هیچ دِرگَه دِر بُشو
🐈 🐈
ناتِوون ُو پیر ُو کَفتِی رِن وُ نَعفِی نی کِه هیچ
دایِماً باید بُروفیم سَلِّه سلِّه گُو گُلو
🐈 🐈
ما خُمو اَز بَس فُراخی جامُو ای مُوی یَه دِفَه
بی خِبَر میکُو تِه صَندیقِ زُغُولی زادِنو
🐈 🐈
اَی لِجِت دیمِی کِه او هَم سَخت دیمِت میکُو لَج
اَی هَمِی دِنیا بِگَردَه نی هَوِی او لَج لِجو
🐈 🐈
یَه بِچِی زَردیشِه گِی میشو خُنِه هُمسادِمُو
یَه گُلو سِی قیلِکی خُوش میدِه هُمُّوری نِشو
🐈 🐈
می وِلِی باگیرِ هُمسادَه اَ دیمِی میزِه لاس
زَردِکو اِنگُر نِری رِن دی وُ مایِی رِن سُهو
🐈 🐈
تا گُلو زَردو نِزیک می میدِتی دُمبِی تِکو
اوسی زردو غَمزِهِی میتّی کِه وُمبو سیش کِلو
🐈 🐈
با ای اوضایَه کِه زَردو سینِه چاکی سی سُهو
حُکمِنِی باید کِه یَه روزی بِشِن سیش شَرگرو
🐈 🐈
زنده یاد 👇👇
#حمید ( #تقی) #آصفی
🐈 🐈 🐈 🐈 🐈
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
🦋❣🦋
❣🦋
🦋
اَمِده، حيف كه دیرت كه، و سختم بي تو
مِي پرِ خشك دمِ لخچه اوختم بي تو
لو مبادا بخنه، بسَّم و دختم بي تو
اَ همه غيرخيال تو گرختم بي تو
🦋❣🦋
بُر نمي كه دگه چشمام كه سيلت بكنم
يا بگه حال خشي مُنده كه ميلت بكنم
به خيالت كه خيالت اَ خيالم مي شو؟
گل بي مثل جمالت اَ خيالم مي شو؟
ري موني اُينه زلالت اَ خيالم مي شو؟
زلف شو رنگِ شلالت اَ خيالم مي شو؟
🦋❣🦋
دل تو كافرگبري و جفا پيشه ی رن
دل تو آهن و سنگي، دل ما شيشه ی رن
اَمده حیف باهاری که باهاری بو، نی
کار و باری که سر قول و قراری بو، نی
ته رفیقا دل صافی که بکاری بو، نی
حال و بالی که بگم خوب و تیاری بو، نی
🦋❣🦋
نیمده موسم گل گشت و جوونیم سر ره
دل سیوسه ادس تو اَ دسم در ره
تو سفر رهته و غربت ته دل ما جا كه
غمتِ ي ملّه و تنگاري دل پاسا كه
تا نگه درس زمونه ي كُركو اسّا كه
ته كُتو خونه ي عشقت دلمم مُلا كه
🦋❣🦋
گلكو! یاد كلو بسه زنجيريت ني
غم دنيا سر يَي، قد غم ديريت ني
امده حیف که دیرت که، دلم سیوسه
بلگ مشمیک دل-آبودی ما ریتّسّه
بِر نکرده، جومن مرحمتیت پیسسّه
کار و بار مه و دنیا اَ ته یی پیتّسّه
🦋❣🦋
امده سیل سر ریش سفیدم بکنه؟
امده پرس خشی حال نبیدم بکنه؟
ای خدا بار سفر بسّه، نه خوبن بخدا
حال و بال دل اشکسّه، نه خوبن بخدا
غربت او که ته تو شسّه، نه خوبن بخدا
چشم اره شسّه، دل خسّه، نه خوبن بخدا
🦋❣🦋
شسّه بیدم که بیَه، رخت دلم نو بکنه
پرس حال دل اشکسّه تو هررو بکنه
نه اميدي اَ صبا هه، كه صبا بهز يه بو
اور غم وابرُچي، او و هوا بهز يه بو
اونه ها بهز يِه ها بو، و يِه ها بهز يه بو
نه سه ما، ما خو گذشتيم، سه شما بهز يه بو
🦋❣🦋
سال ادبار پلشتی که ته سالا گم ُبو
نوم نحس ِی اَ ته سالا کم اُبو، جنّم ُبو
شاعر: استاد👇👇
#عباس_سلطانی
🦋
❣🦋
🦋❣🦋
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
❣🦋
🦋
اَمِده، حيف كه دیرت كه، و سختم بي تو
مِي پرِ خشك دمِ لخچه اوختم بي تو
لو مبادا بخنه، بسَّم و دختم بي تو
اَ همه غيرخيال تو گرختم بي تو
🦋❣🦋
بُر نمي كه دگه چشمام كه سيلت بكنم
يا بگه حال خشي مُنده كه ميلت بكنم
به خيالت كه خيالت اَ خيالم مي شو؟
گل بي مثل جمالت اَ خيالم مي شو؟
ري موني اُينه زلالت اَ خيالم مي شو؟
زلف شو رنگِ شلالت اَ خيالم مي شو؟
🦋❣🦋
دل تو كافرگبري و جفا پيشه ی رن
دل تو آهن و سنگي، دل ما شيشه ی رن
اَمده حیف باهاری که باهاری بو، نی
کار و باری که سر قول و قراری بو، نی
ته رفیقا دل صافی که بکاری بو، نی
حال و بالی که بگم خوب و تیاری بو، نی
🦋❣🦋
نیمده موسم گل گشت و جوونیم سر ره
دل سیوسه ادس تو اَ دسم در ره
تو سفر رهته و غربت ته دل ما جا كه
غمتِ ي ملّه و تنگاري دل پاسا كه
تا نگه درس زمونه ي كُركو اسّا كه
ته كُتو خونه ي عشقت دلمم مُلا كه
🦋❣🦋
گلكو! یاد كلو بسه زنجيريت ني
غم دنيا سر يَي، قد غم ديريت ني
امده حیف که دیرت که، دلم سیوسه
بلگ مشمیک دل-آبودی ما ریتّسّه
بِر نکرده، جومن مرحمتیت پیسسّه
کار و بار مه و دنیا اَ ته یی پیتّسّه
🦋❣🦋
امده سیل سر ریش سفیدم بکنه؟
امده پرس خشی حال نبیدم بکنه؟
ای خدا بار سفر بسّه، نه خوبن بخدا
حال و بال دل اشکسّه، نه خوبن بخدا
غربت او که ته تو شسّه، نه خوبن بخدا
چشم اره شسّه، دل خسّه، نه خوبن بخدا
🦋❣🦋
شسّه بیدم که بیَه، رخت دلم نو بکنه
پرس حال دل اشکسّه تو هررو بکنه
نه اميدي اَ صبا هه، كه صبا بهز يه بو
اور غم وابرُچي، او و هوا بهز يه بو
اونه ها بهز يِه ها بو، و يِه ها بهز يه بو
نه سه ما، ما خو گذشتيم، سه شما بهز يه بو
🦋❣🦋
سال ادبار پلشتی که ته سالا گم ُبو
نوم نحس ِی اَ ته سالا کم اُبو، جنّم ُبو
شاعر: استاد👇👇
#عباس_سلطانی
🦋
❣🦋
🦋❣🦋
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
به خيالت كه خيالت اَ خيالم مي شو؟
گل بي مثل جمالت اَ خيالم مي شو؟
ري موني اُينه زلالت اَ خيالم مي شو؟
زلف شو رنگِ شلالت اَ خيالم مي شو؟
شاعر : #عباس_سلطانی
طراح : #آزاده
@behbehoni
@behbehoni
گل بي مثل جمالت اَ خيالم مي شو؟
ري موني اُينه زلالت اَ خيالم مي شو؟
زلف شو رنگِ شلالت اَ خيالم مي شو؟
شاعر : #عباس_سلطانی
طراح : #آزاده
@behbehoni
@behbehoni
💐اعیاد #شعبانیه برهمگان مبارک باد💐
در مَهِ شعبان جهان شد همچنان باغ بهشت
از طلوع پنج نور و رهبر نیکوسرشت
جشن میلاد حسین گردید و عباس رشید
شد بهاران دربهاران درمَهِ اردیبهشت
دست قدرت از بُنانِ خامه ی خود اینچنین
نام سجاد و علیِّ اکبر ومهدی نوشت
🥀🥀🥀🥀🌹🌹🌹🌹🌹🥀
شاعر : #حاج #بشیر_تجلی✍🏻
یکم شعبان المعظم ۱۴۳۸قمری برابر با ۱۳۹۶/۲/۸شمسی
#تجلی_ها
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
در مَهِ شعبان جهان شد همچنان باغ بهشت
از طلوع پنج نور و رهبر نیکوسرشت
جشن میلاد حسین گردید و عباس رشید
شد بهاران دربهاران درمَهِ اردیبهشت
دست قدرت از بُنانِ خامه ی خود اینچنین
نام سجاد و علیِّ اکبر ومهدی نوشت
🥀🥀🥀🥀🌹🌹🌹🌹🌹🥀
شاعر : #حاج #بشیر_تجلی✍🏻
یکم شعبان المعظم ۱۴۳۸قمری برابر با ۱۳۹۶/۲/۸شمسی
#تجلی_ها
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
#سنگ #رستم #بشیر_نذیر
دل بر این گنبد گردنده مده کاین دولاب
آسیایی است که با خون عزیزان گردد.
قبل از بوجود امدن تکنولوژی امروزی ؛ مردم برای خرد کردن غلات از اسیابها استفاده می کردند که دایر بودن آسیاب نشان از آبادانی و ثروت مردم ان منطقه در دورانهای تاریخی بوده است.
اما در کنار بقعه بشیر و نذیر سنگ اسیاب بزرگی وجود داشت که به سنگ رستم معروف بود (این سنگ هم اینک موجود است) که نشان از وجود اسیابی در این منطقه از شهر بهبهان میدهد.
این سنگ در اسیابی که در این حوالی بوده است ، احتمالا به یکی از دو صورت زیر بکار میرفته است:
_آسیاب آبی:که با توجه به شرایط منطقه ممکن است اسیابی فصلی بوده باشد..
_ آسیابی که با بازو (حیوانات) بکار میرفته است
(البته این احتمال در مورد نوع اسیاب بکار رفته و متاسفانه بر اثر عدم کاوش در منطقه مشخص نیست)
چرا سنگ رستم:
عقیده مردم در قدیم و تا همین چند سال پیش بر این بوده است که این سنگ را رستم (پهلوان شاهنامه) به این منطقه پرتاب کرده است .
البته این عقیده در بسیاری از شهرهای قدیم ایران رایج بوده و از ان جمله است « سنگ اسیاب رستم سمنان »
. . . و اما در قدیم سنگ اسیاب در عرف عوام همیشه از عوامل سنجش پهلوانی و نیرومندی بوده است و پهلوانان برای ازمایش قدرت و نشان دادن نیروی بازوی خود سنگ اسیابی را که در حال چرخش بود با دست نگه میداشتند .
در واقع ازمایش ورزشی و امتحان نیروی بازو بود و از نگه داشتن سنگ اسیا امتیاز می گرفتند (و این نگه داشتن سنگ با دست کاری بوده به غایت سخت) و اگر کسی موفق به اینکار میشد پهلوان ان دیار محسوب و در اصطلاح به مثابه رستم بود .
اگر سنگ اسیاب تاریخ را به عقب برگردانیم از این دست پهلوانان کم نداریم برای نمونه یکی از این پهلوانان سلطان محمود غزنوی است که در مورد او امده است:
((در جوانی به غایت قوی و مردانه بود و بر پیل مست نشستی و به جنگ شیر شدی و اسیابها که در گردش بودی بدست خود گرفتی و خشک بداشتی))
✍نویسنده:#سلمان_متفرس
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
دل بر این گنبد گردنده مده کاین دولاب
آسیایی است که با خون عزیزان گردد.
قبل از بوجود امدن تکنولوژی امروزی ؛ مردم برای خرد کردن غلات از اسیابها استفاده می کردند که دایر بودن آسیاب نشان از آبادانی و ثروت مردم ان منطقه در دورانهای تاریخی بوده است.
اما در کنار بقعه بشیر و نذیر سنگ اسیاب بزرگی وجود داشت که به سنگ رستم معروف بود (این سنگ هم اینک موجود است) که نشان از وجود اسیابی در این منطقه از شهر بهبهان میدهد.
این سنگ در اسیابی که در این حوالی بوده است ، احتمالا به یکی از دو صورت زیر بکار میرفته است:
_آسیاب آبی:که با توجه به شرایط منطقه ممکن است اسیابی فصلی بوده باشد..
_ آسیابی که با بازو (حیوانات) بکار میرفته است
(البته این احتمال در مورد نوع اسیاب بکار رفته و متاسفانه بر اثر عدم کاوش در منطقه مشخص نیست)
چرا سنگ رستم:
عقیده مردم در قدیم و تا همین چند سال پیش بر این بوده است که این سنگ را رستم (پهلوان شاهنامه) به این منطقه پرتاب کرده است .
البته این عقیده در بسیاری از شهرهای قدیم ایران رایج بوده و از ان جمله است « سنگ اسیاب رستم سمنان »
. . . و اما در قدیم سنگ اسیاب در عرف عوام همیشه از عوامل سنجش پهلوانی و نیرومندی بوده است و پهلوانان برای ازمایش قدرت و نشان دادن نیروی بازوی خود سنگ اسیابی را که در حال چرخش بود با دست نگه میداشتند .
در واقع ازمایش ورزشی و امتحان نیروی بازو بود و از نگه داشتن سنگ اسیا امتیاز می گرفتند (و این نگه داشتن سنگ با دست کاری بوده به غایت سخت) و اگر کسی موفق به اینکار میشد پهلوان ان دیار محسوب و در اصطلاح به مثابه رستم بود .
اگر سنگ اسیاب تاریخ را به عقب برگردانیم از این دست پهلوانان کم نداریم برای نمونه یکی از این پهلوانان سلطان محمود غزنوی است که در مورد او امده است:
((در جوانی به غایت قوی و مردانه بود و بر پیل مست نشستی و به جنگ شیر شدی و اسیابها که در گردش بودی بدست خود گرفتی و خشک بداشتی))
✍نویسنده:#سلمان_متفرس
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
ضبط برنامه #موسیقی #محلی ،
برای پخش در شبکه #خاطره،
با استاد #شنبه_بایقوت،
#احمد_زمانی،
#سجاد_دبستان_پور،
#محمود_زمانی
و
#هنرمندان موسیقی #بهبهان
حیاط منزل #محسنی_ها
کانال_هنر_بهبهان
@behbehoni
برای پخش در شبکه #خاطره،
با استاد #شنبه_بایقوت،
#احمد_زمانی،
#سجاد_دبستان_پور،
#محمود_زمانی
و
#هنرمندان موسیقی #بهبهان
حیاط منزل #محسنی_ها
کانال_هنر_بهبهان
@behbehoni
🌷اعیاد شعبانیه برهمگان مبارکباد🌷
🌹#غزل #شعبانیه🌹
ماه شعبان شد و هنگام وفور برکات
که به آغاز و به پایان چنین مه صلوات
آمد آن ماه که احمد بخوانْد از خویشش
آمد آن ماه که لبریز بود از حسنات
سوّمِ آن شده در جلوه مَهِ روی حسین
مقتدایی که بشر را دهد از غصه نجات
آن ابر مرد که آیینه دلها شده است
گُلِ نامش شده زینت دههِ بستان حیات
غرق در نور وسرور است به هرجانگری
برکفِ فطرس از آزادگی اوست برات
چهارمِ این مه فرخنده زالطاف خدا
زد قدم حضرت عباس رفیع الدرجات
پنجمِ آن به جهان بشری گام نهاد
عابدین آن که بُوَد آیینه صوم وصلات
یازده روز زشعبان معظم چو گذشت
شد تولد علی ِاکبرِ فرخنده صفات
در شب پانزدهم از مه شعبان گردید
سامرا خُلدِِ برین غرق سرور و جلوات
همچنان قرص قمر شد به سحرگه طالع
نور رخساره ی مهدی که نثارش صلوات
تا خداوند کند روز ظهورش نزدیک
دست بالا به قنوت و تو بخوان این آیات
خاک زیر قدمِ او بنما سُرمه ی چشم
ناظر خویش بدان او به تمام اوقات
گر که مقبول وی اُفتد همه اعمال شما
حق قبول توکند بیشترین طاعات
تا طلب حاجت خود همچو "تجلی" سازی
سربنه بر قدمش هست چو باب حاجات
💐💐💐💐💐
شاعر : #حاج #بشیر_تجلی✍🏻
یکم شعبان المعظم ۱۴۳۸برابر با ۱۳۹۶/۲/۸
#تجلی_ها
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
🌹#غزل #شعبانیه🌹
ماه شعبان شد و هنگام وفور برکات
که به آغاز و به پایان چنین مه صلوات
آمد آن ماه که احمد بخوانْد از خویشش
آمد آن ماه که لبریز بود از حسنات
سوّمِ آن شده در جلوه مَهِ روی حسین
مقتدایی که بشر را دهد از غصه نجات
آن ابر مرد که آیینه دلها شده است
گُلِ نامش شده زینت دههِ بستان حیات
غرق در نور وسرور است به هرجانگری
برکفِ فطرس از آزادگی اوست برات
چهارمِ این مه فرخنده زالطاف خدا
زد قدم حضرت عباس رفیع الدرجات
پنجمِ آن به جهان بشری گام نهاد
عابدین آن که بُوَد آیینه صوم وصلات
یازده روز زشعبان معظم چو گذشت
شد تولد علی ِاکبرِ فرخنده صفات
در شب پانزدهم از مه شعبان گردید
سامرا خُلدِِ برین غرق سرور و جلوات
همچنان قرص قمر شد به سحرگه طالع
نور رخساره ی مهدی که نثارش صلوات
تا خداوند کند روز ظهورش نزدیک
دست بالا به قنوت و تو بخوان این آیات
خاک زیر قدمِ او بنما سُرمه ی چشم
ناظر خویش بدان او به تمام اوقات
گر که مقبول وی اُفتد همه اعمال شما
حق قبول توکند بیشترین طاعات
تا طلب حاجت خود همچو "تجلی" سازی
سربنه بر قدمش هست چو باب حاجات
💐💐💐💐💐
شاعر : #حاج #بشیر_تجلی✍🏻
یکم شعبان المعظم ۱۴۳۸برابر با ۱۳۹۶/۲/۸
#تجلی_ها
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
❤️❤️❤️❤️❤️❤️
بیچاره حناشِی سچِه رنگ نی 📚#معلم 📚
روزی که وبیدم ا ته فرهنگ 📝 معلم................ روزی که در اداره ی فرهنگ معلم شدم
دیتم که باید هی بکتی جنگ 🖍🖍 معلم...............دیدم که معلم باید مدام در حال جنگ و جدل باشد
خواسی نوبو هر دقه یه رنگ ✏️✏️ معلم...............اگر معلم نخواهد هر لحظه بخاطرشرایط یک جور رفتار کند
ومبو چقده حرصه بره تنگ 📝📝 معلم...............زندگی برای او سخت و دشوار میشود 🖌🖌
بیچاره حناشِی سچِه نی رنگ معلم!..........بیچاره معلم.چرا دیگر ارزش و احترام سابق را ندارد؟ 🖍
📝🖍📝🖍📝🖍
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
بیچاره حناشِی سچِه رنگ نی 📚#معلم 📚
روزی که وبیدم ا ته فرهنگ 📝 معلم................ روزی که در اداره ی فرهنگ معلم شدم
دیتم که باید هی بکتی جنگ 🖍🖍 معلم...............دیدم که معلم باید مدام در حال جنگ و جدل باشد
خواسی نوبو هر دقه یه رنگ ✏️✏️ معلم...............اگر معلم نخواهد هر لحظه بخاطرشرایط یک جور رفتار کند
ومبو چقده حرصه بره تنگ 📝📝 معلم...............زندگی برای او سخت و دشوار میشود 🖌🖌
بیچاره حناشِی سچِه نی رنگ معلم!..........بیچاره معلم.چرا دیگر ارزش و احترام سابق را ندارد؟ 🖍
📝🖍📝🖍📝🖍
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
°❤️ ❤️°
°❤️ 🌼 ❤️°
°❤️ ❤️°
•💜 💜• •💚 💚•
•💜 ♥️ 💜• •💚 🌼 💚•
•💜 💜• • 💚 💚•
••❀•°🌼°•❀••
نِه زهلمهْ تا پِسيتْ ببينم نِه دل رضا ميده تا نبينم
* به غير خُوْ بَه بيم اَ سيلت كه ماه ببينم ا زير مهتو
* نه جونِ مِ بَندِ چِشم و بُرگِت هزار و يه دل اسير زلفت
* مُني كِموتَرْ تِ دوم ظلمت اوشو اَ پِرپِر تو بي خِبَر خُوْ
* نِه قَد قومَت بُگو قِيومَت اَگر مِ مُردم سِرت سِلومت
* بِه غِيْر سِيْلَم تِو قُوّي ني مِ سيت ميميرم تو سيم بِگِر تُو
* مِ سرْ كتابَم كسي نميگو اَ بختِ شُوَمْ كِسي چه ميدو
* صَبا يِكي هِه بُگو كه سِيد دِراز او بي اَ تُشنهي مُو؟
#سید_محمد_سید
••❀•°🌼°•❀••
•💜 💜• •💚 💚•
•💜 ♥️ 💜• •💚 🌼 💚•
•💜 💜• • 💚 💚•
°❤️ ❤️°
°❤️ 🌼 ❤️°
°❤️ ❤️°
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
°❤️ ❤️°
°❤️ 🌼 ❤️°
°❤️ ❤️°
•💜 💜• •💚 💚•
•💜 ♥️ 💜• •💚 🌼 💚•
•💜 💜• • 💚 💚•
••❀•°🌼°•❀••
نِه زهلمهْ تا پِسيتْ ببينم نِه دل رضا ميده تا نبينم
* به غير خُوْ بَه بيم اَ سيلت كه ماه ببينم ا زير مهتو
* نه جونِ مِ بَندِ چِشم و بُرگِت هزار و يه دل اسير زلفت
* مُني كِموتَرْ تِ دوم ظلمت اوشو اَ پِرپِر تو بي خِبَر خُوْ
* نِه قَد قومَت بُگو قِيومَت اَگر مِ مُردم سِرت سِلومت
* بِه غِيْر سِيْلَم تِو قُوّي ني مِ سيت ميميرم تو سيم بِگِر تُو
* مِ سرْ كتابَم كسي نميگو اَ بختِ شُوَمْ كِسي چه ميدو
* صَبا يِكي هِه بُگو كه سِيد دِراز او بي اَ تُشنهي مُو؟
#سید_محمد_سید
••❀•°🌼°•❀••
•💜 💜• •💚 💚•
•💜 ♥️ 💜• •💚 🌼 💚•
•💜 💜• • 💚 💚•
°❤️ ❤️°
°❤️ 🌼 ❤️°
°❤️ ❤️°
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
❤️🔆🌺
🌼🔅
🍂
❤️🔅🍃ه
🔆🌼ه
🍂ه
یکی نِبی، که دلِ ما ستاره بارو کُه
یکی که شو دل توریک ما چراغو که
یکی نبی که تِه دسِ ی نفس نفس بزنم
یکی که زحمت جوکندنِ مه آسو که
یکی نبی که تِه چشمِ ی گپِ دلم بزنم
یکی که خلوت ما سیرِ عطرِ شب بو که
یکی نبی که دل ما وُ سنگ یَه یوکِ ی
تِه دسکِ ی بگره ، زلفکِ ی پریشو که
یکی نبی که زمی- جمنکِ ی تِه نومد و غم
دل خرابِ خراب مه دشت ارغو که
یکی نبی که نفس- بندِ بُرگ کالِ ی بم
یکی که تالِ بلندِی سه ما هلیدو که
یکی نبی که اَ لیلی بگو دلم سیوِس
یکی که حسرت مجنون خسّه، واگو که
یکی نبی که نشونِه ی سحر تِه دس ی بو
یکی نبی دلِ مشکل پسند حیرو که
یکی نبی که اَ شعرخَلم غلط بگره
یکی که قافیه دیم ردیف، میزو که
بلی عباس ، یکی هه، که چشم سِی مسّـِی
دوارتِه هورِ خرابِ دلت گلسو که
#عباس_سلطانی
🍂
🔆🌼
❤️🔅🍃
🍂ه
🔆🌼ه
❤️🔅🍃ه
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
🌼🔅
🍂
❤️🔅🍃ه
🔆🌼ه
🍂ه
یکی نِبی، که دلِ ما ستاره بارو کُه
یکی که شو دل توریک ما چراغو که
یکی نبی که تِه دسِ ی نفس نفس بزنم
یکی که زحمت جوکندنِ مه آسو که
یکی نبی که تِه چشمِ ی گپِ دلم بزنم
یکی که خلوت ما سیرِ عطرِ شب بو که
یکی نبی که دل ما وُ سنگ یَه یوکِ ی
تِه دسکِ ی بگره ، زلفکِ ی پریشو که
یکی نبی که زمی- جمنکِ ی تِه نومد و غم
دل خرابِ خراب مه دشت ارغو که
یکی نبی که نفس- بندِ بُرگ کالِ ی بم
یکی که تالِ بلندِی سه ما هلیدو که
یکی نبی که اَ لیلی بگو دلم سیوِس
یکی که حسرت مجنون خسّه، واگو که
یکی نبی که نشونِه ی سحر تِه دس ی بو
یکی نبی دلِ مشکل پسند حیرو که
یکی نبی که اَ شعرخَلم غلط بگره
یکی که قافیه دیم ردیف، میزو که
بلی عباس ، یکی هه، که چشم سِی مسّـِی
دوارتِه هورِ خرابِ دلت گلسو که
#عباس_سلطانی
🍂
🔆🌼
❤️🔅🍃
🍂ه
🔆🌼ه
❤️🔅🍃ه
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
📒🖍📒🖍📒🖍
🖍📒🖍📒
📒🖍📒
🖍📒
📒
📚 #مثنوی #مرزبان_دانش از دكتر #سالاري به مناسبت روز #معلم:
من نه از تصمیم کبری(۱) داشتم
📘
نی خبر از آب و بابا داشتم
طفلکی بودم زبانم بسته بود
راه میرفتم ولی آهسته بود
ره یکی بود و دو صد بی راه بود
کودکان را یک نفر همراه بود
مکتبی(۲) بودم دبستانی شدم
🖊
غنچهای بودم گلستانی شدم
آفرین گویان زجهلم کاستند
مشق کوکب خانم(۳) از من خواستند
📗
یاد دارم از دبستان آمدم
خسته بودم زیر باران آمدم
گریه کار ناودان خانهمان
سیل غم سیلیزنان و بیامان
وقت باران اشک بودی حاصلم
چکه چکه خونی از سقف دلم
چونکهوقت خــــــــواب ما سر میرسید
موجی از آوای تُندَر میرسید
خواب از چشمان ما پَر میگرفت
پای تا سر گویی آذر می گرفت
از تگرگ و باد و باران تا سحر
بیمها بر جان ما میزد شرر
آذرخش از آسمان بر میجهید
خرمن دل را به آتش میکشید
اشک مجنون میرسید از آسمان
در مسیر نقشه رنگین کمان
آی باران آی باران آی داد
ای خدا فریاد از باران و باد
پای من را کفشی از چرمی نبود
قامتم را پوشش گرمی نبود
جای جای قوری ما بند بود
بند بندم غصه اما پند بود
شهد قند و رنگ چای و بوی نان
بود رنگ و بوی ایمان در میان
“لقمه گرمک” (۴) بود گاهی شام ما
✒️
قوت درویشانهای در کام ما
مادرم میگفت وقت بامداد
غیر ذکر یاعلی حرفی مباد
او که از کار دمادم خسته بود
بیریا بر بوریا بنشسته بود
روزها در کار و شبها در نماز
جرعهها سر میکشیدی از نیاز
مادر اما مهر ناب ناب بود
کینهاش نقشی به روی آب بود
جرعههای او زلال و معنوی
نوش میکردیم گویی مثنوی
بازی ما ” تی تی “(۵) و ” هفسنگ” (۶) بود
📖
آزها و کینهها بیرنگ بود
کودکانه دور هم کف میزدیم
همره احساس خود دف می زدیم
نیلبک بر لب به هنگام بهار
در میان نرگسان “نرگزار”(۷)
📝
میوه باغ وفا بیحس نبود
نزد ما گل بهتر از نرگس نبود
این یتیمک بس مرارتها کشید
تا که طعم زندگانی را چشید
دیده بر روی معلم باز شد
درس و مشق معرفت آغاز شد
او دگر جای پدر را میگرفت
دست این بی بال و پر را میگرفت
یاد آن روزی که گفت آموزگار
دل بدار از آب و رنگ روزگار
همچو ابری می رود ایام ما
گه به کام دیگران گه کام ما
“حیف آن دوران شبنم بار رفت
روزهای آبی دیدار رفت(۸)”
✏️
حیف ایام طلاییمان گذشت
روزگار همگراییمان گذشت
نو بهاران نرم نرمک دور شد
چون شتاب بادبادک دور شد
تا نگاهی زیر و رو کردم گذشت
دورخیز آرزو کردم گذشت
وه کجا شد روزگار کودکی
ای دریغا از بهار کودکی
های و هوی بچه ها یادش به خیر
” ظهریا زندانیا ” (۹) یادش به خیر
🖊
درس دهقان فداکار آفرین
برف و سرما مرد بیدار آفرین
یا معلم دفتر دل باز کن
قصه ” عمو حسین ” (۱۰) آغاز کن
🖌
زنگی از روی صداقت مو به مو
شرح چوپان دروغین(۱۱) را بگو
📏
گرگهای دور آبادی ببین
کرکسان خصم آزادی ببین
گرد اقلیم جوان و نوجوان
این شبیخون شغالان را بران
مرزبان خطه دانش تویی
دیدهبان جبهه ارزش تویی
ای که دانش زیوری بر نام تو
من کجا و ارتفاع بام تو
کلک من از شرح حالت خسته شد
از بلندای کمالت خسته شد
تو نگاری نازنینی بی بدیل
“دست ما کوتاه و خرما بر نخیل”(۱۲)
📐
سروده دکتر👇👇
#عزیزالله_سالاری
📒
🖍📒
📒🖍📒
🖍📒🖍📒
📒🖍📒🖍📒🖍
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
🖍📒🖍📒
📒🖍📒
🖍📒
📒
📚 #مثنوی #مرزبان_دانش از دكتر #سالاري به مناسبت روز #معلم:
من نه از تصمیم کبری(۱) داشتم
📘
نی خبر از آب و بابا داشتم
طفلکی بودم زبانم بسته بود
راه میرفتم ولی آهسته بود
ره یکی بود و دو صد بی راه بود
کودکان را یک نفر همراه بود
مکتبی(۲) بودم دبستانی شدم
🖊
غنچهای بودم گلستانی شدم
آفرین گویان زجهلم کاستند
مشق کوکب خانم(۳) از من خواستند
📗
یاد دارم از دبستان آمدم
خسته بودم زیر باران آمدم
گریه کار ناودان خانهمان
سیل غم سیلیزنان و بیامان
وقت باران اشک بودی حاصلم
چکه چکه خونی از سقف دلم
چونکهوقت خــــــــواب ما سر میرسید
موجی از آوای تُندَر میرسید
خواب از چشمان ما پَر میگرفت
پای تا سر گویی آذر می گرفت
از تگرگ و باد و باران تا سحر
بیمها بر جان ما میزد شرر
آذرخش از آسمان بر میجهید
خرمن دل را به آتش میکشید
اشک مجنون میرسید از آسمان
در مسیر نقشه رنگین کمان
آی باران آی باران آی داد
ای خدا فریاد از باران و باد
پای من را کفشی از چرمی نبود
قامتم را پوشش گرمی نبود
جای جای قوری ما بند بود
بند بندم غصه اما پند بود
شهد قند و رنگ چای و بوی نان
بود رنگ و بوی ایمان در میان
“لقمه گرمک” (۴) بود گاهی شام ما
✒️
قوت درویشانهای در کام ما
مادرم میگفت وقت بامداد
غیر ذکر یاعلی حرفی مباد
او که از کار دمادم خسته بود
بیریا بر بوریا بنشسته بود
روزها در کار و شبها در نماز
جرعهها سر میکشیدی از نیاز
مادر اما مهر ناب ناب بود
کینهاش نقشی به روی آب بود
جرعههای او زلال و معنوی
نوش میکردیم گویی مثنوی
بازی ما ” تی تی “(۵) و ” هفسنگ” (۶) بود
📖
آزها و کینهها بیرنگ بود
کودکانه دور هم کف میزدیم
همره احساس خود دف می زدیم
نیلبک بر لب به هنگام بهار
در میان نرگسان “نرگزار”(۷)
📝
میوه باغ وفا بیحس نبود
نزد ما گل بهتر از نرگس نبود
این یتیمک بس مرارتها کشید
تا که طعم زندگانی را چشید
دیده بر روی معلم باز شد
درس و مشق معرفت آغاز شد
او دگر جای پدر را میگرفت
دست این بی بال و پر را میگرفت
یاد آن روزی که گفت آموزگار
دل بدار از آب و رنگ روزگار
همچو ابری می رود ایام ما
گه به کام دیگران گه کام ما
“حیف آن دوران شبنم بار رفت
روزهای آبی دیدار رفت(۸)”
✏️
حیف ایام طلاییمان گذشت
روزگار همگراییمان گذشت
نو بهاران نرم نرمک دور شد
چون شتاب بادبادک دور شد
تا نگاهی زیر و رو کردم گذشت
دورخیز آرزو کردم گذشت
وه کجا شد روزگار کودکی
ای دریغا از بهار کودکی
های و هوی بچه ها یادش به خیر
” ظهریا زندانیا ” (۹) یادش به خیر
🖊
درس دهقان فداکار آفرین
برف و سرما مرد بیدار آفرین
یا معلم دفتر دل باز کن
قصه ” عمو حسین ” (۱۰) آغاز کن
🖌
زنگی از روی صداقت مو به مو
شرح چوپان دروغین(۱۱) را بگو
📏
گرگهای دور آبادی ببین
کرکسان خصم آزادی ببین
گرد اقلیم جوان و نوجوان
این شبیخون شغالان را بران
مرزبان خطه دانش تویی
دیدهبان جبهه ارزش تویی
ای که دانش زیوری بر نام تو
من کجا و ارتفاع بام تو
کلک من از شرح حالت خسته شد
از بلندای کمالت خسته شد
تو نگاری نازنینی بی بدیل
“دست ما کوتاه و خرما بر نخیل”(۱۲)
📐
سروده دکتر👇👇
#عزیزالله_سالاری
📒
🖍📒
📒🖍📒
🖍📒🖍📒
📒🖍📒🖍📒🖍
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
پانوشت ها :
(۱)از درس های معروف فارسی در کلاس دوم دبستان.
(۲)چند ماهی پیش از رفتن به دبستان به مکتب رفتیم.
(۳)ازدرس های شیرین و به یاد ماندنی در دوم دبستان.
(۴)تکه ای از نان تیری که پس ازگرم کردن ، لقمه می کردیم و زود خشک میشد و به همان حالت می ماند.
(۵)و(۶) دو بازی محلی شهر بهبهان ،بازی تی تی همان بازی “ضو ” در میان تهرانی هاست که شباهت بسیاری به بازی کبدی دارد. بازی هفسنگ هم همان هفت سنگ است.
(۷)مخفف نرگس زار ؛منطقه ای در دشت بهبهان که گذرگاه امام رضا (ع) بوده و نرگس های خودرو و بی مانندی دارد .
(۸) ازشاعر نامور روزگارمان ، استاد احمد عزیزی.
(۹)وقتی نوبت صبح به دبستان می رفتیم به نوبت ظهری ها فخر می فروختیم و با ضرباهنگ دست بر کیف و کتابهایمان، می گفتیم ظهریا زندانیا ، صبیا ( صبحی ها ) خوشحالیا.
(۱۰) و(۱۱) از درس های ماندگار در کلاس دوم دبستان.
(۱۲) مصرعی از حافظ شیراز.
#عزیزالله_سالاری
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
(۱)از درس های معروف فارسی در کلاس دوم دبستان.
(۲)چند ماهی پیش از رفتن به دبستان به مکتب رفتیم.
(۳)ازدرس های شیرین و به یاد ماندنی در دوم دبستان.
(۴)تکه ای از نان تیری که پس ازگرم کردن ، لقمه می کردیم و زود خشک میشد و به همان حالت می ماند.
(۵)و(۶) دو بازی محلی شهر بهبهان ،بازی تی تی همان بازی “ضو ” در میان تهرانی هاست که شباهت بسیاری به بازی کبدی دارد. بازی هفسنگ هم همان هفت سنگ است.
(۷)مخفف نرگس زار ؛منطقه ای در دشت بهبهان که گذرگاه امام رضا (ع) بوده و نرگس های خودرو و بی مانندی دارد .
(۸) ازشاعر نامور روزگارمان ، استاد احمد عزیزی.
(۹)وقتی نوبت صبح به دبستان می رفتیم به نوبت ظهری ها فخر می فروختیم و با ضرباهنگ دست بر کیف و کتابهایمان، می گفتیم ظهریا زندانیا ، صبیا ( صبحی ها ) خوشحالیا.
(۱۰) و(۱۱) از درس های ماندگار در کلاس دوم دبستان.
(۱۲) مصرعی از حافظ شیراز.
#عزیزالله_سالاری
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
🦋✤🌸🦋✤🌺
✤🌸🦋✤🌺
🌸🦋✤🌺
🦋✤🌺
✤🌺
🌺
عَلمِت رهته سِر بونِ دلم بالاتِر
کِردشَم مثل زلیخا ، هنی رُسواتِر
💕
هَف دِر و هَف نیم دِرَی اَی که ببندِن ری مِه
اَ دو چشمت مزنم دِر ، مُکُنم غوغاتِر
💕
دَس هوی غارت مِی شهر خبردار زده
تا نتونه بکنه جور دلت حاشا تر
💕
مم ته میتی، چه کنم ؟ یوسف کنعان منه
سیب سُرخِت میدم ، هِمدِه گِنُم پِینا تر
💕
مه پیومبر ن ِ وبیدم ، اَی که معجز مکنم
بابت عشق تنن ، اَی نه هَنی تِینا تر
💕
ظلم ته ی کُچه ا فرعون زده و باکیم نی
زِد ِمِن دل اَ ته دریا که وُبم موساٰ تر
💕
دل تینا س چه خوبن، خوی خدای دونسه
که آدم بهر حوا هی بُکُتی شیدا تر
💕
#مریم_بهبهانی
🌺
✤🌺
🦋✤🌺
🌸🦋✤🌺
🦋✤🌸🦋✤🌺
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
✤🌸🦋✤🌺
🌸🦋✤🌺
🦋✤🌺
✤🌺
🌺
عَلمِت رهته سِر بونِ دلم بالاتِر
کِردشَم مثل زلیخا ، هنی رُسواتِر
💕
هَف دِر و هَف نیم دِرَی اَی که ببندِن ری مِه
اَ دو چشمت مزنم دِر ، مُکُنم غوغاتِر
💕
دَس هوی غارت مِی شهر خبردار زده
تا نتونه بکنه جور دلت حاشا تر
💕
مم ته میتی، چه کنم ؟ یوسف کنعان منه
سیب سُرخِت میدم ، هِمدِه گِنُم پِینا تر
💕
مه پیومبر ن ِ وبیدم ، اَی که معجز مکنم
بابت عشق تنن ، اَی نه هَنی تِینا تر
💕
ظلم ته ی کُچه ا فرعون زده و باکیم نی
زِد ِمِن دل اَ ته دریا که وُبم موساٰ تر
💕
دل تینا س چه خوبن، خوی خدای دونسه
که آدم بهر حوا هی بُکُتی شیدا تر
💕
#مریم_بهبهانی
🌺
✤🌺
🦋✤🌺
🌸🦋✤🌺
🦋✤🌸🦋✤🌺
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
داستانی تکان دهنده
😔😔😔😔
یه بچه بهبهانی به اسم کریم سرکلاس درس یقه لباسش رو میخورده؛
معلمش میگه: عزیزم! به مامانت بگو یه لقمه برات بپیچه، بیار مدرسه هروقت گشنت شد بخور.
کریم میگه: اجاااازه..ا..اجازه خانم، ما مامان نداریم.
از اون روز به بعد خانم معلم از سر دلسوزی برای کریم ساندویچ، کیک و آب میوه، شیر، کمپوت...میاره.
تا اینکه یه روز مامان کریم توی کوچه به مامانای دیگه میگه: عجب تغذیه ای تو مدرسه میدن کریم نمیخوره میاره خونه!
مامانای دیگه میگن: به بچه های ما که نمیدن، شاید با پولی که بهش میدی میخره .
مامان کریم میره به کریم میگه: من که پولت نمیدم, زود باش بگو کیک وآبمیوه ها از کجا میاری ؟
کریم میگه: خانم معلم میاره فقط هم برای من میاره
روز بعد مامان کریم میره سر کلاس خانم معلم بهش میگه: ببخشید، چرا فقط به کریم تغذیه میدین؟
خانم معلم فکر میکنه مامان یکی از بچه هاست، برای اعتراض اومده، میگه: آخه کریم بنده خدا مامان نداره از روی خیر و خوبی تغذیه براش میارم.
مامانه میگه: من مامانشم . من مامان کریم هستم .
خانم معلم میگه : کریم مگه نگفتی من مامان ندارم .
کریم پا میشه آب دهنشو قورت میده و میگه : بله خانم گفتم .
معلم گفت : پس این کیه ؟
کریم گفت : " دیمنن "!!!
😁😁😁
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
😔😔😔😔
یه بچه بهبهانی به اسم کریم سرکلاس درس یقه لباسش رو میخورده؛
معلمش میگه: عزیزم! به مامانت بگو یه لقمه برات بپیچه، بیار مدرسه هروقت گشنت شد بخور.
کریم میگه: اجاااازه..ا..اجازه خانم، ما مامان نداریم.
از اون روز به بعد خانم معلم از سر دلسوزی برای کریم ساندویچ، کیک و آب میوه، شیر، کمپوت...میاره.
تا اینکه یه روز مامان کریم توی کوچه به مامانای دیگه میگه: عجب تغذیه ای تو مدرسه میدن کریم نمیخوره میاره خونه!
مامانای دیگه میگن: به بچه های ما که نمیدن، شاید با پولی که بهش میدی میخره .
مامان کریم میره به کریم میگه: من که پولت نمیدم, زود باش بگو کیک وآبمیوه ها از کجا میاری ؟
کریم میگه: خانم معلم میاره فقط هم برای من میاره
روز بعد مامان کریم میره سر کلاس خانم معلم بهش میگه: ببخشید، چرا فقط به کریم تغذیه میدین؟
خانم معلم فکر میکنه مامان یکی از بچه هاست، برای اعتراض اومده، میگه: آخه کریم بنده خدا مامان نداره از روی خیر و خوبی تغذیه براش میارم.
مامانه میگه: من مامانشم . من مامان کریم هستم .
خانم معلم میگه : کریم مگه نگفتی من مامان ندارم .
کریم پا میشه آب دهنشو قورت میده و میگه : بله خانم گفتم .
معلم گفت : پس این کیه ؟
کریم گفت : " دیمنن "!!!
😁😁😁
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
🍔🌯🍔🌯🍔
🌯🍔🌯🍔
🍔🌯🍔
🌯🍔
🍔
#داستان #ساندویچ
#قسمت_چهارم
🌮
باور بسته بودن مراشیرا برای رضا همبر خیلی سخت بود چون اصلن به این موضوع فکر نمی کرد که ساعت شیش صبح کدام ساندویچی باز است؟!!
🌮
بی اختیار رفت ودر کرکره ای مغازه را تکان داد
وبا صدای بلند که تا انتهای خیابان به گوش میرسید
فریاد زد:
مراااااااااااااشیراااااااااااا.....
مراااااااااااااشیراااااااااااا....
می گویند برای چند لحظه ای رضا خود رابه در مغازه چسبانده و چیز هایی می گفت.
قفل در مغازه را گرفته بود و داشت با آن حرف می زد..
چند کلید را از جیبش بیرون آورده و سعی داشته که قفل را باز کند.
🌮
عابری که او را در این حالت داده بود می گوید
به طرز عجیبی خود را به در چسبانده بود انگار کسی داخل باشد و او التماسش کند که بیرون بیاید داشت التماس می کرد.
من کنجکاو شدم و به سمتش رفتم که اگر کمکی از من بر می آید برایش انجام بدهم.
🌮
به او گفتم :
هولو چتن می
کسی داخل گیر کرده؟!
چه وبیده جون هولو؟!!!
🌮
عابر می گوید :
رضا همبر با چشمان از حدقه بیرون زده به من خیره شد.
چشمانی که در آن جز اضطراب و نگرانی چیز دیگری ندیدم.
بعد با حالتی از پریشانی و سردرگمی گفت :
بسه..
دکو بسه
مراشیرا بسه
در قلفی...
بسسسسسسه
عابر تاکید میکند روز حادثه رضا همبر همان جور که داشت با من حرف می زد بی اختیار قفل در را گرفته و شروع کرد به آواز خواندن.
همان هایی که بر سر قبر مردگان می خوانند!!
من هم فکر کردم که دیوانه است و به راه خودم رفتم.
رضا چند باری با کلید هایش سعی کرد قفل را باز کند.
وقتی فهمید که تلاشش بیهوده است فوری سوار بر دوچرخه اش شد و به سمت ساندویچی بعدی رفت.
به هر مغازه ی ساندویچی که می رسید با در بسته آن روبرو می شد!!!
تا ساعت هفت کل ساندویچی های شهر را پنج بار رفته بود!
🌮
ساعت هشت صبح که مراشیرا برای باز کردن مغازه آمده بود رضا همبر را دیده که پشت در مغازه در وضعیت ناراحت کننده ای نشسته بود.
🌮
پاهایش را در بغل گرفته وسر بر زانویش نهاده بود.
مراشیرا همین که از موتور خود پایین آمد، رضا سرش را بالا آورد و اورا دید...
مراشیرا میگوید :
به چشمان من خیره شده بود..
چشمانی که انگار سال هاست منتظر معشوق خود است.
قرمزی چشمان رضا همبر را هرگز نمی توانم از یاد ببرم.
🌮
همین که بسته های نان ساندویچ را در دستانم دید زد زیر گریه...!!
من اول فکر کردم که اتفاقی برای کسی افتاده که رضا دارد گریه می کند .
بعدها فهمیدم که علت گریه دیدن نان ها بود.
🌮
سر و صورتش غرق در عرق شده بود فکر کردم کسی آب رویش ریخته.
حالت های رضا را تا به حال اینگونه ندیده بودم.
🌮
بلند شد و سمت من آمد نان ها را از دستم گرفت و آن ها را بویید...
لرزش دستانش آن قدر زیاد بود که به سختی می توانست نان ها را نگه دارد.
🌮
چند دقیقه ای به بو کردن نان پرداخت.
نان ها را در سینه خود فشار می داد و همین جور گریه می کرد.
🌮
من از تعجب نمی دانستم چه بگوییم!!
می دانستم که رضا همبر علاقه زیادی به ساندویچ دارد.
اما نمی دانستم آن روز چه به روز رضا آمده انگار مجنون شده بود.
چنان به نان های در دستش نگاه می کرد که انگار بعد از سال ها معشوقه خود را دیده بود.
🌮
صدایی از رضا به گوشم نمی رسید جز ناله های خفیف و گریه های مداوم و بو کردن و در آغوش گرفتن نان ها.....
🌮
ادامه دارد
#اباذر_محمد_حسنی
🍔
🌯🍔
🍔🌯🍔
🌯🍔🌯🍔
🍔🌯🍔🌯🍔
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
🌯🍔🌯🍔
🍔🌯🍔
🌯🍔
🍔
#داستان #ساندویچ
#قسمت_چهارم
🌮
باور بسته بودن مراشیرا برای رضا همبر خیلی سخت بود چون اصلن به این موضوع فکر نمی کرد که ساعت شیش صبح کدام ساندویچی باز است؟!!
🌮
بی اختیار رفت ودر کرکره ای مغازه را تکان داد
وبا صدای بلند که تا انتهای خیابان به گوش میرسید
فریاد زد:
مراااااااااااااشیراااااااااااا.....
مراااااااااااااشیراااااااااااا....
می گویند برای چند لحظه ای رضا خود رابه در مغازه چسبانده و چیز هایی می گفت.
قفل در مغازه را گرفته بود و داشت با آن حرف می زد..
چند کلید را از جیبش بیرون آورده و سعی داشته که قفل را باز کند.
🌮
عابری که او را در این حالت داده بود می گوید
به طرز عجیبی خود را به در چسبانده بود انگار کسی داخل باشد و او التماسش کند که بیرون بیاید داشت التماس می کرد.
من کنجکاو شدم و به سمتش رفتم که اگر کمکی از من بر می آید برایش انجام بدهم.
🌮
به او گفتم :
هولو چتن می
کسی داخل گیر کرده؟!
چه وبیده جون هولو؟!!!
🌮
عابر می گوید :
رضا همبر با چشمان از حدقه بیرون زده به من خیره شد.
چشمانی که در آن جز اضطراب و نگرانی چیز دیگری ندیدم.
بعد با حالتی از پریشانی و سردرگمی گفت :
بسه..
دکو بسه
مراشیرا بسه
در قلفی...
بسسسسسسه
عابر تاکید میکند روز حادثه رضا همبر همان جور که داشت با من حرف می زد بی اختیار قفل در را گرفته و شروع کرد به آواز خواندن.
همان هایی که بر سر قبر مردگان می خوانند!!
من هم فکر کردم که دیوانه است و به راه خودم رفتم.
رضا چند باری با کلید هایش سعی کرد قفل را باز کند.
وقتی فهمید که تلاشش بیهوده است فوری سوار بر دوچرخه اش شد و به سمت ساندویچی بعدی رفت.
به هر مغازه ی ساندویچی که می رسید با در بسته آن روبرو می شد!!!
تا ساعت هفت کل ساندویچی های شهر را پنج بار رفته بود!
🌮
ساعت هشت صبح که مراشیرا برای باز کردن مغازه آمده بود رضا همبر را دیده که پشت در مغازه در وضعیت ناراحت کننده ای نشسته بود.
🌮
پاهایش را در بغل گرفته وسر بر زانویش نهاده بود.
مراشیرا همین که از موتور خود پایین آمد، رضا سرش را بالا آورد و اورا دید...
مراشیرا میگوید :
به چشمان من خیره شده بود..
چشمانی که انگار سال هاست منتظر معشوق خود است.
قرمزی چشمان رضا همبر را هرگز نمی توانم از یاد ببرم.
🌮
همین که بسته های نان ساندویچ را در دستانم دید زد زیر گریه...!!
من اول فکر کردم که اتفاقی برای کسی افتاده که رضا دارد گریه می کند .
بعدها فهمیدم که علت گریه دیدن نان ها بود.
🌮
سر و صورتش غرق در عرق شده بود فکر کردم کسی آب رویش ریخته.
حالت های رضا را تا به حال اینگونه ندیده بودم.
🌮
بلند شد و سمت من آمد نان ها را از دستم گرفت و آن ها را بویید...
لرزش دستانش آن قدر زیاد بود که به سختی می توانست نان ها را نگه دارد.
🌮
چند دقیقه ای به بو کردن نان پرداخت.
نان ها را در سینه خود فشار می داد و همین جور گریه می کرد.
🌮
من از تعجب نمی دانستم چه بگوییم!!
می دانستم که رضا همبر علاقه زیادی به ساندویچ دارد.
اما نمی دانستم آن روز چه به روز رضا آمده انگار مجنون شده بود.
چنان به نان های در دستش نگاه می کرد که انگار بعد از سال ها معشوقه خود را دیده بود.
🌮
صدایی از رضا به گوشم نمی رسید جز ناله های خفیف و گریه های مداوم و بو کردن و در آغوش گرفتن نان ها.....
🌮
ادامه دارد
#اباذر_محمد_حسنی
🍔
🌯🍔
🍔🌯🍔
🌯🍔🌯🍔
🍔🌯🍔🌯🍔
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
☔️🌧☔️🌧☔️
🌧☔️🌧☔️
☔️🌧☔️
🌧☔️
☔️
نمدنم امشو چطهری زیر بارو شسیم
بی گل مهتو و آساره ته ایوو شسیم
💦
پوی هوی سرد زمسو پشت شیشه نیمدری
هُم گپ اشنالهی مغمین گلدو شسیم
💦
پوی تش سردی که می بارس اَ معقل بال تو
تک تینا بی صدا پوی هُرت قیلو شسیم
💦
می بهنده رن که زیر بال خوی سر میکه دل
پیکک چال خومم بی حال و بی جو شسیم
💦
سیلِک ِ سنگ اَتوری رن اَ تیپای روزگار
حال روز ما هینن دی و پریشو شسیم
💦
#مرتضی_روانخواه
☔️
🌧☔️
☔️🌧☔️
🌧☔️🌧☔️
☔️🌧☔️🌧☔️
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
🌧☔️🌧☔️
☔️🌧☔️
🌧☔️
☔️
نمدنم امشو چطهری زیر بارو شسیم
بی گل مهتو و آساره ته ایوو شسیم
💦
پوی هوی سرد زمسو پشت شیشه نیمدری
هُم گپ اشنالهی مغمین گلدو شسیم
💦
پوی تش سردی که می بارس اَ معقل بال تو
تک تینا بی صدا پوی هُرت قیلو شسیم
💦
می بهنده رن که زیر بال خوی سر میکه دل
پیکک چال خومم بی حال و بی جو شسیم
💦
سیلِک ِ سنگ اَتوری رن اَ تیپای روزگار
حال روز ما هینن دی و پریشو شسیم
💦
#مرتضی_روانخواه
☔️
🌧☔️
☔️🌧☔️
🌧☔️🌧☔️
☔️🌧☔️🌧☔️
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
🐜🐜🐜🐜
(حاجی فیروزهای اردیبهشت)...
معدن است دیگر،
ریزش میکند ،
میخواهید کوه را سوراخ کنید و صدایش در نیاید
اما،
موقع اش نبود
موقعیت شناس نبودند
مثل آن ،،بنک داران پایتخت ،،
مثل مورچه گان کارگر زیر زمین خانه ی ما
آنها نیز معدن کارند
تونل میزنند
برای دسترسی به ریشه ی درخت های باغچه
ریشه کنار ،
ریشه ی توت قرمز ،
ریشه ی نارنج،
اما ،بی رنج که نمیشود !!!،
نارنج که نمیشود !!،
هر کاری رنجی دارد
و رنج معدنچی ؟؟
سیاهی است و سیاهی
حاجی فیروز سیصد و شصت و پنج روزه ،
نه سالی یک روزه
و مرگ زیر آوار خاکی که خود استخراجش کرده اند ....
مرگ در ریشه ی زمین،
با تیشه ی زمان
پنجاه سال است با همین ریل ها
همین گاری ها
و همین نا ایمنی های کلاه دار
سر میکنیم
پنجاه سال است که یک ساله ایم
روستای ما برق نداشت( !؟)
اما معدن داشت($)
ما بچه بودیم که زغال را از زیر سنگ برمی داشتیم،
بعد از ظهر ها لحظه ی خروج از تونل
دیدن حاجی فیروز های معدن دیدن
دارد ..
قول می دهم هیچ وقت اینهمه (حاجی فیروز) را یکجا ندیده باشید
بر گردیم به مورچه های کارگر زیر زمین خانه پدری،
میهمانی شبانه ،
صدای طرفداران فوتبال
آبی،قرمز،سبز،زرد،
خاکستری باز،
خاکستری بسته،
هووو میزنند.....
فریاد آبییییی،
قرررمز ،
خاکستری ..
اما من ؟طرفدار سیاهم ...
چه کنم که تنها
داوران سیاه می پوشند..
شش رنگ داریم که در کمال بی رنگی ...
همه لکه دارند ،
یک لکه ی رنگی در همان رنگ اصلی زمینه
بگذریم
من ؟
طرفدار سیاهانم..
مورچه های سیاه خانه ی پدری
تونل زده بودند و کار میکردند
ناگهان شوربختی شان گل کرد
بی وقتانه
به خاک نشاند قطار خاکی شان را
زغال هایی که به منقل بزرگان نرسید ..
موقعیت شناس نیستند دیگر
نبود،
موقع اش نبود
در این هووراهای خاکستری و جیغ های زرد
چه کسی به فکر له شدن مورچه های کارگر است..؟؟؟؟
شش کیلو تخمه (چینی) وارد میکنیم تا چربی ارگانیک آفتاب پرستان را تناول کنند
جای حمام آفتاب محال شان
مورچه های کارگرند،
یادشان میرود
باید یاد بگیرند که خاک بازی نکنند
این فوتبال هم که هنوز تمام نشده
داور هم امروز سیاه نپوشیده است
#حسین_مشتهی
برای همدردی با مورچه های کارگر خانه ی پدری ام
🐜🐜🐜🐜
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
(حاجی فیروزهای اردیبهشت)...
معدن است دیگر،
ریزش میکند ،
میخواهید کوه را سوراخ کنید و صدایش در نیاید
اما،
موقع اش نبود
موقعیت شناس نبودند
مثل آن ،،بنک داران پایتخت ،،
مثل مورچه گان کارگر زیر زمین خانه ی ما
آنها نیز معدن کارند
تونل میزنند
برای دسترسی به ریشه ی درخت های باغچه
ریشه کنار ،
ریشه ی توت قرمز ،
ریشه ی نارنج،
اما ،بی رنج که نمیشود !!!،
نارنج که نمیشود !!،
هر کاری رنجی دارد
و رنج معدنچی ؟؟
سیاهی است و سیاهی
حاجی فیروز سیصد و شصت و پنج روزه ،
نه سالی یک روزه
و مرگ زیر آوار خاکی که خود استخراجش کرده اند ....
مرگ در ریشه ی زمین،
با تیشه ی زمان
پنجاه سال است با همین ریل ها
همین گاری ها
و همین نا ایمنی های کلاه دار
سر میکنیم
پنجاه سال است که یک ساله ایم
روستای ما برق نداشت( !؟)
اما معدن داشت($)
ما بچه بودیم که زغال را از زیر سنگ برمی داشتیم،
بعد از ظهر ها لحظه ی خروج از تونل
دیدن حاجی فیروز های معدن دیدن
دارد ..
قول می دهم هیچ وقت اینهمه (حاجی فیروز) را یکجا ندیده باشید
بر گردیم به مورچه های کارگر زیر زمین خانه پدری،
میهمانی شبانه ،
صدای طرفداران فوتبال
آبی،قرمز،سبز،زرد،
خاکستری باز،
خاکستری بسته،
هووو میزنند.....
فریاد آبییییی،
قرررمز ،
خاکستری ..
اما من ؟طرفدار سیاهم ...
چه کنم که تنها
داوران سیاه می پوشند..
شش رنگ داریم که در کمال بی رنگی ...
همه لکه دارند ،
یک لکه ی رنگی در همان رنگ اصلی زمینه
بگذریم
من ؟
طرفدار سیاهانم..
مورچه های سیاه خانه ی پدری
تونل زده بودند و کار میکردند
ناگهان شوربختی شان گل کرد
بی وقتانه
به خاک نشاند قطار خاکی شان را
زغال هایی که به منقل بزرگان نرسید ..
موقعیت شناس نیستند دیگر
نبود،
موقع اش نبود
در این هووراهای خاکستری و جیغ های زرد
چه کسی به فکر له شدن مورچه های کارگر است..؟؟؟؟
شش کیلو تخمه (چینی) وارد میکنیم تا چربی ارگانیک آفتاب پرستان را تناول کنند
جای حمام آفتاب محال شان
مورچه های کارگرند،
یادشان میرود
باید یاد بگیرند که خاک بازی نکنند
این فوتبال هم که هنوز تمام نشده
داور هم امروز سیاه نپوشیده است
#حسین_مشتهی
برای همدردی با مورچه های کارگر خانه ی پدری ام
🐜🐜🐜🐜
🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
ای قربون اُو که هر دِمونت می بی
گَپ میزه اَ دیمت و کِنارت می شی
بدبخت مِنم که نیدل دیتنتَم
خوشبخت اُوِن که گل اَ باغت می چی
شاعر 👇👇
#محمد_حسین_مرتب
طراح : #آزاده
@behbehoni
@behbehoni
گَپ میزه اَ دیمت و کِنارت می شی
بدبخت مِنم که نیدل دیتنتَم
خوشبخت اُوِن که گل اَ باغت می چی
شاعر 👇👇
#محمد_حسین_مرتب
طراح : #آزاده
@behbehoni
@behbehoni