🎸شعر بهبهونی🎸
1.58K subscribers
2.2K photos
253 videos
59 files
2.11K links
🎸شعر بهبهونی🎸

همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
Download Telegram
Baroon [Nex1Music.IR]
Amirhosein Navaeb
#بارون

با صدای : #امیر_حسین_نوائب

ترانه و ملودی : امیرحسین نوائب 📝

تنظیم و گيتار : #پرویز_جلیلی 🎹🎸

میکس و مستر : #نواب_جلیل 💽

کاور : #رضا_عیوضیان 📸

ضبط در : #استودیو_عارف🎤

@behbehoni
بِلا و درد بی دَرمو تِ جُونَم رِختِشن دُنیا

هَوی اَیوب پُر طُقَّت خُمم هِه عالِمی اِمشو

شاعر👇👇
#محمد_حسین_مرتب

عکس نوشته👇👇
#آزاده
@behbehoni
🍾🍾🍾🍾🍾🍾🍾ه
🍾 🍶🍇ه
🍾 🍶🍇ه
🍾 🍶🍇 ه
🍾ه
🍇
ای پاک ترین پاک ترین خَلقِ خلایق
ای روحِ دَمیده به تنِ سرخِ شَقایق
🍇
ای مست ترین مَست به انگور الهی
آماده ی فرمان تو ام ،هر چه بخواهی
🍇
ای نورِ عیان در پس این پرده ی هستی
در این دل ویرانه ی من خوب نشستی
🍇
#مهرداد_مجذوب
🍾
🍾
🍾. 🍶🍇
🍾 🍶🍇
🍾 🍶🍇
🍾🍾🍾🍾🍾🍾🍾

🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
#بعثت روسول اکرم (ص) برهمگان مبارکباد


🌹در بعثت حضرت رسول🌹

خداوند جهان روزی بنا بنهاد دانشگاه
که فرمان رسالت کرد صادر بر رسول الله

حرا گشت اولین دانشگه ی تدریس علم دین
محمد چونکه در گلزار آن زد خیمه وخرگاه

از این تاسیس دانشگاه عالی حق پرستی بود
هدف روشن گری بود از برای مردم گمراه

زتدریس علوم گونه گون در مکتب توحید
به حق که عالمی گردیده از انوارعلم آگاه

خداوند جهان استاد ، دانشجو محمد شد
کلاس درس ، کوه نور حرا گردید در آن کاه

به بیست وهفتم ماه رجب جبریل نازل شد
ندای اقرا را سرداد براحمد به عزو جاه


اول درسی که بر وی داد در آن کوه، خواندن بود
که از تعلیم هرانسان نادان می شود آگاه

زخواندن گرد غم از چهر گیتی رخت بربندد
چراغ فضل ودانش می شود روشن چومهر وماه

دراین دانشکده آموزگار عالمی گردید
رسول الله که شهد علم را نوشاند در افواه

به زیر سقف دارالعم شخصی بود چون حیدر
که نور علم او تسخیر کرده ما سوا الله

براین استاد و دانشجو بباید مرحباگفتن
درود حق بر او بادا که سر ساید بدین درگاه

طلوع بعثت احمد مبارک باد بر امت
چنین جشنی بود فرخنده بر یاران حق الله


چو قرآن می کند وصف کمالات محـــمد را
از این بهتر " تجلی" تاکنی این قصه را کوتاه


شاعر: #حاج #بشیر_تجلی

#تجلی_ها

🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
🥀🌱🥀🌱🥀🌱🥀
🌱🥀🌱🥀
🥀🌱🥀
🌱🥀
🥀
#آخی_سه_نوگه_ها
🍂
مَردن، نه مَرد حرفن و هیچ ادعاشو نی
شیرن و زخمِ کانه، اُمید شفاشو نی
🍂
صب درد، ظهر درد، پسی درد، تا چه گه؟
بندیر هیش کسن وُ به غیرا خداشو نی
🍂
سهراب کُش هنی که هنین دی، دلِ ی پُری
رُستم ایشون و خین کسی هم نهاشو نی
🍂
مُل سّم خردلن که جووِنی یکی-یکی
کُرّو وشاشه وُ چه غریبن، دواشو نی
🍂
تا دیو سِی اَمی، چه جوونِی شهیدوبی
تا جنگ خی وِرَس، چه یَلِی دس و پاشو نی
🍂
ما، ری سفیدِ جنگ تِه دنیا وُ تا اَبد
صدام و شمر سگ، اَ تِه تاریخ جاشو نی
🍂
طیفو وُ بادِ قبله وُ تک-پوکِ گُرترُق
آخی سه نوگه ها !، که کلون دی، صداشو نی
🍂
کو کیمیاگری که مسِ ما طلا بکُه؟
صد حیف، میل خردنِ اُو ری طلاشو نی
🍂
جُل مازه می زه! سوزهِ خرِ رونکی دراز !
کَه-جُو یتیم تربه مکش، جا وشاشو نی
🍂
#عباس_سلطانی
🥀
🌱🥀
🥀🌱🥀
🌱🥀🌱🥀
🥀🌱🥀🌱🥀🌱🥀

🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
🍔🌯🍔🌯🍔🌯🍔
🌯🍔🌯🍔
🍔🌯🍔
🌯🍔
🍔
#داستان #ساندویچ
#قسمت_اول
🌮
از دوچرخه کهنه اش پیاده شد.
همیشه همین موقع ها می آمد کنار شیر آبی که بغل مغازه در خیابان بود.
🌭
زود دست وصورتش را می شست و از هم آنجا داد می زد بندری جفت نون...!!
لبخند ملیحی هم می زد.
بوی همبرگر دست ساز که داشت کباب می شد و از آن دودی هم به راه افتاده بود رضا همبر
را دود گیر کرده بود.
🌮
رضا همبر از دار دنیا همین دوچرخه دنگاز کهنه را داشت که با فعلگی توانسته بود آن را قسطی بگیرد.
علاقه رضا همبر به ساندویچ به افراط کشیده شده بود و اگر روزی پنجاه نوبت ساندویچ نمی خورد دچار آشفتگی روحی می شد و کار به جر و دعوا با هر کسی که دم دستش بود می‌رسید .!
🌭
در طول سال با تغییر فصل ذایقه رضا همبر هم تغییر می کرد.
بهار همبرگر
تابستان کالباس
پاییز کتلت
زمستان بندری
🌮
این تغییر ذایقه را تمام ساندویچی های شهر
می دانستند.
اما به این معنا نبود که از ساندویچ های دیگر بگذرد فقط در طول فصل ساندویچ آن فصل را بیشتر می خورد.!
🌭
می رفت پشت شیشه فر از همان جا به
نحوه ی درست شدن بندری یا هر ساندویچ
دیگری نگاه می کرد و با دقت تمام مراحل را چک می کرد.
با زیر و رو شدن محتویات ساندویچ روی فرگاز ساندویچی پیچ و تابی هم در بدن رضا همبر شکل می گرفت و کسی که اورا نمی شناخت فکر می کرد او دارد می رقصد.
اما رضا همبر در واقع داشت تمام پخته شدن ساندویچش را احساس می کرد!
🌮
و اگر کوچکترین اشتباهی در نحوه ی درست کردن و پیچانده شدن به وجود می آمد پلک بالای چشم چپش چندین بار به طرز باورنکردنی تکان می‌خورد و آن ساندویچ را مردود اعلام می کرد و از نو دستور ساندویچ دیگه ای را می داد.!
🌭
روزی که آن اتفاق عجیب افتاد..
شبش رضا همبر خوابهایی دیده بود که باعث شده بود رفتارش به طرز عجیبی تغییر کند.!
🌮
اصغر اعلا که با رضا از کودکی رفیق بود و باهم بزرگ شده بودند و باهم در بهبهو تا پنجم دبستان درس خوانده بودند از آن شب که رضا همبر دچار تغییر شده بود می گفت.
🌭
ادامه دارد

#اباذر_محمد_حسنی
🍔
🌯🍔
🍔🌯🍔
🌯🍔🌯🍔
🍔🌯🍔🌯🍔🌯🍔

🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
📲 تازم گوشی اِسده بی... فکرم میکه که یِه(😂) علامت گریه ن


زِن هُمساده مُـرده بی ، سی میرشَم اس دا:

تسلیت میگم 😂😂😂 انشالله غم آخرتِه بو😂😂😂



یَه سایپا آدم رِخته دِم دِر سِرا😒
قسم شِه خَرده که تا چو تِ مازَم خورد نکنن نمیشِن 🏃🏽😂

🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
🍔🌯🍔🌯🍔🌯🍔
🌯🍔🌯🍔
🍔🌯🍔
🌯🍔
🍔
#داستان #ساندویچ
#قسمت_دوم
🌭
اصغر اعلا که با رضا همبر از کودکی رفیق بود و باهم بزرگ شده بودند و باهم در بهبهو تا پنجم دبستان درس خوانده بودند از آن شب که رضا همبر دچار تغییر شده بود می گفت...
نیمه های شب با صدای گریه ای از خواب بیدار شدم به اطرافم نگاه کردم اما چون تاریک بود نتوانستم خوب ببینم.
🌭
فقط صدایی شبیه به شروه کردن به گوشم می‌رسید ...
کورمال کورمال به اطرافم دست کشیدم وکبریت وسیگارم را پیدا کردم..
اول یک نخ سیگار درآوردم بعد کبریت کشیدم در نور کبریت رضا را دیدم که دو کره پا نشسته بود جلو در هال و داشت شروه می خواند.
🌭
نمیتوانستم بفهمم چه می خواند فقط از
لا به لای شروه هایش چند کلمه را توانستم حدس بزنم.
ای خدا..... ای آسمو..... ای پیغمبر..... و چند بار هم به طور مشخص و واضح کلمه ساندویچ را شنیدم.
سیگارم را روشن کردم واز این که نگذاشته بود بخوابم کلافه بودم.
گفتم :
اوره مرگت چتن که هم نصف شو پوبیدیه دم تعزیه؟؟؟!!!
همانجا که نشسته بود گفت :
اغضر... بدبخت وبیدم... دیتت چه سر مه امی؟؟؟؟
پشتم را تکیه دادم به دیوار و پک عمیقی به سیگار زدم گفتم :
هم چه وبیده رضا ؟؟؟؟
گفت :
یه خو بدیم دیته... کلی بدی بی هه.... کلی!!
🌭
خاکستر سیگار را توی دستم ریختم و گفتم :
رضا شیر مادرت ولمو بکو....
🌭
با حالتی آهنگین گفت :

نه اغضر... کلی بدتر یهان که فگری موکنه... دگه بدبختی ا زمی و آسمو بارسه وشامو
🌭
نگاهی به او انداختم که هنوز دوکره پا همانجا نشسته بود و داشت جلو وعقب می شد! گفتم :
🌭
رضا یه سعت دگه بهد بشیم دم بدبختی...
یه هفتن کار گیرمو نیمده اگه دیر بشیم امرو هم بهد ا جیب بخوریم هه!
گفت :
مه امرو نمیم سر کار
🌭
بلند شدم رفتم سمت توالت توی حیاط..
جلو در نشسته بود کمی اورا به بغل هل دادم و راه را باز کردم هوا کم کم داشت روشن
می شد...
دمپایی پاره و کهنه رضا که با بند خودش تعمیر کرده را پوشیدم و به توالت رفتم
🌭
رضا هم پشت سر من آمد و داشت یک ریز راجع به بدبخت شدنش حرف می زد و مرتب می گفت
چه کنیم ؟ چه کنیم؟
🌭
به در توالت که رسیدم ایستادم و نگاهی به رضا انداختم و گفتم :
بیو بالا ......!!!
🌭
رضا رویش را برگرداند و رفت...
پابرهنه داشت در حیاط قدم می زد و دست‌هایش را روی هم می کوفت و هرازچند گاهی به آسمان نگاه می کرد.
🌭
گفتم :
ایسه خو چت دیته؟
و رفتم توالت ودر را بستم.
آمده بود پشت در و تعریف می کرد که،
خواب دیده مردی سپید موی آمده و گفته که از فردا دیگر تمام مغازه های ساندویچی شهر بسته خواهند شد ودیگر هیچ نوع ساندویچی وجود نخواهد داشت....!!!
🌭
لوبیای دیشب دلم را بدجور پیچاند و باد معده حرف رضا را قطع کرد......!!!!
🌭
ادامه دارد
#اباذر_محمد_حسنی
🍔
🌯🍔
🍔🌯🍔
🌯🍔🌯🍔
🍔🌯🍔🌯🍔🌯🍔

🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
Forwarded from 31💕18 💖
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برای آواز خوان کوچه ها و خاطره ها :

#شنبه_پیروزه ( #شمبد_بایقوت )

بخوان "شمبد بایقوت" بخوان !


امروز از تو اردیبهشت است
از صدای تو می پیچد بهار نارنج
در گوش های شهر.
لک لک ها با تو کل می کشند بر بادگیر خانه ها.
پیرسک نام دیگر پرستوست در شادی های فراموش.
شادی هایی که به یاد تنگاره ها خواهند آمد یک روز.
شادی هایی که می آیند بی دریغ از پس پشت سرمای استخوان سوز این دی ماه.
و دی ماه های به تازیان و تازان.

دندان هایت را به سفیدی می شمارم که تو بالا بخوانی.
بالاتر از عراق دیگران.
با تو می آیند کلماتی مثل:
کوچه ها. هی نینو نینو نینو.
یار خش بالا. رادیو آبادان.
دو نفر را دیده ام که حجم صدای شان مرا می برد.
یکی از آن دو نفر تویی
با "نیناش ناشی" که خروسخوان تنگاره های بهبهان را می مستم هنوز.
دیوارها دستم را می گیرد
دستت را می گیرد
و صدای تو پر حجم تر می پیچد
در گوش کلون درهایی که دیگر نیستند :
عزیز منه دلومی ولله بفرما بالا

از آدمی تنها صداست که می ماند
و تو صدای روزها و روزنه های هنوز و همیشه ای.
تو یک نفر نیستی یک ملتی
یک روز نیستی ،
سال های آفتابی ی کِل و پنگکی.
بخوان !
دوباره بخوان "شمبد بایقوت"!
در "عوریس کشون" تاریخ این شهر غمزده بخوان:

آساره در آسمون یکیش غلطونه
عاشق به میون کوچه سرگردونه
همه گویند که عاشقی آسونه
ای که الا بلا یه درد بی درمونه

#فرامرز_سدهی


🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
🐦🐦🐦
#دیدمک یا به گویش خودمون #تیتمک

قدیمی ها میگن :
وقتی دیدمک میخونه ، میگه :
جلاد بزن گردنم

و وقتی میخونه ، خبر از کسی که دور از شهر و دیارشه میاره

و نحوه خوابیدنش طوریه که دوتا پاش رو ، رو به هوا میکنه و میخوابه
چون میترسه آسمون تو سرش خراب بشه
گردآوری از #امین_پوررضا

🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
Audio
طعنه ی حجت الاسلام شاه عفو به مسئولین برای قضیه ی راه اندازی فرودگاه بهبهان

🔰باند فرودگاه حتما روگذر خیابان های شهر خواهد بود و نشیمنگاه و فرودش هم #خیابان ایت الله وحید!!!

#صبح_مارون
@behbehoni
🍔🌯🍔🌯🍔🌯🍔
🌯🍔🌯🍔
🍔🌯🍔
🌯🍔
🍔
#داستان #ساندویچ
#قسمت_سوم
🌭
لوبیای دیشب دلم را بدجور پیچاند و باد معده حرف رضا را قطع کرد......!!!!
🌭
همانطور که نشسته بودم پکی به سیگارم زدم
و به این فکر می کردم که چرا خدا ما را اینگونه آفریده؟
اگر کمی از آن مال بی انتهایش به ما می رسید
چه چیزی از او کم می شد؟!
ربع ساعتی در توالت ماندم و به این موضوع فکر کردم وقتی به نتیجه ای نرسیدم از توالت بیرون آمدم.
نگاهی به اطراف کردم رضا را ندیدم.
دست و رویم را شستم و داخل هال شدم رضا آنجا
هم نبود.
لباسهایش را ندیدم، چند بار اورا صدا زدم، اما از جواب خبری نبود.
لباس پوشیدم و از خانه زدم بیرون.
🌭
روز حادثه چند نفر رضا را دیده بودند که صبح زود پشت در ساندویچی عباس بندری نشسته بود.
🌭
همه می دانستند که عباس بندری زودتر از ساعت ده مغازه را باز نمی کند و رضا هم که از مشتریان ثابت آنجاست حتمن میداند که چه ساعتی باید آنجا باشد.
رضا همبر وقتی به در بسته مغازه عباس بندری رسید طاقت نیاورد و سوار دوچرخه اش شد و به سمت ساندویچی دیگری رفت.
🌭
چنان رکاب میزد که انگار در مسابقات جهانی دوچرخه سواری شرکت کرده بود.
🌭
مقصدش را هرکس که رضا همبر را می شناخت طبق عادت می توانست حدس بزند.
اگر ساندویچی عباس بندری بسته بود حتمن به سمت ساندویچی ماراشیرا می رفت.
🌭
ماراشیرا زودتر از عباس بندری باز می‌کند یعنی همیشه باز است و همین برای رضا همبر قوت قلبی بود.
سر در سینما شهر فرنگ را که دید پرده سینما توجه او را جلب کرد.
شاید اولین چیزی که بعداز خوابی که دیده بود توانسته بود توجه رضا را جلب کند همین پرده سینما بود.
🌭
رضا ایستاد و خوب به پرده خیره شد..
چشمانش آنچه را می دید باور نداشت..
عکس سردر سینما یک همبرگر چند لایه بود
با لایه های از گوجه و کاهو و سس خردلی که از کنارهای ساندویچ در حال سرازیر شدن بود و یک لیوان نوشابه سرد با یخ.!!
🌭
رضا همبر به سختی توانست عنوان فیلم را بخواند...
کتلت.... بلانکا...!!!!!
🌭
پس از خواندن عنوان فیلم برای چند لحظه نتوانست به درستی نفس بکشد.
ضربان قلبش به طور چشمگیری زیاد شد.
دست هایش لرزش شدیدی گرفت طوری که نتوانست دوچرخه اش را نگه دارد و از دستش افتاد کف خیابان..
زیر چشمانش سیاهی رفت و برای چند دقیقه‌ای کف خیابان نشست.
🌭
بلاخره با تلاش زیاد نفس عمیقی کشید و فریادی از ته دل بر آورد.
آااااااااااااخ تا قیووووووووووومت......
🌭
به سرعت سوار بر دوچرخه اش شد و به سمت ماراشیرا رفت.
آنچه را می دید نمی توانست باور کند.
ماراشیرا بسته بود.
این لحظه از آن لحظات سخت زندگی رضا همبر بود که تا به حال تجربه نکرده بود.
🌭
با خود فکر کرد یعنی حقیقت دارد؟؟؟
ماراشیرا بسته؟؟؟...
یعنی خوابش دارد به واقعیت تبدیل می شود؟؟
🌭
باور بسته بودن ماراشیرا برای رضا همبر خیلی سخت بود چون اصلن به این موضوع فکر نمی کرد که ساعت شیش صبح کدام ساندویچی باز است؟!!
🌭
ادامه دارد
#اباذر_محمد_حسنی
🍔
🌯🍔
🍔🌯🍔
🌯🍔🌯🍔
🍔🌯🍔🌯🍔🌯🍔

🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
نه مُنده سیم حواسی و نه هوشی
مُجُوِر دل تِ دیگ سینه جوشی
اَ وختی مفتلی عشقت وبیدم
تِ کَلّم شسّه یه غار و غروشی

غروب : #اوگلم

طراح : #احسان_نژادی
@behbehoni
🐈 🐈 🐈 🐈 🐈
#کلگِهی

یَه گُلو لیخ ُو خُمولی هَم تِه خونِی ما جُلی
هَم خِرَنجی،هَم خُمولی،هَم کُمی،هَم مِلمِلو
🐈 🐈
کُفتِشِن میخِی تِه خونِی ما وُ وِیسادِه سِوِر
تا ایسَم اَصلاً نِدیتِه هیچ دِرگَه دِر بُشو
🐈 🐈
ناتِوون ُو پیر ُو کَفتِی رِن وُ نَعفِی نی کِه هیچ
دایِماً باید بُروفیم سَلِّه سلِّه گُو گُلو
🐈 🐈
ما خُمو اَز بَس فُراخی جامُو ای مُوی یَه دِفَه
بی خِبَر میکُو تِه صَندیقِ زُغُولی زادِنو
🐈 🐈
اَی لِجِت دیمِی کِه او هَم سَخت دیمِت میکُو لَج
اَی هَمِی دِنیا بِگَردَه نی هَوِی او لَج لِجو
🐈 🐈
یَه بِچِی زَردیشِه گِی میشو خُنِه هُمسادِمُو
یَه گُلو سِی قیلِکی خُوش میدِه هُمُّوری نِشو
🐈 🐈
می وِلِی باگیرِ هُمسادَه اَ دیمِی میزِه لاس
زَردِکو اِنگُر نِری رِن دی وُ مایِی رِن سُهو
🐈 🐈
تا گُلو زَردو نِزیک می میدِتی دُمبِی تِکو
اوسی زردو غَمزِهِی میتّی کِه وُمبو سیش کِلو
🐈 🐈
با ای اوضایَه کِه زَردو سینِه چاکی سی سُهو
حُکمِنِی باید کِه یَه روزی بِشِن سیش شَرگرو
🐈 🐈
زنده یاد 👇👇
#حمید ( #تقی) #آصفی
🐈 🐈 🐈 🐈 🐈

🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
🦋🦋
🦋
🦋
اَمِده، حيف كه دیرت كه، و سختم بي تو
مِي پرِ خشك دمِ لخچه اوختم بي تو
لو مبادا بخنه، بسَّم و دختم بي تو
اَ همه غيرخيال تو گرختم بي تو
🦋🦋

بُر نمي كه دگه چشمام كه سيلت بكنم

يا بگه حال خشي مُنده كه ميلت بكنم

به خيالت كه خيالت اَ خيالم مي شو؟
گل بي مثل جمالت اَ خيالم مي شو؟
ري موني اُينه زلالت اَ خيالم مي شو؟
زلف شو رنگِ شلالت اَ خيالم مي شو؟
🦋🦋

دل تو كافرگبري و جفا پيشه ی رن

دل تو آهن و سنگي، دل ما شيشه ی رن

اَمده حیف باهاری که باهاری بو، نی
کار و باری که سر قول و قراری بو، نی
ته رفیقا دل صافی که بکاری بو، نی
حال و بالی که بگم خوب و تیاری بو، نی
🦋🦋

نیمده موسم گل گشت و جوونیم سر ره

دل سیوسه ادس تو اَ دسم در ره

تو سفر رهته و غربت ته دل ما جا كه
غمتِ ي ملّه و تنگاري دل پاسا كه
تا نگه درس زمونه ي كُركو اسّا كه
ته كُتو خونه ي عشقت دلمم مُلا كه
🦋🦋

گلكو! یاد كلو بسه زنجيريت ني

غم دنيا سر يَي، قد غم ديريت ني

امده حیف که دیرت که، دلم سیوسه
بلگ مشمیک دل-آبودی ما ریتّسّه
بِر نکرده، جومن مرحمتیت پیسسّه
کار و بار مه و دنیا اَ ته یی پیتّسّه
🦋🦋

امده سیل سر ریش سفیدم بکنه؟

امده پرس خشی حال نبیدم بکنه؟

ای خدا بار سفر بسّه، نه خوبن بخدا
حال و بال دل اشکسّه، نه خوبن بخدا
غربت او که ته تو شسّه، نه خوبن بخدا
چشم اره شسّه، دل خسّه، نه خوبن بخدا
🦋🦋

شسّه بیدم که بیَه، رخت دلم نو بکنه

پرس حال دل اشکسّه تو هررو بکنه

نه اميدي اَ صبا هه، كه صبا بهز يه بو
اور غم وابرُچي، او و هوا بهز يه بو
اونه ها بهز يِه ها بو، و يِه ها بهز يه بو
نه سه ما، ما خو گذشتيم، سه شما بهز يه بو
🦋🦋

سال ادبار پلشتی که ته سالا گم ُبو

نوم نحس ِی اَ ته سالا کم اُبو، جنّم ُبو

شاعر: استاد👇👇
#عباس_سلطانی
🦋
🦋
🦋🦋

🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
به خيالت كه خيالت اَ خيالم مي شو؟
گل بي مثل جمالت اَ خيالم مي شو؟
ري موني اُينه زلالت اَ خيالم مي شو؟
زلف شو رنگِ شلالت اَ خيالم مي شو؟

شاعر : #عباس_سلطانی

طراح : #آزاده
@behbehoni
@behbehoni
💐اعیاد #شعبانیه برهمگان مبارک باد💐

در مَهِ شعبان جهان شد همچنان باغ بهشت
از طلوع پنج نور و رهبر نیکوسرشت

جشن میلاد حسین گردید و عباس رشید
شد بهاران دربهاران درمَهِ اردیبهشت

دست قدرت از بُنانِ خامه ی خود اینچنین
نام سجاد و علیِّ اکبر ومهدی نوشت

🥀🥀🥀🥀🌹🌹🌹🌹🌹🥀

شاعر : #حاج #بشیر_تجلی✍🏻
یکم شعبان المعظم ۱۴۳۸قمری برابر با ۱۳۹۶/۲/۸شمسی

#تجلی_ها


🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
#سنگ #رستم #بشیر_نذیر

دل بر این گنبد گردنده مده کاین دولاب
آسیایی است که با خون عزیزان گردد.


قبل از بوجود امدن تکنولوژی امروزی ؛ مردم برای خرد کردن غلات از اسیابها استفاده می کردند که دایر بودن آسیاب نشان از آبادانی و ثروت مردم ان منطقه در دورانهای تاریخی بوده است.

اما در کنار بقعه بشیر و نذیر سنگ اسیاب بزرگی وجود داشت که به سنگ رستم معروف بود (این سنگ هم اینک موجود است) که نشان از وجود اسیابی در این منطقه از شهر بهبهان میدهد.
این سنگ در اسیابی که در این حوالی بوده است ، احتمالا به یکی از دو صورت زیر بکار میرفته است:

_آسیاب آبی:که با توجه به شرایط منطقه ممکن است اسیابی فصلی بوده باشد..

_ آسیابی که با بازو (حیوانات) بکار میرفته است
(البته این احتمال در مورد نوع اسیاب بکار رفته و متاسفانه بر اثر عدم کاوش در منطقه مشخص نیست)

چرا سنگ رستم:
عقیده مردم در قدیم و تا همین چند سال پیش بر این بوده است که این سنگ را رستم (پهلوان شاهنامه) به این منطقه پرتاب کرده است .
البته این عقیده در بسیاری از شهرهای قدیم ایران رایج بوده و از ان جمله است « سنگ اسیاب رستم سمنان »

. . . و اما در قدیم سنگ اسیاب در عرف عوام همیشه از عوامل سنجش پهلوانی و نیرومندی بوده است و پهلوانان برای ازمایش قدرت و نشان دادن نیروی بازوی خود سنگ اسیابی را که در حال چرخش بود با دست نگه میداشتند .
در واقع ازمایش ورزشی و امتحان نیروی بازو بود و از نگه داشتن سنگ اسیا امتیاز می گرفتند (و این نگه داشتن سنگ با دست کاری بوده به غایت سخت) و اگر کسی موفق به اینکار میشد پهلوان ان دیار محسوب و در اصطلاح به مثابه رستم بود .

اگر سنگ اسیاب تاریخ را به عقب برگردانیم از این دست پهلوانان کم نداریم برای نمونه یکی از این پهلوانان سلطان محمود غزنوی است که در مورد او امده است:
((در جوانی به غایت قوی و مردانه بود و بر پیل مست نشستی و به جنگ شیر شدی و اسیابها که در گردش بودی بدست خود گرفتی و خشک بداشتی))
نویسنده:#سلمان_متفرس

🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni