🎸شعر بهبهونی🎸
1.58K subscribers
2.2K photos
253 videos
59 files
2.11K links
🎸شعر بهبهونی🎸

همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
Download Telegram
#داستان_های #غلوم_سیاه

#قسمت_چهلم

وقتی به خانه رسیدیم دیگر نایی برایمان نمانده بود ، علی نفس نفس می زد و من هم همینطور

دویدیم و رفتیم بالای پشت بام

چند دقیقه ای را به سکوت گذراندیم تا کمی حالمان جا بیاید.

علی سرش را میان پاهایش گرفته بود و داشت گریه می کرد.

گفتم :
کا بیه شلوارت عوض کو، مه میشم دومه ته هم شلوارت عوض کو ،بی کیش نی دگه...بس ن

رفتم پایین ، کسی نبود هرچه صدا زدم کسی آنجا نبود

دا...دا.. کی این جه؟
کی ته خونه؟
انگار مادر خانه نبود

رفتم بیرون و دم در ایستادم

از دور دیدم مادر با دو زنبیل در دست و یک سبد روی سرش و کلی وسیله در آن دارد می آید دویدم سمتش

گفتم:
دا کجا بی دیه؟

گفت :
بیو دا یه ها وشام اسو که دَسم بُرِس

دو زنبیل بزرگ را گذاشت روی زمین ، آن را برداشتم .
خیلی سنگین بود به زور می توانستم آن را بلند کنم

گفتم :
دا یهات چهطری آورده؟

گفت :
او زنبیل سوزه نه مال مان... بی به سی دده

وقتی رسیدیم وسایلی را که مادر خریده بود را گذاشتیم در مطبخ

رفتم بالای پشت بام ، دیدم علی شلوارش را عوض کرده و نشسته

گفتم:
علی کا بیو ای زنبیله ببریم دم خونه دده

آمد پایین و هرکدام یک طرف آن را گرفتیم و رفتیم

در خانه دده نیمه باز بود ، رفتیم داخل ...از همان دالان خانه صدا زدم:

دده ...دده

نوراله پسر بزرگ دده آمد و گفت:
اوالت غلوم صحرا...

صحرا...!!

لقبی بود که به من داده بودند

نمی دانم چرا؟ اما حس خوبی از آن لقب داشتم

گفتم :
اوالت نوراله ، ای زنبیله کجا هونیم؟
دده از مطبخ آمد و گفت:
بهری اینجه دا....

زنبیل را از علی گرفتم و خودم آن را بردم داخل مطبخ

زنبیل پر بود از میوه و سبزی

دده از کیسه ی روی آن یک سیب سرخ درآورد و گفت :
وی سی دا...

سیب را شست و داد دست من گفت :

بیه...بخو

گفتم :
دده یکی دگمم هوده سی رفیقم

گفت :
رفیقت کی ن؟

گفتم :
علی ...اون جه ته سرا ویساده

یک پرتقال درآورد و داد به من و گفت:
بیه ، یه هم سی دوستت

من تشکر کردم و آمدم بیرون

نوراله در حیاط بود  و داشت درس میخواند
گفت :
غلوم کلاس چندمه؟

نوراله همیشه این سوال را می کرد ، اگر روزی ده بار مرا می دید ده بار می پرسید غلوم کلاس چندمه؟!

یک گاز بزرگ به سیب زدم و با دست عدد سه را نشان دادم بعد همان جور که سیب را گاز میزدم

گفتم :
نوراله خسرو کجا؟

گفت :
سر کار

خداحافظی کردم و آمدم بیرون .
پرتقال را به علی دادم .
علی هم سریع پرتقال را پوست کند و خورد

گفتم :
علی بشیم که امرومو کلی کار هه باید نومی
اس محمود هم بنویسم.

برگشتیم و رفتیم روی پشت بام  کتابی که ملک تاج داده بود را درآوردم و ورق زدم .
چند صفحه از آن را خواندم و یک نامه ای که احساس کردم به درد اس محمود می خورد را انتخاب کردم و شروع کردم به نوشتن.
بعضی جاها هم خودم چیزهایی به آن اضافه کردم یعنی در واقع خودم آن نامه را نوشتم.

دلم دنیای فریادی فسرده ست

که روحش را سکوت مرگ خورده ست

منال ای دل اگر مرده ست دنیات

در این دنیا چه دنیاها که مرده ست

ملک تاج ، تاج سرم

ای تاج شاهی به سر گچکار بی کس ، من از دوری تو کلو شده ام باور کن دیگر نمی توانم باهام قهر کنی ،

گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی
لااقل یه گوم صبر کن تا بتوانم بیایم و تو را نکاح کنم.

ملک تاج

دستهای من در گچ مانده و دیوار مردم خراب شده تو را به هرکی که دوست داری دیگر با من قهر نکن من هر روز می آیم سر بون تا تو را ببینم اما تو نمی آیی امروز با دیمون گپ زدم و گفتم خدا یکی ، ملک تاج یکی

اگر نرفتین برایم نکاحش کنی من خودم را غرق می کنم ...
می من چقدر طوقت دارم که هم باید دایک دمم شود هم تو باهام قهر کنی؟؟!

تو را به دستهای بریده ابوالفضل با من قهر نکن

ای نامه که می روی به سویش از جانب من ببوس رویش.

وقتی نامه تمام شد ظهر شده بود ، خیلی با علی راجع به این نامه حرف زدیم که به بهترین شکل بشود آن را نوشت.

اولین تجربه نامه من به ثمر رسیده بود.

منتظر بودم که اس محمود بیاید و به او بگویم و همان طور که ملک تاج خواسته بود دست گچی اش را بزند زیر نامه اما هر چه منتظر ماندم نیامد

مادر از پایین داد زد:
غلوم...
غلوم...
چاس

رفتم آن را آوردم.

تلیت او پیازک غذای مورد علاقه ی من بود.

با علی آن را تلیت کردیم و خوردیم کمی هم آنجا از اولیور توییست برای علی خواندم اما باز هم خبری از اس محمود نشد.

گفتم :
علی ...پسی که وبی بشیم دنبال کارمو

گفت :  
ک ک کا کا کا ر چه؟

گفتم :
نامه دگه...بشیم دم خونه ها بنیم کسی نمی نامه سیش بنویسیم؟

عصر که شد باز هم خبری از اس محمود نبود ملک تاج هم نیامد.

به علی گفتم :
انگار امرو نمی ین ،
بیو بشیم دنبال کار خمو

داشتم می رفتم که دیدم ملک تاج دارد به ما نگاه می کند رفتم پیشش

گفتم :
په کجانی؟
اس محمود کجا؟
نومه ام سیش نوشته هه..
برقی در چشمان ملک تاج دوید

گفت:
راست میگه؟ کو بنیم؟

از دور آن را نشان دادم و گفتم :
ای نومه شن اینجه ولام
والتا زیری گچ بزه اوسه خوشی میده دست

خنده ای کرد و گفت :
ری کتابکوت نوشته هه؟

گفتم :
ها کلی چیمم خوم اضافه کرده وشای .

 میگم می اس محمود کجا؟سی چه نی سی

کمی از حرف من انگار نگران شده باشد گفت : نمدنم دو روزن که خبری وشای نی

نمدنم کجا رهته!!

گفتم :
خو امشو حتما می سر بو بخوسه خو

سری تکان داد که یعنی نمیدانم

گفتم :
مم کار هه..بهد بشم
و آمدم پایین

علی گفت :
خو خو خو ای ای ای سه چه ببببکونیم کا

گفتم :
بشیم دم خونه ها

علی گفت:
ا ا ا ای می می می میگه تا تا تا تا بشیم ته مله ی د د د دگه

گفتم:
نه... اَمله ی خومو شروع مو کنیم

دفعات اول نمی دانستم چه باید بگویم کمی طول می کشید تا منظورم را به همسایه ها بگویم اما بعد از چند خانه بهتر توانستم بگویم آمده ام برای چه کاری.

میخواستم بروم مله ی پر شنیده بودم آنجا چندتا از پسرهای محل را به اجباری برده اند

رفتم دم خانه عنایت

مادر عنایت در را باز کرد

گفتم :
دی نعمت اوالت ...
نگاهی به من انداخت و من را شناخت و گفت :

اوالت رودم حالت خوبی؟

ای کو دادا ملرقیه کجا؟

هر چی مفرسم پوی سری نیسی می کجا رهته؟

گفتم :
چطو می ، کارش ت هه؟

گفت :
ها دا...
جون خوت بگو ای پی شنبیه سفره ی ابوالفضلم انداخته بی سیمو حدیث کسا بخونه...

گفتم :
باشه ، خوم میشم دم خونه... ا دادا میگم  بی تی ، چه مجال بی؟

با خوشحالی گفت :
پسی ، یادت نشو هه...یادت نمی شو؟

گفتم :
باشه ... خیالت راحت...خومی میگم

لبخندی زد و گفت :
قضا دیرت بو ایمشلا

بعد برایش توضیح دادم که برای چه کاری آمده ام و میخواهم برایش نامه ای بنویسم که بفرستد برای نعمت که رفته بود خدمت اجباری

حیلی خوشحال شد. 8

من هم دفتر و دستکم را درآوردم و همانجا جلوی خانه اش نشستم و کتاب کارو را باز کردم ببینم میشود از آن مطلبی درآورد.

هرچه گشتم چیزی پیدا نکردم.
شروع کردم از خودم بنویسم بعد از چندبار نوشتن و هی خط زدن یک نامه نوشته شد..

آن را برای دی نعمت خواندم او هم در بین خواندن نامه چندبار گریه کرد.

معلوم بود دلش برای پسرش خیلی تنگ شده بود

بال مینارش را باز کرد و یک پنج تومانی به من داد من هم خوشحال پول را گرفتم و با علی دویدیم سمت مغازه ی اس علی

به نزدیکای مغازه اس علی رسیده بودیم که پسر صفر جلویم را گرفت.

#اباذر_محمد_حسنی

پایان فصل اول


🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
☔️🌧☔️🌧☔️
پوبه و نیم درکا واز بکُ،
ک چ بارون قشنگی میتی،
☔️🌧☔️🌧☔️
شاعر👇👇
#عباس_سلطانی

طراح👇👇
#آزاده
╔══ঊঈ شعر ঊঈ══╗
🍷 @behbehoni🍷
🍷 @behbehoni🍷
╚══ঊঈ بهبهونی ঊঈ═╝
🎸شعر بهبهونی🎸
#لاسبید   به قلم : #حجت_اله_تجلی برگرفته از کتاب (آی چینی اعلا دارم)📚  "هیج جیز شگفت انگیز تر از خود واقعیت نیست"   ‌ #موریس_متر_لنیگ امسال هم مثل هر سال سیزده را به لاسبید رفتیم .لاسبید روستایی است در ده کیلومتری شمال غربی بهبهان . "حالا…
#قسمت_دوم ( پایانی)

می گوید نه خاله اون مال قدیما بود که مردم با هم خوب بودند و مال دنیا آنها را خراب نکرده بود . حالا خودمان حتی سر سفره جمع نمی شویم. نمی دانیم نهار خوردنمان چطور است هر کسی لقمه ای می خورد و می رود پی کارش.

هر ساله از بچه های خاله زرین می پرسم که معنی لاسبید چیست؟ و آنها نمی دانند یکی از آنها که علاقمند زبان انگلیسی است و نمی دانم چه در سر دارد آدرس گمی می دهد می گوید گویا صاحب اولیه اینجا زنی بوده زیبا و ملوس.

اما من می گویم به نظر می رسد از اسبید می آید یعنی سفید اما این "ل" اولش را نمی دانم ظاهرا" سال دیگر هم باید همین سوال را تکرار کنم.

پیش خودم تخیل می کنم که ممکن است مال اسبید باشد یعنی روستای سفید یا خانه سفید اما این ها خیال است و ممکن است تا واقعیت فاصله داشته باشد .ازخوانندگان عزیز تقاضا دارم اگر معنی لاسبید را می دانند مرا هم آگاه کنند تا گره از مشکل ما بگشایند چون پدرم شناسنامه مرا متولد لاسبید گرفته است قبلا" سپاسگزار او خواهم بود .

حافظ می فرماید :

 چو غنچه گر چه فرو بستگی است کار جهان    
 تو همچو باد بهاری گره گشا می باش

شاید پیش خود بگوئید که چه فرق می کند لاسبید باشد یا لاسپید – بید ملوس یا مال سفید یا هر چیز دیگر . اما شما نیز چون من یقین دارم می خواهید واقعیت را بدانید و تا ندانید آرام نمی گیرید .

نمی دانم چرا فکر می کنم لاسبید یا لاسپید باید معنی شگفت انگیزی داشته باشد اما همین ندانستن حیرت آور است ؟! خود دختر دایی می گوید شاید روستا بین 3تا بید واقع شده گفته اندلای سه بید.

پیرمردی که رئیس صندوق تعاون روستا بوده می گوید لاس به معنای ماده است اما بید را نمی دانم چگونه به آن چسبیده . معلمی می گوید لاسبید به معنی بید ماده است . اما می گویم حتی یک درخت بید هم آنجا نیست .اگر هم هست لاغر و خودرو و ضعیف است . می گوید روستائیان آنها را می کِنند شاید به دردشان نخورد چون ریشه اش بد جوری زمین را می گیرد .

آقا مراد از بالای درخت مو(نخل) پائین آمده چند شاخه جوانه ماده یا گرده را به پیرمردی می دهد که از روستای دیگر آمده است برای بو دادن یا گرده افشانی.

با خود می گویم اگر لاسبید به معنای محل رویش بید ماده است پس بید نر کجاست ؟ مگر چه محصولی دارد ؟بجز پاکیزه کردن هوا  .

 آنجا که باید جنگلی از درخت بید باشد اما کو؟

بیشه زاری از درخت خودرو به نام گِزوکه پایین دست رودخانه است و به آن گزلی می گویند بیشتر به دید می آید تا بید.

نا امید نیستم شاید تا سیزده بدر سال دیگر یکی پیدا شود که معنی لاسبید را بداند.

به قول شاعر ملی: تک درخت بید – شادوپرامید- می کند به ناز – دستشو دراز....

#تجلی_ها

🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌺🍃🌸
🌸
دعام کرده دعا بسیار سیتا
برآورده وبو هرچی که میتا

بهار جون جونیته مباری
خدا یه سال خیری بو ته ریتا
🌸
🌺🍃🌸
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃🌺

🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
💐🍃🌿🌸🍃🌾🌼🌸🌸🌸
🍃🌺🍂
🌿🍂
🌱
ضمن خوش آمد گویی
خدمت #سروران و #بزرگان
لطفا برای معرفی #کانال و
#عضو گیری بیشتر مطالب را
برای دوستان خود #فوروارد کنید
و ما را به #دوستان خود
#معرفی کنید.


🌿🍂 @behbehoni
🍃🌺🍂 @behbehoni
💐🍃🌿🌸🍃🌾🌼🌸🌸🌸
🍃🍁🍃🍁
🍁🍃🍁
🍃🍁
🍃🍁
🍁

واگشت اَمی ، امو دگه کاریش اَ ما نبی
ت کنج قلبشِی دگه یَ جِی س ما نبی
🍁
مث غریبه ها ک اَ تنگارمه گذشت
هوش و حواسشِی اَ من مفتلا نبی

ریش مث عاشقا دگه زردی اَ توی نبی
اَ خین سرخ دل، کف دهسای حنا نبی
🍃
مابین لووشِی دگه ی َ لوخنِی نبی
اَ عشق و عاشقیش دگه هم ایتنا نبی
🍁
چشمِی مریضمم اَ ت چشمای نورگرف
انگر ت چشمشم دگه اصلن حیا نبی

یَهوم هِوِی گدا ، مِ خُم اندَخ اَ زیر پای
یَ گُمب غیرتی ت رگِی ای ندا نبی
🍃
گفتم بیَه ی ِ جون م ِ سوغاتمِن ، بسن؟
گفتِی جونم نچی خش و خاصِی ی وانبی
🍁
#بهرام_دادمهر

🍁
🍃🍁
🍃🍁
🍁🍃🍁
🍃🍁🍃🍁

🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
✼‌°🍃💐°✼°°✼°🍃💐°✼
°🍃💐°✼°°
° ✼°°✼°
°🍃
#عیدِ_کودکی...

بیامد عید و بر من، داد آورد...
غمی شیرین، زِ دورم یاد آورد...
بسی از خاطرات کودکی را...
به پای تیشه ی، فرهاد آورد...
زِ کوهِ بیستون، از نای خسته...
به گوشِ من، تبِ فریاد آورد...
به دستانِ نسیمی، از رُخِ باغ...
غمِ برگی، که زود اُفتاد آورد...
به آغوشِ خیابانی زِ تردید...
تنی خسته، به روی باد آورد...
نمودم لمس، آغوش بهاران...
بهاری که به من، بیداد آورد...
سراسر مشتی از، کوهِ حوادث...
به جانِ من، چنان خرداد آورد...

📆فروردین 1396...
#سید_امان_اله_درخشانی...

°🍃°
✼°°✼°
°🍃💐°✼°°
✼‌°🍃💐°✼°°✼°🍃💐°✼

🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
PhotoGrid_Video_1489765001068.mp4
25.7 MB
👆 کلیپ ترانه ی به پیش روی تو

با شعر زیبای استاد
#عبدالحسین_عتیق

آهنگ و سه تار : #محسن_معمارزاده
در مایه اصفهان
@behbehoni
@behbehoni
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸
🍃🌺🍃🌸🍃
🌺🍃🌸
🌸
بو باهارن که امی یا که باهار مه گذشت
بو گلن یا که گل بو خش پار مه گذشت؟
🍁🍃
بو گل شیشه و شب بو ا ته تنگاره پوبی
گل دل خی کنک چشم بیار مه گذشت؟
🍁🍃
ته دلم بی که ببینم دو سه روز گپ گل
چشممی دیت و دلم نه و باهار مه گذشت
🍁🍃
هه بیه پنگک ما گوش خدا کر بکوتی!
جومه نارنجی خم کل بزه:یار مه گذشت
🍁🍃
سر سالن و لبم نی که ته لووت بدکی
یارک لو گل نارم! گل نار مه گذشت
🍁🍃
مه و مرزنگ مه بندیر تو شسیم که بیه
آ " فریدو" دلخش زیر کنار مه گذشت
🍁🍃
#فرامرز_سدهی
🌸
🌺🍃🌸
🍃🌺🍃🌸🍃
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸

🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
حوادث دوران دکتر#محمد_مصدق دربهبهان وانعکاس آن دراشعار #شکرالله_سام


دردوران زمامداری دکتر محمدمصدق به ویژه پس از واقعه ی ۳۰ تیر، تنش ها ودرگیری هایی درتهران وبسیاری ازشهرهای کشورمان به وجودآمد.
شهربهبهان نیزبه تبع تهران ودیگرشهرها دچاراین تنش هاگردید.
مصدقی های بهبهان که هواداران حزب توده رانیز دربرمی گرفت تعدادشان بیش ازحامیان شاه بود. آن ها تشکیلاتی شبیه به حزب به وجودآوردندبه نام "کمیته اصناف" که اکثر بازاریان جزء این تشکیلات بودند.دفتراین کمیته درخیابان پهلوی بودجایی که بعدها عکاسی شاهین دایرگردید.
درعوض خانواده مرحوم سیدمحمدعلی موسوی ( معین زاده). که طرف دارشاه بودندحزبی به نام اصلاح طلبان تشکیل دادند.
این دوحزب هرچندوقت یک بار میتینگی تشکیل می دادندسپس به پست وتلگراف می رفتندوپیام هایی به تهران مخابره می نمودندواظهار وجودوحمایت می کردند.
ارتش وژاندارمری طرفدار شاه بودنداما رئیس شهربانی وقت درآن زمان شخصی بودبه نام " سرگردهوشمند" که طرفدار دکترمصدق بود.
درعوض " سرتیپ امجدی" فرمانده تیپ ارتش و" سرهنگ نوشین" فرمانده هنگ ژاندارمری شاهی بودند.هیچ کدام ازاین فرماندهان بهبهانی نبودند.
یکی ازمهم ترین حوادث بهبهان درآن دوران حمله ی مصدقی ها به خانه ی سیدعلی موسوی بوده است.
شخصی به نام " شکرالله سام" که نخست شغل دلاکی و آرایش گری داشت وبعدها طلبه شد حوادث آن دوران به ویژه حادثه ی محاصره ی منزل آقای موسوی رابه نظم درآورده است.
اوطرفدارشاه بودواین طرفداری دراشعارش منعکس است درعین حال توانسته است برخی ازرویدادهای آن روزرا بیان کند.
ظاهرأ مصدقی هاهم اشعاری سروده بودند که به دست نگارنده نرسیده است.
برای نوشتن این سطوربه سراغ یکی ازمعمرین شهرمان که درزمان مصدق نوزده ساله بود رفتم.
ایشان آقای محمد"شاه عفو"
عموی حجت الاسلام غلامرضاشاه عفو، واعظ مشهورشهرمان است که اشعارشکرالله سام رابیش از شصت سال است درحافظه دارد.آقای محمد شاه عفوخوداذعان نمودکه تعدادابیات این شعربیش از مواردذکرشده است وایشان بسیاری ازآن شعرها را فراموش کرده است.
آقای شاه عفوبسیاری ازحوادث آن دوران رابه چشم خوددیده وبارهادر درگیری ها شرکت داشته و چندبارهم به طورموقت بازداشت شده است.
شعرشکرالله سام به سیاق شاهنامه فردوسی درقالب مثنوی دربحرمتقارب وبه گونه ی حماسی سروده شده است.دربرخی ازابیاتش لغزش های قافیه ای وجودداردبه این صورت که ازقاعده ی مثنوی عدول کرده وبه گونه ی قطعه، قافیه رادرمصراع های زوج ردیف کرده است ودرمیان مثنوی قرارداده است.
آقای محمد شاه عفوعلاوه برقرائت اشعار سام توضیحاتی راهم راجع به شأن سرود آن ابیات دادند.
صحت وسُقم این روایات برعهده راوی است.
آقای شکرالله سام اشعارش رابعدازکودتای ۲۸ مرداد برای مردم به ویژه شاهی های شهرمان خواند وآن ها هم اشعاراورانوشته وبعضأ حفظ کردند.
آقای محمدشاه عفوکه خود وخانواده اش طرفدارشاه بودندراجع به حمله ی مصدقی هابه منزل سیدمحمدعلی موسوی می گوید:

" مصدقی هابارئیس شهربانی وقت به نام سرگردهوشمندکه مصدقی بودمذاکره کردندوازاوچند ساعت مهلت خواستندکه کار موسوی وهوادارانش رایک سره کنند ومنزلشان راویران کنندلذابه منزل ایشان حمله کردنداما طرفداران شاه وخانواده موسوی ومنصوری ازموضوع آگاه شدند و بلافاصله به صحنه ی نبرد آمدندوهواداران مصدق را پراکنده کردند"
راجع به حمله به منزل موسوی نگارنده روایت دیگری هم شنیده است وآن هم این است که مصدقی ها درمسجد جمعه میتینگی برگزارکردند. ناگهان زنی ازپشت بام به طرف جمعیت سنگ پرتاب کرد وهمین هم بهانه ای می شودکه آن ها به منزل موسوی حمله کنند.
دراین گیرودارشخصی به نام " نصیرگرجی" که ازنوکران منصورخان باشتی بودکشته می شود.درآن زمان منصورخان باشتی دربهبهان بود.اونوکرش نصیررا می فرستد که کسب خبرکنداما مصدقی ها اورا می شناسند ودربین جمعیت می کشند بعدها دونفر به نام های عباس باستانی وسلمان قصاب دستگیر شدنداما براساس اشعارشکرالله سام چهارنفر دراین قتل دست داشتند.
کُلاً درآن حوادث دونفردر بهبهان کشته شدند، یکی ازآن هاهمین نصیرگرجی بود ودیگری یکی ازبستگان مرحوم فضل الله فردایی مداح معروف شهرمان بود.
آقای شاه عفواسم مقتول رابه خاطرنداشت.فردمقتول هیچ موضعی نداشت وبی گناه کشته شد کشاورز زحمت کشی بود که از بد حادثه گذرش به آن جا افتاده بود.دررابطه بااین قتل هیچ گونه شکایتی صورت نگرفت وهیچ کس بازداشت نگردید.
اینک اشعارشکرالله سام باترتیبی که راوی قرائت نمودباتعلیقات آن:

به نام خداوندرَبّ ودود(مهربان)
هزاران سلام وهزاران درود

پس ازمدح آن شاه خیبرگشا
به الفاظ دیگرزبان برگشاد

به ایران زمین شوروغوغا عیان
به شهری که نامش بود بهبهان

به فرموده ی شیخ باعزّ وجاه
زقنوات جمع آوری شدسپاه
(۱)

زمیدان ومعمارها مُلّاحان
بدیعا،محل پر وقبرکنان
زبازانوتاخراسانیان
زاُوخَس و اُوباقلایی عیان

رسول وتقی هردوبالا بلند
به یک دست بیل وبه یک دست کِلَند( کُلنگ) (۲)

به دست محمدسه دینام کار (دینامیت)
بگفتاکه این هست کارهلند

رویم جانب خانه ی موسوی
که پایین بیاریم برج بلند

همان طورکه ملاحظه می شودقافیه ازحالت مثنوی خارج.گردیده و قافیه درمصراع های زوج قرار گرفته است

دنباله ی اشعار:

شدندجمع،آن دم چومور وملخ
چوکوه دماوند وشهربِلَخ

علی شاه بوَد پورمهدی به نام
زمحسنیان ازخواص وعوام
(۳)

به کف ها همه تیغ و گرز گران
شدند متفق سوی اصنافیان
(۴)

حسن گفت ماها هم از آصفیم
ز اوضاع اصنافیان سرصفیم
(۵)
ببندیم راه لب آبیان
فغان آوریم خیل بهبانیان
(۶)

دو بالابلند و دوتن قدقصیر
نمودند مقتول شخص نصیر
(۷)
که ناگه قضای معلق رسید
زهر سمت اردو بیامد پدید

طرفداران شاه به کمک خانواده موسوی می آیند:

تمام سپه آمدند درخروش
سران سپه همچو دیوان به جوش

فرج پوراسمال شیردژم
خروشید و جوشید مانند یم
(۹) " یم: د ریا"

اقامت نمایید در کارزار
نترسید ازلشکر بیش و کم

دوتن اژدها هردو پیل دمان
نبودی به مانندشان درجهان
(۱۰)
رسیدند به میدان کین بهرجنگ
پرید ازرخ جمله اصناف رنگ

چو خواجه بیامد به میدان کین
بغرید چون تُندر فرودین
(۱۱)

بگفتا ایاشاه عفو نامدار
زمانی توقف کن این کارزار
(۲)
توقلب سپه را به آیین بدار
من اکنون پیاده کنم کارزار

چنین گفت شاه عفو به پهلوُنیان
مواظب شوید جمله محسینیان
(۱۳)

چودادم من امر یورش روز جنگ
نگردند پامال چون ویسیان
(۱۴)

زیک سمت لشکر همه نادری
به اطراف دیگر بنی هندری
(۱۵)

رضا با سه فرزند خود ورشوی
برفتند در خانه ی موسوی
(۱۶)
به تندی برفتند بالای بام
نمودند کار جماعت تمام

با فرارمصدقی ها ، خانواده ی موسوی ازآسیب مصون می ماند.

ازجمله مطالب جنبی این قضایا که جناب محمدشاه عفوتعریف نمودند ، ماجرای بعد از۲۵ مرداد و رفتن شاه است.

در آن زمان هواداران شاه به ویژه خانواده موسوی احساس خطر کردند لذا برای دفاع از خود درپی خرید اسلحه برآمدند.

نظر آن ها نخست براین قرار گرفت که با فرمانده تیپ بهبهان مذاکره کنند وبگویند ما ،درخطرهستیم وهمین کارهم می کنند ، فرمانده تیپ قول می دهدکه ازآن هاحمایت کند.

" سرتیپ امجدی" باکسب اجازه از مقامات بالاتر محرمانه دویست قبضه تفنگ و هشت هزار تیر فشنگ به آقای موسوی تحویل می دهد.
این اسلحه ها بعداز کودتا به ارتش برگردانده شد.
مرحوم موسوی و خانواده اش ازقبل چند قبضه اسلحه داشتند.

یکی از کسانی که در حمایت از خانه ی موسوی تیرهوایی شلیک کرد ، مرحوم محمدعلی خان خلیلی پدرناصرخان خلیلی بود.
بنابه گفته ی راوی سیدکمال موسوی پسر سیداسدالله موسوی مانع تیراندازی به طرف مردم و قتل و کشتارشده بود.

درآن زمان طلبه ای دربهبهان بود که به او شیخک می گفتند.
اوبهبهانی نبود. راوی اسم او را نمی دانست. شیخک ازهواداران دکتر محمدمصدق بود.

شکرالله سام چندبیت هم درباره ی این فردسروده است.
شیخک در حمله به منزل موسوی دست داشته است:

بپیچید شیخک ازاین کارسخت
بلرزید برخود به سان درخت

تعجب بُدم اندرین کارزار
از این قوم صدتن زماده هزار

گمانم که این دست غیبی بدی
که یک دفعه گردیده شد آشکار

شاعردراین چندبیت می گوید:

موقع آمدن شاهی ها به کمک خانواده موسوی، شیخک برخود لرزید و با این که مصدقی ها به مراتب بیشتر از شاهی ها بودند اما فرارکردند و شاعر از زبان شیخک آن را دست غیبی دانسته است.
بخشِ دیگرِاین اشعاراززبان مرحوم سیدمحمدعلی موسوی به صورت " رجزخوانی" سروده شده است.

" رَجَز" اشعاری بوده است که به هنگام جنگ دربیان مفاخرت وخودستایی سروده می شده است.
رجزخوانی های رستم واسفندیاردر شاهنامه مشهوراست.
درتعزیه هانیزرجزخوانی وجودداردکه اززبان یاران امام حسین ودشمنان آنان درصحرای کربلا بیان شده است که صحّت تاریخی آن مشخص نیست.

واینک اشعاری از زبان مرحوم موسوی:

بگفتا ایا قوم بی نام و ننگ
نگیرید برمن چنین کار، تنگ

شناسید یا ناشناسید من
مَُبَرهَن نمایم دراین انجمن

منم آن که جعفر بود جدمن
شجاعت بوَد رفعت و شأن من
(منظور از جعفر، امام جعفرصادق است)

از ایشان بدارم درود و نسب
دلیری به شأنم نباشد عجب

زمنصوریان ابن عمم همی
بُوَد پشتم ازپشت ایشان قوی(۱۷)

اگر امر کردم به لشکرکشان
بکوبیم سرهای گردن کشان

تمامی اصناف آرند اسیر
کند شیخ و اتباع او دستگیر
(۱۸)

ولی طفل هایی همه خردسال
زسُمّ ستوران شوند پایمال

ابیات پراکنده ای هم درباره ی بعضی محله ها آورده است.

ازجمله اشاره ای به محله ی لب آب نموده که طرفدارشاه بودند و در این معرکه و آزادسازی منزل مرحوم موسوی نقش داشتند.

آغاشاه و سیفی دوتن اژدها
ببستند براعداء دین جاده ها
(۱۹)
چو سیفی بیامد به میدان کین
بغرید چون تندر فرودین

بگفتا که سردارلشکرکجاست
بیا زور بازوی مردان ببین

بوَد بازویم بازوی حیدری
کنم یاری دین پیغمبری
همچنین اشاره ای هم به عده ای از گچپزانی ها معروف به رهدارها کرده است که بنابه گفته ی راوی، در زمان پدرسردار امجد حق رهداری می گرفتند و مأمور منزل مرحوم سردارامجدبودند :

ز رهداریان چندتن بی نظیر
زیک سمت طالب ز سمتی بشیر

علی شاه و محمود باممدلی
صدا را برآورده از یا علی

که ما جمله درتحت فرمان شاه
نمائیم اصناف این دم تباه


بعداز کودتای ۲۸ مردادکه شاهی هابه آن رستاخیز ملی می گفتندبه مدت چندروز همچنان تنش و ناآرامی وجود داشت.

طرفداران شاه به منزل توده ای ها و مصدقی ها حمله می کردند و آن هارا مورد ضرب و شتم قرارمی دادند بعضی ها هم موفق به فرار می شدند اما وسایل منزلشان راغارت می کردند.

از جمله جاهایی که مورد حمله قرارگرفت ، مقرّ کمیته ی اصناف واقع در خیابان پهلوی بود که همه ی اسباب و اثاثیه ی آن جا را غارت کردند و بعداً این بیت را خواندند:

اسباب کمیته شدبه غارت
ای حوجی بشیر البشارت


که تعریضی است به مرحوم حاج بشیرلاهوتی مقدم و یا مرحوم حاج بشیر بهروز که مالک ساختمان بود.

مرحوم حاج بشیر از طرفداران دکترمحمدمصدق بود و ازمسئولین و اعضای فعال کمیته ی اصناف.

در بهبهان یک بازپرس بود به نام سلیمی که طرفدار حزب توده بود. بعداز۲۸ مردادبه منزلشان حمله می کنند اما او موفق به فرارمی شود اما اموالشان را غارت می کنند.
آقای محمد شاه عفو خود شاهد این صحنه بوده است.
بعداز مدتی بتدریج آرامش به شهرمان برگشت اما خاطره اش هنوز برای آنان که در آن دوران می زیسته اند ودر قید حیات هستند هنوز باقی است.

تعلیقات:

۱- منظورمرحوم شیخ عبدالهادی مجتهدی است که طرفدار دکترمحمدمصدق بود

۲- رسول و تقی و محمد از فرزندان مرحوم شیخ عبدالهادی مجتهدی هستند.

۳- علی شاه فرزند حاج مهدی

۴- منظوراز اصنافیان ، کمیته ی اصناف است که طرفدار دکترمصدق بودند.

۵- حسن آصفی موردنظراست که طرفدار دکتر محمدمصدق بود.

۶- اهالی محله ی لب آب که طرفدار شاه بودند./ بهبهانیان به ضرورت وزن بهبانیان نوشته شده است.

۷- منظور نصیرگرجی نوکر منصورخان باشتی است که در حوالی فلکه جوانمردی به قتل رسید.
دراین شعر قاتلین اوچهار نفر دانسته شده است اما بعداز ۲۸ مرداد فقط دونفر بازداشت شدند.

۸- منظور فرج پوراسماعیل است که طرفدار شاه بود.

۹- شمسایی و کشوری ازاهالی گودچهک بودند که طرفدارشاه بودند.

دوتن اژدها استعاره از مرحوم هاشم شاه عفو پدر راوی و کَل آغا خواجه زاده است.

۱۱- منظور کَل آغا خواجه زاده است / تندر: رعد

۱۲- هاشم شاه عفو

۱۳- در این بیت هاشم شاه عفو به اهالی محله ی پهلونو می گوید مواظب محسنی ها باشید که در این درگیری آسیب نبینند.
با این که محسنی ها طرفدار دکتر محمدمصدق بودند اما مرحوم هاشم شاه عفو به دلیل دوستی که با آنان داشت نمی خواست در درگیری آسیب ببینند لذا چنین دستوری می دهد ومی گوید مواظب آن ها باشید.

۱۴- منظور از ویسیان ، اهالی محله ی درِویس بودند که مصدقی بودند وگویا در یک درگیری شکست خورده بودند وشاید هم ضرورت قافیه باعث بیان این مطلب شده است.


۱۵- بنی هندری، عده ای شاگرد شوفر و راننده بودند که طرفدار خانواده موسوی بودند.
آن ها شاه دوست بودند.
منظوراز نادری، کَل اصغرنادری و فرزندانش است که البته می تواند ایهامی هم به لشکر نادرشاه افشارباشد.

۱۶- منظور، رضا ورشوی و فرزندانش است که طرفدارشاه بود.

۱۷- منظور مرحوم نجف خان منصوری است.

۱۸- منظوراز شیخ، مرحوم شیخ عبدالهادی مجتهدی است.

۱۹- آغاشاه و سیفی نایبی از اهالی لب آب و طرفدارشاه بودند.

#حبیب_الله_نوربخش
اسفند ۹۵

🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
💖🐬💖🐬💖🐬💖🐬
🐬💖🐬💖
💖🐬💖
🐬💖
💖
#ترانه #عید
🐬
عید امی نوروز امی
سال نو پیروز امی
شو سِهو ره، با فُغو ره
چِتر عالم سوز امی
🐬🐬
عید امی سُوزیش اوه
عشق و دلبوزیش اوه
خار و سُسَی ره دِگه
جیک جیک و نوک بوزیش اوه
🐬🐬
عید با گلبوته هاش،
نرگس و شب بو نهاش
بو گل بی فاطمه
کُل کُلیت. و نغمه هاش
🐬🐬
دَسّه دَسّه دوتکو
طرف صحری ریمه کو
یاد باغ عمو بخیر
زیر سایه دارِکو
🐬🐬
بِرچ اَفتو زیر اُور
ورگ سر کُمتر ا دور
چُرت خُووی زیر دار
گُمبکی اَفتوف ظهر
🐬🐬

عید امی صحرا امی
دلبر رعنا امی
جَمب باغا طرف جو
بو گل نعنا امی
🐬🐬
#جمشید_صناعی'
💖
🐬💖
💖🐬💖
🐬💖🐬💖
💖🐬💖🐬💖🐬💖🐬

🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
تصنیف بهبهانی وقتی مزنه در

با اجرای گروه #عشاق

شاعر : مرحوم استاد #مرتب

خواننده : #محسن_معمارزاده_قنواتی
سرپرست و نوازنده ی :
#مرتضی_قنبرنصب
نوازنده ی تار : مهندس #وحید_بصری
نوازنده ی دف و دایره زنگی:
استاد #شهرام_محمدیان_پور
نوازنده ی تنبک : #بانو_مرجان_سلامی
همخوان : #بانو_تواضعی
همخوان : #بانو_منصوری_نژاد

"بزرگداشت استاد
#فتح الله _شکیبایی,شاعر و نویسنده بهبهانی" با حضور ریاست محترم اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی اقای #حاجی_زاده

🍷شعر بهبهونی🍷
انتقاد وپیشنهادات خود را به
آی دی های زیر بفرستید👇👇
@Azadeh31
@Ehhhsssan
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni