🗯💜🗯💜🗯💜🗯💜
💜🗯💜🗯
🗯💜🗯
💜🗯
🗯
#جِخُونَی
💜 🗯
بعضی شب ها در اطراف ماه هاله ای دیده می شود که در گویش بهبهانی برای این حالت، اصطلاح "ماه جخونَی زده" را به کار می برند و در فارسی به آن"خرمن ماه"می گویند.
درواقع بخاری است که برگرد ماه پرهون می بندد.
🗯💜
هاله ی اطراف ماه را نشانه ی بارندگی می دانند.
💜🗯
ای کرده گرد ماه به شب خرمن
گریان زحسرت تو چون باران
🗯💜
آری دلیل قوت باران است
آن جا که گرد ماه بود خرمن
"ظهیر فاریابی"
💜🗯
#فرخنده_نشاتی
🗯
💜🗯
🗯💜🗯
💜🗯💜🗯
🗯💜🗯💜🗯💜🗯💜
🍷🍷🍷شعر بهبهونی🍷🍷🍷
برای انتقاد و پیشنهاد @Ehhhsssan
https://telegram.me/behbehoni
💜🗯💜🗯
🗯💜🗯
💜🗯
🗯
#جِخُونَی
💜 🗯
بعضی شب ها در اطراف ماه هاله ای دیده می شود که در گویش بهبهانی برای این حالت، اصطلاح "ماه جخونَی زده" را به کار می برند و در فارسی به آن"خرمن ماه"می گویند.
درواقع بخاری است که برگرد ماه پرهون می بندد.
🗯💜
هاله ی اطراف ماه را نشانه ی بارندگی می دانند.
💜🗯
ای کرده گرد ماه به شب خرمن
گریان زحسرت تو چون باران
🗯💜
آری دلیل قوت باران است
آن جا که گرد ماه بود خرمن
"ظهیر فاریابی"
💜🗯
#فرخنده_نشاتی
🗯
💜🗯
🗯💜🗯
💜🗯💜🗯
🗯💜🗯💜🗯💜🗯💜
🍷🍷🍷شعر بهبهونی🍷🍷🍷
برای انتقاد و پیشنهاد @Ehhhsssan
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
✳️ #تجربه و #تغییر #مثبت در زندگی 🌹
خیلی خیلی از کانال خوبتون ممنونم🌹
من ۶ساله که ازدواج کردم.
همسر من خیلی اخلاقای خوب داره😊
اما اصلا اهل کمک نبود ، میگفت بلد نیستم،
الانم کثیف کاری زیاد میکنه .😕
اما خیلی خیلی کمک میکنه😍
دوسال اول من دانشجو بودم و کتابخونه میرفتم
گاهی ظرفا جمع میشد
و بعداز شستنش خسته میشدم.
یعنی میدید چقدر طول میکشه
گاهی میگفتم میای ظرفارو آب بکشی؟؟
بعضی وقتا با اکراه قبول میکرد ،بعضی وقتام میگفت حالشو ندارم.
اما نکته اینجا بود ❗️
وقتی ظرف میشست ،بعدش خیلی خیلی ازش تشکر میکردم 🙏
همش میگفتم اگر تو نمیومدی من خیلی خسته میشدم
نمیتونستم تمومش کنم.
و هی قربون صدقه اش میرفتم😊
الان جوریه که میگه ظرفارو دست نزن من میام میشورم.😍
یه تجربه ی بدم دارم😔😔،شوهرم از اول جارو کردنو دوست داشت
اما من یبار جلوی خانواده خودم به شوخی و خنده گفتم من جارو کردن شوهرمو قبول ندارم.(واقعن هم جاروش بد بود)
دیگه بعداز اون اصلا جارو نکرد. اصلا بروم هم نیاورد که اون حرفو زدم ،اما من فهمیدم.
گاهی عجله دارم ،
میگه من ظرفا رو میشورم تو جارو کن من بلد نیستم😔
🍷🍷🍷شعر بهبهونی🍷🍷🍷
برای انتقاد و پیشنهاد @Ehhhsssan
https://telegram.me/behbehoni
خیلی خیلی از کانال خوبتون ممنونم🌹
من ۶ساله که ازدواج کردم.
همسر من خیلی اخلاقای خوب داره😊
اما اصلا اهل کمک نبود ، میگفت بلد نیستم،
الانم کثیف کاری زیاد میکنه .😕
اما خیلی خیلی کمک میکنه😍
دوسال اول من دانشجو بودم و کتابخونه میرفتم
گاهی ظرفا جمع میشد
و بعداز شستنش خسته میشدم.
یعنی میدید چقدر طول میکشه
گاهی میگفتم میای ظرفارو آب بکشی؟؟
بعضی وقتا با اکراه قبول میکرد ،بعضی وقتام میگفت حالشو ندارم.
اما نکته اینجا بود ❗️
وقتی ظرف میشست ،بعدش خیلی خیلی ازش تشکر میکردم 🙏
همش میگفتم اگر تو نمیومدی من خیلی خسته میشدم
نمیتونستم تمومش کنم.
و هی قربون صدقه اش میرفتم😊
الان جوریه که میگه ظرفارو دست نزن من میام میشورم.😍
یه تجربه ی بدم دارم😔😔،شوهرم از اول جارو کردنو دوست داشت
اما من یبار جلوی خانواده خودم به شوخی و خنده گفتم من جارو کردن شوهرمو قبول ندارم.(واقعن هم جاروش بد بود)
دیگه بعداز اون اصلا جارو نکرد. اصلا بروم هم نیاورد که اون حرفو زدم ،اما من فهمیدم.
گاهی عجله دارم ،
میگه من ظرفا رو میشورم تو جارو کن من بلد نیستم😔
🍷🍷🍷شعر بهبهونی🍷🍷🍷
برای انتقاد و پیشنهاد @Ehhhsssan
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
💓🎈💓
شعری به گویش شیرین بهبهانی براساس ترانه:#جونی #جونی #جونم #یار_بهبهونی جونم...
💕💕
یارکم بخترمهتو در امی/
بخت شو سر اَمی افتو در اَمی/
گوشِ دل شسه بندیرصدی پای/
اُور غم رهته جای شرتو در اَمی/
💞💞💞
یار جونیم اَمی شس اَکنارم /
راحت جون مهِ صبروقرارم/
غمِ دیریش ته جونم شسه بیده/
مِی گلِ نرگسی ،باغ وبهارم/
🍷🍷
دل گرو ره سرِ زلف شلالت/
خُم بشم قربون حُسن جمالت/
یه نظر سیل یاربی قرارت/
روز و شو دل همی بندخیالت/
💃💃💃
بونه دیمم مکا دردم دوا کا/
مهربونم بیو دیمم وفاکا/
یه نظر سیل یار عاشقت کا/
یارک بیدلت گاهی رضا کا/
😘😘
#نادر_تقدیسی
🍷🍷🍷شعر بهبهونی🍷🍷🍷
برای انتقاد و پیشنهاد @Ehhhsssan
https://telegram.me/behbehoni
شعری به گویش شیرین بهبهانی براساس ترانه:#جونی #جونی #جونم #یار_بهبهونی جونم...
💕💕
یارکم بخترمهتو در امی/
بخت شو سر اَمی افتو در اَمی/
گوشِ دل شسه بندیرصدی پای/
اُور غم رهته جای شرتو در اَمی/
💞💞💞
یار جونیم اَمی شس اَکنارم /
راحت جون مهِ صبروقرارم/
غمِ دیریش ته جونم شسه بیده/
مِی گلِ نرگسی ،باغ وبهارم/
🍷🍷
دل گرو ره سرِ زلف شلالت/
خُم بشم قربون حُسن جمالت/
یه نظر سیل یاربی قرارت/
روز و شو دل همی بندخیالت/
💃💃💃
بونه دیمم مکا دردم دوا کا/
مهربونم بیو دیمم وفاکا/
یه نظر سیل یار عاشقت کا/
یارک بیدلت گاهی رضا کا/
😘😘
#نادر_تقدیسی
🍷🍷🍷شعر بهبهونی🍷🍷🍷
برای انتقاد و پیشنهاد @Ehhhsssan
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
#بعدبارو
💦☔️💦
چشم مَسّـِت می گل نرگس خماری،
بعد بارو ☔️
سرخ و زردی ری شکیلت، باغ ناری
بعد بارو ☔️
#عباس_سلطانی
💦☔️💦
@behbehoni
💦☔️💦
چشم مَسّـِت می گل نرگس خماری،
بعد بارو ☔️
سرخ و زردی ری شکیلت، باغ ناری
بعد بارو ☔️
#عباس_سلطانی
💦☔️💦
@behbehoni
Da Byaram Meka
Hossein Tajalli
"دا بیارَم مِکُو"
#حسین_تجلی
شعر و آهنگ: #حسین_تجلی
تنظیم: #عبدالله و #عارف_تجلی
تار: #حبیب_الله_مجدی
تمبک: #شهرام_محمدیان_پور
ویولن استرینگ:عارف_تجلی
میکس و مسترینگ: #عارف_تجلی
@behbehoni
#حسین_تجلی
شعر و آهنگ: #حسین_تجلی
تنظیم: #عبدالله و #عارف_تجلی
تار: #حبیب_الله_مجدی
تمبک: #شهرام_محمدیان_پور
ویولن استرینگ:عارف_تجلی
میکس و مسترینگ: #عارف_تجلی
@behbehoni
آهنگ خاطره انگیر
"دا بیارَم مِکُو"
#حسین_تجلی
عکس: #مهدی_روحی_پور
طراح کاور: #امیر_حسین_بقالیان
@behbehoni
@behbehoni
"دا بیارَم مِکُو"
#حسین_تجلی
عکس: #مهدی_روحی_پور
طراح کاور: #امیر_حسین_بقالیان
@behbehoni
@behbehoni
🎻✑🎻✑🎻✑🎻✑
✑🎻✑🎻
🎻✑🎻
✑🎻
🎻
#جمبنی
🍷
جمبنیدت بی هوا بونبونکم
رمبنیدت آخری ایوونکم
🍷
پوش خونت ری سرم آوار کِ
اهل خونت یک به یک بیمارکِ
🍷
دیم داست رازقیم پختار وبی
حال روز شب بوی مه زار وبی
🍷
خوت بگو سی چت ایجوری جمبنی
تارمه و ایوو و تومت رمبنیِ
🍷
گفشو صد دعفه یواشی رد وبه
كار دوت و دیت نبو ای بد وبه
🍷
ورکنیدت می خهارم جمبنی
دق کِ دیمو سی برارم جمبنی
🍷
جمبنی ریت بی تغارت اشکنی
کاسه شووم و نهارت اشکنی
🍷
نون ظهرت دیم خی آغشته کِ
خونکت خرد کِ وتووت چپه ک
🍷
سیم تار بووکیمت پاره کِ
داغ تمبی مطربت بیچاره کِ
🍷
جمبنی کیش گُ ک پا ری گل هنهَ
کارد قصوبیت گلو بلبل هنه
🍷
سی چنت بی ک کبابت بونه ک
دار مرغت سردر آسونه کِ
🍷
سیم بگو سی چت تروزی چپه ک
قویده و قانون. بوزی چپه ک
🍷
تت خو می دو نس ک میزوش حرمت هه
ذرهً ال مثقال ریزوش حرمت هه
🍷
سی چنت بی واگرت کِ دارهیم
دادت ا هادی و مهدى و رحیم
🍷
جمبنی کیش گ اینجورش جم هوده.
می جل خینیش ا دعس خوم هوده ،
🍷
یه تشیت کندخت ته ایوو و توا
گُر گرو و ره ا طرف جو جوا
🍷
هر چه قدم مه ت خونه کار کِ
دیم یه تقیت همی آوار. کِ
🍷
جمبنی تت دیم خونه ما چه کِ
دیم خونه هنجه دونه ما چه ک
🍷
اِسدت خونه قشنگ و دونه ایی
دادتم واپس مثال کلگهی
🍷
تت چه حقی بی ایجوریت جمبنی
پی دری وپوش دالوت رمبنی
🍷
تت ک ِ خوف اندخت تِ جون مرد و زه
انتظارت بو خُدی مات هم بزهِ
🍷
جمبنی تت ری همی چی پا نها
دینمت اسه خدامت جا نها
🍷
دلمو خینی رن ا دَست جمبنی
مول چگه بی زاد نحست جمبنی
🍷
لوله ها اشکس دوارته مشک امی
خی ا چشم پیر زه جی اشک امی
🍷
تا که دَست میگرو تیر وکمو
داد مردم بی که میرهَ آسمو
🍷
کُِمتری ری بو نبی که تیر نخو
بالکی نشکی و چو تقدیر نخو
🍷
هرکتاب و دفتریت ک می دری
یه دلی میشکس و اشکی می سری
🍷
#جمشید_صناعی
🎻
✑🎻
🎻✑🎻
✑🎻✑🎻
🎻✑🎻✑🎻✑🎻✑
🍷🍷🍷شعر بهبهونی🍷🍷🍷
برای انتقاد و پیشنهاد @Ehhhsssan
https://telegram.me/behbehoni
✑🎻✑🎻
🎻✑🎻
✑🎻
🎻
#جمبنی
🍷
جمبنیدت بی هوا بونبونکم
رمبنیدت آخری ایوونکم
🍷
پوش خونت ری سرم آوار کِ
اهل خونت یک به یک بیمارکِ
🍷
دیم داست رازقیم پختار وبی
حال روز شب بوی مه زار وبی
🍷
خوت بگو سی چت ایجوری جمبنی
تارمه و ایوو و تومت رمبنیِ
🍷
گفشو صد دعفه یواشی رد وبه
كار دوت و دیت نبو ای بد وبه
🍷
ورکنیدت می خهارم جمبنی
دق کِ دیمو سی برارم جمبنی
🍷
جمبنی ریت بی تغارت اشکنی
کاسه شووم و نهارت اشکنی
🍷
نون ظهرت دیم خی آغشته کِ
خونکت خرد کِ وتووت چپه ک
🍷
سیم تار بووکیمت پاره کِ
داغ تمبی مطربت بیچاره کِ
🍷
جمبنی کیش گُ ک پا ری گل هنهَ
کارد قصوبیت گلو بلبل هنه
🍷
سی چنت بی ک کبابت بونه ک
دار مرغت سردر آسونه کِ
🍷
سیم بگو سی چت تروزی چپه ک
قویده و قانون. بوزی چپه ک
🍷
تت خو می دو نس ک میزوش حرمت هه
ذرهً ال مثقال ریزوش حرمت هه
🍷
سی چنت بی واگرت کِ دارهیم
دادت ا هادی و مهدى و رحیم
🍷
جمبنی کیش گ اینجورش جم هوده.
می جل خینیش ا دعس خوم هوده ،
🍷
یه تشیت کندخت ته ایوو و توا
گُر گرو و ره ا طرف جو جوا
🍷
هر چه قدم مه ت خونه کار کِ
دیم یه تقیت همی آوار. کِ
🍷
جمبنی تت دیم خونه ما چه کِ
دیم خونه هنجه دونه ما چه ک
🍷
اِسدت خونه قشنگ و دونه ایی
دادتم واپس مثال کلگهی
🍷
تت چه حقی بی ایجوریت جمبنی
پی دری وپوش دالوت رمبنی
🍷
تت ک ِ خوف اندخت تِ جون مرد و زه
انتظارت بو خُدی مات هم بزهِ
🍷
جمبنی تت ری همی چی پا نها
دینمت اسه خدامت جا نها
🍷
دلمو خینی رن ا دَست جمبنی
مول چگه بی زاد نحست جمبنی
🍷
لوله ها اشکس دوارته مشک امی
خی ا چشم پیر زه جی اشک امی
🍷
تا که دَست میگرو تیر وکمو
داد مردم بی که میرهَ آسمو
🍷
کُِمتری ری بو نبی که تیر نخو
بالکی نشکی و چو تقدیر نخو
🍷
هرکتاب و دفتریت ک می دری
یه دلی میشکس و اشکی می سری
🍷
#جمشید_صناعی
🎻
✑🎻
🎻✑🎻
✑🎻✑🎻
🎻✑🎻✑🎻✑🎻✑
🍷🍷🍷شعر بهبهونی🍷🍷🍷
برای انتقاد و پیشنهاد @Ehhhsssan
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
😉👆🌹👆🌹👆🌹☺️
#جمبنی
🎻✑🎻✑🎻
جمبنی در این شعر مظهر بدیهاو نماینده انسانهای شرور و قلدر است، انسانهایی که با تکیه بر زور بازو، استطاعت مالی، و یا اتصال به منبع قدرتی، خود را محق میدانند حقوق دیگر انسانها را لگد مال و احساسات وعواطف آنان را خرد و نابود کنند.ودر این راه تابع هیچ قاعده و قانونی نیستند، این شعر با الهام از ترانه قدیمی بهبهانی #جمبنی_جمبنی گفته شده .
🎻✑🎻✑🎻
#جمشید_صناعی
╔═══ঊঈ شعر ঊঈ═══╗
💃🍷 @behbehoni🍷🏃
💃🍷 @behbehoni🍷🏃
╚═══ঊঈ بهبهونی ঊঈ══╝
#جمبنی
🎻✑🎻✑🎻
جمبنی در این شعر مظهر بدیهاو نماینده انسانهای شرور و قلدر است، انسانهایی که با تکیه بر زور بازو، استطاعت مالی، و یا اتصال به منبع قدرتی، خود را محق میدانند حقوق دیگر انسانها را لگد مال و احساسات وعواطف آنان را خرد و نابود کنند.ودر این راه تابع هیچ قاعده و قانونی نیستند، این شعر با الهام از ترانه قدیمی بهبهانی #جمبنی_جمبنی گفته شده .
🎻✑🎻✑🎻
#جمشید_صناعی
╔═══ঊঈ شعر ঊঈ═══╗
💃🍷 @behbehoni🍷🏃
💃🍷 @behbehoni🍷🏃
╚═══ঊঈ بهبهونی ঊঈ══╝
@behbehoni
شب است و کوه و سکوت است و ماهتاب و ستاره ،
حضور چشمه و عطری ز روی سمبل و لاله
@behbehoni
شاعر : #جمشید_صناعی
طراحی : #آزاده
عکاس : #هاشم
@behbehoni
شب است و کوه و سکوت است و ماهتاب و ستاره ،
حضور چشمه و عطری ز روی سمبل و لاله
@behbehoni
شاعر : #جمشید_صناعی
طراحی : #آزاده
عکاس : #هاشم
@behbehoni
🌹#خیال #مَحمَّد (ص) 🌹
🌹پِرَ وُبیده خیالم اَ پُی ْ خیال مَحمَّد ٬
اسیر و عاشق ِ رِی قرص مُی ْ جمال مَحمَّد /🌹
🌹 کموتری که هَوُیْ دونَه بال و پَر می زه٬
دلِیْ خَشی که مِیُفتی تِه دِوم تال مَحمٌَد /🌹
🌹 تِه آسمو و زِمی گپ ٬ گپ رسول خدا ٬
تموم جن و ملک هم تِه قیل و قال مَحمَّد /🌹
🌹 تموم اِیل جهان وایِمَند دِیتِّن ِ اون ٬
که تا بِشِن بگِرِن جا اَزیر بال
مَحمَّد /🌹
🌹 تِه سنگلاخ بیابو ٬ نَمی بِه رَه دل عاشق ٬
اگر که تَر ک ُ لب اَ چِشمِهُی ْ زلال مَحمَّد /🌹
🌹 مُجال دِیتِّن ِ اُینِی ْ جمال گلشن احمد ٬
تِه عالمی ٬ نَمِگُنجی سر مُجال
مَحمَّد /🌹
🌹 خدا اَ نور رُخی ْ روشِه می کُتی دل عالم ٬
که تا تِه دل بُجُمی شور و شوق و حال مَحمَّد /🌹
🌹 اگر نَبی ! نَه جهان بی ٬ نَه آسمو ٬ نَه زِمی ٬
چقدَّ منزلتِی ّ بیدِه ماه و سال مَحمَّد /
🌹 زِمی بهشت خُدُیْ زیر پُی ْ حبیب خدا ٬
اَ عطر خَهک ِ زمین کف نعال
مَحمَّد /🌹
🌹 کسی که زِمزِمَه می ک ُ تِه صحن محرابِی ْ ٬
سحر چراغ دلِی ْ بیدِه مُی ّ هلال مَحمّد /🌹
🌹حروف اَبجد ما حا و میم و دال افتا ٬
هزارِ یَه دل عاشق تِه میم و دال مَحمَّد / 🌹
🌹 دم ِصبی که اَمِی ْ طهر بِرج ِ اَفتو بی ٬
تِه باغ اهل دعا پا گِر ُ نهال
مَحمَّد /🌹
🌹 پِیُمبریش که خدا آفریده سی عالم ٬
خوشِی ْ نهاده تِه دل عشق بی مثال مَحمَّد /🌹
🌹 بیو اَ دِیم ملائک سها بگو ؛ صلوات ٬
که رِی ْ بهشت ٬ مَحمَّد وُبی و آل مَحمَّد /🌹
#سیروس_مختاران_سها
🍷🍷🍷شعر بهبهونی🍷🍷🍷
برای انتقاد و پیشنهاد @Ehhhsssan
https://telegram.me/behbehoni
🌹پِرَ وُبیده خیالم اَ پُی ْ خیال مَحمَّد ٬
اسیر و عاشق ِ رِی قرص مُی ْ جمال مَحمَّد /🌹
🌹 کموتری که هَوُیْ دونَه بال و پَر می زه٬
دلِیْ خَشی که مِیُفتی تِه دِوم تال مَحمٌَد /🌹
🌹 تِه آسمو و زِمی گپ ٬ گپ رسول خدا ٬
تموم جن و ملک هم تِه قیل و قال مَحمَّد /🌹
🌹 تموم اِیل جهان وایِمَند دِیتِّن ِ اون ٬
که تا بِشِن بگِرِن جا اَزیر بال
مَحمَّد /🌹
🌹 تِه سنگلاخ بیابو ٬ نَمی بِه رَه دل عاشق ٬
اگر که تَر ک ُ لب اَ چِشمِهُی ْ زلال مَحمَّد /🌹
🌹 مُجال دِیتِّن ِ اُینِی ْ جمال گلشن احمد ٬
تِه عالمی ٬ نَمِگُنجی سر مُجال
مَحمَّد /🌹
🌹 خدا اَ نور رُخی ْ روشِه می کُتی دل عالم ٬
که تا تِه دل بُجُمی شور و شوق و حال مَحمَّد /🌹
🌹 اگر نَبی ! نَه جهان بی ٬ نَه آسمو ٬ نَه زِمی ٬
چقدَّ منزلتِی ّ بیدِه ماه و سال مَحمَّد /
🌹 زِمی بهشت خُدُیْ زیر پُی ْ حبیب خدا ٬
اَ عطر خَهک ِ زمین کف نعال
مَحمَّد /🌹
🌹 کسی که زِمزِمَه می ک ُ تِه صحن محرابِی ْ ٬
سحر چراغ دلِی ْ بیدِه مُی ّ هلال مَحمّد /🌹
🌹حروف اَبجد ما حا و میم و دال افتا ٬
هزارِ یَه دل عاشق تِه میم و دال مَحمَّد / 🌹
🌹 دم ِصبی که اَمِی ْ طهر بِرج ِ اَفتو بی ٬
تِه باغ اهل دعا پا گِر ُ نهال
مَحمَّد /🌹
🌹 پِیُمبریش که خدا آفریده سی عالم ٬
خوشِی ْ نهاده تِه دل عشق بی مثال مَحمَّد /🌹
🌹 بیو اَ دِیم ملائک سها بگو ؛ صلوات ٬
که رِی ْ بهشت ٬ مَحمَّد وُبی و آل مَحمَّد /🌹
#سیروس_مختاران_سها
🍷🍷🍷شعر بهبهونی🍷🍷🍷
برای انتقاد و پیشنهاد @Ehhhsssan
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
@behbehoni
راه پنهانیه میخوانه
ندانند همه کس
@behbehoni
جز من و شیخ و
زاهدو دوسه
رسوای دگر
@behbehoni
طراح : #احسان_نژادی
راه پنهانیه میخوانه
ندانند همه کس
@behbehoni
جز من و شیخ و
زاهدو دوسه
رسوای دگر
@behbehoni
طراح : #احسان_نژادی
#صنایع_دستی
#کبور_بافی
که از #برگ_پیش_مو و #زنبک
از مواد اصلی و برای تزئین از
@behbehoni
نخ رنگی کموا استفاده میگردد
در خوزستان و بهبهان رواج دارد .
@behbehoni
#کبور_بافی
که از #برگ_پیش_مو و #زنبک
از مواد اصلی و برای تزئین از
@behbehoni
نخ رنگی کموا استفاده میگردد
در خوزستان و بهبهان رواج دارد .
@behbehoni
🗯💜🗯💜🗯💜🗯💜
💜🗯💜🗯
🗯💜🗯
💜🗯
🗯
گذشت عمر گران و برفت بهار جوانی/
چه شد قوت و زور و توان و تاب جوانی ......
🗯💜
دلا به طرفه العینی؛ بهار عمر خزان شد /
چه بهره ها که نبردیم ؛ ز فصل ناب جوانی ...
🗯💜
هزار حیف و دریغا؛ که بر نمی گردد؛ دوباره وقت عزیز و گران بهای جوانی ....
🗯💜
#ف. #صفایی_مقدم
🗯
💜🗯
🗯💜🗯
💜🗯💜🗯
🗯💜🗯💜🗯💜🗯💜
🍷🍷🍷شعر بهبهونی🍷🍷🍷
برای انتقاد و پیشنهاد @Ehhhsssan
https://telegram.me/behbehoni
💜🗯💜🗯
🗯💜🗯
💜🗯
🗯
گذشت عمر گران و برفت بهار جوانی/
چه شد قوت و زور و توان و تاب جوانی ......
🗯💜
دلا به طرفه العینی؛ بهار عمر خزان شد /
چه بهره ها که نبردیم ؛ ز فصل ناب جوانی ...
🗯💜
هزار حیف و دریغا؛ که بر نمی گردد؛ دوباره وقت عزیز و گران بهای جوانی ....
🗯💜
#ف. #صفایی_مقدم
🗯
💜🗯
🗯💜🗯
💜🗯💜🗯
🗯💜🗯💜🗯💜🗯💜
🍷🍷🍷شعر بهبهونی🍷🍷🍷
برای انتقاد و پیشنهاد @Ehhhsssan
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
@behbehoni
چشمی خمارتی نبی
رحم و مروّتی
@behbehoni
دیر کردنی قرارتی
دَس کمی ا پار
عکس نوشته : #آزاده
@behbehoni
چشمی خمارتی نبی
رحم و مروّتی
@behbehoni
دیر کردنی قرارتی
دَس کمی ا پار
عکس نوشته : #آزاده
@behbehoni
💍❣💍❣💍❣💍❣
❣💍❣💍
💍❣💍
❣💍
💍
یَه زِنی تِه مَلِّه مو میرِش مُو
کُرَکِ خوم طَمعی ظَنِّش بُو
🌂
به خیالش دو قُرُش پیلِش هِه
یا دو انگشتر و یَه هیلِش هِه
🌂
می نَتِشنَفتِه زِنونِ بیوَه
هِی می گَردِن تِرِ مرد لیوَه
🌂
پا پِلیچَش که اَدورِ یارو
بختشِش می گرهی مِی بارو
🌂
دسِّه دَسِش که و هِی گفتِش: بُو
که گُلو اَمی و گوشتاشِی بُو
🌂
#میرزا_شوقی
پدر شعر گویشی بهبهانی
💍
❣💍
💍❣💍
❣💍❣💍
💍❣💍❣💍❣💍❣
🍷🍷🍷شعر بهبهونی🍷🍷🍷
برای انتقاد و پیشنهاد @Ehhhsssan
https://telegram.me/behbehoni
❣💍❣💍
💍❣💍
❣💍
💍
یَه زِنی تِه مَلِّه مو میرِش مُو
کُرَکِ خوم طَمعی ظَنِّش بُو
🌂
به خیالش دو قُرُش پیلِش هِه
یا دو انگشتر و یَه هیلِش هِه
🌂
می نَتِشنَفتِه زِنونِ بیوَه
هِی می گَردِن تِرِ مرد لیوَه
🌂
پا پِلیچَش که اَدورِ یارو
بختشِش می گرهی مِی بارو
🌂
دسِّه دَسِش که و هِی گفتِش: بُو
که گُلو اَمی و گوشتاشِی بُو
🌂
#میرزا_شوقی
پدر شعر گویشی بهبهانی
💍
❣💍
💍❣💍
❣💍❣💍
💍❣💍❣💍❣💍❣
🍷🍷🍷شعر بهبهونی🍷🍷🍷
برای انتقاد و پیشنهاد @Ehhhsssan
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
داستان های غلوم سیاه
#قسمت سی و نهم#
وقتی رسیدیم خانه فوری دویدیم سمت پشت بام
حرفی نمی زدیم.
فقط نشستم و به کاری که کرده بودم فکر
می کردم
نمیدانم چرا اصلن از این کاری که کرده بودم ناراحت و پشیمان نبودم.
علی گفت :
ک ک کاکا ایسه چه موکنه...
نبی دعوا ب ب ب بمه زه
گفتم :
ا مه بمزه؟؟ نهههه نه مول دعوا بی
حقی بی.
علی نشست کنارم و گفت :
پ پ په س س سطلت کا
سری تکان دادم که یعنی ولش کن و گفتم :
ولی کو سطلم نمی.. یه کار دگم می بکنم.
گفتم اوشی تا بشم یه چی بهرم بخوریم.
علی با چشمانی متعجب و ترسان گفت :
پ پ پ مه چ چه بکنم؟
گفتم :
ته هم بامیه بفورشن
این حرف من انگار علی را خیلی ترسانده بود ، چون لقمه ای که در دستش بود همانجور مانده بود و هاج و واج به من نگاه می کرد
گفتم:
نترس کا ، یه خو ترسی نی
علی زد زیر گریه
گفتم :
سی چه مگریه علی؟!!
علی وقتی گریه می کرد دیگر نمی توانست حرف بزند ، فکر نمی کردم که این تصمیم من اینقدرعلی را بترساند
گفتم:
نگری کا ،می چه وبیده؟
هر رو بیو خوم بامیه مخرم
گفت :
ک ک کاکا می می می تت چه بکنه؟
گفتم :
یه فکری سیم امده می تم او کاره انجام هودم ، مدونه ..
می تم بشم نامه بنویسم...
اس محمود بی که سی تم گو...
سری تکان داد و با نگاهش دنبال حرفم را گرفته بود.
ادامه دادم
اس محمود...
اس محمود ی پی تمن دادیم که سیش نامه بنویسم ، می تم بشم سی اوشو که نبلدین سوادشو نی نامه بنویسم..!!
علی که اصلن نمی توانست درک کند که من چه می گویم گفت:
پ پ پیل ت کی میده؟
گفتم:
هرکیش خواست نامه بنویسم سیش، پیل مسنم ولای نه...
گفت :
خو خو شاهد ک ک کسی ش نخواس ن ن نامه بنویسه
من هم به خنده گفتم:
خو مه هم نمنویسم سیش!!
گفتم:
دو تا می شناسم که می شو بنویسم
علی که کمی آرام شده بود گفت:
پ ک ک کاکا مه ول مو کنه؟ مه مه چه بکنم؟
گفتم:
نه کا ولت نم کنم ،
ته هم بامیه بفورشن ...
ولی اگه یه چی بلد وبه بهزی تا بامیه
یه کاری ، یه چی شغلی یادبگره
گفتم:
چی بلدیه؟
گفت :
یاد مگرم...
ساعتها در همین مورد حرف می زدیم ،
اشتیاق مان زیاد شده بود علی هم خیلی دوست داشت ، چیزی یادبگیرد .
صدای عمو جعفر را شنیدم که می گفت :
غلوم... ؟؟
غلوم... ؟؟
دویدیم رفتیم پایین
گفتم:
عمو عمو اوالت
عمو جعفربه من نگاهی کرد و گفت: بههههههههههه اس غلوم خومو...چطوریه عمو؟
گفتم:
خوبی ام
نگاهی به علی کرد و گفت :
ای کین؟
گفتم:
علی ن عمو، همو علی که سی تم گو
علی هم با خجالت گفت:
س س س سلام
عمو که زنبیل و چند کیسه را در دست داشت آن را روی زمین گذاشت و
گفت:
سلام
عمو یه ها ببه داخل
و رفت.
کیسه ها را گرفتم و با علی بردیم شان داخل
دا ... دا... یه ها کجا هونم؟
مادر از سرداب آمد بالا و با دیدن کیسه ها و زنبیل پر تعجب کرد!!
گفت:
دا یه ها چنن؟ یه هاته از کجا آورده؟
گفتم:
عمو جعفر اِوه گو یه ها ببه داخل..
نمیدانم چرا چشمان مادر جوری شد که دلم گرفت
گفتم :
دا یه ها مال مانن؟
گفت:
ها دا
و آرام رویش را برگرداند و رفت توی آشپزخانه
گفت:
زنبیل ببه ته مدبق ، کیسه ها هنه ته سرداب
همین کار را کردم.
وقتی می خواستم به مادر بگویم می خواهم با علی بروم بیرون رفتم در آشپزخانه مادر تا مرا دید رویش را برگرداند و با مینارش صورتش را پاک کرد.
گفتم :
دا چتن می؟!
چه وبیده؟!
همانجور که پشتش به من بود و داشت خودش را به غذا سرگرم می کرد
گفت:
هیچ دا برو بوزیت بکو...
گفتم:
دا مه دگه نمی شم بامیه بفورشنم
کمی با تعجب گفت :
سی چه دا؟
گفتم :
می تم یه کار دگه بکنم که پیل ی بیشتر بو ، بامیه ی صرفی نی...
و زدم بیرون
با علی رفتیم توی کوچه و هرچه نگاه کردم کسی نبود ، نه از حسین خبری بود نه از خسرو نه از مجید.
فقط لحظه ای جمشید که طبق معمول سایه ی دیوار را گرفته بود با چند کتاب که زیر بغلش بود آمد نگاهی کرد ،لبخندی زد و سری تکان داد
گفتم :
سلام عمو جمشید ، حسین کجا؟
گفت :
سلام.. دیم ببه رفته سرکار
گفت :
غلوم ا عمو لطفی چه خبر؟
پیغوم چیش نداده؟
از دهنم پرید و گفتم:
عمو لطفی شو گروته...!!
جمشید سریع آمد و گفت :
آروم ، سی چه داد مزنه؟
خوم مدونم ، میگم نامه ی چیش نداده؟
گفتم :
نامه؟
بلی بلی یه نامه ی شو نوشته بی
گفت:
کیش نامه ی کو آورده ؟ ولی کی؟
گفتم :
نم دنم دادشه بی بابا ، بابا ی آوه خونه مم خوند سیش..!
نگاهی به اطراف کرد و گفت:
بیو خونه تا سیت بگم
ای کی ان ؟
گفتم :
علی دوستمن
گفت:
علی ته یه دقه اینجه ویسی تا ما بهیم باشه؟
علی هم سری تکان داد
بعد مرا برد توی ایوان خانه و گفت :
نامه ی کو الان ولی کی غلوم؟
گفتم :
ولی خوم... قایمم کرده!!
گفت:
عمو جعفر می دو؟
گفتم:
نم دنم شاهد آغای گو
#قسمت سی و نهم#
وقتی رسیدیم خانه فوری دویدیم سمت پشت بام
حرفی نمی زدیم.
فقط نشستم و به کاری که کرده بودم فکر
می کردم
نمیدانم چرا اصلن از این کاری که کرده بودم ناراحت و پشیمان نبودم.
علی گفت :
ک ک کاکا ایسه چه موکنه...
نبی دعوا ب ب ب بمه زه
گفتم :
ا مه بمزه؟؟ نهههه نه مول دعوا بی
حقی بی.
علی نشست کنارم و گفت :
پ پ په س س سطلت کا
سری تکان دادم که یعنی ولش کن و گفتم :
ولی کو سطلم نمی.. یه کار دگم می بکنم.
گفتم اوشی تا بشم یه چی بهرم بخوریم.
علی با چشمانی متعجب و ترسان گفت :
پ پ پ مه چ چه بکنم؟
گفتم :
ته هم بامیه بفورشن
این حرف من انگار علی را خیلی ترسانده بود ، چون لقمه ای که در دستش بود همانجور مانده بود و هاج و واج به من نگاه می کرد
گفتم:
نترس کا ، یه خو ترسی نی
علی زد زیر گریه
گفتم :
سی چه مگریه علی؟!!
علی وقتی گریه می کرد دیگر نمی توانست حرف بزند ، فکر نمی کردم که این تصمیم من اینقدرعلی را بترساند
گفتم:
نگری کا ،می چه وبیده؟
هر رو بیو خوم بامیه مخرم
گفت :
ک ک کاکا می می می تت چه بکنه؟
گفتم :
یه فکری سیم امده می تم او کاره انجام هودم ، مدونه ..
می تم بشم نامه بنویسم...
اس محمود بی که سی تم گو...
سری تکان داد و با نگاهش دنبال حرفم را گرفته بود.
ادامه دادم
اس محمود...
اس محمود ی پی تمن دادیم که سیش نامه بنویسم ، می تم بشم سی اوشو که نبلدین سوادشو نی نامه بنویسم..!!
علی که اصلن نمی توانست درک کند که من چه می گویم گفت:
پ پ پیل ت کی میده؟
گفتم:
هرکیش خواست نامه بنویسم سیش، پیل مسنم ولای نه...
گفت :
خو خو شاهد ک ک کسی ش نخواس ن ن نامه بنویسه
من هم به خنده گفتم:
خو مه هم نمنویسم سیش!!
گفتم:
دو تا می شناسم که می شو بنویسم
علی که کمی آرام شده بود گفت:
پ ک ک کاکا مه ول مو کنه؟ مه مه چه بکنم؟
گفتم:
نه کا ولت نم کنم ،
ته هم بامیه بفورشن ...
ولی اگه یه چی بلد وبه بهزی تا بامیه
یه کاری ، یه چی شغلی یادبگره
گفتم:
چی بلدیه؟
گفت :
یاد مگرم...
ساعتها در همین مورد حرف می زدیم ،
اشتیاق مان زیاد شده بود علی هم خیلی دوست داشت ، چیزی یادبگیرد .
صدای عمو جعفر را شنیدم که می گفت :
غلوم... ؟؟
غلوم... ؟؟
دویدیم رفتیم پایین
گفتم:
عمو عمو اوالت
عمو جعفربه من نگاهی کرد و گفت: بههههههههههه اس غلوم خومو...چطوریه عمو؟
گفتم:
خوبی ام
نگاهی به علی کرد و گفت :
ای کین؟
گفتم:
علی ن عمو، همو علی که سی تم گو
علی هم با خجالت گفت:
س س س سلام
عمو که زنبیل و چند کیسه را در دست داشت آن را روی زمین گذاشت و
گفت:
سلام
عمو یه ها ببه داخل
و رفت.
کیسه ها را گرفتم و با علی بردیم شان داخل
دا ... دا... یه ها کجا هونم؟
مادر از سرداب آمد بالا و با دیدن کیسه ها و زنبیل پر تعجب کرد!!
گفت:
دا یه ها چنن؟ یه هاته از کجا آورده؟
گفتم:
عمو جعفر اِوه گو یه ها ببه داخل..
نمیدانم چرا چشمان مادر جوری شد که دلم گرفت
گفتم :
دا یه ها مال مانن؟
گفت:
ها دا
و آرام رویش را برگرداند و رفت توی آشپزخانه
گفت:
زنبیل ببه ته مدبق ، کیسه ها هنه ته سرداب
همین کار را کردم.
وقتی می خواستم به مادر بگویم می خواهم با علی بروم بیرون رفتم در آشپزخانه مادر تا مرا دید رویش را برگرداند و با مینارش صورتش را پاک کرد.
گفتم :
دا چتن می؟!
چه وبیده؟!
همانجور که پشتش به من بود و داشت خودش را به غذا سرگرم می کرد
گفت:
هیچ دا برو بوزیت بکو...
گفتم:
دا مه دگه نمی شم بامیه بفورشنم
کمی با تعجب گفت :
سی چه دا؟
گفتم :
می تم یه کار دگه بکنم که پیل ی بیشتر بو ، بامیه ی صرفی نی...
و زدم بیرون
با علی رفتیم توی کوچه و هرچه نگاه کردم کسی نبود ، نه از حسین خبری بود نه از خسرو نه از مجید.
فقط لحظه ای جمشید که طبق معمول سایه ی دیوار را گرفته بود با چند کتاب که زیر بغلش بود آمد نگاهی کرد ،لبخندی زد و سری تکان داد
گفتم :
سلام عمو جمشید ، حسین کجا؟
گفت :
سلام.. دیم ببه رفته سرکار
گفت :
غلوم ا عمو لطفی چه خبر؟
پیغوم چیش نداده؟
از دهنم پرید و گفتم:
عمو لطفی شو گروته...!!
جمشید سریع آمد و گفت :
آروم ، سی چه داد مزنه؟
خوم مدونم ، میگم نامه ی چیش نداده؟
گفتم :
نامه؟
بلی بلی یه نامه ی شو نوشته بی
گفت:
کیش نامه ی کو آورده ؟ ولی کی؟
گفتم :
نم دنم دادشه بی بابا ، بابا ی آوه خونه مم خوند سیش..!
نگاهی به اطراف کرد و گفت:
بیو خونه تا سیت بگم
ای کی ان ؟
گفتم :
علی دوستمن
گفت:
علی ته یه دقه اینجه ویسی تا ما بهیم باشه؟
علی هم سری تکان داد
بعد مرا برد توی ایوان خانه و گفت :
نامه ی کو الان ولی کی غلوم؟
گفتم :
ولی خوم... قایمم کرده!!
گفت:
عمو جعفر می دو؟
گفتم:
نم دنم شاهد آغای گو
ته بو!!
گفت:
باشه بره نامه ی کو به ،
آدرسی ، چی نبی؟
گفتم:
بلی آخری یه آدرسی نوشته بی که بهی تهرو
عمو جمشید گفت :
بره زی نامه ی کو به ، راجع به یه هم دیم کسی گپ نزنه هه؟!!
گفتم :
عمو جمشید می چه وبیده؟
گفت:
کاریت نبو
رفتم و نامه را آوردم و دادم به عمو جمشید
دستی به سرم کشید و گفت:
دیم کسی گپ ی نزه ، خب؟باشه؟
گفتم:
باشه ، ا آغامه هم نگم؟
گفت:
خوم میشم ولای کارشم هه
گفتم عمو جمشید یه چی بپرسم؟؟
گفت :
ها بگو
گفتم :
حزب توده چنن که اَ عمو لطفیش گروته؟؟
همان جا که ایستاده بود نگاهی به اطراف کرد و با لبخندی گفت :
حزب توده خو آدم نمگره... شاه ی عمو لطفی گروته..
با تعجب گفت :
شاه..؟؟!!!
فهمید که درست متوجه نشدم گفت :
نه خود شاه.. مامور ی شاه!!!
ایسه ول کو نه مول تنن فقط دگه ایچنی ا هرکی نگو حزب توده چنن؟؟
من کمی گیج شده بودم گفتم :
باشه...
و آمدم پیش علی
علی خیلی کنجکاو بود.
انگار خیلی هم ترسیده بود
تا آمدم گفت:
ک ک کاکا..چی کارت بی؟
گفتم:
هیچ یه چیش پُرسی وشام
گفت:
ک ک کارت ی نبی؟
گفتم:
کارم؟
هم یه چیش پرسی دگه...
فهمیدم از چه نگران شده گفت :
عمو جمشید کلی خوبی
علی گفت:
ب ب بشیم خونه ما پ پ پیلام ق ق قایم کنم و
ب ب بهیم.
به در خانه ی علی که رسیدیم یادم به حرف عمو جعفر آمد.
گفتم:
علی مه وی میسم ته بره داخل پیلات قایم کو و بیو
گفت:
ب ب بیو د د داخل ، سی سی سی چه اینجججه که ویساده یه... ؟؟؟!!!
گفتم:
نمی یم ، ته بره زی بیو تا بشیم
گفت:
ب ب بیو کسی نی د د د دی مه ن ن نه اینجه
رررره ته در
گفتم :
کجا؟
گفت : ر ر ر رهته سرکار
با ترس و لرز رفتم داخل
خانه کوچکی بود اما مرتب و تمیز.
با علی رفتیم داخل سرداب آنجا یک فرش قرمز پهن بود.
با یک رختخواب که جمع شده بود و مرتب در گوشه ای گذاشته شده بود با یک علاالدین و یک کمدکوچک که لباسهای زنانه ای داخلش بود.
بوی خیلی خوبی از آنجا می آمد فکر نمی کردم خانه ی علی به این وضع باشد.
گفتم:
علی ته ، ته سرداب مخوسه؟!
گفت: ها ها
گفتم:
په اینجه که... یه جی خوتن؟!!
ای وسایلایه مال کی ان؟!!
سرش را پایین انداخت و جواب نداد.
دوباره گفتم:
علی سی چه جبابم نمیده؟
گفت:
ک ک کمد دیمنن دی.!!!
رفت در صندوقچه ای که خیلی قدیمی بودو روی آن نقش و نگار پرنده حک شده بود را باز کرد و زیر وسایل آن کیسه ای را درآورد
پولهایش را درآن ریخت
خیلی پول درآن کیسه بود
گفتم : علی همه ی ای پیلایه مال خوتن؟
گفت: وووپوشنید من اااا دی مو...
ک ک که ا ولامه ن ن نسو....!!!
رفت پولها را قایم کرد و رفتیم بالا
دواتاق دیگر هم بود که در یکی دیگر از آن میزو صندلی هم بود ، من تعجب کرده بودم وسایل خانه علی از ما هم بهتر بود
گفتم :
علی چیاتو چه قشنگن همه ی مال خوتنن؟
گفت:
ها همی م م مال دی منن و و ولی نوامیله م م مه دس ب ب ب بزنم د دم ی
یک چیزی روی میز بود شبیه به بوق که در تعزیه می زدند...
گفتم: علی ای بوقه چنی؟
خنده ای کرد و گفت :
هه...بوق؟ ی ی یه گ گ گراماف ف فونی
با تعجب پرسیدم :
گرامافون چنن؟
بعد از زیر میز آن چند شکل دایره ای درآورد و گفت : ی ی ی ها ص ص ص صفحه ان میشنن ریش ای ای ای دسیه می چرخنن بعد آهنگ پ پ پ پخش می کو
برایم خیلی جذاب شده بود با شوق خاصی گفتم:
هوینه بنشیم چطهرین؟
گفت:
ا ا ا دیمنی فهمی می می می مزه..!!
گفتم:
او خو الان نه اینجه
و اصرار کردم
علی هم صفحه را گذاشت و گفت:
یه یه یه هنه اینجه بهد ک ک ک کوکی کنه
و دسته ی آن را چرخاند وقتی آن را کوک کرد صفحه شروع کرد به چرخیدن خیلی برایم جالب و جذاب بود صفحه ی سیاهی که دور خودش می چرخید
علی گفت:
ای ای ای سوزنه ب ب ب بهد هنه ریش
آن را گذاشت و صدای جادویی از آن خارج شد صدای زنی بود که داشت با صدای بلند آواز می خواند و آهنگ زیبایی از آن در می آمد.!
گفتم:
علی یه کی ان که مخونه؟
گفت:
ر ر ر ریش خو نوشته و و و ولی مه نبلدی ام بخونم
از کشوی میز چند صفحه ی دیگر درآورد رویشان نوشته بود
صدای قمر آهنگ نی داوود ،
مرضیه، یاحقی،
پوران ، نواب صفا،
دلکش، تجویدی ،
یساری،
داوود مقامی
انگار با دنیای دیگری آشنا شده بودم، همه چیز برایم تازه و عجیب بود یکی از آنان را برداشتم و گفتم :
علی یه هونه... یه هونه
علی گفت :
چ چ چه نوشته ریش ک ک کاکا؟
گفتم :
نوشته مرضیه، یاحقی
من نمی دانستم اینها کی هستند ولی وقتی علی آن صفحه را گذاشت و آن صدای جادویی از آن بیرون آمد حال عجیبی از آن صدا به من دست داد.
در حال کیف کردن خودمان بودیم که صدایی از بیرون آمد که داشت داد می زد صدای یک زن بود.
نکبت...مرده شوری... مگه نگفتم به اینا دست نزن... مگه نگفتم هر خری رو راه نده توی خونه؟ داشتین چه غلطی می کردین؟!!
علی رنگش پریده بود.
آمد و زد توی سر علی و صفحه را خاموش کرد ، من را
گفت:
باشه بره نامه ی کو به ،
آدرسی ، چی نبی؟
گفتم:
بلی آخری یه آدرسی نوشته بی که بهی تهرو
عمو جمشید گفت :
بره زی نامه ی کو به ، راجع به یه هم دیم کسی گپ نزنه هه؟!!
گفتم :
عمو جمشید می چه وبیده؟
گفت:
کاریت نبو
رفتم و نامه را آوردم و دادم به عمو جمشید
دستی به سرم کشید و گفت:
دیم کسی گپ ی نزه ، خب؟باشه؟
گفتم:
باشه ، ا آغامه هم نگم؟
گفت:
خوم میشم ولای کارشم هه
گفتم عمو جمشید یه چی بپرسم؟؟
گفت :
ها بگو
گفتم :
حزب توده چنن که اَ عمو لطفیش گروته؟؟
همان جا که ایستاده بود نگاهی به اطراف کرد و با لبخندی گفت :
حزب توده خو آدم نمگره... شاه ی عمو لطفی گروته..
با تعجب گفت :
شاه..؟؟!!!
فهمید که درست متوجه نشدم گفت :
نه خود شاه.. مامور ی شاه!!!
ایسه ول کو نه مول تنن فقط دگه ایچنی ا هرکی نگو حزب توده چنن؟؟
من کمی گیج شده بودم گفتم :
باشه...
و آمدم پیش علی
علی خیلی کنجکاو بود.
انگار خیلی هم ترسیده بود
تا آمدم گفت:
ک ک کاکا..چی کارت بی؟
گفتم:
هیچ یه چیش پُرسی وشام
گفت:
ک ک کارت ی نبی؟
گفتم:
کارم؟
هم یه چیش پرسی دگه...
فهمیدم از چه نگران شده گفت :
عمو جمشید کلی خوبی
علی گفت:
ب ب بشیم خونه ما پ پ پیلام ق ق قایم کنم و
ب ب بهیم.
به در خانه ی علی که رسیدیم یادم به حرف عمو جعفر آمد.
گفتم:
علی مه وی میسم ته بره داخل پیلات قایم کو و بیو
گفت:
ب ب بیو د د داخل ، سی سی سی چه اینجججه که ویساده یه... ؟؟؟!!!
گفتم:
نمی یم ، ته بره زی بیو تا بشیم
گفت:
ب ب بیو کسی نی د د د دی مه ن ن نه اینجه
رررره ته در
گفتم :
کجا؟
گفت : ر ر ر رهته سرکار
با ترس و لرز رفتم داخل
خانه کوچکی بود اما مرتب و تمیز.
با علی رفتیم داخل سرداب آنجا یک فرش قرمز پهن بود.
با یک رختخواب که جمع شده بود و مرتب در گوشه ای گذاشته شده بود با یک علاالدین و یک کمدکوچک که لباسهای زنانه ای داخلش بود.
بوی خیلی خوبی از آنجا می آمد فکر نمی کردم خانه ی علی به این وضع باشد.
گفتم:
علی ته ، ته سرداب مخوسه؟!
گفت: ها ها
گفتم:
په اینجه که... یه جی خوتن؟!!
ای وسایلایه مال کی ان؟!!
سرش را پایین انداخت و جواب نداد.
دوباره گفتم:
علی سی چه جبابم نمیده؟
گفت:
ک ک کمد دیمنن دی.!!!
رفت در صندوقچه ای که خیلی قدیمی بودو روی آن نقش و نگار پرنده حک شده بود را باز کرد و زیر وسایل آن کیسه ای را درآورد
پولهایش را درآن ریخت
خیلی پول درآن کیسه بود
گفتم : علی همه ی ای پیلایه مال خوتن؟
گفت: وووپوشنید من اااا دی مو...
ک ک که ا ولامه ن ن نسو....!!!
رفت پولها را قایم کرد و رفتیم بالا
دواتاق دیگر هم بود که در یکی دیگر از آن میزو صندلی هم بود ، من تعجب کرده بودم وسایل خانه علی از ما هم بهتر بود
گفتم :
علی چیاتو چه قشنگن همه ی مال خوتنن؟
گفت:
ها همی م م مال دی منن و و ولی نوامیله م م مه دس ب ب ب بزنم د دم ی
یک چیزی روی میز بود شبیه به بوق که در تعزیه می زدند...
گفتم: علی ای بوقه چنی؟
خنده ای کرد و گفت :
هه...بوق؟ ی ی یه گ گ گراماف ف فونی
با تعجب پرسیدم :
گرامافون چنن؟
بعد از زیر میز آن چند شکل دایره ای درآورد و گفت : ی ی ی ها ص ص ص صفحه ان میشنن ریش ای ای ای دسیه می چرخنن بعد آهنگ پ پ پ پخش می کو
برایم خیلی جذاب شده بود با شوق خاصی گفتم:
هوینه بنشیم چطهرین؟
گفت:
ا ا ا دیمنی فهمی می می می مزه..!!
گفتم:
او خو الان نه اینجه
و اصرار کردم
علی هم صفحه را گذاشت و گفت:
یه یه یه هنه اینجه بهد ک ک ک کوکی کنه
و دسته ی آن را چرخاند وقتی آن را کوک کرد صفحه شروع کرد به چرخیدن خیلی برایم جالب و جذاب بود صفحه ی سیاهی که دور خودش می چرخید
علی گفت:
ای ای ای سوزنه ب ب ب بهد هنه ریش
آن را گذاشت و صدای جادویی از آن خارج شد صدای زنی بود که داشت با صدای بلند آواز می خواند و آهنگ زیبایی از آن در می آمد.!
گفتم:
علی یه کی ان که مخونه؟
گفت:
ر ر ر ریش خو نوشته و و و ولی مه نبلدی ام بخونم
از کشوی میز چند صفحه ی دیگر درآورد رویشان نوشته بود
صدای قمر آهنگ نی داوود ،
مرضیه، یاحقی،
پوران ، نواب صفا،
دلکش، تجویدی ،
یساری،
داوود مقامی
انگار با دنیای دیگری آشنا شده بودم، همه چیز برایم تازه و عجیب بود یکی از آنان را برداشتم و گفتم :
علی یه هونه... یه هونه
علی گفت :
چ چ چه نوشته ریش ک ک کاکا؟
گفتم :
نوشته مرضیه، یاحقی
من نمی دانستم اینها کی هستند ولی وقتی علی آن صفحه را گذاشت و آن صدای جادویی از آن بیرون آمد حال عجیبی از آن صدا به من دست داد.
در حال کیف کردن خودمان بودیم که صدایی از بیرون آمد که داشت داد می زد صدای یک زن بود.
نکبت...مرده شوری... مگه نگفتم به اینا دست نزن... مگه نگفتم هر خری رو راه نده توی خونه؟ داشتین چه غلطی می کردین؟!!
علی رنگش پریده بود.
آمد و زد توی سر علی و صفحه را خاموش کرد ، من را
هم هل داد آن طرف
گفت:
گمشو برو آون.
طرف ببینم ، خونه رو به گند کشیدین
از آن زن بوی خوشی می آمد.
من هاج و واج داشتم به او نگاه می کردم ، شوکه شده بودم ، بعد همانطور که غر میزد رفت در اتاق
در اتاق را نبست ، روبه روی من بود لباسهایش را درآورد ، من از خجالت سرم را انداختم پایین تا حالا اینجور زنان را ندیده بودم.
بعد با دامنی که تا زیر زانویش بود و با سر برهنه آمد بیرون.
من دیگر نمی توانستم آنجا بمانم از خجالت و دلهره قلبم داشت تند تند می زد.
انگار داشتم کار بسیار بسیار عجیبی انجام میدادم زن سر برهنه تا حالا ندیده بودم.
زن زیبایی بود و آرایش هم کرده بود اما زن با سر برهنه ندیده بودم.
آمد جلوی من گفت:
تو کی هستی؟
فارسی حرف می زد از ما نبود، بهبهانی نبود ، بهبهانی اینجوری لخت نمی شود.
دوباره با صدای بلندتری گفت :
نکنه تو هم مثل این لالی؟
سرم را پایین انداخته بودم، بوی خوشش اذیتم می کرد
رو به علی کرد و گفت :
علی این کیه؟
اینجا چیکار می کنید؟
داشتین دزدی می کردین؟!!
دزدی ؟ ما؟
خیلی برایم سخت بود، یک لحظه احساس کردم که چرا اینجا ایستادم؟
با صدایی که به زور در می آمد و با قلبی که تند تند می زد گفتم :
خانم ما دزدی نمی کردیم ، ما خودمون کار می کنیم.
چشمانش را به من دوخت و گفت :
خاااااااااااااانم ؟
از زیر نگاهش فرار کردم و سرم را انداختم پایین
گفتم:
بله
گفت:
سواد داری؟
مدرسه هم میری؟
بلدی بخونی؟
گفتم:بله خانم ، کلاس سوم هستم.
گفت :
چیکار می کنی؟
کارت چیه؟میگی کار میکنم...کار میکنم
کمی این دست و اون دست کردم
گفتم:
خانم تا صبح گهی بامیه می فروختم ولی امروز دیگه نمیرم ،
می خوام برم دنبال یه کاری که پیلش بیشتر باشه !!
زد زیر خنده و رفت توی آشپزخانه
گفت:
گدا همیشه گداست ، فقیر هم همیشه فقیر
باقی حرفش را نفهمیدم چه گفت.
نگاهی به علی کردم ، علی رنگ به صورت نداشت داشت می لرزید
آرام بهش گفتم:
چتن کا؟
حرفی نمی زد ، فقط با وحشت به من چشم دوخته بود.
آن لحظه نمی دانم چه چیزی توی چشمان علی دیدم که دلم هری ریخت پایین همان حس وحشت را هم من دیدم.
مادر علی با یک سیخ از آشپزخانه درآمد.!
علی از جایش تکان نمی خورد فقط دیدم علی خودش را خیس کرده و میلرزد.!!!
مادر علی تا این صحنه را دید آن چشمان سبز زیبایش را دریده کرد و اخم به صورت کشید ، جیغی کشید و پس گردنی محکمی به علی زد که علی افتاد روی زمین
چیکار کردی بی پدر و مادر؟
بی عرضه...
صدبار بهت گفتم خودتو خیس نکن فرش رو به گند کشیدی و شروع کرد به زدن علی..!
با هربار که دستش برای زدن بالا می رفت و به تن نحیف علی می خورد من درد می کشیدم!!
شوکه شده بودم ، نمی دانستم چیکار کنم؟
فقط یک لحظه چشمان علی را دیدم که نگاهم
می کرد.
وااای
دلم لرزید
در آن نگاه فقط التماس بود نمی دانم چه شد فقط خودم را انداختم روی علی و داد زدم:
چت کارشه؟
نی زه نی زه...خانم ول ی کو
خاااانم ولش کن...!!!
از صدا و تقلای من مادر علی برای یک لحظه جا خورد ،
ایستاد و به ما نگاه کرد...نگاه کرد..
گفت:
گمشو لباست رو عوض کن ...نکبت...
تا الان ده بار این فرش رو شستم.
رفت در اتاق بغلی و یک شلوار آورد و پرت کرد سمت ما.
دست علی را گرفتم و تا خانه دویدیم.
ادامه دارد ...
#اباذر_محمد_حسنی
🍷🍷🍷شعر بهبهونی🍷🍷🍷
برای انتقاد و پیشنهاد @Ehhhsssan
https://telegram.me/behbehoni
گفت:
گمشو برو آون.
طرف ببینم ، خونه رو به گند کشیدین
از آن زن بوی خوشی می آمد.
من هاج و واج داشتم به او نگاه می کردم ، شوکه شده بودم ، بعد همانطور که غر میزد رفت در اتاق
در اتاق را نبست ، روبه روی من بود لباسهایش را درآورد ، من از خجالت سرم را انداختم پایین تا حالا اینجور زنان را ندیده بودم.
بعد با دامنی که تا زیر زانویش بود و با سر برهنه آمد بیرون.
من دیگر نمی توانستم آنجا بمانم از خجالت و دلهره قلبم داشت تند تند می زد.
انگار داشتم کار بسیار بسیار عجیبی انجام میدادم زن سر برهنه تا حالا ندیده بودم.
زن زیبایی بود و آرایش هم کرده بود اما زن با سر برهنه ندیده بودم.
آمد جلوی من گفت:
تو کی هستی؟
فارسی حرف می زد از ما نبود، بهبهانی نبود ، بهبهانی اینجوری لخت نمی شود.
دوباره با صدای بلندتری گفت :
نکنه تو هم مثل این لالی؟
سرم را پایین انداخته بودم، بوی خوشش اذیتم می کرد
رو به علی کرد و گفت :
علی این کیه؟
اینجا چیکار می کنید؟
داشتین دزدی می کردین؟!!
دزدی ؟ ما؟
خیلی برایم سخت بود، یک لحظه احساس کردم که چرا اینجا ایستادم؟
با صدایی که به زور در می آمد و با قلبی که تند تند می زد گفتم :
خانم ما دزدی نمی کردیم ، ما خودمون کار می کنیم.
چشمانش را به من دوخت و گفت :
خاااااااااااااانم ؟
از زیر نگاهش فرار کردم و سرم را انداختم پایین
گفتم:
بله
گفت:
سواد داری؟
مدرسه هم میری؟
بلدی بخونی؟
گفتم:بله خانم ، کلاس سوم هستم.
گفت :
چیکار می کنی؟
کارت چیه؟میگی کار میکنم...کار میکنم
کمی این دست و اون دست کردم
گفتم:
خانم تا صبح گهی بامیه می فروختم ولی امروز دیگه نمیرم ،
می خوام برم دنبال یه کاری که پیلش بیشتر باشه !!
زد زیر خنده و رفت توی آشپزخانه
گفت:
گدا همیشه گداست ، فقیر هم همیشه فقیر
باقی حرفش را نفهمیدم چه گفت.
نگاهی به علی کردم ، علی رنگ به صورت نداشت داشت می لرزید
آرام بهش گفتم:
چتن کا؟
حرفی نمی زد ، فقط با وحشت به من چشم دوخته بود.
آن لحظه نمی دانم چه چیزی توی چشمان علی دیدم که دلم هری ریخت پایین همان حس وحشت را هم من دیدم.
مادر علی با یک سیخ از آشپزخانه درآمد.!
علی از جایش تکان نمی خورد فقط دیدم علی خودش را خیس کرده و میلرزد.!!!
مادر علی تا این صحنه را دید آن چشمان سبز زیبایش را دریده کرد و اخم به صورت کشید ، جیغی کشید و پس گردنی محکمی به علی زد که علی افتاد روی زمین
چیکار کردی بی پدر و مادر؟
بی عرضه...
صدبار بهت گفتم خودتو خیس نکن فرش رو به گند کشیدی و شروع کرد به زدن علی..!
با هربار که دستش برای زدن بالا می رفت و به تن نحیف علی می خورد من درد می کشیدم!!
شوکه شده بودم ، نمی دانستم چیکار کنم؟
فقط یک لحظه چشمان علی را دیدم که نگاهم
می کرد.
وااای
دلم لرزید
در آن نگاه فقط التماس بود نمی دانم چه شد فقط خودم را انداختم روی علی و داد زدم:
چت کارشه؟
نی زه نی زه...خانم ول ی کو
خاااانم ولش کن...!!!
از صدا و تقلای من مادر علی برای یک لحظه جا خورد ،
ایستاد و به ما نگاه کرد...نگاه کرد..
گفت:
گمشو لباست رو عوض کن ...نکبت...
تا الان ده بار این فرش رو شستم.
رفت در اتاق بغلی و یک شلوار آورد و پرت کرد سمت ما.
دست علی را گرفتم و تا خانه دویدیم.
ادامه دارد ...
#اباذر_محمد_حسنی
🍷🍷🍷شعر بهبهونی🍷🍷🍷
برای انتقاد و پیشنهاد @Ehhhsssan
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هر شب ساعت ۱۹:۳۰در #تالار
#آفاق بهبهان #جشن بزرگ و #شادی با حضور بهترین #کمدین ها و #خوانندگان شهرمان برپاست.
این جشن شاد را از دست ندهید...
@behbehoni
@behbehoni
#آفاق بهبهان #جشن بزرگ و #شادی با حضور بهترین #کمدین ها و #خوانندگان شهرمان برپاست.
این جشن شاد را از دست ندهید...
@behbehoni
@behbehoni