🎸شعر بهبهونی🎸
1.57K subscribers
2.2K photos
253 videos
59 files
2.11K links
🎸شعر بهبهونی🎸

همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
Download Telegram
رفته بود داخل اما در را باز نمي كرد.

سطلم را به علي دادم و گفتم :
يه بگر

از در رفتم بالا ، از بالاي در نگاهي به داخل انداختم توي حياط كسي نبود.
اما پشت پنجره اتاق كله اي را ديدم و فهميدم كه خودش است كه قايم شده است.

 آمدم پايين پيش خودم گفتم :
سيت مي گم

يواش به علي گفتم :
رهته داخل ، قايم وبیده...
بلند ميگم بيو تا بشيم ته هم بگو باشه ...خب؟

علي سري تكان داد ...

با صداي بلند كه بشنود گفتم :
كا علي انگار كسي ني
بيو تا بشيم...

علي هم گفت :
ب ب ب باشه كاكا

رفتيم سر كوچه قايم شديم همينجور كه نشسته بوديم نگاهم به سطل ها افتاد فكري به ذهنم رسید!!!
دو باميه مانده علي را درآوردم دادم دستش گفتم : بيه بیخو كا ...
بیخو كه گُسنه تن... بيخو اشكاليش ني يه ها سركي گيرت آمده...

علي هم از خدا خواسته دوتا را خورد..!

شيره ي مانده ته سطل علی را ريختم روي شيره هاي سطل خودم اما احساس كردم كم بود
گفتم :
علي همينجه اوشي اگر در امی ... يواشكي كه نفهمه....
بنشيم كوجا ميشو خووو؟

علي انگار كمي ترسيده باشد از اين حرف گفت : كاكاكاكا م م مي ميييتتت چه بكنه؟

گفتم : نترس...
ميشم خونه يه كاريم هسي زي مي يم

ک ک ک کاکا ش ش شهد ب ب بمزه....!!!

گفتم : نه كا ، چي كار ته هه؟
تازه باميه تم خو نيسي

گفت :
ب ب ب باشه ...ززززي بيو ک ک کا که م م م میمترسی

دويدم سمت خانه ...
با تمام توانم مي دويدم.

رسيدم به مغازه اس علي روي ديوار را براي هزارمين بار خواندم ‌‌
نوشابه نسيه داده نمي شود حتي به عين اله!!

نفس زنان گفتم :
اس علي اس علي شكرت هه؟

اس علي كه ته مغازه بود و داشت سيگار
مي كشيد گفت :
نه...... قندم هه

گفتم :
خو يه گُم قنديم هوده
گفت :
چقدت مي؟

گفتم :
نم دنم
با دستهايم نشان دادم كه مثلا اينقدر ....دو مشت...سه مشت ....!!

آمد جلو تا مرا ديد سيگارش را از كنج لبش درآورد و گفت :
سي چت مي؟

گفتم :
لازممن

گفت :
بچه ميگم سي چت مي؟ مي گو لازممن

گفتم :
مي تم شيره درست كنم

هااااا

شيره ات سي چنن؟

گفتم :
اس علي هست يا نه؟

گفت:
خهك قندت مي؟

گفتم :
ها ها عالي همه خهك قند هم بوتي بهزی

اس علي رفت ته مغازه يك گوني را آورد و شروع كرد به درآوردن خاك قند ته گوني

راديو روشن بود طبق معمول داشت آهنگي پخش مي كرد.

يكباره دست از كار كشيد و با انگشت اشاره داد به راديو كه يعني حواست باشد چه آهنگي دارد پخش مي شود و سري تكان داد و شروع كرد با آهنگ خواندن!!

شب به گلستان تنها منتظرت بودم

منتظرت بودم

منتظرت بودم

من هم با انگشت اشاره دادم به گوني كه يعني : خاك قند يادت نرود...!!
سري تكان داد و شروع كرد به درآوردن خاك قند

ته گوني بود و همه جور آت آشغالي هم از توي آن در مي آمد.
اس علي که اصلا محو آهنگ بود...

دوباره اشاره داد به من كه چقدر؟

من هم دستي تكان دادم كه نمي دانم.

بعد با انگشت عدد دو را نشان داد

يعني دو كيلو كافيه؟

من هم سر تكان دادم
كه يعني بله...

منتظرت بودم

منتظرت بودم

به به ...به به

اَ يه ميگن آهنگ
اخی اخی سه انتظار...!!


پولش را دادم وخاك قندها را ريختم توي سطل و دويدم سمت علي.

علي هنوز همانجا نشسته بود

گفتم علي چه خبر؟

گفت : هني دددر ن ن ني مده

در سطل را باز كردم .
علي تا داخل سطل را ديد تعجب كرد گفت:
ک ک كاكا چ چ چت مي بكنه؟

نگاهي به علي كردم و گفتم :
كاريت نبو كا ، يه كاريم می سري بهرم که دگه بامیه مفتی نخو..

ادامه دارد..

#اباذر_محمد_حسنی



🍷🍷🍷شعر بهبهونی🍷🍷🍷
برای انتقاد و پیشنهاد @Ehhhsssan
https://telegram.me/behbehoni
#آموزش_کلمات_بهبهانی (تصویری)

وَرکولو : لیز خوردن

🎻 #شعر_بهبهونی

🍷 @behbehoni 🍷
💢ماهی کشف شده در غار تشان ثبت ملی شد.

در ابتدای کشف ماهی کور در غار تشان بهبهان، نیز برخی محققان گمان می‌کردند که این ماهی، یکی از گونه‌های ماهی کور در غار لون لرستان است، اما بعد از بررسی‌ها توسط تیم تحقیقاتی ثابت شد که این ماهی گونه جدیدی است و اختلافات ژنتیکی فاحشی با گونه‌های ماهی کور غار لون دارد.

🔻نامی علمی ماهی کور غار تشان
Garra tashanensis

همه موجودات زنده، علاوه بر اسم معمول، اسم علمی نیز دارند بنابراین اسم علمی این گونه ماهی کور را با توجه به خاستگاه آن(غار تشان)، "Garra tashanensis" نامگذاری شد.

غار تشان، تنها منطقه‌ای است که در کل دنیا این ماهی را در خود دارد،این ماهی منحصر به فرد است که اصطلاحا به این گونه‌ها، گونه‌های اندمیک یا بوم‌زاد گفته می‌شود که اختصاص به منطقه خاص در دنیا دارد و در هیچ مکان دیگری یافت نمی‌شود که از همین منظر حائز اهمیت است.
این ماهی خوراکی نیست، اندازه آن حدود 5 یا 6 سانتیمتر است و ارزش ژنتیکی بسیاری برای ایران دارد.

صبح مارون بهبهان


🍷🍷🍷شعر بهبهونی🍷🍷🍷
برای انتقاد و پیشنهاد @Ehhhsssan
https://telegram.me/behbehoni
🌷 شعر #بختیاری #مادر ( دا )
تقدیم ب همه #دایل دنیا
🌷
خدا دُونه دل و جونِ مُو دامِه

دَوا دَردا و دَرمونِ مُو دامِه
🌷
جَووُنیته تو نادیه به پا مُو

همیشه تو خُوته زیدی به جا مُو
🌷
مُو دیدُم که شُو و رُو هی بیاری

ایسوسی و به دُورم پیت ایاری
🌷
تو قَلبت چی بُهُونی پُر ز غم بی

همه دنیا به سی جایِ تو کم بی
🌷
دل و جُون اَر بخوهی سیت اریزم

که ناقاوِل دل و جُون تیت عزیزم
🌷
صدای تو نَوایِ دی بَلاله

دَوایِ ایله و کُوگِ مَستِ ماله
🌷
بِهشتینه که نادِن زیرِ پا تو

ز اوّل جا گِرهده زیرِ سا تو
🌷
مُو عاشق ، عاشقِ بَندِ پَلاتُم

به زیرِ سات و هر جا ری واباتُم
🌷
مُو مَستُم وا تو بیدن آرزومه

گُلی از ری تو چیدِن آرزومه
🌷
مَوادا که بیاهه دَردِ دیری

ایمیرم سی تو دایَه تا نمیری
🌷
وُری دایه تَمومِ عُمر و جُونم

تُونی باغِ گُل و عشق و کَسُونُم
🌷
دل و جُونت همیشه شاد بُوهه

تَنِت سالم ز دَرد آزاد بُوهه
🌷
ارسالی 👇👇
#تیام🌹

🍷🍷🍷شعر بهبهونی🍷🍷🍷
برای انتقاد و پیشنهاد @Ehhhsssan
https://telegram.me/behbehoni
حال دل من کنار چشمت غزل است
این حالت بیقرار چشمت غزل است
یک نامه نوشته ام برای چشمت
این نامه به اعتبار چشمت غزل است
#علی_زارعی_رضایی
#رباعی
#شعرعاشقانه
#بهبهان
🍷 @behbehoni 🍷
🍷 @behbehoni 🍷
💐🍃🌿🌸🍃🌾🌼🌸🌸🌸
🍃🌺🍂
🌿🍂
🌱

#فروردین ۱۳۹۵

ا ای قلبه مجوور ناله می در
تفاقی خی و گی اشناله می در
خدایا جور واجوری غم مه

گلنده خین ای نو ساله می در

#جمشید_صناعی

🌿🍂 @behbehoni
🍃🌺🍂 @behbehoni
💐🍃🌿🌸🍃🌾🌼🌸🌸🌸
🍷 @behbehoni 🍷
🍷 @behbehoni 🍷
¯\_(ツ)_/¯
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🍃🌺🍃🌺
🌺🍃🌺
🍃🌺
🌺
#ﻣﺎﻣﻮ_ﺑﻬﺎﺭ_ﭼﯽ_ﻧﻤﯽ ...
🍀
ﻧﯿﻤﺪﻩ تا ﺑﻬﺎﺭ ﺍﻣﯽ
ﮔﻞ ﺳﺮ ﮔﻞ,ﺳﻮﺍﺭ ﺍﻣﯽ
🍀
ﻧﯿﻤﺪﻩ و ﺩﻟﻢ ﻗﭙﺲ
ﻗﺎفیمم ﺗﻪ ﯾﯽ ﺷﺨﺲ
🍀
ﻧﯿﻤﺪﻩ ﺗﺎ ﺑﻼ ﻭﺑﻢ
ﺩﺱ ﭘﺘﯽ ﻣﻪ ﺷﺎ ﻭﺑﻢ
🍀
ﻧﯿﻤﺪﻩ, میمل ﮔﻼ
ﻧﯿﻤﺪﻩ, ﺧﻮﺏ ﻋﺎﺷﻘﺎ
🍀
نیمده مس پاپرم
اول عشق و آخرم
🍀
نیمده دیم کمترا
نیمدیه, خودی خدا
🍀
نیمده تا بهار وبم
دیم شقاق یار وبم
🍀
نیمده , غم تیار وبی
مامو بهار چی نمی
🍀
#حجت_بلبل_نژاد
🌺
🍃🌺
🌺🍃🌺
🍃🌺🍃🌺
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃

🍷🍷🍷شعر بهبهونی🍷🍷🍷
برای انتقاد و پیشنهاد @Ehhhsssan
https://telegram.me/behbehoni
#آموزش_کلمات_بهبهانی (تصویری)

بو و دوت : پدر و دختر

🎻 #شعر_بهبهونی

🍷 @behbehoni 🍷
با سلام و تشکر از شما عزیزی که جهت شناساندن فرهنگ و ادب و شعر مرزو بوم عزیزم بهبهان مجدانه فعال میباشید اینجانب پرویز مرتب فرزند مرحوم محمدحسین مرتب میباشم و جنبعالی جهت انتخاب و نشر اسعار ایشان صمیمانه تشکر دارم و تنها خواهشی که دارم این است که از ادمین خود بخواهید زیر اشعاری که از ایشان در صفحه تان انتشار می یابد حتما نام سراینده نیز درج گردد چنانجه تا کنون چندین مورد از عدم د رج نام ایشان در این سایت مشاهده نموده ایم
پیروز و موفق باشید
با احترام پرویز مرتب
درود و سپاس خدمت شما جناب آقای
#پرویز_مرتب
چشم ، به دیده منّت باعث افتخاره که
#کانال_شعر_بهبهونی مزّین شود با نام
استاد بزرگوار #محمد_حسین_مرتب
ولی اشعاری که شما متذکر شدین خود ما
هم از سرایندی ان اثر اطلایی نداشتیم
در همین خصوص خوشحال و خرسند میشویم
که در این راستا به ما کمک کنید هم جنابعالی وهم بقیه ی عزیزانی که در این کانال متوجه شعری میشوند که نام شریف سراینده ذکر نشده باشد
سپاسگزارم از شما فرزند برومند استاد #محمد_حسین_مرتب
مراسم بزرگداشت استاد مرحوم
#سید_محمد_ سید
شاعر مطرح بهبهانی،

با حضور شاعران، سخنرانان و علاقه مندان هنر و فرهنگ در #مسجد_جامع بهبهان برگزار می شود
امشب ساعت 20 الی 22:30

@behbehoni
@behbehoni
📝 #مختصات_گویش_بهبهانی

‌‌ #حشو

یکی از مختصات گویش بهبهانی، همراهی برخی واژه های زاید با واژگان اصلی است.
این نکته دستوری در زبان فارسی "حشو"نامیده می شود.

حشو:
حشو، در اصطلاح یعنی کاربرد واژه یا اصطلاحی که در کلام زائد است.
در زبان فارسی نمونه های حشو عبارتند از:
شب لیله القدر، روغن چرب، گردن بند گردن، دستبند دست و... .

در گویش بهبهانی هم"حشو" به صورت شدید(قبیح) یا خفیف دیده می شود.

حشو قبیح:
یعنی زائد بودن کلمه کاملا مشهود و قابل تشخیص است که برای نمونه به چند مورد اشاره می شود:👇
👈اقلِّ کِم: معادل "لااقل، حداقل".
معادل گویش آن می تواند
👈"کِمِ کِم/کِم کِمِی" باشد.

👈حسودِبخیل
👈دَنگازکانَه(کهنه):
دنگاز به معنی قراضه، کهنه و بدردنخور.
شَگلُ قیافَه: "شگل" گونه ای از "شکل" است اگرچه این واژه در گویش بهبهانی بارمعنایی منفی دارد و بیش تر به معنی "بدقیافه و بدگِل" است و برای زیبایی کاربرد ندارد.

👈سِرکَلَّه:
این واژه با دو گونه تلفظ، دو معنی دارد:
👈سرکلّه: سرگروه، جلودار.
👈سِرِکَلَّه: سرو کلّه(سرِ کَلَّت بپوشَن).

👈عیبکِ نَخصَی:
عیب و ایراد که می تواند جسمانی یا اخلاقی باشد.

👈صلا(ح)مصلحت:
خیرخواهی، خیراندیشی.

👈غورِی بی بُو:
غوره، خود به معنی بی پدر و یتیم است.

👈نوآنتیک:
آنتیک به معنی"دست نخورده، آکبند."

گاهی هم به صورت "حشوخفیف" است و در این صورت واژه با کلماتی همراه می شود که در زیر برای نمونه، مواردی ذکرمی شود:

👈پِل:
پل پُمو، پِل پوس و ...

👈پِت:
پت پهن، پِتِ پِرو ....

👈بِل:
بلِ بیطُوم، بل بیکار، بِل بتطهر....

👈خِل:
خِلُ خُل، خِلِ خراب....

👈تک:
تِکُ طومدار، تک تینا، تک و توک ....

👈زِل:
زِلِ زشت: زشت و نامناسب.

👈سِل:
سل سبک: لوس و بی مزه.

👈فَت:
فَتِ فُراخ، فِتِ فَن...

👈گِل:
گل گَند، گِلِ گَپ...

👈گُل:
گلِ گُشاد، گل گنده...

#فرخنده_نشاتی


🍷🍷🍷شعر بهبهونی🍷🍷🍷
برای انتقاد و پیشنهاد @Ehhhsssan
https://telegram.me/behbehoni
🎸شعر بهبهونی🎸
مراسم بزرگداشت استاد مرحوم #سید_محمد_ سید شاعر مطرح بهبهانی، با حضور شاعران، سخنرانان و علاقه مندان هنر و فرهنگ در #مسجد_جامع بهبهان برگزار می شود امشب ساعت 20 الی 22:30 @behbehoni @behbehoni
جای خالی #سید_محمد_سید

به قلم #حجت_الله_تجلی

زمانی دیر نیست که یونسکو اعلام کرد که با مرگ یک سُرخ پوست یک زبان هم از میان رفت و زمانی دیرتر هم نیست که هشدار دادند که گویش ها و زبان های محلی به دلیل استیلای فرهنگ ها و زبانهای دارای اقتدار در حال نابودی است و عزم و همت ادیبان،هنرمندان و سیاست ورزان جامعه را به این میراث تاریخی-فرهنگی بشری برای حفظ و صیانت و بازپروری و رشد زبان ها وگویش های محلی جلب کرد.

درست است که هر پدیده اجتماعی اگر پاسخگوی نیازهای روز نباشد از ساحت زبان و کارکرد اجتماعی مغفول می ماند و نیز درست این است که میراث فرهنگی زادبوم خود را دریابیم و بهره گیریم و توسعه ببخشیم به آن و بر اعتباروعزت آن بیافزاییم نه اینکه کاهلانه ازآن چشم بپوشیم یا به بهانه تجدد ویا مُدرنیته خجلت زده آن را ازذهن زبان کودکان خود به دور نگه داریم که مثلا" به کلاسمان برخورد و امُل و قدیمی و متحجر جلوه کنیم.

به راستی این حس تحقیر از کجا آمده که به نظر می رسد عمده دلیل دوری گزینی خانواده ها از زبان محلی است.آنها زبان و گویش محلی را به این دلیل به تاقچه فراموشی می سپارند که فرزندانشان در کلاس،بهتر درس را یاد بگیرند.
سلیس وروان وبی لهجه، فارسی حرف بزنند.
می گویند بچه ها خود در کوچه یاد می گیرند و به این ترتیب غیرمسئولانه به آنچه تمامی میراث فرهنگی آنهاست بی اعتنایی می کنند.این مقهور شدن چه می تواند باشد به جز اینکه ما قبل از اینکه شیفته آن زبانها باشیم،شکست خوردگانی هستیم که تسلیم فرهنگ و تبلیغات زبانهای حاکم و اقتدارگرا شده ایم.
اگرچه نمی خواهیم از واژه سیاسی تهاجم فرهنگی حرف بزنیم اما دست کمی از آن ندارد.
یکی از دل سوختگان، کوشندگان، در سلک شاعران محلی گوی که وظیفه اولی خود را پاسداری از گویش خود شناخته است سید محمد سید در بهبهان است.

او به لحاظ نگاه تیزبین و حضور مُستمر در کوچه و خیابان،شاعری اساسا" اجتماعی گو است.
او تمامی مسائل روزانه در گیر اقشار بخصوص پائین دست جامعه را می بیند، می شنود و با حسی مسئولانه آن را با طنازی و شوخ طبعی و خوش ذوقی که سراسر هنر اوست چنان شیرین و جذاب و البته تکان دهنده بازتولید می کند و به جامعه می دهد که خود زبان گویای همسایه گان و همشهریان می گردد.هیچ مسئله شهری و شهروندی از نگاه او به دور نمی ماند.

سید،چشم و گوش وزبان همشهریانش می شود و این کم اعتباری نیست.
به کارگیری واژگان مهجور که بیم فراموشی آن می رود در شعر خود استفاده می کند و با آگاهی اختیار می کند و به کارمی بندد تا نه تنها حفظ گردد بلکه در کارزار مبارزات اجتماعی به درد مردمانش بخورد.بدین ترتیب هم شأن وشعر او و هم هویت، موقعیت و فرهنگ بومی به جا می آید، هم موجب گسترش و توسعه آن می شود و هم در دست مردمان ابزاری کاراست که از حقوق خود دفاع کنند.

خود سید بارها در سخنانش گفته که وظیفه اصلی او حفظ گویش محلی بهبهانی است.برخی او را جامعه شناسی سُنتی نام نهاده اند که عمده کلاس و درس خود را از مردم گرفته است.

او در خیابان اصلی شهر مغازه کوچکی داشت که نبض مردمانش در آن اتاقک کوچک می تپید.
گاه دیده می شد که مردمان گلایه ها و شکایات از روزگار را به او می گفتند و روز بعد شعری اجتماعی-انتقادی متولد می شد که موجب تسلی خاطر و التیام غرور جریحه دار شده مردمانش می شد.
رادیکال ترین شعر انتقادی که در زمان خود موجب گرفتاری برای او شد مسئله گازرسانی و تعلل مسئولان آن وقت بود که سید می گفت با وجودی که روی چاه نفت و گاز خوابیده ایم و سمومات و گرمای آن را تحمل می کنیم اما خود از نعمت آنها بی بهره باشیم.
شعر بلندی که ترجیع آن بدینقرار بود که گفتری ای شهره نه به کارن.....

از آنجایی که سید قریحه خود را در طنز یافته بود بیشتر اشعار محلی او طناز هستند اگرچه هجو،گاه هزل و گاه طنز گزنده هوش را از مخاطبانش می رباید و زبان به تحسین وامیدارد، شعر "تاکسی" علاوه بر اینکه هر سه گونه کمیک را دارد به شدت دراماتیک و نمایشی است و شخصیت ها در آن به بده بستان کلامی می پردازند همچون دعوای زنان عرب وبومی در صف خواربار کوپنی، براستی جای سید خالی است.

بعد از او گویا قرار نیست کسی زبان حال مردمانش باشد. نکند خدای ناکرده گویش ما مثل آن مرد سرخ پوست به تاریخ بپیوندد .
￿
تأثیر کلام و شعرسید برکسی پوشیده نیست.
وقتی شعر بلند فاتحه در نکوهش برگزاری 40 روزه ی اغراق آمیز که صاحبان عزا را بخصوص از زندگی بازمی دارد با نوار پخش می شود بعد از آن کمیته ای از مسئولان شهری و امام جمعه والبته خود سید تشکیل می شود واعلامیه ای صادر می گردد که از مردم خواسته می شود که مراسم فاتحه خوانی را تقلیل دهند وامضا پای بیانیه ستاد تقلیل مراسم عزاداری نامیده می شود و چنین است که یک رسم دیرینه را که عذاب برعذاب خانواده داغدار می افزاید به یک هفته کاهش می دهد.                                  
                    
گویش محلی خصوصیات دیگری که دارد آشنای مردمان است، مهرورز است و مردم آن را از آن خود می دانند.

علاوه برآن شیرین و زیباست و عاطفه جمعی مردمان را بالا می برد و نزدیکی و صمیمیت ایجاد می کند و به شدت تأثیرگذار است وموجب همدلی و همراهی آنها می شود.

البته صرف استفاده مکانیکی از گویش نمی تواند مخاطب را همراه کند.گویش ورز باید خود به کاری که می کند باور داشته باشد تا مردم باورش کنند وسید چنین بود.
￿
همچون مُرتب و آصفی دوشاعرمحلی گوی معاصرکه آنها نیز از میان ما رفته اند.سید به گفته او قبل از هرچیز مداح اهل بیت است اما برای نخستین بار به لهجه بهبهانی نوحه سرایی کرد(شیون شینن واویلا....قتل حسینن واویلا).اصرار او در بیان دلدادگی هایش به خاندان پیامبر به زبان محلی گویای عشق وافر او به آن زبان است،زبانی که با آن کودکی کرده، نوجوانی و جوانی را پشت سر گذاشته و تمام شیرین زبانی ها و رندی ها و کنایه ها و خوشی و ناخوشی ها را با آن زیسته و تجربه کرده، با آن بزرگ شده و به بزرگی رسیده.باید هم که تمام وجودش لبریز از عشق به آن کلمات باشد.سید سخنور بسیار توانایی بود و مناسب حال مجلس زبان می گشود.هیچگاه سخن نمی گشود مگر آنکه مجلس آماده شنیدن سخنش باشد.روزی در مجلسی از بهبهانی ها در اهواز یا تهران او پشت میکروفون می رود،می بیند که همه در گوش هم پچ پچ می کنند و چون تازه به هم رسیده اند حال و احوال می کنند و به او توجه ای ندارند.
حدود ده دقیقه میکروفون به دست ساکت رو به جمعیت به آنها خیره شد.
کم کم جمعیت به خود آمد.نگاهها متوجه او شد.از هیچکس صدایی درنیامد.سید هیچگاه گوهر خود را سنگ نمی زد.تئاتری ها به این وضعیت می گویند تعلیق،که حالا سید چرا اینهمه آنها را منتظر گذاشته.
سید به حرف آمد،آن هم به لهجه شیرین بهبهانی . گفت:
" خب الحمدلله که حرفاتوُ تموم وُبی و دید و بازدید ته هم انجام دا."
اگه حاضری تا شعرم بُخونم.....

منبع : تاریخ و ادبیات بیبهو

🍷🍷🍷شعر بهبهونی🍷🍷🍷
برای انتقاد و پیشنهاد @Ehhhsssan
https://telegram.me/behbehoni
در ادامه مطالب و مربوط به بزرگداشت شادروان #سید_محمد_سید که دیشب در مسجد #جامع بهبهان برگزار گردید ، گفتاری از جناب آقای #خیراله_محمدیان

🔃 یادنامه ای از خالق
#گفتری_ای_شهره_نبکاران

شکی نیست که اکثر اهالی بهبهان و حتی شهرهای اطراف، شعر امروز بهبهان را با نام سید می شناسند و این بی جهت نیست زیرا سید محمد سید از شهرت بسیار برخوردار است و اشعارش مورد استقبال و پسند قریب به اتفاق همه ی مردم این آب و خاک قرار گرفته است. به ویژه که این مغازه دار شش کلاسه ی بی ریا با آگاهی از تاثیرگذاری بیشتر اشعار محلی در قالب شفاهی، اشعار خود را در نوار و سی دی پیاده نمود و با خوانش بسیار لطیف و تاثیرگذار، خود را در دل مردم جای داد و نام خود را از میان دیگر شاعران محلی سرا جاودانه کرد و آنچنان جایگاهی بدست آورد که مایه ی شگفتی همگان شد.  

سید به حق یکی از معرروف ترین و بزرگترین شاعران محلی سرای بهبهان بوده است که که توانایی خود را در سرودن طنز محلی به اثبات رسانده و جای هیچ شکی بجای نگذاشته است.

از امتیازات شعر این سید بزرگوار این است که مردم بهبهان شعر سید را آرامش بخش و مسکن دل خود می دانند و اگر سید را دوست می دارند و او را بر چشم خود می نشانند، از این بابت است که شعر او را برخواسته از نوای دل خود می دانند و کتاب او را بعنوان سندی بر ماندگاری گویش خود به حساب می آورند.

شعر سید دارای هویت است و از ماهیت فرهنگی، قومی و دینی برخوردار است. انگیزه های او در سرایش، مثبت و راهگشاست و حرکت پیامهای شاعرانه ی او در راستای هدایتگری است و مسیری را طی می کند که در نهایت بسوی فرهنگ سازی و سعادت و فلاح جامعه ختم می شود. بیان ضعف ها و کاستی های موجود در جامعه نیز در مسیر همین مقوله است.

او در اشعار خود، ساختن را هدف قرار
داده است نه سوختن را. بعنوان مثال ” گفتری ای شهره نبکارن”  هدف او توهین به مقامات شهری نیست بلکه پتانسیل های موجود و استعدادهای نهفته در شهر را بیش از چهره ی بالفعل و جایگاه کنونی بهبهان در میان شهرها می داند و آنها را به کار و خدمت بیشتر تشویق می کند که هدف اصلی طنز نیز همین است.

شعر سید، شعر واژه های صرف نیست؛ شعر دل است؛ شعر خواستها و نیازهاست. شعر واقعیتهاست که قابل درک است. مهمترین دغدغه ی سید نوعی مساعدت شاعرانه به فرهنگ سازی در سطح جامعه است.
او از آنجا که شاعری مردمی است و در متن جامعه حضور دارد، با نگاهی شاعرانه و تیزبین و دقیق خود، دردها را یافته و انگشت روی آنها گذاشته و راه درمان را پیشنهاد داده است و جالب این است که بازخورد آن را در تحولات اجتماعی نیز دیده و ثمره ی آن را چشیده است. او از خود نمی گوید بلکه خود را وقف مردم کرده است. شعر او ساده، صمیمی، عوام فهم و خواص پسند است و چون شعر زندگی است، شوق آفرین و حرکت بخش است. در هر جا که خوانده شود اثر مطلوب و تاثیرگذاری بر شنونده خود می گذارد. سید روی کردی همه جانبه به زندگی دارد. هم به موضوعات دینی و اعتقادی پرداخته و هم به مسائل اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی اشاره کرده است. او نه تنها شاعر طنزسرا بلکه ذاکر اهل بیت(ع) هم هست و«چهارده چراغ» گواه استحکام بنیادهای اعتقادی و دینی اوست.

«گپ سید» چهره ای منشور گونه دارد با اضلاع مختلف و رنگ به رنگ. زبان دل و جلای روح و تبلور احساس پرشور و بازتاب شخصیت معنوی و ادبی اوست. شعر او شعر دعوت است.

شعر دعوت به روشنی و انسانیت و زیبایی و سازندگی و پاکی. دعوت به همه خوبی هاست. صداقت دارد. شعر بیداری است.

سید به گویش خود کاملا مسلط است ارزش کاربردی و بار معنایی واژه ها را می داند و به همین دلیل می داند در کجا از چه واژه ای استفاده کند که نتیجه ی بهتری از ادای کلام بگیرد و اگر شعر او در نهایت روانی، سلاست، رسایی و بلاغت گفته شده، دلیل آن همین آگاهی او به فرهنگ لغات گویش بهبهانی است.
اگر در بعضی از اشعار آن گونه که دیگران می گویند، لغزشهایی می بینیم، دلیل اصلی آن این است که سید الفبای شاعری را نزد هیچکس نیاموخته و تحصیلات چندانی هم نداشته است و در سرودن شعر به تجربه شخصی و ذوق خدادادی خود بسنده کرده است. حتی قالبهای ترجیع بند و ترکیب بند و مسمط را با هم ترکیب کرده و قالبی جدید ارائه کرده است.

روح اجتماعی برگرفته از مظاهر زندگی مردم بهبهان در اشعار سید موج می زند و اکثر تشبیهات و تصویرها، برداشتهای رئالیستی از زندگی اجتماعی زادگاه شاعر است.

شاعر در برخورد با مسائل، موضعی منفعلانه نمی گیرد بلکه خود را در غم و شادی و آلام و آمال مردم سهیم می داند.
او معتقد است که با گویش محلی خود می توان بهترین اشعار را سرود و در عین حال دردهای مشخص و ملموس را تذکر داد....👇
. . . و با این کار از واژه ها، تعبیرات، کنایات و ضرب المثلهای محلی هم صیانت نمود و آنها را احیا کرد.

شیوه هایی که شاعران و نویسندگان طنزپرداز به کار می گیرند مختلف است از جمله: تحقیر، قلب اشیاء و الفاظ، کودن نمایی و یا تحامق، خراب کردن سمبلها، ستایش نام عقول، قیاس امور ناسازگار، بیان غیر مستقیم، اراده ی مفهوم متضاد از کلام، بزرگ نمایی و اغراق، تشبیه به حیوانات، بازی های لفظی و… اما سید از شگرد بیان غیر مستقیم و پوشیده گویی و اغراق و تحقیر بهترین فضاهای طنزآمیز و مطبوع ترین لطیفه ها را ساخته است.

در تجزیه و تحلیل طنزهای سید باید پیش زمینه های فرهنگی و اجتماعی شهر و مردمی که در آن زندگی می کند، اشاره کرد و موضوعیت آنها را بررسی و موشکافی کرد چرا که طنزهای سید برشهایی از زندگی مردم است. این طنزها خلق الساعه اند و فراتر از زمان شکل نمی گیرند. برخاسته از شعور و آگاهی و نکته یابی شاعرند.

سید در طنزهای خود از سه عامل فضاسازی، شخصیت پردازی و زبان به یک اندازه سود می جوید و سهم و حق هیچ یک را فراموش نمی کند و اینها همه در ذهن ناخودآگاه او اتفاق می افتد. اگر کسی از من بپرسد آیا سید در فکر افکندن طرحی نو در طنز محلی بهبهان بود و آیا او شگردهای اصلی طنزپردازی را رعایت کرده است؟ من در جواب می گویم خیر.
زیرا به زعم من سید محمد سید نخواسته است مثل یک طنزپرداز تمام عیار عمل کند و تمامی ویژگی های طنز را در سروده های خود بکار گیرد و از همه شاخص ها و موتیوها که لازمه طنز هستند از قبیل : نفی بدیهیات، قضیه سازی، طرح تناقض، پراکنده گویی، حاشیه روی، دیالوگ منفی، تحامق، خطاب ها، تنبیهات، غافل گیری ها، استدلال، فراموش کاری ها، تکذیب، شخصیت پردازی، انتقاد از خود، استفاده از واژگان نا به هنجار و … به طور کامل بهره بگیرد.
بلکه هدف او از بکارگیری شیوه طنز در اشعار محلی خود، بیان دردها و تذکر آنها به مردم و مقامات شهرش بوده است و رسالت شاعری خود را در بازگو کردن مسائل ملموس شهری و اجتماعی و فرهنگی آن هم با زبان ساده و فقط واژگان محلی می دانسته است و بن مایه های طنز سید پرداختن به همین مسائل است.

هر چند که ناخودآگاه برخی واژه های طنز را هم به خوبی به کار گرفته است از قبیل :
داستان پردازی، شخصیت پردازی به شیوه سوال و جواب، استفاده از گفتگو و انتقاد از خود، نفی بدیهیات، قضیه سازی، اصالت بخشی به واژه های محلی، تحامق، استدلال، تکذیب، داستان پردازی و …

اشخاص طنزهای سید همان همشهری هایش هستند : حلو، محشا، بگم، هاجر، کل خدر، شمبد و … و داستان پردازهای او نیز عینی و ملموس :
رفتن به مکه و آوردن سوغات، دعوای عروس و مادر شوهر ( کل بگم جان) و قضیه پردازی های او جریانات و مسائل روزمره شهری است : اغتشاشات و بی سروسامانی در میان ادارات دولتی، ضعف کارایی مسئولان و عدم صلاحیت بعضی از مدیران دولتی، انتقاد از وعده های مسئولان، فراوانی موتورسیکلت ها در شهر و عدم رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی.

ساختار اصل طنز در بیشتر اشعار سید از ابتدا شکل می گیرد و تا انتهای شعر پیگیری می شود و اغلب آنها به پند و نصیحت ختم می شود.

اما با این همه سید در طنز نام مستعار ندارد، بلکه ” سید ” هم تخلص شعری در اشعار جدی اوست و هم نام مستعار او در طنزپردازی هایش که این مسئله هم آگاهانه است. زیرا او نمی خواهد دیگران او را با نام دیگری جز “سید” بشناسند.

سید با شعر نو و فرم های متعدد آن میانه خوبی ندارد و معتقد است که اگر وزن و قافیه را از شعر بگیریم، دیگر روح شعری ندارد و کلام نثرگونه خواهد شد. حتی اگر پر احساس و همراه با تصویر و تخیل باشد. فراموش نکنیم که علاوه بر طنزها، نوحه ها، مدایح و مراثی، ترانه ها و تصنیف های سید هم زیبا و دلنشین هستند و توانایی شاعر را در این زمینه ها ثابت می کنند، من یقین دارم که نام سید محمد سید تا همیشه بر تارک شعر محلی این دیار درخشان می ماند و گذر زمان هم او را جاودانه تر و ماندگارتر می کند و آیندگان نیز او را با احترام و اکرام فراوان بر زبان خواهند آورد و شعر او را سندی پر افتخار بر گویش محلی خود خواهند دانست و آرزو می کنند که ای کاش افتخار هم نفسی و هم صحبتی با سید را داشتند. پدیده هایی که تکرار آن در گویش بهبهانی بعید خواهد بود.

“بهبهو شهر گل و نرگس و شهر هنرن 
شهر شعر و ادب و عارف اهل سحرن

شاعری توش گپ و بیدن مث شوقی 
که هنی هر کلومی که وشاش گفته وبو مثل زرن 

ته قناعت و وفا می زن بیبونی نی 
دوترونی ته نجابت یکی یی پخته ترن “

” روحش شاد و یادش گرامی ”

استاد #خیرالله_محمدیان
#مقدمه #کتاب #گپ_سید

منبع : تاریخ و ادبیات بیبهو

🍷🍷🍷شعر بهبهونی🍷🍷🍷
برای انتقاد و پیشنهاد @Ehhhsssan
https://telegram.me/behbehoni
#آموزش_کلمات_بهبهانی (تصویری)

دی و دوت : مادر و دختر

🎻 #شعر_بهبهونی

🍷 @behbehoni 🍷
حکایتهای #محل_پر

نگارنده ـ ـ ـ #دکتر #بهرام_دادمهر

حکایت یازدهم ـ ـ #تجاهُل*

مرد خانه چند روزی بود برای بدست آوردن لقمه ای نان حلال جلای وطن کرده بود، کسادی بازار کار، عائله سنگین و غم نان، مردان پایبند به زندگی را راهی ولایات اطراف می کرد.
عده ای شغل *پیله وری* را پیشه می کردند و مایحتاج روستاییان را به دهات اطراف میبردند و به نوعی دستفروش دوره گرد میشدند اما عده ای که پای رفتن داشتند به ولایات دورتری میرفتند که از جمله آنها دیلم و گناوه و روستاهای منطقه زیدون و غیره بود ، این مردان شغل *عطوری* را انتخاب کرده بودند ومایحتاج شهریها را از روستاییان می خریدند و به شهر می آوردند که ازجمله این اجناس *بُرمَی* و *بِنَی*ْ و *بِلیط*بود .
مرد قصه ماهم مدتی بود *عطوری* میکرد وچند روزی میشد که در غربت عطوری می کرد ومشغول بده بستان با باغداران و کشاورزان سرزمینهای دورتر از شهر بود .
اما در شهر خبرهایی بود وسایه ای از دلشوره و *مِدمنَه* بر شهر کوچک *بِیْبهو* افتاده بود وخانواده ها جوانان خود را یا دور از چشم نگه می داشتند یا راهی خارج از شهر ازجمله کوره پزخانه ها و باغهای حاشیه شهر می کرد .
خانواده مرد قصه ما از بد حادثه در بطن این نگرانی ودلشوره قرارداشت و در نبود مرد خانه پسر ارشدش که جای پدر را می بایست پرمی کرد گیر افتاده بود .
چند روزی بود مأموران حکومتی محله به محله و *تنگاره* به *تنگاره* بدنبال مردانی می گشتند که بدرد سربازی بخورند ، درنبود ثبت احوال و سجل و اوراق شناسایی فردی و آدرس درست و حسابی تنها راهی که بنظر حکومتیان رسیده بود مراجعه حضوری درب منزل مردم و وارسی خانه ها و همچنین گشتن در محله ها برای پیدا کردن جوانانی بود که بدرد ارتش بخورند که مردم به این روش *نظربگیری* یا *سربازبگیری* می گفتند .
عباس حکایت ما هم یکی از طعمه های گیر افتاده در تله مأموران حکومتی بود .
مادر عباس سراسیمه و نگران *بندیر* بازگشت شوی سفر رفته اش بود و آنقدر خیره به در و دیوار مانده بود که به همسایه ای که به قصد دلداریش آمده بود میگفت ـ ـ *اَنگُر ت دلَم رَخت مشورِن* .
درددل کردن با همسایه تمام نشده بود که صدای مرد خانه به گوش رسید و *دی عباس* به پیشواز مرد از سفر آمده اش رفت و بارالاغها را دوتایی آرام توی دالان گذاشتند بعد مرد *تَنگ خِر* را از زیر شکم خر باز کرد و *آشورمه* و *رونِکی* راهم جدا کرد و*جُل* را از روی او برداشت و خودش برای استراحت وارد *تِنِبی* شد .
مرد به چشمهای زن که خیره شد دلش هُری ریخت :
ـ ـ *زنَیْ چه وبیده مِیْ ؟ سیچِتْ گرِهیدِه ؟ کسی چیش وبیدِه ؟ زی بگو چه وبیده ک چِشماتِی رُمبِنیدَم*
و زن با چشمانی که مثل روزهای *اَفتُ بارو* پر از لبخند و اشک و نگرانی بود به مردخسته اش می نگریست واشکها و *مِدمنه* هایش را پشت لبخندهایش پنهان کرده بود اما او مردش را می شناخت و باید بدون آسمان ریسمان بافتن و *پِلا پِلا* کردن لُب مطلب را به او می گفت و گفت :
ـ ـ *آجانِی لَشتِبیدِه اَمدِن عَباسِکَمشه بُ اِجبُوری پُبه برَه بَلکی یَه کاریت کَه*
مرد به فکر فرو رفت مسئله ، مسئله ساده ای نبود ، رها کردن پسر از دست دولت کار هر کسی نبود ، بودند کسانی که دلال همین کارها بودند و با رشوه گرفتن هرکسی را که دوست داشتند معاف می کردند اما مرد حکایت ما نه پولش را داشت و نه آدمش را ؛
اما او بیدی نبود که از این بادها بلرزد ، همه می دانستند که اواز بیشتر *پیتِنو*های زندگی زنده بیرون آمده است ولی این بار حریف مقابلش دولت بود .
یکی از حربه هایی که در قدیم و تاحدودی امروزه در بسیاری از موارد کاربرد داشته *تجاهُل* یا *خود را به نادانی و نافهمی زدن* است ، تجاهل خیلی وقتها حلال مشکلات قدیمیها بوده و از این راه نقشه های خود را پیاده می کرده اند ، به عنوان نمونه می توان *بهلول* را نام برد ، اوکه از دانشمندان بنام زمان خود و از شاگردان زبده حضرت امام صادق بود به دستور امام صادق برای در امان ماندن از شر حکومت ظالم زمان خود و نیز راحت تر رساندن مطالب علمی و دینی به مردم خود را به *تجاهل* زد و سالها از همین راه به مردم خدمت کرد ومردم هم اورا بعدا *بهلول عاقل* نامیدند.مرد حکایت ماهم چنانکه در حکایتهای بعدی خواهدآمد استاد مسلم تجاهل بود و در این کارحریف بدون رقیبی محسوب می شد و چم و خم این کار را به پسرش عباس هم آموخته بود.
آن سوی شهر در پادگان آموزشی خبرهایی بود، عباس مرحله به مرحله دستورات پدرکه ماهها پیش با پیش بینی به سربازی رفتن اویادش داده بود را اجرا می کرد ودر ذهن حرفهای پدر را مرور می کرد ؛
ـ ـ *با حواسِت بواونجه ک رَهته خوت بزِه اَ نافَهمی وو یها ک میتگَم هَمِیْ ت پادگان انجام هُدِه ـ کلِیْ سربوزیت چِپی هَنه ک لِبِی کلَه بیتی نهِنگ گوشِت ـ چِفتِک بالِهی جومن س
ربوزیت بزه دم جاچِفتِکی دومنی وو چفتک دومنی بزه دم بالِهی ـ بند پوتینِت نِکُ ت سولِی بِینِهی ، هولِی هده ت سولِی دومنی وو اَی تونِسِت پوتینات لنگی لنگی بکُ پات*
همه سربازان دریک طرف پادگان مشغول آموزش نظام جمع ومقررات نظامی بودند ودر سمت دیگر پادگان دو مربی آموزشی کارکشته مأمور آموزش عباس حکایت ما بودند ولی هرکاری می کردند عباس ذره ای یاد نمی گرفت آخر آنها نمی دانستند آدم خواب را میشود بیدار کرد ولی کسی که خودش را به خواب زده هیچکس نمی تواند بیدار کند .
عباس یک پادگان را به بازی گرفته بود و همه از دست او کلافه بودند و حتی تنبیهات متعدد و متنوع هم کاری از پیش نمی برد او خودرا به نافهمی زده بود و اگر همه مربیان هم به خط می شدند نمی توانستند اورا شبیه دیگر سربازان منظم و آموزش دیده بار بیاورند.
در *محل پر* ، مرد حکایت ماو زن نگرانش به میدانی محل آمدند و بچه های قد و نیم قد محل را صدا زدند و به هرکدام مشتی *بُرمَی* دادند و مرد گفت که پشت سر من راه بیفتید و هرچه من گفتم شما با صدای بلند فقط این دو کلمه را جواب بدهید
*با عباسَم با عباس*
مرد پیراهن کهنه و پاره ای را بتن کرده بود و با وضعی شلخته شبیه گدایان پیشاپیش دسته بچه ها حرکت می کرد و خانمش هم پشت سر بچه ها و همگی بسوی پادگان راه افتادند، از کوچه ها و محله ها می گذشتند ،مرد با گریه و ناله سوز ناک نوحه می خواند:
ـ ـ *خر گَزّه ام فدایت با عباسم با عباسم*
و بچه ها با صدای بلند و سینه زنان جواب می دادند
*باعباسم باعباسم*
و مادرعباس هم پشت سر دسته عزا جواب می داد که :
*داعباسم داعباسم*
وهمینطور رفتند و رفتند تا به در پادگان رسیدند و آنجا عزا را *گَل* کردند و به سر و سینه خود می زدند .
ساعاتی بعد فرمانده پادگان از قضیه اطلاع یافت و شخصا به درب پادگان آمد ، سر و وضع عزاداران را که دید گفت بچه این مرد کدامیک از سربازان است؟
مربی جواب داد قربان پسرش همان عباس است که جداگانه آموزش می بیند و.......
هنوز حرف مربی تمام نشده بود که فرمانده فریاد زد که پسر نافهم و شلخته اش را بدهید تا ببرد من همچین سربازی را نمیخواهم ، این سرباز هفت جد مرا جلوی چشمم آورده و خواب را از چشمانم گرفته ، بدهید ببرد پسردیوانه اش را و چند تا فحش هم به خودش و دیگران داد و از آنجا دور شد.
و عباس و مادر و بچه ها شادمان به محل بر می گشتند و مرد سر راه برگشت به عباس گفت:
*تا نِرِسسِّهیم ت مَلَّه خوت بزه اَ کلووی ک بَلکی مأمور پُیسِرمه بو*
و بدینگونه اینبارهم *تجاهُل* به کمک مرد حکایت ما آمد و توانست پسرش را ازسربازی برهاند .
نگارنده حکایتهای زیادی ازاین مرد دارد با محوریت تجاهل ، که در حکایتهای آتی خواهید خواند که چگونه سایر مردان محل را هم بخوبی آموزش تجاهل می دادکه بتوانند مثل یک *مَلِدون* ماهر از *پیتِنو* های زندگی بیرون بیایند و الحق هم که براحتی بیرون می آمدند، پس منتظر حکایتهایی از این دست از محل پر باشید.
در خاتمه لازم است توضیح دهم که ؛
انواع و اقسام الاغهائی که مورد استفاده قدیمی ها بود بترتیب اهمیت و کار برد و قیمت تقریبا بدینگونه بود؛
*سُوز👈🏾کُوگ👈🏾نیلَه👈🏾چَرمَه👈🏾گَزَّه👈🏾دیوَه👈🏾زَرده👈🏾سُهره*
از بین الاغهای فوق *خرسُوز* به علت تکانهای کمتر و راحتی سواری با آن گرانتر بود و به آن به این علت که هنگام راه رفتن تکانهای ظریف و آرامی داشت *خر یوغره رو* می گفتند و به الاغهائی که تکانهای شدید و سوار اذیت کنی داشتند *خر لُک لکو* می گفتند

#بهرام_دادمهر

🍷🍷🍷شعر بهبهونی🍷🍷🍷
برای انتقاد و پیشنهاد @Ehhhsssan
https://telegram.me/behbehoni