🎸شعر بهبهونی🎸
1.57K subscribers
2.2K photos
253 videos
59 files
2.11K links
🎸شعر بهبهونی🎸

همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
Download Telegram
#آموزش_کلمات_بهبهانی (تصویری)

بُنگو : بادمجان

🎻 #شعر_بهبهونی

🍷 @behbehoni 🍷
"کبوتر خال خالی"

   به قلم حجت الله تجلی

((شناخته شده به عنوان بهترین داستان مجله عصر پنجشنبه))

اگر از وسواس چگونه گفتن جمله آغازین این قصه عبور کنم خواهم گفت حادثه آن صبح مانا ، صبح دل انگیز دوران کودکی که در خاطره میان سالی ام به جا مانده است .اگر از وسوسه نمادین موضوع عبور کنم فقط به زلالی و شگفتی آن اتفاق و حس آن لحظه و لحظات شکار که قلبم می تپید در کودکی سینه و نگاهم یک لحظه فرو نمی آمد از آسمان و سر دیوار همسایه که کبوتری بی سامان ، بی صاحب یا گم گشته آمده بود نشسته بود خسته بود یا نبود میل داشت پایین بیاید یا نیاید در حیاط خانه ما و قاطی شود با کبوتران دایی یا نشود ، خواهم گفت .

آن صبح چون صبح های دیگر با بغ بغوی کبوتران که چینه می کردند در حیاط بیدار شدم هنوز آفتاب نزده بود. خنکای نسیم نوازشگر بود بهار بود یا نبود نمی دانم اما هیچ از بهار کم نداشت لذت کبوترانه مرا از رختخواب بیرون کشانده بود هر چه بود با نبود شبیه جادو بود. ارکستر یک دست بغ بغوی کبوتران سحر انگیز بود دایی با پیژامه راه راه و زیر پیراهن سفید با موهای ژولیده و ریش نتراشیده رهبر این ارکستر بود و مثل هر صبح کبوترانش را آب و دانه می داد . کاسه ای گندم از زیرزمین آورد. با یک دستش کاسه را گرفته بود و با دستی دیگر که به آن فرو می برد مشت مشت دانه می پاشید و نگاهی به کبوتر گریزان یا غریبه یا هر چیز دیگری که بود می کرد . لحظه ای نمی توانست از او چشم بردارد . آیا می تواند او را بگیرد ؟یا با حیله و ترفندی که بلد است او را پائین بکشد و به جمع کبوترانش اضافه کند ؟با صدای هیس ....اش فهمیدم که موضوع خیلی جدی است. کنجی کر کردم . فقط نگاه بودم ،نگاه می کردم .

کبوتر تازه وارد سیاه بود با خال های سفید یا سفید بود با خال های سیاه. گلینکی بود یا کاغذی یا پاپر درست یادم نیست  ولی هر چه بود زیبا بود و زیباتر از او کبوتری ندیده بودم و شاید دایی هم ندیده بود که یکپارچه چشم بود و مصمم و جدی در عین حال شیفته و واله آن . اگر او را پایین بکشد کاری کرده بود کارستان . کبوتر چنان زیبا بود که گویی آسمانی بود و از هفت طبقه آسمان آمده بود. ذهن کودکم می پنداشت معجره است و او شاید از بهشت آمده باشد به باورم نمی نشست که دائی بتواند او را پایین بکشد باهمه احترامی که به او داشتم دائی اما آن لحظه سراپا نیاز بود و تمنا . همچون عابدی پاک و وارسته. نگاهش و دستانش التماس بود و خواهش و تمام وجودش لبریز از خواستن . من سکوت بودم و نگاه به انتظار معجزه ای که می خواهد رخ بدهد یا ندهد . با خود می گفتم شاید تمامی کبوتربازان منتظر چنین موهبتی و چنین روزی باشند که کبوتری بیاید بالای دیوار بنشیند و آنها یکپارچه تمنا ، نه هر کبوتری البته فقط کبوتری از جنس آسمان.

لحظات به سختی و به کندی می گذشت و انتظار درونم را هر چه بیشتر صیقلی می داد دایی آئینه شده بود ، صاف و زلال و من خود را در او می دیدم . قلب کوچکم از ترس و هیجان می تپید می تپید و می تپید .

مشت مشت دانه های گندم بود که بر سنگ فرش حیاط پاشیده می شد . چینه دان کبوتران باد کرده بود . صدا فقط صدای شوق کبوتران بود که از بذل فراوانی نعمت  دست های دایی داشتند خود را خفه می کردند و صدای دایی بود در همسرایی دسته جمعی کبوتران که همچون تکبیر خوان آنها ، کبوتر وارده و سر گردان را به پایین دعوت می کرد . دائی عاشقانه و ملتمسانه می خواند : بیه بیه بیه بیه بیه بیه بیه .

کبوتر آزاده اما فریب نمی خورد . آیا خانه دل دائی را لایق نمی دانست ؟ دودل بود شاید گشنه بود . تشنه هم . نگران میزبان آیا که مدام این ور و آن ور می رفت ؟
این پا و آن پا می کرد . چپ و راست می رفت سر به بالا و پائین می انداخت لحظات کشنده ای بود تصمیم گیری کبوتر برای دایی و برای من .

دایی ترفندی دیگر به کار بست . کبوتری سفید به مشت گرفت طوری که بالهایش رها بود و بالا و پائین می کرد تا میل پریدن را در کبوتر بی سامان برانگیزد و به خیل کبوترانش ملحق کند . اما کبوتر میهمان طناز بود ، ناز می کرد . دم به تله نمی داد . پائین نمی آمد . در باورم نمی گنجید که این کبوتر صاحبی داشته باشد . او قشنگ تر و دل رباتر از آن بود که دست آدمیزاده ای به او خورده باشد . دایی کبوتر سفیدش را رها کرد تا نیمه بالا رفت و فرو نشست و مشغول دانه چیدن شد کبوتر میهمان بال زد . چرخ زد خواست فرود آید ، نیامد ، دوباره رفت سر همان جای اولش نشست . صورت دایی گر گرفته بود ، سرخ بود عرق کرده بود و هیجان سراپای او را گرفته بود و به شدت خود را کنترل می کرد که عصبانی نشود . بلعکس تمام نیروی اش را جمع می کرد تا استادی کند ، خود را محک می زد . تمام غرورش را به میدان آورده بود اگر می باخت تلخ می شد و زمین و زمان را نفرین می کرد و شاید بدتر .
حالا دیگر من شاهد این آوردگاه بودم . نه تنها قلبم که پاهایم نیز می لرزیدند و از ته جان دعا می کردم که دایی پیروز شود وگرنه شاید آن روی سگ دایی بالا بیاید و مرا مقصر بداند و هر چه نه بدتر است به من بگوید .

باز دایی کبوتری دیگر گرفت آن را به هوا پراند . دیگر و یکی دیگر ، آتشی به جان دایی بود که فقط آن کبوتر بیگانه می توانست آن را خاموش کند . ترس و هیجان مدام جایشان را در قلبم عوض می کردند آیا دایی دیوانه شده است ؟

هر کبوتری  به دستش می آمد به سمت او می پراند تا بالاخره یکی از آنها کنار کبوتر نشست . سکوت........... حالا چه به هم می گفتند
- غریبگی نکن. صاحب خانه میهمان نواز است . قلب مهربانی دارد . چشمش تو را گرفته و قلبش بیشتر . اینجا به تو خوش می گذره چه کسی بهتر از دایی.... .
و دایی بود که مدام به زیر زمین می رفت و کاسه اش را پر می کرد و می پاشید . روز دستهای سخاوتند دایی است امروز . صدا ، صدای خوش دانه های گندم است بر سنگ فرش آجری حیاط و آواز جادویی دایی  : بیه بیه بیه بیه بیه بیه بیه .

کبوتر دایی پایین آمد و ناباورانه کبوتر میهمان هم از پس او . کبوتر تازه وارد صدای کاغذینی داشت بالهایش . به نرمی زمین نشست . ترسان ترسان در کنار بقیه کبوتران دانه بر می چید . معصومانه ، هراسان و نگران سر به چپ و راست می گرداند . می لرزید می لرزید و می لرزید از چه می ترسید ؟ کبوتر آزاده باور کردنی نبود تمامی زیبائی های عالم در این کبوتر خلاصه شده بود.

دایی پیروزمندانه روی اولین پله ایوان نشست کنار ستون ایوان سیگارش را برداشت و روشن کرد دودش را با شوق وصف  ناپذیری بیرون داد و به من خیره شد . شادی اش را با فروغ چشمانش با من قسمت کرد هیچوقت در تمام عمرم دایی را به این خوشحالی و رضایتمندی ندیده بودم . سیگارش را پک می زد و به کبوتر خیره می ماند که در سفره اش دانه می چیند می خرامد و فخر می فروشد . در بین همه کبوتران او مشخص بود و حق با دایی بود ، او چیز دیگری بود .

دایی ته سیگارش را زیر پا له کرد . مانده ام که حالا می خواهد چه کند دایی کمر کبوتری را به دست گرفت طوری که بالهایش آزاد باشد . آرام آرام نزدیک کبوتر تازه وارد شد . کبوتر را تکان تکان می داد با دست دیگرش که آزاد بود روی کمر کبوتر تازه وارد چنگ انداخت و او را گرفت . نفس راحتی کشیدم نفس راحتی کشید دایی. به چشمهایش خیره شد او را به من نشان داد چشمهای کبوتر برق معصومانه ای داشت مثل روز اولی که برادر کوچکم را دیدم که می گفتند از پیش خدا آمده .

دایی چتر بالهای او را باز کرد . چون بهترین کتابی که بدست گرفته باشی و تورق کنی ، چهره دایی روشن و نورانی شده بود . رج دندانهای بعضاً سیاه از سیگار را دیدم ، همای سعادت را گویی به آغوش کشیده باشد می بوسید و به سرو صورت و چشمان خود می مالید که هیچگاه ندیده بودم بچه اش را اینگونه نوازش کند . دایی نگاهش را با من قسمت کرد . در چهره اش خنده زدم اشک شوق تمام صورتش را پوشانده بود . با پشت دست چشمانش را پاک کرد . کبوتر را خیس می دیدم و بارانی . لحظه ای چشم از او بر نمی داشت و بر نمی داشتم . دایی نگاه به اتاق انداخت هنوز اهالی خانه خواب بودند . دائی دوست داشت همه رابیدار کند تا کبوتر را ببینند اما این کار را نکرد.

دایی همانطور که چتر بالهای کبوتر را باز کرده بود پری از آن را کند با خود گفتم حتما چنین می کند که فرار نکند . بالهای اصلی او را می کند . بالی دیگر و بالی دیگر چید.

کم کم نگران شدم . وقتی کبوتر را رها کرد بین کبوتران دیگر چیزی از آن همه زیبایی نمانده بود . هیچ طنازی نداشت . گرد بود و دل آزار . مثل یک مرغ گرد ادبار و تنک ، زشت و دل آزار .دایی حتی نگاهی به من نکرد که تلخ شده بودم .

لباسش را از بند رخت گرفت و پوشید کبریت و سیگارش را در جیب گذاشت تا سر کارش برود . بی هوا نگاهی به دیوار انداختم همانجایی که کبوتر آواره نشسته بود ، تیغ آفتاب چشمم را سوزاند.

#کانال_تلگرام_تجلی_ها



🍷🍷🍷شعر بهبهونی🍷🍷🍷
برای انتقاد و پیشنهاد @Ehhhsssan
https://telegram.me/behbehoni
🍎🍃🍎🍃🍎
🍃🍎🍃🍎
🍎🍃🍎
🍃🍎
🍎
"وانبی"
🎲🎲🎲
ای که غصــــه میوه باغ جوونین وانبی
ای ایی دردایه نتیجــــه زندگونین وانبی
🎲🎲🎲
یا ت صحف نفت وگازم یا ت فکر فاب وقند
ای پساری جنگ قحطی و گرونین وانبی
🎲🎲🎲

ظالمندی سالم ومومن همیشه مفتلان
ای ایی بهره کار چـــرخ آسمونین وانبی
🎲🎲🎲
وخت محنت نی ا دورت قوم وخویش ویار ودوس
دوس وخویشی ای زبونی یا که نونین وانبی
🎲🎲🎲
ا ت دوره ما وبی مــهر ومحبت کیمیا
مهربونی ای همش لفظ و زبونین وانبی
🎲🎲🎲
هرکی میکه سیت دعا میگو خدا پیرت بکه
حاصل پیری که ضعف وناتوونین وا نبی
🎲🎲🎲
ای مــــرتب شعر بهبونیت همش درد وغمن
ای که فارسیت هم مثال بهبهونین وانبی
🎲🎲🎲

#محمد_حسین_مرتب
🍎
🍃🍎
🍎🍃🍎
🍃🍎🍃🍎
🍎🍃🍎🍃🍎


🍷🍷🍷شعر بهبهونی🍷🍷🍷
برای انتقاد و پیشنهاد @Ehhhsssan
https://telegram.me/behbehoni
◾️◾️◾️◾️
بسم رب الحسین
تا جایی که توفیق باشه انشاالله در دهه ی اول محرم به تناسب ایام «غزل-روضه» هایی رو منتشر می کنم
اگر دوستانی در جایی استفاده کردند و به این واسطه دلی برای مظلومیت آقامون شکست،این حقیر رو هم دعا کنند
بسم الله
رزق اول محرم:
تا مادری برای پسر گریه می کند
اندازه ی هزار نفر گریه می کند

اندازه ی هزار نفر داغ دارد و
هر صبح وظهروشام وسحرگریه می کند

حالا تو فکر کن که شبی مادری غریب
دارد برای نیزه و سر گریه می کند

دارد برای تشنگی بی امان شمس
دارد برای مشک قمر گریه می کند

دارد هزارونهصدوپنجاه زخم را
باناله،نه،به خون جگر،گریه می کند

در اوج روضه،مادری اش می کند خروش
با خواهری خمیده کمر گریه می کند

مادر برای روی زمین دست و پا زدن
خواهر به سی هزار نفر گریه می کند

مادر که با هلال محرم شروع کرد
تا انتهای ماه صفر گریه می کند

از انتهای ماه صفر نیز بی امان
یکسر برای داغ پدر گریه می کند

این ابتدای روضه ی تنهایی علی ست
وقتی برای روضه ی در گریه می کند

شب های جمعه دست به پهلو دم حرم
تاصبح درعزای پسر گریه می کند
#علی_زارعی_رضایی
#شعرعاشورایی
#شعرآیینی
#روضه
#محرم
#خوزستان
#اهواز
#بهبهان

🍷🍷🍷شعر بهبهونی🍷🍷🍷
برای انتقاد و پیشنهاد @Ehhhsssan
https://telegram.me/behbehoni
📢اخبار هنری📢

چهاردهمین اجلاس بین المللی تجلیل از پیرغلامان و خادمان حسینی در حالی در بندرعباس برگزار شد که در این اجلاس از #حاج_بشیر_تجلی و #سید_جعفر_سید به پاس خدمات و زحماتشان در این عرصه تقدیر به عمل آمد.

-کانال تلگرام تجلی ها
▪️▪️▪️

🍷🍷🍷شعر بهبهونی🍷🍷🍷
برای انتقاد و پیشنهاد @Ehhhsssan
https://telegram.me/behbehoni
ٖ

📘 شعر گویشی

وَرگری بهی فاتَ خونی

📗هِیشکس اَ تِه فکر بهبهو٬ نی
فکر و مِنمِنِیْ نسل جوو ٫ نی/

دل گُندَه بِتِر هَوُیْ اِیشو٬ نی
نُفرین خدا سِ بو فُلونی/

تا اِی شهرَ طَهر قبرسونی
وَرگری بهی فاتَه بخونی


📗 بعد اِیغدَه بلُیْ اسیری
گُرِّگُر جوو چطو مِمیری/

بیس سالَه وِشِیْ دِیا که پیری
وَختی تِه کلاف غصّهَ گیری/

رنگ و رِیش وُبیدِه زَعفرونی
وَرگِری بِهی فاتَه بخونی


📗 هر رو بِتِرِ دِیگ و پِریگِن
غم بار دلا مثال رِیگِن/

کوچک و گپِیْ اِی دردَ می گِن
اِمرو گپ دَهس کار دِیگِن/

هِیْ داد و مِقیل سی گرونی
وَرگری بهی فاتَه بخونی

📗 شسّه بیخ تُو جوون بیکار
فکر و مِنمِنَیْ کِرده گرفتار/

اِندَختِه تِه خونِه حال بیمار
غصَّن که جوومو می دِه آزار/

دل مُردِه وُبیدِه نا تِوونی
وَرگری بهی فاتَه بخونی

📗 دوت دونه ای تِه خونَه شسِّه
بعدی که اَ مدرسَه وِرَسِّه/

مدرکِیْ نهادِه دَهس بَسِّه
سی کار اَ کنج تُو فِکِسِّه/

تا دوت فقیر و کِم زبونی
وَرگِری بِهی فاتَه بخونی /


📗 دوت دِمِ بخت و شِی نَکِردِه
فکر دِی و بو٬ اِی دردَ بِیدِه /

تا بِچِیّ ببی که قَد کشیدِه
قِیتِشِیّ اِی فکرایَه بُریدِه/

بی خونَه و بی فسِیل و بونی
وَرگِری بِهی فاتَه بخونی /


📗 اَیْ رَهتَه پِسی جَنب خیابو
نِیْمبینَه پیادرو که جا بو /

دل خَفَّه وُبیدِه پشت پِیشخو
مُفتِلُیْ اِی دردَ پیرو لاجو/

مُل اِی خو دِیا که بهبهونی
وَرگری بهی فاتَه بخونی/


📗 خَهک و غَرِّ گُسبَه طِرفِ ما٬ مِی
خِین دل اَ حَلقِیْ اُدِما٬ می/

وُلله یِه نَه خَهکِن و بلا ٫ می
اَنّو مَرضی که بی دوا مِی/

چشما سِ اِی خَهکَ سِیرمِدونی
وَرگری بهی فاتَه بخونی/


📗درمون اِی خَهکَ دَهسِ بالا
بی قاغذ و التماس و امضا/

اَیْ دل شو بُسو دِقِیْ سِ مانا
کاری مُکنن که خَیْ نَه پیدا/

فعلا سرِ اِی دردَ بمونی
وَرگری بهی فاتَه بخونی /

📗 ریخت شهرکو خراب و چولی
زرد و بوریکَیْ مثلْ کُلولی /

کِر کِردِه هَوُیْ گُلو خُمولی
دائم اَ تِری اُدم مَلولی/

خَیْ وَرزِدِه قَدِّ یَه جَخونی
وَرگری بهی فاتَه بخونی

📗 دل مو خَش نمایندَه مو هِسّی
رای مو داده سیش به جون مَحسی /

نمدونیم اَ دار کیش مترسی
باید بزتی خطیر دِ دَهسی /

تا وِیْسکِه غیرت جوونی
وَرگری بهی فاتَه بخونی/

📗 اَیْ رَهتَه گُتِت سیچه اِیطَهری
ریخت شهر ما نَطهر شهری/

یِه لله و بِهی و حق مو بَهری
سی او خو گپِیْ تو مثل زهری/

بی مَحل و چوچولَیْ زبونی
وَرگِری بهی فاتَه بخونی/

📗 شهری که خشِیْ نوم و نشو٬ بی
جُیْ علم و سواد و مُلّهو٬ بی/

بالا شو نظر اَ بهبهو ٬ بی
کیش درد گِرو و توْ گپو ٬ بی/

اِمرو اَ تِه کُفَّه ها مو٬ نو ٬ نی
وَرگری بهی فاتَه بخونی/


📗 آخِیْ اَ سِ حال و روز مردم
میگِن کِرِ گوش یَیْ مُلاهُم/

نُفرین خدا بُشو سِ ظالُم
مُردیم دِگه٬ کو٬ بساط مالُم /

قبرسو مونِیْ خو مُردشو ٬ نی
وَرگرِی بهی فاتَه بخونی/

📗 هر کِیش قِصِه که لِبیْ مُدوزِن
یَجا سر طایفَی مُکوزن/

خفَّیْ مُکنن وامُگُروزن
کاراشو هَوُیْ کلاف دوزن /

بی صدا اِیبالَه خر بُرونی
وَرگری بهی فاته بخونی/


📗 چِت کار اِی کارایَه سها ٬ هِه
اوستِیْسَه مو مِنمِنِیْ یُها هِه/

درد بی صُحُبی مو جدا هِه
بی عُرضَه کُلی تِه شهر ما هِه /

نُفرین خدا سِ بوْ فُلونی
وَرگری بِهی فاتَه بخونی

سیروس مختاران....سها

🍷🍷🍷شعر بهبهونی🍷🍷🍷
برای انتقاد و پیشنهاد @Ehhhsssan
https://telegram.me/behbehoni
ٖ

بعضی وقتا دو خط شعر بهتر از صد مقاله است.📜

🕊🕊🕊

خدا جی رخت نو ! کانه دم کانه پرو می که
🕊🕊🕊

پلشتی ش زیر و رو کردیم و خوبا رفت و رو می که...

🕊🕊🕊

یه کفاره ی کمو حق ناشناسین ؛ کربونت اسا...

🕊🕊🕊

که خهک عالمن ؛ می زی ته سرمو !! کی درو می که ؟

🕊🕊🕊

#عباس_سلطانی


🍷🍷🍷شعر بهبهونی🍷🍷🍷
برای انتقاد و پیشنهاد @Ehhhsssan
https://telegram.me/behbehoni
🎻 #شعر_بهبهونی


بِلِس بِلِسي ميدوُ كُجان

از زيرو بم جايي خبر داشتن

🍷 @behbehoni 🍷
🎻 #شعر_بهبهونی


اختصاصی کانال شعر بهبهونی
#کارخانه_سیمان
بهبهان😘

ارسالی کاربر عزیز🌹👇🌹
@Meysam3azar


🍷 @behbehoni 🍷
🎻 #شعر_بهبهونی


اختصاصی کانال شعر بهبهونی
#پشت_کارخانه_سیمان
بهبهان😘

ارسالی کاربر عزیز🌹👇🌹
@Meysam3azar


🍷 @behbehoni 🍷