#دوران #کودکی۱۵
تهران. #عباداریان شهریور ماه ۹۹
#تابستان۷
#نُو( #نان)۱
هر بار که جلو نانوایی تو صف می ایستم ناخودآگاه افکارم به دهه های قبل برمیگردد نان و قصه های آن چونان فیلمی از جلو چشمانم رد میشه و سختی ها آن را حالا درک میکنم که برای تهیه نان چقدر مشکلات بود یکی یکی مراحلش انجام بگیرد تا به مرحله پخت برسد و سر سفره بیاید،سرصف ایستادم همین صف که خیلی هم غر میزنیم که چقدر طول میکشه تا نوبت برسه و چند دانه نان گرفته و بخانه ببریم ولی من درصف حضور فیزیکی دارم ولی اصلا انجا نیستم می بينم آرد، خمیر وتنور ولی با هر کدامش با هزار کیلومتر فاصله برمیگردم به روزی که نان در خانه درست میشد.
هر طرف سرکمیکشم زحمات مادران جلو چشمان هست خب شاید بخاطر این بوده که پدران از کله سحر دنبال کار بودند و حضور کمتری داشتند و بچه ها هرچه دیدن مادران و زحمات آنان بوده و اینکه بیشتر از مادر گفته میشود بخاطر شرایط سنی در گذر خاطرات هست و هرکجا حضور پدران بیشتر جلوه داشته مشخصا در روند خاطرات آورده میشود و همینجا دستان آنان که نان آور خانواده بوده اند بدون حضور در خانه را، میبوسم چون این قسمت نان هست و باید از آنان جداگانه یاد کرد .
برای تهیه نان که گاها هفتگی یا دو هفته ای یا ماهانه یکبار درست می شود هر چند تنوع نانها زیاد و بیش از ده نوع نان پخت می شود بمناسب های مختلف چون بعضی از نانها فقط در ایام خاصی درست شده و استفاده میگردد.
✳️نون معمولی بیشترین استفاده را داشته (نازک هست بقطر ۶۰ تا ۷۰ سانتیمتر موارد استفاده برای تلیت که نان را خرد کرده و در آبگوشت یا قلیه ماهی و هر غذایی که بخواهیم تلیت درست کنیم استفاده میشه ،صبحانه ،نهار و شام که نان را کمی آب یک رویش پاشیده و نرم میشود و لقمه میگیرند
✳️نون خشکک نان معمولی هست که کنجد زده شده و زمان پختش از نان معمولی بیشتر هست و روی تاوه خشک تر از نان معمولی برداشته میشود
✳️بَلبَل که سه نوع درست میشود ساده ،کنجدی و با کلخنگ(دانه های روغنی درخت بنه)
✳️ بَلبَل دستی که کلفت تر از بَلبَل قبلی هست و رویش بعد از پختن روغن و شکر زده میشود.
✳️پیپیلَی نان کوچکی که شبیه بلبل دستی بود و در حین پختن نان، بچه ها بهانه می گرفتند برای آنها درست میشد.
✳️کُتِلَک برای مصرف خانواده و مخصوص نذورات بیشتر درست میشود بیشترین زمان ایاممحرم می باشد با خمیر ور آمده درست می شود که مزه اش متفاوت با بلبل بوده
✳️شاه پسند نانی که برای روز عید فطر درست میشود و در ماهیتابه در روغن داغ پخت میگردد و خمیرش چند ساعت گذاشته شده تا ور بیاید با خمیرمایه از دفعه قبل این نان درست میشود و روی چونه خمیر هنگام پهن کردن کنجد زده میشود و با وسیله ای نقش هم زده میشود
✳️نان شیرین مخصوص عید نوروز درست میشه و در دو نوع ساده و کنجدی پخت میکردد که از آرد ،شیر،شکر،روغن،گلاب، هل و کنجد برای درست کردنش استفاده میگردد و اندازه نان معمولی بوده ولی با توجه به نوع مواد اولیه در هنگام پخت آن را چند لایه روی هم جمع کرده بصورت مربع یا مستطیل در آورده .
نانی که در نانوایی درست میشد
✳️گِردَه همان تافتون هست که با توجه به دایره مانند بودنش گرده گفته میشود
✳️تَبدو شبیه بلبل دستی بوده برای مراسم عروسی که حلوا مخصوص ترک(حلوای با آرد برنج ، روغن، شکرو.. بصورت قالب در اورده میشود) درست میکنند برای تقسیم بین همسايه ها و اقوام که چند دانه حلوا را در تبدو گذاشته و در بشقابی به خانواده مورد نظر فرستاده میشود یا حلوایی که بصورت کاسه ای پخت میکنند و کنار کاسه تبدو گذاشته و تقسیم میشود.
بزار از اول قصه نان را بگم حال که برگشتیم به آن روزها ،گندم و جوی سال را برای خانه میخریدند و در سیلوی خانه *تِکُل*( مخزنی ساخته شده از گِل و کاه بصورت دایره به ارتفاع دو متر با پایه هایی که از سطح زمین بلندتر باشه و در پایین آن سوراخی برای خروج گندم و جو درست شده بود که سوراخ توسط کهنه یا گونی گرفته میشد و *تِکُلی* که کوچکتر از تِکُل و برای جو که مقدار کمتر از گندم در سال استفاده داشت ) روی بالای *تکل* که باز بود همیشه محل نگه داری نان پخته شده بود که نان را در *کُفِه* (ظرف بافته شده از برگ نخل بعنوان رویه و گیاه دیگری بعنوان لایه داخلی بکار میرود و از بافتن لایه ها بصورت دایره شکل داده میشد و بلندی آن حدود ۳۰ سانتیمتر بود که وقت پخت نان برای چند هفته *کفه* تا حدود ۶۰ یا ۷۰ سانتیمتر پر نان میشد که از سطح کفه بیرون بود و بالای آن یک تبق میگذاشتن که نگهدار نانها باشه.
گندم را از سیلوی خانگی بمیزان لازم بیرون آورده و در *جِوه*(وسیله ای برای کوبیدن گندم و جو برای پاک کردن که از تنه درخت درست شده میشد، حدود ۵۰ تا ۶۰ سانتی متر بلندی داشت در پایین برای ایستادن صاف شده بود و در بالا به عمق ۳۰ سانتیمتر تنه بصورت شبیه مخروطی خالی شده بود و گندم درون آن ریخته مثلا حدود یک کیلو
تهران. #عباداریان شهریور ماه ۹۹
#تابستان۷
#نُو( #نان)۱
هر بار که جلو نانوایی تو صف می ایستم ناخودآگاه افکارم به دهه های قبل برمیگردد نان و قصه های آن چونان فیلمی از جلو چشمانم رد میشه و سختی ها آن را حالا درک میکنم که برای تهیه نان چقدر مشکلات بود یکی یکی مراحلش انجام بگیرد تا به مرحله پخت برسد و سر سفره بیاید،سرصف ایستادم همین صف که خیلی هم غر میزنیم که چقدر طول میکشه تا نوبت برسه و چند دانه نان گرفته و بخانه ببریم ولی من درصف حضور فیزیکی دارم ولی اصلا انجا نیستم می بينم آرد، خمیر وتنور ولی با هر کدامش با هزار کیلومتر فاصله برمیگردم به روزی که نان در خانه درست میشد.
هر طرف سرکمیکشم زحمات مادران جلو چشمان هست خب شاید بخاطر این بوده که پدران از کله سحر دنبال کار بودند و حضور کمتری داشتند و بچه ها هرچه دیدن مادران و زحمات آنان بوده و اینکه بیشتر از مادر گفته میشود بخاطر شرایط سنی در گذر خاطرات هست و هرکجا حضور پدران بیشتر جلوه داشته مشخصا در روند خاطرات آورده میشود و همینجا دستان آنان که نان آور خانواده بوده اند بدون حضور در خانه را، میبوسم چون این قسمت نان هست و باید از آنان جداگانه یاد کرد .
برای تهیه نان که گاها هفتگی یا دو هفته ای یا ماهانه یکبار درست می شود هر چند تنوع نانها زیاد و بیش از ده نوع نان پخت می شود بمناسب های مختلف چون بعضی از نانها فقط در ایام خاصی درست شده و استفاده میگردد.
✳️نون معمولی بیشترین استفاده را داشته (نازک هست بقطر ۶۰ تا ۷۰ سانتیمتر موارد استفاده برای تلیت که نان را خرد کرده و در آبگوشت یا قلیه ماهی و هر غذایی که بخواهیم تلیت درست کنیم استفاده میشه ،صبحانه ،نهار و شام که نان را کمی آب یک رویش پاشیده و نرم میشود و لقمه میگیرند
✳️نون خشکک نان معمولی هست که کنجد زده شده و زمان پختش از نان معمولی بیشتر هست و روی تاوه خشک تر از نان معمولی برداشته میشود
✳️بَلبَل که سه نوع درست میشود ساده ،کنجدی و با کلخنگ(دانه های روغنی درخت بنه)
✳️ بَلبَل دستی که کلفت تر از بَلبَل قبلی هست و رویش بعد از پختن روغن و شکر زده میشود.
✳️پیپیلَی نان کوچکی که شبیه بلبل دستی بود و در حین پختن نان، بچه ها بهانه می گرفتند برای آنها درست میشد.
✳️کُتِلَک برای مصرف خانواده و مخصوص نذورات بیشتر درست میشود بیشترین زمان ایاممحرم می باشد با خمیر ور آمده درست می شود که مزه اش متفاوت با بلبل بوده
✳️شاه پسند نانی که برای روز عید فطر درست میشود و در ماهیتابه در روغن داغ پخت میگردد و خمیرش چند ساعت گذاشته شده تا ور بیاید با خمیرمایه از دفعه قبل این نان درست میشود و روی چونه خمیر هنگام پهن کردن کنجد زده میشود و با وسیله ای نقش هم زده میشود
✳️نان شیرین مخصوص عید نوروز درست میشه و در دو نوع ساده و کنجدی پخت میکردد که از آرد ،شیر،شکر،روغن،گلاب، هل و کنجد برای درست کردنش استفاده میگردد و اندازه نان معمولی بوده ولی با توجه به نوع مواد اولیه در هنگام پخت آن را چند لایه روی هم جمع کرده بصورت مربع یا مستطیل در آورده .
نانی که در نانوایی درست میشد
✳️گِردَه همان تافتون هست که با توجه به دایره مانند بودنش گرده گفته میشود
✳️تَبدو شبیه بلبل دستی بوده برای مراسم عروسی که حلوا مخصوص ترک(حلوای با آرد برنج ، روغن، شکرو.. بصورت قالب در اورده میشود) درست میکنند برای تقسیم بین همسايه ها و اقوام که چند دانه حلوا را در تبدو گذاشته و در بشقابی به خانواده مورد نظر فرستاده میشود یا حلوایی که بصورت کاسه ای پخت میکنند و کنار کاسه تبدو گذاشته و تقسیم میشود.
بزار از اول قصه نان را بگم حال که برگشتیم به آن روزها ،گندم و جوی سال را برای خانه میخریدند و در سیلوی خانه *تِکُل*( مخزنی ساخته شده از گِل و کاه بصورت دایره به ارتفاع دو متر با پایه هایی که از سطح زمین بلندتر باشه و در پایین آن سوراخی برای خروج گندم و جو درست شده بود که سوراخ توسط کهنه یا گونی گرفته میشد و *تِکُلی* که کوچکتر از تِکُل و برای جو که مقدار کمتر از گندم در سال استفاده داشت ) روی بالای *تکل* که باز بود همیشه محل نگه داری نان پخته شده بود که نان را در *کُفِه* (ظرف بافته شده از برگ نخل بعنوان رویه و گیاه دیگری بعنوان لایه داخلی بکار میرود و از بافتن لایه ها بصورت دایره شکل داده میشد و بلندی آن حدود ۳۰ سانتیمتر بود که وقت پخت نان برای چند هفته *کفه* تا حدود ۶۰ یا ۷۰ سانتیمتر پر نان میشد که از سطح کفه بیرون بود و بالای آن یک تبق میگذاشتن که نگهدار نانها باشه.
گندم را از سیلوی خانگی بمیزان لازم بیرون آورده و در *جِوه*(وسیله ای برای کوبیدن گندم و جو برای پاک کردن که از تنه درخت درست شده میشد، حدود ۵۰ تا ۶۰ سانتی متر بلندی داشت در پایین برای ایستادن صاف شده بود و در بالا به عمق ۳۰ سانتیمتر تنه بصورت شبیه مخروطی خالی شده بود و گندم درون آن ریخته مثلا حدود یک کیلو
و با چوبی استوانه ای بقطر ۱۰ سانتیمتر
گندمها کوبیده میشد و در سینی ریخته میشد و اینکار ادامه داشت تا تمام گندمها کوبیده شده و تمیز گشته خاکها جدا و خرد شده و در سینی بوسیله چرخاندن در هوا باعث جدا شدن گندم و خاکها شده و آشغالهای که شامل کاه و دانه هایی غیر از گندمبود جدا میشد و گندم پاک شده در گونی ریخته میشد و به آسیاب جهت آرد شدن برده میشد که این کار توسط بچه ها یا افرادی بودن با خر بار را تحویل گرفته و علامتی که بیشتر بند یا تیکه پارچه ای بود به گونی بسته و آنها بار را برده و آرد شده برمیگردانند و کرایه ای میگرفتند و آرد را چون داغ بود روی پارچه ای پهن میکردند تا گرمای آن گرفته شود وبعدا آرد را توی صندوق های چوبی چایی که خالی شده بود از مغازه دار خریده شده بود ریخته و انبار میشد برای روز پخت نان .
پس آرد آماده در خانه مهیا هست ولی لوازم دیگر هم همگام اماده میشد تا روز پخت کمبودی نباشد .
ادامه در #قسمت۱۶
گندمها کوبیده میشد و در سینی ریخته میشد و اینکار ادامه داشت تا تمام گندمها کوبیده شده و تمیز گشته خاکها جدا و خرد شده و در سینی بوسیله چرخاندن در هوا باعث جدا شدن گندم و خاکها شده و آشغالهای که شامل کاه و دانه هایی غیر از گندمبود جدا میشد و گندم پاک شده در گونی ریخته میشد و به آسیاب جهت آرد شدن برده میشد که این کار توسط بچه ها یا افرادی بودن با خر بار را تحویل گرفته و علامتی که بیشتر بند یا تیکه پارچه ای بود به گونی بسته و آنها بار را برده و آرد شده برمیگردانند و کرایه ای میگرفتند و آرد را چون داغ بود روی پارچه ای پهن میکردند تا گرمای آن گرفته شود وبعدا آرد را توی صندوق های چوبی چایی که خالی شده بود از مغازه دار خریده شده بود ریخته و انبار میشد برای روز پخت نان .
پس آرد آماده در خانه مهیا هست ولی لوازم دیگر هم همگام اماده میشد تا روز پخت کمبودی نباشد .
ادامه در #قسمت۱۶
#دوران #کودکی۱۶
تهران. #عباداریان شهریور ماه ۹۹
#تابستان ۸
#نُو(نان)* ۲
#سمات
موادی سوختنی که برای پختن نان لازم بود سمات که جهت آتش زدن زیر تاوه باید تهیه میشد که در مطبخ نان پزی گوشه ای را درست کرده بودن به عنوان انباری جهت سمات که همیشه سر فرصت سعی میشد سمات دو(جای سمات)پر باشه تا روز پخت نان مشکلی نباشد. سمات شامل
تَکَه به پهن گاو، تُسُلَه به پهن خر،پِشکُل به پهن گوسفند که مجموع اینها سمات گفته میشد که باید تهیه میشد، سالهای بعدها که برنج کوبی درست شد و پوست برنج جدا میشد برای پخت نان از برنج کوبی چند گونی پوست برنج گرفته میشدَ که تمیز بود نسبت به سمات و تهیه آن راحت بود. اما با گاری یا گونی پهن های حیوانات جمع آوری و در بالای پشت بام یا گوشه حیاط خشک میشد تا خیس نباشد و برای روز پخت آماده باشد که در آن زمان که جهت خشک کردن پهن میشد باید به کرات زیر و رو شده تا زودتر خشک گردد و مرغ و خروس و جوجه ها هم در این هنگام دلی از عزا در می اوردند و با گشت و گذار در سمات پَهن شده دانه های جو و گندمی که حیوانات خورده بودند و هضم نشده را انان میخوردند و هم باعث زیر و رو شدن بود چون با پای خود مدام تمام سمات ها را زیر و رو کرده و کمکی در زودتر خشک شدن بود ،بعد خشک شدن و جمع کردن در انباری مخصوص سمات ریخته میشد. تا اینجا آرد و سمات آماده شده بود و روز پخت نان فقط مانده .
✳️روز پخت
روزی که قرار بود پخت نان صورت بگیرد از قبل هماهنگ میشد اگر مادری تنها بود با همسایه در پخت شریک میشدند و صبح زود بلند میشد و خمیر را آماده می کرد و اکثرا دو نوع خمیر در روز پخت نان آماده میشد یکی برای تهیه نان ده بیست روزه و خمیر دیگر برای بَلبَل که دومی را با *خِمیریه*(خمیرمایه )که از قبل داشتند به خمیر اضافه میشد تا ور بیاید و اول نان تیری پخته میشد و در این مدت هم خمیر ور اماده و در آخر پخت نان بَلبَل درست میشد.
برای پختن نان دو نفر لازم داشت یکی چونه میگرفت و روی *خونیه*(میزی تهیه شده از چوب بصورت گرد بقطر ۸۰ تا یک متر که زیرش پایه داشت و بلندی آن طوری بود که بتوان پای شخص پهن کننده خمیر زیرش برود هرچند در زمانهای قبل تر همین خونیه را با گچ درست میکردند)با *تیرک*( چوبی حدود یک متری و گرد به قطر حدودی ۲ سانتیمتر )پهن میکرد که خودش همراه و هنرنمایی در پهن کردن بود چرخاندن و در هوا پیچاندن تا خمیر بصورت ورقه ای نازک در می آمد و روی توه آن را پهن میکرد و نفر دومی مسئول پخت نان بود با چوب *نُووریکُ*(چوبی از شاخه نخل که اضافه ها زده شده و نوک آن تیز برای زیر نان رفتن) و برگرداندن چندین چونه نازک و روی هم پهن شده را که خودش استادکار میخواست که با زیر و رو کردن آنها بصورت مرتب نان پخته شده را جدا کرده و در *تبق*(ظرف بافته شده از گیاه )گذاشته و چند ساعتی کار ادامه داشت و داستانهای پخت و رسومات آن هم جای خود دارد. در زمان پختن نان نفر دومی که کنار توه بوده مواظب آتش بودکه مدام براه باشد و با ریختن سمات به زیر توه آتش را زنده نگه می داشت و دودش که جای خود داشت ، معلوم بود همسایه ها از انطرفتر هم می توانستند بفهمند خانه کی مشغول پخت نان هست و خبردار شده برای سر زدن به اونجا.
✳️خُل خاکستر داغ(وقت پخت نان سمات که برای پخت نان آتش زده میشد و مدام به آن اضافه میگشت تا آتش زیر توه خاموش نشود صاحب خانه و شریک در پخت نان اولین نفرات بودن که *تاس کباب* های ( ظرف غذا که ازجنس روی و درب داشت مواد غذایی و ادویه جات و آب را درون آن می ریختند و دربش را رویش گذاشته محکم میکردن) خود را که دیگر وقت برای درست کردن نهار نداشتن زیر آتش در حال سوختن می گذاشتند همگام با پخت نان غذا هم آماده میشد.
نحوه قرار گرفتن *توه* طوری بود روی سه تا پایه از سنگ یا اجر تا مقداری از سطح زمین بلند تر باشد که بتوان مواد سوختنی را به زیر آن هدایت کرده و بالای منطقه توه همیشه سوراخی در سقف گذاشته میشد تا دود ناشی از سوختن بطرف بالا رفته و از سوراخ خارج گشته هر چند مطبخ درب نداشت و دود بطرف بالا که میرفت یا از سوراخ یا از بالای وردی مطبخ خارج میشد و کلا کل مطبخ سیاه از دوده بود سقف که جای خود دارد.
*آش(در گویش محلی به برنج دم شده آش گفته میشود) زیر خُلکی* مخصوص بچه ها(تهیه برنجی زیر خاکستر شامل مقداری برنج یک یا دو گوجه و نمک و روغن در *تاس کباب* کوچک) نمیدونم ولی شاید هیچ غذایی به اندازه آن خوشمزه نبود شاید چون چیزی نبود آن برنج دم شده زیر خاکستر مزه اش فرق داشت ولی از هر کسی سراغش میگرفتی خوشش می آمد و به مادر سفارش درست کردنش را میداد .
کم کم که پخت نان صورت میگرفت همسایه ها هم پیدا می شدند و بعضی ها هم با ظرفی که مقداری خمیری برای بَلبُل درست کرده بودن روی دست آمده و حال و احوال میکردند و میگفت آخرش دو سه تا بلبل میخواستم برای بچه ها درست کنم و نوبت میگرفت و آنانی که ظرف غذا داشتند
تهران. #عباداریان شهریور ماه ۹۹
#تابستان ۸
#نُو(نان)* ۲
#سمات
موادی سوختنی که برای پختن نان لازم بود سمات که جهت آتش زدن زیر تاوه باید تهیه میشد که در مطبخ نان پزی گوشه ای را درست کرده بودن به عنوان انباری جهت سمات که همیشه سر فرصت سعی میشد سمات دو(جای سمات)پر باشه تا روز پخت نان مشکلی نباشد. سمات شامل
تَکَه به پهن گاو، تُسُلَه به پهن خر،پِشکُل به پهن گوسفند که مجموع اینها سمات گفته میشد که باید تهیه میشد، سالهای بعدها که برنج کوبی درست شد و پوست برنج جدا میشد برای پخت نان از برنج کوبی چند گونی پوست برنج گرفته میشدَ که تمیز بود نسبت به سمات و تهیه آن راحت بود. اما با گاری یا گونی پهن های حیوانات جمع آوری و در بالای پشت بام یا گوشه حیاط خشک میشد تا خیس نباشد و برای روز پخت آماده باشد که در آن زمان که جهت خشک کردن پهن میشد باید به کرات زیر و رو شده تا زودتر خشک گردد و مرغ و خروس و جوجه ها هم در این هنگام دلی از عزا در می اوردند و با گشت و گذار در سمات پَهن شده دانه های جو و گندمی که حیوانات خورده بودند و هضم نشده را انان میخوردند و هم باعث زیر و رو شدن بود چون با پای خود مدام تمام سمات ها را زیر و رو کرده و کمکی در زودتر خشک شدن بود ،بعد خشک شدن و جمع کردن در انباری مخصوص سمات ریخته میشد. تا اینجا آرد و سمات آماده شده بود و روز پخت نان فقط مانده .
✳️روز پخت
روزی که قرار بود پخت نان صورت بگیرد از قبل هماهنگ میشد اگر مادری تنها بود با همسایه در پخت شریک میشدند و صبح زود بلند میشد و خمیر را آماده می کرد و اکثرا دو نوع خمیر در روز پخت نان آماده میشد یکی برای تهیه نان ده بیست روزه و خمیر دیگر برای بَلبَل که دومی را با *خِمیریه*(خمیرمایه )که از قبل داشتند به خمیر اضافه میشد تا ور بیاید و اول نان تیری پخته میشد و در این مدت هم خمیر ور اماده و در آخر پخت نان بَلبَل درست میشد.
برای پختن نان دو نفر لازم داشت یکی چونه میگرفت و روی *خونیه*(میزی تهیه شده از چوب بصورت گرد بقطر ۸۰ تا یک متر که زیرش پایه داشت و بلندی آن طوری بود که بتوان پای شخص پهن کننده خمیر زیرش برود هرچند در زمانهای قبل تر همین خونیه را با گچ درست میکردند)با *تیرک*( چوبی حدود یک متری و گرد به قطر حدودی ۲ سانتیمتر )پهن میکرد که خودش همراه و هنرنمایی در پهن کردن بود چرخاندن و در هوا پیچاندن تا خمیر بصورت ورقه ای نازک در می آمد و روی توه آن را پهن میکرد و نفر دومی مسئول پخت نان بود با چوب *نُووریکُ*(چوبی از شاخه نخل که اضافه ها زده شده و نوک آن تیز برای زیر نان رفتن) و برگرداندن چندین چونه نازک و روی هم پهن شده را که خودش استادکار میخواست که با زیر و رو کردن آنها بصورت مرتب نان پخته شده را جدا کرده و در *تبق*(ظرف بافته شده از گیاه )گذاشته و چند ساعتی کار ادامه داشت و داستانهای پخت و رسومات آن هم جای خود دارد. در زمان پختن نان نفر دومی که کنار توه بوده مواظب آتش بودکه مدام براه باشد و با ریختن سمات به زیر توه آتش را زنده نگه می داشت و دودش که جای خود داشت ، معلوم بود همسایه ها از انطرفتر هم می توانستند بفهمند خانه کی مشغول پخت نان هست و خبردار شده برای سر زدن به اونجا.
✳️خُل خاکستر داغ(وقت پخت نان سمات که برای پخت نان آتش زده میشد و مدام به آن اضافه میگشت تا آتش زیر توه خاموش نشود صاحب خانه و شریک در پخت نان اولین نفرات بودن که *تاس کباب* های ( ظرف غذا که ازجنس روی و درب داشت مواد غذایی و ادویه جات و آب را درون آن می ریختند و دربش را رویش گذاشته محکم میکردن) خود را که دیگر وقت برای درست کردن نهار نداشتن زیر آتش در حال سوختن می گذاشتند همگام با پخت نان غذا هم آماده میشد.
نحوه قرار گرفتن *توه* طوری بود روی سه تا پایه از سنگ یا اجر تا مقداری از سطح زمین بلند تر باشد که بتوان مواد سوختنی را به زیر آن هدایت کرده و بالای منطقه توه همیشه سوراخی در سقف گذاشته میشد تا دود ناشی از سوختن بطرف بالا رفته و از سوراخ خارج گشته هر چند مطبخ درب نداشت و دود بطرف بالا که میرفت یا از سوراخ یا از بالای وردی مطبخ خارج میشد و کلا کل مطبخ سیاه از دوده بود سقف که جای خود دارد.
*آش(در گویش محلی به برنج دم شده آش گفته میشود) زیر خُلکی* مخصوص بچه ها(تهیه برنجی زیر خاکستر شامل مقداری برنج یک یا دو گوجه و نمک و روغن در *تاس کباب* کوچک) نمیدونم ولی شاید هیچ غذایی به اندازه آن خوشمزه نبود شاید چون چیزی نبود آن برنج دم شده زیر خاکستر مزه اش فرق داشت ولی از هر کسی سراغش میگرفتی خوشش می آمد و به مادر سفارش درست کردنش را میداد .
کم کم که پخت نان صورت میگرفت همسایه ها هم پیدا می شدند و بعضی ها هم با ظرفی که مقداری خمیری برای بَلبُل درست کرده بودن روی دست آمده و حال و احوال میکردند و میگفت آخرش دو سه تا بلبل میخواستم برای بچه ها درست کنم و نوبت میگرفت و آنانی که ظرف غذا داشتند
نوبت جا برای زیر خل کردن ظرف میگرفتند و یا ظرفشون کنار توه بود تا اخر به زیر خل(خاکستر داغ که ظروف غذا جهت پختن به زیر آن گذاشته میشد) گذاشته شود و از تمام مواد سوختنی نهایت استفاده برده میشد و این داستان برای همه همسایه ها بود که بقیه هم به خانه آنها میرفتند و در این بین هم دعواها را میتوانستی شاهد باشی چون ظروف به زیر خاکستر که گذاشته میشد همسایه ای می آمد و به ظرفش سر میزد آن را باز میکرد و نگاهی انداخته کم و کسری داشت برطرف میکرد و خاکسترها را روی ظرف خودش می ریخت و دیده میشد برای اینکه غذا خودش پخته بشه خاکسترها را کم و زیاد میکرد از روی بقیه ظروف و همسايه بعدی که می آمد میگفت کی تازه اومده اسم می بردن و خلاصه دعواها برپا میشد بخاطر خاکسترهایی که روی ظرف خودش کشیده بود و قهرها پیش می آمد تا مدتها..
کسی میگفت اقا برو جلوتر چند نفر نان گرفتند
دیدم در صف نان سنگلک هستم و شاطر مشغول پختن نان هست و سرخی آتش تنور براه و من به زمان حال برگشتم و نگذشت که ادامه داستان را ببینم که قصه تهیه نان سفره(تبق) ما چقدر سخت بود .
چطور میتوان از پدر و مادر بخاطر این همه زحمات تشکر کرد،کوچکترین کاری که میتوان کرد بوسه بر دستان آنان هست و بس
ادامه در #قسمت ۱۷
کسی میگفت اقا برو جلوتر چند نفر نان گرفتند
دیدم در صف نان سنگلک هستم و شاطر مشغول پختن نان هست و سرخی آتش تنور براه و من به زمان حال برگشتم و نگذشت که ادامه داستان را ببینم که قصه تهیه نان سفره(تبق) ما چقدر سخت بود .
چطور میتوان از پدر و مادر بخاطر این همه زحمات تشکر کرد،کوچکترین کاری که میتوان کرد بوسه بر دستان آنان هست و بس
ادامه در #قسمت ۱۷
رخصت از فایز دشتستانی🙌
😷
سِرُم سامون نداره ، مفتلایه
😷
چِشُم یه کاسه خین ،دل شیرپلایه
😷
خدایا رحم کن جونم لب اومَد
😷
زدست الکل و ماسک سه لایه
😷
#بهرام_دادمهر آبان۹۹
😷
@behbehoni
@behbehoni
@behbehoni
😷
سِرُم سامون نداره ، مفتلایه
😷
چِشُم یه کاسه خین ،دل شیرپلایه
😷
خدایا رحم کن جونم لب اومَد
😷
زدست الکل و ماسک سه لایه
😷
#بهرام_دادمهر آبان۹۹
😷
@behbehoni
@behbehoni
@behbehoni
💜🍃🍂🌸🍃🍂🌸🍃✨
🍃🍂🌸🍃
🍂🌸🍃
🌸🍃
🍃
🍂
ندا ومبو دوارته دووتی بو حیله بندو بو
دوارته شمبد کاکا بخونه وکل و هو بو
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
دوارته خو روهو و رسم دوماواروهو بوتی
دوارته دسرزو بو و دزَی و ریتبارو بو
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
و ولا ما نمیدیم زه و بلا ما نمیدیم زه
و دو ما خسه و یه پا و دپا ت کنج دالو بو
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
ندا سیفور عُم نصی دوارت هم صدای در می
خطیر مِش رِمو و دووت هف شو و هف رو بو
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
خطیر و رقص تومبو جومه و دسمال اوریشم
سرا هم خهکلادون کشار و رِفک تومبو بو
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
حنا هامو نها بوتی و روزی بقیا بوتی
جلو عوریس کشو دسمال بوزی مژده خیرو بو
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
ندا، ری فگر کی بی ک ایطهری زندهی ریپِس
و نرفیش سیمه که خواسِی بهارامه زمسو بو
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
نه قویدَن شمبد کاکا بپیسی کنج دالوشُه
نخوبن ک دلَی هم شروه خون ت خُکسو بو
#بهرام_دادمهر،بهمن۹۹
🍂
🍃
🌸🍃
🍂🌸🍃
🍃🍂🌸🍃
💜🍃🍂🌸🍃🍂🌸🍃✨
https://telegram.me/behbehoni
🍃🍂🌸🍃
🍂🌸🍃
🌸🍃
🍃
🍂
ندا ومبو دوارته دووتی بو حیله بندو بو
دوارته شمبد کاکا بخونه وکل و هو بو
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
دوارته خو روهو و رسم دوماواروهو بوتی
دوارته دسرزو بو و دزَی و ریتبارو بو
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
و ولا ما نمیدیم زه و بلا ما نمیدیم زه
و دو ما خسه و یه پا و دپا ت کنج دالو بو
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
ندا سیفور عُم نصی دوارت هم صدای در می
خطیر مِش رِمو و دووت هف شو و هف رو بو
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
خطیر و رقص تومبو جومه و دسمال اوریشم
سرا هم خهکلادون کشار و رِفک تومبو بو
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
حنا هامو نها بوتی و روزی بقیا بوتی
جلو عوریس کشو دسمال بوزی مژده خیرو بو
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
ندا، ری فگر کی بی ک ایطهری زندهی ریپِس
و نرفیش سیمه که خواسِی بهارامه زمسو بو
✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾
نه قویدَن شمبد کاکا بپیسی کنج دالوشُه
نخوبن ک دلَی هم شروه خون ت خُکسو بو
#بهرام_دادمهر،بهمن۹۹
🍂
🍃
🌸🍃
🍂🌸🍃
🍃🍂🌸🍃
💜🍃🍂🌸🍃🍂🌸🍃✨
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
#باغ #بهار ◉──🍃⚘🍃──◉
🌿 درخت سیبِلک باغم شکوفَه کِردِه دیا ٬
اَ بو خَشِیْ مِپِری هوش اَ کَلَّه مو هر جا
🌿 بهار اَ رَه اَمِدِه تا که بَلگ نو کِردِه ٬
هزار لُخچَه وِشِیْ زیر دارِ مو کِردِه
🌿 دِوارتَه دارِک لیموبهار نارنجِیْ ٬
اَ چشم می خو اگر دل قدِیْ و دالِنجِیْ
🌿 تِه رَهیِکِیْ که بِیه َ اَنَّهو بهشت خدان ٬
یِه جِیْ بهار دل و سوزِی یِیْ تِه بین گلان
🌿 بهار کو اَ وُلام بَهز پار و پِریارِن ٬
جِخون گل اَگِه مابین نِیشتِر خارِن
🌿 خَشی اِی موقیَه وِر باغ گل بِیَه دل خَش ٬
بِبینَه غوریَکی نادِه بال مَنقل تَش
🌿 هزار شکر خدا بو اَ نعمتِیْ امسال ٬
بِهوندَه ها سرِ شوقِن مِبینَه اَیْ کِرِ چال
🌿 نَه وال اَ دَهس بُشو عمر و شوق گل نَکُنَه ٬
اِی موسِمَه نِیَه صحرا و بُلّ بُل نَکُنَه
🌿 صبان که حیف و دریغا تِه بیخ تو مُکُنَه ٬
تِنِت مِجیوِنَه و خوتبخوت فغو مُکُنَه
🌿 سهایْ نهادِه دلِیْ پُیْ بهار و دارِک خُویْ ٬
اَ هر کجا که بُشوتِی تِه فکر یارک خُوی
✍️ ...
#سیروس_مختاران / #سها
۲۲/ اسفند / ۹۹
🌿 درخت سیبِلک باغم شکوفَه کِردِه دیا ٬
اَ بو خَشِیْ مِپِری هوش اَ کَلَّه مو هر جا
🌿 بهار اَ رَه اَمِدِه تا که بَلگ نو کِردِه ٬
هزار لُخچَه وِشِیْ زیر دارِ مو کِردِه
🌿 دِوارتَه دارِک لیموبهار نارنجِیْ ٬
اَ چشم می خو اگر دل قدِیْ و دالِنجِیْ
🌿 تِه رَهیِکِیْ که بِیه َ اَنَّهو بهشت خدان ٬
یِه جِیْ بهار دل و سوزِی یِیْ تِه بین گلان
🌿 بهار کو اَ وُلام بَهز پار و پِریارِن ٬
جِخون گل اَگِه مابین نِیشتِر خارِن
🌿 خَشی اِی موقیَه وِر باغ گل بِیَه دل خَش ٬
بِبینَه غوریَکی نادِه بال مَنقل تَش
🌿 هزار شکر خدا بو اَ نعمتِیْ امسال ٬
بِهوندَه ها سرِ شوقِن مِبینَه اَیْ کِرِ چال
🌿 نَه وال اَ دَهس بُشو عمر و شوق گل نَکُنَه ٬
اِی موسِمَه نِیَه صحرا و بُلّ بُل نَکُنَه
🌿 صبان که حیف و دریغا تِه بیخ تو مُکُنَه ٬
تِنِت مِجیوِنَه و خوتبخوت فغو مُکُنَه
🌿 سهایْ نهادِه دلِیْ پُیْ بهار و دارِک خُویْ ٬
اَ هر کجا که بُشوتِی تِه فکر یارک خُوی
✍️ ...
#سیروس_مختاران / #سها
۲۲/ اسفند / ۹۹
🔹🔸 #عِید تو مُبارَیْ سال نو مُبارَیْ 🔸🔹ْ
🌸 عِید اَمِدِه و سال نو ٬ دل تو هَوِیْ بهار ُبو ٬
اَ دلخَشی دورِ یکی ٬خونه تو نونِوار ُبو
🌸 خدا سلامتی هُدِه اَ کوچک وجوون و پیر ٬
خونه تو ٬ بو صفا هُدِه مِیْ گل نرگزار ُبو
🌸 غم اَ تِه چال و لونَه تو ٬ اِی سر ِ سال َ دِر بُشو ٬
هر چه که مِی تو اَ خدا٬ روا و مُندگار ُبو
🌸 مِنمِنَه هِیْ درد و بلا ٬ وا غم و درد « کُرونا» ٬
نَه روز تو بُوتی و نَه شو٬
نتوم ُبو نِتار ُ بو
🌸 دورِ یکی و دلخَشی ٬ سِر بُکنی کنار یَیْ ٬
شوق بِچو دونِه ای ٬ چراغ چِشم و چار ُبو
🌸 تِه موسِم بهارکو ٬ خدا که حِیلَه وار ِهی ٬
صِدِیْ خطیر دِووِتی ٬ تِه گوش مَلَّه کار ُبو
🌸 جومِّن ِ نو برِتو بُشو ٬
بو گل صحرا ببری ٬
تِه روز سِیزَّه دور یَیْ ٬ سایَه تو بَلگ دار ُبو
🌸 دعا کنیم سی یَکِدو ٬ اِی سالَه سالِ خیر ُبو ٬
خونَه اَ خونَه دلِ خَش٬ خرّم و مِیْ بهار ُبو
🌸 بگو سها که سال نو٬ ختم بخیر همَّه بو ٬
عید و بهار و سال نو٬ بِختِر عید پار ُبو
🌸🍃🌸🍃🌸
✍️ ....
#سیروس_مختاران / #سها
۲۸/ اسفتد / ۹۹
🌸 عِید اَمِدِه و سال نو ٬ دل تو هَوِیْ بهار ُبو ٬
اَ دلخَشی دورِ یکی ٬خونه تو نونِوار ُبو
🌸 خدا سلامتی هُدِه اَ کوچک وجوون و پیر ٬
خونه تو ٬ بو صفا هُدِه مِیْ گل نرگزار ُبو
🌸 غم اَ تِه چال و لونَه تو ٬ اِی سر ِ سال َ دِر بُشو ٬
هر چه که مِی تو اَ خدا٬ روا و مُندگار ُبو
🌸 مِنمِنَه هِیْ درد و بلا ٬ وا غم و درد « کُرونا» ٬
نَه روز تو بُوتی و نَه شو٬
نتوم ُبو نِتار ُ بو
🌸 دورِ یکی و دلخَشی ٬ سِر بُکنی کنار یَیْ ٬
شوق بِچو دونِه ای ٬ چراغ چِشم و چار ُبو
🌸 تِه موسِم بهارکو ٬ خدا که حِیلَه وار ِهی ٬
صِدِیْ خطیر دِووِتی ٬ تِه گوش مَلَّه کار ُبو
🌸 جومِّن ِ نو برِتو بُشو ٬
بو گل صحرا ببری ٬
تِه روز سِیزَّه دور یَیْ ٬ سایَه تو بَلگ دار ُبو
🌸 دعا کنیم سی یَکِدو ٬ اِی سالَه سالِ خیر ُبو ٬
خونَه اَ خونَه دلِ خَش٬ خرّم و مِیْ بهار ُبو
🌸 بگو سها که سال نو٬ ختم بخیر همَّه بو ٬
عید و بهار و سال نو٬ بِختِر عید پار ُبو
🌸🍃🌸🍃🌸
✍️ ....
#سیروس_مختاران / #سها
۲۸/ اسفتد / ۹۹
☆◉───♥️───◉☆
سیلِش هسی چشم مه هر شُون که طیفو میکوتی
گفت ولُفتندی که هر رو دیمه بارو میکوتی
❤
بی سلامِت پا نها یَهو اَ تِ خونه ی دلم
واگرت که و دگه دل معن میمو می کوتی
❤
نیمِده رَهتَه وُ چشمِ ی دیتُّه وُ دلمُوی نه دی
سیرمونیش نی دلم ، گُسنِی وُ پِنهو میکوتی
❤
سَردمن امو تنیرِ دل هنی داغی اَ سیت
طوم نون گرم عشقت زیر دندو میکوتی
❤
خونه هم دیمم گپت میزه مونی او هم کلوت
یادگوریت آخرِی ما مثل دودو میکوتی
❤
دل بُهندِی بی که دونت دا ، آمُختِی خوت وبی
یَه بولا پِر میزه سیت ، وُجور زندو میکوتی
❤
دَهسِ سنگین خیالت میزه یَهو اَ سرم
یاد چشماتن آدم رونِی بیابو میکوتی
❤
دُهتِری ینکی نهیب دل هُده رَه شم ببند
دل اَ شوق او هَوُی خار مُخیلو میکوتی
#رئوفا_شمشیری (#مریم)
☆◉───♥️───◉☆
🎸شعر بهبهونی🎸
https://telegram.me/behbehoni
سیلِش هسی چشم مه هر شُون که طیفو میکوتی
گفت ولُفتندی که هر رو دیمه بارو میکوتی
❤
بی سلامِت پا نها یَهو اَ تِ خونه ی دلم
واگرت که و دگه دل معن میمو می کوتی
❤
نیمِده رَهتَه وُ چشمِ ی دیتُّه وُ دلمُوی نه دی
سیرمونیش نی دلم ، گُسنِی وُ پِنهو میکوتی
❤
سَردمن امو تنیرِ دل هنی داغی اَ سیت
طوم نون گرم عشقت زیر دندو میکوتی
❤
خونه هم دیمم گپت میزه مونی او هم کلوت
یادگوریت آخرِی ما مثل دودو میکوتی
❤
دل بُهندِی بی که دونت دا ، آمُختِی خوت وبی
یَه بولا پِر میزه سیت ، وُجور زندو میکوتی
❤
دَهسِ سنگین خیالت میزه یَهو اَ سرم
یاد چشماتن آدم رونِی بیابو میکوتی
❤
دُهتِری ینکی نهیب دل هُده رَه شم ببند
دل اَ شوق او هَوُی خار مُخیلو میکوتی
#رئوفا_شمشیری (#مریم)
☆◉───♥️───◉☆
🎸شعر بهبهونی🎸
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
بی سلامِت پا نها یَهو اَ تِ خونه ی دلم
واگرت که و دگه دل معن میمو می کوتی
شاعر : 👇👇
#رئوفا_شمشیری (#مریم)
طراح :👇
#آزاده
@behbehoni
واگرت که و دگه دل معن میمو می کوتی
شاعر : 👇👇
#رئوفا_شمشیری (#مریم)
طراح :👇
#آزاده
@behbehoni
✅ #سیزده_بدر
📝 #عباداریان
گره زن قلبها، امروز نه با زور
بچرخ با هر ترانه دشت و ماهور
طلب کن از خدا هرچه بخواهی
کند تا سال دیگر را همه جور
گره زن بر لبت دائم لبخند
بگردد صورتت هر لحظه پر نور
حسودان جا در این محفل نباشد
کنند دوری ز شادی، چشمها کور
دلت صاف و ز هر کینه فراری
بینداز همچو سبزه در ره دور
به اب انداز دل, صیقل خورد زود
جهان شیرین گردد حال پر شور
خدایا حال ما را شاد گردان
شفا ده کل بیماران رنجور
با بهترین ارزوها برای امروز شما
📝 #عباداریان
گره زن قلبها، امروز نه با زور
بچرخ با هر ترانه دشت و ماهور
طلب کن از خدا هرچه بخواهی
کند تا سال دیگر را همه جور
گره زن بر لبت دائم لبخند
بگردد صورتت هر لحظه پر نور
حسودان جا در این محفل نباشد
کنند دوری ز شادی، چشمها کور
دلت صاف و ز هر کینه فراری
بینداز همچو سبزه در ره دور
به اب انداز دل, صیقل خورد زود
جهان شیرین گردد حال پر شور
خدایا حال ما را شاد گردان
شفا ده کل بیماران رنجور
با بهترین ارزوها برای امروز شما
🔸🔸🔹🔹🔸🔸
★ #سال_سالِ #فُگر و ...
💠 سال، سال ِفُگر و نَحسی سال ِ اِدباری، دیا ،
دل خَشی نی، غم سر غم خو تُل اَمباری، دیا
💠 مِنمِنَـه یَه سِر و نُومَد یَه سِری هِـیْ سی مو، مِی ،
درد اَ جون مردم افتاده بِه قَدّاری ،دیا
💠 اَیْ باهار هم بی و گل بی دِر و صحرا سوز ُبو ،
بی صفا فویْـدَیْ چِنِن عَنّو تُلِ خاری، دیا
💠 هر چه دوره ی مان اِیطهری ناخوش و بی دل نَبی ،
دِی و بو و دوت و پُس از بس گرفتاری، دیا
💠 هِـیْ جوونِ لَکلَـکِی جونِـیْ مِسِفکِـی زیبرِت ،
تا تِه خونِه عازبونَه شَسّـِه بیکاری ،دیا
💠 روزگار تَهل و خواری، بی وُفِـیْ ، بی کِفت و رِی ،
اِیْ تِه سالا، لا، وُبو تا سال بیعاری، دیا
💠 هر چه واپُرسِیدِمِن مِیگِن نَبی زیتِر اِیچَه ،
بِشنَفَ اَندو زِنده ای مو لَهشِ مُرداری، دیا
💠 مُردِه حقّـِندی اَما، کِیش گفته یَهو پِر کـُنیم ،
سی هَمِـیْ مانا یِه هم خویْ زنگ اِخطاری، دیا
💠 اِیْ خدا هِسّـِی که ما گور کُرونا واکِنیم ،
دل اَ دَهسِـیْ اَنجِه اَنجِه یْ تن مو تُْـو داری، دیا
💠 بعدِ یَه اِیچَه که مُردِن بی خبر مرد و زِنِـیْ ،
داغ یک یک روز ما یَه سِینَه شو تاری، دیا
💠 تا خدا روزی اَ نو بَهرِه و دل آروم ُبو ،
هم سها چِشمِـیٰ وُلِـیْ او و امیدواری، دیا
🔸🔸🔹🔹🔸🔸
#سیروس_مختاران / #سها
۱۲/ فروردین / ۱۴۰۰
https://telegram.me/behbehoni
★ #سال_سالِ #فُگر و ...
💠 سال، سال ِفُگر و نَحسی سال ِ اِدباری، دیا ،
دل خَشی نی، غم سر غم خو تُل اَمباری، دیا
💠 مِنمِنَـه یَه سِر و نُومَد یَه سِری هِـیْ سی مو، مِی ،
درد اَ جون مردم افتاده بِه قَدّاری ،دیا
💠 اَیْ باهار هم بی و گل بی دِر و صحرا سوز ُبو ،
بی صفا فویْـدَیْ چِنِن عَنّو تُلِ خاری، دیا
💠 هر چه دوره ی مان اِیطهری ناخوش و بی دل نَبی ،
دِی و بو و دوت و پُس از بس گرفتاری، دیا
💠 هِـیْ جوونِ لَکلَـکِی جونِـیْ مِسِفکِـی زیبرِت ،
تا تِه خونِه عازبونَه شَسّـِه بیکاری ،دیا
💠 روزگار تَهل و خواری، بی وُفِـیْ ، بی کِفت و رِی ،
اِیْ تِه سالا، لا، وُبو تا سال بیعاری، دیا
💠 هر چه واپُرسِیدِمِن مِیگِن نَبی زیتِر اِیچَه ،
بِشنَفَ اَندو زِنده ای مو لَهشِ مُرداری، دیا
💠 مُردِه حقّـِندی اَما، کِیش گفته یَهو پِر کـُنیم ،
سی هَمِـیْ مانا یِه هم خویْ زنگ اِخطاری، دیا
💠 اِیْ خدا هِسّـِی که ما گور کُرونا واکِنیم ،
دل اَ دَهسِـیْ اَنجِه اَنجِه یْ تن مو تُْـو داری، دیا
💠 بعدِ یَه اِیچَه که مُردِن بی خبر مرد و زِنِـیْ ،
داغ یک یک روز ما یَه سِینَه شو تاری، دیا
💠 تا خدا روزی اَ نو بَهرِه و دل آروم ُبو ،
هم سها چِشمِـیٰ وُلِـیْ او و امیدواری، دیا
🔸🔸🔹🔹🔸🔸
#سیروس_مختاران / #سها
۱۲/ فروردین / ۱۴۰۰
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
🔹 ما ز بالاییم و ...
🔸 تا ز من فارغ نیم کی من شوم ٬
کی گل خندان انجمن شوم /
🔸 ای جهان بی من جهان دیگری ست ٬
گر چه دائم غرق در افسونگری ست
🔸 تا لقاء چهره خورشید یار ٬
خوش پیدا کن به کنه روزگار
🔸 صبح لبخند خدای ذوالمن است ٬
آفتاب روشن شهر من است
🔸 مرغ شو پرواز کن تا لامکان ٬
غرقه شو در آسمان انس و جان
🔸 این قفس بشکن چو شاهین هوا ٬
از هوا بگریز و رو کن در منا
🔸 خاکدانت ریشه چندی پا گرفت ٬
برگ وبارت تا فنا معنا گرفت
🔸 تا بیاسایی به ظل سرو ناز ٬
راجعونت سر ده این رمز و راز
🔸 تا نپایی در فنا هستی نجو ٬
کی گل بی آب دارد رنگ و بو
🔸 ما همه مرغیم در دام قفس ٬
گوش باید داد بر بانگ جرس
🔸 در مسیر « لای» حق رهپوی شو ٬
در کمال آیی هر دمی حق گوی شو
🔸 کشتی عقل افکن اندر بحر عشق ٬
زنده شو با مردنت در دهر عشق
🔸 عشق بی فرمان دل آغاز نیست ٬
صحبت صبحت دم احجاز نیست
🔸 تا به « یا هویت» نبندی پای دل ٬
وصل خورشیدت نیانجامد٬ بهل
🔸 کوچ بی پایان ز من آغاز کن ٬
نفس در زنجیر خاکیت باز کن
🔸 « ما ز بالاییم و بالا می رویم ٬
ما ز دریاییم و دریا می رویم »
🔹🔹🔹🔹🔹
#سیروس_مختاران / #سها
۳/ فروردین / ۱۴۰۰
🎸شعر بهبهونی🎸
https://telegram.me/behbehoni
🔸 تا ز من فارغ نیم کی من شوم ٬
کی گل خندان انجمن شوم /
🔸 ای جهان بی من جهان دیگری ست ٬
گر چه دائم غرق در افسونگری ست
🔸 تا لقاء چهره خورشید یار ٬
خوش پیدا کن به کنه روزگار
🔸 صبح لبخند خدای ذوالمن است ٬
آفتاب روشن شهر من است
🔸 مرغ شو پرواز کن تا لامکان ٬
غرقه شو در آسمان انس و جان
🔸 این قفس بشکن چو شاهین هوا ٬
از هوا بگریز و رو کن در منا
🔸 خاکدانت ریشه چندی پا گرفت ٬
برگ وبارت تا فنا معنا گرفت
🔸 تا بیاسایی به ظل سرو ناز ٬
راجعونت سر ده این رمز و راز
🔸 تا نپایی در فنا هستی نجو ٬
کی گل بی آب دارد رنگ و بو
🔸 ما همه مرغیم در دام قفس ٬
گوش باید داد بر بانگ جرس
🔸 در مسیر « لای» حق رهپوی شو ٬
در کمال آیی هر دمی حق گوی شو
🔸 کشتی عقل افکن اندر بحر عشق ٬
زنده شو با مردنت در دهر عشق
🔸 عشق بی فرمان دل آغاز نیست ٬
صحبت صبحت دم احجاز نیست
🔸 تا به « یا هویت» نبندی پای دل ٬
وصل خورشیدت نیانجامد٬ بهل
🔸 کوچ بی پایان ز من آغاز کن ٬
نفس در زنجیر خاکیت باز کن
🔸 « ما ز بالاییم و بالا می رویم ٬
ما ز دریاییم و دریا می رویم »
🔹🔹🔹🔹🔹
#سیروس_مختاران / #سها
۳/ فروردین / ۱۴۰۰
🎸شعر بهبهونی🎸
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
❤1
☆◉───🖤───◉☆
برای سنگ مزار پدر: 🖤🖤
ای گذر کرده بر این خاک
بشناس اینکه خفته با دل پاک
🖤
سوره حمد و توحید زمزمه کن
چشم عبرت گشای و تجربه کن
🖤
گو خدایا نگر تو از ره فضل
مشهدی احمد مرادی اصل
🖤
سفرآغاز کرد در اسفند
هفتم سال بیست و شش این مرد
🖤
مادرش شاه بانو پدر امیر خان بود
نیک مردی تمام انسان بود
🖤
پر کشیده به سال نه و نود
بیست و هشتم برفت در اسفند
🖤
روز میلاد حضرت عباس
گشت مهمان ساحت یاس
🖤
#فرید_مرادی_اصل
فروردین۱۴۰۰
☆◉───🖤───◉☆
برای سنگ مزار پدر: 🖤🖤
ای گذر کرده بر این خاک
بشناس اینکه خفته با دل پاک
🖤
سوره حمد و توحید زمزمه کن
چشم عبرت گشای و تجربه کن
🖤
گو خدایا نگر تو از ره فضل
مشهدی احمد مرادی اصل
🖤
سفرآغاز کرد در اسفند
هفتم سال بیست و شش این مرد
🖤
مادرش شاه بانو پدر امیر خان بود
نیک مردی تمام انسان بود
🖤
پر کشیده به سال نه و نود
بیست و هشتم برفت در اسفند
🖤
روز میلاد حضرت عباس
گشت مهمان ساحت یاس
🖤
#فرید_مرادی_اصل
فروردین۱۴۰۰
☆◉───🖤───◉☆
༊͜͜͡࿐ྀུ͜🌱❤️࿐ུ◈༊͜͜͡࿐ྀུ͜
#هسی ...
هسی خیالُ بیم و ته یادامو لا وبیم؟
هسی دوارته رودِ عزیزو بابا وبیم؟
📒
هسی دوارته ملّه وُ گنجیک و تیرکمو
گِی بند و گِی سه بندکِ مرغِ هوا وبیم؟
📕
هسی دوارته دفتر و تکلیف و مدرسه
سر رُنگِ رُنگ مِی سر آ بی کلاه وبیم؟
📒
هسی فضولُ بیم و معلم مو چو بزه؟
هی دس زیر کِل بکنیم، پا و پا وبیم؟
📕
هسّی گلابتو، ته کُنار تو خُو بشم؟
هی سیم لالا بگه، خم و خت وا لالا وبیم؟
📒
هسّی دوارته هم ته نفس- بندِ عاشقی
فیسِ عرق، اَ مِنمِنه یِ نه وُ ها وبیم؟
📕
هسّی باهارُبو و جوونی مو گل بکُه؟
هسّی تو شسّه به، مه بیَّم سیت، وُ ما وبیم؟
📒
هسّی دوارته یه دو سه گفتِر بِین ته دُو؟
هسّی ته کار مَهر و گپِ شیربها وبیم؟
📕
هسّی که شمبه بی ته سرامو، سه دس رزو؟
دیمِ حنا حنا، سِر و پا وا حنا وبیم؟
📒
هسی تو کِی بُنو وُ مه فرمو بِرت وبم
هسی صاحابِ هف پسِ تخسِ بلا وبیم؟
📕
یعنی عباس یارک سلار مسّ سی
هسّی که بی وُ مرد ولو گردیا وبیم؟
📒
غزلی از دفتر چهارم کتاب خیالت
تا امی
📕
#عباس_سلطانی
༊͜͜͡࿐ྀུ͜🌱❤️࿐ུ◈༊͜͜͡࿐ྀུ͜
#هسی ...
هسی خیالُ بیم و ته یادامو لا وبیم؟
هسی دوارته رودِ عزیزو بابا وبیم؟
📒
هسی دوارته ملّه وُ گنجیک و تیرکمو
گِی بند و گِی سه بندکِ مرغِ هوا وبیم؟
📕
هسی دوارته دفتر و تکلیف و مدرسه
سر رُنگِ رُنگ مِی سر آ بی کلاه وبیم؟
📒
هسی فضولُ بیم و معلم مو چو بزه؟
هی دس زیر کِل بکنیم، پا و پا وبیم؟
📕
هسّی گلابتو، ته کُنار تو خُو بشم؟
هی سیم لالا بگه، خم و خت وا لالا وبیم؟
📒
هسّی دوارته هم ته نفس- بندِ عاشقی
فیسِ عرق، اَ مِنمِنه یِ نه وُ ها وبیم؟
📕
هسّی باهارُبو و جوونی مو گل بکُه؟
هسّی تو شسّه به، مه بیَّم سیت، وُ ما وبیم؟
📒
هسّی دوارته یه دو سه گفتِر بِین ته دُو؟
هسّی ته کار مَهر و گپِ شیربها وبیم؟
📕
هسّی که شمبه بی ته سرامو، سه دس رزو؟
دیمِ حنا حنا، سِر و پا وا حنا وبیم؟
📒
هسی تو کِی بُنو وُ مه فرمو بِرت وبم
هسی صاحابِ هف پسِ تخسِ بلا وبیم؟
📕
یعنی عباس یارک سلار مسّ سی
هسّی که بی وُ مرد ولو گردیا وبیم؟
📒
غزلی از دفتر چهارم کتاب خیالت
تا امی
📕
#عباس_سلطانی
༊͜͜͡࿐ྀུ͜🌱❤️࿐ུ◈༊͜͜͡࿐ྀུ͜
❤1
☆┈--•❁❣❁•┈☆
با توام آکنده از باران ولی سرمست درد
سر خوش از فصل بهار هستم ولی با روی زرد
❣
پلک می زد برگ ها را باد پاییزی هنوز
آرزوها هم زمین خوردند روی خاک سرد
❣
روزها سر خورده از طوفان غمگین سکوت
شب پر از فریاد تاریکی بحران زای مرد
❣
زندگی را گرد و خاک فقر آذین کرده بود
سفره ها پر می شد از بی نانی و این خاک و گرد
❣
مرگ هم سمباده می زد چهره ی آیینه را
صیقل لبخند های خسته را ویرانه کرد
❣
کوچه ها لبریز بود از عابران بی عبور
بی قدم رد می شدند از آرزوشان فرد فرد
❣
هاج و واج از روزگار سخت سیلی خورده اند
دل پراکنده ولی آماده ی روز نبرد
❣
با امید باز روییدن، شکفتن،تازگی
باید اینها را دوباره دور باران جمع کرد
❣
#مرتضا_روانخواه ( #مرتضی)
☆┈--•❁❣❁•┈☆
🎸شعر بهبهونی🎸
https://telegram.me/behbehoni
با توام آکنده از باران ولی سرمست درد
سر خوش از فصل بهار هستم ولی با روی زرد
❣
پلک می زد برگ ها را باد پاییزی هنوز
آرزوها هم زمین خوردند روی خاک سرد
❣
روزها سر خورده از طوفان غمگین سکوت
شب پر از فریاد تاریکی بحران زای مرد
❣
زندگی را گرد و خاک فقر آذین کرده بود
سفره ها پر می شد از بی نانی و این خاک و گرد
❣
مرگ هم سمباده می زد چهره ی آیینه را
صیقل لبخند های خسته را ویرانه کرد
❣
کوچه ها لبریز بود از عابران بی عبور
بی قدم رد می شدند از آرزوشان فرد فرد
❣
هاج و واج از روزگار سخت سیلی خورده اند
دل پراکنده ولی آماده ی روز نبرد
❣
با امید باز روییدن، شکفتن،تازگی
باید اینها را دوباره دور باران جمع کرد
❣
#مرتضا_روانخواه ( #مرتضی)
☆┈--•❁❣❁•┈☆
🎸شعر بهبهونی🎸
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
Audio
#حال_خراب_دلم
# مسعود_خرمی_در
شعر : دکتر #میثم_امانی
ملودی : #فرامرز_دعایی
گیتار : #امیر_سیاح_پور
تنظیم ورکورد : #استدیو_نوآهنگ
فیلمبرداروتدوین : #فرشاد_نوری_پور
هلی شات : #سجاد_مرتضوی_نژاد
میکاپ آرتیست : #مرگان_اکبرنژاد
تهیه کننده و کارگردان : دکتر #سامان_اکبرزاده
╭┅─═ঊঈ💞ঊঈ═─┅╮
@behbehoni
╰┅─═ঊঈ💞ঊঈ═─
# مسعود_خرمی_در
شعر : دکتر #میثم_امانی
ملودی : #فرامرز_دعایی
گیتار : #امیر_سیاح_پور
تنظیم ورکورد : #استدیو_نوآهنگ
فیلمبرداروتدوین : #فرشاد_نوری_پور
هلی شات : #سجاد_مرتضوی_نژاد
میکاپ آرتیست : #مرگان_اکبرنژاد
تهیه کننده و کارگردان : دکتر #سامان_اکبرزاده
╭┅─═ঊঈ💞ঊঈ═─┅╮
@behbehoni
╰┅─═ঊঈ💞ঊঈ═─
#حال_خراب_دلم
# مسعود_خرمی_در
شعر : دکتر #میثم_امانی
ملودی : #فرامرز_دعایی
گیتار : #امیر_سیاح_پور
تنظیم ورکورد : #استدیو_نوآهنگ
فیلمبرداروتدوین : #فرشاد_نوری_پور
هلی شات : #سجاد_مرتضوی_نژاد
میکاپ آرتیست : #مرگان_اکبرنژاد
تهیه کننده و کارگردان : دکتر #سامان_اکبرزاده
╭┅─═ঊঈ💞ঊঈ═─┅╮
@behbehoni
@behbehoni
╰┅─═ঊঈ💞ঊঈ═─
# مسعود_خرمی_در
شعر : دکتر #میثم_امانی
ملودی : #فرامرز_دعایی
گیتار : #امیر_سیاح_پور
تنظیم ورکورد : #استدیو_نوآهنگ
فیلمبرداروتدوین : #فرشاد_نوری_پور
هلی شات : #سجاد_مرتضوی_نژاد
میکاپ آرتیست : #مرگان_اکبرنژاد
تهیه کننده و کارگردان : دکتر #سامان_اکبرزاده
╭┅─═ঊঈ💞ঊঈ═─┅╮
@behbehoni
@behbehoni
╰┅─═ঊঈ💞ঊঈ═─
❤1
Halle kharabe dellam
Masoud Khorami
#حال_خراب_دلم
# مسعود_خرمی_در
شعر : دکتر #میثم_امانی
ملودی : #فرامرز_دعایی
گیتار : #امیر_سیاح_پور
تنظیم ورکورد : #استدیو_نوآهنگ
فیلمبرداروتدوین : #فرشاد_نوری_پور
هلی شات : #سجاد_مرتضوی_نژاد
میکاپ آرتیست : #مرگان_اکبرنژاد
تهیه کننده و کارگردان : دکتر #سامان_اکبرزاده
با کیفیت عالی⭕
╭┅─═ঊঈ💞ঊঈ═─┅╮
@behbehoni
╰┅─═ঊঈ💞ঊঈ═─
# مسعود_خرمی_در
شعر : دکتر #میثم_امانی
ملودی : #فرامرز_دعایی
گیتار : #امیر_سیاح_پور
تنظیم ورکورد : #استدیو_نوآهنگ
فیلمبرداروتدوین : #فرشاد_نوری_پور
هلی شات : #سجاد_مرتضوی_نژاد
میکاپ آرتیست : #مرگان_اکبرنژاد
تهیه کننده و کارگردان : دکتر #سامان_اکبرزاده
با کیفیت عالی⭕
╭┅─═ঊঈ💞ঊঈ═─┅╮
@behbehoni
╰┅─═ঊঈ💞ঊঈ═─
#حکایتهای_محل #پر
#حکایت #بیست_و_یکم
نگارش..... #بهرام_دادمهر
⸙╲\╭
╭ ♥️ ⸙჻ᭂ࿐*♡☆჻ᭂ
┗╯
مدت زیادی نبود که داماد شده بود،
کار و بار کساد بود و دخل و خرج باهم نمیخواند،
روی پشت بام کاهگلی به پشت خوابیده بود و چشم از ستاره ها بر نمیداشت،خوابش نمیبرد و مدام دست به دست میگشت و سعی میکرد بخوابد ولی بی خوابی همدم بیشتر شبهایش شده بود ،
برگهای دفتر روزهای تنگدستی اش را توی ذهنش ورق میزد و با هر صفحه آه میکشید.
مرد تنبلی نبود و برای خرج خانواده هر کاری از دستش بر می آمد انجام میداد،
یادش آمد روزهائی را که فعلگی میکرد و از خروسخوان سحر تا دمدمای غروب کار میکرد، تازه همین فعلگی را هم با خواهش و التماس مادرش نزد معمار و پیشکش کردن خروسی بدست آورده بود.
روزهائی سنگ تراشی کرده بود و ایامی را به معامله چهارپایان، و گاهی هم سقائی و آوردن آب از برکه حاشیه شهر و فروش آن به مردم.
ولی مدتی بود بیکار شده بود و فشار زندگی زیاد،
نه راه پس داشت نه راه پیش و دیگر روی قرض کردن هم نداشت.
مدتی بود به سرش زده بو جلای وطن کند راهی کویت شود، این پیشنهاد را یکی از دوستانش داده بود.
فکر غربت از یک طرف و تنگدستی از سمت دیگر مچاله اش کرده بودند.
کله سحر *دِنگ و وِنگ* از رخت و خواب بلند شد ، قلپی آب از کوزه گلی خورد و ناشتا نخورده به میدانی محل رفت و روی منبرک محل نشست.کم کم هوا روشن شد نبض زندگی شروع به زدن کرد.
منتظر ماند تا سر و کله دوستش پیداشد و آمد یکراست کنارش نشست وشروع کرد به *چُق بیدی* زدن و حال و احوال کردن.
سر گپ را باز کرد و از تصمیمش برای همراهی با جمع دوستان گفت چند و چون سفر و را پرس و جو کرد و قرار ومدار سفر را گذاشت و برگشت خانه.
روزهای دیگری هم گذشت و روز موعد فرا رسید و همگی با ساکهائی رنگ و رو رفته راهی شدند .
مقصدشان آبادان بود و بنا بود قاچاقی از طرف شلمچه و عراق وارد کویت شوند.
شب را در مسافر خانه ای اطراق کردند و صبح زود طبق قرار قبلی از مسافر خانه بیرون زدند.
هفت هشت نفری میشدند ، شب وارد نخلستانهای شلمچه شدند و طبق توصیه راه بلد میبایست تا حوالی سحرتوی نیزارها و نخلستانها مخفی میشدند تابلکه بتواند از آب ردشان کند.
سه چهار شب تلاش میکردند ولی هر بار با آفتابی شدن شرطی های عراقی ماجرا کنسل میشد.
روزها میگذشت و همچنان در آبادان معطل بودند ، گاهی دور هم در قهوه خانه ای مینشستند تا وقتشان
بگذرد.
دریکی از روزهائی که در قهوه خانه نشسته بودند یکی از همشهریها که او هم آبادان کار میکرد آنها را دید و چند و چون کارشان را پرسید؛
_ *هَه اِسا امدهی آبادان*؟
_ *وله چه بگم یهم اَ بدبختی مان ، مَی مامه شامس هَه ما اَ بشیم سر رو ، رو خشک ومبو*
همشهری که تو یه عکاسی کار میکرد ،شستش خبر دار شد که این حضرات راهی کویتند و نامردی و طمعش گل کرد.
نه گذاشت ،نه براشت و رک و راست گفت که یا مرا هم رایگان با خودتان می برید یا همه تان را لو میدهم.
چشمهای مسافران از حدقه بیرون زده بود و مات و مبهوت نگاهش میکردند.
مگر میشد یک همشهری که ادعای رفاقت دارد و ازقضا کار و بارش هم بد نیست، اینگونه *غِفگیرشان* کند؟
بگو مگو بالا گرفت کار داشت بالا میگرفت.
آخه ما بیچاره ها که دیگه پولی برامون نمانده که بخواهیم سهم تو را هم بدهیم، از خدا شرم کن.
عکاس اما کوتاه نمی آمد؛
*هم یه که گفتم یا مهم مفتی مبری کویت یا هموته دهس آجان میدم ، خوتنم مدونی که دهس کمِی شیش ماه زندونی ت شاخِی*
ول کن نبود طماع بی چشم و رو.
مسافران شور کردن که چکار کنند ، تصمیم بر این شد که مسافرخانه را عوض کنند و عکاس را قال بزارند.
نقشه را اجرا کردند و شب راهی نخلستان شدند غافل از اینکه نقاش ، رند روزگار بودو تعقیبشان کرده بود و سر بزنگاه رسید.
*بخیال خوتو متونی یواشکی بشی، ای شما دولی مه بند دولیَم*
مرد قاچاقچی هم از ترس به اته پته افتاده بود ولی مسافران کوتاه نیامدند و بنا نداشتتد زیر بار *خِیف* این مردک بروند.
عکاس طماع وقتی نه محکمی شنید تصمیمش را گرفت و فرداشب با آجان ها سر قرار رسید و ساعتی بعد مسافران به همراه قاچاقچی به هم زنجیر شده ، به درختی در محوطه کلانتری بسته شده بودند.
دوسه روزی را آب خنک میخوردند تا روز بازجوئی فرا رسید.
مرد قصه ما فکری به سرش زد و رو به دوستان و مرد قاچاقچی گفت،
*ما نبهد والیم ای عکاسه بالازورمه دِربی*
دوستان گفتند آخه چه کاری از دست ما برمیاد ، ماکه در حین ارتکاب جرم گرفتار شده ایم و.....
مرد حرفشان را قطع کرد و ادمه داد،
میدانم ، ما باید همگی باهم یک حرف بزنیم و بجای قاچاقچی عرب ، مرد عکاس را دلال و قاچاقچی معرفی کنیم .
#حکایت #بیست_و_یکم
نگارش..... #بهرام_دادمهر
⸙╲\╭
╭ ♥️ ⸙჻ᭂ࿐*♡☆჻ᭂ
┗╯
مدت زیادی نبود که داماد شده بود،
کار و بار کساد بود و دخل و خرج باهم نمیخواند،
روی پشت بام کاهگلی به پشت خوابیده بود و چشم از ستاره ها بر نمیداشت،خوابش نمیبرد و مدام دست به دست میگشت و سعی میکرد بخوابد ولی بی خوابی همدم بیشتر شبهایش شده بود ،
برگهای دفتر روزهای تنگدستی اش را توی ذهنش ورق میزد و با هر صفحه آه میکشید.
مرد تنبلی نبود و برای خرج خانواده هر کاری از دستش بر می آمد انجام میداد،
یادش آمد روزهائی را که فعلگی میکرد و از خروسخوان سحر تا دمدمای غروب کار میکرد، تازه همین فعلگی را هم با خواهش و التماس مادرش نزد معمار و پیشکش کردن خروسی بدست آورده بود.
روزهائی سنگ تراشی کرده بود و ایامی را به معامله چهارپایان، و گاهی هم سقائی و آوردن آب از برکه حاشیه شهر و فروش آن به مردم.
ولی مدتی بود بیکار شده بود و فشار زندگی زیاد،
نه راه پس داشت نه راه پیش و دیگر روی قرض کردن هم نداشت.
مدتی بود به سرش زده بو جلای وطن کند راهی کویت شود، این پیشنهاد را یکی از دوستانش داده بود.
فکر غربت از یک طرف و تنگدستی از سمت دیگر مچاله اش کرده بودند.
کله سحر *دِنگ و وِنگ* از رخت و خواب بلند شد ، قلپی آب از کوزه گلی خورد و ناشتا نخورده به میدانی محل رفت و روی منبرک محل نشست.کم کم هوا روشن شد نبض زندگی شروع به زدن کرد.
منتظر ماند تا سر و کله دوستش پیداشد و آمد یکراست کنارش نشست وشروع کرد به *چُق بیدی* زدن و حال و احوال کردن.
سر گپ را باز کرد و از تصمیمش برای همراهی با جمع دوستان گفت چند و چون سفر و را پرس و جو کرد و قرار ومدار سفر را گذاشت و برگشت خانه.
روزهای دیگری هم گذشت و روز موعد فرا رسید و همگی با ساکهائی رنگ و رو رفته راهی شدند .
مقصدشان آبادان بود و بنا بود قاچاقی از طرف شلمچه و عراق وارد کویت شوند.
شب را در مسافر خانه ای اطراق کردند و صبح زود طبق قرار قبلی از مسافر خانه بیرون زدند.
هفت هشت نفری میشدند ، شب وارد نخلستانهای شلمچه شدند و طبق توصیه راه بلد میبایست تا حوالی سحرتوی نیزارها و نخلستانها مخفی میشدند تابلکه بتواند از آب ردشان کند.
سه چهار شب تلاش میکردند ولی هر بار با آفتابی شدن شرطی های عراقی ماجرا کنسل میشد.
روزها میگذشت و همچنان در آبادان معطل بودند ، گاهی دور هم در قهوه خانه ای مینشستند تا وقتشان
بگذرد.
دریکی از روزهائی که در قهوه خانه نشسته بودند یکی از همشهریها که او هم آبادان کار میکرد آنها را دید و چند و چون کارشان را پرسید؛
_ *هَه اِسا امدهی آبادان*؟
_ *وله چه بگم یهم اَ بدبختی مان ، مَی مامه شامس هَه ما اَ بشیم سر رو ، رو خشک ومبو*
همشهری که تو یه عکاسی کار میکرد ،شستش خبر دار شد که این حضرات راهی کویتند و نامردی و طمعش گل کرد.
نه گذاشت ،نه براشت و رک و راست گفت که یا مرا هم رایگان با خودتان می برید یا همه تان را لو میدهم.
چشمهای مسافران از حدقه بیرون زده بود و مات و مبهوت نگاهش میکردند.
مگر میشد یک همشهری که ادعای رفاقت دارد و ازقضا کار و بارش هم بد نیست، اینگونه *غِفگیرشان* کند؟
بگو مگو بالا گرفت کار داشت بالا میگرفت.
آخه ما بیچاره ها که دیگه پولی برامون نمانده که بخواهیم سهم تو را هم بدهیم، از خدا شرم کن.
عکاس اما کوتاه نمی آمد؛
*هم یه که گفتم یا مهم مفتی مبری کویت یا هموته دهس آجان میدم ، خوتنم مدونی که دهس کمِی شیش ماه زندونی ت شاخِی*
ول کن نبود طماع بی چشم و رو.
مسافران شور کردن که چکار کنند ، تصمیم بر این شد که مسافرخانه را عوض کنند و عکاس را قال بزارند.
نقشه را اجرا کردند و شب راهی نخلستان شدند غافل از اینکه نقاش ، رند روزگار بودو تعقیبشان کرده بود و سر بزنگاه رسید.
*بخیال خوتو متونی یواشکی بشی، ای شما دولی مه بند دولیَم*
مرد قاچاقچی هم از ترس به اته پته افتاده بود ولی مسافران کوتاه نیامدند و بنا نداشتتد زیر بار *خِیف* این مردک بروند.
عکاس طماع وقتی نه محکمی شنید تصمیمش را گرفت و فرداشب با آجان ها سر قرار رسید و ساعتی بعد مسافران به همراه قاچاقچی به هم زنجیر شده ، به درختی در محوطه کلانتری بسته شده بودند.
دوسه روزی را آب خنک میخوردند تا روز بازجوئی فرا رسید.
مرد قصه ما فکری به سرش زد و رو به دوستان و مرد قاچاقچی گفت،
*ما نبهد والیم ای عکاسه بالازورمه دِربی*
دوستان گفتند آخه چه کاری از دست ما برمیاد ، ماکه در حین ارتکاب جرم گرفتار شده ایم و.....
مرد حرفشان را قطع کرد و ادمه داد،
میدانم ، ما باید همگی باهم یک حرف بزنیم و بجای قاچاقچی عرب ، مرد عکاس را دلال و قاچاقچی معرفی کنیم .
👍1
برق از کله شان پرید، عرب هم گفت بخدا اگه این کار رو انجام بدید و حق این نامرد رو کف دستش بزارید ،پولتان را که برمیگردانم هیچ ، معادل همان پول را هم بهتان مژدگانی میدهم.
قرار و مدارهاشان را گذاشتند و حرفهاشان را یک کاسه گردند و خوابیدند.
صبح زود نگهبان همه را صدا زد و به اتاق افسر نگهبان برد، همه روی نیمکت چوبی روبروی میز افسر نگهبان نشسته بودند و مرد عکاس هم روبروی آنها نشسته بود و با پوزخند مسافران را برانداز میکرد.
افسر نگهبان از مرد قصه ما پرسید؛
شما به کی پول دادید تا شما را از مرز رد کند؟
مرد محکم انگشتش را روبروی مرد عکاس گرفت و گفت به ایشان.
مرد عکاس برق از کله اش پرید و پرخاش کنان گفت ، به من پول دادی؟ جناب سروان دروغ میگوید.
افسر از نفر دوم پرسید و اوهم مرد عکاس را نشان داد و به همین ترتیب همه گفتند که مرد عکاس پولهای ما را گرفت و قول داد مارا از مرز رد کند.
افسر نگهبان پرسید پس این مرد عرب چکاره است؟
همگی گفتند که اورا نمیشناسند و اولین باری است که اورا میبینند.
مرد عکاس داد و بیداد میکرد و قسم میخورد که اینها دروغ میگویند.
افسر بر سرش فریاد زد که مردک فلان فلان شده این بدبختها یک مشت کارگر ساده اند ودوز و کلک بلد نیستند .
افسر از جایش بلند شد و چنان کشیده ای به مرد عکاس زد که زمین و آسمان جلوی چشمش تیره شد و نگهبان را صدا زد و گفت این مردک دروغگوی قاچاقچی را را به جرم قاچاق انسان و قصد فریب مامور دولت بازداشت کنید.
مرد عکاس شش ماهی را در آبادان زندان بود و به سزای نامردیش رسید.
پی نوشت....
#چق_بیدی........ #احوالپرسی
#دنگ_و_ونگ..... #گیج_و_منگ
#غفگیر............. #غافلگیر
#خیف............... #خفت
قرار و مدارهاشان را گذاشتند و حرفهاشان را یک کاسه گردند و خوابیدند.
صبح زود نگهبان همه را صدا زد و به اتاق افسر نگهبان برد، همه روی نیمکت چوبی روبروی میز افسر نگهبان نشسته بودند و مرد عکاس هم روبروی آنها نشسته بود و با پوزخند مسافران را برانداز میکرد.
افسر نگهبان از مرد قصه ما پرسید؛
شما به کی پول دادید تا شما را از مرز رد کند؟
مرد محکم انگشتش را روبروی مرد عکاس گرفت و گفت به ایشان.
مرد عکاس برق از کله اش پرید و پرخاش کنان گفت ، به من پول دادی؟ جناب سروان دروغ میگوید.
افسر از نفر دوم پرسید و اوهم مرد عکاس را نشان داد و به همین ترتیب همه گفتند که مرد عکاس پولهای ما را گرفت و قول داد مارا از مرز رد کند.
افسر نگهبان پرسید پس این مرد عرب چکاره است؟
همگی گفتند که اورا نمیشناسند و اولین باری است که اورا میبینند.
مرد عکاس داد و بیداد میکرد و قسم میخورد که اینها دروغ میگویند.
افسر بر سرش فریاد زد که مردک فلان فلان شده این بدبختها یک مشت کارگر ساده اند ودوز و کلک بلد نیستند .
افسر از جایش بلند شد و چنان کشیده ای به مرد عکاس زد که زمین و آسمان جلوی چشمش تیره شد و نگهبان را صدا زد و گفت این مردک دروغگوی قاچاقچی را را به جرم قاچاق انسان و قصد فریب مامور دولت بازداشت کنید.
مرد عکاس شش ماهی را در آبادان زندان بود و به سزای نامردیش رسید.
پی نوشت....
#چق_بیدی........ #احوالپرسی
#دنگ_و_ونگ..... #گیج_و_منگ
#غفگیر............. #غافلگیر
#خیف............... #خفت