🎸شعر بهبهونی🎸
1.58K subscribers
2.2K photos
253 videos
59 files
2.11K links
🎸شعر بهبهونی🎸

همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
Download Telegram
♥️🍃♥️
#دشت_دلم

حالِ دل خوب وتیاری بخدا میزونی
نار لووِت چه قشنگی که هَمِی خندونی

♥️🍃♥️

مرهَمی بَ سی دلم بارغمِی سنگینی
عشق تو سی دل ما دردی و هم درمونی

♥️🍃♥️

دلمَم ناده گروگو که وبم کُربون تو
خُم مُدونَم که سی عشقت دل مِه ارزونی

♥️🍃♥️

چه شرینی غم عشقت که دلم پُوی سر تو
مِث فرهاد تِ صحری غمِ تو ویلونی

♥️🍃♥️

تو بیو حال دلم خَش کا و مِی اُور بهار
اَتِه دشتِ دل نادر تو بِزه بارونی

♥️🍃♥️
#نادر_تقدیسی
تیرماه۱۳۹۹
♥️🍃♥️

🎸شعر بهبهونی🎸
https://telegram.me/behbehoni
👍1
#حلالم_کنی

با سپاس فراوان از
#احمد_نصرتی

🙏🏻

غمی که تِیسِه وُلام بیدی‌یّه! "حلالم کُه!"

دلی که پُر و پّتیم کِردی‌یَه! "حلالم کُه!"

تِه سِرگُدارِ جِوونی، تو هُم‌دَمَم بیدَه

قَدی که داغِ مِه وُیسادی‌یَه! "حلالم کُه!"

🍁🍁🍁

فقیرِ پشتِ دِرِ بَسّـِه‌مُوی، خُو بَخشیدَم

پـِروُ-پَرِه‌ی دِرِ پیسِسّـِه‌مُو! "حلالم کُه!"

تِه یَی وِراری‌ و سیوِسَّه، دَئسِ باد شمال

هِلالِ نیمدَرِ اِشکَسّـِه‌مُو! "حلالم کُه!"

🍁🍁🍁

کُلی‌م، مِه چوُ اَتِه لُخچَه‌ت زِه و پراتَم رِخت

کُنار گُلبِه‌ی هُمسادِه‌مو "حلالم کُه!"

کُلوُن و تَق-تَقِ دِرگِه‌ی آمیزرَجَب! ریم سِه‌ی

سه وَرچَرِسّـِه و پا نادِه‌مو "حلالم کُه!"

🍁🍁🍁

بیُو به حَقّ‌ِ داعا و سِلوم چَن ساله

سِفورِ مَلّـِه‌مو! سی زحمتِت "حلالم که!"

سِه اِسّـِنِ‌ی رِبِنیکّا، کُلِ‌ی بَنَه‌ی، کُلخُنگ ...

اَ دَلّـِه بُردِه، پَتی و پُرِت، "حلالم که!"

🍁🍁🍁

بی‌فاطمِه‌ی خَنِ رَه! سُوزی‌یا! کپر! دِیدا!

اگر تِه باغ، گلی چیدِه‌مِن، "حلالم کُه!"

گلِ شِقاقِ تِه خی‌شَسّـِه! بلبلِ بی‌گل!

فغونِ تو، دلِ سیوِسّـِه‌مِن "حلالم کُه!"

🍁🍁🍁

کُلیکَّ‌کِی‌ اَ سِه بختِ خَلَم، تِه حیف و دریغ!

اَداغِ دل، ته گِچیده! تو هم "حلالم که!"

نُخوند چَپّـِه و اَشکسّـِه و ته گوشت رهته!

اَ داغِ دل، ته خِهیده! تو هم "حلالم که!"

🍁🍁🍁

رفیقِ بید و نَبیدم! غنیمتی بیدَه

همیچِه یادِ تو می زیبِرم! "حلالم که!"

ستونِ پشت و پَنِه‌ی روزِ تنگ و شُووِ گِرِی!

که میم‌ناها سِرِ کولِت، سِرَم! "حلالم که!"

🍁🍁🍁

دو چشمِ سُرخ بابا! تَش تِه دارِ دل مِزِنَه

وُها که اَرسِ توشَم کس ندی، "حلالم که!"

گِرِی‌ت: شو اَ تِه پَستوُ ، خوت و خدا، تِینا!

وُلامُو لُو اَ خِنَه ری اَ ری ، "حلالم که!"

🍁🍁🍁

حلال‌-بیدِ گِپو: دی‌مُو! ماطَلَم شَسّـِه

چقدّه مَهتکِ‌مِت جُمبَنی، "حلالم که!"

سرِ سفید و کوری و پیری، هَنی عصُوی دَئسم!

جوونیات سرِ مِه رُمبَنی، "حلالم که!"

🍁🍁🍁

ببخش معصیتِ مِه خُدِی غفور و رحیم!

ته پرس و جور چه کَرد و چطو "حلالم کُه"

اَ وایِه‌مّندی و دالِنجِه‌هی و نادونی

اگر که روزِ خومَم، کِرده شو، "حلالم کُه!"

#فرید_دژم
زمستان ۱۳۹۸
🍂🍂🍂

🎸شعر بهبهونی🎸
https://telegram.me/behbehoni
🍃🌼🌸🍃
نسلِ‌بیداری ما با کافئین
نسل خواب با قُرصایِ رنگارنگ
نسل گم کردنِ راه و رَفتَن
تویِ چاه با حرفایِ قشنگ قشنگ

🍃🌼🌸🍃

کسی نیست که شرح بده این حالُ
غرق شدن تو عمق دریا با دو دست بسته
واسه نسلی که داره میسوزه
فرقی داره دهه ی هَفتاده یا که شَصته؟

🍃🌼🌸🍃

سخته وقتی که بن بست میخوری
تنها راه لعنتیت پول باشه
زندگی ما رو گذاشت تو منگنه
نسل ما وقت نکرد کول(cool)باشه

🍃🌼🌸🍃

خواستَمون جز نَفَسِ راحَت نیست
نسلِ ما همیشه سَر به زیر بود
آرزومون یه خیالِ تَخته
نسل ما تو رویا هَم فَقیر بود

🍃🌼🌸🍃

نسلِ مَن به هر کی از راه رِسید
راه بِهتر باختنُ یاد داده
نسلی که اگه بره تو باتلاق
توی در نَیومدن استاده

🍃🌼🌸🍃

ما که شُغلِمون شُد از دَست دادَن
اسمِ آرزو که اومَد بی هوا تَرسیدیم
سخته فهمیدن اینکه یک عُمر
تنها دور خودِمون چَرخیدیم

🍃🌼🌸🍃

پیر شُدیم واسه کَسی مُهِم نبود
نسلِ ما از زندگی چی میخواست
خنده هامون فِیک بود و هیچ‌کَس
بو نَبرد این نَسل با هایپ سَرِ پاست

🍃🌼🌸🍃

هممون یه جور به هم مُرتَبِطیم
انگاری تو قَتلِ هم شَریک شُدیم
وقتِ مُردَن خَنده رو لَب داریم
یه جورایی همه هیستِریک شُدیم

🍃🌼🌸🍃

کسی نیست که شَرح بده این حالُ
غرق شُدَن تو عمقِ دریا با دو دست بسته
واسه نسلی که داره میسوزه
فرقی داره دهه ی هفتاده یا که شصته؟

#مهرداد_مجذوب
🍃🌼🌸🍃

🎸شعر بهبهونی🎸
https://telegram.me/behbehoni
شعر چهارپاره‌ی گویشی

#هوادوری

💪🏻🥊⚔️🥊💪🏻

با احترام به شعر استاد سلطانی


تِنی که غاره تِه میـــدو وِشات بلندی بی

تِنی که دئس تو یه خُووِه راحتی‌مو نبی

بُتِـت ببند و سِرِت خَـل بِگِر! بِرَه! بِزِه دِر!

که یارِ سوز و سوارم، برارمـِی مــی بـی

💪🏻🥊⚔️🥊💪🏻

روالِ ظلمتِ شــُووِت، بُودوُ! خـِرِی اِشکَس

دِمـــوُنِ پـاکــِش و کـُرزَنــگُلــوُ و آل، وَرَس

بِبــی که خُوم اَ تِه کُووَم اگر هَمِـه‌ن دِرِ کُو

که‌ترس،اَ داغ و درُوش‌هِه، اَمُو سه‌کَس‌تا‌کَس

💪🏻🥊⚔️🥊💪🏻

پدرسِگَی! ایسِه اَی مَرد‌یَه سِه‌خُت، پِه بیو!

پُمـــوُیِ قُلــدرِ اِدبـــارِ گَنـــدِ غُـــت، پِه بیو!

بیو که سیرِ دیر بشورَم و بِت‌کُنَم کُرِ خـان

جوُموُ بِرِت بُکُنم جِر و کُتَُ و کُت، پِه بیو!

💪🏻🥊⚔️🥊💪🏻

یکی اَمـــی اَ تِه بُـــزّا که یوسفـَـم بِـخِــره

یکی رِسِس که اَ شعــرِ خَلَــم، غلـط بِگِــره

دِگِه‌م وِشات نِمِتِرسی بیُو بشیم جَر و گُـر

یکی اَمی که اَ پُشتی مِه، یَخّـِه سیم بدره

💪🏻🥊⚔️🥊💪🏻

خَشی که دیمِ یکی، صب تا شو، یِکاگرُبیم

اَ خُووِه تِــرس ِ اَ ظلمِی، دُکـوُ ناهاده، پُبیم

بپیــم و مَلّـِه و مِیــدومـُو پاک اَ شَر بکنیم

همیچــه وا یِکیــدوُ بیم و دیــرِ یَـی نِوُبیم

💪🏻🥊⚔️🥊💪🏻

#فرید_دژم

۱۰ بهمن‌ماه ۱۳۹۸

🎸شعر بهبهونی🎸
https://telegram.me/behbehoni
🐴🐴🐴

#ضرب_المثل


خدا نکُه یه جُل خر کازرونی ته یَه قافِلی بو

منظور بد بودن مردم #كازرون نيست. این ضرب المثل در گویش بهبهانی در مورد افراد ناجور و اشخاصی که موجبات زحمت دیگران میشوند و.... به کار می رود.
چون نوع جل خر ساخت بهبهان با جل #خر کازرون متفاوت است
از جل خر #بهبهانی هم می شود برای باربری استفاده کرد و هم برای سوار شدن تا چند نفر هم بر روی آن جا می گیرند
اما جل خر کازرونی برای باربر ی اصلا"مناسب نیست و فقط برای سواری است كه فقط هم یک نفر می تواند استفاده کند كه جای سوار شدن هم تنگ است
لذا در قافله بهبهانی نمی شد بار بر آن گذاشت و برای سواری هم مناسب نبود.

🐴🐴🐴
#حمداله_مودب

🎸شعر بهبهونی🎸
https://telegram.me/behbehoni
#دوران #کودکی8
تهران. #عباداریان مرداد ماه ۹۹
#شنبه #بازار
هر روز شنبه صبح تاظهر بازار
جنب شیروخورشید برگزار می‌شد و بازاری با همه جور مایحتاج مردم که افرادی از داخل شهر و حتی از روستاها هم می آمدند و انچه را درست کرده بودند عرضه میکردند و بعد اگرجنسی که مورد نیاز داشتن همانجا خرید میکردن و روستائیان بقیه مایحتاج خود را دربازار اصلی شهرخریده و عصر به روستا میرفتند که بعضی ها بوسیله چهارپای خود و خیلی ها با وسیله نقلیه عمومی مینی بوس و یا وانت ان زمان( جیپ پیکاپ میگفتند) عقب پرمیشد ازمسافران که در طی مسیر از روستاهای زیادی گذشته و نفرات پیاده می شدند با دست پر از اجناس خریداری شده از شهر به خانه بر میگشتند، روز شنبه بازار شهر جلوه دیگری داشت ، رفت وامد زیادی بود چون تعداد زیادی از مردم روستاهای اطراف و حتی از بخش های دورتر به شهر می امدن نسبت به بقیه روزها شلوغتر بود.شنبه بازار بنوعی داد و ستد جنس با جنس را تداعی میکرد چون خیلی ازاهالی شهر و روستا کالاهای خود راعرضه و مایحتاج خانواده را خرید میکردند.
هر فصل هم بازار فرق داشت و اجناس متناسب با فصل عرضه میشد .
جنب و جوش زیادی در شنبه بازار بود و هرکسی برای عرضه کالای خود بلند صدا میزد و از اجناس خود تعریف میکرد .صدای مرغ و خروس ،اردک و.. چارپایان و عرعرخر به کرات شنیده می‌شد،کنجکاوی بچه ها باعث سرکشیدن به همه اجناسی که بر زمین چیده شده بود را بدنبال داشت و مدام مادران صدا میزدند که بدو بیا چون نگاه کردن به بساط های پهن شده برای بزرگترها که فقط برای خرید آمده بودن نه گشت و گذار ولی برای بچه ها که‌ یا از روی شوق یا مجبور به همراهی بودن داستان فرق داشت،سبدهایی که بافته شده ازشاخه های درختان بود که پر از مرغ وخروس ،کبوتر ودیگر پرندگان بود آوازهای درهم انها ،خروسی میخواند و دیگری جواب میداد و..لحظاتی ایستادن و نگاهی گذرا آنطرفتر گوسفندانی و کنارشان فروشنده ای و روی زمین علوفه ای و آبی گذاشته شده بود.سبزی فروشی با پیمانه دست خود مقدار سبزی میفروخت، این همه تنوع در یک جا هر طرف چشم کار میکرد تازگی و حس دانستن را در پی داشت در حالی که سوالها در ذهن کنجکاو بچه ها فقط بود بدون پاسخ ،مسیر شنبه بازار را چندین بار رفته و برگشته و بعضی از چیزهایی که دفعه اول فرصت دقیق نگاه کردن نبود دوباره دیده میشد یا میدیدی که اجناس نیست و فروخته شده و هربار نیم نگاهی هم به ساختمان شیروخورشید انداخته میشد و اینکه مریض نباشی هم میتوانی در اون حوالی باشی .یک‌ نکته که خیلی خودشو نشون میداد هر چند عالم بچگی ارزش سلامتی معنی نداشت و فقط حس خوبی داشت که از امپول خبری نیست .
فروشنده ها زن و مرد بودن در حالی که بقیه روزها بازار فروشنده زن نداشت و زنها تنها روزی که در بازار کاسبی میکردن روز شنبه بود که زنهای شهری و روستایی بودن ،زنهای روستایی به فروش اجناس درست شده با دستان خود پرداخته از قبیل بافتنی های دستی که خودش دیدنی بود که شامل گلیم و از این قبیل یا وسایلی مثل روی دیگی(دم کن بافته شده از برگها)جاروب ،زیر اندازها در سایزهای مختلف که با برگ نخل درست کرده بودن،بوریا که زیراندازی با نی درست شده بود و از این زیر انداز در مساجد هم بجای فرش استفاده‌میشد،بادبزن ،طبق(بجای سفره استفاده می شد گرد و با قطر حدود یک متر ) با نقش و نگارهای زیبا و لبنیاتی که درست کرده بودن (ماست ،کشک و...)و در فصول مختلف اجناس متناسب با فصل از روستا اورده میشد که فروش بعهده زن خانواده بود و مرد خانوار برای کارهای دیگر به بازار شهر میرفت، طرفهای ظهر کم کم بازار بسوی تعطیلی میرفت تا شنبه هفته بعد، و زنهای شهری که برای کمک‌به هزینه های خانواده بفروش اجناسی در شنبه بازار مشغول بودن و یا سرپرست خانواده بودن و ایام غیر شنبه بازار در خانه به فروش مشغول بودن که بیشتر اجناسی که عرضه میکردن کارهای دستی خودشان بود مثل نشاسته که توسط خودشان در خانه درستش میشد یا اجناسی که در شستشو مورد استفاده قرار می‌گرفت مثل حنا ،سدر،اُشننگ(پودر گیاهی برای شستشوی لباسها ) سفیداب ،گل سرشور،گل برد(پوردی که برای جلوگیری از عرق سوز شدن بچه ها که بین پاهای بچه و زیر بغلش میزدند و مثل حنا بعد از چند ساعتی که گذاشته شده بود رنگش روی پوست می ماند )،کیسه حمام ،سنگ پا و... مادران در این روز با توجه به قیمت مناسبتر نسبت به بازار شهر سعی میکردن مایحتاج خود را از شنبه بازار تهیه کنند و بچه ها هم که دنبال مادر به گشت و گذار و رفع کنجکاوی بچگانه وگرنه اجناس شنبه بازار دلخوشی برای بچه ها نداشت و تجربه ای بود برای آشنا شدن با اجناس و بازار .
ادامه در #قسمت9
#دوران #کودکی9
تهران. #عباداریان مرداد ماه ۹۹
#تابستان1
حکایتهای فصلها در جنوب قصه ای دیگریست چون فصلها سه ماهه از سال را شامل می‌شود ولی در جنوب کل سال به دوفصل گرم(تابستون) و سرد(پاییز،زمستان وبهار) تقسیم میشود که شروع فصل گرم را باید ازنیمه فروردین که‌هوا گرم‌ و صحرا رو به خشکی رفته تا نیمه مهرماه ادامه دارد که اسمش را تابستان که شش ماه از سال را دربرگرفته و تا اولین بارونهای پاییزی ادامه داشته که دیگر پشت بام خانه ها نمیشد خوابید،خب قصه های روزهای گرم تابستون زیاد بوده و در یک قسمت نمی‌توان آورد .
*⃣ پشت بام
تابستون و پشت بام خوابیدن، اب پاشی و از بوی کاهگل که به مشام میخورد مست شدن هر چند هرروز هم تکرار ولی خوشایند وآنقدر خوب بود که وقتی کسی غش میکرد مقداری کاهگل پشت بام را خیس میکردن جلو بینی فرد می گرفتند با نفس کشیدن و استشمام ان به هوش می امد.(بچه های نسلهای جدید باید جایی برد تا بتوانند این بوی خوش کاهگل را استشمام کنند )
غروب که نزدیک میشد و سایه پشت بام را گرفته بود یکی از مشغولیات بچه ها که هم کار انجام می‌دادند و هم بازی و سرگرمی بود واز طرفی تا چشم کار میکرد خانه ها و پشت بام های دیگر دیده میشد که دیگران هم مشغول بودند و پشت بام جاروب میشد و بعد با ابپاشی یا افتابه ای کل پشت بام خانه را اب می پاشیدن و بوی خوشش بلند میشد و گرما گرفته میشد و بعد رختخوابها پشت بام برده میشد و روی دیوار دور پشت بام(فّسیل) گذشته میشد و هوای تازه خورده، خنک میشد و بعد خشک شدن پشت بام از اب پاشی رختخواب انداخته میشد تا برای موقع خواب خنک شده وقت خواب رختخواب حکم کولری داشت خنک و بوی کاهگل هم شامه نواز بود و گرما هم جای خود داشت(مخصوصآ شبهایی که شرجی بود )ولی همه در کنار هم ردیف پشت بام میخوابیدن بچه ها بخاطر اینکه غلت میخوردن در کناره ها قرار نمیگرفتن و در وسط قرار می‌گرفتند چون هم احتمال بلند شدن و شبگردی آنها بود تا احتمال خطر کمتری برای بچه ها باشه، ظرف آبی هم همیشه پشت بام اورده میشد تا درصورت تشنگی نیاز به پایین آمدن از بالا نباشه که اکثرا کوزه ای از اب با کاسه ای یا لیوانی روی درب کوزه گذاشته میشد و آب درون کوزه خنک و گوارا میشد با طعم خوبی که باید چشید . شام(در تابستان بخاطر گرما شام را میگفتند حاضری داریم که شامل غذایی غیر پخت و پز بود مثل نان و ماست و.)در اول شب خورده میشد
شبها که همه زود میخوابیدن و صبح زود قبل طلوع آفتاب بلند میشدند. وقت خواب غلت زدن در رختخواب خنک کیفی داشت که نگو، کشتی گرفتن و درگیری روی تشک در اول شب و از پشت بام با بچه های همسایه صحبت کردن و باقی مانده حرفهایی که روز زده نشده بود تا بزرگترها بیایند و ارامش برقرار بشه
بادراز کشیدن رو به آسمان و نگاه کردن تا چشم کار میکرد سیاهی شب بود و جای جای اسمان ستاره کم نور و پر نور و با همدیگر صحبت کردن از ستاره ها تا یکی از ستاره ها(شهاب) چون برق در اسمان حرکت و نور میداد و در گوشه ای خاموش میشد بچه هاهمه با هم میگفتند الان ستاره یکی نفر خاموش شد و صاحب ستاره فوت کرد چون بزرگترها میگفتند در اسمان هر فردی یک ستاره داره که وقتی می افتد شخص هم می میرد و بچه ها صبح بخاطر افتادن ستاره دنبال خبر فوت کسی بودن، شب و آسمان تاریک و راز آلود و دیدن شکل‌هایی با ستاره ها که زمان شب را میگدراند و با قصه شب چشمها بر هم میرفت ،پشت بامها چون به هم راه داشت و شبها همه پشت بام میخوابیدن صداهای همسایه ها بگوش میرسید که با سکوت شب راحت صحبت ها شنیده میشد و گاهی صدای مادری می امد از پشت بامی انطرفتر که برای بچه اش لالایی میخواند با سوز دل در ان حال چقدر به دل می نشست چون همه آن شعرها شنیدنش برای گوش اشنا بود که بارها مادر خوانده و بچه ها چون بزرگ میشدند می‌فهمیدند ان لالایی بیان حال مادر هم‌ بوده چون با احساس درونی خود ابیاتی که میخواند هماهنگ بود.شبهای ماهتابی قصه ای دیگر داشت شبی که قرص ماه کامل چراغ ماه روشن بود نگاه به جادوی ماهتاب تاخواب چشمان را پر میکرد ادامه داشت وتجسم شبانه در زیر نور ماه.صبح قبل افتاب خیلی هم خوابت سنگین بود صدای بانگ خروسها بیدارت میکرد یا عرعر خرهای همسایه.
شوق جمع کردن رختخوابها قبل اینکه آفتاب روی انها بیفته و به پایین در اتاق آورده میشد،و خبری از خواب تا لنگ ظهر وجود نداشت و صبحونه که بیشتر چای و نان(نان تیری که مادر برای هفتگی درست میکرد) بود که نان را آبی زده تا نرم میشد و در طبق (سفره بافته شده از گیاهان بود) گذشته صبحونه اگر روزهایی با فصول مختلف پیش می امد که پنیر و سبزی پیرگ( پرپین یا خرفه) خیلی لاکچری بقول امروزی بود و با حرص و ولع چند برابر صبحونه خورده میشد با چای شیرین جزء اصلی صبحونه خب پنیر بعنوان غذای اصلی در وعده های شبانه روز محسوب میشد.
ادامه در #قسمت10
🌲🌲🌲
آئینه ی ذات کبریایی ست علی ،
روح شرف پاک خدایی ست علی /
در عرش برین خیل ملَک می گویند ،
ذیجود و سخای اِنَّـمایی ست علی
🌲🌲🌲
در چهره او صبح ولایت پیداست ،
وجه و نظر مهر هدایت پیداست /
الحق که صفای مظهر ذات خداست،
تا در نظرش لطف و عنایت پیداست
🌲🌲🌲
چون جلوه ی آفتاب عالمتاب است،
روشن ز رخش آئینه ی مهتاب است /
در ملک خدا یکی امیر است و خَدیو ،
هم قبله ی آسمانی محراب است
🌲🌲🌲
خوش نغمه بامداد هستی ست علی ،
شور آور پیمانه ی مستی ست علی /
در صبح وجود عالم " کُن فِیَکون " ،
الحق که چکامه ی اَلَستی ست علی
🌲🌲🌲
چون صورت حق مهر رخش جلوه گر است ،
مهتابِ پراَنوار صفای سحر است /
هنگام طلوع بامداد اَزلیش ،
بر شاخه ی گل مرغ چمن نغمه گر است
🌲🌲🌲
افروخت رخ آفتاب در صبح غدیر ،
بر ساحت حق دمید اَجلال امیر /
با جلوه ی آسمانی ماه رخش،
بگرفت فروغ جان ز نو عالم پیر
🌲🌲🌲
گو؛ مرغ سحر ترانه ی شور بخوان ،
در منقبت حقیقت نور بخوان/
با نغمه ی عاشقانه ی کلک سها ،
در بزم غزل واله و مستور بخوان
🌲🌲🌲

#سیروس_مختاران / #سها
۱۷ /مرداد ۹۹
🌲🌲🌲


https://telegram.me/behbehoni
#دوران #کودکی10
تهران. #عباداریان مرداد ماه ۹۹
تابستان2
#سرداب (زیر زمین)
از مکان مهم خانه ها که میتوان به عنوان انبار خانه از آن یاد کرد و ظهر تابستون بعد از نهار برای فرار از گرما به هوای خنک آنجا پناه برده و ساعتي خوابید
سرداب از سطح زمین پایین تر بود و با کندن زمین بوجود می امد عمق های متفاوت داشت از چند پله بود سرداب سِرمَگِر (زیرزمینی که بلندی سقف آن طوری بود که ایستاده سر افراد به سقف نخورد ،حدود سه یا چهار پله زیر زمین بود و بقیه هم بیرون زمین بود و نورگیری ان از حیاط بخاطر پنجره ها خوب بود که نسبت به وضعیت مالی صاحب خانه نوع پنجره ها کار شده بود ، مشبک بدون پنجره که با گچ دیواری سفید سوراخ دار که هر سوراخ حدود ۱۰*۲۰ یا ۱۵*۱۵ سانتی متر بود و یا با آجر بصورت چیدمان قشنگ صورت میگرفت و بهترین آن پنجره های چوبی که شیشه های رنگارنگ کار شده بود و نور داخل زیرزمین دنیایی از نقش را در پایین جای میداد‌ و نشان میداد صاحب خانه وضع مالی خوبی دارد)
نوع دیگر زیرزمینی عمیق بود که ۱۲ پله و یا بیشتر داشت و حدود سه متر زیر زمین کنده میشد و سقف آن با ارتفاع یک متر و بیشتر از زمین بالاتر بود که این فضا برای نورگیر در نظر گرفته میشد که نور این زیرزمین خیلی کمتر از نوع سِرمِگِر بود.از طرفی برای دو نوع زیرزمین بادگیرهایی در پشت بام درست میشد که آن هم خودش طراحی دقیقی داشت تا بتواند باد را چرخانده و در سوراخی که در دیوار وجود داشت به پایین هدایت کرده تا به کف زیر زمین برسد ، سوراخ بشکل مستطیل در دیوار از پشت بام تا کف زیرزمین ادامه داشت که داخل آن بصورت ضربدری از نی و گچ در فاصله پشت بام تا زیرزمین جهت هدایت کردن باد در فواصل معین زده میشد و در زیرزمین نسیم خنک کولر طبیعی را بدون نیاز به برق و آب داشتی و کنار ورودی بادگیر در زیرزمین رختخواب پهن میشد و دیگر خبری از گرما ۵۰ درجه نبود،ساخت بادگیر نیاز به استادکار ماهر در این رشته داشت چون بادگیر طراحی و اندازه زاویه های ورودی باد به بادگیر نیاز به تجربه داشت بعدها که بادگیرهای یزد در کتابها مدرسه دیده شد انها خیلی بزرگتر از بادگیرهای ما بود، خود لوله بادگیر از بالای پشت بام تا کف زیر زمین ۷ یا ۸ متری میشد یکی از مشخصه های خانه هایی که زیرزمین داشتند
وجود بادگیر در پشت بام بود که قشنگی خاصی داشت و همیشه جایگاه خوبی برای لانه پرندگان بود از قبیل لیلق(لک لک) که روی بادگیرها یا جاهای بلند لانه درست میکردند و درحفره های بادگیر پرندگان دیگر لانه داشتند.
سرداب محل نگهداری مایحتاج سالانه گندم، جو برنج، پیاز ،خرما، خوراکی ها و جهیزیه دخترها هم بود که از تولد شروع به تهیه وسایل صورت میگرفت و هر بار تیکه ای وسایل بصورت نسیه یا نقد خریداری میشد و در زیرزمین جایگاهی برای جهیزیه دختر و دخترها درست میشد و تقسیم بندی هم اگر چند دختر بود صورت میگرفت آینده گری که تهیه جهیزیه بصورت کم کم در طی سالیان صورت میگرفت تا فشاری به خانواده تحمیل نگردد و درهنگام عروسی، دختر خجالت زده نشوند که به فراخور وضعیت خانواده صورت میگرفت از چینی آلات گرفته تا ظروف روی و مسی و غیره نگهداری میشد یا وسایلی که در طی طول سال کمتر استفاده میشد، هر فردی از اعضای خانواده جایی برای نگهداری وسایلی که متعلق به او بود که یا صندوقی بود یا وسیله ای دیگری و بطور کلی انباری بزرگی که به فراخور خانه تا ۳۰ تا ۴۰ متر و بیشتر وسعت داشت و در واقع بالای سرداب اتاقها درست میشد ،بزرگترها خاطرات خود را در صندوقچه یا چمدانی که در زیر زمین داشتند نگهداری میکردن.
و یکی از مشغولیات در تابستون توی زیر زمین سرک کشیدن به انها بود که باعث میشد یاداوری خاطراتی را دنبال داشته و قصه ای در ظهر گرم را در هوای خنک سرداب دنبال داشت .
از طرفی ظهرگرم تابستون و داغ آن ساعات و خواب نرفتن بچه ها هم برای خانواده مشکل اساسی بود، برای ترساندن و جلوگیری از بيرون رفتن بچه ها به کوچه های خلوت دو عامل را همیشه در آستین داشتند یکی کرزنگولو و دومی چینووی که پدر و مادر سعی میکردن بچه ها را بخوابوند و میگفتند بیرون بری کرزنگولو(گربه سانی که صورتش شبیه گربه ولی شاخ داشت)میاد و بچه هایی را که در کوچه هستند گرفته و می بره میخوره و با تخیل خودشان طرحی وحشتناک از او برای بچه تجسم میکردن که اسم کرزنگولو را که می اوردند بچه ها تو بغل پدر و مادر قایم می شدند یا چینووی (میگفتند آدمی که در ظهر گرما که کوچه ها خلوت بود کودکان را در گونی می کنند و میبرند)
که هیچکدام را هیچ بچه ای ندیده بود ولی چنان تجسمی در ذهن داشتند که با نام آنها وحشت در بچه ها بوجود می امد و تا زمانی کاربرد داشت که بچه ها دیگر نمی‌ترسیدند و بعد از ان بچه ها دیگر قبول نداشتند هر چند در وجودشان ترس این دو موجود بود.
ادامه در قسمت11
#دوران #کودکی11
تهران. #عباداریان مرداد ماه ۹۹
#تابستان3
#قلیه ماهی گلوبردهو
بوی قلیه ماهی از خونه همسایه بلند شده بود سرخ شدن سبزی قلیه ماهی و پیچیدن بوی آن تا چند خونه انطرفتر میرفت در کوچه هر کسی گذر میکرد میدانست کدام خونه چه غذایی بار گذاشته نسیم روز هم کمک میکرد تا بوها در کوچه هم حس بشود هرچند خبری از بیمکث این چیزها نبود ولی شرایط ساخت خانه ها و مطبخ خانه باعث میشد خودش بوها را بطرف بیرون هدایت کند، خانه همسایه ها و در کوچه بوی غذاها بود و بچه ها از مادر میخواستند برای انها هم قلیه ماهی درست کنند .
مادر نگاهی به آسمون کرد و در دل با خدای خود نجوا ...خدایا چطوری به بچه ها بگم پول نداریم که ماهی بخریم ،شوهرش از صبح میرفت سر کار غروب خسته برمیگشت و پول روز مزدش کفاف هزینه های خانواده را نمیکرد اونوقت میتوانست ماهی بگیرد با خدای خود داشت صحبت می‌کرد که صدای بچه ها باز او را از حال خود بیرون آورد ، ما قلیه ماهی می خواهیم
مادر گفت باشه برای فردا حتما درست میکنم به باباتون میگم ماهی بخره برای فردا .
بچه ها خوشحال از اینکه فردا قلیه ماهی دارند و مادر هم برای اینکه بچه ها خوشحال باشن آش پلا(صافی )را داد دسته بچه گفت برو ده شاهی سبزی قلیه از سبزی فروشی محله بگیر تا پاک کنم و بشورم برای فردا .
بچه ها هم با هم رفتن برای گرفتن سبزی و لبخند بر لبانشان که فردا قلیه دارند تا برگشت بچه ها مادر در فکر بود چکار کند که خوشحالی بچه ها را هم خراب نکرده باشه .
جاروب بدست گرفت تا حیاط خاکی خونه را جاروب بکشد آب پاشی کرد و شروع به جاروب کردن صدای جاروب روی زمین آهنگ زمینه آوای مادر شد و زیر لب دردهایش را با دوبیت های فایز به هم آمیخت و صدای جاروب شد نی چوپان در صحرا و گوشه چشمش اشک جاری ،
نیمه گردوخاکی که بلند شد باعث شد با نفسش سرفه ای بکند و افکار پریشانش را با لعنت بر شیطون حرمزاده کمی آرام کرد و با گوشه مینا اشکهایش را پاک کرد و به انطرف مینا که بقیه پولها در ان گره خورده بود نگاهی کرد کاش میشد یک‌ ماهی کوچک میگرفتیم و در قلیه می انداختیم تا بچه ها هم بتونن بگن قلیه ماهی خوردیم .
بچه ها برگشته سبزی ها را اوردن و بعد جاروب مادر نشست و پاک کرد و شست .
شب مادر با هماهنگی آنچه در ذهن داشت را با مرد خسته برگشته از سرکار مطرح کرد و او هم قبول کرد جلو بچه ها از خرید ماهی فردا صحبت کنند و بچه ها خوابیدن و صبح هم پدر قبل طلوع افتاب سرکار میرفت و برای نهار ساعت ۱۲ با اذان ظهر می امد تا لقمه ای بخورد و ساعت ۲ دوباره به سر کار برگردد و مادر بساط قلیه ماهی را برپا کرد و دیگ رو آتش گذاشت تا سبزی ها را سرخ کند دو قاشق روغن جامد را از توی حلب درون دیگ ریخت و روغن آب شد پیاز را تفت داد و سبزی را درون دیگ ریخت و هم زد بوی سبزی ماهی بلند شد و ادویه ها را اضافه کرد و بچه ها از کوچه بوی تفت دادن سبزی ها را بخوبی حس میکردن و بازی برایشان چقدر ان روز دلچسب بود و نهار قلیه ماهی خواهند خورد.
مادر ناراحت ولی چاره ای نداشت باید هرطور شده امروز تلیت قلیه ماهی بچه ها بخورند ، سیر نمک هم اماده کرده و درون دیگ ریخت تا با سبزی تفت بخورد و ارد را اضافه کرد بعد تمبر خیس خورده را با دستان خود چنگ زد تا مواد از هسته و پوست جدا شده پارچه سفید مخصوص اینکار را اورد و تمبر اب شده را درون پارچه بالای دیگ ریخت و پارچه را پیچاند و فشار داد تا خوب از سوراخهای پارچه تمبر آب شده رد شود و دوباره مقداری آب روی تفاله ها ریخت و پیچاند و هم زد و مقداری آب اضافه کرد به اندازه نفرات و گذاشت تا خوب جا بیفته که صدای قد قد مرغها حواسش رابطرفشان برد فوری گفت چند تا تخم مرغ میندازم توی قلیه مثل اب پیازک(نوعی غذای فقیرانه هست) که بیشتر وقتها درست میکرد.ظهر شد پدر از سرکار امده و صدای مادر از نفرین به گربه همسایه بلند شده بود و بچه ها هم علت عصبانی شدن مادر را نمیدانستند . تبق(از برگ نخل و گیاهان دیگر درست می‌شود از قطر کوچک دارد تا یک متر و بیشتر) را اورده و قلیه را تو مطبخ در قدک (ظرف بزرگ جهت تلیت کردن برای همه از جنس روی جای کاسه های بلور و ...بزرگ امروزی )ریخت و دیگ را هم کنار تبق که رویش گرفته شده بود گذاشت نان تیری(نانی نازک که بقطر ۷۰ تا ۸۰ در خانه بصورت هفتگی درست شده ) را خورده کرده و درون ظرف قلیه ریخت و تلیت اماده شد بچه ها را صدا زد و نشستند دور تبق و اماده خوردن قلیه ماهی.بچه ها نگاه به ظرف و دنبال ماهی گفتند ماهی کو
مادر با نفرین به گلو(گربه)همسایه گفت وقتی داشتم می شستم رفتم مطبخ و برگشتم ماهی را برد و بچه ها مجبور شدن قلیه ماهی بدون ماهی را بخوردن .
قلیه ماهی گلوبردهو (قلیه ماهی که گربه ماهی آن را خورده )
این شد غذایی افرادی که فقیر بودن و نمیتوانستند ماهی بخرند درست میکردند و به بچه ها میگفتتد گربه ماهی را خورد.
ادامه در قسمت12
🍃🍃
#رباعیات ....

دل پای نگاه دوست بستم امروز ،
از قید وجود خویش رستم امروز /
تا جام ولای عشق او نوشیدم،
پیداست به هر کرانه مستم امروز
🍃🍃

عاشق سر کوی دوست افتاده تر است ،
سرگشته ی ناز چشم زیبا نظر است /
در خویش چو عود دم بدم می سوزد ،
یار از چه از این سوخته دل بی خبر است
🍃🍃

صبح هست و چو آفتاب رخسار نگار ،
خوش جلوه کند به باغ جانم بسیار /
هرگز نرود ز خاطرم چهره ی یار ،
تا عمر نهد در این سرا پای گذار

🍃🍃

عاشق مشو، همچو من گرفتار شوی ،
از دوری روی یار غمبار شوی/
خون دلت از دیده ببارد بسیار،
افتاده به گوشه ای و بیمار شوی
🍃🍃
#سیروس_مختاران / #سها
۱۳ مرداد ۹۹
🍃🍃

🎸شعر بهبهونی🎸
https://telegram.me/behbehoni
#دوران #کودکی۱۲
تهران. #عباداریان مرداد ماه ۹۹
#تابستان۴
#محرم۱
پیش از آنکه محرم برای بزرگان شروع شود . *چند روز مانده به محرم بچه ها به استقبالش می رفتند* ، پرده خوانها پیش از رسیدن ماه محرم درمیدون محل پرده نصب می کردند و *مشتری همیشگی آنها قبل از بزرگتر ها ، بچه ها بودند که ، محو تماشای پرده و پرده خوان می شدند* *و در داستان گویی پرده خوان غرق می شدند* چشم ها به گوشه گوشه ی پرده ای که پرده خوان با چوب دستی نشان می داد با حرکت چوب ، روی پرده می چرخید و *بدنبال مسیرحرکت امام حسین (ع) و آخر پرده هم ظهر عاشورا بود* . پرده خوان آن قدر با سوز و گداز می خواند که گریه مادران بلند می شد *(وقتی سینما و تلويزيون وجود نداشته باشد قوه ی تجسم افراد قوی می شود ، حتی رادیو هم در همه ی خانه ها نبود )* بچه راوی با کاسه ای در دست بین تماشاگران می چرخید . مادران و پدرانی بودند که از *ده شاهی گرفته تا آنها که خیلی زیاد تحت تاثیر قرار می گرفتند و می خواستند به پرده خوان برای ثواب کمک کنند یک, (دو ریالی) در کاسه ی بچه راوی می انداختند*. ولی داستان پرده خوانی برای بچه ها همین طوری تمام نمی شد، وقتی پرده خوان داشت می خواند و چوب را روی پرده از گوشه ای به گوشه ی دیگر حرکت می داد ! *بچه ها را با خود به درون واقعه ی صحرای کربلا می برد* . در پرده کمتر جای خالی دیده می شد . اگر هم خالی بود بیابانی را نشان می داد و گوشه گوشه اش با نقاشی ,نقش افراد را در ، دهه ی محرم و مخصوصا روز عاشورا،، را به تماشاچیان نشان می داد و با حرکت چوبدست روی پرده، *پرده خوان کلام و لحن خود را تغییر می داد* و کلامش را با خصوصیت شخص بیان می کرد.

خاندان امام حسین(ع) که در تصویر بیشتر با پارچه ی سبز معلوم‌ می شدند ، چهره های زیبا و نورانی و امام حسین(ع) و حضرت عباس و بقیه خاندان او صورتشان سفید و پیدا نبود،اطراف صورت نورانی بود *(هرچند در پرده هایی که در طول ماه های محرم و صفر در میدان محل نصب می شد و پرده خوان های دیگر می آمدند ! در نقاشی ها همه ی صورتشان پیدا بود و امام حسین (ع) و خاندان او هاله ی از نور اطراف صورتشان )*
سخنانشان دعوت به حق بود و لحن بیانشان آرام و *پرده خوان با صدای خود ، حالت حزن به سخنان آنان می داد* .امام ناراحت از اینکه لشکر مقابل جنگ می خواهد و می گفت مگر شما مرا دعوت نکرده اید ؟ *پس چرا حالا مقابلم ایستاده اید*؟ پرده خوان از شروع جنگ می گفت. *رجز خوانی و درگیری جنگ تن به تن را نشان می داد در حالات مختلف که تا ظهر عاشورا در پرده بود . در گوشه ای از پرده هم عصر عاشورا و کشته ها و نیزه ها روی زمین کربلا*.
بچه ها بارها در پای نقل پرده خوانی نشسته بودند ولی چون نقاشی پرده ها مختلف بود و هر کدام صحنه هایی متفاوت و منحصر به خود را داشتند ' ولی در همه ی پرده هایی که در میدان نصب می کردند ،، رودخانه ای در گوشه ی پرده بود که *حضرت عباس(ع) می خواست برای بچه ها آب بیاورد* و بچه ها بیشتر این قسمت را حس می کردند که انگار خودشان منتظر آب هستند و بچه ها می گفتند . *می شه که این بار پرده خوان بگوید آب را به خیمه رساند و دستانش قطع نگردید* ؟ و حالت دشمنان امام حسین(ع) صورتشان حالتی داشت که ما بچه ها می‌ ترسیدیم و ترسمان وقتی بیشتر می شد که پرده خوان کشتن علی اصغر را می گفت . همون موقع در بغل مادرانی که توی تماشاگران نشسته بودند، بچه ای هم سن علی اصغر داشت و گریه می کرد و مادر سعی می کرد آرومش کنه تا گریه نکند. *چطوری ؟ بچه شیرخوار شبیه اینکه در بغل مادر بود را امام در بالای دست گرفته و با تیر سه شعبه گلوی او را می‌زنند و بیشتر از دشمنان امام حسین (ع) بدمان می آمد و لعنت می‌ فرستادیم* و در گوشه ای از پرده، پرده خوان با چوب گروهی را که در آتش هستند نشان می داد ! که اینها دشمنان امام حسین( ع)هستند که در آتش جهنم می سوزند و گوشه ای دیگر *خیمه های امام آتش گرفته را نشان می داد* و شب ها همراه با خواب هم پرده خوانی در رویای بچه ها ادامه داشت و.................
خلاصه بچه ها درب خانه ها می رفتند و می گفتند می خواهیم‌ حجله ای درست کنیم . *گروهی با پنبه و پارچه علی اصغرکی درست می کردند ولی شمع و وسایل دیگر برای حجله لازم داشتند* . علی اصغر خودشان را به در خانه ها می بردند و هر خانواده ای به اندازه توانایی مالی خود کمکی می کرد یکی پارچه سبز و سیاه می داد،یکی پول می داد ومادران دراین زمینه خیلی کمک می کردند و باعث فعال شدن بچه ها دراین امور می شدند و ازطرفی بچه ها با کارهای جمعی خود بخود آشنا می شدند و نتیجه کار هم که به تلاش جمع ربط پیدا میکرد و آقایان هم ‌در مواردی که بچه ها کمک نیاز داشتند با خوشحالی به حرکت بچه ها کمک و حمایتشان می کردند. *بچه ها در میدان محل در گوشه ای حجله ای درست می‌کردند و علی اصغر را در آن می گذاشتند* و
با نصب وسایل و پارچه ها آمدن محرم را خبر می دادند . محله را جارو و آب پاشی میکردند و گروهی دور جایگاه سرشب سینه زنی انجام می دادند . *چون سینه زنی بزرگان از اول محرم شروع نمی شد* دو سه شب قبل از شروع محرم تا دو سه شب بعد از شروع محرم مال بچه ها بود و با شروع سینه زنی بزرگان در میدون محل که ! *پاچل (تنه ی درخت) که سه چهار متری بلندی داشت در زمین نصب شده و بالای آن هم‌ بصورت ضربدری چوبهایی زده می شد برای نصب چراغ توری( زنبوری ) که چهارتا روی پاچل نصب می شد . شب بزرگترها زیر نور چراغ حول محور پاچل دایره وار قد می گرفتند و سینه می زدند* . نوحه خوان دفتر؛چه بدست در وسط میدان بود ، هرشب در شروع ! *باز بچه ها نفرات اول بودن که باعث گرم شدن مجلس می شدند و با صدای بلند و دست جمعی دیگران را دعوت به آمدن می کردند* .
هر که دارد عشق شاه کربلا عریان.. شود
هرکسی دارد تکبر زین عزا بیرون...... شود .

هر شب، تا شب تاسوعا و عاشورا مراسم ادامه داشت.

ادامه در #قسمت۱۳

با تشکراز ویراستاری
آقای #پرویز_شهیدزاه
#دوران #کودکی۱۳
تهران. #عباداریان مرداد ماه ۹۹
#تابستان۵
#محرم۲

یکی از مشخصه‌های ی ماه محرم نذری هاست . تمام خانواده هایی که نذری داشتند جهت توزیع آن از بچه ها کمک می گرفتند. بچه ها جهت کمک به خانواده ای که نذری داشتند می رفتند و صاحب نذری ظرف ها را آماده می کرد و *دست هر کدوم از بچه ها ظرفی می داد و بزرگتری هم جلو می افتاد و درب خانه ها می رفتند و نذری در زمان کوتاهی این گونه تقسیم می شد* ،نذری های تابستان هم جایگاه خود را داشت، *شربت که بود در تابستان و گرمای ۵۰ درجه دست بچه ها هر کدام تُنگ بلوری رنگارنگی بود پر از شربت آب لیمو یا بیدمشک.چون به خانه ی مورد نظر می رسیدند فوری تحویل می دادند* و با سرعت برگشته تا بتوانند یک سری دیگه تقسیم کنند. نذری *خارَک( میوه نخل اول سبز و کال ،مرحله بعدش زرد یا قرمز که حالت گَس داره خارک گفته می شود و تعدادی هم نصفه رسیده یا گوشه ای از آن رسیده )*. صاحب نذری چند گونی پر از خارک می گرفت با توجه به نذری که کرده بود . تعداد همسایه های محل که آنها هم نذری براشون می آوردند تا اقوام درجه یک که سهم آنان کنار گذاشته می شد که بعدا براشون برده شود یا خبردار بشن و خودشون بیان بگیرند، *خارَک در بشقاب هایی از جنس رویی ریخته می شد و به بچه ها داده می شد و به درب خانه ها ی همسایگان برده و تقسیم می کردند* . صاحب نذری ترسی نداشت که ظرف شکسته شود چون ، برای نذری شربت *شکستن تُنگ بلور هم پیش بچه ها یا بزرگترها اتفاق می افتاد* هر خانواده ای نذری داشت مثل خارَک که فصل‌های دیگر نبود و فقط تابستون آنهم مرداد و شهریور بود بقیه طول سال نبود .اینها هر سال نذری را در همان دو ماه تقسیم می کردند و محرم در تابستون را به فال نیک می گرفتند چون ‌نذری که اول شروع شده بود تابستون بوده چه از آنان که به رحمت خدا رفته و یا زنده بودند ،نذری هایی هم بود که ، *برای دسته عزاداری محل هر شب آورده می شد که بیشتر کلوچه مسقطی بود و انواع دیگر نذری ها هم در سینه زنی تقسیم می شد و در حین عزاداری( سینه زنی یا زنجیر زنی )کلوچه مسقطی یا نقل خوصی(شکرپنیر) بین عزاداران پخش می کردند. یک نفر جعبه شیرینی یا پاکت نقل را جلو سینه زنان می گرفت و هرکسی یک دونه برمی داشت که بعضی مواقع به همه نمی رسید* . میدان محل که عزاداری در آن صورت می گرفت از به هم‌ رسیدن چند کوچه به آن فضا درست می شد و خود بخود ورودی به میدان همیشه شلوغ و اکثراً خانم ها ایستاده یا نشسته مشغول تماشا و یا صحبت بودند. چون میدان محل با توجه به شلوغی عزاداران و اینکه سینه زنی در چند صف دایره وار درست می شد که همگام با سینه زدن حرکت رو به جلو در مسیر دایره هم صورت می گرفت که جای زیادی برای تماشا کنندگان نبود,عده ای در اطراف میدان و خیلی ها هم‌ به پشت بام خانه هایی که مشرف به میدان بود . شب ها درب خانه ها باز بود که خانم ها به پشت بام خانه برای تماشا رفته نگاه می کردند. دهه اول محرم بچه ها هر شب بیرون بودند که در مواقع دیگر اتفاق نمی افتاد .دربقیه روزهای سال اول شب شام خورده می شد وبرای خوابیدن آماده می شدند. ولی شب های محرم همه جا شلوغ بود و از هر طرف صدای نوحه ای به گوش می رسید.هر شب نوحه ای درفضایل یکی از یاران امام خوانده می شد و در یکی از شب ها *بچه ای قنداق شده را می آورند و به نوحه خوان می دادند او بچه را در بغل می گرفت و نوحه ی علی اصغر را می خواند که مادرها شروع به گریه می کردند* . با اذان مغرب شب عاشورا عزاداران نماز را خوانده و دسته های عزاداری به طرف امامزاده ها حرکت کرده و در صف ورودی پشت سر دسته های دیگر قرار گرفته و تا ورود به امامزاده مشغول عزاداری در خیابان بودند و همیشه نوحه خوان های درجه دوم و سوم محل آنجا می خواندند، *نوحه خوان اصلی برای داخل خود امامزاده بود و بیرون از امامزاده نوحه نمی خواند*.
شب عاشورا نذری ها همه جا بود هر خانه ای که حجله داشت نذری درهمان خانه بود و مردم می آمدند و همان جا می گرفتند یا می خوردند آن شب از شب هایی بود که بچه ها سعی می کردند با بزرگترها چند تا از حجله ها را برای دیدن رفته و نذری هم بخورند. *بچه های بزرگتر رسم بود پول های روزانه را جمع می کردند و برای شب عاشورا یک پاکت سیگار هما یا اشنو و آنها که پول بیشتر داشتند سیگار زر فیلتردار می گرفتند و اون شب چون تا صبح بیدار بودند و در حال گشت و گذار به امامزاده ها و حجله ها سیگار می کشیدند و فقط همان شب بود و بچه هایی بودند که سیگار نمی‌کشیدند که توسط دیگر بچه ها مورد تمسخر قرار می گرفتند که سیگار نمی کشد*. خانم ها هم برای دیدن حجله ها چند نفری با هم می رفتند و به قصد برآورده شدن حاجت چیزی را از حجله برمی‌داشتند بدون اینکه صاحب خانه خبر داشته باشد و نذر می کردند تا سال بعد مرادشان برآورده شده بود

با همان شی که برداشته بودند و شیرینی به همان خا
نه می رفتند و به صاحب خانه می دادند و صاحب خانه خیلی خوشحال می‌شد‌ که از حجله و نذری آنان حاجتی برآورده و خدا را شکر می کردند که باعث شده ! مراد کسی اجابت شده و برداشتن شی از همه حجله ها مرسوم بود و *هرچه بیشتر افراد به خانه ای مراجعه کننده داشتند و مراد گرفته بودند حجله آن خانه ارج و احترام بیشتری پیدا می کرد* . مادران برای هم تعریف می کردند و سال بعد شلوغ تر می شد و در محل صحبت از آن حجله بود.
شب عاشورا در پشت بام امامزاده مادران جهت نگاه کردن به مراسم دسته های سینه زنی می‌رفتند . بچه ها هم بازی و گاهگاهی هم وقتی دسته ی عزادار محله ای وارد می شد نگاه می کردند و دوباره به بازی مشغول می شدند و *علت نگاه کردن موقع ورد چون سینه زنان با شور و حال عجیبی وارد می شدند و با صدای بلند می گفتند:شب عاشوراست یا محمد ا*
*کربلا غوغاست یا محمدا*
دسته های سینه زنی و زنجیرزنی شب عاشورا و روز عاشورا به امامزاده ها می آمدند و هر دسته ای یک نوحه ای می خواند و دسته بعدی می آمد،در جلوی دسته ها هم همیشه عَلم ها(پرچم ها) و علامت های دسته ها حرکت می کرد که علم های کوچک را دست بچه ها می دادند یا کسانی بودند که خانواده ها خودشان پرچم درست می کردند و دست بچه می دادند تا جلو دسته عزاداری محله ی خودشان حرکت کند و پدر خانواده هم گاه به گاه بتونه سربزنه و مواظب فرزند باشه.
بچه هایی که شب ها همیشه زود می خوابیدند حالا تا دیر وقت بیدار بودند. صبح عاشورا دوباره دسته ها به طرف امامزاده ها راه افتاده و چون شب قبل برنامه اجرا می کردند که تا ظهر طول می کشید و همه دسته ها نفراتی داشتند که همراه دسته نبودند و مشغول آشپزی روز عاشورا بودند . دیگ ها را ردیف بار گذاشته و تعدادی برای دم کردن برنج و چند دیگ هم خورشت که *همیشه غذا برنج و گوشت قیمه امام حسین ( ع) بود* ،فقط در روز عاشورا نهار در مساجد محل بود که هماهنگی توسط فردی صورت می گرفت بنام *کدخدا* و در تمام امور محل او حرف اول را می زد و با این لقب در محل خودشان و دیگر محله ها معروف بود . *نهار عاشورا تنها روزی بود که به دسته غذا داده می شد و بعد از نهار که همه به خانه می رفتند* .شهر چنان ساکت و خلوت می شد که انگار تمام شهر خالی از سکنه هست و می گفتند *قتل اشکس*. انگار دزد شهر را زده که هیچ کسی داخلش نیست چون از روز قبل تا شب عاشورا و روز عاشورا بیدار بودند و همه خسته بودند. بعد نهار چند ساعتی تا غروب می‌خوابیدند.
ادامه در #قسمت۱۴

با تشکر از ویرآستاری
آقای #پرویز_شهیدزاده
#مینار

تهران. #عباداریان شهریور ۹۹

تقدیم به مادرم و تمام مادران سرزمینم که خزانه دار بوده و هستند ولی هیچگاه برای خودشان چیزی نخواستند.*
*مینار چفیه مقدس بی اختلاس مادران*

*مینار* مادر وقتی دختر بود
شور جوانی را و زیبایی صورت چون گلش را در مینار رنگارنگش آذین بسته بود و معصومیتش را نشان میداد، چون قد کشید و بزرگ شد، آنگاه که گفتند برایت خواستگار آمده ،گوشه مینار محل پنهان شدن رخش از شرم و حیا شد،چهره در رنگهای شاد مینار مخفی میشد .

*مینار*
پنهان کننده ی خنده ها در جمع، آنگاه که حس و حال خوشی بود، شرم و حیا باعث میشد صورت خندانش را در چین های روی هم افتاده ی مینار پنهان کند.
*مینار*
انجایی که شادترین رنگ مینار بر دور صورتش بسته میشد موقعی بود که به خانه بخت می رفت و با پولک دوزی و رنگ شاد بر گرد صورتش خودنمایی میکرد و مینار می دانست که عمر این رنگارنگی کوتاهست و بعد از آن فقط به هنگام عروسی و مراسم شادی دیگران رنگ مینار رنگین میشد و بعد مراسم جایش مینار همیشگی را می‌گرفت که تیره بود چون او دیگر خانم خانه شده و عهده دار زندگی در کنار شوی خود .

آنگاه که مادر عهده دار خانه شد و مسئولیتهای خانه بر دوشش قرار گرفت کارکرد مینار برایش عوض شد.

*مینار*
از هنگامی که‌ چشم باز کردم و خواستم صورت مادر را ببینم چین و چروک آن صورتم را نوازش میداد، در هنگام شیرخوردن مرا چون نگینی در خود جا داده بود تا از من محافظت کند از گرما، حشرات موذی یا گرد و خاک و هرآنچه مادر برایم مضرر میدانست ،چون مادر مینار را کنار میزد تبسمش مرا به وجد می آورد و من هم جوابش را میدادم و او سرشار از عشق میشد، تبسم و لبخند مادر، من طفل را آرام میکرد و در حریمش امنیت داشتم.

*مینار* مادر
چهار گوشه اش رکن خانواده بود.

یک گوشه اش شخصیت مادر را در خود گرفته بود و در همه امور یار و یاور زندگی و آن گوشه همیشه آماده در خدمت خانواده بی هیچ چشمداشتی.

یک گوشه اش بانک مرکزی که برای حفاظت از اموال بیت المال خانواده چند گره میخورد چون اسکناس های خانه در انجا حفاظت می شد .

یک گوشه اش بانک سر کوچه مان بود سکه های خرد از قبیل ده شاهی،یک ریالی و دو ریالی و... بود .

یک گوشه اش انباری بود که هر موقع بچه بهانه میگرفت, سراغش می رفت و گره اش را باز میکرد و میگفت بگیر اینرا بخور تا وقت نهار یا شام

*مینار* مادر
حکم سازمان برنامه و بودجه امروز را داشت که از ریال به ریال هزینه ها اطلاع داشت و سوال و جواب میکرد.

*مینار*
پنهان کننده صورت مادر از نداریهای خانواده تا بچه ها کمتر متوجه بشوند.

*مینار* مادر
پر از اشکهای پنهان او و نجواهای تنهایی که فقط او شنیده، کاش زبان وا میکرد و قصه های غمنامه های مادران را می گفت.

*مینار*
قرص سردرد برای سردردهای مادر،چون با محکم گره زدن مینار بر پیشانیش، حکم مسکن امروز برایش بود.

*مینار*
همدم و شال عزای امام حسین (ع)
در روضه ها و مراسم های این ایام،
پر از اشک عزای او و خاندانش، آنگاه که در گوشه ای نشسته و روضه خوان به صحرای کربلا گذر میکرد گوشه مینار پر می کشید بر صورت خیس مادر و گاه قطرات اشک بر صورت فرزند خوابیده در بغل میخورد و فرزند شریک او میگشت و مادر در مصائب زینب در فراق برادر چشمانش بارانی میشد.

*مینار*
در تمامی لحظات یار مادر
در ناملايمات زندگی و جاده پر پیچ و خم و ناهموار روزگار همدم و مونس غمهایش

*مینار*
محافظ صورت مهربان مادر در مقابل باد،گرما و گردخاک.

*مینار مادر و کارزار جنگ*
او داستانها از دل تاریخ این سرزمین با خود بهمراه داشت ،در این روزگار دوباره به کارزار جنگ نابرابری کشیده شد.
چند جا دوباره مینار مادر خیس شد از آسمان ابری و بارانی چمشهایش

#وقتی
برای بدرقه جوانش آمده بود و دُردانه اش لبخند بر لب و رهسپار بود ،مادر با دعای خود و چشمان پر از اشک بدرقه اش میکرد انگار تولدی دوباره برای فرزند هست و اینبار فرزند خندان و مادر با دعا گریان ولی نمیگذاشت اشکش را کسی ببیند.چنان محو تماشای دُردانه اش شده بود نمیدانست آخرین بار هست که از پشت چشمان خیس نگاهش میکند و دعا میخواند و او را بخدا می سپرد، چون اول ناراضی به رفتنش بود و فرزند با کلامش و از کربلایی که همیشه شنیده بود برایش گفت و رضایتش را بدست آورد و گوشه مینار باز خاطراتش را با خود به تاریخ می برد.

#وقتی
بعد از عملیات برای مرخصی به خانه برگشت، در آستانه درب خانه با لباس جنگ پسرش را دید، اشک شوق دیدنش را با گوشه مینار پاک کرد و او را در آغوش گرفت .
#وقتی
در روزهای عملیات اخبار را گوش میکرد و در شهر هم پیکر شهدا را می اوردند، دلشوره داشت که خبر مجروع شدن فرزندش را به او دادند
دعا میکرد و در تنهایی نجواها داشت تا اینکه چند روز بعد بچه ی همسایه آمد و گفت پسرت تماس گرفته بیا خانه ما و چادر به سر گرفت و نمیدانست چطوری
خود را برساند نفس نفس زنان خود را رساند گوشی را گرفت و قبل از هر کلامی اشکش جاری شد و در زیر باران اشک کلمات خیس می شدند و بر گوشی می نشست
سلام مادر
و مادر با قربان صدقه رفتن جواب داد و فرزند میگفت گریه چرا و مادر با گوشه مینار اشکها را پاک میکرد و میگفت از شوق شنیدن صدایت هست عزیزم و زن همسایه هم که نظاره گر صحنه بود چشمانش خیس شد و با گوشه مینار در حین لبخند زدن چشمان خود را پاک میکرد.

#وقتی
بعد چند روز خبر شهادت فرزند را آوردند و حالا بر تابوتش، او را در آغوش گرفته و برای آخرین بار صورت فرزند را که آرام خوابیده ، چونان زمان کودکی او را در آغوش گرفت و وداعی اشکبار که بر تمامش مینار نظاره داشت و حال بر کفن فرزند نشسته و بیاد کودکی چون چتری بر مادر و فرزند افتاده بود و اشکها باز پنهان بر کفن می ریخت و چون بلندش کردن مینار به پهنای صورت مادر باز شده بود تا قطره های اشک را جاروب کند و بر غم خود بیفزاید.

#وقتی
بعد سالیان سال انتظار ، جوانش برگشته و چشمه اشکهایش خشک شده بود استخوان جوان برومند که حالا در زیر مینار جا گرفته در بغل مادر یاد کودکیش افتاد
وقت رفتنش نگاهش قد و بالای جوان رعنایی را برانداز میکرد و با گوشه مینار اشک را پاک میکرد و صورتش را پنهان تا فرزندش نبیند و بدرقه ای اشکبار، نمیدانست در نگاهی پر از اشک و تیره دیدن او دیدار آخر را دارد او حالا بعد سالها بر استخوانهای فرزندش خیمه زده و استخوانهای پیچیده در کفن یاد قنداقش انداخت و باز مینار یار همدم هر دو شده و در بالای پیکر میگفت خوش آمدی عزیزم ....

*سر تعظیم فرود می آورم و بوسه بر دستان تمامی مادران سرزمینم می زنم*
*مِینار یا مینا*: یک روسریِ بلند از پارچهٔ نازکِ حریر مانند به رنگ‌های مشکی، آبی، سبز، زرد، سرخ یا بنفش است. دختران از رنگ‌های روشن و زنان میان‌سال و مسن، از رنگ‌های تیره استفاده می‌کنند
#دوران #کودکی۱۴
#عباداریان
تابستان۶
#تنبی
از تابستان گفتیم، پشت بام و سرداب ،اما همه خانه ها که سرداب نداشتند آنها گرمای ظهر را چطور می گذراندند ،وقتی سرداب در خانه نبود، در *تنبی(اتاقی بزرگ با سقف بلند بصورت گنبدی که ارتفاع سقف تا بالای ۵ متر می رسید و در سقف وسط گنبد سوراخی که جهت جریان داشتن هوا تعبیه شده بود و با باز بودن درب تنبی نسیم وارد شده و گرما بطرف بالا از سوراخ در سقف خارج میشد و باعث خنک شدن اتاق میگشت)* میخوابیدن و جلو تنبی همیشه ایوانی بود که‌ ستون داشت و بنوعی آفتاب مستقیم به داخل تنبی نمی تابید و دیوارهای ساختمان هم از گچ و سنگ بقطر حدود یک متر و بیشتر هم بود که در ضخامت دیوار طاقچه هایی بزرگ تا پنجاه سانتی متر هم درست می شد تنبی درکف بصورت گرد هم بود و نمونه های دیگر که کف مستطیل یا مربع بود ولی از بالای *لووه*(رُف) به بعد بطرف سقف گنبدی شکل بالا میرفت و طاقچه ها دو تیکه میشد که قسمت پایین وسایل گذاشته میشد در دسترس باشه و قسمت بالایی آن لووه مخصوص چینی الات مادر و جهیزیه دختران بود هر طاقچه ای مخصوص بچه ای بود مثل کمد امروز بچه ها ‌و در وسط تنبی گودالی برای آتش روشن کردن بود و سیاهی‌ به مرور سقف سفید را با دود میپوشاند این برای افرادی که وضعیت مالی خوبی نداشتن ولی آنان که شرایط مالی بهتری داشتند شرایط تنبی هم فرق داشت و رنگ و لعاب خوبی داشت و با گچکاری سفید و خوب رسیدگی میشد.
*دالو(دالان)*
در بعضی از خانه ها برای فرار از گرما در جلو درب وردی خانه در مسیر دالان، سکویی چند متر مربعی درست میشد که بعضی از خانه ها دو طرف درب ورودی و بیشتر یک طرف آن با توجه به‌ نقشه خانه مساحتی بلندتر از درب به اندازه بلندی یک پله و یا بیشتر از سطح درب ورودی بود که نشیمن گاه برای روزهای تابستان و خیلی مواقع برای آمدن مهمانی که دیداری میخواست انجام دهد ساعتی نشسته و پذیرایی شده بعد می رفت ، بدون اینکه به خانه وارد گردد چون بعد از گذر از دالان تازه وارد حیاط می شدی و دور حیاط هم اتاقها قرار داشت و دورساز میگفتتد و در دالان راه پله هم یکی از مسیرهای گردش هوا بود، راه پله بصورت مارپیچ درست میشد که بالا رفتن از آن اصلا راحت نبود، وای اگر میخواستی چیزی را در دست داشته باشی چون یک‌طرف پله حدود ۳۰ سانتی متر پهنا داست و طرف دیگرش بخاطر چرخش راه پله به چند سانتی متر میرسید.
در تابستون سکوی درون دالان برای انان که سرداب نداشتن محل استراحت بود دالان را آب پاشی کرده و زیر اندازی یا فرشی بود بالشی و سر بر آن گذاشته با توجه به دربهای خانه ها که شکاف‌هایی داشت جریان نسیم از کوچه وارد میشد و باعث خنک شدن چند درجه ای نسبت به هوای بیرون میشد که غنیمت بود و همیشه هم بادبزنها حکم پنکه دستی را داشت که در دست افراد در هنگام خوابیدن بود هم برای راندن حشرات موذی و هم مواقعی که هوا جریان نداشت بکار می افتاد تا وقتی طرف چشمهایش روی هم میرفت و پنکه دستی (بادبزن)از دستش می افتاد و ساعتی اینگونه از گرمای ظهر را میگذراندند.
*آب خنک*
آب شرب در خانه ها توسط چهار وسیله خنک و نگهداری می شد،*کوزه و حُبانِه* توسط سفال گر درست میشد و *مشک و دلو* هم توسط مشک دوز،
*کوزه* (ظرف سفالی با سایزها و در طرحهای مختلف که مخصوص بچه ها هم درست میکردند و چه احساس خوبی بود از کوزه خودمون آب خوردن )، *دُلو* (ظرف آبی در حد و اندازه کوزه که از پوست گوسفند درست میشد و سه پایه خراطی شده با رنگ آمیزی داشت و تزیین هم میشد بوسیله آیینه های کوچک و روی درب آن لیوانی روی یا کاسه ای گذاشته میشد) هم کوزه و دلو اّب گوارا و خنکی باطعم متفاوت داشتند ظروف آب بزرگتر که همیشه در گوشه ای از حیاط یا دالان گذاشته شده بود و منبع آب خنک بزرگتر از کوزه و دُلو بود *حبانه*(ظرف سفالی که کوزه گر درست میکرد ته آن حدود ده تا پانزده سانتیمتر قطر داشت و بالای آن قطرش تا شصت سانتیمتر میرسید که رویش سینی روی بعنوان درب میگذاشتند و بعضی ها بخاطر اینکه لیوان در آب مدام زده نشود شیر آب برنجی در پایین نصب میکردند و از آن طریق آب در لیوان یا پارچ میریختند) و *مشک*(از پوست کامل گوسفند درست میشد که گردن گوسفند درب مشک میشد و دست و پاهای حیوان با وسیله ای بصورت گوی برای نگهداری بندهای مشک که هم برای حمل آن و هم آویزان کردن به سه پایه چوبی یا اویزان از سقف دالو بود) برای تهیه آب خنک و گوارا، در حیاط که حبانه گذاشته بود و زیر ان ظرفی برای آبی که چکه میکرد گذاشته میشد که پرندگان وقتی در حیاط می امدند یا روی درخت بودند اون ظرف برایشان آماده همیشه پر آب بود و رفع تشنگی میکردند و دوباره پرواز و روی درخت قرار میگرفتند.
از برق ,پنکه و یخچال خبری نبود گرما را با بادبزن دستی کم میکردند.
بجای یخچال بهترین جا *کُم مشک*(شکم مشک را که وسط مشک میگفتند، آویزان بود
از دو طرف کمی جمع شده و جای خنکی که گوشت و سبزی را برای نگهداری انجا میگذاشتند ، جایی برای خرید روزانه گوشت برای در امان ماندن از دست گربه بود).
*آسُونه*(آستانه سکوی جلو درب در واقع همان پله ای که پا را بلند میکنی تا وارد خانه شوی )محل نشستن خانواده ها بود،صبح و عصرها مادران دور هم جمع میشدند و در حین پاک کردن سبزی که در سینی ریخته شده بود از هر جایی صجبت میکردن و طوری هم میشد که کل عرض کوچه را با نشستن خودشون میگرفتتد و رفت و آمد برای آدمهایی که میخواستند عبور کنند مشکل میشد و مجبور بودن پاهای خود را جمع کنند یا بلند شده و دوباره سرجای خود بنشینند چون عرض کوچه ها کم بود و با رد شدن فرد اگر آشنا بود سخن بطرف او میرفت و از چند نسل قبل تا حال را تعریف میکردند و اگر فرد عبوری را نمی‌شناختند هم باز چیزی داشتن برای گفتن.
بعضی از خانه ها دو طرف درب خانه سکوهایی بود برای نشستن های عصرانه و غیره بود که هر طرف جا برای دو نفر می توانست باشه که بلند تر از آستانه بود .
ادامه در #قسمت۱۵
🔹️🔹

#تا #بنگریم #طراوت #صبح

باید رها شد و سفری جاودانه کرد،
در پای دوست زمزمه ای عاشقانه کرد

از بلبلان شنیده ام آهنگ صبحدم،
صحبت ز حسن جلوه ی باغ و جوانه کرد

باور کنیم چکامه گلرنگ آفتاب،
در خلوت نسیم سحر آشیانه کرد

ما جز فنا به ساحت حرمان ندیده ایم،
این شکوه را ز عادت پیر زمانه کرد

اسرار عشق در دل آشفته سر کند،
در پای دار، سرّ مگو عارفانه کرد

تا بنگریم طراوت صبح بهار را،
همپای اشک ورد دعای شبانه کرد

خود واگذار و دامن دل گیر و سیر کن،
باید جهید و نقطه ی جانان نشانه کرد

آنجا زلال چشمه باور دمد مدام،
رقعه نوشت و سوی هزاران روانه کرد

خلوت سرای اهل نظر چشم دلبر است،
از شوق سر دوید و هوای ترانه کرد

سایه به سایه ی ملکوت آرمید و باز،
جان را چو شمع ،بارقه ای در میانه کرد

از دخمه ای که بسته به زنجیر پای عمر،
باید رها شد و سفری جاودانه کرد
🔹

#سیروس_مختاران / #سها
۱۳/ شهریورماه/ ۹۹