#داس #خونین
شب چه تاریک و سیه فام
سکوت
باز آواز شب آید بگوش
جغد آواز چرا می خواند
جیرجیرک نفسش بند آمد
خبری در راه هست
با نسیم سحری
خش خش برگ درختان همراه
سگ ،نگهبان ولی خاموش هست
صاحب خانه ز بویش پیداست
خاطر آسوده که بیدار هست او
با صدایی در انباری باز
دست او داس سحرگه چرا
یادش آمد به سحرگاهان او
راهی مزرعه و باغ شده
تا هرس مزرعه را
داس جان میدهد آرام به باغ
می خراشد زمین
زنده ماند بخاک، کشت زمستانی را
امشب این داس به چکار آید باز
غیر باغ و علف و برگ و درخت
صاحب خانه بدست داس
سوی خانه روان
چه سکوتی
خواب بر خانه کشیده پرده
نفس شب
پر از زندگی و عشق بخواب
مادر انسوی بخواب
دخترکخنده به لب در رویاست
پر کشیده دل شب
نغمه کنان در پرواز
پدر آمد به اتاق
ّمزرعه و باغ و درخت
رختخواب هست کنون
دخترش غرق شب هست
وز نفسش، زندگی برپاست هنوز
لحظه ها سنگین، وز فکر پدر
به چه می اندیشد
داس بر ساقه نازک
ز درخت خود برد
همه ی زندگی خود چو فیلم
بر سر پرده ی تاریکی دید
آبرو دید چو برگ ریخته وز باد سیاه
طعنه ها می رسد از، بیگانه و دوست
همه ی زندگی اش، گشته برای دگران
سایه شب سیه گشته ز جهل
ماه محاق وز پس ابر
اشک می ریزد ،وز فکر پدر
جهل تیز کرده لبان داس را
پهلوان،پراز جهل و غرور
آبستن کین
بر هماورد بخواب
باد پیروزی وز بینی آید برون
می کشد داس
فواره زند عقده دوران ز گلو
او بخواب و پرواز
دستها در رویاست
فرود آمده در خون
به فریاد ،نسیم رویا
دخترک در دل شب
اسب سپیدی می دید
سرخ با خون خودش گشت
همه خواب و خیال
داس حیران فتاده
جدا وز علف و باغ
قصه پیدا ونهان هست
به هرگوشه این خاک خدا
به امروز و فردای دگر
تا که داسی ز جهل
بر گردن دخترکان در پرواز
تهران . #عباداریان ۹۹/۰۳/۲۰
@behbehoni
@behbehoni
شب چه تاریک و سیه فام
سکوت
باز آواز شب آید بگوش
جغد آواز چرا می خواند
جیرجیرک نفسش بند آمد
خبری در راه هست
با نسیم سحری
خش خش برگ درختان همراه
سگ ،نگهبان ولی خاموش هست
صاحب خانه ز بویش پیداست
خاطر آسوده که بیدار هست او
با صدایی در انباری باز
دست او داس سحرگه چرا
یادش آمد به سحرگاهان او
راهی مزرعه و باغ شده
تا هرس مزرعه را
داس جان میدهد آرام به باغ
می خراشد زمین
زنده ماند بخاک، کشت زمستانی را
امشب این داس به چکار آید باز
غیر باغ و علف و برگ و درخت
صاحب خانه بدست داس
سوی خانه روان
چه سکوتی
خواب بر خانه کشیده پرده
نفس شب
پر از زندگی و عشق بخواب
مادر انسوی بخواب
دخترکخنده به لب در رویاست
پر کشیده دل شب
نغمه کنان در پرواز
پدر آمد به اتاق
ّمزرعه و باغ و درخت
رختخواب هست کنون
دخترش غرق شب هست
وز نفسش، زندگی برپاست هنوز
لحظه ها سنگین، وز فکر پدر
به چه می اندیشد
داس بر ساقه نازک
ز درخت خود برد
همه ی زندگی خود چو فیلم
بر سر پرده ی تاریکی دید
آبرو دید چو برگ ریخته وز باد سیاه
طعنه ها می رسد از، بیگانه و دوست
همه ی زندگی اش، گشته برای دگران
سایه شب سیه گشته ز جهل
ماه محاق وز پس ابر
اشک می ریزد ،وز فکر پدر
جهل تیز کرده لبان داس را
پهلوان،پراز جهل و غرور
آبستن کین
بر هماورد بخواب
باد پیروزی وز بینی آید برون
می کشد داس
فواره زند عقده دوران ز گلو
او بخواب و پرواز
دستها در رویاست
فرود آمده در خون
به فریاد ،نسیم رویا
دخترک در دل شب
اسب سپیدی می دید
سرخ با خون خودش گشت
همه خواب و خیال
داس حیران فتاده
جدا وز علف و باغ
قصه پیدا ونهان هست
به هرگوشه این خاک خدا
به امروز و فردای دگر
تا که داسی ز جهل
بر گردن دخترکان در پرواز
تهران . #عباداریان ۹۹/۰۳/۲۰
@behbehoni
@behbehoni
Audio
"داس خونین"
سراینده و گوینده: #عباداریان ۹۹/۰۳/۲۰
شب چه تاریک و سیه فام
سکوت
باز آواز شب آید بگوش
جغد آواز چرا می خواند
جیرجیرک نفسش بند آمد
خبری در راه هست
با نسیم سحری
خش خش برگ درختان همراه
سگ ،نگهبان ولی خاموش هست
صاحب خانه ز بویش پیداست
خاطر آسوده که بیدار هست او
با صدایی در انباری باز
دست او داس سحرگه چرا
@behbehoni
سراینده و گوینده: #عباداریان ۹۹/۰۳/۲۰
شب چه تاریک و سیه فام
سکوت
باز آواز شب آید بگوش
جغد آواز چرا می خواند
جیرجیرک نفسش بند آمد
خبری در راه هست
با نسیم سحری
خش خش برگ درختان همراه
سگ ،نگهبان ولی خاموش هست
صاحب خانه ز بویش پیداست
خاطر آسوده که بیدار هست او
با صدایی در انباری باز
دست او داس سحرگه چرا
@behbehoni
*" نسل کما رفته "*
*تا رنگِ حیا رفته، بدزدید بدزدید*
*شرم از شهدا رفته، بدزدید بدزدید*
*" الناسُ علی دینِ ملوک.."است، یقینا*
*پروا ز خدا رفته، بدزدید بدزدید*
*ایمان که ندارند شکمهای پُر از هیچ*
*تأثیر دعا رفته، بدزدید بدزدید*
*تا محکمه تعطیل.. و داروغه به خواب است،*
*این مُلک.. ، فنا رفته بدزدید بدزدید*
*آهِ دلِ بشکسته یِ این خانه خرابان*
*تا کربُبلا رفته بدزدید بدزدید*
*مردانگی و غیرت و وجدان..، شرف و شرم*
*کلا به هوا رفته، بدزدید بدزدید*
*از دستِ که نالیم، که از ماست که بر ماست*
*از نسلِ کما رفته بدزدید بدزدید*
دکتر #بهرام_دادمهر.. خرداد۹۹
@behbehoni
@behbehoni
*تا رنگِ حیا رفته، بدزدید بدزدید*
*شرم از شهدا رفته، بدزدید بدزدید*
*" الناسُ علی دینِ ملوک.."است، یقینا*
*پروا ز خدا رفته، بدزدید بدزدید*
*ایمان که ندارند شکمهای پُر از هیچ*
*تأثیر دعا رفته، بدزدید بدزدید*
*تا محکمه تعطیل.. و داروغه به خواب است،*
*این مُلک.. ، فنا رفته بدزدید بدزدید*
*آهِ دلِ بشکسته یِ این خانه خرابان*
*تا کربُبلا رفته بدزدید بدزدید*
*مردانگی و غیرت و وجدان..، شرف و شرم*
*کلا به هوا رفته، بدزدید بدزدید*
*از دستِ که نالیم، که از ماست که بر ماست*
*از نسلِ کما رفته بدزدید بدزدید*
دکتر #بهرام_دادمهر.. خرداد۹۹
@behbehoni
@behbehoni
#دوران #کودکی
#قسمت۱
دهه های قبل همه چیزمان برای خودش داستانی داشت الان که به گذشته نظر میکنیم نمیدانم با امروز مقایسه کنم اصلا مگر قابل مقایسه هست
هرچند خواه ناخواه با تصویری که از امروزدر ذهن نقش بسته برگشتن به خاطرات چندین دهه قبل مقایسه را درپی خواهد داشت ولی هدف بیان مقایسه نیست بلکه مرور ایام درگذر تاریخ هست
کودکی ازکجا شروع میشود همان بدو تولد یا قبلش و یا چند سال بعد تولد، خب برای هرکسی میتواند فرق کند ولی گفتنش خالی از لطف نخواهد بود.
قبل تولد
قبلش که کسی خبر نداشت پسر هست یا دختر فقط در راهی بود( هر چند خانمها از روی راه رفتن مادر حدس میزدن سنگین راه رفتن دختر و فرزوچابک راه رفتن فرزند پسر ) و هزار مشکل، خوشحالی مادر را با سلامتی فرزندش که انهم با مشت لگدش همراه بود وگرنه چکاپ ماهانه و روند رو به رشد این اداهای امروزی نبود ،اگر مادر فرزند اولش بود که هیچی بدون تجربه و در حلقه دکترهای محل بود با نسخه های زیاد هرچند سبقه بعضی ها دیگر معلوم بود و پیش همه احترام داشتند و وقتی نظر میکرد و نسخه رامیگفت فالفور پیش عطاری داروها آماده و بصورت دمنوش یا ....نسخه عمل میشد.
بماند که چه مشکلاتی مادر بهمراه داشت درخانه ای که فقط یک اتاق داشت و تمام زندگی در همان فضا خلاصه میشد و هرقسمت اتاق برای کاربردی در نظر گرفته شده بود،بیرون از اتاق فضای عمومی بحساب می آمد هرچند داخل اتاق هم فضای خصوصی نمیشد گفته شود چون درب باز بود و همه در حال رفت و آمد بودند شبها هم بخاطر اینکه از نفت کمتراستفاده بشود در یک اتاق دور هم جمع بودند و برای خواب به اتاق خود میرفتند و چراغ مخصوص شب که گردسوزی کوچک بود روشن میشد و با شعله ای کوچک تاریکی مطلق اتاق از بین میرفت و خیلی ها هم اون را هم نداشتن.
دوران بارداری با دوخت و دوز لباس همراه بود از بافتنی تا دوختنی که از وجود فرزند پسر و دختر خبری نبود و مادر لباسهایی مابین درست میکرد که روزهای نخست بچه بپوشد و درست کردن لباس هم خرافاتی به آن وارد شده بود چون لباسها و رنگ آن خود نشان از احساس درونی مادر داشت و فرهنگ غالب احساس فرزند پسر بود و بیشتر لباسها پسرانه دوخته میشد و دختر به دنیا می امد همون لباسها را میپوشانند.
زمان وضع حمل دلشوره های خودش را داشته چرا که درد بیخبر شروع میشد و زمان مشخصی نبود نصف شب باشه یا روز،خب امروزه که زمان حدودی را دقیق میگویند و از تاریخ تولد بچه خبر میدهند بماند انهایی که عمل سزارین انجام میدهند .
برگردیم به زمان داستان خودمان اگر شب بود خیلی سختتر چون در تاریکی شب چراغ بدست بطرف خانه قابله حرکت و او را برای آوردن به خانه خبر میکردن ،کوچه های تاریک و اگر شبهایی که قرص ماه نبود تاریکی مطلق قابله را آورده و وسایل مورد احتیاج مهیاو همین مورد خودش با خرافات زیادی همراه بود از قبیل ال که بخاطر فوت هایی که در اثر زایمان صورت میگرفت مطرح بود عده ای با اذان گفتن برای انکه زایمان راحتی باشد وبودند آنانی که وضع مالی خوبی داشتند و سرشناس بودند برای فراری دادن ال از خانه با تفنگ شلیک میکردند که ال نزدیک خونه نگشته و نتواند زائو یا بچه اش را ببرد
نبود بهداشت و داشتن کمترین امکانات دست به دامن خرافات شدن را در پی خواهد داشت و تعداد زیادی از مادران در هنگام تولد بچه از دست میرفتند و میگفت بچه قدمش نحس هست که مادرش را به کام مرگ کشاند خود بخوان حدیث مفصل ..
مادر تا مرگ میرفت و برمیگشت و جسدی بر جا مانده بی رمق که رنگ به رخسار نمانده وضعیت فرهنگی باعث میشد بچه پسر باشد به مادر که میگفتند جان دوباره میگرفت و میگفتند روزی هفت تا باشه(هفت پسر بیاری) ولی دختر که بود اولین حرفی که زده میشد خواهر هفت برادرش باشد ( بعد از این دختر هفت پسر مادرش بیاره ) خب چه میشود کرد خرافات و جهل در جامعه بیداد میکرد که جای خود دارد ان مقوله هم بررسی گشته از زوایای مختلف در آن دهه ها.
رسیدگی به مادر دراولویت قرار داشت با حلوایی و غذایی که مقوی بوده و جان دوباره به مادر برگردد تا بتواند به بچه رسیدگی کند و شیر بدهد که همین شیر دادن هم داستانها داشت وقتی مادر شیر کافی نداشت بدهد از در و همسایه دنبال مادری که بچه شیرخوار داشت بودن و بنوبت برایش از او شیر میگرفتن و میشد برادر یا خواهر هم شیر.
همیشه از طرف خانواده مادری برای این ایام در نزد مادر جوان نفر کمکی میفرستادند تا زائو بتواند بیشتر استراحت کند .
این دوران که از سختی های زیادی برخوردار بود ،بخاطر نبود امکانات از قبیل پزشک و دارو ،از طرفی کمتر بخاطر این موارد کودک را به دکتر میبرند مشکل هزینه از یکطرف و در دسترس نبودن،اکثرا با تجربه های بزرگترها عمل میکردند و برای هر مشکلی که کودک داشت نسخه ای داشتند چند مورد برای نمونه آورده بشه خوبه از قبیل بی خوابی بچه که داروی خواب درست می کردند.
ادامه در #قسمت۲
تهران. #عباداریان
🎸شعر بهبهونی🎸
#قسمت۱
دهه های قبل همه چیزمان برای خودش داستانی داشت الان که به گذشته نظر میکنیم نمیدانم با امروز مقایسه کنم اصلا مگر قابل مقایسه هست
هرچند خواه ناخواه با تصویری که از امروزدر ذهن نقش بسته برگشتن به خاطرات چندین دهه قبل مقایسه را درپی خواهد داشت ولی هدف بیان مقایسه نیست بلکه مرور ایام درگذر تاریخ هست
کودکی ازکجا شروع میشود همان بدو تولد یا قبلش و یا چند سال بعد تولد، خب برای هرکسی میتواند فرق کند ولی گفتنش خالی از لطف نخواهد بود.
قبل تولد
قبلش که کسی خبر نداشت پسر هست یا دختر فقط در راهی بود( هر چند خانمها از روی راه رفتن مادر حدس میزدن سنگین راه رفتن دختر و فرزوچابک راه رفتن فرزند پسر ) و هزار مشکل، خوشحالی مادر را با سلامتی فرزندش که انهم با مشت لگدش همراه بود وگرنه چکاپ ماهانه و روند رو به رشد این اداهای امروزی نبود ،اگر مادر فرزند اولش بود که هیچی بدون تجربه و در حلقه دکترهای محل بود با نسخه های زیاد هرچند سبقه بعضی ها دیگر معلوم بود و پیش همه احترام داشتند و وقتی نظر میکرد و نسخه رامیگفت فالفور پیش عطاری داروها آماده و بصورت دمنوش یا ....نسخه عمل میشد.
بماند که چه مشکلاتی مادر بهمراه داشت درخانه ای که فقط یک اتاق داشت و تمام زندگی در همان فضا خلاصه میشد و هرقسمت اتاق برای کاربردی در نظر گرفته شده بود،بیرون از اتاق فضای عمومی بحساب می آمد هرچند داخل اتاق هم فضای خصوصی نمیشد گفته شود چون درب باز بود و همه در حال رفت و آمد بودند شبها هم بخاطر اینکه از نفت کمتراستفاده بشود در یک اتاق دور هم جمع بودند و برای خواب به اتاق خود میرفتند و چراغ مخصوص شب که گردسوزی کوچک بود روشن میشد و با شعله ای کوچک تاریکی مطلق اتاق از بین میرفت و خیلی ها هم اون را هم نداشتن.
دوران بارداری با دوخت و دوز لباس همراه بود از بافتنی تا دوختنی که از وجود فرزند پسر و دختر خبری نبود و مادر لباسهایی مابین درست میکرد که روزهای نخست بچه بپوشد و درست کردن لباس هم خرافاتی به آن وارد شده بود چون لباسها و رنگ آن خود نشان از احساس درونی مادر داشت و فرهنگ غالب احساس فرزند پسر بود و بیشتر لباسها پسرانه دوخته میشد و دختر به دنیا می امد همون لباسها را میپوشانند.
زمان وضع حمل دلشوره های خودش را داشته چرا که درد بیخبر شروع میشد و زمان مشخصی نبود نصف شب باشه یا روز،خب امروزه که زمان حدودی را دقیق میگویند و از تاریخ تولد بچه خبر میدهند بماند انهایی که عمل سزارین انجام میدهند .
برگردیم به زمان داستان خودمان اگر شب بود خیلی سختتر چون در تاریکی شب چراغ بدست بطرف خانه قابله حرکت و او را برای آوردن به خانه خبر میکردن ،کوچه های تاریک و اگر شبهایی که قرص ماه نبود تاریکی مطلق قابله را آورده و وسایل مورد احتیاج مهیاو همین مورد خودش با خرافات زیادی همراه بود از قبیل ال که بخاطر فوت هایی که در اثر زایمان صورت میگرفت مطرح بود عده ای با اذان گفتن برای انکه زایمان راحتی باشد وبودند آنانی که وضع مالی خوبی داشتند و سرشناس بودند برای فراری دادن ال از خانه با تفنگ شلیک میکردند که ال نزدیک خونه نگشته و نتواند زائو یا بچه اش را ببرد
نبود بهداشت و داشتن کمترین امکانات دست به دامن خرافات شدن را در پی خواهد داشت و تعداد زیادی از مادران در هنگام تولد بچه از دست میرفتند و میگفت بچه قدمش نحس هست که مادرش را به کام مرگ کشاند خود بخوان حدیث مفصل ..
مادر تا مرگ میرفت و برمیگشت و جسدی بر جا مانده بی رمق که رنگ به رخسار نمانده وضعیت فرهنگی باعث میشد بچه پسر باشد به مادر که میگفتند جان دوباره میگرفت و میگفتند روزی هفت تا باشه(هفت پسر بیاری) ولی دختر که بود اولین حرفی که زده میشد خواهر هفت برادرش باشد ( بعد از این دختر هفت پسر مادرش بیاره ) خب چه میشود کرد خرافات و جهل در جامعه بیداد میکرد که جای خود دارد ان مقوله هم بررسی گشته از زوایای مختلف در آن دهه ها.
رسیدگی به مادر دراولویت قرار داشت با حلوایی و غذایی که مقوی بوده و جان دوباره به مادر برگردد تا بتواند به بچه رسیدگی کند و شیر بدهد که همین شیر دادن هم داستانها داشت وقتی مادر شیر کافی نداشت بدهد از در و همسایه دنبال مادری که بچه شیرخوار داشت بودن و بنوبت برایش از او شیر میگرفتن و میشد برادر یا خواهر هم شیر.
همیشه از طرف خانواده مادری برای این ایام در نزد مادر جوان نفر کمکی میفرستادند تا زائو بتواند بیشتر استراحت کند .
این دوران که از سختی های زیادی برخوردار بود ،بخاطر نبود امکانات از قبیل پزشک و دارو ،از طرفی کمتر بخاطر این موارد کودک را به دکتر میبرند مشکل هزینه از یکطرف و در دسترس نبودن،اکثرا با تجربه های بزرگترها عمل میکردند و برای هر مشکلی که کودک داشت نسخه ای داشتند چند مورد برای نمونه آورده بشه خوبه از قبیل بی خوابی بچه که داروی خواب درست می کردند.
ادامه در #قسمت۲
تهران. #عباداریان
🎸شعر بهبهونی🎸
#دوران #کودکی
#قسمت۲
داروی خواب ترکیبی از تعداد گیاهان آرامش بخش و ذره ای از پوست خشک خشخاش که کوبیده شده و بصورت پودر آماده بود برای شبها که بچه راحت بخوابد، از میزان ترکیبات هم با تجربه ای که داشتند استفاده میکردند و پیمانه هم پشت ناخن بود برای دادن مثلا نصف پشت ناخن .
برای گلودرد که تورم داشت و باعث بستن شدن گلو میشد داروی آماده داشتند که از گل انار و چند تا گیاه دیگه کوبیده و پودر را خانمی که تبحر(دکتر) داشت روی انگشت میگذاشت و درون دهان بچه برده با فشار به سقف دهان و پایین تورم را می ترکاند و دارو روی آن میزد چند نوبت استفاده میکرد تا درد گلو خوب میشد..
شستشو کودک که از کارهای مهم و سخت بود بعد از بدنیا امدن بچه تا چند روز که میگذشت مادر و بچه را به همراه قابله به حمام عمومی میبرند و نوزاد توسط قابله شستشو داده میشد اولین حمام بچه بود که خودش با رسوم همراه بوده.
امروزه را نباید در نظر گرفت مادران آن موقع صدها برابر از خود گذشتگی داشتند در سرما و گرما شستن کهنه بچه و عوض کردن آن که امروزه بسهولت انجام میشود با تعویض پوشاک و وجود آب گرمهمیشگی در حالی که هیچکدام از اینها نبوده و نبود امکانات را در کنار آن مشکلات قرار داده برای نمونه امروزه انواع پودرها برای زدن به بدن بچه وجود دارد برای جلوگیری از عرق سوز شدن بچه همین مورد را در نظر بگیرید که برای اینکه بچه عرق سوز میشد بین پاها و زیر بغل پودری که از بیابان تهیه میشد ،گل برد(گِل بَرد یا پودر بچه، پودری طبیعی و سنتی که در طبیعت بهبهان بدست می آید.. )نام داشت که آن را کوبیده و بصورت پودر استفاده میکردند و زیر بغل و بین پاهامیزند تا عرق سوز نشود و رنگ شبیه حنا هم پوست بچه میگرفت .
هر بیماری میتوانست جان کودکی را بگیرد اگر بیماریهای واگیردار بود که در فصول سال شیوع پیدا میکرد باعث از بین رفتن جان کودکان زیادی را در بر داشت و چونان فصل خزان و برگ ریزان کودکان از بین میرفتند بیماریهایی از قبیل مالاریا،حصبه،سرخک و...بقولی تا بچه از آب و گل در بیاد خانواده مکافات داشتند و احتمال اینکه چندین بچه را در طی سالیان از دست بدهند و چندتایی بماند و داستانهای زیادی در این باره هست خرافات وارد شده برای جلوگیری از مردن فرزندان که باید گرداوری گردد از قبیل نام گذاری ها و شناسنامه جابجا کردن ها و...
اینکه خداوند در قرآن می فرماید ما انسان را در سختی آفریدیم در انموقع تفسیرش را در ادامه تولد و بعدش میتوان دید .
بچه در گهواره ای که دست و پایش بسته و جای هیچ تکانی نداشت روز و شب را میگذراند و در مواقعی بیرون از این حالت بود و علت را هم برای اینکه استخوان بچه نرم میباشد و با بستن شدن شکل درست بگیرد.
کودک با گذراندن هفت خان رستم در طی سالها از پیچ و خم انواع بیماریها و مشکلات عبور کرده و چهار پنجساله میشد و بیرون از خانه در کوچه با بقیه همسالان بازی میکرد بدون رعایت بهداشت،بدون هیچگونه امکانات تفریحی برای بچه ها و در خاک و خل بازی کردن بیشترین امکانات موجود بود که به مدد خاکی بودن کوچه ها فراهم بود که آن را نعمت میدانستند چون جوی آب خروجی خانه ها بود که از شتستو بیرون می امد و در جوی خاکی و سنگی هدایت میشد و تنها چاه ،چاه توالت بود اکثرا خود چاه بیرون از خانه و در کوچه واقع میشد که تخلیه آن توسط کناسان راحت باشد بوسیله چهارپا و یا بشکه های ۲۲۰ لیتری که با اهرمی بصورت چرخ شده و با غلتاندن روی زمین تا بیرون شهر در باغات برده و تخلیه میشد و از آنان هم پولی دریافت میکردند و برای تخلیه هم از صاحب خانه پول میگرفتن بعنوان کود در باغات استفاده میشد .خود همین توالت رفتن برای بچه ها عذاب بود چون سنگ توالت امروزی نبود و ترس از افتادن در آن حفره گشاد باعث خوف میشدو سوسکها که از هر طرف حمله میکردند و باعث ترس بودن و نگاه به سوسک که از چاه دارد بالا می آید و جیغ بچه و از طرفی نبود آب که بوسیله افتابه مسی که وزنش به اندازه خود بچه بود که خانواده مجبور بودن به بچه ها در شستن کمک کنند تا زمانی که بچه خودش بتواند افتابه را در دست گرفته و خودش را شستشو دهد در شبها مشکلات دو برابر بود چون تاریکی اضافه میشد و چراع بدست با نور کم وحشت چند برابر بود همه اینها فقط گفتن هست در وسط معرکه بودن آن هنگام شرط هست نه خوندن اون خاطره که بیشتر اغراق بنظر می اید تا کم از واقعیت.
بازیهای بچه ها از امکانات همون کوچه که زندگی میکردند استفاده میشد و اسباب بازی هم مال بچه های از ما بهترون بود و در طول دوران کودکی داشتن اسباب بازی فقط زمان عید نوروز که با پولهای عیدی که به بچه داده می شد میتوانستند اسباب بازی بخرند و چند روز با رویاهای اسباب بازی واقعی شبها خواب میدیدند و تمام بازیهای روز را دوباره شب در خواب بمراتب قشنگ تر از روز بازی میکردن .
ادامه در #قسمت۳
تهران. #عباداریان خرداد ۹۹
#قسمت۲
داروی خواب ترکیبی از تعداد گیاهان آرامش بخش و ذره ای از پوست خشک خشخاش که کوبیده شده و بصورت پودر آماده بود برای شبها که بچه راحت بخوابد، از میزان ترکیبات هم با تجربه ای که داشتند استفاده میکردند و پیمانه هم پشت ناخن بود برای دادن مثلا نصف پشت ناخن .
برای گلودرد که تورم داشت و باعث بستن شدن گلو میشد داروی آماده داشتند که از گل انار و چند تا گیاه دیگه کوبیده و پودر را خانمی که تبحر(دکتر) داشت روی انگشت میگذاشت و درون دهان بچه برده با فشار به سقف دهان و پایین تورم را می ترکاند و دارو روی آن میزد چند نوبت استفاده میکرد تا درد گلو خوب میشد..
شستشو کودک که از کارهای مهم و سخت بود بعد از بدنیا امدن بچه تا چند روز که میگذشت مادر و بچه را به همراه قابله به حمام عمومی میبرند و نوزاد توسط قابله شستشو داده میشد اولین حمام بچه بود که خودش با رسوم همراه بوده.
امروزه را نباید در نظر گرفت مادران آن موقع صدها برابر از خود گذشتگی داشتند در سرما و گرما شستن کهنه بچه و عوض کردن آن که امروزه بسهولت انجام میشود با تعویض پوشاک و وجود آب گرمهمیشگی در حالی که هیچکدام از اینها نبوده و نبود امکانات را در کنار آن مشکلات قرار داده برای نمونه امروزه انواع پودرها برای زدن به بدن بچه وجود دارد برای جلوگیری از عرق سوز شدن بچه همین مورد را در نظر بگیرید که برای اینکه بچه عرق سوز میشد بین پاها و زیر بغل پودری که از بیابان تهیه میشد ،گل برد(گِل بَرد یا پودر بچه، پودری طبیعی و سنتی که در طبیعت بهبهان بدست می آید.. )نام داشت که آن را کوبیده و بصورت پودر استفاده میکردند و زیر بغل و بین پاهامیزند تا عرق سوز نشود و رنگ شبیه حنا هم پوست بچه میگرفت .
هر بیماری میتوانست جان کودکی را بگیرد اگر بیماریهای واگیردار بود که در فصول سال شیوع پیدا میکرد باعث از بین رفتن جان کودکان زیادی را در بر داشت و چونان فصل خزان و برگ ریزان کودکان از بین میرفتند بیماریهایی از قبیل مالاریا،حصبه،سرخک و...بقولی تا بچه از آب و گل در بیاد خانواده مکافات داشتند و احتمال اینکه چندین بچه را در طی سالیان از دست بدهند و چندتایی بماند و داستانهای زیادی در این باره هست خرافات وارد شده برای جلوگیری از مردن فرزندان که باید گرداوری گردد از قبیل نام گذاری ها و شناسنامه جابجا کردن ها و...
اینکه خداوند در قرآن می فرماید ما انسان را در سختی آفریدیم در انموقع تفسیرش را در ادامه تولد و بعدش میتوان دید .
بچه در گهواره ای که دست و پایش بسته و جای هیچ تکانی نداشت روز و شب را میگذراند و در مواقعی بیرون از این حالت بود و علت را هم برای اینکه استخوان بچه نرم میباشد و با بستن شدن شکل درست بگیرد.
کودک با گذراندن هفت خان رستم در طی سالها از پیچ و خم انواع بیماریها و مشکلات عبور کرده و چهار پنجساله میشد و بیرون از خانه در کوچه با بقیه همسالان بازی میکرد بدون رعایت بهداشت،بدون هیچگونه امکانات تفریحی برای بچه ها و در خاک و خل بازی کردن بیشترین امکانات موجود بود که به مدد خاکی بودن کوچه ها فراهم بود که آن را نعمت میدانستند چون جوی آب خروجی خانه ها بود که از شتستو بیرون می امد و در جوی خاکی و سنگی هدایت میشد و تنها چاه ،چاه توالت بود اکثرا خود چاه بیرون از خانه و در کوچه واقع میشد که تخلیه آن توسط کناسان راحت باشد بوسیله چهارپا و یا بشکه های ۲۲۰ لیتری که با اهرمی بصورت چرخ شده و با غلتاندن روی زمین تا بیرون شهر در باغات برده و تخلیه میشد و از آنان هم پولی دریافت میکردند و برای تخلیه هم از صاحب خانه پول میگرفتن بعنوان کود در باغات استفاده میشد .خود همین توالت رفتن برای بچه ها عذاب بود چون سنگ توالت امروزی نبود و ترس از افتادن در آن حفره گشاد باعث خوف میشدو سوسکها که از هر طرف حمله میکردند و باعث ترس بودن و نگاه به سوسک که از چاه دارد بالا می آید و جیغ بچه و از طرفی نبود آب که بوسیله افتابه مسی که وزنش به اندازه خود بچه بود که خانواده مجبور بودن به بچه ها در شستن کمک کنند تا زمانی که بچه خودش بتواند افتابه را در دست گرفته و خودش را شستشو دهد در شبها مشکلات دو برابر بود چون تاریکی اضافه میشد و چراع بدست با نور کم وحشت چند برابر بود همه اینها فقط گفتن هست در وسط معرکه بودن آن هنگام شرط هست نه خوندن اون خاطره که بیشتر اغراق بنظر می اید تا کم از واقعیت.
بازیهای بچه ها از امکانات همون کوچه که زندگی میکردند استفاده میشد و اسباب بازی هم مال بچه های از ما بهترون بود و در طول دوران کودکی داشتن اسباب بازی فقط زمان عید نوروز که با پولهای عیدی که به بچه داده می شد میتوانستند اسباب بازی بخرند و چند روز با رویاهای اسباب بازی واقعی شبها خواب میدیدند و تمام بازیهای روز را دوباره شب در خواب بمراتب قشنگ تر از روز بازی میکردن .
ادامه در #قسمت۳
تهران. #عباداریان خرداد ۹۹
#دوران #کودکی۳
#بهبهان #دهه۴۰
بهارکه با زمستان قاطی ،سرما و سرسبزی همه با هم بود و بهار به نیمه فروردین نمیرسید تابستان از دروازه شهر وارد و با نفس گرمش بهار راخشک میکرد و همه بهار درعید خلاصه و تا سیزده بدر تمام میشد.ولی زمستان را بیشتر حس میکردند تا بهار,چون سرما بود و تامغز استخون نفوذ میکرد لباس و وسایل گرم کننده مناسب نبود منقلی گِلی( چندمدل درست میکردن) که غذا رویش درست میشدو برای شبها منقل فرم دیگه را پرزغال و آتش میکردند و دور منقل جمع میشدند چایی هم دم میکشید اتاق گرم میشد صحبت و قصه گفته میشد وبعضی مواقع نان خشک درست میکردند روی آتش و بچه ها میخوردن وخیلی دیگه دست بالا میگرفتند سیب زمینی کوچلو یا بلوط را زیر آتش زغال برای بچه ها میگذاشتند و باهمان گرمابرای خواب مهیا میشدیم و زغال کم کم به خاموشی و خاکستر تبدیل میشد و درزیر لحاف سنگین پنبه ای خود را پیچانده تا سرما نفوذ نکند.صبح درسرمای اتاق بیدارشده و مادر دوباره برای گرم شدن زغال آتش میزد برای درست کردن چایی صبحونه.
زمستون باگوشت و پوست حس میشد تاچله زمستون سررفته و هوا بهاری بشه .
آماده شدن برای عیدخیلی قبلتر ازعید شروع میشد با درست کردن نان شیرین(ارد،شکر،روغن،گلاب،هل) و برای خرید پارچه راهی بازار میشدند و پارچه راانتخاب کرده و حالا بدست خیاط خونگی داده تالباس نو برای بچه ها درست کنند مدل واز اینجور حرفها نبود درحدتجربه ای که داشتند و دراین ایام بچه ها درپوست خود نمیگنجیدند که لباس آمده بشه حسابی شارژ تا روز عید چون اون لباس در مراسم روزعید رونمایی میشد و بچه ها برای روز عیدحمام رفته و تروتمیز با لباس نو که در بقیه سال چنین موقعیتی گیر نمی آمد.
از روزهای قبل برای روز عیدبالباس نو و جیب پر پول(نسبت به بقیه ایام وگرنه اونهم خب مناسبت داشت) برنامه ها برای خرید از بازار روز عید که مخصوص بچه ها بود درذهن خود داشتند و خوابش را میدیدند.
رفتن به بی بی خدیجه محل برگزاری مراسم بازارعید که از تمام شهر بچه ها آنجا جمع میشدند و روز، روز بچه ها بود به همراه بزرگترها دست در دست پیاده و آخرین وسیله نقلیه که تعداد کمی هم داشتند دوچرخه بود که اکثرا با پای پیاده راه افتاده و به خیابان اصلی که انتهای آن بازار عید بود حرکت کرده و جنب و جوشی در آن خیابان بود سر وصدای بچه ها و دستفروشها که بچه ها رادعوت به دیدن میکردن ولی تا رسیدن به محل اصلی خریدی صورت نمیگرفت انگار اجناس آنجا فرق داشت و فقط درآن شلوغی که اجناس هر فروشنده ای روی زمین چیده شده و فروشنده با صدای بلند ازمزیت های اجناسش میگفت و بچه ها هم همه را میخواستند قند دردل بچه ها اب میشد دنیایی از اسباب بازی خدایا چطوری میشه انتخاب کرد هرچند خیالات بچه ها باواقعیت جیب انها همخوانی نداشت و هنوز از میزان موجودی جیب خودکه عیدی گرفته بود باقیمت اجناس برآورد نداشت فقط دست درجیب خود میکند و سکه ها را لمس میکرد و در دلش دنیا را در دستانش حس میکرد ولی از آن دنیای تصورش هم ،که در جلوش پهن شده بود کوچکتر بود و بزرگترها میگفتند این نمیشه اگرفلان اسباب بازی و اون یکی را میخواهی سومی نمیشود خلاصه دور زدن و نگاه کردن دردست گرفتن و با خیال اون اسباب بازی لحظاتی خوش بودن تاخوب که همه را نگاه میکردند که همین نگاه کردن همدر طول سال برای بچه ها میسر نبود پس دیدن بازار برای خود بچه ها شانس بزرگی بود با هر مشکلی بودبه میزان پول درجیب اسباب بازی خریده میشد و ناچیزی هم برای خرید شیرینی هایی که برای این روز درست میکردند .
تا ظهر بازارعید بود و بچه ها هم بی طاقت برای رسیدن بخانه و خرید ها راچونغنائم فتوحات بزرگ دردست خود داشته چون سالی یکبار بدست می امد برای اینکه با اسباب بازی ها بازی کنند میدان بازی، درآسمان چرخاندن یا روی فرش خانه چون نو بود بچه ها حاضربه بازی در کوچه و روی زمین خاکی نبودن که کثیف شود تا چند روز شبها بالای سربچه اسباب بازی گذاشته میشد و درخواب هم حرفهای مربوط به اون بچه ها میگفتند تا کم کم به کوچه اورده میشد و دورهمی درکنار هم بازی میکردند تا خراب میشد دعواهایی هم بخاطر اینکه در دست فلانی چرخ ماشین در اومده و .بود که دعواها تا مادرها کشیده میشد و بچه ها دوباره دور هم جمع میشدند و بازی میکردن ولی مادرها باهم دعوا داشتند و قهرمیکردند برای بچه هایی که درمدت کمی دوباره به بازی برگشتن تفاوت دنیای بچه ها و بزرگترها را میتوان انجا دید که خودجای بحث و کارشناسی دارد .از اسباب بازی فقط خاطراتش در ذهن بچه ها حک میشد و تاسال بعدکه یکسال بزرگتر شده و خواسته هایش با امسال فرق داشت.عیدفقط روزعید بود و رفتن به بازار عید، بقیه روزها برای بچه ها فقط انجا خوب بود که خونه اقوامی رفته و به انها یک ریالی یا دو ریالی عیدی داده میشد هرچند روز عید گذشته بود برای بچه لطف چندانی نداشت.
ادامه در #قسمت۴
تهران. #عباداریان خرداد ۹۹
#بهبهان #دهه۴۰
بهارکه با زمستان قاطی ،سرما و سرسبزی همه با هم بود و بهار به نیمه فروردین نمیرسید تابستان از دروازه شهر وارد و با نفس گرمش بهار راخشک میکرد و همه بهار درعید خلاصه و تا سیزده بدر تمام میشد.ولی زمستان را بیشتر حس میکردند تا بهار,چون سرما بود و تامغز استخون نفوذ میکرد لباس و وسایل گرم کننده مناسب نبود منقلی گِلی( چندمدل درست میکردن) که غذا رویش درست میشدو برای شبها منقل فرم دیگه را پرزغال و آتش میکردند و دور منقل جمع میشدند چایی هم دم میکشید اتاق گرم میشد صحبت و قصه گفته میشد وبعضی مواقع نان خشک درست میکردند روی آتش و بچه ها میخوردن وخیلی دیگه دست بالا میگرفتند سیب زمینی کوچلو یا بلوط را زیر آتش زغال برای بچه ها میگذاشتند و باهمان گرمابرای خواب مهیا میشدیم و زغال کم کم به خاموشی و خاکستر تبدیل میشد و درزیر لحاف سنگین پنبه ای خود را پیچانده تا سرما نفوذ نکند.صبح درسرمای اتاق بیدارشده و مادر دوباره برای گرم شدن زغال آتش میزد برای درست کردن چایی صبحونه.
زمستون باگوشت و پوست حس میشد تاچله زمستون سررفته و هوا بهاری بشه .
آماده شدن برای عیدخیلی قبلتر ازعید شروع میشد با درست کردن نان شیرین(ارد،شکر،روغن،گلاب،هل) و برای خرید پارچه راهی بازار میشدند و پارچه راانتخاب کرده و حالا بدست خیاط خونگی داده تالباس نو برای بچه ها درست کنند مدل واز اینجور حرفها نبود درحدتجربه ای که داشتند و دراین ایام بچه ها درپوست خود نمیگنجیدند که لباس آمده بشه حسابی شارژ تا روز عید چون اون لباس در مراسم روزعید رونمایی میشد و بچه ها برای روز عیدحمام رفته و تروتمیز با لباس نو که در بقیه سال چنین موقعیتی گیر نمی آمد.
از روزهای قبل برای روز عیدبالباس نو و جیب پر پول(نسبت به بقیه ایام وگرنه اونهم خب مناسبت داشت) برنامه ها برای خرید از بازار روز عید که مخصوص بچه ها بود درذهن خود داشتند و خوابش را میدیدند.
رفتن به بی بی خدیجه محل برگزاری مراسم بازارعید که از تمام شهر بچه ها آنجا جمع میشدند و روز، روز بچه ها بود به همراه بزرگترها دست در دست پیاده و آخرین وسیله نقلیه که تعداد کمی هم داشتند دوچرخه بود که اکثرا با پای پیاده راه افتاده و به خیابان اصلی که انتهای آن بازار عید بود حرکت کرده و جنب و جوشی در آن خیابان بود سر وصدای بچه ها و دستفروشها که بچه ها رادعوت به دیدن میکردن ولی تا رسیدن به محل اصلی خریدی صورت نمیگرفت انگار اجناس آنجا فرق داشت و فقط درآن شلوغی که اجناس هر فروشنده ای روی زمین چیده شده و فروشنده با صدای بلند ازمزیت های اجناسش میگفت و بچه ها هم همه را میخواستند قند دردل بچه ها اب میشد دنیایی از اسباب بازی خدایا چطوری میشه انتخاب کرد هرچند خیالات بچه ها باواقعیت جیب انها همخوانی نداشت و هنوز از میزان موجودی جیب خودکه عیدی گرفته بود باقیمت اجناس برآورد نداشت فقط دست درجیب خود میکند و سکه ها را لمس میکرد و در دلش دنیا را در دستانش حس میکرد ولی از آن دنیای تصورش هم ،که در جلوش پهن شده بود کوچکتر بود و بزرگترها میگفتند این نمیشه اگرفلان اسباب بازی و اون یکی را میخواهی سومی نمیشود خلاصه دور زدن و نگاه کردن دردست گرفتن و با خیال اون اسباب بازی لحظاتی خوش بودن تاخوب که همه را نگاه میکردند که همین نگاه کردن همدر طول سال برای بچه ها میسر نبود پس دیدن بازار برای خود بچه ها شانس بزرگی بود با هر مشکلی بودبه میزان پول درجیب اسباب بازی خریده میشد و ناچیزی هم برای خرید شیرینی هایی که برای این روز درست میکردند .
تا ظهر بازارعید بود و بچه ها هم بی طاقت برای رسیدن بخانه و خرید ها راچونغنائم فتوحات بزرگ دردست خود داشته چون سالی یکبار بدست می امد برای اینکه با اسباب بازی ها بازی کنند میدان بازی، درآسمان چرخاندن یا روی فرش خانه چون نو بود بچه ها حاضربه بازی در کوچه و روی زمین خاکی نبودن که کثیف شود تا چند روز شبها بالای سربچه اسباب بازی گذاشته میشد و درخواب هم حرفهای مربوط به اون بچه ها میگفتند تا کم کم به کوچه اورده میشد و دورهمی درکنار هم بازی میکردند تا خراب میشد دعواهایی هم بخاطر اینکه در دست فلانی چرخ ماشین در اومده و .بود که دعواها تا مادرها کشیده میشد و بچه ها دوباره دور هم جمع میشدند و بازی میکردن ولی مادرها باهم دعوا داشتند و قهرمیکردند برای بچه هایی که درمدت کمی دوباره به بازی برگشتن تفاوت دنیای بچه ها و بزرگترها را میتوان انجا دید که خودجای بحث و کارشناسی دارد .از اسباب بازی فقط خاطراتش در ذهن بچه ها حک میشد و تاسال بعدکه یکسال بزرگتر شده و خواسته هایش با امسال فرق داشت.عیدفقط روزعید بود و رفتن به بازار عید، بقیه روزها برای بچه ها فقط انجا خوب بود که خونه اقوامی رفته و به انها یک ریالی یا دو ریالی عیدی داده میشد هرچند روز عید گذشته بود برای بچه لطف چندانی نداشت.
ادامه در #قسمت۴
تهران. #عباداریان خرداد ۹۹
#دوران #کودکی۴
#بهبهان #هه۴۰
و از اسباب بازی فقط خاطراتش در ذهن بچه ها حک میشد و تا سال بعد که یکسال بزرگتر شده و خواسته هایش با امسال فرق داشت و از طرفی بچه ها با کمک بزرگترها برای خود اسباب بازی درست میکردن و از هر وسیله دور ریزی استفاده میکردن ماشینی درست میکردن با امکانات موجود مثل حلب روغن ۴/۵ کیلوگرمی و چرخها با قرقره های نخ که چوبی بود و تخته ای و خلاصه ماشینی باری درست میشد و روزها با آن بازی میکردند.
تمامی اسباب بازیها بری از خشونت بود بر عکس امروزی و خلاقیت هم در بچه ها بوجود می امد و انچه را در ذهن خود داشتند با کمترین امکانات خلق میکردن و لذتی که از آن میبرند قابل مقایسه با اسباب بازی که در روز عید خریده بودن نبود(اسباب بازی عید نو بود و رویش پلاستیک که تا چند روز با روکش پلاستیکی بازی میکردن و دلشون نمی اومد بازش کنند که خراب بشه و بعدچند روز بندی به جلوش میبستند برای بحرکت دراوردن آن) چون با احساس غروری همراه بود که خودشان درست کرده و به فراخور هوش بچه ها و راهنمایی بزرگترها مثلا ماشین اطرافش را رنگی میکردند و بچه ها ایده هایی بر اساس آنچه از خریدهای عید که خراب شده بود پیدا میکردن.
اسباب بازی ها برای بچه ها بر اساس فصول سال فرق داشت و بازیها هم همینطور .
در فصل تابستون از رینگ دوچرخه و یا یک حلقه با مفتول درست میکردن که رینگ لاکچری مال دوچرخه بود که سفید رنگ و برای بچه ها خیلی کلاس داشت چون کم پیدا میشد ولی رینگ که از بشکه های ۲۲۰ لیتری از درب انها درست میشد و از ابزارفروشی مشهدی حمدالله بغل مسجد گودکلو بساط داشت خریده میشد واز سیم مفتول بصورت حلقه یا نیم حلقه برای بحرکت دراوردن رینگ درست میشد و وسیله بازی پرتحرک بود که راه می افتادن و بصورت کاروانی بچه ها حرکت میکردن این
میشد وسیله نقلیه بچه که چه ذوق داشتن برای انجام فرمان خانواده جهت خرید چیزی و اوردن به خانه به همراه ماشین (رینگ)خود و صدای رینگ که روی زمین می غلتید انگار بهترین آهنگ بود.و تبحر پیدا کردن در حرکات مارپیچ و غیره نشان از توانایی بچه در نزد دوستان داشت. بازیهای زیادی به فراخور سن بچه ها وجود داشت با تغییر فصلها هم بازیها عوض میشد.و اکثر بازیها جمعی بود و در چند گروه
لباس
شرایط اقتصادی عامه مردم انقدر خوب نبود که بتوانند در طول سال بارها لباس برای بچه ها درست کنند و به نسبت تعداد خانوار مشکلات بیشتر میشد و راهکاری داشت که در همه خانواده ها بکار میبردند .
قبلا در مورد عید گفته شد که بیشترین سعی در این بود که سالی یکبار و آن هم در عید نوروز لباس برای بچه ها تهیه میشد آنهم در حد توان مالی خانواده و گرنه آنهم جزء آرزوهای برآورده نشده بچه ها میشد.و باز به بازسازی لباسها میپرداختند.برای عید اگر لباس جور شده بود که بهترین حالت بود چون یک دست لباس نو داشت و بقیه لباسها که یا از بچه های بزرگتر به ارث میرسید و با وصله زدنهای مکرر بچه میپوشید مخصوصا سر زانوها که بیشترین وصله ها در پی داشت و میشد دید بارها وصله شده و بهترین وصله ها برای بچه هایی که دیگر متوجه موضوع هم بودن وصله با پارچه اصلی بود که خیلی خوب بود هرچند بین وصله و شلوار اصلی تفاوت زیاد بود چون وصله تیکه پارچه نو از همون بود که حالا سوراخ روی زانو را پوشانده هرچند نمایان بود ولی باز بهتر از وصله های بود که از خود پارچه نبود و پارچه ای نزدیک به اون با رنگ زمینه انتخاب میشد که خیلی تو ذوق بچه میخورد ولی هیچ اعتراضی نبود و بیشترین سرکوفت ها را بچه از مادر بخاطر پاره شدن سر زانو میخورد یا آستین و آرنج که اون هم همین داستان را داشت و در حین وصله کردن یا دوختن با دست مدام زیر لب شکایت از بچه میکرد که زانوی و ارنج تو بچه دندون داره و داستان ادامه داشت(دهه های بعد سرزانوهای آماده برای وصله درست شد که خیلی شیک بنظر میرسید و در ادامه که امروزه با چه ترفندی زانوی شلوار نو را پاره کرده و مد روز هست!!!) چون مرحله بعد شلوار پارچه ای با ترفند جدید به شلوارک تبدیل میشد که تا بالای زانو بود و تا قسمت وصله های ناجور بریده میشد و دوباره در هیبت جدیدی ماموریت برای خانواده داشت و باز بچه ها استفاده میکردن و خود شلوار از بدو دوختن تا وقتی که بلااستفاده بود چندین مرحله و تبدیل را در این گذر زمان طی میکرد و پیراهن هم همین مسیر را طی میکرد بعد از مدتی که تازه استفاده بعنوان شلوارک و پیراهن بود برای استفاده در جاهای دیگر کاربرد داشت ولی دیگر پوشیدنی نبود برای درست کردن کفی گیوه که خود داستانی دیگر هست را در پی داشت و خلاصه دست از سر پارچه برداشته نمیشد و خانواده ها نهایت استفاده را از آنچه بابتش پول داده بود میکرد،این مسیر لباس را مقایسه با امروز داشته باشیم هرچند انچه گقته شد بیشتر به تخیل شبیه هست تا واقعیت برای نسلهای امروزی.
ادامه در #قسمت۵
تهران. #عباداریان تیر ۹۹
#بهبهان #هه۴۰
و از اسباب بازی فقط خاطراتش در ذهن بچه ها حک میشد و تا سال بعد که یکسال بزرگتر شده و خواسته هایش با امسال فرق داشت و از طرفی بچه ها با کمک بزرگترها برای خود اسباب بازی درست میکردن و از هر وسیله دور ریزی استفاده میکردن ماشینی درست میکردن با امکانات موجود مثل حلب روغن ۴/۵ کیلوگرمی و چرخها با قرقره های نخ که چوبی بود و تخته ای و خلاصه ماشینی باری درست میشد و روزها با آن بازی میکردند.
تمامی اسباب بازیها بری از خشونت بود بر عکس امروزی و خلاقیت هم در بچه ها بوجود می امد و انچه را در ذهن خود داشتند با کمترین امکانات خلق میکردن و لذتی که از آن میبرند قابل مقایسه با اسباب بازی که در روز عید خریده بودن نبود(اسباب بازی عید نو بود و رویش پلاستیک که تا چند روز با روکش پلاستیکی بازی میکردن و دلشون نمی اومد بازش کنند که خراب بشه و بعدچند روز بندی به جلوش میبستند برای بحرکت دراوردن آن) چون با احساس غروری همراه بود که خودشان درست کرده و به فراخور هوش بچه ها و راهنمایی بزرگترها مثلا ماشین اطرافش را رنگی میکردند و بچه ها ایده هایی بر اساس آنچه از خریدهای عید که خراب شده بود پیدا میکردن.
اسباب بازی ها برای بچه ها بر اساس فصول سال فرق داشت و بازیها هم همینطور .
در فصل تابستون از رینگ دوچرخه و یا یک حلقه با مفتول درست میکردن که رینگ لاکچری مال دوچرخه بود که سفید رنگ و برای بچه ها خیلی کلاس داشت چون کم پیدا میشد ولی رینگ که از بشکه های ۲۲۰ لیتری از درب انها درست میشد و از ابزارفروشی مشهدی حمدالله بغل مسجد گودکلو بساط داشت خریده میشد واز سیم مفتول بصورت حلقه یا نیم حلقه برای بحرکت دراوردن رینگ درست میشد و وسیله بازی پرتحرک بود که راه می افتادن و بصورت کاروانی بچه ها حرکت میکردن این
میشد وسیله نقلیه بچه که چه ذوق داشتن برای انجام فرمان خانواده جهت خرید چیزی و اوردن به خانه به همراه ماشین (رینگ)خود و صدای رینگ که روی زمین می غلتید انگار بهترین آهنگ بود.و تبحر پیدا کردن در حرکات مارپیچ و غیره نشان از توانایی بچه در نزد دوستان داشت. بازیهای زیادی به فراخور سن بچه ها وجود داشت با تغییر فصلها هم بازیها عوض میشد.و اکثر بازیها جمعی بود و در چند گروه
لباس
شرایط اقتصادی عامه مردم انقدر خوب نبود که بتوانند در طول سال بارها لباس برای بچه ها درست کنند و به نسبت تعداد خانوار مشکلات بیشتر میشد و راهکاری داشت که در همه خانواده ها بکار میبردند .
قبلا در مورد عید گفته شد که بیشترین سعی در این بود که سالی یکبار و آن هم در عید نوروز لباس برای بچه ها تهیه میشد آنهم در حد توان مالی خانواده و گرنه آنهم جزء آرزوهای برآورده نشده بچه ها میشد.و باز به بازسازی لباسها میپرداختند.برای عید اگر لباس جور شده بود که بهترین حالت بود چون یک دست لباس نو داشت و بقیه لباسها که یا از بچه های بزرگتر به ارث میرسید و با وصله زدنهای مکرر بچه میپوشید مخصوصا سر زانوها که بیشترین وصله ها در پی داشت و میشد دید بارها وصله شده و بهترین وصله ها برای بچه هایی که دیگر متوجه موضوع هم بودن وصله با پارچه اصلی بود که خیلی خوب بود هرچند بین وصله و شلوار اصلی تفاوت زیاد بود چون وصله تیکه پارچه نو از همون بود که حالا سوراخ روی زانو را پوشانده هرچند نمایان بود ولی باز بهتر از وصله های بود که از خود پارچه نبود و پارچه ای نزدیک به اون با رنگ زمینه انتخاب میشد که خیلی تو ذوق بچه میخورد ولی هیچ اعتراضی نبود و بیشترین سرکوفت ها را بچه از مادر بخاطر پاره شدن سر زانو میخورد یا آستین و آرنج که اون هم همین داستان را داشت و در حین وصله کردن یا دوختن با دست مدام زیر لب شکایت از بچه میکرد که زانوی و ارنج تو بچه دندون داره و داستان ادامه داشت(دهه های بعد سرزانوهای آماده برای وصله درست شد که خیلی شیک بنظر میرسید و در ادامه که امروزه با چه ترفندی زانوی شلوار نو را پاره کرده و مد روز هست!!!) چون مرحله بعد شلوار پارچه ای با ترفند جدید به شلوارک تبدیل میشد که تا بالای زانو بود و تا قسمت وصله های ناجور بریده میشد و دوباره در هیبت جدیدی ماموریت برای خانواده داشت و باز بچه ها استفاده میکردن و خود شلوار از بدو دوختن تا وقتی که بلااستفاده بود چندین مرحله و تبدیل را در این گذر زمان طی میکرد و پیراهن هم همین مسیر را طی میکرد بعد از مدتی که تازه استفاده بعنوان شلوارک و پیراهن بود برای استفاده در جاهای دیگر کاربرد داشت ولی دیگر پوشیدنی نبود برای درست کردن کفی گیوه که خود داستانی دیگر هست را در پی داشت و خلاصه دست از سر پارچه برداشته نمیشد و خانواده ها نهایت استفاده را از آنچه بابتش پول داده بود میکرد،این مسیر لباس را مقایسه با امروز داشته باشیم هرچند انچه گقته شد بیشتر به تخیل شبیه هست تا واقعیت برای نسلهای امروزی.
ادامه در #قسمت۵
تهران. #عباداریان تیر ۹۹
#دوران_کودکی۵
#رختشویی
لباسی که اونجوری داستانش گذشت شست و شوی ان هم قصه ای دارد که کم ازسرگذشت لباس نمی باشد .
چه می شود کرد درآمد خانواده ها انقدر کم بود که داشتن یک چاه یا لامپ و یک شیر آب درخانه نشون از وضع مالی خوب بود پس با این عقبه به سراغ قصه خودمان برویم .
شستن لباس از آون مواردی بود که مشقات زیادی را بدنبال داشت برای مادرزحمت کش خانواده که در این قصه انگار ناخواسته هرچی گفتیم از شرایط سخت انان بوده ازطرفی شستشو بصورت روزانه که امروز میبینیم نبود.
رختشورخانه چند تا بود که نسبت به مسافت از خانه ها هر محله ای بطرف نزدیکترین ان میرفتن و شرایط آب هم دررفتن بطرف موقعیت ها مهم بود، حتی برای استحمام هم استفاده میشده که اب جاری جریان داشت ولی انهایی که بصورت برکه بود هم باز بعضی ها از اضافات اب نهر آبیاری که از باغات میگذشت درآنجا ریخته میشد و یا اب بعضی از برکه ها ازطریق آب باران جمع میشد که حکم آب انبار منطقه را داشت و خیلی هم ارزش داشت.
با توجه به نبود اب لوله کشی درخانه ها و عدم استطاعت مالی جهت انشعاب اب و هزینه های جانبی آن در خانه هایی که از وضع مالی بهتری برخوردار بودند چاه آب و حوضی به نسبت وضعیت اقتصادیشان درست کرده بودند که شستشوی لباسهای خود را درخانه انجام میدادن و از طرفی اب شستوشوی دست و صورت را هم همسایه ها با سطل مسی به خانه خود میبردن ,خانه ای که چاه و حوض داشت در واقع منبع اب همسایه ها بود.چقدر دل انگیز بود ، خانه اقوامی که حوض داشتند بچه ها طالب رفتن به انجا بهمراه مادر بودن که بتواند با اب بازی کنند،چه بچه هایی بودن بخاطر همین بازی کردن در حوض غرق شدند و جان باختند بمرور زمان روی حوضها نرده آهنی گذاشتند و دریچه ای برای برداشت اب تعبیه کرده بودن تا از خطر افتادن بچه ها جلوگیری شودو روی نرده آهنی جای ظروف آشپزی شد که بعد از شستن همانجا گذاشته میشد.
وجود شیر فلکه اّب در بعضی نقاط بعدها برای مصرف آب شرب نصب کرده بودند که به لوله فشاری معروف بود(با فشار روی دکمه اب می امد و با برداشتن قطع میشد!) و آنانی که آب لوله کشی درخانه نداشتند از این طریق آب تسویه بخانه میبرند و زیر آن لباس شسته نمیشد چون آب تسویه بود و لباسها جمع میشد و در طی هفته روزی برای این منظور که چند تا از مادران با هم جمع میشدند تا تنها نباشند بطرف مقر مورد نظر راه افتاده و بچه ها هم بدنبال انها ،
این بساط دورهمی در کنار برکه ها و نهرهای جاری جور میشد، زنها لباس ها را با طشت روی(جنس طشت از روی بود و پلاستیکی امروزی نبود) و اُشنُگ(پودر گیاهی برای شستشوی لباس ها) برداشته و روانه میشدند و بساط لباس شویی پهن بود که تخته و رختشویی(تخته ای که لباس روی ان گذاشته میشد و چوبی دستی که روی لباس کوبیده میشد) لباسها شسته میشد و درکنار دیگران صحبت ها گل میکرد و بچه ها اب بازی میکردن، برکه ها روباز و مسقف بودند ولی انجا که نهر اب جاری و تمیز نسبت به اب برکه بود مادرانی که زودتر امده
باعث بدست آوردن موقعیت بهتر درخروجی اب نهر بود و آب تمیزتر نسبت به پایین دست تر و افرادی که بعدا می امدند پایین تر درمسیر نهر بودند و درمناطق اطراف شهر چندین موقعیت اینجوری بود که خانواده ها به نسبت مسافت به هر کدام میرفتند .دعواهای موقع رختشویی هم که بر اثر موقعیت جاگیری در مسیر اب بود بوجود می امد و طرف بخاطر اینکه موقعیت خوبی نداشت با کوچکترین بهانه شروع به غرولند میکرد وشروع دعوا را باعث میشد ،فشردن لباسها و چکه ابی که بطرف خانم بغلی میرفت و..وای به حال اون وقتی که خانمی وسواس داشت مصیبت بود چون همیشه اول وقت این افراد می امدند که موقعیت خوب داشته باشد و بالا دست باشد.بازی بچه ها که بیشتر اب بازی بود و دعواهای انان هم جای خود داشت که مزید بر علت بود برای انانی که بهانه ای میخواستن که با دعوای بچه ها جور میشد .روی دیگر سکه در این دورهمی هم وجود داشت که با شستن لباسها درد دلها شروع میشد و از هر جایی سخنی گفته میشد و بسیارخواستگاریها هم انجا مقدمه اش شروع میشد.لباسها شسته شده دوباره با سنگینی بخاطر خیس بودن روی سر گذاشته و بخانه اورده میشد در پشت بام روی دیواره دور پشت بام که بلندی ان حدود یک متر و خورده ای بود پهن میشد و بدینگونه لباس آماده برای پوشیدن میگشت . این تازه در فصل غیر سرما و سرد بوده که شستن لباسها در سرمای زمستان و با دستها انهم بااین اوصاف خود داستانی دیگر از شرایط ان روزگار را دارد که خالی از لطف نیست که در هر زمانی و مکانی قدردان زحمات مادران خود باشیم و معذرت خواهی بابت تمام قصورات خود از انان باشیم چرا که در سطر سطر نوشتار زحمات بی منت انان را داریم بیان میکنیم و چقدر راحت از کنار آن عبور میکنیم.
از همینجا بوسه بر دست مادران بخاطر همه عاشقی انان و بی وفایی فرزندان میزنم .
تهران. #عباداریان تیر ماه ۹۹
ادامه در #قسمت۶
#رختشویی
لباسی که اونجوری داستانش گذشت شست و شوی ان هم قصه ای دارد که کم ازسرگذشت لباس نمی باشد .
چه می شود کرد درآمد خانواده ها انقدر کم بود که داشتن یک چاه یا لامپ و یک شیر آب درخانه نشون از وضع مالی خوب بود پس با این عقبه به سراغ قصه خودمان برویم .
شستن لباس از آون مواردی بود که مشقات زیادی را بدنبال داشت برای مادرزحمت کش خانواده که در این قصه انگار ناخواسته هرچی گفتیم از شرایط سخت انان بوده ازطرفی شستشو بصورت روزانه که امروز میبینیم نبود.
رختشورخانه چند تا بود که نسبت به مسافت از خانه ها هر محله ای بطرف نزدیکترین ان میرفتن و شرایط آب هم دررفتن بطرف موقعیت ها مهم بود، حتی برای استحمام هم استفاده میشده که اب جاری جریان داشت ولی انهایی که بصورت برکه بود هم باز بعضی ها از اضافات اب نهر آبیاری که از باغات میگذشت درآنجا ریخته میشد و یا اب بعضی از برکه ها ازطریق آب باران جمع میشد که حکم آب انبار منطقه را داشت و خیلی هم ارزش داشت.
با توجه به نبود اب لوله کشی درخانه ها و عدم استطاعت مالی جهت انشعاب اب و هزینه های جانبی آن در خانه هایی که از وضع مالی بهتری برخوردار بودند چاه آب و حوضی به نسبت وضعیت اقتصادیشان درست کرده بودند که شستشوی لباسهای خود را درخانه انجام میدادن و از طرفی اب شستوشوی دست و صورت را هم همسایه ها با سطل مسی به خانه خود میبردن ,خانه ای که چاه و حوض داشت در واقع منبع اب همسایه ها بود.چقدر دل انگیز بود ، خانه اقوامی که حوض داشتند بچه ها طالب رفتن به انجا بهمراه مادر بودن که بتواند با اب بازی کنند،چه بچه هایی بودن بخاطر همین بازی کردن در حوض غرق شدند و جان باختند بمرور زمان روی حوضها نرده آهنی گذاشتند و دریچه ای برای برداشت اب تعبیه کرده بودن تا از خطر افتادن بچه ها جلوگیری شودو روی نرده آهنی جای ظروف آشپزی شد که بعد از شستن همانجا گذاشته میشد.
وجود شیر فلکه اّب در بعضی نقاط بعدها برای مصرف آب شرب نصب کرده بودند که به لوله فشاری معروف بود(با فشار روی دکمه اب می امد و با برداشتن قطع میشد!) و آنانی که آب لوله کشی درخانه نداشتند از این طریق آب تسویه بخانه میبرند و زیر آن لباس شسته نمیشد چون آب تسویه بود و لباسها جمع میشد و در طی هفته روزی برای این منظور که چند تا از مادران با هم جمع میشدند تا تنها نباشند بطرف مقر مورد نظر راه افتاده و بچه ها هم بدنبال انها ،
این بساط دورهمی در کنار برکه ها و نهرهای جاری جور میشد، زنها لباس ها را با طشت روی(جنس طشت از روی بود و پلاستیکی امروزی نبود) و اُشنُگ(پودر گیاهی برای شستشوی لباس ها) برداشته و روانه میشدند و بساط لباس شویی پهن بود که تخته و رختشویی(تخته ای که لباس روی ان گذاشته میشد و چوبی دستی که روی لباس کوبیده میشد) لباسها شسته میشد و درکنار دیگران صحبت ها گل میکرد و بچه ها اب بازی میکردن، برکه ها روباز و مسقف بودند ولی انجا که نهر اب جاری و تمیز نسبت به اب برکه بود مادرانی که زودتر امده
باعث بدست آوردن موقعیت بهتر درخروجی اب نهر بود و آب تمیزتر نسبت به پایین دست تر و افرادی که بعدا می امدند پایین تر درمسیر نهر بودند و درمناطق اطراف شهر چندین موقعیت اینجوری بود که خانواده ها به نسبت مسافت به هر کدام میرفتند .دعواهای موقع رختشویی هم که بر اثر موقعیت جاگیری در مسیر اب بود بوجود می امد و طرف بخاطر اینکه موقعیت خوبی نداشت با کوچکترین بهانه شروع به غرولند میکرد وشروع دعوا را باعث میشد ،فشردن لباسها و چکه ابی که بطرف خانم بغلی میرفت و..وای به حال اون وقتی که خانمی وسواس داشت مصیبت بود چون همیشه اول وقت این افراد می امدند که موقعیت خوب داشته باشد و بالا دست باشد.بازی بچه ها که بیشتر اب بازی بود و دعواهای انان هم جای خود داشت که مزید بر علت بود برای انانی که بهانه ای میخواستن که با دعوای بچه ها جور میشد .روی دیگر سکه در این دورهمی هم وجود داشت که با شستن لباسها درد دلها شروع میشد و از هر جایی سخنی گفته میشد و بسیارخواستگاریها هم انجا مقدمه اش شروع میشد.لباسها شسته شده دوباره با سنگینی بخاطر خیس بودن روی سر گذاشته و بخانه اورده میشد در پشت بام روی دیواره دور پشت بام که بلندی ان حدود یک متر و خورده ای بود پهن میشد و بدینگونه لباس آماده برای پوشیدن میگشت . این تازه در فصل غیر سرما و سرد بوده که شستن لباسها در سرمای زمستان و با دستها انهم بااین اوصاف خود داستانی دیگر از شرایط ان روزگار را دارد که خالی از لطف نیست که در هر زمانی و مکانی قدردان زحمات مادران خود باشیم و معذرت خواهی بابت تمام قصورات خود از انان باشیم چرا که در سطر سطر نوشتار زحمات بی منت انان را داریم بیان میکنیم و چقدر راحت از کنار آن عبور میکنیم.
از همینجا بوسه بر دست مادران بخاطر همه عاشقی انان و بی وفایی فرزندان میزنم .
تهران. #عباداریان تیر ماه ۹۹
ادامه در #قسمت۶
#دوران_کودکی۶
تهران. #عباداریان تیرماه ۹۹
#نامه نویسی
فرستادن نامه قبل ازهمه به نویسنده نامه احتیاج بود که همه افراد نمیتوانستند چون تعداد افراد باسوادکم بوده و ازطرفی باسواد نامه نگار هم فرق داشت چون متن نامه(نگارش و انشاء) با نوشته های عادی فرق داشت از شروع تاخاتمه و درمحل انانی که سواد داشتند جور بقیه را هم باید میکشیدند مخصوصا برای خانواده هایی که مسافر داشتند و دور از خانه بودند ازسرباز گرفته تا افرادی که دور ازخانه بودن و بیشترین نامه ها هم به کویت ارسال میشد چون خیلی از اهالی برای درآمد بیشتر و کاربه کویت میرفتن که خودکویت رفتن و رسیدن به آنجا هم داستانهای خودش را دارد که کمی تا قسمتی به پناهندگی های امروزی میماند که از راههای غیر قانونی می رفتند وقتی خبر مستقر شدن و پیدا کردن کار به دست خانواده میرسید تازه نامه نگاریها شروع میشد برای نوشتن نامه همه خانواده به منزل کاتب میرفتند تا نامه نگاری درحضور همه صورت بگیرد و انگار حضور تک تک درنامه محسوس میشد ،کاتب ورق امتحانی سفید خط دار را که از مغازه خریده شده بود روی میز کوچک میگذاشت و اعضای خانواده اطرافش نشسته مقدمه نامه را انطوری که خودش دوست داشت مینوشت پس از حمد و ثنا از درگاه احدیت که بر اساس سواد کاتب داشت مقدمه نوشته میشد و متن انگار برای وزارت خانه یا سفارت و کنسولی نوشته میشد که خیلی ادبی و با انشاء خوب بود انگاه رو به بزرگ خانواده کرده میگفت بفرما از مسائل و مشکلاتی که میخواست در نامه عنوان شود گفته و اوبا شنیدن و جمع بندی جملات را درست کرده و روی کاغذ مینوشت واز قول همه یکایک با اسم بردن یاد میکرد و سلام می رساند و خاتمه نامه را نوشته و یکبار نامه را میخواند و همه سراپا گوش بودن که مرقومه از طرف انان هست و احساس میکردن طرف مقابل دارد نامه را باز کرده و میخواند.نامه در پاکت گذاشته میشد آدرس گیرنده و فرستنده نوشته و فردای آن به مغازه ای که تمبر داشت و جلوش صندوق پستی بود برده میشد و پشت تمبر را با زبان خیس روش می کشیدن و بر وسط نامه جای بسته شدن نامه چسبانده میشد و حالا نوبت انداختن نامه در صندوق بود که به فراخور قد بچه ها یا خودشان روی نوک پا بلند شده اگر دست میرسید و گرنه بکمک بزرگترها نامه بدست بچه ها به صندوق انداخته میشد و احساسی دست میداد که نگو و اینکه در حین انداختن به صدای نامه گوش دادخ که درحال افتادن به صندوق بود بماند از نحوه ارسال نامه به بچه ها چیزی گفته نمیشد و تخیل کودکان دنبال جواب بود و برای خودشان راه رسیدن نامه را در ذهن خود ترسیم میکردن و سر به صندوق نهاده که صدای درون صندوق را گوش کند ولی انگار نامه در درون چاهی افتاده و رفته پایین یعنی چگونه نامه جابجا میشود (امروزه دادن اطلاعات به بچه ها را فراموش کنید) ان زمان کنجکاوی بچه گشت و گذار در ذهن و کمک گرفتن از اطراف باعث رسیدن به برداشتی از مسئله میشد و سوال میکردن جوابشان داده نمیشد و میگفتن برو بچه بازیتو بکن و یاجواب همیشگی بزرگ میشی یاد میگیری و کودک همش دنبال بزرگ شدن بود تا جواب سوالها را بیابد و برداشت از دانستن مجهولات، بزرگ شدن بود لذا سعی میکرد انچه بزرگترها انجام میدهند او بکند تا شاید جوابهای سوالهای بی شمار خود را پیدا کند.همین مورد نامه تفکر کودکانه تا کجا سیر میکرد که بچه ها در مورد نامه هایی که خانواده انها زمانی نزدیک به هم ارسال کرده بودند صحبت میکردن یکی میگفت نامه که درون صندوق زرده افتاد خودم شنیدم که درون صندوق کسی گفت نامه را بده و همینطوری دست بدست میکنند در زیر زمین تا برسد بدست صاحب نامه و دیگری با همان تفکر کودکانه نوعی دیگر را ترسیم میکرد و نامه در ذهن کودکان برای خودش داستانی داشت .
بماند که نامه های رسیده از انطرف ارزش زیادی داشت و بعد خواندن در صندوقچه نگهداری میشد و خواندن نامه کم از نوشتن آن نداشت که با توجه به افرادی که انجا نشسته بودن و حضور داشتند در آخر نامه سلام رسونده میشد و خواننده نامه نگاه میکرد و اسامی را میگفت و چقدر باعث خوشحالی شنونده بود،وای اگر نام کسی در نامه نیامده بود و فراموش گشته چون بارها اتفاق میافتاد که اسمی فراموش گشته و چون در هنگام خواندن یادی از او نشده بود ناراحتی افراد را بدنبال داشت و بچه ها که با این جمله که روی ماه فلانی را ببوس انگار بهترین هدیه را از نامه گرفته اند و خواننده نامه به فنون نامه خوانی و جلوگیری از نارحتی افراد خودش اسامی را میگفت که رضایت همه را در بر داشته باشد.
نامه ها گذر فصول رانشان میداد چون در هر کدام به فصل اشاره شده بود و بر اساس آن در مقدمه یا متن نامه ذکری میشد مقدمه که گذر را با کلمات قشنگ نشان میداد ولی در متن با توجه به فصل از پوشش و مشکلات خانه و خانواده از کاه گل پشت بام خونه بخاطر زمستان گفته میشد وشرحی هرچند کوتاه داده میشد.
ادامه در #قسمت۷
تهران. #عباداریان تیرماه ۹۹
#نامه نویسی
فرستادن نامه قبل ازهمه به نویسنده نامه احتیاج بود که همه افراد نمیتوانستند چون تعداد افراد باسوادکم بوده و ازطرفی باسواد نامه نگار هم فرق داشت چون متن نامه(نگارش و انشاء) با نوشته های عادی فرق داشت از شروع تاخاتمه و درمحل انانی که سواد داشتند جور بقیه را هم باید میکشیدند مخصوصا برای خانواده هایی که مسافر داشتند و دور از خانه بودند ازسرباز گرفته تا افرادی که دور ازخانه بودن و بیشترین نامه ها هم به کویت ارسال میشد چون خیلی از اهالی برای درآمد بیشتر و کاربه کویت میرفتن که خودکویت رفتن و رسیدن به آنجا هم داستانهای خودش را دارد که کمی تا قسمتی به پناهندگی های امروزی میماند که از راههای غیر قانونی می رفتند وقتی خبر مستقر شدن و پیدا کردن کار به دست خانواده میرسید تازه نامه نگاریها شروع میشد برای نوشتن نامه همه خانواده به منزل کاتب میرفتند تا نامه نگاری درحضور همه صورت بگیرد و انگار حضور تک تک درنامه محسوس میشد ،کاتب ورق امتحانی سفید خط دار را که از مغازه خریده شده بود روی میز کوچک میگذاشت و اعضای خانواده اطرافش نشسته مقدمه نامه را انطوری که خودش دوست داشت مینوشت پس از حمد و ثنا از درگاه احدیت که بر اساس سواد کاتب داشت مقدمه نوشته میشد و متن انگار برای وزارت خانه یا سفارت و کنسولی نوشته میشد که خیلی ادبی و با انشاء خوب بود انگاه رو به بزرگ خانواده کرده میگفت بفرما از مسائل و مشکلاتی که میخواست در نامه عنوان شود گفته و اوبا شنیدن و جمع بندی جملات را درست کرده و روی کاغذ مینوشت واز قول همه یکایک با اسم بردن یاد میکرد و سلام می رساند و خاتمه نامه را نوشته و یکبار نامه را میخواند و همه سراپا گوش بودن که مرقومه از طرف انان هست و احساس میکردن طرف مقابل دارد نامه را باز کرده و میخواند.نامه در پاکت گذاشته میشد آدرس گیرنده و فرستنده نوشته و فردای آن به مغازه ای که تمبر داشت و جلوش صندوق پستی بود برده میشد و پشت تمبر را با زبان خیس روش می کشیدن و بر وسط نامه جای بسته شدن نامه چسبانده میشد و حالا نوبت انداختن نامه در صندوق بود که به فراخور قد بچه ها یا خودشان روی نوک پا بلند شده اگر دست میرسید و گرنه بکمک بزرگترها نامه بدست بچه ها به صندوق انداخته میشد و احساسی دست میداد که نگو و اینکه در حین انداختن به صدای نامه گوش دادخ که درحال افتادن به صندوق بود بماند از نحوه ارسال نامه به بچه ها چیزی گفته نمیشد و تخیل کودکان دنبال جواب بود و برای خودشان راه رسیدن نامه را در ذهن خود ترسیم میکردن و سر به صندوق نهاده که صدای درون صندوق را گوش کند ولی انگار نامه در درون چاهی افتاده و رفته پایین یعنی چگونه نامه جابجا میشود (امروزه دادن اطلاعات به بچه ها را فراموش کنید) ان زمان کنجکاوی بچه گشت و گذار در ذهن و کمک گرفتن از اطراف باعث رسیدن به برداشتی از مسئله میشد و سوال میکردن جوابشان داده نمیشد و میگفتن برو بچه بازیتو بکن و یاجواب همیشگی بزرگ میشی یاد میگیری و کودک همش دنبال بزرگ شدن بود تا جواب سوالها را بیابد و برداشت از دانستن مجهولات، بزرگ شدن بود لذا سعی میکرد انچه بزرگترها انجام میدهند او بکند تا شاید جوابهای سوالهای بی شمار خود را پیدا کند.همین مورد نامه تفکر کودکانه تا کجا سیر میکرد که بچه ها در مورد نامه هایی که خانواده انها زمانی نزدیک به هم ارسال کرده بودند صحبت میکردن یکی میگفت نامه که درون صندوق زرده افتاد خودم شنیدم که درون صندوق کسی گفت نامه را بده و همینطوری دست بدست میکنند در زیر زمین تا برسد بدست صاحب نامه و دیگری با همان تفکر کودکانه نوعی دیگر را ترسیم میکرد و نامه در ذهن کودکان برای خودش داستانی داشت .
بماند که نامه های رسیده از انطرف ارزش زیادی داشت و بعد خواندن در صندوقچه نگهداری میشد و خواندن نامه کم از نوشتن آن نداشت که با توجه به افرادی که انجا نشسته بودن و حضور داشتند در آخر نامه سلام رسونده میشد و خواننده نامه نگاه میکرد و اسامی را میگفت و چقدر باعث خوشحالی شنونده بود،وای اگر نام کسی در نامه نیامده بود و فراموش گشته چون بارها اتفاق میافتاد که اسمی فراموش گشته و چون در هنگام خواندن یادی از او نشده بود ناراحتی افراد را بدنبال داشت و بچه ها که با این جمله که روی ماه فلانی را ببوس انگار بهترین هدیه را از نامه گرفته اند و خواننده نامه به فنون نامه خوانی و جلوگیری از نارحتی افراد خودش اسامی را میگفت که رضایت همه را در بر داشته باشد.
نامه ها گذر فصول رانشان میداد چون در هر کدام به فصل اشاره شده بود و بر اساس آن در مقدمه یا متن نامه ذکری میشد مقدمه که گذر را با کلمات قشنگ نشان میداد ولی در متن با توجه به فصل از پوشش و مشکلات خانه و خانواده از کاه گل پشت بام خونه بخاطر زمستان گفته میشد وشرحی هرچند کوتاه داده میشد.
ادامه در #قسمت۷
چه شرینی غم عشقت که دلم پُوی سر تو
مِث فرهاد تِ صحری غمِ تو ویلونی
شاعر : #نادر_تقدیسی
تیرماه۱۳۹۹
طراح : #آزاده
@behbehoni
مِث فرهاد تِ صحری غمِ تو ویلونی
شاعر : #نادر_تقدیسی
تیرماه۱۳۹۹
طراح : #آزاده
@behbehoni
#دوران_کودکی۷
تهران. #عباداریان تیرماه ۹۹
#مرکز #شیر و #خورشید
از جاهای ترسناک برای بچه ها بود که گریزی از نرفتنش نبود،عاقبتش درد امپول که چند روز دردش همراه بود و انهم توسط آمپول پنیسیلین که اسمش می اومد دردش تو تن حس میشد .
مرکز شیروخورشید ساختمان بهداری بود که همه برای درمان انجا مراجعه میکردن علاوه بر مردم شهر ،مردم روستاها هم بودند از صبح شلوغ انگار بازار بود روی چند تا صندلی که گذاشته بود عده ای نشسته و خیلی ها هم روی زمین، تکیه به دیوار نشسته داده بودن ،بیمار و همراه از انطرف سرو صدا،گریه و زاری بچه ها که امپول زده بودند هم آنهایی که هنوز امپول نزده ولی درد را حس میکردن و عاقبت خود را در گریه بچه هایی که زده بودن میدیدند جلو جلو گریه میکردند و مادر دست بچه را گرفته و کشان کشان میبرد تا نوبت بگیرد و هرچه زمان در صف بودن بیشتر بود گریه ها هم ادامه داشت و گاه صدای گریه بچه ها کم و زیاد میشد و مادر هم برایش عادی شده بود میگفت هنوز که امپولی نزدی پس گریه ات بخاطر چیست ولی بچه درد دفعه قبل را وقتی در شیروخورشید بود بیشتر حس میکرد و هرگاه امپول زن از اتاق تزریقات بیرون می امد بچه هایی که قیافه اش در خاطرشان بود انگار عزرائیل را دیده باشند با صدای بلند گریه می کردن و بچه میگفت من امپول نمیخوام ، اه و ناله بزرگترها بخاطر درد که داشتند بلند بود، دقیقا شنبه بازار هم همون منطقه شیروخورشید برپا میشد و روز شنبه بخاطر شنبه بازار بهداری شلوغترین روز را داشت چون عشایر به جهت خریدهای خود به شهر می آمدند و موقعیت آمدن به شهر هر روز نبود بهترین روز شنبه بود، دادوستد هفتگی خودشان و هم نیازهای خود را برآورده کرده ،برای ویزیت
دکتر هم بهترین روز بود چون کنار بازار مرکز جمعیت شیروخورشید بود، بعد از ویزیت توسط دکتر که غیر ایرانی هم کنار ایرانی ها بودن نسخه را به داروخانه جهت گرفتن داروها داده که اکثرا شربتی بود که از شیشه ای بزرگ درون شیشه کوچکی می ریختن و قرصهایی مثل شربت در شیشه های بزرگی که با قاشق مانندی از توی شیشه بیرون آورده و روی کاغذی ریخته با شمارش جدا میکردن و درون پاکت کوچکی میریخت و رویش چیزی مینوشت و بدترین دارویی که کنار بقیه داروها میگذاشت شیشه امپول بود.
داروها را همانجا از اتاقی ّبغلی داروخانه بود و نسخه را می پیچاند و تحویل میداد و تمام داروها را هرچند رویش مینوشتن ولی خودشون شرح میدادند چون قریب به اتفاق سواد خواندن نداشتن و زمان استفاده را با گفتن قرص قرمز چه موقع،قرص قهوه ای چه وقت و....برای هر نفر توضیح میدادند و بدترین قسمت که همیشه هم جزء ویزیت بود وجود شیشه پنیسیلین برای تزریق و زدن آمپول بود که همانجا در اتاقی دیگر با شلوغی زیاد توسط آمپول زن تزریق میشد و چنان آمپول را در دست میگرفت انگار به جنگ دشمن می رود نه بچه کوچکی که خودش قبلا تسلیم و پرچم را بالا برده و زار زار گریه میکند مادر بچه را میگرفت و روی پا خودش میگذاشت و با کشیدن گوشه پیژامه بچه ،صدای گریه چند برابر میشد و با گریه التماس میکرد چون چاره ای نداشت و در دستان مادر گرفتار بود و میگفت یواش بزن ترا بخدا یواش بزن ، و جلاد اگر که خیلی هم میخواست بچه را آروم کنه میگفت درد نداره خوب میشی، بزرگ میشی یادت میره ولی با هدفگذاری محل فرود آمدن امپول که با الکل رویش میکشید همیشه صدای بچه ها همراه با گریه بگوش میرسید و زدن امپول و اخ اخ گفتن و شروع درد شدید که تا چند روزی جای آن درد میکرد و مادرها با حوله داغ سعی میکردن درد را تسکین بدهند و بچهها تا گذر بعدی که بیمار میشدند و خوردن داروهای تلخ حکایتی داشت.بچه ها سالم در پسماندهای شیرخورشید دنبال سر قرمز روی شیشه پنیسیلین بودن و زیرورو میکردند و میبرند خانه در شیشه نفتی چراغ می انداختند و بعد مدتی چند برابر بزرگ میشد و کارکرد پاک کن در مدرسه پیدا میکرد پاککن دست ساز با بوی نفت.
☑️ شنبه بازار
هر روز شنبه صبح تا ظهر
جنب شیروخورشید برگزار میشد و بازاری با همه جور مایحتاج مردم که افرادی از داخل شهر و از روستاها هم می آمدند و انچه را درست کرده بودند عرضه میکردند و بعد اگر جنسی که مورد نیاز داشتن همانجا خرید میکردن و بقیه را در بازار اصلی شهر خریده و عصر به روستا میرفتند که بعضی ها با وسیله چهارپای خود و خیلی ها با وسیله نقلیه که جیپ پیکاپ میگفتند عقب پر میشد از مسافران روستایی که در طی مسیر از روستاهای زیادی گذشته و نفرات پیاده می شدند با دست پر از اجناس خریداری شده از شهر به خانه بر میگشتند روز شنبه بازار شهر جلوه دیگری داشت جنب و جوش و رفت وامد زیادی بود چون تعداد زیادی از مردم روستاهای اطراف و حتی از شهرهای نزدیک به شهر می امدن نسبت به بقیه روزها شلوغتر بود.
هر فصل هم بازار فرق داشت و اجناس متناسب با فصل عرضه میشد .
ادامه در #قسمت۸
تهران. #عباداریان تیرماه ۹۹
#مرکز #شیر و #خورشید
از جاهای ترسناک برای بچه ها بود که گریزی از نرفتنش نبود،عاقبتش درد امپول که چند روز دردش همراه بود و انهم توسط آمپول پنیسیلین که اسمش می اومد دردش تو تن حس میشد .
مرکز شیروخورشید ساختمان بهداری بود که همه برای درمان انجا مراجعه میکردن علاوه بر مردم شهر ،مردم روستاها هم بودند از صبح شلوغ انگار بازار بود روی چند تا صندلی که گذاشته بود عده ای نشسته و خیلی ها هم روی زمین، تکیه به دیوار نشسته داده بودن ،بیمار و همراه از انطرف سرو صدا،گریه و زاری بچه ها که امپول زده بودند هم آنهایی که هنوز امپول نزده ولی درد را حس میکردن و عاقبت خود را در گریه بچه هایی که زده بودن میدیدند جلو جلو گریه میکردند و مادر دست بچه را گرفته و کشان کشان میبرد تا نوبت بگیرد و هرچه زمان در صف بودن بیشتر بود گریه ها هم ادامه داشت و گاه صدای گریه بچه ها کم و زیاد میشد و مادر هم برایش عادی شده بود میگفت هنوز که امپولی نزدی پس گریه ات بخاطر چیست ولی بچه درد دفعه قبل را وقتی در شیروخورشید بود بیشتر حس میکرد و هرگاه امپول زن از اتاق تزریقات بیرون می امد بچه هایی که قیافه اش در خاطرشان بود انگار عزرائیل را دیده باشند با صدای بلند گریه می کردن و بچه میگفت من امپول نمیخوام ، اه و ناله بزرگترها بخاطر درد که داشتند بلند بود، دقیقا شنبه بازار هم همون منطقه شیروخورشید برپا میشد و روز شنبه بخاطر شنبه بازار بهداری شلوغترین روز را داشت چون عشایر به جهت خریدهای خود به شهر می آمدند و موقعیت آمدن به شهر هر روز نبود بهترین روز شنبه بود، دادوستد هفتگی خودشان و هم نیازهای خود را برآورده کرده ،برای ویزیت
دکتر هم بهترین روز بود چون کنار بازار مرکز جمعیت شیروخورشید بود، بعد از ویزیت توسط دکتر که غیر ایرانی هم کنار ایرانی ها بودن نسخه را به داروخانه جهت گرفتن داروها داده که اکثرا شربتی بود که از شیشه ای بزرگ درون شیشه کوچکی می ریختن و قرصهایی مثل شربت در شیشه های بزرگی که با قاشق مانندی از توی شیشه بیرون آورده و روی کاغذی ریخته با شمارش جدا میکردن و درون پاکت کوچکی میریخت و رویش چیزی مینوشت و بدترین دارویی که کنار بقیه داروها میگذاشت شیشه امپول بود.
داروها را همانجا از اتاقی ّبغلی داروخانه بود و نسخه را می پیچاند و تحویل میداد و تمام داروها را هرچند رویش مینوشتن ولی خودشون شرح میدادند چون قریب به اتفاق سواد خواندن نداشتن و زمان استفاده را با گفتن قرص قرمز چه موقع،قرص قهوه ای چه وقت و....برای هر نفر توضیح میدادند و بدترین قسمت که همیشه هم جزء ویزیت بود وجود شیشه پنیسیلین برای تزریق و زدن آمپول بود که همانجا در اتاقی دیگر با شلوغی زیاد توسط آمپول زن تزریق میشد و چنان آمپول را در دست میگرفت انگار به جنگ دشمن می رود نه بچه کوچکی که خودش قبلا تسلیم و پرچم را بالا برده و زار زار گریه میکند مادر بچه را میگرفت و روی پا خودش میگذاشت و با کشیدن گوشه پیژامه بچه ،صدای گریه چند برابر میشد و با گریه التماس میکرد چون چاره ای نداشت و در دستان مادر گرفتار بود و میگفت یواش بزن ترا بخدا یواش بزن ، و جلاد اگر که خیلی هم میخواست بچه را آروم کنه میگفت درد نداره خوب میشی، بزرگ میشی یادت میره ولی با هدفگذاری محل فرود آمدن امپول که با الکل رویش میکشید همیشه صدای بچه ها همراه با گریه بگوش میرسید و زدن امپول و اخ اخ گفتن و شروع درد شدید که تا چند روزی جای آن درد میکرد و مادرها با حوله داغ سعی میکردن درد را تسکین بدهند و بچهها تا گذر بعدی که بیمار میشدند و خوردن داروهای تلخ حکایتی داشت.بچه ها سالم در پسماندهای شیرخورشید دنبال سر قرمز روی شیشه پنیسیلین بودن و زیرورو میکردند و میبرند خانه در شیشه نفتی چراغ می انداختند و بعد مدتی چند برابر بزرگ میشد و کارکرد پاک کن در مدرسه پیدا میکرد پاککن دست ساز با بوی نفت.
☑️ شنبه بازار
هر روز شنبه صبح تا ظهر
جنب شیروخورشید برگزار میشد و بازاری با همه جور مایحتاج مردم که افرادی از داخل شهر و از روستاها هم می آمدند و انچه را درست کرده بودند عرضه میکردند و بعد اگر جنسی که مورد نیاز داشتن همانجا خرید میکردن و بقیه را در بازار اصلی شهر خریده و عصر به روستا میرفتند که بعضی ها با وسیله چهارپای خود و خیلی ها با وسیله نقلیه که جیپ پیکاپ میگفتند عقب پر میشد از مسافران روستایی که در طی مسیر از روستاهای زیادی گذشته و نفرات پیاده می شدند با دست پر از اجناس خریداری شده از شهر به خانه بر میگشتند روز شنبه بازار شهر جلوه دیگری داشت جنب و جوش و رفت وامد زیادی بود چون تعداد زیادی از مردم روستاهای اطراف و حتی از شهرهای نزدیک به شهر می امدن نسبت به بقیه روزها شلوغتر بود.
هر فصل هم بازار فرق داشت و اجناس متناسب با فصل عرضه میشد .
ادامه در #قسمت۸
✾♥️🍃♥️✾
#دشت_دلم
حالِ دل خوب وتیاری بخدا میزونی
نار لووِت چه قشنگی که هَمِی خندونی
✾♥️🍃♥️✾
مرهَمی بَ سی دلم بارغمِی سنگینی
عشق تو سی دل ما دردی و هم درمونی
✾♥️🍃♥️✾
دلمَم ناده گروگو که وبم کُربون تو
خُم مُدونَم که سی عشقت دل مِه ارزونی
✾♥️🍃♥️✾
چه شرینی غم عشقت که دلم پُوی سر تو
مِث فرهاد تِ صحری غمِ تو ویلونی
✾♥️🍃♥️✾
تو بیو حال دلم خَش کا و مِی اُور بهار
اَتِه دشتِ دل نادر تو بِزه بارونی
✾♥️🍃♥️✾
#نادر_تقدیسی
تیرماه۱۳۹۹
✾♥️🍃♥️✾
🎸شعر بهبهونی🎸
https://telegram.me/behbehoni
#دشت_دلم
حالِ دل خوب وتیاری بخدا میزونی
نار لووِت چه قشنگی که هَمِی خندونی
✾♥️🍃♥️✾
مرهَمی بَ سی دلم بارغمِی سنگینی
عشق تو سی دل ما دردی و هم درمونی
✾♥️🍃♥️✾
دلمَم ناده گروگو که وبم کُربون تو
خُم مُدونَم که سی عشقت دل مِه ارزونی
✾♥️🍃♥️✾
چه شرینی غم عشقت که دلم پُوی سر تو
مِث فرهاد تِ صحری غمِ تو ویلونی
✾♥️🍃♥️✾
تو بیو حال دلم خَش کا و مِی اُور بهار
اَتِه دشتِ دل نادر تو بِزه بارونی
✾♥️🍃♥️✾
#نادر_تقدیسی
تیرماه۱۳۹۹
✾♥️🍃♥️✾
🎸شعر بهبهونی🎸
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
👍1
#حلالم_کنی
با سپاس فراوان از
#احمد_نصرتی
➿🙏🏻➿
غمی که تِیسِه وُلام بیدییّه! "حلالم کُه!"
دلی که پُر و پّتیم کِردییَه! "حلالم کُه!"
تِه سِرگُدارِ جِوونی، تو هُمدَمَم بیدَه
قَدی که داغِ مِه وُیسادییَه! "حلالم کُه!"
🍁🍁🍁
فقیرِ پشتِ دِرِ بَسّـِهمُوی، خُو بَخشیدَم
پـِروُ-پَرِهی دِرِ پیسِسّـِهمُو! "حلالم کُه!"
تِه یَی وِراری و سیوِسَّه، دَئسِ باد شمال
هِلالِ نیمدَرِ اِشکَسّـِهمُو! "حلالم کُه!"
🍁🍁🍁
کُلیم، مِه چوُ اَتِه لُخچَهت زِه و پراتَم رِخت
کُنار گُلبِهی هُمسادِهمو "حلالم کُه!"
کُلوُن و تَق-تَقِ دِرگِهی آمیزرَجَب! ریم سِهی
سه وَرچَرِسّـِه و پا نادِهمو "حلالم کُه!"
🍁🍁🍁
بیُو به حَقِّ داعا و سِلوم چَن ساله
سِفورِ مَلّـِهمو! سی زحمتِت "حلالم که!"
سِه اِسّـِنِی رِبِنیکّا، کُلِی بَنَهی، کُلخُنگ ...
اَ دَلّـِه بُردِه، پَتی و پُرِت، "حلالم که!"
🍁🍁🍁
بیفاطمِهی خَنِ رَه! سُوزییا! کپر! دِیدا!
اگر تِه باغ، گلی چیدِهمِن، "حلالم کُه!"
گلِ شِقاقِ تِه خیشَسّـِه! بلبلِ بیگل!
فغونِ تو، دلِ سیوِسّـِهمِن "حلالم کُه!"
🍁🍁🍁
کُلیکَّکِی اَ سِه بختِ خَلَم، تِه حیف و دریغ!
اَداغِ دل، ته گِچیده! تو هم "حلالم که!"
نُخوند چَپّـِه و اَشکسّـِه و ته گوشت رهته!
اَ داغِ دل، ته خِهیده! تو هم "حلالم که!"
🍁🍁🍁
رفیقِ بید و نَبیدم! غنیمتی بیدَه
همیچِه یادِ تو می زیبِرم! "حلالم که!"
ستونِ پشت و پَنِهی روزِ تنگ و شُووِ گِرِی!
که میمناها سِرِ کولِت، سِرَم! "حلالم که!"
🍁🍁🍁
دو چشمِ سُرخ بابا! تَش تِه دارِ دل مِزِنَه
وُها که اَرسِ توشَم کس ندی، "حلالم که!"
گِرِیت: شو اَ تِه پَستوُ ، خوت و خدا، تِینا!
وُلامُو لُو اَ خِنَه ری اَ ری ، "حلالم که!"
🍁🍁🍁
حلال-بیدِ گِپو: دیمُو! ماطَلَم شَسّـِه
چقدّه مَهتکِمِت جُمبَنی، "حلالم که!"
سرِ سفید و کوری و پیری، هَنی عصُوی دَئسم!
جوونیات سرِ مِه رُمبَنی، "حلالم که!"
🍁🍁🍁
ببخش معصیتِ مِه خُدِی غفور و رحیم!
ته پرس و جور چه کَرد و چطو "حلالم کُه"
اَ وایِهمّندی و دالِنجِههی و نادونی
اگر که روزِ خومَم، کِرده شو، "حلالم کُه!"
#فرید_دژم
زمستان ۱۳۹۸
🍂🍂🍂
🎸شعر بهبهونی🎸
https://telegram.me/behbehoni
با سپاس فراوان از
#احمد_نصرتی
➿🙏🏻➿
غمی که تِیسِه وُلام بیدییّه! "حلالم کُه!"
دلی که پُر و پّتیم کِردییَه! "حلالم کُه!"
تِه سِرگُدارِ جِوونی، تو هُمدَمَم بیدَه
قَدی که داغِ مِه وُیسادییَه! "حلالم کُه!"
🍁🍁🍁
فقیرِ پشتِ دِرِ بَسّـِهمُوی، خُو بَخشیدَم
پـِروُ-پَرِهی دِرِ پیسِسّـِهمُو! "حلالم کُه!"
تِه یَی وِراری و سیوِسَّه، دَئسِ باد شمال
هِلالِ نیمدَرِ اِشکَسّـِهمُو! "حلالم کُه!"
🍁🍁🍁
کُلیم، مِه چوُ اَتِه لُخچَهت زِه و پراتَم رِخت
کُنار گُلبِهی هُمسادِهمو "حلالم کُه!"
کُلوُن و تَق-تَقِ دِرگِهی آمیزرَجَب! ریم سِهی
سه وَرچَرِسّـِه و پا نادِهمو "حلالم کُه!"
🍁🍁🍁
بیُو به حَقِّ داعا و سِلوم چَن ساله
سِفورِ مَلّـِهمو! سی زحمتِت "حلالم که!"
سِه اِسّـِنِی رِبِنیکّا، کُلِی بَنَهی، کُلخُنگ ...
اَ دَلّـِه بُردِه، پَتی و پُرِت، "حلالم که!"
🍁🍁🍁
بیفاطمِهی خَنِ رَه! سُوزییا! کپر! دِیدا!
اگر تِه باغ، گلی چیدِهمِن، "حلالم کُه!"
گلِ شِقاقِ تِه خیشَسّـِه! بلبلِ بیگل!
فغونِ تو، دلِ سیوِسّـِهمِن "حلالم کُه!"
🍁🍁🍁
کُلیکَّکِی اَ سِه بختِ خَلَم، تِه حیف و دریغ!
اَداغِ دل، ته گِچیده! تو هم "حلالم که!"
نُخوند چَپّـِه و اَشکسّـِه و ته گوشت رهته!
اَ داغِ دل، ته خِهیده! تو هم "حلالم که!"
🍁🍁🍁
رفیقِ بید و نَبیدم! غنیمتی بیدَه
همیچِه یادِ تو می زیبِرم! "حلالم که!"
ستونِ پشت و پَنِهی روزِ تنگ و شُووِ گِرِی!
که میمناها سِرِ کولِت، سِرَم! "حلالم که!"
🍁🍁🍁
دو چشمِ سُرخ بابا! تَش تِه دارِ دل مِزِنَه
وُها که اَرسِ توشَم کس ندی، "حلالم که!"
گِرِیت: شو اَ تِه پَستوُ ، خوت و خدا، تِینا!
وُلامُو لُو اَ خِنَه ری اَ ری ، "حلالم که!"
🍁🍁🍁
حلال-بیدِ گِپو: دیمُو! ماطَلَم شَسّـِه
چقدّه مَهتکِمِت جُمبَنی، "حلالم که!"
سرِ سفید و کوری و پیری، هَنی عصُوی دَئسم!
جوونیات سرِ مِه رُمبَنی، "حلالم که!"
🍁🍁🍁
ببخش معصیتِ مِه خُدِی غفور و رحیم!
ته پرس و جور چه کَرد و چطو "حلالم کُه"
اَ وایِهمّندی و دالِنجِههی و نادونی
اگر که روزِ خومَم، کِرده شو، "حلالم کُه!"
#فرید_دژم
زمستان ۱۳۹۸
🍂🍂🍂
🎸شعر بهبهونی🎸
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
🍃🌼⚘🌸🍃
نسلِبیداری ما با کافئین
نسل خواب با قُرصایِ رنگارنگ
نسل گم کردنِ راه و رَفتَن
تویِ چاه با حرفایِ قشنگ قشنگ
🍃🌼⚘🌸🍃
کسی نیست که شرح بده این حالُ
غرق شدن تو عمق دریا با دو دست بسته
واسه نسلی که داره میسوزه
فرقی داره دهه ی هَفتاده یا که شَصته؟
🍃🌼⚘🌸🍃
سخته وقتی که بن بست میخوری
تنها راه لعنتیت پول باشه
زندگی ما رو گذاشت تو منگنه
نسل ما وقت نکرد کول(cool)باشه
🍃🌼⚘🌸🍃
خواستَمون جز نَفَسِ راحَت نیست
نسلِ ما همیشه سَر به زیر بود
آرزومون یه خیالِ تَخته
نسل ما تو رویا هَم فَقیر بود
🍃🌼⚘🌸🍃
نسلِ مَن به هر کی از راه رِسید
راه بِهتر باختنُ یاد داده
نسلی که اگه بره تو باتلاق
توی در نَیومدن استاده
🍃🌼⚘🌸🍃
ما که شُغلِمون شُد از دَست دادَن
اسمِ آرزو که اومَد بی هوا تَرسیدیم
سخته فهمیدن اینکه یک عُمر
تنها دور خودِمون چَرخیدیم
🍃🌼⚘🌸🍃
پیر شُدیم واسه کَسی مُهِم نبود
نسلِ ما از زندگی چی میخواست
خنده هامون فِیک بود و هیچکَس
بو نَبرد این نَسل با هایپ سَرِ پاست
🍃🌼⚘🌸🍃
هممون یه جور به هم مُرتَبِطیم
انگاری تو قَتلِ هم شَریک شُدیم
وقتِ مُردَن خَنده رو لَب داریم
یه جورایی همه هیستِریک شُدیم
🍃🌼⚘🌸🍃
کسی نیست که شَرح بده این حالُ
غرق شُدَن تو عمقِ دریا با دو دست بسته
واسه نسلی که داره میسوزه
فرقی داره دهه ی هفتاده یا که شصته؟
#مهرداد_مجذوب
🍃🌼⚘🌸🍃
🎸شعر بهبهونی🎸
https://telegram.me/behbehoni
نسلِبیداری ما با کافئین
نسل خواب با قُرصایِ رنگارنگ
نسل گم کردنِ راه و رَفتَن
تویِ چاه با حرفایِ قشنگ قشنگ
🍃🌼⚘🌸🍃
کسی نیست که شرح بده این حالُ
غرق شدن تو عمق دریا با دو دست بسته
واسه نسلی که داره میسوزه
فرقی داره دهه ی هَفتاده یا که شَصته؟
🍃🌼⚘🌸🍃
سخته وقتی که بن بست میخوری
تنها راه لعنتیت پول باشه
زندگی ما رو گذاشت تو منگنه
نسل ما وقت نکرد کول(cool)باشه
🍃🌼⚘🌸🍃
خواستَمون جز نَفَسِ راحَت نیست
نسلِ ما همیشه سَر به زیر بود
آرزومون یه خیالِ تَخته
نسل ما تو رویا هَم فَقیر بود
🍃🌼⚘🌸🍃
نسلِ مَن به هر کی از راه رِسید
راه بِهتر باختنُ یاد داده
نسلی که اگه بره تو باتلاق
توی در نَیومدن استاده
🍃🌼⚘🌸🍃
ما که شُغلِمون شُد از دَست دادَن
اسمِ آرزو که اومَد بی هوا تَرسیدیم
سخته فهمیدن اینکه یک عُمر
تنها دور خودِمون چَرخیدیم
🍃🌼⚘🌸🍃
پیر شُدیم واسه کَسی مُهِم نبود
نسلِ ما از زندگی چی میخواست
خنده هامون فِیک بود و هیچکَس
بو نَبرد این نَسل با هایپ سَرِ پاست
🍃🌼⚘🌸🍃
هممون یه جور به هم مُرتَبِطیم
انگاری تو قَتلِ هم شَریک شُدیم
وقتِ مُردَن خَنده رو لَب داریم
یه جورایی همه هیستِریک شُدیم
🍃🌼⚘🌸🍃
کسی نیست که شَرح بده این حالُ
غرق شُدَن تو عمقِ دریا با دو دست بسته
واسه نسلی که داره میسوزه
فرقی داره دهه ی هفتاده یا که شصته؟
#مهرداد_مجذوب
🍃🌼⚘🌸🍃
🎸شعر بهبهونی🎸
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
شعر چهارپارهی گویشی
#هوادوری
💪🏻🥊⚔️🥊💪🏻
با احترام به شعر استاد سلطانی
تِنی که غاره تِه میـــدو وِشات بلندی بی
تِنی که دئس تو یه خُووِه راحتیمو نبی
بُتِـت ببند و سِرِت خَـل بِگِر! بِرَه! بِزِه دِر!
که یارِ سوز و سوارم، برارمـِی مــی بـی
💪🏻🥊⚔️🥊💪🏻
روالِ ظلمتِ شــُووِت، بُودوُ! خـِرِی اِشکَس
دِمـــوُنِ پـاکــِش و کـُرزَنــگُلــوُ و آل، وَرَس
بِبــی که خُوم اَ تِه کُووَم اگر هَمِـهن دِرِ کُو
کهترس،اَ داغ و درُوشهِه، اَمُو سهکَستاکَس
💪🏻🥊⚔️🥊💪🏻
پدرسِگَی! ایسِه اَی مَردیَه سِهخُت، پِه بیو!
پُمـــوُیِ قُلــدرِ اِدبـــارِ گَنـــدِ غُـــت، پِه بیو!
بیو که سیرِ دیر بشورَم و بِتکُنَم کُرِ خـان
جوُموُ بِرِت بُکُنم جِر و کُتَُ و کُت، پِه بیو!
💪🏻🥊⚔️🥊💪🏻
یکی اَمـــی اَ تِه بُـــزّا که یوسفـَـم بِـخِــره
یکی رِسِس که اَ شعــرِ خَلَــم، غلـط بِگِــره
دِگِهم وِشات نِمِتِرسی بیُو بشیم جَر و گُـر
یکی اَمی که اَ پُشتی مِه، یَخّـِه سیم بدره
💪🏻🥊⚔️🥊💪🏻
خَشی که دیمِ یکی، صب تا شو، یِکاگرُبیم
اَ خُووِه تِــرس ِ اَ ظلمِی، دُکـوُ ناهاده، پُبیم
بپیــم و مَلّـِه و مِیــدومـُو پاک اَ شَر بکنیم
همیچــه وا یِکیــدوُ بیم و دیــرِ یَـی نِوُبیم
💪🏻🥊⚔️🥊💪🏻
#فرید_دژم
۱۰ بهمنماه ۱۳۹۸
🎸شعر بهبهونی🎸
https://telegram.me/behbehoni
#هوادوری
💪🏻🥊⚔️🥊💪🏻
با احترام به شعر استاد سلطانی
تِنی که غاره تِه میـــدو وِشات بلندی بی
تِنی که دئس تو یه خُووِه راحتیمو نبی
بُتِـت ببند و سِرِت خَـل بِگِر! بِرَه! بِزِه دِر!
که یارِ سوز و سوارم، برارمـِی مــی بـی
💪🏻🥊⚔️🥊💪🏻
روالِ ظلمتِ شــُووِت، بُودوُ! خـِرِی اِشکَس
دِمـــوُنِ پـاکــِش و کـُرزَنــگُلــوُ و آل، وَرَس
بِبــی که خُوم اَ تِه کُووَم اگر هَمِـهن دِرِ کُو
کهترس،اَ داغ و درُوشهِه، اَمُو سهکَستاکَس
💪🏻🥊⚔️🥊💪🏻
پدرسِگَی! ایسِه اَی مَردیَه سِهخُت، پِه بیو!
پُمـــوُیِ قُلــدرِ اِدبـــارِ گَنـــدِ غُـــت، پِه بیو!
بیو که سیرِ دیر بشورَم و بِتکُنَم کُرِ خـان
جوُموُ بِرِت بُکُنم جِر و کُتَُ و کُت، پِه بیو!
💪🏻🥊⚔️🥊💪🏻
یکی اَمـــی اَ تِه بُـــزّا که یوسفـَـم بِـخِــره
یکی رِسِس که اَ شعــرِ خَلَــم، غلـط بِگِــره
دِگِهم وِشات نِمِتِرسی بیُو بشیم جَر و گُـر
یکی اَمی که اَ پُشتی مِه، یَخّـِه سیم بدره
💪🏻🥊⚔️🥊💪🏻
خَشی که دیمِ یکی، صب تا شو، یِکاگرُبیم
اَ خُووِه تِــرس ِ اَ ظلمِی، دُکـوُ ناهاده، پُبیم
بپیــم و مَلّـِه و مِیــدومـُو پاک اَ شَر بکنیم
همیچــه وا یِکیــدوُ بیم و دیــرِ یَـی نِوُبیم
💪🏻🥊⚔️🥊💪🏻
#فرید_دژم
۱۰ بهمنماه ۱۳۹۸
🎸شعر بهبهونی🎸
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
🐴🐴🐴
#ضرب_المثل
خدا نکُه یه جُل خر کازرونی ته یَه قافِلی بو
✅منظور بد بودن مردم #كازرون نيست. این ضرب المثل در گویش بهبهانی در مورد افراد ناجور و اشخاصی که موجبات زحمت دیگران میشوند و.... به کار می رود.
چون نوع جل خر ساخت بهبهان با جل #خر کازرون متفاوت است
از جل خر #بهبهانی هم می شود برای باربری استفاده کرد و هم برای سوار شدن تا چند نفر هم بر روی آن جا می گیرند
اما جل خر کازرونی برای باربر ی اصلا"مناسب نیست و فقط برای سواری است كه فقط هم یک نفر می تواند استفاده کند كه جای سوار شدن هم تنگ است
لذا در قافله بهبهانی نمی شد بار بر آن گذاشت و برای سواری هم مناسب نبود.
🐴🐴🐴
#حمداله_مودب
🎸شعر بهبهونی🎸
https://telegram.me/behbehoni
#ضرب_المثل
خدا نکُه یه جُل خر کازرونی ته یَه قافِلی بو
✅منظور بد بودن مردم #كازرون نيست. این ضرب المثل در گویش بهبهانی در مورد افراد ناجور و اشخاصی که موجبات زحمت دیگران میشوند و.... به کار می رود.
چون نوع جل خر ساخت بهبهان با جل #خر کازرون متفاوت است
از جل خر #بهبهانی هم می شود برای باربری استفاده کرد و هم برای سوار شدن تا چند نفر هم بر روی آن جا می گیرند
اما جل خر کازرونی برای باربر ی اصلا"مناسب نیست و فقط برای سواری است كه فقط هم یک نفر می تواند استفاده کند كه جای سوار شدن هم تنگ است
لذا در قافله بهبهانی نمی شد بار بر آن گذاشت و برای سواری هم مناسب نبود.
🐴🐴🐴
#حمداله_مودب
🎸شعر بهبهونی🎸
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
#دوران #کودکی8
تهران. #عباداریان مرداد ماه ۹۹
#شنبه #بازار
هر روز شنبه صبح تاظهر بازار
جنب شیروخورشید برگزار میشد و بازاری با همه جور مایحتاج مردم که افرادی از داخل شهر و حتی از روستاها هم می آمدند و انچه را درست کرده بودند عرضه میکردند و بعد اگرجنسی که مورد نیاز داشتن همانجا خرید میکردن و روستائیان بقیه مایحتاج خود را دربازار اصلی شهرخریده و عصر به روستا میرفتند که بعضی ها بوسیله چهارپای خود و خیلی ها با وسیله نقلیه عمومی مینی بوس و یا وانت ان زمان( جیپ پیکاپ میگفتند) عقب پرمیشد ازمسافران که در طی مسیر از روستاهای زیادی گذشته و نفرات پیاده می شدند با دست پر از اجناس خریداری شده از شهر به خانه بر میگشتند، روز شنبه بازار شهر جلوه دیگری داشت ، رفت وامد زیادی بود چون تعداد زیادی از مردم روستاهای اطراف و حتی از بخش های دورتر به شهر می امدن نسبت به بقیه روزها شلوغتر بود.شنبه بازار بنوعی داد و ستد جنس با جنس را تداعی میکرد چون خیلی ازاهالی شهر و روستا کالاهای خود راعرضه و مایحتاج خانواده را خرید میکردند.
هر فصل هم بازار فرق داشت و اجناس متناسب با فصل عرضه میشد .
جنب و جوش زیادی در شنبه بازار بود و هرکسی برای عرضه کالای خود بلند صدا میزد و از اجناس خود تعریف میکرد .صدای مرغ و خروس ،اردک و.. چارپایان و عرعرخر به کرات شنیده میشد،کنجکاوی بچه ها باعث سرکشیدن به همه اجناسی که بر زمین چیده شده بود را بدنبال داشت و مدام مادران صدا میزدند که بدو بیا چون نگاه کردن به بساط های پهن شده برای بزرگترها که فقط برای خرید آمده بودن نه گشت و گذار ولی برای بچه ها که یا از روی شوق یا مجبور به همراهی بودن داستان فرق داشت،سبدهایی که بافته شده ازشاخه های درختان بود که پر از مرغ وخروس ،کبوتر ودیگر پرندگان بود آوازهای درهم انها ،خروسی میخواند و دیگری جواب میداد و..لحظاتی ایستادن و نگاهی گذرا آنطرفتر گوسفندانی و کنارشان فروشنده ای و روی زمین علوفه ای و آبی گذاشته شده بود.سبزی فروشی با پیمانه دست خود مقدار سبزی میفروخت، این همه تنوع در یک جا هر طرف چشم کار میکرد تازگی و حس دانستن را در پی داشت در حالی که سوالها در ذهن کنجکاو بچه ها فقط بود بدون پاسخ ،مسیر شنبه بازار را چندین بار رفته و برگشته و بعضی از چیزهایی که دفعه اول فرصت دقیق نگاه کردن نبود دوباره دیده میشد یا میدیدی که اجناس نیست و فروخته شده و هربار نیم نگاهی هم به ساختمان شیروخورشید انداخته میشد و اینکه مریض نباشی هم میتوانی در اون حوالی باشی .یک نکته که خیلی خودشو نشون میداد هر چند عالم بچگی ارزش سلامتی معنی نداشت و فقط حس خوبی داشت که از امپول خبری نیست .
فروشنده ها زن و مرد بودن در حالی که بقیه روزها بازار فروشنده زن نداشت و زنها تنها روزی که در بازار کاسبی میکردن روز شنبه بود که زنهای شهری و روستایی بودن ،زنهای روستایی به فروش اجناس درست شده با دستان خود پرداخته از قبیل بافتنی های دستی که خودش دیدنی بود که شامل گلیم و از این قبیل یا وسایلی مثل روی دیگی(دم کن بافته شده از برگها)جاروب ،زیر اندازها در سایزهای مختلف که با برگ نخل درست کرده بودن،بوریا که زیراندازی با نی درست شده بود و از این زیر انداز در مساجد هم بجای فرش استفادهمیشد،بادبزن ،طبق(بجای سفره استفاده می شد گرد و با قطر حدود یک متر ) با نقش و نگارهای زیبا و لبنیاتی که درست کرده بودن (ماست ،کشک و...)و در فصول مختلف اجناس متناسب با فصل از روستا اورده میشد که فروش بعهده زن خانواده بود و مرد خانوار برای کارهای دیگر به بازار شهر میرفت، طرفهای ظهر کم کم بازار بسوی تعطیلی میرفت تا شنبه هفته بعد، و زنهای شهری که برای کمکبه هزینه های خانواده بفروش اجناسی در شنبه بازار مشغول بودن و یا سرپرست خانواده بودن و ایام غیر شنبه بازار در خانه به فروش مشغول بودن که بیشتر اجناسی که عرضه میکردن کارهای دستی خودشان بود مثل نشاسته که توسط خودشان در خانه درستش میشد یا اجناسی که در شستشو مورد استفاده قرار میگرفت مثل حنا ،سدر،اُشننگ(پودر گیاهی برای شستشوی لباسها ) سفیداب ،گل سرشور،گل برد(پوردی که برای جلوگیری از عرق سوز شدن بچه ها که بین پاهای بچه و زیر بغلش میزدند و مثل حنا بعد از چند ساعتی که گذاشته شده بود رنگش روی پوست می ماند )،کیسه حمام ،سنگ پا و... مادران در این روز با توجه به قیمت مناسبتر نسبت به بازار شهر سعی میکردن مایحتاج خود را از شنبه بازار تهیه کنند و بچه ها هم که دنبال مادر به گشت و گذار و رفع کنجکاوی بچگانه وگرنه اجناس شنبه بازار دلخوشی برای بچه ها نداشت و تجربه ای بود برای آشنا شدن با اجناس و بازار .
ادامه در #قسمت9
تهران. #عباداریان مرداد ماه ۹۹
#شنبه #بازار
هر روز شنبه صبح تاظهر بازار
جنب شیروخورشید برگزار میشد و بازاری با همه جور مایحتاج مردم که افرادی از داخل شهر و حتی از روستاها هم می آمدند و انچه را درست کرده بودند عرضه میکردند و بعد اگرجنسی که مورد نیاز داشتن همانجا خرید میکردن و روستائیان بقیه مایحتاج خود را دربازار اصلی شهرخریده و عصر به روستا میرفتند که بعضی ها بوسیله چهارپای خود و خیلی ها با وسیله نقلیه عمومی مینی بوس و یا وانت ان زمان( جیپ پیکاپ میگفتند) عقب پرمیشد ازمسافران که در طی مسیر از روستاهای زیادی گذشته و نفرات پیاده می شدند با دست پر از اجناس خریداری شده از شهر به خانه بر میگشتند، روز شنبه بازار شهر جلوه دیگری داشت ، رفت وامد زیادی بود چون تعداد زیادی از مردم روستاهای اطراف و حتی از بخش های دورتر به شهر می امدن نسبت به بقیه روزها شلوغتر بود.شنبه بازار بنوعی داد و ستد جنس با جنس را تداعی میکرد چون خیلی ازاهالی شهر و روستا کالاهای خود راعرضه و مایحتاج خانواده را خرید میکردند.
هر فصل هم بازار فرق داشت و اجناس متناسب با فصل عرضه میشد .
جنب و جوش زیادی در شنبه بازار بود و هرکسی برای عرضه کالای خود بلند صدا میزد و از اجناس خود تعریف میکرد .صدای مرغ و خروس ،اردک و.. چارپایان و عرعرخر به کرات شنیده میشد،کنجکاوی بچه ها باعث سرکشیدن به همه اجناسی که بر زمین چیده شده بود را بدنبال داشت و مدام مادران صدا میزدند که بدو بیا چون نگاه کردن به بساط های پهن شده برای بزرگترها که فقط برای خرید آمده بودن نه گشت و گذار ولی برای بچه ها که یا از روی شوق یا مجبور به همراهی بودن داستان فرق داشت،سبدهایی که بافته شده ازشاخه های درختان بود که پر از مرغ وخروس ،کبوتر ودیگر پرندگان بود آوازهای درهم انها ،خروسی میخواند و دیگری جواب میداد و..لحظاتی ایستادن و نگاهی گذرا آنطرفتر گوسفندانی و کنارشان فروشنده ای و روی زمین علوفه ای و آبی گذاشته شده بود.سبزی فروشی با پیمانه دست خود مقدار سبزی میفروخت، این همه تنوع در یک جا هر طرف چشم کار میکرد تازگی و حس دانستن را در پی داشت در حالی که سوالها در ذهن کنجکاو بچه ها فقط بود بدون پاسخ ،مسیر شنبه بازار را چندین بار رفته و برگشته و بعضی از چیزهایی که دفعه اول فرصت دقیق نگاه کردن نبود دوباره دیده میشد یا میدیدی که اجناس نیست و فروخته شده و هربار نیم نگاهی هم به ساختمان شیروخورشید انداخته میشد و اینکه مریض نباشی هم میتوانی در اون حوالی باشی .یک نکته که خیلی خودشو نشون میداد هر چند عالم بچگی ارزش سلامتی معنی نداشت و فقط حس خوبی داشت که از امپول خبری نیست .
فروشنده ها زن و مرد بودن در حالی که بقیه روزها بازار فروشنده زن نداشت و زنها تنها روزی که در بازار کاسبی میکردن روز شنبه بود که زنهای شهری و روستایی بودن ،زنهای روستایی به فروش اجناس درست شده با دستان خود پرداخته از قبیل بافتنی های دستی که خودش دیدنی بود که شامل گلیم و از این قبیل یا وسایلی مثل روی دیگی(دم کن بافته شده از برگها)جاروب ،زیر اندازها در سایزهای مختلف که با برگ نخل درست کرده بودن،بوریا که زیراندازی با نی درست شده بود و از این زیر انداز در مساجد هم بجای فرش استفادهمیشد،بادبزن ،طبق(بجای سفره استفاده می شد گرد و با قطر حدود یک متر ) با نقش و نگارهای زیبا و لبنیاتی که درست کرده بودن (ماست ،کشک و...)و در فصول مختلف اجناس متناسب با فصل از روستا اورده میشد که فروش بعهده زن خانواده بود و مرد خانوار برای کارهای دیگر به بازار شهر میرفت، طرفهای ظهر کم کم بازار بسوی تعطیلی میرفت تا شنبه هفته بعد، و زنهای شهری که برای کمکبه هزینه های خانواده بفروش اجناسی در شنبه بازار مشغول بودن و یا سرپرست خانواده بودن و ایام غیر شنبه بازار در خانه به فروش مشغول بودن که بیشتر اجناسی که عرضه میکردن کارهای دستی خودشان بود مثل نشاسته که توسط خودشان در خانه درستش میشد یا اجناسی که در شستشو مورد استفاده قرار میگرفت مثل حنا ،سدر،اُشننگ(پودر گیاهی برای شستشوی لباسها ) سفیداب ،گل سرشور،گل برد(پوردی که برای جلوگیری از عرق سوز شدن بچه ها که بین پاهای بچه و زیر بغلش میزدند و مثل حنا بعد از چند ساعتی که گذاشته شده بود رنگش روی پوست می ماند )،کیسه حمام ،سنگ پا و... مادران در این روز با توجه به قیمت مناسبتر نسبت به بازار شهر سعی میکردن مایحتاج خود را از شنبه بازار تهیه کنند و بچه ها هم که دنبال مادر به گشت و گذار و رفع کنجکاوی بچگانه وگرنه اجناس شنبه بازار دلخوشی برای بچه ها نداشت و تجربه ای بود برای آشنا شدن با اجناس و بازار .
ادامه در #قسمت9
#دوران #کودکی9
تهران. #عباداریان مرداد ماه ۹۹
#تابستان1
حکایتهای فصلها در جنوب قصه ای دیگریست چون فصلها سه ماهه از سال را شامل میشود ولی در جنوب کل سال به دوفصل گرم(تابستون) و سرد(پاییز،زمستان وبهار) تقسیم میشود که شروع فصل گرم را باید ازنیمه فروردین کههوا گرم و صحرا رو به خشکی رفته تا نیمه مهرماه ادامه دارد که اسمش را تابستان که شش ماه از سال را دربرگرفته و تا اولین بارونهای پاییزی ادامه داشته که دیگر پشت بام خانه ها نمیشد خوابید،خب قصه های روزهای گرم تابستون زیاد بوده و در یک قسمت نمیتوان آورد .
*⃣ پشت بام
تابستون و پشت بام خوابیدن، اب پاشی و از بوی کاهگل که به مشام میخورد مست شدن هر چند هرروز هم تکرار ولی خوشایند وآنقدر خوب بود که وقتی کسی غش میکرد مقداری کاهگل پشت بام را خیس میکردن جلو بینی فرد می گرفتند با نفس کشیدن و استشمام ان به هوش می امد.(بچه های نسلهای جدید باید جایی برد تا بتوانند این بوی خوش کاهگل را استشمام کنند )
غروب که نزدیک میشد و سایه پشت بام را گرفته بود یکی از مشغولیات بچه ها که هم کار انجام میدادند و هم بازی و سرگرمی بود واز طرفی تا چشم کار میکرد خانه ها و پشت بام های دیگر دیده میشد که دیگران هم مشغول بودند و پشت بام جاروب میشد و بعد با ابپاشی یا افتابه ای کل پشت بام خانه را اب می پاشیدن و بوی خوشش بلند میشد و گرما گرفته میشد و بعد رختخوابها پشت بام برده میشد و روی دیوار دور پشت بام(فّسیل) گذشته میشد و هوای تازه خورده، خنک میشد و بعد خشک شدن پشت بام از اب پاشی رختخواب انداخته میشد تا برای موقع خواب خنک شده وقت خواب رختخواب حکم کولری داشت خنک و بوی کاهگل هم شامه نواز بود و گرما هم جای خود داشت(مخصوصآ شبهایی که شرجی بود )ولی همه در کنار هم ردیف پشت بام میخوابیدن بچه ها بخاطر اینکه غلت میخوردن در کناره ها قرار نمیگرفتن و در وسط قرار میگرفتند چون هم احتمال بلند شدن و شبگردی آنها بود تا احتمال خطر کمتری برای بچه ها باشه، ظرف آبی هم همیشه پشت بام اورده میشد تا درصورت تشنگی نیاز به پایین آمدن از بالا نباشه که اکثرا کوزه ای از اب با کاسه ای یا لیوانی روی درب کوزه گذاشته میشد و آب درون کوزه خنک و گوارا میشد با طعم خوبی که باید چشید . شام(در تابستان بخاطر گرما شام را میگفتند حاضری داریم که شامل غذایی غیر پخت و پز بود مثل نان و ماست و.)در اول شب خورده میشد
شبها که همه زود میخوابیدن و صبح زود قبل طلوع آفتاب بلند میشدند. وقت خواب غلت زدن در رختخواب خنک کیفی داشت که نگو، کشتی گرفتن و درگیری روی تشک در اول شب و از پشت بام با بچه های همسایه صحبت کردن و باقی مانده حرفهایی که روز زده نشده بود تا بزرگترها بیایند و ارامش برقرار بشه
بادراز کشیدن رو به آسمان و نگاه کردن تا چشم کار میکرد سیاهی شب بود و جای جای اسمان ستاره کم نور و پر نور و با همدیگر صحبت کردن از ستاره ها تا یکی از ستاره ها(شهاب) چون برق در اسمان حرکت و نور میداد و در گوشه ای خاموش میشد بچه هاهمه با هم میگفتند الان ستاره یکی نفر خاموش شد و صاحب ستاره فوت کرد چون بزرگترها میگفتند در اسمان هر فردی یک ستاره داره که وقتی می افتد شخص هم می میرد و بچه ها صبح بخاطر افتادن ستاره دنبال خبر فوت کسی بودن، شب و آسمان تاریک و راز آلود و دیدن شکلهایی با ستاره ها که زمان شب را میگدراند و با قصه شب چشمها بر هم میرفت ،پشت بامها چون به هم راه داشت و شبها همه پشت بام میخوابیدن صداهای همسایه ها بگوش میرسید که با سکوت شب راحت صحبت ها شنیده میشد و گاهی صدای مادری می امد از پشت بامی انطرفتر که برای بچه اش لالایی میخواند با سوز دل در ان حال چقدر به دل می نشست چون همه آن شعرها شنیدنش برای گوش اشنا بود که بارها مادر خوانده و بچه ها چون بزرگ میشدند میفهمیدند ان لالایی بیان حال مادر هم بوده چون با احساس درونی خود ابیاتی که میخواند هماهنگ بود.شبهای ماهتابی قصه ای دیگر داشت شبی که قرص ماه کامل چراغ ماه روشن بود نگاه به جادوی ماهتاب تاخواب چشمان را پر میکرد ادامه داشت وتجسم شبانه در زیر نور ماه.صبح قبل افتاب خیلی هم خوابت سنگین بود صدای بانگ خروسها بیدارت میکرد یا عرعر خرهای همسایه.
شوق جمع کردن رختخوابها قبل اینکه آفتاب روی انها بیفته و به پایین در اتاق آورده میشد،و خبری از خواب تا لنگ ظهر وجود نداشت و صبحونه که بیشتر چای و نان(نان تیری که مادر برای هفتگی درست میکرد) بود که نان را آبی زده تا نرم میشد و در طبق (سفره بافته شده از گیاهان بود) گذشته صبحونه اگر روزهایی با فصول مختلف پیش می امد که پنیر و سبزی پیرگ( پرپین یا خرفه) خیلی لاکچری بقول امروزی بود و با حرص و ولع چند برابر صبحونه خورده میشد با چای شیرین جزء اصلی صبحونه خب پنیر بعنوان غذای اصلی در وعده های شبانه روز محسوب میشد.
ادامه در #قسمت10
تهران. #عباداریان مرداد ماه ۹۹
#تابستان1
حکایتهای فصلها در جنوب قصه ای دیگریست چون فصلها سه ماهه از سال را شامل میشود ولی در جنوب کل سال به دوفصل گرم(تابستون) و سرد(پاییز،زمستان وبهار) تقسیم میشود که شروع فصل گرم را باید ازنیمه فروردین کههوا گرم و صحرا رو به خشکی رفته تا نیمه مهرماه ادامه دارد که اسمش را تابستان که شش ماه از سال را دربرگرفته و تا اولین بارونهای پاییزی ادامه داشته که دیگر پشت بام خانه ها نمیشد خوابید،خب قصه های روزهای گرم تابستون زیاد بوده و در یک قسمت نمیتوان آورد .
*⃣ پشت بام
تابستون و پشت بام خوابیدن، اب پاشی و از بوی کاهگل که به مشام میخورد مست شدن هر چند هرروز هم تکرار ولی خوشایند وآنقدر خوب بود که وقتی کسی غش میکرد مقداری کاهگل پشت بام را خیس میکردن جلو بینی فرد می گرفتند با نفس کشیدن و استشمام ان به هوش می امد.(بچه های نسلهای جدید باید جایی برد تا بتوانند این بوی خوش کاهگل را استشمام کنند )
غروب که نزدیک میشد و سایه پشت بام را گرفته بود یکی از مشغولیات بچه ها که هم کار انجام میدادند و هم بازی و سرگرمی بود واز طرفی تا چشم کار میکرد خانه ها و پشت بام های دیگر دیده میشد که دیگران هم مشغول بودند و پشت بام جاروب میشد و بعد با ابپاشی یا افتابه ای کل پشت بام خانه را اب می پاشیدن و بوی خوشش بلند میشد و گرما گرفته میشد و بعد رختخوابها پشت بام برده میشد و روی دیوار دور پشت بام(فّسیل) گذشته میشد و هوای تازه خورده، خنک میشد و بعد خشک شدن پشت بام از اب پاشی رختخواب انداخته میشد تا برای موقع خواب خنک شده وقت خواب رختخواب حکم کولری داشت خنک و بوی کاهگل هم شامه نواز بود و گرما هم جای خود داشت(مخصوصآ شبهایی که شرجی بود )ولی همه در کنار هم ردیف پشت بام میخوابیدن بچه ها بخاطر اینکه غلت میخوردن در کناره ها قرار نمیگرفتن و در وسط قرار میگرفتند چون هم احتمال بلند شدن و شبگردی آنها بود تا احتمال خطر کمتری برای بچه ها باشه، ظرف آبی هم همیشه پشت بام اورده میشد تا درصورت تشنگی نیاز به پایین آمدن از بالا نباشه که اکثرا کوزه ای از اب با کاسه ای یا لیوانی روی درب کوزه گذاشته میشد و آب درون کوزه خنک و گوارا میشد با طعم خوبی که باید چشید . شام(در تابستان بخاطر گرما شام را میگفتند حاضری داریم که شامل غذایی غیر پخت و پز بود مثل نان و ماست و.)در اول شب خورده میشد
شبها که همه زود میخوابیدن و صبح زود قبل طلوع آفتاب بلند میشدند. وقت خواب غلت زدن در رختخواب خنک کیفی داشت که نگو، کشتی گرفتن و درگیری روی تشک در اول شب و از پشت بام با بچه های همسایه صحبت کردن و باقی مانده حرفهایی که روز زده نشده بود تا بزرگترها بیایند و ارامش برقرار بشه
بادراز کشیدن رو به آسمان و نگاه کردن تا چشم کار میکرد سیاهی شب بود و جای جای اسمان ستاره کم نور و پر نور و با همدیگر صحبت کردن از ستاره ها تا یکی از ستاره ها(شهاب) چون برق در اسمان حرکت و نور میداد و در گوشه ای خاموش میشد بچه هاهمه با هم میگفتند الان ستاره یکی نفر خاموش شد و صاحب ستاره فوت کرد چون بزرگترها میگفتند در اسمان هر فردی یک ستاره داره که وقتی می افتد شخص هم می میرد و بچه ها صبح بخاطر افتادن ستاره دنبال خبر فوت کسی بودن، شب و آسمان تاریک و راز آلود و دیدن شکلهایی با ستاره ها که زمان شب را میگدراند و با قصه شب چشمها بر هم میرفت ،پشت بامها چون به هم راه داشت و شبها همه پشت بام میخوابیدن صداهای همسایه ها بگوش میرسید که با سکوت شب راحت صحبت ها شنیده میشد و گاهی صدای مادری می امد از پشت بامی انطرفتر که برای بچه اش لالایی میخواند با سوز دل در ان حال چقدر به دل می نشست چون همه آن شعرها شنیدنش برای گوش اشنا بود که بارها مادر خوانده و بچه ها چون بزرگ میشدند میفهمیدند ان لالایی بیان حال مادر هم بوده چون با احساس درونی خود ابیاتی که میخواند هماهنگ بود.شبهای ماهتابی قصه ای دیگر داشت شبی که قرص ماه کامل چراغ ماه روشن بود نگاه به جادوی ماهتاب تاخواب چشمان را پر میکرد ادامه داشت وتجسم شبانه در زیر نور ماه.صبح قبل افتاب خیلی هم خوابت سنگین بود صدای بانگ خروسها بیدارت میکرد یا عرعر خرهای همسایه.
شوق جمع کردن رختخوابها قبل اینکه آفتاب روی انها بیفته و به پایین در اتاق آورده میشد،و خبری از خواب تا لنگ ظهر وجود نداشت و صبحونه که بیشتر چای و نان(نان تیری که مادر برای هفتگی درست میکرد) بود که نان را آبی زده تا نرم میشد و در طبق (سفره بافته شده از گیاهان بود) گذشته صبحونه اگر روزهایی با فصول مختلف پیش می امد که پنیر و سبزی پیرگ( پرپین یا خرفه) خیلی لاکچری بقول امروزی بود و با حرص و ولع چند برابر صبحونه خورده میشد با چای شیرین جزء اصلی صبحونه خب پنیر بعنوان غذای اصلی در وعده های شبانه روز محسوب میشد.
ادامه در #قسمت10
🌲🌲🌲
آئینه ی ذات کبریایی ست علی ،
روح شرف پاک خدایی ست علی /
در عرش برین خیل ملَک می گویند ،
ذیجود و سخای اِنَّـمایی ست علی
🌲🌲🌲
در چهره او صبح ولایت پیداست ،
وجه و نظر مهر هدایت پیداست /
الحق که صفای مظهر ذات خداست،
تا در نظرش لطف و عنایت پیداست
🌲🌲🌲
چون جلوه ی آفتاب عالمتاب است،
روشن ز رخش آئینه ی مهتاب است /
در ملک خدا یکی امیر است و خَدیو ،
هم قبله ی آسمانی محراب است
🌲🌲🌲
خوش نغمه بامداد هستی ست علی ،
شور آور پیمانه ی مستی ست علی /
در صبح وجود عالم " کُن فِیَکون " ،
الحق که چکامه ی اَلَستی ست علی
🌲🌲🌲
چون صورت حق مهر رخش جلوه گر است ،
مهتابِ پراَنوار صفای سحر است /
هنگام طلوع بامداد اَزلیش ،
بر شاخه ی گل مرغ چمن نغمه گر است
🌲🌲🌲
افروخت رخ آفتاب در صبح غدیر ،
بر ساحت حق دمید اَجلال امیر /
با جلوه ی آسمانی ماه رخش،
بگرفت فروغ جان ز نو عالم پیر
🌲🌲🌲
گو؛ مرغ سحر ترانه ی شور بخوان ،
در منقبت حقیقت نور بخوان/
با نغمه ی عاشقانه ی کلک سها ،
در بزم غزل واله و مستور بخوان
🌲🌲🌲
#سیروس_مختاران / #سها
۱۷ /مرداد ۹۹
🌲🌲🌲
https://telegram.me/behbehoni
آئینه ی ذات کبریایی ست علی ،
روح شرف پاک خدایی ست علی /
در عرش برین خیل ملَک می گویند ،
ذیجود و سخای اِنَّـمایی ست علی
🌲🌲🌲
در چهره او صبح ولایت پیداست ،
وجه و نظر مهر هدایت پیداست /
الحق که صفای مظهر ذات خداست،
تا در نظرش لطف و عنایت پیداست
🌲🌲🌲
چون جلوه ی آفتاب عالمتاب است،
روشن ز رخش آئینه ی مهتاب است /
در ملک خدا یکی امیر است و خَدیو ،
هم قبله ی آسمانی محراب است
🌲🌲🌲
خوش نغمه بامداد هستی ست علی ،
شور آور پیمانه ی مستی ست علی /
در صبح وجود عالم " کُن فِیَکون " ،
الحق که چکامه ی اَلَستی ست علی
🌲🌲🌲
چون صورت حق مهر رخش جلوه گر است ،
مهتابِ پراَنوار صفای سحر است /
هنگام طلوع بامداد اَزلیش ،
بر شاخه ی گل مرغ چمن نغمه گر است
🌲🌲🌲
افروخت رخ آفتاب در صبح غدیر ،
بر ساحت حق دمید اَجلال امیر /
با جلوه ی آسمانی ماه رخش،
بگرفت فروغ جان ز نو عالم پیر
🌲🌲🌲
گو؛ مرغ سحر ترانه ی شور بخوان ،
در منقبت حقیقت نور بخوان/
با نغمه ی عاشقانه ی کلک سها ،
در بزم غزل واله و مستور بخوان
🌲🌲🌲
#سیروس_مختاران / #سها
۱۷ /مرداد ۹۹
🌲🌲🌲
https://telegram.me/behbehoni
Telegram
🎸شعر بهبهونی🎸
🎸شعر بهبهونی🎸
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
#دوران #کودکی10
تهران. #عباداریان مرداد ماه ۹۹
تابستان2
#سرداب (زیر زمین)
از مکان مهم خانه ها که میتوان به عنوان انبار خانه از آن یاد کرد و ظهر تابستون بعد از نهار برای فرار از گرما به هوای خنک آنجا پناه برده و ساعتي خوابید
سرداب از سطح زمین پایین تر بود و با کندن زمین بوجود می امد عمق های متفاوت داشت از چند پله بود سرداب سِرمَگِر (زیرزمینی که بلندی سقف آن طوری بود که ایستاده سر افراد به سقف نخورد ،حدود سه یا چهار پله زیر زمین بود و بقیه هم بیرون زمین بود و نورگیری ان از حیاط بخاطر پنجره ها خوب بود که نسبت به وضعیت مالی صاحب خانه نوع پنجره ها کار شده بود ، مشبک بدون پنجره که با گچ دیواری سفید سوراخ دار که هر سوراخ حدود ۱۰*۲۰ یا ۱۵*۱۵ سانتی متر بود و یا با آجر بصورت چیدمان قشنگ صورت میگرفت و بهترین آن پنجره های چوبی که شیشه های رنگارنگ کار شده بود و نور داخل زیرزمین دنیایی از نقش را در پایین جای میداد و نشان میداد صاحب خانه وضع مالی خوبی دارد)
نوع دیگر زیرزمینی عمیق بود که ۱۲ پله و یا بیشتر داشت و حدود سه متر زیر زمین کنده میشد و سقف آن با ارتفاع یک متر و بیشتر از زمین بالاتر بود که این فضا برای نورگیر در نظر گرفته میشد که نور این زیرزمین خیلی کمتر از نوع سِرمِگِر بود.از طرفی برای دو نوع زیرزمین بادگیرهایی در پشت بام درست میشد که آن هم خودش طراحی دقیقی داشت تا بتواند باد را چرخانده و در سوراخی که در دیوار وجود داشت به پایین هدایت کرده تا به کف زیر زمین برسد ، سوراخ بشکل مستطیل در دیوار از پشت بام تا کف زیرزمین ادامه داشت که داخل آن بصورت ضربدری از نی و گچ در فاصله پشت بام تا زیرزمین جهت هدایت کردن باد در فواصل معین زده میشد و در زیرزمین نسیم خنک کولر طبیعی را بدون نیاز به برق و آب داشتی و کنار ورودی بادگیر در زیرزمین رختخواب پهن میشد و دیگر خبری از گرما ۵۰ درجه نبود،ساخت بادگیر نیاز به استادکار ماهر در این رشته داشت چون بادگیر طراحی و اندازه زاویه های ورودی باد به بادگیر نیاز به تجربه داشت بعدها که بادگیرهای یزد در کتابها مدرسه دیده شد انها خیلی بزرگتر از بادگیرهای ما بود، خود لوله بادگیر از بالای پشت بام تا کف زیر زمین ۷ یا ۸ متری میشد یکی از مشخصه های خانه هایی که زیرزمین داشتند
وجود بادگیر در پشت بام بود که قشنگی خاصی داشت و همیشه جایگاه خوبی برای لانه پرندگان بود از قبیل لیلق(لک لک) که روی بادگیرها یا جاهای بلند لانه درست میکردند و درحفره های بادگیر پرندگان دیگر لانه داشتند.
سرداب محل نگهداری مایحتاج سالانه گندم، جو برنج، پیاز ،خرما، خوراکی ها و جهیزیه دخترها هم بود که از تولد شروع به تهیه وسایل صورت میگرفت و هر بار تیکه ای وسایل بصورت نسیه یا نقد خریداری میشد و در زیرزمین جایگاهی برای جهیزیه دختر و دخترها درست میشد و تقسیم بندی هم اگر چند دختر بود صورت میگرفت آینده گری که تهیه جهیزیه بصورت کم کم در طی سالیان صورت میگرفت تا فشاری به خانواده تحمیل نگردد و درهنگام عروسی، دختر خجالت زده نشوند که به فراخور وضعیت خانواده صورت میگرفت از چینی آلات گرفته تا ظروف روی و مسی و غیره نگهداری میشد یا وسایلی که در طی طول سال کمتر استفاده میشد، هر فردی از اعضای خانواده جایی برای نگهداری وسایلی که متعلق به او بود که یا صندوقی بود یا وسیله ای دیگری و بطور کلی انباری بزرگی که به فراخور خانه تا ۳۰ تا ۴۰ متر و بیشتر وسعت داشت و در واقع بالای سرداب اتاقها درست میشد ،بزرگترها خاطرات خود را در صندوقچه یا چمدانی که در زیر زمین داشتند نگهداری میکردن.
و یکی از مشغولیات در تابستون توی زیر زمین سرک کشیدن به انها بود که باعث میشد یاداوری خاطراتی را دنبال داشته و قصه ای در ظهر گرم را در هوای خنک سرداب دنبال داشت .
از طرفی ظهرگرم تابستون و داغ آن ساعات و خواب نرفتن بچه ها هم برای خانواده مشکل اساسی بود، برای ترساندن و جلوگیری از بيرون رفتن بچه ها به کوچه های خلوت دو عامل را همیشه در آستین داشتند یکی کرزنگولو و دومی چینووی که پدر و مادر سعی میکردن بچه ها را بخوابوند و میگفتند بیرون بری کرزنگولو(گربه سانی که صورتش شبیه گربه ولی شاخ داشت)میاد و بچه هایی را که در کوچه هستند گرفته و می بره میخوره و با تخیل خودشان طرحی وحشتناک از او برای بچه تجسم میکردن که اسم کرزنگولو را که می اوردند بچه ها تو بغل پدر و مادر قایم می شدند یا چینووی (میگفتند آدمی که در ظهر گرما که کوچه ها خلوت بود کودکان را در گونی می کنند و میبرند)
که هیچکدام را هیچ بچه ای ندیده بود ولی چنان تجسمی در ذهن داشتند که با نام آنها وحشت در بچه ها بوجود می امد و تا زمانی کاربرد داشت که بچه ها دیگر نمیترسیدند و بعد از ان بچه ها دیگر قبول نداشتند هر چند در وجودشان ترس این دو موجود بود.
ادامه در قسمت11
تهران. #عباداریان مرداد ماه ۹۹
تابستان2
#سرداب (زیر زمین)
از مکان مهم خانه ها که میتوان به عنوان انبار خانه از آن یاد کرد و ظهر تابستون بعد از نهار برای فرار از گرما به هوای خنک آنجا پناه برده و ساعتي خوابید
سرداب از سطح زمین پایین تر بود و با کندن زمین بوجود می امد عمق های متفاوت داشت از چند پله بود سرداب سِرمَگِر (زیرزمینی که بلندی سقف آن طوری بود که ایستاده سر افراد به سقف نخورد ،حدود سه یا چهار پله زیر زمین بود و بقیه هم بیرون زمین بود و نورگیری ان از حیاط بخاطر پنجره ها خوب بود که نسبت به وضعیت مالی صاحب خانه نوع پنجره ها کار شده بود ، مشبک بدون پنجره که با گچ دیواری سفید سوراخ دار که هر سوراخ حدود ۱۰*۲۰ یا ۱۵*۱۵ سانتی متر بود و یا با آجر بصورت چیدمان قشنگ صورت میگرفت و بهترین آن پنجره های چوبی که شیشه های رنگارنگ کار شده بود و نور داخل زیرزمین دنیایی از نقش را در پایین جای میداد و نشان میداد صاحب خانه وضع مالی خوبی دارد)
نوع دیگر زیرزمینی عمیق بود که ۱۲ پله و یا بیشتر داشت و حدود سه متر زیر زمین کنده میشد و سقف آن با ارتفاع یک متر و بیشتر از زمین بالاتر بود که این فضا برای نورگیر در نظر گرفته میشد که نور این زیرزمین خیلی کمتر از نوع سِرمِگِر بود.از طرفی برای دو نوع زیرزمین بادگیرهایی در پشت بام درست میشد که آن هم خودش طراحی دقیقی داشت تا بتواند باد را چرخانده و در سوراخی که در دیوار وجود داشت به پایین هدایت کرده تا به کف زیر زمین برسد ، سوراخ بشکل مستطیل در دیوار از پشت بام تا کف زیرزمین ادامه داشت که داخل آن بصورت ضربدری از نی و گچ در فاصله پشت بام تا زیرزمین جهت هدایت کردن باد در فواصل معین زده میشد و در زیرزمین نسیم خنک کولر طبیعی را بدون نیاز به برق و آب داشتی و کنار ورودی بادگیر در زیرزمین رختخواب پهن میشد و دیگر خبری از گرما ۵۰ درجه نبود،ساخت بادگیر نیاز به استادکار ماهر در این رشته داشت چون بادگیر طراحی و اندازه زاویه های ورودی باد به بادگیر نیاز به تجربه داشت بعدها که بادگیرهای یزد در کتابها مدرسه دیده شد انها خیلی بزرگتر از بادگیرهای ما بود، خود لوله بادگیر از بالای پشت بام تا کف زیر زمین ۷ یا ۸ متری میشد یکی از مشخصه های خانه هایی که زیرزمین داشتند
وجود بادگیر در پشت بام بود که قشنگی خاصی داشت و همیشه جایگاه خوبی برای لانه پرندگان بود از قبیل لیلق(لک لک) که روی بادگیرها یا جاهای بلند لانه درست میکردند و درحفره های بادگیر پرندگان دیگر لانه داشتند.
سرداب محل نگهداری مایحتاج سالانه گندم، جو برنج، پیاز ،خرما، خوراکی ها و جهیزیه دخترها هم بود که از تولد شروع به تهیه وسایل صورت میگرفت و هر بار تیکه ای وسایل بصورت نسیه یا نقد خریداری میشد و در زیرزمین جایگاهی برای جهیزیه دختر و دخترها درست میشد و تقسیم بندی هم اگر چند دختر بود صورت میگرفت آینده گری که تهیه جهیزیه بصورت کم کم در طی سالیان صورت میگرفت تا فشاری به خانواده تحمیل نگردد و درهنگام عروسی، دختر خجالت زده نشوند که به فراخور وضعیت خانواده صورت میگرفت از چینی آلات گرفته تا ظروف روی و مسی و غیره نگهداری میشد یا وسایلی که در طی طول سال کمتر استفاده میشد، هر فردی از اعضای خانواده جایی برای نگهداری وسایلی که متعلق به او بود که یا صندوقی بود یا وسیله ای دیگری و بطور کلی انباری بزرگی که به فراخور خانه تا ۳۰ تا ۴۰ متر و بیشتر وسعت داشت و در واقع بالای سرداب اتاقها درست میشد ،بزرگترها خاطرات خود را در صندوقچه یا چمدانی که در زیر زمین داشتند نگهداری میکردن.
و یکی از مشغولیات در تابستون توی زیر زمین سرک کشیدن به انها بود که باعث میشد یاداوری خاطراتی را دنبال داشته و قصه ای در ظهر گرم را در هوای خنک سرداب دنبال داشت .
از طرفی ظهرگرم تابستون و داغ آن ساعات و خواب نرفتن بچه ها هم برای خانواده مشکل اساسی بود، برای ترساندن و جلوگیری از بيرون رفتن بچه ها به کوچه های خلوت دو عامل را همیشه در آستین داشتند یکی کرزنگولو و دومی چینووی که پدر و مادر سعی میکردن بچه ها را بخوابوند و میگفتند بیرون بری کرزنگولو(گربه سانی که صورتش شبیه گربه ولی شاخ داشت)میاد و بچه هایی را که در کوچه هستند گرفته و می بره میخوره و با تخیل خودشان طرحی وحشتناک از او برای بچه تجسم میکردن که اسم کرزنگولو را که می اوردند بچه ها تو بغل پدر و مادر قایم می شدند یا چینووی (میگفتند آدمی که در ظهر گرما که کوچه ها خلوت بود کودکان را در گونی می کنند و میبرند)
که هیچکدام را هیچ بچه ای ندیده بود ولی چنان تجسمی در ذهن داشتند که با نام آنها وحشت در بچه ها بوجود می امد و تا زمانی کاربرد داشت که بچه ها دیگر نمیترسیدند و بعد از ان بچه ها دیگر قبول نداشتند هر چند در وجودشان ترس این دو موجود بود.
ادامه در قسمت11
#دوران #کودکی11
تهران. #عباداریان مرداد ماه ۹۹
#تابستان3
#قلیه ماهی گلوبردهو
بوی قلیه ماهی از خونه همسایه بلند شده بود سرخ شدن سبزی قلیه ماهی و پیچیدن بوی آن تا چند خونه انطرفتر میرفت در کوچه هر کسی گذر میکرد میدانست کدام خونه چه غذایی بار گذاشته نسیم روز هم کمک میکرد تا بوها در کوچه هم حس بشود هرچند خبری از بیمکث این چیزها نبود ولی شرایط ساخت خانه ها و مطبخ خانه باعث میشد خودش بوها را بطرف بیرون هدایت کند، خانه همسایه ها و در کوچه بوی غذاها بود و بچه ها از مادر میخواستند برای انها هم قلیه ماهی درست کنند .
مادر نگاهی به آسمون کرد و در دل با خدای خود نجوا ...خدایا چطوری به بچه ها بگم پول نداریم که ماهی بخریم ،شوهرش از صبح میرفت سر کار غروب خسته برمیگشت و پول روز مزدش کفاف هزینه های خانواده را نمیکرد اونوقت میتوانست ماهی بگیرد با خدای خود داشت صحبت میکرد که صدای بچه ها باز او را از حال خود بیرون آورد ، ما قلیه ماهی می خواهیم
مادر گفت باشه برای فردا حتما درست میکنم به باباتون میگم ماهی بخره برای فردا .
بچه ها خوشحال از اینکه فردا قلیه ماهی دارند و مادر هم برای اینکه بچه ها خوشحال باشن آش پلا(صافی )را داد دسته بچه گفت برو ده شاهی سبزی قلیه از سبزی فروشی محله بگیر تا پاک کنم و بشورم برای فردا .
بچه ها هم با هم رفتن برای گرفتن سبزی و لبخند بر لبانشان که فردا قلیه دارند تا برگشت بچه ها مادر در فکر بود چکار کند که خوشحالی بچه ها را هم خراب نکرده باشه .
جاروب بدست گرفت تا حیاط خاکی خونه را جاروب بکشد آب پاشی کرد و شروع به جاروب کردن صدای جاروب روی زمین آهنگ زمینه آوای مادر شد و زیر لب دردهایش را با دوبیت های فایز به هم آمیخت و صدای جاروب شد نی چوپان در صحرا و گوشه چشمش اشک جاری ،
نیمه گردوخاکی که بلند شد باعث شد با نفسش سرفه ای بکند و افکار پریشانش را با لعنت بر شیطون حرمزاده کمی آرام کرد و با گوشه مینا اشکهایش را پاک کرد و به انطرف مینا که بقیه پولها در ان گره خورده بود نگاهی کرد کاش میشد یک ماهی کوچک میگرفتیم و در قلیه می انداختیم تا بچه ها هم بتونن بگن قلیه ماهی خوردیم .
بچه ها برگشته سبزی ها را اوردن و بعد جاروب مادر نشست و پاک کرد و شست .
شب مادر با هماهنگی آنچه در ذهن داشت را با مرد خسته برگشته از سرکار مطرح کرد و او هم قبول کرد جلو بچه ها از خرید ماهی فردا صحبت کنند و بچه ها خوابیدن و صبح هم پدر قبل طلوع افتاب سرکار میرفت و برای نهار ساعت ۱۲ با اذان ظهر می امد تا لقمه ای بخورد و ساعت ۲ دوباره به سر کار برگردد و مادر بساط قلیه ماهی را برپا کرد و دیگ رو آتش گذاشت تا سبزی ها را سرخ کند دو قاشق روغن جامد را از توی حلب درون دیگ ریخت و روغن آب شد پیاز را تفت داد و سبزی را درون دیگ ریخت و هم زد بوی سبزی ماهی بلند شد و ادویه ها را اضافه کرد و بچه ها از کوچه بوی تفت دادن سبزی ها را بخوبی حس میکردن و بازی برایشان چقدر ان روز دلچسب بود و نهار قلیه ماهی خواهند خورد.
مادر ناراحت ولی چاره ای نداشت باید هرطور شده امروز تلیت قلیه ماهی بچه ها بخورند ، سیر نمک هم اماده کرده و درون دیگ ریخت تا با سبزی تفت بخورد و ارد را اضافه کرد بعد تمبر خیس خورده را با دستان خود چنگ زد تا مواد از هسته و پوست جدا شده پارچه سفید مخصوص اینکار را اورد و تمبر اب شده را درون پارچه بالای دیگ ریخت و پارچه را پیچاند و فشار داد تا خوب از سوراخهای پارچه تمبر آب شده رد شود و دوباره مقداری آب روی تفاله ها ریخت و پیچاند و هم زد و مقداری آب اضافه کرد به اندازه نفرات و گذاشت تا خوب جا بیفته که صدای قد قد مرغها حواسش رابطرفشان برد فوری گفت چند تا تخم مرغ میندازم توی قلیه مثل اب پیازک(نوعی غذای فقیرانه هست) که بیشتر وقتها درست میکرد.ظهر شد پدر از سرکار امده و صدای مادر از نفرین به گربه همسایه بلند شده بود و بچه ها هم علت عصبانی شدن مادر را نمیدانستند . تبق(از برگ نخل و گیاهان دیگر درست میشود از قطر کوچک دارد تا یک متر و بیشتر) را اورده و قلیه را تو مطبخ در قدک (ظرف بزرگ جهت تلیت کردن برای همه از جنس روی جای کاسه های بلور و ...بزرگ امروزی )ریخت و دیگ را هم کنار تبق که رویش گرفته شده بود گذاشت نان تیری(نانی نازک که بقطر ۷۰ تا ۸۰ در خانه بصورت هفتگی درست شده ) را خورده کرده و درون ظرف قلیه ریخت و تلیت اماده شد بچه ها را صدا زد و نشستند دور تبق و اماده خوردن قلیه ماهی.بچه ها نگاه به ظرف و دنبال ماهی گفتند ماهی کو
مادر با نفرین به گلو(گربه)همسایه گفت وقتی داشتم می شستم رفتم مطبخ و برگشتم ماهی را برد و بچه ها مجبور شدن قلیه ماهی بدون ماهی را بخوردن .
قلیه ماهی گلوبردهو (قلیه ماهی که گربه ماهی آن را خورده )
این شد غذایی افرادی که فقیر بودن و نمیتوانستند ماهی بخرند درست میکردند و به بچه ها میگفتتد گربه ماهی را خورد.
ادامه در قسمت12
تهران. #عباداریان مرداد ماه ۹۹
#تابستان3
#قلیه ماهی گلوبردهو
بوی قلیه ماهی از خونه همسایه بلند شده بود سرخ شدن سبزی قلیه ماهی و پیچیدن بوی آن تا چند خونه انطرفتر میرفت در کوچه هر کسی گذر میکرد میدانست کدام خونه چه غذایی بار گذاشته نسیم روز هم کمک میکرد تا بوها در کوچه هم حس بشود هرچند خبری از بیمکث این چیزها نبود ولی شرایط ساخت خانه ها و مطبخ خانه باعث میشد خودش بوها را بطرف بیرون هدایت کند، خانه همسایه ها و در کوچه بوی غذاها بود و بچه ها از مادر میخواستند برای انها هم قلیه ماهی درست کنند .
مادر نگاهی به آسمون کرد و در دل با خدای خود نجوا ...خدایا چطوری به بچه ها بگم پول نداریم که ماهی بخریم ،شوهرش از صبح میرفت سر کار غروب خسته برمیگشت و پول روز مزدش کفاف هزینه های خانواده را نمیکرد اونوقت میتوانست ماهی بگیرد با خدای خود داشت صحبت میکرد که صدای بچه ها باز او را از حال خود بیرون آورد ، ما قلیه ماهی می خواهیم
مادر گفت باشه برای فردا حتما درست میکنم به باباتون میگم ماهی بخره برای فردا .
بچه ها خوشحال از اینکه فردا قلیه ماهی دارند و مادر هم برای اینکه بچه ها خوشحال باشن آش پلا(صافی )را داد دسته بچه گفت برو ده شاهی سبزی قلیه از سبزی فروشی محله بگیر تا پاک کنم و بشورم برای فردا .
بچه ها هم با هم رفتن برای گرفتن سبزی و لبخند بر لبانشان که فردا قلیه دارند تا برگشت بچه ها مادر در فکر بود چکار کند که خوشحالی بچه ها را هم خراب نکرده باشه .
جاروب بدست گرفت تا حیاط خاکی خونه را جاروب بکشد آب پاشی کرد و شروع به جاروب کردن صدای جاروب روی زمین آهنگ زمینه آوای مادر شد و زیر لب دردهایش را با دوبیت های فایز به هم آمیخت و صدای جاروب شد نی چوپان در صحرا و گوشه چشمش اشک جاری ،
نیمه گردوخاکی که بلند شد باعث شد با نفسش سرفه ای بکند و افکار پریشانش را با لعنت بر شیطون حرمزاده کمی آرام کرد و با گوشه مینا اشکهایش را پاک کرد و به انطرف مینا که بقیه پولها در ان گره خورده بود نگاهی کرد کاش میشد یک ماهی کوچک میگرفتیم و در قلیه می انداختیم تا بچه ها هم بتونن بگن قلیه ماهی خوردیم .
بچه ها برگشته سبزی ها را اوردن و بعد جاروب مادر نشست و پاک کرد و شست .
شب مادر با هماهنگی آنچه در ذهن داشت را با مرد خسته برگشته از سرکار مطرح کرد و او هم قبول کرد جلو بچه ها از خرید ماهی فردا صحبت کنند و بچه ها خوابیدن و صبح هم پدر قبل طلوع افتاب سرکار میرفت و برای نهار ساعت ۱۲ با اذان ظهر می امد تا لقمه ای بخورد و ساعت ۲ دوباره به سر کار برگردد و مادر بساط قلیه ماهی را برپا کرد و دیگ رو آتش گذاشت تا سبزی ها را سرخ کند دو قاشق روغن جامد را از توی حلب درون دیگ ریخت و روغن آب شد پیاز را تفت داد و سبزی را درون دیگ ریخت و هم زد بوی سبزی ماهی بلند شد و ادویه ها را اضافه کرد و بچه ها از کوچه بوی تفت دادن سبزی ها را بخوبی حس میکردن و بازی برایشان چقدر ان روز دلچسب بود و نهار قلیه ماهی خواهند خورد.
مادر ناراحت ولی چاره ای نداشت باید هرطور شده امروز تلیت قلیه ماهی بچه ها بخورند ، سیر نمک هم اماده کرده و درون دیگ ریخت تا با سبزی تفت بخورد و ارد را اضافه کرد بعد تمبر خیس خورده را با دستان خود چنگ زد تا مواد از هسته و پوست جدا شده پارچه سفید مخصوص اینکار را اورد و تمبر اب شده را درون پارچه بالای دیگ ریخت و پارچه را پیچاند و فشار داد تا خوب از سوراخهای پارچه تمبر آب شده رد شود و دوباره مقداری آب روی تفاله ها ریخت و پیچاند و هم زد و مقداری آب اضافه کرد به اندازه نفرات و گذاشت تا خوب جا بیفته که صدای قد قد مرغها حواسش رابطرفشان برد فوری گفت چند تا تخم مرغ میندازم توی قلیه مثل اب پیازک(نوعی غذای فقیرانه هست) که بیشتر وقتها درست میکرد.ظهر شد پدر از سرکار امده و صدای مادر از نفرین به گربه همسایه بلند شده بود و بچه ها هم علت عصبانی شدن مادر را نمیدانستند . تبق(از برگ نخل و گیاهان دیگر درست میشود از قطر کوچک دارد تا یک متر و بیشتر) را اورده و قلیه را تو مطبخ در قدک (ظرف بزرگ جهت تلیت کردن برای همه از جنس روی جای کاسه های بلور و ...بزرگ امروزی )ریخت و دیگ را هم کنار تبق که رویش گرفته شده بود گذاشت نان تیری(نانی نازک که بقطر ۷۰ تا ۸۰ در خانه بصورت هفتگی درست شده ) را خورده کرده و درون ظرف قلیه ریخت و تلیت اماده شد بچه ها را صدا زد و نشستند دور تبق و اماده خوردن قلیه ماهی.بچه ها نگاه به ظرف و دنبال ماهی گفتند ماهی کو
مادر با نفرین به گلو(گربه)همسایه گفت وقتی داشتم می شستم رفتم مطبخ و برگشتم ماهی را برد و بچه ها مجبور شدن قلیه ماهی بدون ماهی را بخوردن .
قلیه ماهی گلوبردهو (قلیه ماهی که گربه ماهی آن را خورده )
این شد غذایی افرادی که فقیر بودن و نمیتوانستند ماهی بخرند درست میکردند و به بچه ها میگفتتد گربه ماهی را خورد.
ادامه در قسمت12