🎸شعر بهبهونی🎸
1.58K subscribers
2.2K photos
253 videos
59 files
2.11K links
🎸شعر بهبهونی🎸

همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
Download Telegram
♡⇨♥️⇦♡
#نوید_جاودان

بیا که سروِ صبر شد ، خمیده در دیار ما...
بیا که پیرِ دهر شد ، عروس انتظار ما...

♡⇨♥️⇦♡

تو آفتاب رویشی ، به شب خزان خاکیان...
بیا که مانده زیر شب ، طلوع بی قرار ما...
♡⇨♥️⇦♡

به باغ بی نگار دل ، به بال راز امدی..
بیا که پیش چشم دل ، تویی تویی نگار ما...
♡⇨♥️⇦♡

سبوی بزم سالکان ، زباده ی تو پر شود...
بیا ز باده پر نما ، سبوی کهنه کار ما...

♡⇨♥️⇦♡

ترنم وجود تو ، به برگ برگِ زندگی...
دهد طراوتی دگر ، چو شبنم بهار ما...

♡⇨♥️⇦♡

نوای دل نواز تو ، به نای خفته جان دهد...
بیا که بی نوای تو ، گسسته رشته تار ما...
♡⇨♥️⇦♡

نوید جاودان تویی ، به نا امیدی زمان...
بیا که پیر دهر شد ، عروس انتظار ما...

♡⇨♥️⇦♡

# علی_نصیرخانی

♡⇨♥️⇦♡

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoniم
🥀🥀🥀🥀
#سایه_ی_عمر

🥀
گرچه گرم است در این برهه ریاکاری دهر،
تا ابد کار ریا، با دگران این همه نیست /
🥀
آفتاب لب بام است اگر عمر بهار،
ور نه دردامن گل درد خزان این همه نیست
🥀
به عمل سایه ی طوبی به تو بخشند عزیز،
که به قرآن سر سودای گران این همه نیست
🥀
دل مرنجان ز پی آنچه به تقدیر نشست،
گردش کار جهان با تو روان این همه نیست
🥀
چند ڔوزی که لب جوی ڔوان می گذری،
عمر سرخوش به صفا با دگران این همه نیست
🥀
دفتڔ عمر به تقریر ادب کلک بزن،
که الفبای تو با ختم زبان این همه نیست،
🥀
باربڔبند سها مرغ سحر می خواند،
شب عیش تو در ایام جهان این همه نیست

🥀🥀🥀🥀
#سیروس_مختاران/ #سها
۹۸/۱۱/۱۰

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoniم
#واحدهای #وزن #قدیم #بهبهان.

منی = 64 کیلو نیم
من= 32 کیلو
دخسی = 16 کیلو
پشتی= 8 کیلو
دسی= 4کیلو
دونیم= 2کیلو
پینا= 1 کیلو
مزنی= نیم کیلو
نیمزنی= ربع کیلو
نصفکی(نسبکی) = نصف ربع کیلو
همبر سه غاز = 125 گرم (نصف نصف ربع کیلو) مثلا دو دخسی = نیم من
یا 3 دخسی = 48 کیلو وووووو.....

╔══๑ღ⚘ღ๑══╗
@behbehoni
╚══๑ღ⚘ღ๑══╝
#بهار_بی_تو_چه_فویدَه

🔸
بهار بی تو چه فویدَه کنار رو شَسِّه/
خو تِینهی و دل تنگ و بی توو شَسِّه

🔸
کُلین که رِی گل ماهِت نمی زه سر اَ وِشَم /
چه عاید دل پر غصَّه کُنج تو شَسِّه

🔸
دقِی نَبیدِه خیالت بشو اَ دیر خیالم /
هَمیچَه دور و وِرَم غم هوُی جِخو شَسِّه

🔸
اگر اَ درد منالِه شریک شو غممِن/
چطو بهار دِ چشمت اَ روبرو شَسِّه

🔸
تِه سال نو و بهارِن که هر که می زه اَ دِر /
منم و بخت خرابی که بی نِشو شَسِّه

🔸
گپ قشنگ و تیارِت مِدُوِه وِرد زبو/
اَ یاد اوسَه، سِه خوی دیم گفتگو شَسِّه

🔸
خدا نکُه دل عاشق که رِی اَ صحرا کُه /
که بی قرار و کِلو هر کجا بُشو، شَسِّه

🔸
تِموم هَمّ و غمم وایِمَند تیتِّنتن/
اگر نیَه و نَبی ، بی دل و کِلو شَسِّه

🔸
نه هوش خوی و رِی یَی سر مِیوشِنِه همیچَه /
تِه پلَّه یا که تِه دالو و یا که بو شَسِّه

🔸
مُدوزِه چشم تِه دیوارِ تو و گپ می زه/
اَ دیم شعر، یِه می گو، که بی رجو شَسِّه

🔸
خدای نمی، کِه دلت رحم حال زارم کُه /
ببینَه عاشق غم مفتلات تِتو شَسِّه

🔸
بهار اَمِی و سهای مِیل طِرف صحرا نی/
بهار بی تو چه فویده و بال رو شَسِّه

🌱🌱🌱🌱🌱
#سیروس_مختاران #سها
99/1/16

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoniم
#حموم🛁🚿🛁
#تذکر:
هرچند برای نسلهای جدید بیشتر بصورت غلو و دور از ذهن می باشد.
🧴🧴
امروز یاد حموم های قدیم افتادم دهه چهل و پنجاه که بچه ها را کشون کشون به حموم میبرند و ترس بچه ها بی دلیل نبود چون بعد از حموم تا دو سه روز تمام بدن درد داشت و با حرکات انگار زخم روی بدن هست وچون خشک شده با تکان خوردن درد میگرفت.
خلاصه حموم رفتنی که از بدو ورود تا بیرون اومدن حدود سه چهار ساعت طول میکشید و چنان تغییراتی در قبل و بعد حموم در ظاهر بچه دیده میشد که همسایه ها او را نمی شناختن!! خب مگه چه اتفاقی رخ میداد در حموم؟
زمان انقدر طولانی بود که در گرمای حموم عمومی بدن خیس خورده و لایه هایی که طی مدت زمان حموم قبلی تا فعلی روی بدن نشسته آماده لایه برداری میشد.
🧽🪒
سوهان آجداری بنام کیسه حموم وظیفه لایه برداری را بعهده داشت و رویش را با سفیداب آغشته شده و آغاز لایه برداری از دستان شروع شده و با حرکات منظم در طول دست از انگشتان تاشانه کشیده شده و مسیر برگشت را عقب عقب کیسه آمده و چرکها(بقول سعدی شوخ) زیادی بصورت لوله جمع شد و پایین افتاده و نگاههایی در چشمان پدر موج میزند ببین بچه چقدر کثیفی این همه چرک و چوال روی دستت هست با ادامه که لایه های کهنه برداشته میشد رضایت پدر حاصل نگشته و عملیات لایه برداری ادامه داشت که دستان درد داشت و با حرکات بدن درد نشون داده میشد ولی کو چشمانی که درد را ببیند هرچند درد دستان قابل تحمل بود و در ادامه با ریختن آبی بر روی دستان و رضایت نسبی به کسیه کشیدن پاها می رسید و مراحل سفیداب زدن و لایه برداری صورت میگرفت و زانوها محل کیسه کشی بیشتری از وقت را گرفته تا شاید لایه کلفت و زمخت کمی تمیزتر و رنگش از تیره گی روشن شود.
اما سه قسمتی که درد امان را می برید فرا می رسید کمر، سینه وصورت
چنان کیسه بر اعضای بدن کشیده میشد انگار دشمن خونی را زیر پا گرفته و در حال زدنش هست و مدام چرک های لوله شده با ترفند خاصی جلو شما ریخته میشد تا پی به علت لایه برداری برده و دم نزنی انقدر درد داشت تا جایی که با آب گرم ریخته شده بعد کیسه جهت ریختن مانده های روی بدن اه از درد بلند میشد آب گرم انگار نمک بود روی زخم وبدین روال ادامه تا صورت هم لایه برداری و خون در صورتت نمایان و حرکات رفت و آمد خون با چشمان غیر مسلح دیده میشد و چنان دردی صورت را فرا میگرفت و اب با سطل رویت ریخته میشد ولی هنوز کارهای مانده داشتیم سنگ پا به طرف کف پا یورش برده و با آج خود لایه های خیس خورده و ترک برداشته را کندت و با خود برده و تا رسیدن به لایه تازه ادامه داشته.
مرحله بعدی شستشوی با سدر)برگهای درخت کنار که آسیاب شوده بود و مجانی در حمام گذاشته بود)
🧴🧴
پودر را درون کاسه های پلاستیکی ریخته و خیس میکردن به سر زده و با دست تا کف کند شستشو داده میشد طی چند مرحله و بعد تمام بدن با سدر شسته میشد چون سدر خیس خورده نرم نبود و پودر زبر بوده لذا بعد لایه برداری با کیسه حموم حالا سدر روی پوست کشیده میشد درد به همراه داشت ولی خوشحال که هفت خان داره تموم میشه و چون نـوزاد تازه متولد شده از حموم بیرون امده و حسی خوبی داشت زمان برخورد با هوای آزاد بیرون حموم که سوزش پوست را فراموش میکردی و شب خوابی خوش همراه داشت.
هرچند حواشی کناری حموم را نیاودم که خود جای نوشتن دارداز قبیل ورودی حموم که محل در اوردن لباسها را داشت و داخل کمد میگذاشتن،لنگ داری که خود قصه ها دارد، کیسه کش،فضای داخل حموم که اشناها دورهمی انجا با بچه هاشون بودن،تون دار که کارهای اتش وگرم کردن اب را بعهده داشت،نمره حمام لاکچری ان زمان که هزینه پرداختی زیاد بود، نوبت گیری و.. زمان روایت قبل از این داستانهای جذابتری دارد که باید انها هم جمع اوری گردد.
در این زمان کرونایی حموم رفتن انطوری برای زدودن ویروس کرونا لازمه

تهران. #عباداریان ۹۹/۰۱/۳۱
🛁🚿🛁

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoniم
‌‌‌‌ #بررسی #واژه ی ُرّتروق
در گویش بهبهانی

در گویش بهبهانی واژه ی *گُرّتروق* معادل رعد در زبان فارسی است و مرحوم رضا جوکار قنواتی هم در کتاب فرهنگ عامیانه به همین معنی آورده است اما برخی معتقدند این واژه در اصل به معنی رعد و برق بوده است که گُرّه به معنی شعله و زبانه کشیدن آتش و یا بخش گرم و نورانی آتش و نیز صاعقه و آذرخش در زبان فارسی است و *تروق* به معنی صدای مهیب و معادل رعد است و بعید نیست به همین معنی هم بوده باشد اما در گذر زمان مفهوم رعد(به تنهایی و بدون برق) به خود گرفته باشد.

ترتیب این واژه در گویش بهبهانی درست برعکس رعد و برق فارسی است به این نحو که اول واژه ی گُرّه(برق) و بعد واژه ی تروق (رعد) آمده است اما در ترکیب رعد و برق فارسی اول رعد یا صدا و بعد برق یا نور و شعله ی آتش آمده است و برای هر کدام از آن ها هم توجیهی وجود دارد.

اگر بخواهیم ترتیب واژه ی *گروتروق* را توجیه علمی کنیم می گوئیم در عالم واقع اول برق زده می شود و بعدی صدای آن به گوش می رسد چرا که سرعت نور از سرعت صوت بیشتر است و اگر بخواهیم ترتیب ترکیب رعد و برق را با عالم واقع توجیه کنیم و آن را با مُسما بدانیم می گوییم اول صدای رعد را می شنویم و بعد شعله یا برق و نور آن را می بینیم که در هر صورت ترکیب هر دو واژه درست است.
اما نکته این جاست که ترکیب گرتروق در گذر زمان در گویش بهبهانی منحصراً به معنی رعد یا آسمان غرومبه شده است همچنان که مرحوم رضا جوکار قنواتی در کتاب فرهنگ عامیانه به همین معنا آورده است و معنی آن را معادل رعد دانسته است.
ما هیچ گاه در گویش بهبهانی واژه ی تروق را به تنهایی به کار نمی بریم و اگر هم به کار ببریم معنی رعد نمی دهد اما در زبان فارسی واژه ی رعد یا آسمان غرومبه به تنهایی کاربرد دارد.

ما در گویش بهبهانی معادل واژه ی برق یا صاعقه و یا آذرخش فارسی را داریم که به آن *تشِ برق* می گوئیم به این صورت که اگر شما در فضای باز در فاصله ای دور نور صاعقه ای را ببینید نمی گوئید *گُروتروقن* بلکه می گوئید *تش برقِن* اما اگر در اتاقی بسته یا در زیرزمینی باشید و فقط صدای رعد را بشنوید و نورش را نبینید خواهید گفت: *گروتروقن* یعنی هر دو جزء واژه ی مرکب را به کار می برید و این نشان دهنده ی آن است که در گذر زمان این واژه در گویش بهبهانی فقط معنی رعد را به خود گرفته است چرا که مرور زمان نه تنها واژه ها را ساقط و محو می کند بلکه می تواند مفهوم ترکیب واژه ها را هم عوض کند یعنی واژه ی مرکب و واژه ی مشتق تبدیل به واژه ی بسیط شود.

(مشتق در تعریف دستور ساختاری به معنی واژه ای است که وند داشته باشد)

مثلاً در زبان فارسی امروز واژه ی *دشوار* که امروز یک واژه ی ساده است در گذشته مرکب بوده است به معنی: دُش به معنی ضد + خوار به معنی آسان.
یا واژه ی دبستان در زبان فارسی ، زمانی واژه ای مستق بوده است متشکل از دو جزء ادب +ستان(پسوند مکان) و امروز واژه ای بسیط محسوب می شود و موارد متعدد دیگر را می توان مثال زد.

با این وصف واژه ی *گُرّوتروق* که زمانی واژه ای مرکب بوده است امروز یک واژه ی بسیط محسوب می شود و مرکب نیست و صرفاً معنی رعد می دهد حتی اگر یک غلط مصطلح باشد چرا که زبان شناسان معتقدند : *غلط مصطلح بهتر از صحیح نامصطلح است*

#حبیب_الله_نوربخش

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoniم
Audio
🍃🌸🍃

هِه که مِی پار, تِ تنگاره اوشینیم خُوم و خُوت؟/
کِرِ دیوار, ت تنگاره اوشینیم خم و خوت؟

دسِ دنیا و فَلَی تا دم صب خین دلی/
بزنیم زااار, ت تنگاره اوشینیم خوم و خوت؟

نرگس چشم خدا دیته یِ بونه ی غزلت/
مسُّ بیماااار, ت تنگاره اوشینیم خوم و خوت؟

دسِ بد مَسَّ مِ وُ گردن مِی بَلگ گلت/
نرم و هُمّااار, ت تنگاره اوشینیم خوم و خوت؟

سیزه کُت کا, که بدوزم دل گپ گوش نگرم/
شسِّه بیکااار, ت تنگاره اوشینیم خم و خوت؟

طُقِّتم نی گپ لُووِت بزنم یا نزنم/
گرم و اُو داااار, ت تنگاره اوشینیم خم و خوت؟

نفسم نی بکشم تی و اَ دسِت برسم/
یادِ پریاااار, ت تنگاره اوشینیم خوم و خوت؟

عطر بوسونی و شب بو بغلم پر می کا/
تا بگم یاااار, ت تنگاره اوشینیم خوم و خوت؟

چه وِشِی بی سرِ شومی, وِشِمِی وُ پوشنی/
زیر مِینااااار, ت تنگاره اوشینیم خوم و خوت؟


#عباس_سلطانى

🍃🌸🍃

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoniم
1👍1
Audio
شعر گويشى
#كرونايى!!

اوشى اسا تو خونه هى نخو جُم

#اکبر_علی_نقی_زاده

╔══๑ღ⚘ღ๑══╗
@behbehoni
╚══๑ღ⚘ღ๑══╝
#آداب و #رسوم و #باورها

"تُووِه میروثی"


"تووه میروثی"، در گویش و فرهنگ بهبهانی به "تابه نان پزی/تووه"ای گفته می شود که از طریق ارث به کسی رسیده باشد.


اگرچه، در بعضی مناطق به هر نوع"تشت"، "دیگ" یا ظرف مسی به ارث رسیده گفته می شود.

تفاوت این ارثیه با دیگر اموال ارثی، در آن است که طبق عقیده و باور عامّه، از این ظرف در گذشته، برای بیماری"اوریون" استفاده می شود.

این بیماری که در گویش بهبهانی "تِلنگُوشَی" نامیده می شود همراه با تورّم غدد بناگوش و احساس درد شدید در این موضع، است.

در این بیماری، به بیمار سفارش می شد که راه نرود چرا که، موجب عقیمی در آینده می شود.

در باور عامه، برای درمان بیماری "تلنگوشی" و کم کردن ورم و تسکین درد آن، باید سیاهی و دوده ی تووه میروثی را به غدد متورم بناگوش زد تا آن درد،بهبود یابد.

این باور در این ضرب المثل متجلّی شده است:
"تلنگوشی اَی تِ اَ ای دردِ خِشِتِن تا ما ریمِ سِه کنیم."
این ضرب المثل، کنایه از فرد خلافکاری است که زشتی و قبح کارش در نظر او از بین رفته و از رفتار زشت خود احساس شرم یا گناه نمی کند.

از طرف دیگر، چون این تابه ارثی بوده و در اثر استفاده ی زیاد برای پخت نان، گاهی آن قدر تابه نازک می شد که برای آن، پشت و رویی باقی نماند.

این حالت تابه، وجه تشابه برای افراد ناسپاس قرار گرفته است. و با گفتن"مِی تووِه میروثیش پشتُ وُ ری نی" ایفای مقصود می کنند.
این وجه تشابه و صفت برای کسی کاربرد دارد که بی حیا و بی صفت باشد و قدر دان محبت دیگران نباشد.
انسان های ناسپاسی که پشت سر و روبرو، حرمت افراد را رعایت نمی کنند.

مورد دیگر کاربرد تووه میروثی برای "مراسم ترس وابریده" بود. یعنی تابه ی مورد استفاده در این مراسم، باید تابه ی ارثی بود.

ریشه یابی این باور:
شاید این باور از این نکته ی علمی نشات گرفته باشد که معتقد بودند، بیماری"تلنگوشی" سبب نازایی می شود. پس، براساس باور خود با سیاهی تابه ی میراثی، می خواستند شومی و سیاهی این بیماری را از بیمار خود دور کنند.

از طرف دیگر، چون تابه، با نان پختن و آتش مرتبط است پس، می تواند هم تداعی کننده ی ارزش آتش در گذشته باشد و هم تلمیحی به اجاق خانوادگی و آتش داشته باشد که نماد"فرزند" و گرمی کانون خانواده است.


#فرخنده_نشاتى

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoniم
#مادر ⚘⚘

ای گوهر نفیس به دُرج حیات من ،
ای بامداد عشق به صوم و صلاة من
⚘⚘
هرگز ندیدم همچو تو دلسوز و مهربان،
گلخنده ات چو شکّر و حبه نبات من
⚘⚘
در زیر پای توست بهشت خدا عزیز،
خاکت به چشم آئینه ی محسنات من
⚘⚘
عشقی که بی بدیل به ژرفای جان دمید،
با مهرتو چراغ مسیر نجات من
⚘⚘
می بوسمش نگاه پر از مهربانی ات ،
این موهبت الهی و شور و نشاط من
⚘⚘
بعد از خدا تو قبله ی آمال این دلی،
تا روز حشر مهر تو برگ و برات من
⚘⚘
بی تو کجای بودن من شاد می شود!،
شادی کنار توست به عمرحیات من
⚘⚘
حتی در آن سرا که خدا هست یاورم،
چشمم به توست، آخر کار ممات من
⚘⚘
زیباترین ترانه هستی! سرودمت،
ای گوهر نفیس به دُرج حیات من
⚘⚘
مهر تو را سها به دل و جان خریده است ،
مهرتو تا ابد سند منشات من
⚘⚘

#سیروس_مختاران/ #سها
⚘⚘⚘

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoniم
1
🍂🍁🍂

پیرِت بِسوُ دِنیا! که هر دُووِت دُروُ کِه
جونت بِشوُ دِنیا! هَموُمُ‌ت نصبِ‌جوُ کِه

🍂🍁🍂

دئسِت رُچِس، دِیرِ دِوارَه خَش نَخَه دِر
ماتَ‌م اسیرِ گَنــدِبارِ شــُو سِهوُ کِه

🍂🍁🍂

باغِت یِه‌بي؟! بُسّوُ یِه‌بي؟! با! دس‌مریزاد!
مات "خارِبون"ِ دشتِ سُوزِ گَچگَچوُ کِه!

🍂🍁🍂

چوُت، دئسِ کافر دی و پُوی مانا تِه زنجیل
دیتّـِت، اَمُو شسَّه و یَه کُنجی‌ت کِهوُ کِه

🍂🍁🍂

دل پِرّ‌ِه-پِرّ‌ِه‌ی بی و خِیّاطِ بلد: تو
جِی دُختِنِ‌ی، چشمِ‌ی خُوتِ‌ت، بَس و رُفوُ که

🍂🍁🍂

خنجر تِه پشتامُو، سِرا خي چُرّ‌ِه‌چُرّی
درموُ که هیچ، کاتَه، مِلَهماتَم گِروُ کِه

🍂🍁🍂

رِسمو-شِهوُرِت خَل گِرُو، معمارِ نُوشی!
دیوا سِرِ دیوا و مات خِشتِ خَلوُ کِه

🍂🍁🍂

شُو، بی‌چِرا، سرما، پَسِ دِر، بی‌کِلیلی
هرچی‌مُو وُجوُری و هرچی دَس‌پَلوُ که

🍂🍁🍂

اِنگُر نه اِنگُر، کارِ خَل، کارِ خُوتِندی
گوشَم بِگر! سیچِه‌ت سِرِت زیرِ پتو کِه؟ ...

🍂🍁🍂

هُمّارِکی‌ش، گفتم: خُوتَه! شُودی مَرَقصَن!
صد قفلِ بَزُّوزیش اگر چاره‌ی زِبوُ که؟!

🍂🍁🍂

مِه و شمانا و خدا، روزِ قیومت...
لعنت به هر کی‌ش دِیرِ دِنیا زیر و رو کِه!

#سید_فرید_دژم
🍂🍁🍂

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoniم
🍃🥀🍃
نِمــی

غوفِـشتِ بالِ کُمـترِ طـُق‌سـُرخِ مَس نِمـی
غِیرا صِدُوی بُهندَه تِه گوشِی قفس نِمـی

🍃🥀🍃

کُلّـــی‌ن که بَسّـِـه دل، پَـرِ مِینـارِ عاشقــی
اِی داغ اَ بی‌کسی! که گِرِینی و کَس نمـی

🍃🥀🍃

تیما گُرُختی‌یِن، دِر و توُ نی تِه خهکِ باغ
اُوری نِشَــس تِه شروِه و بارو اَ بَس نِمـی

🍃🥀🍃

سِر رَه غـمِ‌ی نگفتــِه و غُنگَی اَ گَپ پُـری
طُقَّـت نِمَـئــرِه سیــنه و فریـادرَس نِمـی

🍃🥀🍃

شُووِی کِنــارِ یَی، تَــش و پیـشِ تِیار، رَه
خَفّـِه‌ی اَ دیدِ سُختـه، هوا نی، نَفَس نِمـی

🍃🥀🍃

دِرخـــَردِه بخـــتِ فُگــرِ نِسـازِ خَل و خُلَم
شُـو گَشتِــه، خـار هِه، گُلِ اَفتُوپَرَس نمـی

🍃🥀🍃

فالتو-فیتّی نکُه دلم! که قُمارِی مِـرام نــی
خالی‌که خِیف شَس اَ دعاخوندِه پَس‌نمـی

🍃🥀🍃

گفتم اَ یــار، وعـده و پیغـوم چه؟! نِیــوُ!
وقتِی که بی نَیَــمِـدَه، وقتِی وَرَس نمــی

🍃🥀🍃

کوُکَّــی ببَنــد! وِل کُه بیُو دوُمِه "آفریـد"!
یه شو گذشته بوُ، سِرِ بــونِتُ نَشّس نمی

🍃🥀🍃

#سید_فرید_دژم

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoniم
نه خیالت که بیَه دل هُده دنیا سیت بو
ته ای دنیایَه خِش و ناخِش تینا سیت بو

💓💗💓

نِه بِه فِک بَه که تو هرچی ته دِلِت سیت وُمبو
تا دلت خی نه وُبو محنت و دردا سیت بو

💓💗💓

نِبهِ بَندیر که دلت هرچِه بِخَه مالِ خُوتِن
دل گِرو یِه که خیال خِش و رویا سیت بو!

💓💗💓

ای نبُو زندهی پُر غِم ورُمبِسِه وبی دردوبلا
تِه خیال هم نه وُبو عشق و تمًنا سیت بو

💓💗💓

ته مِگو ریم زه اَ دنیا اَمُو ریمِش نِگرُف
کس نبینا که غم وغصه وحاشا سیت بو

💓💗💓

گُفشُو بُووا و دِیومُو او زمانَه هیهات!
تِه ای دنیایه بِفا نی دل شیدا سیت بو

💓💗💓

مِه یِها حرف دلم بی سِه جوو نامُم گُف
بعدچن سال مِه نگن ره! گپ رسوا سیت بو


💓💗💓

#سید_محمد_پورموسوی


🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoniم
#داس #خونین

شب چه تاریک و سیه فام
سکوت
باز آواز شب آید بگوش
جغد آواز چرا می خواند
جیرجیرک نفسش بند آمد
خبری در راه هست
با نسیم سحری
خش خش برگ درختان همراه
سگ ،نگهبان ولی خاموش هست
صاحب خانه ز بویش پیداست
خاطر آسوده که بیدار هست او
با صدایی در انباری باز
دست او داس سحرگه چرا
یادش آمد به سحرگاهان او
راهی مزرعه و باغ شده
تا هرس مزرعه را
داس جان میدهد آرام به باغ
می خراشد زمین
زنده ماند بخاک، کشت زمستانی را
امشب این داس به چکار آید باز
غیر باغ و علف و برگ و درخت
صاحب خانه بدست داس
سوی خانه روان
چه سکوتی
خواب بر خانه کشیده پرده
نفس شب
پر از زندگی و عشق بخواب
مادر انسوی بخواب
دخترک‌خنده به لب در رویاست
پر کشیده دل شب
نغمه کنان در پرواز
پدر آمد به اتاق
ّمزرعه و باغ و درخت
رختخواب هست کنون
دخترش غرق شب هست
وز نفسش، زندگی برپاست هنوز
لحظه ها سنگین، وز فکر پدر
به چه می اندیشد
داس بر ساقه نازک
ز درخت خود برد
همه ی زندگی خود چو فیلم
بر سر پرده ی تاریکی دید
آبرو دید چو برگ ریخته وز باد سیاه
طعنه ها می رسد از، بیگانه و دوست
همه ی زندگی اش، گشته برای دگران
سایه شب سیه گشته ز جهل
ماه محاق وز پس ابر
اشک می ریزد ،وز فکر پدر
جهل تیز کرده لبان داس را
پهلوان،پراز جهل و غرور
آبستن کین
بر هماورد بخواب
باد پیروزی وز بینی آید برون
می کشد داس
فواره زند عقده دوران ز گلو
او بخواب و پرواز
دستها در رویاست
فرود آمده در خون
به فریاد ،نسیم رویا
دخترک در دل شب
اسب سپیدی می دید
سرخ با خون خودش گشت
همه خواب و خیال
داس حیران فتاده
جدا وز علف و باغ
قصه پیدا ونهان هست
به هرگوشه این خاک خدا
به امروز و فردای دگر
تا که داسی ز جهل‌
بر گردن دخترکان در پرواز

تهران . #عباداریان ۹۹/۰۳/۲۰

@behbehoni

@behbehoni
Audio
"داس خونین"
سراینده و گوینده: #عباداریان ۹۹/۰۳/۲۰

شب چه تاریک و سیه فام
سکوت
باز آواز شب آید بگوش
جغد آواز چرا می خواند
جیرجیرک نفسش بند آمد
خبری در راه هست
با نسیم سحری
خش خش برگ درختان همراه
سگ ،نگهبان ولی خاموش هست
صاحب خانه ز بویش پیداست
خاطر آسوده که بیدار هست او
با صدایی در انباری باز
دست او داس سحرگه چرا
@behbehoni
*" نسل کما رفته "*

*تا رنگِ حیا رفته، بدزدید بدزدید*
*شرم از شهدا رفته، بدزدید بدزدید*

*" الناسُ علی دینِ ملوک.."است، یقینا*
*پروا ز خدا رفته، بدزدید بدزدید*


*ایمان که ندارند شکمهای پُر از هیچ*
*تأثیر دعا رفته، بدزدید بدزدید*

*تا محکمه تعطیل.. و داروغه به خواب است،*
*این مُلک.. ، فنا رفته بدزدید بدزدید*

*آهِ دلِ بشکسته یِ این خانه خرابان*
*تا کربُبلا رفته بدزدید بدزدید*

*مردانگی و غیرت و وجدان..، شرف و شرم*
*کلا به هوا رفته، بدزدید بدزدید*

*از دستِ که نالیم، که از ماست که بر ماست*
*از نسلِ کما رفته بدزدید بدزدید*



دکتر #بهرام_دادمهر.. خرداد۹۹

@behbehoni

@behbehoni
#دوران #کودکی
#قسمت۱

دهه های قبل همه چیزمان برای خودش داستانی داشت الان که به گذشته نظر میکنیم نمیدانم با امروز مقایسه کنم اصلا مگر قابل مقایسه هست
هرچند خواه ناخواه با تصویری که از امروزدر ذهن نقش بسته برگشتن به خاطرات چندین دهه قبل مقایسه را درپی خواهد داشت ولی هدف بیان مقایسه نیست بلکه مرور ایام درگذر تاریخ هست
کودکی ازکجا شروع میشود همان بدو تولد یا قبلش و یا چند سال بعد تولد، خب برای هرکسی می‌تواند فرق کند ولی گفتنش خالی از لطف نخواهد بود.
قبل تولد
قبلش که کسی خبر نداشت پسر هست یا دختر فقط در راهی بود( هر چند خانمها از روی راه رفتن مادر حدس میزدن سنگین راه رفتن دختر و فرزوچابک راه رفتن فرزند پسر ) و هزار مشکل، خوشحالی مادر را با سلامتی فرزندش که انهم با مشت لگدش همراه بود وگرنه چکاپ ماهانه و روند رو به رشد این اداهای امروزی نبود ،اگر مادر فرزند اولش بود که هیچی بدون تجربه و در حلقه دکترهای محل بود با نسخه های زیاد هرچند سبقه بعضی ها دیگر معلوم بود و پیش همه احترام داشتند و وقتی نظر میکرد و نسخه رامیگفت فالفور پیش عطاری داروها آماده و بصورت دمنوش یا ....نسخه عمل میشد.
بماند که چه مشکلاتی مادر بهمراه داشت درخانه ای که فقط یک اتاق داشت و تمام زندگی در همان فضا خلاصه میشد و هرقسمت اتاق برای کاربردی در نظر گرفته شده بود،بیرون از اتاق فضای عمومی بحساب می آمد هرچند داخل اتاق هم فضای خصوصی نمیشد گفته شود چون درب باز بود و همه در حال رفت و آمد بودند شبها هم بخاطر اینکه از نفت کمتراستفاده بشود در یک اتاق دور هم جمع بودند و برای خواب به اتاق خود میرفتند و چراغ مخصوص شب که گردسوزی کوچک بود روشن میشد و با شعله ای کوچک تاریکی مطلق اتاق از بین میرفت و خیلی ها هم اون را هم نداشتن.
دوران بارداری با دوخت و دوز لباس همراه بود از بافتنی تا دوختنی که از وجود فرزند پسر و دختر خبری نبود و مادر لباسهایی مابین درست میکرد که روزهای نخست بچه بپوشد و درست کردن لباس هم خرافاتی به آن وارد شده بود چون لباسها و رنگ آن خود نشان از احساس درونی مادر داشت و فرهنگ غالب احساس فرزند پسر بود و بیشتر لباسها پسرانه دوخته میشد و دختر به دنیا می امد همون لباسها را می‌پوشانند.
زمان وضع حمل دلشوره های خودش را داشته چرا که درد بیخبر شروع میشد و زمان مشخصی نبود نصف شب باشه یا روز،خب امروزه که زمان حدودی را دقیق می‌گویند و از تاریخ تولد بچه خبر میدهند بماند انهایی که عمل سزارین انجام میدهند .
برگردیم به زمان داستان خودمان اگر شب بود خیلی سختتر چون در تاریکی شب چراغ بدست بطرف خانه قابله حرکت و او را برای آوردن به خانه خبر میکردن ،کوچه های تاریک و اگر شبهایی که قرص ماه نبود تاریکی مطلق قابله را آورده و وسایل مورد احتیاج مهیاو همین مورد خودش با خرافات زیادی همراه بود از قبیل ال که بخاطر فوت هایی که در اثر زایمان صورت می‌گرفت مطرح بود عده ای با اذان گفتن برای انکه زایمان راحتی باشد وبودند آنانی که وضع مالی خوبی داشتند و سرشناس بودند برای فراری دادن ال از خانه با تفنگ شلیک می‌کردند که ال نزدیک خونه نگشته ‌و نتواند زائو یا بچه اش را ببرد
نبود بهداشت و داشتن کمترین امکانات دست به دامن خرافات شدن را در پی خواهد داشت و تعداد زیادی از مادران در هنگام تولد بچه از دست میرفتند و میگفت بچه قدمش نحس هست که مادرش را به کام مرگ کشاند خود بخوان حدیث مفصل ..
مادر تا مرگ میرفت و برمیگشت و جسدی بر جا مانده بی رمق که رنگ به رخسار نمانده وضعیت فرهنگی باعث می‌شد بچه پسر باشد به مادر که می‌گفتند جان دوباره میگرفت و می‌گفتند روزی هفت تا باشه(هفت پسر بیاری) ولی دختر که بود اولین حرفی که زده میشد خواهر هفت برادرش باشد ( بعد از این دختر هفت پسر مادرش بیاره ) خب چه میشود کرد خرافات و جهل در جامعه بیداد میکرد که جای خود دارد ان مقوله هم بررسی گشته از زوایای مختلف در آن دهه ها.
رسیدگی به مادر دراولویت قرار داشت با حلوایی و غذایی که مقوی بوده و جان دوباره به مادر برگردد تا بتواند به بچه رسیدگی کند و شیر بدهد که همین شیر دادن‌ هم داستانها داشت وقتی مادر شیر کافی نداشت بدهد از در و همسایه دنبال مادری که بچه شیرخوار داشت بودن و بنوبت برایش از او شیر میگرفتن و میشد برادر یا خواهر هم شیر.
همیشه از طرف خانواده مادری برای این ایام در نزد مادر جوان نفر کمکی میفرستادند تا زائو بتواند بیشتر استراحت کند .
این دوران که از سختی های زیادی برخوردار بود ،بخاطر نبود امکانات از قبیل پزشک و دارو ،از طرفی کمتر بخاطر این موارد کودک را به دکتر میبرند مشکل هزینه از یکطرف و در دسترس نبودن،اکثرا با تجربه های بزرگترها عمل می‌کردند و برای هر مشکلی که کودک داشت نسخه ای داشتند چند مورد برای نمونه آورده بشه خوبه از قبیل بی خوابی بچه که داروی خواب درست می کردند.

ادامه در #قسمت۲
تهران. #عباداریان

🎸شعر بهبهونی🎸
#دوران #کودکی
#قسمت۲

داروی خواب ترکیبی از تعداد گیاهان آرامش بخش و ذره ای از پوست خشک خشخاش که کوبیده شده و بصورت پودر آماده بود برای شبها که بچه راحت بخوابد، از میزان ترکیبات هم با تجربه ای که داشتند استفاده میکردند و پیمانه هم پشت ناخن بود برای دادن مثلا نصف پشت ناخن .
برای گلودرد که تورم داشت و باعث بستن شدن گلو میشد داروی آماده داشتند که از گل انار و چند تا گیاه دیگه کوبیده و پودر را خانمی که تبحر(دکتر) داشت روی انگشت میگذاشت و درون دهان بچه برده با فشار به سقف دهان و پایین تورم را می ترکاند و دارو روی آن میزد چند نوبت استفاده می‌کرد تا درد گلو خوب میشد..
شستشو کودک که از کارهای مهم و سخت بود بعد از بدنیا امدن بچه تا چند روز که میگذشت مادر و بچه را به همراه قابله به حمام عمومی میبرند و نوزاد توسط قابله شستشو داده میشد اولین حمام بچه بود که خودش با رسوم همراه بوده.
امروزه را نباید در نظر گرفت مادران آن موقع صدها برابر از خود گذشتگی داشتند در سرما و گرما شستن کهنه بچه و عوض کردن آن که امروزه بسهولت انجام میشود با تعویض پوشاک و وجود آب گرم‌همیشگی در حالی که هیچکدام از اینها نبوده و نبود امکانات را در کنار آن مشکلات قرار داده برای نمونه امروزه انواع پودرها برای زدن به بدن بچه وجود دارد برای جلوگیری از عرق سوز شدن بچه همین مورد را در نظر بگیرید که برای اینکه بچه عرق سوز میشد بین پاها و زیر بغل پودری که از بیابان تهیه میشد ،گل برد(گِل بَرد یا پودر بچه، پودری طبیعی و سنتی که در طبیعت بهبهان بدست می آید.. )نام داشت که آن را کوبیده و بصورت پودر استفاده میکردند و زیر بغل و بین پاهامیزند تا عرق سوز نشود و رنگ شبیه حنا هم پوست بچه میگرفت .
هر بیماری میتوانست جان کودکی را بگیرد اگر بیماریهای واگیردار بود که در فصول سال شیوع پیدا میکرد باعث از بین رفتن جان کودکان زیادی را در بر داشت و چونان فصل خزان و برگ ریزان کودکان از بین میرفتند بیماری‌هایی از قبیل مالاریا،حصبه،سرخک و...بقولی تا بچه از آب و گل در بیاد خانواده مکافات داشتند و احتمال اینکه چندین بچه را در طی سالیان از دست بدهند و چندتایی بماند و داستانهای زیادی در این باره هست خرافات وارد شده برای جلوگیری از مردن فرزندان که باید گرداوری گردد از قبیل نام گذاری ها و شناسنامه جابجا کردن ها و...
اینکه خداوند در قرآن می فرماید ما انسان را در سختی آفریدیم در انموقع تفسیرش را در ادامه تولد و بعدش میتوان دید .
بچه در گهواره ای که دست و پایش بسته و جای هیچ تکانی نداشت روز و شب را می‌گذراند و در مواقعی بیرون از این حالت بود و علت را هم برای اینکه استخوان بچه نرم میباشد و با بستن شدن شکل درست بگیرد.
کودک با گذراندن هفت خان رستم در طی سالها از پیچ و خم انواع بیماریها و مشکلات عبور کرده و چهار پنجساله میشد و بیرون از خانه در کوچه با بقیه همسالان بازی می‌کرد بدون رعایت بهداشت،بدون هیچگونه امکانات تفریحی برای بچه ها و در خاک و خل بازی کردن بیشترین امکانات موجود بود که به مدد خاکی بودن کوچه ها فراهم بود که آن را نعمت می‌دانستند چون جوی آب خروجی خانه ها بود که از شتستو بیرون می امد و در جوی خاکی و سنگی هدایت میشد و تنها چاه ،چاه توالت بود اکثرا خود چاه بیرون از خانه و در کوچه واقع میشد که تخلیه آن توسط کناسان راحت باشد بوسیله چهارپا و یا بشکه های ۲۲۰ لیتری که با اهرمی بصورت چرخ شده و با غلتاندن روی زمین تا بیرون شهر در باغات برده و تخلیه میشد و از آنان هم پولی دریافت می‌کردند و برای تخلیه هم از صاحب خانه پول میگرفتن بعنوان کود در باغات استفاده میشد .خود همین توالت رفتن برای بچه ها عذاب بود چون سنگ توالت امروزی نبود و ترس از افتادن در آن حفره گشاد باعث خوف میشدو سوسکها که از هر طرف حمله میکردند و باعث ترس بودن و نگاه به سوسک که از چاه دارد بالا می آید و جیغ بچه و از طرفی نبود آب که بوسیله افتابه مسی که وزنش به اندازه خود بچه بود که خانواده مجبور بودن به بچه ها در شستن کمک‌ کنند تا زمانی که بچه خودش بتواند افتابه را در دست گرفته و خودش را شستشو دهد در شبها مشکلات دو برابر بود چون تاریکی اضافه میشد و چراع بدست با نور کم وحشت چند برابر بود همه اینها فقط گفتن هست در وسط معرکه بودن آن هنگام شرط هست نه خوندن اون خاطره که بیشتر اغراق بنظر می اید تا کم از واقعیت.
بازیهای بچه ها از امکانات همون کوچه که زندگی میکردند استفاده میشد و اسباب بازی هم مال بچه های از ما بهترون بود و در طول دوران کودکی داشتن اسباب بازی فقط زمان عید نوروز که با پولهای عیدی که به بچه داده می شد می‌توانستند اسباب بازی بخرند و چند روز با رویاهای اسباب بازی واقعی شبها خواب میدیدند و تمام بازیهای روز را دوباره شب در خواب بمراتب قشنگ تر از روز بازی میکردن .

ادامه در #قسمت۳
تهران. #عباداریان خرداد ۹۹
#دوران #کودکی۳
#بهبهان #دهه۴۰
بهارکه با زمستان قاطی ،سرما و سرسبزی همه با هم بود و بهار به نیمه فروردین نمی‌رسید تابستان از دروازه شهر وارد و با نفس گرمش بهار راخشک میکرد و همه بهار درعید خلاصه و تا سیزده بدر تمام میشد.ولی زمستان را بیشتر حس میکردند تا بهار,چون سرما بود و تامغز استخون نفوذ میکرد لباس و وسایل گرم کننده مناسب نبود منقلی گِلی( چندمدل درست میکردن) که غذا رویش درست میشدو برای شبها منقل فرم دیگه را پرزغال و آتش میکردند و دور منقل جمع میشدند چایی هم دم میکشید اتاق گرم میشد صحبت و قصه گفته میشد وبعضی مواقع نان خشک درست میکردند روی آتش و بچه ها میخوردن وخیلی دیگه دست بالا می‌گرفتند سیب زمینی کوچلو یا بلوط را زیر آتش زغال برای بچه ها میگذاشتند و باهمان گرمابرای خواب مهیا میشدیم و زغال کم کم به خاموشی و خاکستر تبدیل میشد و درزیر لحاف سنگین پنبه ای خود را پیچانده تا سرما نفوذ نکند.صبح درسرمای اتاق بیدارشده و مادر دوباره برای گرم شدن زغال آتش میزد برای درست کردن چایی صبحونه.
زمستون باگوشت و پوست حس میشد تاچله زمستون سررفته و هوا بهاری بشه .
آماده شدن برای عیدخیلی قبلتر ازعید شروع میشد با درست کردن نان شیرین(ارد،شکر،روغن،گلاب،هل) و برای خرید پارچه راهی بازار میشدند و پارچه راانتخاب کرده و حالا بدست خیاط خونگی داده تالباس نو برای بچه‌ ها درست کنند مدل واز اینجور حرفها نبود درحدتجربه ای که داشتند و دراین ایام بچه ها درپوست خود نمی‌گنجیدند که لباس آمده بشه حسابی شارژ تا روز عید چون اون لباس در مراسم روزعید رونمایی میشد و بچه ها برای روز عیدحمام رفته و تروتمیز با لباس نو که در بقیه سال چنین موقعیتی گیر نمی آمد.
از روزهای قبل برای روز عیدبالباس نو و جیب پر پول(نسبت به بقیه ایام وگرنه اونهم خب مناسبت داشت) برنامه ها برای خرید از بازار روز عید که مخصوص بچه ها بود درذهن خود داشتند و خوابش را میدیدند.
رفتن به بی بی خدیجه محل برگزاری مراسم بازارعید که از تمام شهر بچه ها آنجا جمع میشدند و روز، روز بچه ها بود به همراه بزرگترها دست در دست پیاده و آخرین وسیله نقلیه که تعداد کمی هم داشتند دوچرخه بود که اکثرا با پای پیاده راه افتاده و به خیابان اصلی که انتهای آن بازار عید بود حرکت کرده و جنب و جوشی در آن خیابان بود سر وصدای بچه ها و دستفروشها که بچه ها رادعوت به دیدن میکردن ولی تا رسیدن به محل اصلی خریدی صورت نمیگرفت انگار اجناس آنجا فرق داشت و فقط درآن شلوغی که اجناس هر فروشنده ای روی زمین چیده شده و فروشنده با صدای بلند ازمزیت های اجناسش میگفت و بچه ها هم همه را می‌خواستند قند دردل بچه ها اب میشد دنیایی از اسباب بازی خدایا چطوری میشه انتخاب کرد هرچند خیالات بچه ها باواقعیت جیب انها همخوانی نداشت و هنوز از میزان موجودی جیب خودکه عیدی گرفته بود باقیمت اجناس برآورد نداشت فقط دست درجیب خود می‌کند و سکه ها را لمس میکرد و در دلش دنیا را در دستانش حس میکرد ولی از آن دنیای تصورش هم ،که در جلوش پهن شده بود کوچکتر بود و بزرگترها میگفتند این نمیشه اگرفلان اسباب بازی و اون یکی را میخواهی سومی نمیشود خلاصه دور زدن و نگاه کردن دردست گرفتن و با خیال اون اسباب بازی لحظاتی خوش بودن تاخوب که همه را نگاه می‌کردند که همین‌ نگاه کردن هم‌در طول سال برای بچه ها میسر نبود پس دیدن بازار برای خود بچه ها شانس بزرگی بود با هر مشکلی بودبه میزان پول درجیب اسباب بازی خریده میشد و ناچیزی هم برای خرید شیرینی هایی که برای این روز درست میکردند .
تا ظهر بازارعید بود و بچه ها هم بی طاقت برای رسیدن بخانه و خرید ها راچون‌غنائم فتوحات بزرگ دردست خود داشته چون سالی یکبار بدست می امد برای اینکه با اسباب بازی ها بازی کنند میدان بازی، درآسمان چرخاندن یا روی فرش خانه چون نو بود بچه ها حاضربه بازی در کوچه و روی زمین خاکی نبودن که کثیف شود تا چند روز شبها بالای سربچه اسباب بازی گذاشته میشد و درخواب هم حرفهای مربوط به اون بچه ها میگفتند تا کم کم به کوچه اورده میشد و دورهمی درکنار هم بازی می‌کردند تا خراب میشد دعواهایی هم بخاطر اینکه در دست فلانی چرخ ماشین در اومده و .بود که دعواها تا مادرها کشیده میشد و بچه ها دوباره دور هم جمع میشدند و بازی میکردن ولی مادرها باهم دعوا داشتند و قهرمیکردند برای بچه هایی که درمدت کمی دوباره به بازی برگشتن تفاوت دنیای بچه ها و بزرگترها را میتوان انجا دید که خودجای بحث و کارشناسی دارد .از اسباب بازی فقط خاطراتش در ذهن بچه ها حک میشد و تاسال بعدکه یکسال بزرگتر شده و خواسته هایش با امسال فرق داشت.عیدفقط روزعید بود و رفتن به بازار عید، بقیه روزها برای بچه ها فقط انجا خوب بود که خونه اقوامی رفته و به انها یک ریالی یا دو ریالی عیدی داده میشد هرچند روز عید گذشته بود برای بچه لطف چندانی نداشت.

ادامه در #قسمت۴
تهران. #عباداریان خرداد ۹۹
#دوران #کودکی۴
#بهبهان #هه۴۰
و از اسباب بازی فقط خاطراتش در ذهن بچه ها حک میشد و تا سال بعد که یکسال بزرگتر شده و خواسته هایش با امسال فرق داشت و از طرفی بچه ها با کمک بزرگترها برای خود اسباب بازی درست میکردن و از هر وسیله دور ریزی استفاده میکردن ماشینی درست میکردن با امکانات موجود مثل حلب روغن ۴/۵ کیلوگرمی و چرخها با قرقره های نخ که چوبی بود و تخته ای و خلاصه ماشینی باری درست میشد و روزها با آن بازی میکردند.
تمامی اسباب بازیها بری از خشونت بود بر عکس امروزی و خلاقیت هم در بچه ها بوجود می امد و انچه را در ذهن خود داشتند با کمترین امکانات خلق میکردن و لذتی که از آن میبرند قابل مقایسه با اسباب بازی که در روز عید خریده بودن نبود(اسباب بازی عید نو بود و رویش پلاستیک که تا چند روز با روکش پلاستیکی بازی میکردن و دلشون نمی اومد بازش کنند که خراب بشه و بعدچند روز بندی به جلوش می‌بستند برای بحرکت دراوردن آن) چون با احساس غروری همراه بود که خودشان درست کرده و به فراخور هوش بچه ها و راهنمایی بزرگترها مثلا ماشین اطرافش را رنگی میکردند و بچه ها ایده هایی بر اساس آنچه از خریدهای عید که خراب شده بود پیدا میکردن.
اسباب بازی ها برای بچه ها بر اساس فصول سال فرق داشت و بازیها هم همینطور .
در فصل تابستون از رینگ دوچرخه و یا یک حلقه با مفتول درست میکردن که رینگ لاکچری مال دوچرخه بود که سفید رنگ و برای بچه ها خیلی کلاس داشت چون کم پیدا میشد ولی رینگ که از بشکه های ۲۲۰ لیتری از درب انها درست میشد و از ابزارفروشی مشهدی حمدالله بغل مسجد گودکلو بساط داشت خریده میشد واز سیم مفتول بصورت حلقه یا نیم حلقه برای بحرکت دراوردن رینگ درست میشد و وسیله بازی پرتحرک بود که راه می افتادن و بصورت کاروانی بچه ها حرکت میکردن این
میشد وسیله نقلیه بچه که چه ذوق داشتن برای انجام فرمان خانواده جهت خرید چیزی و اوردن به خانه به همراه ماشین (رینگ)خود و صدای رینگ که روی زمین می غلتید انگار بهترین آهنگ بود.و تبحر پیدا کردن در حرکات مارپیچ و غیره نشان از توانایی بچه در نزد دوستان داشت. بازیهای زیادی به فراخور سن بچه ها وجود داشت با تغییر فصلها هم بازیها عوض میشد.و اکثر بازیها جمعی بود و در چند گروه

لباس

شرایط اقتصادی عامه مردم انقدر خوب نبود که بتوانند در طول سال بارها لباس برای بچه ها درست کنند و به نسبت تعداد خانوار مشکلات بیشتر میشد و راهکاری داشت که در همه خانواده ها بکار میبردند .
قبلا در مورد عید گفته شد که بیشترین سعی در این بود که سالی یکبار و آن هم در عید نوروز لباس برای بچه ها تهیه میشد آنهم در حد توان مالی خانواده و گرنه آنهم جزء آرزوهای برآورده نشده بچه ها میشد.و باز به بازسازی لباسها میپرداختند.برای عید اگر لباس جور شده بود که بهترین حالت بود چون یک دست لباس نو داشت و بقیه لباسها که یا از بچه های بزرگتر به ارث میرسید و با وصله زدنهای مکرر بچه می‌پوشید مخصوصا سر زانوها که بیشترین وصله ها در پی داشت و میشد دید بارها وصله شده و بهترین وصله ها برای بچه هایی که دیگر متوجه موضوع هم بودن وصله با پارچه اصلی بود که خیلی خوب بود هرچند بین وصله و شلوار اصلی تفاوت زیاد بود چون وصله تیکه پارچه نو از همون بود که حالا سوراخ روی زانو را پوشانده هرچند نمایان بود ولی باز بهتر از وصله های بود که از خود پارچه نبود و پارچه ای نزدیک به اون با رنگ زمینه انتخاب میشد که خیلی تو ذوق بچه میخورد ولی هیچ اعتراضی نبود و بیشترین سرکوفت ها را بچه از مادر بخاطر پاره شدن سر زانو میخورد یا آستین و آرنج که اون هم همین داستان را داشت و در حین وصله کردن یا دوختن با دست مدام زیر لب شکایت از بچه میکرد که زانوی و ارنج تو بچه دندون داره و داستان ادامه داشت(دهه های بعد سرزانوهای آماده برای وصله درست شد که خیلی شیک بنظر میرسید و در ادامه که امروزه با چه ترفندی زانوی شلوار نو را پاره کرده و مد روز هست!!!) چون مرحله بعد شلوار پارچه ای با ترفند جدید به شلوارک تبدیل میشد که تا بالای زانو بود و تا قسمت وصله های ناجور بریده میشد و دوباره در هیبت جدیدی ماموریت برای خانواده داشت و باز بچه ها استفاده میکردن و خود شلوار از بدو دوختن تا وقتی که بلااستفاده بود چندین مرحله و تبدیل را در این گذر زمان طی میکرد و پیراهن هم همین مسیر را طی میکرد بعد از مدتی که تازه استفاده بعنوان شلوارک و پیراهن بود برای استفاده در جاهای دیگر کاربرد داشت ولی دیگر پوشیدنی نبود برای درست کردن کفی گیوه که خود داستانی دیگر هست را در پی داشت و خلاصه دست از سر پارچه برداشته نمیشد و خانواده ها نهایت استفاده را از آنچه بابتش پول داده بود میکرد،این مسیر لباس را مقایسه با امروز داشته باشیم هرچند انچه گقته شد بیشتر به تخیل شبیه هست تا واقعیت برای نسل‌های امروزی.

ادامه در #قسمت۵
تهران. #عباداریان تیر ۹۹
#دوران_کودکی۵
#رختشویی
لباسی که اونجوری داستانش گذشت شست و شوی ان هم قصه ای دارد که کم ازسرگذشت لباس نمی باشد .
چه می شود کرد درآمد خانواده ها انقدر کم بود که داشتن یک چاه یا لامپ و یک شیر آب درخانه نشون از وضع مالی خوب بود پس با این عقبه به سراغ قصه خودمان برویم .
شستن لباس از آون مواردی بود که مشقات زیادی را بدنبال داشت برای مادرزحمت کش خانواده که در این قصه انگار ناخواسته هرچی گفتیم از شرایط سخت انان بوده ازطرفی شستشو بصورت روزانه که امروز می‌بینیم نبود.
رختشورخانه چند تا بود که نسبت به مسافت از خانه ها هر محله ای بطرف نزدیکترین ان میرفتن و شرایط آب هم دررفتن بطرف موقعیت ها مهم بود، حتی برای استحمام هم استفاده می‌شده که اب جاری جریان داشت ولی انهایی که بصورت برکه بود هم باز بعضی ها از اضافات اب نهر آبیاری که از باغات میگذشت درآنجا ریخته میشد و یا اب بعضی از برکه ها ازطریق آب باران جمع میشد که حکم آب انبار منطقه را داشت و خیلی هم ارزش داشت.
با توجه به نبود اب لوله کشی درخانه ها و عدم استطاعت مالی جهت انشعاب اب و هزینه های جانبی آن در خانه هایی که از وضع مالی بهتری برخوردار بودند چاه آب و حوضی به نسبت وضعیت اقتصادیشان درست کرده بودند که شستشوی لباسهای خود را درخانه انجام میدادن و از طرفی اب شست‌وشوی دست و صورت را هم همسایه ها با سطل مسی به خانه خود میبردن ,خانه ای که چاه و حوض داشت در واقع منبع اب همسایه ها بود.چقدر دل انگیز بود ، خانه اقوامی که حوض داشتند بچه ها طالب رفتن به انجا بهمراه مادر بودن که بتواند با اب بازی کنند،چه بچه هایی بودن بخاطر همین بازی کردن در حوض غرق شدند و جان باختند بمرور زمان روی حوضها نرده آهنی گذاشتند و دریچه ای برای برداشت اب تعبیه کرده بودن تا از خطر افتادن بچه ها جلوگیری شودو روی نرده آهنی جای ظروف آشپزی شد که بعد از شستن همانجا گذاشته میشد.
وجود شیر فلکه اّب در بعضی نقاط بعدها برای مصرف آب شرب نصب کرده بودند که به لوله فشاری معروف بود(با فشار روی دکمه اب می امد و با برداشتن قطع میشد!) و آنانی که آب لوله کشی درخانه نداشتند از این طریق آب تسویه بخانه میبرند و زیر آن لباس شسته نمیشد چون آب تسویه بود و لباسها جمع میشد و در طی هفته روزی برای این منظور که چند تا از مادران با هم جمع میشدند تا تنها نباشند بطرف مقر مورد نظر راه افتاده و بچه ها هم بدنبال انها ،
این بساط دورهمی در کنار برکه ها و نهرهای جاری جور میشد، زنها لباس ها را با طشت روی(جنس طشت از روی بود و پلاستیکی امروزی نبود) و اُشنُگ(پودر گیاهی برای شستشوی لباس ها) برداشته و روانه میشدند و بساط لباس شویی پهن بود که تخته و رختشویی(تخته ای که لباس روی ان گذاشته میشد و چوبی دستی که روی لباس کوبیده میشد) لباسها شسته میشد و درکنار دیگران صحبت ها گل میکرد و بچه ها اب بازی میکردن، برکه ها روباز و مسقف بودند ولی انجا که نهر اب جاری و تمیز نسبت به اب برکه بود مادرانی که زودتر امده
باعث بدست آوردن موقعیت بهتر درخروجی اب نهر بود و آب تمیزتر نسبت به پایین دست تر و افرادی که بعدا می امدند پایین تر درمسیر نهر بودند و درمناطق اطراف شهر چندین موقعیت اینجوری بود که خانواده ها به نسبت مسافت به هر کدام میرفتند .دعواهای موقع رختشویی هم که بر اثر موقعیت جاگیری در مسیر اب بود بوجود می امد و طرف بخاطر اینکه موقعیت خوبی نداشت با کوچکترین بهانه شروع به غرولند میکرد وشروع دعوا را باعث میشد ،فشردن لباسها و چکه ابی که بطرف خانم بغلی میرفت و..وای به حال اون وقتی که خانمی وسواس داشت مصیبت بود چون همیشه اول وقت این افراد می امدند که موقعیت خوب داشته باشد و بالا دست باشد.بازی بچه ها که بیشتر اب بازی بود و دعواهای انان هم جای خود داشت که مزید بر علت بود برای انانی که بهانه ای میخواستن که با دعوای بچه ها جور میشد .روی دیگر سکه در این دورهمی هم وجود داشت که با شستن لباسها درد دلها شروع میشد و از هر جایی سخنی گفته میشد و بسیارخواستگاریها هم انجا مقدمه اش شروع میشد.لباسها شسته شده دوباره با سنگینی بخاطر خیس بودن روی سر گذاشته و بخانه اورده میشد در پشت بام روی دیواره دور پشت بام که بلندی ان حدود یک متر و خورده ای بود پهن میشد و بدینگونه لباس آماده برای پوشیدن میگشت . این تازه در فصل غیر سرما و سرد بوده که شستن لباسها در سرمای زمستان و با دستها انهم بااین اوصاف خود داستانی دیگر از شرایط ان روزگار را دارد که خالی از لطف نیست که در هر زمانی و مکانی قدردان زحمات مادران خود باشیم و معذرت خواهی بابت تمام قصورات خود از انان باشیم چرا که در سطر سطر نوشتار زحمات بی منت انان را داریم بیان میکنیم و چقدر راحت از کنار آن عبور میکنیم.
از همینجا بوسه بر دست مادران بخاطر همه عاشقی انان و بی وفایی فرزندان میزنم .

تهران. #عباداریان تیر ماه ۹۹
ادامه در #قسمت۶