🎸شعر بهبهونی🎸
1.58K subscribers
2.2K photos
253 videos
59 files
2.11K links
🎸شعر بهبهونی🎸

همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
Download Telegram
۱۳- *درِ تو ریمو نبندی به خدا ما وایه مندیم*

وایه یعنی آرزو و به جای وایه مند اورزومند هم گفته می شد.
این بیت به احتمال زیاد مفهوم کنایی دارد کنایه از این که برای‌ما مشکل ایجاد نکنید‌یا به ما جواب رد ندهید. و نیز می تواند مفهوم عادی و نزدیک خود را داشته باشد که عده ای در مراسم عروسی در اتاق را به شوخی بر روی عده ای بسته اند و آن ها این بیت را خوانده اند.

۱۴- *دوما وِ دریساده بندیر زه ویساده یه پا و دو پا خَسّه ویساده*

بیت فوق از طرف خانواده داماد خوانده می شد. و خانواده عروس پاسخ می دادند:
*والّا مه نمیدم زِه بالله مه نمی دم زِه شیربهاش کم آورده*


۱۵- *اّسّن اولو بولو ......بهیگ خولو(هولو)*

زمانی که عروس ، با پسر داییش ازدواج می کند.

به جای نقطه چین اسم عروس را می آوردند . این اسم باید دو یا سه هجایی باشد تا ریتم شعر را بر هم نزند . اسم هایی مانند نرگس، مریم، ماتاب(مهتاب)، فضه ، بگم، پروین و...‌..

۱۶- *انار بوشهرم می /میری شوفرم می*

مربوط به زمانی است که داماد راننده است.


*اشعاری که جنبه ی شوخی با خانواده ی عروس و داماد دارد*

در بعضی از عروسی ها دوستان صمیمی داماد و یا بستگان داماد بیت هایی می خواندند که جنبه ی شوخی با داماد یا خانواده اش را داشت مانند:

*دوما دوم‌تمبو/هیچه سری نومبو*

یا

*هی بد باد پولکی/دوما می اشولکی*

یعنی داماد بد ترکیب است.

*شوخی با مادر داماد*

*دی دوما نیتره ببازه/ دوم تمبونی درازه*

*شوخی با خواهر داماد*

*خواهار دوما ره شنو بکو/تمبونشی او بو نمی دو چه بکو*

و در شعر حنا حنا به جای ورق طلا و شمش طلا می گفتند : *گو دادا می بنده*


*ابیات محله ای*

اهالی هر محل بیت های مختص به خود داشتند که در عروسی ها می خواندند.
مانند:

*دُز نیو ت مله مو/ آغی شافرز تِ کلّه مو (یا سرکله مو)*

که مربوط به اهالی محله ی شاه فرز است.
بیت زیر هم به گویش لری است که احتمالاً بوالی های محله ی شاه فرز نی خواندند :

*ایما چه باکمونه/ آغی شافرز که آغی خمونه*

اهالی مله ی پَر هم بیت زیر را می خواندند:

*صد سوار حیدری وُ یَه زنِ مَلّه ی پری*


*اشعار فامیلی*

بعضی ها هم ابیاتی می ساختند و نام فامیل خود را در آن می گنجاندند.
نگارنده از دوران کودکی به خاطر دارم که در عروسی های هم فامیلی هایمان بیت زیر را می خواندند:

*قد بلوریش می رخشِن/دومی آغی نوربخشن*

مُل محسنی ها هم بیت زیر را می خواندند:

*سوار سوار مُل محسین سیصد سوار مُل محسین*

یا:

*طلاها تِ تروزی /دوت آغی نموزی*


یا


*ماشلّا چه شیری /دومی آغی شمشیری*

بیت زیر برای هر فامیل می توانست به کار رود مشروط بر این که هجاهای آن فامیل در حدی نباشد که وزن شعر را بر هم بزند مثال:

*چراغ برق دولتن ......... سلامتِن*

به جای نقطه چین می توان فامیل هایی مانند :

رحیمیا،نموزیا، موسویا، حسینیا و ......

را به کار برد به نحوی که وزن شعر را به هم نزند.

ابیات متفرقه

*اُو اَمده تِ تانکی دوما عزیز حاجتی*

*یه ماس ری ماسن دوما دلی خواسه*


*یه قندن و یه چوهی پیوند دلبخوهی*

*یه قندن و یه شربت پیوند با محبت*

*دو میلی ت سرامو امشو عوریس ولامو*

میلی درخت نخل

بیت زیر هم خیلی قدیمی است:

*تو بیو جی‌مه خانمی مه میم جی تو خانمی*

ونیز بیت های:

*هی بد بادا بادا شالا مباری بادا*

*هی بد بادا بادا ای گُله کجا پیدا دا*

و ایضاً

*چارقد بنارسی سلسله داره/ماشالا به شاه دوما سلیقه داره*

*ایلمون‌کار که خطیرمون کار که /ماشالا آغی نموزی فیدوسی کار که*

*دی دوما قندی بالاشه/کربلا که وازوبی سی سرکالاشِن*

هدیه ی داماد به مادرش بردن او به کربلاست.

*طلا طلا طلایکِن / دوما عزیز دایکن*


*اسّن اواو بولو .......عزیز هولو*

به جای نقطه چین می توان اسم های دو هجایی مانند کبری،پروین، مینا، مریم، نرگس، ماهرخ و ........ گذاشت.


*شا دومی ما شاپور دومی ما*
*شاه به او طیفه که زن داده به دومی ما*

*گل شیشه گل شیشه دوتم نمیدم ای مرد لیشه*
*دسی بگری بیبری ت ایوو*
*داغی هُنسی دیم سرِ قیلو*

*پَشتی طلا قباله شه*
*.....عروس خاله شه*

به جای نقطه چین اسم دوهجایی از خانم ها را می گفتند.

*تیرمه تیر مه تیرمه شالشه*
*آغی حوجی تیرمه شالشه*

*آغا لطف الله تیرمه شالشه*
و همین طور اسم افراد مورد نظرشان را می آورند.

تیرمه همان پارچه ی ترمه است.

*دَسَم پّری حنا بو*
*روزی آممرضا بو*

به جای آممرضا هر اسم سه هجایی که به مصوت بلند آ ختم می شد می آوردند( جهت حفظ قافیه) مانند:
روزی آلطف الله بو، آسیف الله و.....

*سوزَی سوزَی سوزَی*
*دوما سوزی سوزی*
*عروس سوزی سوزی*
*سوزه واریه سوزی*
*دونگ اناریه سوزی*

*مم نمی مردی که جیلیم میکو*
‌ *نصف شوون که خری جُل میکو*

م نمی مردی که حلّه اَ بِرِی*
*حیف دَسَم که بشو زیر سری*

*اوو بندر شورِن زنون بندر کورِن*
*الله بالله مه نمی شم بندر*

*یه خارک و دو ناری*
**آغا دوما مباری*

به جای آغا دوما می توان اسم داماد را آورد.

*گِلِ خومو بون خومو*
*شُلی سی اندود خومو*

اشعار عروسی بیش از موارد ذکر شده است و به همین حد‌ اکتفا می کنیم.


#حبیب_الله_نوربخش

*تیر ماه ۱۳۹۷*

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
AUD-20191217-WA0004.mp3
10.6 MB
#شادوما

خواننده : #محسن_معمارزاده
تنظیم : #مهدی_احسانی_فر
شعر : #سید_جعفر_سید

╔══๑ღ💞ღ๑══╗
@behbehoni
╚══๑ღ💞ღ๑══╝
" #شب #یلدا"
غمگین باشم یا خوشحال
از آمدن شب یلدا
حتما می گویی چرا غمگین خب وقتی در جای گرم و نرم و دور همی با آشنایان خود به گفتگو و خندیدن مشغول باشیم و از بلندی شب یلدا خوشحال
همان لحظات را برای آنان که بی سرپناه هستند و در سرمای شب شروع زمستان چونان شبهای دیگر سرمازده میبینم و هرشب آنان شب یلدا هست و مدام از خدا میخواهند زودتر صبح بشه تا آفتابی بتابد و گرما بدهد
بر دعای آنان کدام دعای دیگر باید کرد
و چطوری بخندم و بی خیال باشم و قرمزی دانه های انار و هندوانه را در نظر داشته باشم و نه گونه های سرخ بچه هایی که سرما شب آنان را چونان رنگ انار و هندوانه سرخ کرده
چطوری اشعارحافظ بخوانم از زلف یار و شب تار و زخمه تار ولی کاری به زخم نشسته بر صورت شهر از کبودی فقر نداشته باشم
کدامین خاطره را در این شب باید تعریف کرد و چشمان را بست از مشکلات.
خب بهترش کدومه؟
پدری که دست خالی میاد خونه و هنوز تا چند روز دیگه حقوق ناچیزش را پرداخت نکرده اند یا چند ماهی هست حقوق نگرفته و شب یلدایی شرمنده خانواده و مخصوصا بچه هایی که شاید درک درستی از نداشتن نداشته باشند.
فکر فردای صبح یلدا هستم بچه هایی در سطلهای زبانه دنبال خورده کیکهایی که روی سینی ها مانده و بقیه بازمانده های شب قبل هستند چه حالی دست میدهد
چه خوشی میتونه باشه اینها که گفتم
شاید همین لحظات طولانی شدن شب ،
صبح در گوشه شهر جسد بچه ای از سرما پیدا شود
اونوقت ما بخوانیم دورهم با آهنگ از ننه سرما که میخواد شهر را سفید پوش کنه !!!!!!!
یا چشمان تر شود
از


کوچه های سرد زمین یخ زده

سوز سرمای زمستان استخوان را سر زده

آب قندیل ناودان را تا زمین بر هم زده

کودکی سرما زده با دست های یخ زده

پاهای خیس بیرون از شکاف کفشها

سرخ انگشتان پا بیرون کفش شرم زده

چشم کودک در پی یک جای گرم

خانه ها را با نظر یک سر زده

کودکی از خانه گردی روی شیشه می کشد

با سرانگشتان خود نقاشی دل می کشد

سر خوش سرماست از نقاشی در هم زده

این طرف سرما و دستی یخ زده

ان طرف گرمای خانه شکل را بر هم زده

هر دو طفل اند!!!!!!

طفلکی بیرون خانه پلکها سنگین و خوابش یخزده

آن یکی در رختخواب خویش دائم غلت زده

در دو دستانش کتاب حق عدالت سر زده

شهر در خاموشی شب دیده را بر هم زده

بانگ از گلدسته می آید:

حی اعلی خیرالعمل!!!!!!!!!...
کودکی بیرون خانه یخ زده

تهران. #عباداریان ۹۸/۰۹/۳۰

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
♡⇨♥️⇦♡

شُومِت زه دِلم

شُوُمِت زه دِلَم تیمِ جِفات کاشت تِه جُونَم
دردِت زِه ته جُو، عشق وبِفات کاشت ته جونم
♡⇨♥️⇦♡

کُشکی نه بِنا بی که دلم گیرِ تِه بُو کافرِ حالَم !
مِی بادطُهُوخَردِه قِدَم ناز وادات کاشت ته جونم
♡⇨♥️⇦♡

هر روز خدا، می کِلو وا ،حرفِ دلم بی کِلِه فِردَه
وختی اَمِدَه یه بُولِهی تیر قِضات کاشت ته جونم
♡⇨♥️⇦♡

هی داد ! سِرِ قولُ و قِرارت خُو نِه مُوندَه ؟
دل تَعمِرک عشق وُبی بارگُنات کاشت ته جونم
♡⇨♥️⇦♡

نََم خواس بِیَم دیم کسی گَپ بزنم پُویسرِ کارِت
غصه،م سِه یِه بی شرمُ وحیات کاشت ته جونم
♡⇨♥️⇦♡

گِمُون نِکنم، بار دِگِه نِی دلِ مِت می تِه وِرارَه
بَلکی اَمِده! شوق و صِفات کاشت ته جونم !
♡⇨♥️⇦♡

بَندیر ته بیدَم که بِیَه سِربِزِنَه روزِ خِشیم بو
مُروا نزنم،خَوت اَمِدَه دوری دِوات کاشت ته جونم

♡⇨♥️⇦♡

#سید_محمد_پورموسوی
۲۲مهرماه ۹۸

♡⇨♥️⇦♡

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
※•°•❤️•°•※
کلوُم آخِر

بیُو یارَم، کِه اِندُو، دَس و پامِی، دیمِ یَی بَسّـِه
دُو چشمَم، پوُشِنیدِه، ری دُهوُنَم، کَپ بَنَی، بَسّـِه

※•°•❤️•°•※

بیُو یارَم، بِبی، بَندی کِه، حَلقِی بَسّـِه تا حَلقَه
اَوِختِه تَنگ و زیرِ پام، یکیش، اِنگُر سِدَی، بَسّـِه

※•°•❤️•°•※

بیُو یارَم، که شُو تارِن وُ دارِن، سی دِلَم، اِنگُر
نکیسا، کوُکِـّشِی، میزوُنِ غم نامِی دِلَی، بَسّـِه

※•°•❤️•°•※

دِگِه اِمشُو، هَمِی چی، وامِرَسّه، دِل خَشیرِندی
کِــه اُ وُمبوُ هَمِی، دَردی، کِه ری لارَم، یَخَی بَسّـِه

※•°•❤️•°•※

خُدا میدُو چِه میگوُ، مردِ غسّالی، که بِمشوُرِه
سِه ماندی، اَ سِرَم تا پا، کَپَی وُ کِروِنَی بَسّـِه

※•°•❤️•°•※

تَشِ سیگارِشَم، خَط و نِشوُنِی ری کُلیکّام هِه
حَنابَـــندوُنِ وُوری بی، پَسِ دَسَــــــم، بَنَی بَسّـِه!

※•°•❤️•°•※

تِه فِکرَم بی، نُخُون، چَن دَعفَه میتّی، واپَسِ کَندِه
اَ پِی پِر هَم رَدی، هَـــر دُوم، هَوُی زیتِر، قَشَی بَسّـِه
※•°•❤️•°•※

کُلی قایُم، تُوپوُزی خَردَم و دِندوُ، سِرِ جاشِن
اَ شیرِی بی، کِه خَردِم اَی هَنی، میزوُنِ یَی بسّـِه

※•°•❤️•°•※

یکی نیسّی بگوُ شُوقی، حَنا جُی خی، نکُو حاشا
کَفِ پُوی هر کسی سُرخـــی، بُودوُ، پاشِی فَلَی بَسّـِه

※•°•❤️•°•※

یِکیش اِنگُر کِشی، اَ زیرِ پام، صنــــدیقِ چی، شُکرِت
خُدا کُو،سِفـــــت و رِفتــــی بوُ،طِنافی که اَ یَی بَسّـِه

※•°•❤️•°•※

اگر رَهتِه «دُژَم»، قُولِی، نَرَهتِه، دیمِ دِلدارِی
کَتیبِی، عَهد وُ پِیموُنِی، هَنی، بالِی فَلَی بَسّـِه
※•°•❤️•°•※

#فرید_دژم
غزل گویشی از کتاب دو متل و هشت غزل
※•°•❤️•°•※

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
°✿••✿°
#هرچی_دارُم

می نمیبی ‌بندِ میزونی بُرسه می نمیبی
ظلم تا درگه‌ی بهشت‌ی هم رِسسه می نمیبی
°✿••✿°

می نمیبی حالِ مردم واپسِ اقبالِ مردم
وازُبیده ، شالِ مردم واتکسه می نمیبی

°✿••✿°

خیّه می دیم لباس گُل گُلی، مَنجل به مَنجل
بو خبربِر تا اَپستو هم چُتسه می نمیبی

°✿••✿°

(هرکه دارد) چی خو نی (عریان شود) همه‌ی گِرو ره
هرچی دارُم سی تو دارُم هم ورسه، می نمیبی
°✿••✿°

گُسنه هیش ایمو نناده اصل شی وادشکناده
کُر ته حلقی پا نهاده سیچه شسه می نمیبی
°✿••✿°

مَس مَسِ چشم کالم شورِ دشتی دی بلالم
تیرِ عشقی خه ته بالم بالِ بسه می نمیبی
°✿••✿°

جهل یعنی عقلتت ناده ته مِجری وُ مگرده-
دورِ دیواری که بنیادی شُخِسه می نمیبی
°✿••✿°

کربون سایه‌ی کمر صوت کبوتر آفریدو
تا عباس هه ، بخت ِ نعمت غم فکسه می نمیبی
°✿••✿°

#عباس_سلطانی
°✿••✿°

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
※•°•❤️•°•※

حالِ خوب وقتین که میشه بهبهو
گِشتِ و جونِت زیرِ بارو فیس و بو

※•°•❤️•°•※

حال خوب وقتین که هیچ دردیت نبو
مَسّ و حیرونت بکُ نرگِس اَ بو

※•°•❤️•°•※

خَهکِ دامنگیرشِی عالم گرُفت
روز اول دل اَ دَسِ مِ گُرُخت

※•°•❤️•°•※

دل نومبو دیمه غربت جُفتِ جُفت
روزگاری بی که دادم مُفتِ مُفت

※•°•❤️•°•※

نه،مِم نواحِش لُووِ لیقَم خُشک و بو
رنگ و ری سوزِ قلم بی مُشک و بو

※•°•❤️•°•※

غیر روزی که تِنَم وا خَهک و بو
یادِ دوسِی دلنشینم ترک و بو

※•°•❤️•°•※
#رحيم_كريمى

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoniم
✧❦❦✧

هر جا که نُوم شهرمو ورد زبونا دلم خِشی
کاریت نبُو که چه میگن "اوشونا" دلم خِشی
✧❦❦✧

میراث بیبهو و حرف قشنگ،ی خو مُوندنی
وال تا بگن ،مشکل شه هه بین خُشونا دلم خِشی
✧❦❦✧

گویش مِگو شکرپنیر خاصه، شِری عین پَشمِکِن
دل میبتِی ،حرف دلن که بین خُمُونا دلم خِشی
✧❦❦✧

#سیدمحمد_پورموسوی

✧❦❦✧

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoniم
داستانهای #ننه #گلی
قسمت #دوم

#تخته_رخشور

خاله‌جان می‌دونست من چای ذغالی دوست دارم ، گفت تا من آتیش و منقل رو آماده می‌کنم توهم ظرف میوه رو ببر تو اتاق ، ذغال‌ها که گُر گرفتن خاله چای رو درست کرد و قوری رو کنار آتیش گذاشت ، من ‌که طاقتم طاق شده بود گفتم خاله‌جان بیا دیگه تا ننه‌جون شروع کنه.

دوتایی کنار ننه‌گلی نشستیم ، گفتم بفرما ننه‌جون،
ننه گلی شروع کرد: عزیزم «اوسه‌ها اُو لوله کشی نبی....‌‌»
عزیزم اون وقتا آب لوله کشی نبود ، خونه‌ها معمولاًّ چاه و حوض داشتن و آب آشامیدنی نیز از برکه‌هایی که تو جای‌جای شهر قرار داشت تأمین می‌شد.

خانمهای هر خونه لباسهای چرکی رو جمع می‌کردن و هر چند وقت یک ‌بار همراه دوستان یا خانمهای همسایه می‌رفتن سر نهر یا جوبهای آب سالم و تمیزی که اطراف شهرجاری بود «رَخ شُشْته»* هم فال بود و هم تماشا، هم لباسها رو می‌شستن و هم نوعی تفریح بود.
لباسهای چرکی رو تو بُقچه*می‌بستن‌ تخته‌‌ رخشور ، اُشلنگ* و برای ناهار هم با توجه فصل ، اگر زمستون بود نون و اَرده خرما یا حلوای اَرده‌ای و اگه تابستون بود نون و ماست و سبزی و خیار برمی‌داشتن و راهی می‌‌شدن.
وقتی سرنهر می‌رسیدن اول لباسها رو خیس می‌کردن بعداز نیمساعتی به لباسها اُشلُنگ زده، اونهارو تا می‌کردن و یکی یکی میزاشتن روی تخته که قطعه چوب چهارگوش و صافی بود و با رخشور که اون‌هم قطعه تخته‌ای کشیده بود که ابتدایی پهن و انتهایی باریک و شبیه دسته داشت، روی لباسها می‌کوبیدن، اُشلُنگی که به لباس میزدن شبیه پودر لباسشویی امروز عمل می‌کرد و لباسها بخوبی پاک و تمیز می‌شد.
بعضی از خانمها قبل‌از شستن ، دکمه‌های لباس رو جدا می‌کردن که وقتی با رخشور روی اون می‌کوبن نشکنه، بعضی هام مراقب بودن که با چوب روی دکمه نزنن اما گاهی اوقات دکمه‌ها می‌شکست که دوباره باید به لباس دکمه می‌دوختن.
وقتی لباسها رو شسته و آبکشی می‌کردن روی بوته‌ها و سنگهای تمیز اطراف نهر آب پهن می‌کردن تا خشک بشه،حالا وقت ناهار بود بعد از ناهار استراحتی می‌کردن و نماز می‌خوندن ، سپس نوبت به شنا کردن بود بعداز اینهمه کار ، شنا خستگی رو از تنشون در می‌کرد.
گاهی بعد از شنا قلیونی هم می‌کشیدن ، تا عصر که لباسها رو جمع کرده و تا زده تو بُقچه بسته و راهی خونه می‌شدن.
در واقع اون روزها مردم به مسافرت و گردش نمی‌رفتن این دورهمی‌ها هرچند همراه با کارکردن بود براشون لذتبخش می‌شد ، چون از وقتی راه میفتادن تا برن و برگردن به شوخی و گپ و گفت می‌گذشت.
ننه گلی به اینجا که رسید آهی کشید و گفت ای ننه یادش بخیر.
چای تازه‌ای رو که خاله ریخته بود خورد وگفت دیگه پاشین که میخوام یه کم استراحت کنم ، الان عصر میشه ، خاله گفت :ننه شما که اصلی رو نگفتی!!!
ننه پرسید اصلی دیگه چیه؟خاله با خنده گفت داستان« تخته رخشورَیْ».
ننه گلی جواب داد :حالا دیگه خسته شدم تازه نشنیدین که میگن:
«مِتِلک روز
وَردار بُگُروز »*

داستانش باشه برا فردا شب.
اینجوری بود که قرار شد فرداشب دوباره بریم خونه ننه گلی تا برامون قصه بگه..........
ادامه دارد

~~~~~~~~~~~~~
اُشلُنگ = اشنان ، پودری که از گیاهی به همین نام تهیه و به‌‌عنوان پودر لباسشویی از آن استفاده می‌شد.

بقچه= پارچه بزرگ چهارگوشی که شبیه دستمال بود و وسایل رو توش قرارداده، می‌بستن.

رَخ شُشْته = رخت‌شستن، لباس شستن
متلک روز....‌..= اگه کسی خواست روز قصه بگه فرار کن ، سالهای پیش معمولا شبها وقتی مردم فارغ از کار روزانه دور هم می‌نشستن قصه و داستان تعریف می‌کردن ، به همین دلیل می‌گفتن شب باید قصه گفت نه روز.

. #یزدانی
زمستان۹۸

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoniم
خيابان #عدالت در يك بعدازظهر ابرى

#بهرام_معتمدی

╔══๑ღ⚘ღ๑══╗
@behbehoni
╚══๑ღ⚘ღ๑══╝
داستانهای #ننه #گلی

قسمت #اول

تخته رَخشور

زنگ در رو که زدم تا ننه گلی در رو باز کنه بندکفشم رو باز کردم ، ننه جون با لبخند همیشگیش روبروم بود، سلام کردم با خوشرویی گفت:
_ سلام جونم دیرِت کِه ننه ، بیو تو، مِی کِلیتْ نی؟
(سلام جونم، دیر کردی ، مگه کلید نداری)؟
_(ننه گلی کلیلِمَمْ خونه جا نِهاده.)
_(ننه گلی کلیدم رو خونه جاگذاشتم.)
با هم رفتیم تو خونه ، ننه گلی به من به کلید داده بود که هرموقع خواستم برم خونه‌ش لازم نباشه زنگ بزنم.
بوی خوب غذا همه جارو گرفته بود و من که برا خوردن تَشتَکی* از صبح هیچی نخورده بودم خیلی گرسنه‌م بود، گفتم ننه بوی خوش غذات همه جا پیچیده، لبخندی زد و گفت:
_عزیزدلم تَشتَکی مخصوصم سیت دِرُسْ کرده ، وِیس تا خاله‌جانت بی ، مِه هم نماز بِخونم ، چاس*مُخوریم.
_(عزیز دلم برات تَشتَکی مخصوص پختم ، صبرکن خاله‌جانت بیاد ، منم نمازم رو بخونم، ناهار می‌خوریم.)
دستپخت ننه گلی حرف نداشت ، نمی‌دونم غذا رو چجوری میپخت که اینقدر خوشمزه می‌شد، فاصله سنی من و خاله کوچیکم زیاد نبود به همین علت بیشتر باهم دوست بودیم تا خاله و خواهرزاده،اون که دوسالی میشد ازدواج کرده بود، معمولاًّ وقتایی که می‌رفتم خونه ننه گلی میومد اونجا ، بعد هم شوهرش میومد و دورهمی کلی بهمون خوش می‌گذشت، اون روز هم وقتی به ننه گفتم میام ،به خاله خبر داده و اونم طبق معمول گفته بود که میاد.
ننه‌جون عادت داشت نیم‌ساعتی قبل از اذان وضو می‌گرفت و آماده می‌شد برای نماز، صدای زنگ در که بلند شد فهمیدم خاله‌جان اومده تا تو دالون رفتم استقبالش همیشه از دیدنش خوشحال می‌شدم، حس خواهر بزرگتر داشتن رو بهم میداد، بعداز چاق سلامتی رفتیم تو حیاط، اونم تا ننه‌گلی رو دید گفت :ننه‌جون بوی خوش غذات تا خونه‌ی ما میاد ، سه‌تایی خندیدیم.
صدای اذان که شنیده شد ننه‌جون مشغول عبادت شد و ما هم مشغول حرف زدن.
گفتم خاله‌جان من خیلی گرسنه‌م، از صبح به‌عشق خوردن تشتکی چیزی نخوردم بیا سفره رو بندازیم، همینطور که حرف می‌زدیم ،خاله سفره رو پهن کرد و اول یه کاسه ترشی بادنجون شکم‌پر که ننه همیشه تو قرابه درست می‌کرد آوُرد گذاشت ، بعد تربچه‌های قرمز نقلی شسته شده تو سبد سبزی که به آدم چشمک می‌زدن و ....تا ننه نماز بخونه سفره آماده بود،
ننه غذا رو کشید و جاتون خالی......
بعد از ناهار رفتم تو حیاط سری به باغچه بزنم یه تیکه چوب نظرم رو جلب کرد ، پرسیدم ننه‌جون این چوب چیه؟ننه گفت: عزیزم این داستانی داره ، چوبه« تخته رَخشوره*» اینو امروز تو سرداب پیدا کردم، گفتم «تخته رخشور» چیه؟خاله گفت بیا تا قصه‌شو برات بگم........
ادامه دارد
~~~~~~~~~~
تَشتَکی= یکی از غذاهای محلی بهبهان که با استفاده از گوشت گوسفندی دنبه‌دار ، برنج محلی، شوید ،بعضی مواقع کمی گوجه و دیگر افزودنیها تهیه شده که بیشتر به اسم ظرف مخصوص پختن این غذا که شبیه به تشتی کوچک است معروف و بسیار لذیذمی‌باشد.

چاس=ناهار

تخته رَخشور=وسیله‌ای چوبی که قبلا برای شستن لباس از آن استفاده می‌شد.


. #یزدانی ،
زمستان ۹۸

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoniم
داستانهای #ننه #گلی

قسمت #آخر
#تخته‌_رخشور

از صبح به مامانم گفتم امشب می‌خوام برم خونه ننه گلی، مامان به شوخی گفت خیرباشه ، دیروزم که اونجا بودی، دلمون برات تنگ شده ، خوبه ماهم بریم خونه ننه گلی تا تو رو ببینیم، با خنده گفتم بفرمایین . قراره امشب ننه‌جون برامون قصه بگه ، خاله‌جان هم میاد. خواهرم که سه‌چهار سالی از من کوچیکتره صدامو شنید و گفت آخ جون الان زنگ می‌زنم به دختردایی تا اونها هم بیان.
داییم دوتا دختر دوقلو داشت که همسن خواهرم بودن ، خلاصه برای شب قرار گذاشتیم .
شب تقریبا ما وخانواده‌ی داییم همزمان رسیدیم. قرار بود ننه جون رو غافلگیر کنیم به‌همین دلیل بهش خبر نداده بودیم ، با کلیدی که من داشتم در رو باز کردیم ولی از بسکه خواهرم و دخترای داییم تو دالون سروصدا کردن ننه‌گلی با شنیدن صداشون اومد تو دالون.
سلام و احوالپرسی شروع شد.
همه با هم رفتیم تو اتاق خاله‌جان قبلا اومده بود و به ننه‌جون کمک کرده چای زغالی آماده کرده، استکانهای کمر باریک ننه‌جون که مخصوص دورهمی‌های خانوادگی بود تو سینی ورشو برق میزد.
بعد از حرفهای معمول گفتم ننه گلی ما همه اومدیم برامون داستان بگین ،یادتون که هست؟ ننه گلی با لبخندی گفت: بله عزیزم الان شروع می‌کنم.
همه ساکت شدیم و ننه‌گلی شروع کرد:
«سالِیْ قدیم یَه زن و مردی بیدن.......»
سالهای گذشته زن و شوهری بودن که اجاقشون کور بود و بچه‌ای نداشتن ، تا اینکه بعداز نذر و نیازهای فراوون بالاخره خانم باردارشد و بعد از نه ماه و نه روز ونه ساعت وضع حمل کرد ،اما از بخت بد یه رَخشورَکی بدنیا آوُرد ،زن که خیلی ناراحت و غمگین بود به شوهرش گفت انگار خدا نمی‌خواد ما بچه‌ای داشته باشیم ، این تخته رو بردار بندازش تو انباری زیر پله.
روزها و سالهاگذشت ، شوهر زن که باغبون بود صبح می‌رفت سرکار وتا غروب نمی‌اومد .
زن که تو خونه تنها و غمگین بودمدتی می‌شدکه هر روز صبح تا ظهر می‌رفت خونه باباش ، وقتی برمی‌گشت خونه متوجه می‌شد که حیاط آب و جارو شده و همه‌جا مرتبه، غذاش هم پخته و آماده کنار آتیش گذاشته. با خودش می‌گفت حتماً خدا دلش برام سوخته به فرشته‌هاش گفته بیان کارهای خونه رو انجام بِدَن، آخه من که دختری ندارم حالا که پیر شدم کُمکَم کنه.
از اون طرف خونه پیرمرد نزدیک خونه پادشاه شهر بود ، پسر پادشاه چند روز بود می‌رفت رو پشت بوم و از اون بالا به شهر نگاه می‌کرد .
اون متوجه شد که دختر بسیارزیبایی تو حیاط خونه‌ی همسایه‌ی فقیرشون داره کار می‌کنه و یه دل نه صددل عاشق دختر شد، به مادرش گفت مادر من یه دختر دیدم و می‌خوام بری خواستگاریش مادرش که خوشحال شده بود وقتی فهمید دختر همسایه فقیرشونه اول مخالفت کرد ولی با اصرار و پافشاری پسر قبول کرد و همراه چند کنیز به خونه‌ی همسایه رفت .
وقتی به خانم همسایه گفت اومدم خواستگاری دخترتون ، پیرزن گریه کرد وگفت من‌که دختر ندارم.
زن پادشاه و کنیزاش خداحافظی کردن و رفتن، اما پیرزن به یه چیزی شک کرده بود ، با خودش فکری کرد و فردا مثل هر روز در حیاط رو بهم زد ولی از خونه بیرون نرفت و پشت پرده‌ای قایم شد،بعد از چند لحظه صدایی شنید و دید که یه دختر زیبا از داخل چوب رخشور بیرون اومد زن از پشت پرده اومد بیرون و دختر رو تو بغل گرفت و بوسیدش و گفت الهی فدات شم تو دختر منی؟دخترک گفت آره و این رخشور مثل جلد و روپوشی برا من بود ، زن خیلی خوشحال شد، خدا رو شکر کرد و همراه دخترش رفتن پیش پیرمرد و قصه رو براش تعریف کردن.
دختر هم با پسر پادشاه ازدواج کرد و سالهای سال بخوبی و خوشی زندگی کردن.
ننه‌جون آخر قصه‌ش این شعر روخوند:
«مِتلِک ما چه خَش بی
مَقَّل ما پُر تش بی»*
خوب حالا عزیزای من هر داستانی نکته و منظوری داره بگید ببینم از این متلک و قصه چی فهمیدین؟
خواهرم با حاضر جوابی گفت ننه جون من بگم؟ومنتظر جواب ننه گلی نشد و سریع گفت:امیدواری و توکل زن باغبون به خدا....
راستی دوستان نظر شما چیه؟

پایان
~~~~~~~~~~~~

متلک ما چه ...=قصه ما چه خوب ومنقلمون هم
پراز آتیش بود.
کنایه از گرم بودن کانون خانوادگی .

. #یزدانی
زمستان ۹۸

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoniم
☜☞

#مناجات :

ریمم که ور خدا ته دعا شهرما بساز
درداش دوا بکا په خدا ؟! شهر ما بساز

☜☞

شهری که نادشو نوم خش دار مومنین
یادت خورَهتِه وِشای سِه رِضا شهر ما بساز

☜☞

بیره وبیدهیم دَسمو نه بندی وِشی کسی
ای میگه دربشیم یا اَ سِخا شهر ما بساز

☜☞

غیرا ته کی مِه هِه که وشای درددل کنیم
دردا دوا بکا چاره بکا شهر ما بساز

☜☞

قلفی درا اَهر که ری مِکُنیم بسه ریمو در
غیرا خوته که میشدِه رها شهر ما بساز

☜☞

کافر ببی که دل مِقِپی دل مه رُمبنه
گُمبی نظر بکا به عطا شهر ما بساز

☜☞

یا رب دلامو نشکنه زیتر جواب هُده
مشکل گشا وُبه اَ دعا شهر ما بساز

☜☞

#سیدمحمد_پورموسوی
هیجدهم مردادماه ۹۸

☜☞

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoniم
•┈••♡🌧♡ •┈••
#آسمو_ظلمی_جمسه

•┈••♡🌧♡ •┈••

بي تو دل زوني بُرسّه، غم ته جونم كُچّه شسّه
رنگِ ري افتو پِرسّه، آسمو ظلمِ ي جمسّه
•┈••♡🌧♡ •┈••

بي بلِي به، دل بلالت، دل بلالِ مي شلالت
شو وُ رو دسِ خيالت، خو اَ چشم ما پرسّه
•┈••♡🌧♡ •┈••

بي تو هر رو شو سُهُو بي، اُورِ غم ري آسمو بي
دل هفش جانِ ي پِرو بي، دس ظلمت واتُكسّه
•┈••♡🌧♡ •┈••

او كه درمونِ ي تو بيده، سخت و آسونِ ي تو بیده
واخِرِ جونِ ي تو بيده، زيرِ بار غم كُووِسّه
•┈••♡🌧♡ •┈••

بي تو جونم خونه يِ غم، بي تو شو وُ ارسِ شونم
دس بختن عاشقي هم، بخت ما اِنگُر فكسّه
•┈••♡🌧♡ •┈••

بي تو افتو سردِ سردي، بي تو دل همبون دردي
بي تو چولي، خرد و بردي ، نهكِ نهكي، وارچسّه
•┈••♡🌧♡ •┈••

يادته گفتت مي یَم زي؟ طُقّتِت بو، قاصدم مي
مِم دگه چشمِ سفر ني، زي بيو، وختِ ي رسسه
•┈••♡🌧♡ •┈••

غزلی از دفتر اول.کتاب #خیالت_تا_امی
•┈••♡🌧♡ •┈••

#عباس_سلطانی

•┈••♡🌧♡ •┈••

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoniم
به نام حضرت #عشق...

درود و سپاس خدمت اعضا محترم کانال #شعر_بهبهونی
امیدوارم روزگار به کامتون باشد.

با لطف خدا و همراهی شما عزیزان #چهار_ساله شدیم

📢این کانال از ۳۰ #بهمن ۱۳۹۴ شروع به فعالیت کرده و در طول این مدت همه ی نظرات و پیشنهادات شما عزیزان در پیشرفت هر چه بیشتر #شعر_بهبهونی تاثیر مستقیم داشته وبسیار خوشحالیم ک با لطف خدا و همراهی شاما عزیزان تونستیم بخشی از آثار هنرمندان این دیار کهن را به اشتراک بگذاریم.
مباحث مطرح شده عمدتا بر اساس موضوعات زیر بوده است:
⬅️ #شعر
⬅️ #عکس
⬅️ #فیلم
⬅️ #موزیک
⬅️ #تاریخی ض
⬅️ #جغرافیای شهر
⬅️ #داستان
⬅️ #ضرب_المثل
⬅️ #جوک ...

رسالت اصلی کانال انتشار #اشعار وادبیات گویش #بهبهان به عزیزان در حد بضاعتمان بود چرا که اعتقاد داریم برای زنده نگه داشتن گویش بهبهانی نشر آن می باشد

هیچگاه به فکر افزایش اعضا کانال با ترفندهای رایج و بعضا نامناسب نبودیم.

تبادل با دیگر کانال ها را به احترام شما تقریبا به صفر رساندیم.

❤️بودن در کنار شما افتخار ماست❤️

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoniم
چهار ساله شدن کانالمون #شعر_بهبهونی رو به همه حامیان و هنرمندان همشهری خودمون تبریک وتهنیت عرض مینمائیم. ⚘⚘
امیدواریم که بتونیم قدمهای بلندتری در حفظ و ارائه ی ادبیات این گویش عزیز و دوستداشتنی برداریم

╔══๑ღ⚘ღ๑══╗
@behbehoni
╚══๑ღ⚘ღ๑══╝
🍃🌸🍃
دورت بگردم زی بیو !!!

دل شَسِه بندیرت هنی دورت بگردم زی بیو
مِمْ غیر خُت هیچکس نِمیْ دورت بگردم زی بیو
🍃🌸🍃

باغ وگلسّونم وُبَه ، گرمِیْ زمسونم وُبَه
سِیلتْ سی دردم مرهمی دورت بگردم زی بیو
🍃🌸🍃

تِینا کس وکارم خوته دلخواه ودلدارم خوته
دل دیم عشقت هُمدمی دورت بگردم زی بیو
🍃🌸🍃

دل بی تو سرگردو وبی آواره وحیرو وبی
تا خُت نِیَه دل پُرغمی دورت بگردم زی بیو
🍃🌸🍃

عمرین که نادرمُفتلی، دل بهردیریت شیرپِلُی
غم باردل یه عالمی دورت بگردم زی بیو

🍃🌸🍃

#نادر_تقدیسی
آبان ۱۳۹۸
🍃🌸🍃

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoniم
دل شَسِه بندیرت هنی دورت بگردم زی بیو
مِمْ غیر خُت هیچکس نِمیْ دورت بگردم زی بیو

شاعر : 👇👇
#نادر_تقدیسی
آبان ۱۳۹۸
طراح :👇
#آزاده

╔══๑ღ⚘ღ๑══╗
@behbehoni
╚══๑ღ⚘ღ๑══╝