🎸شعر بهبهونی🎸
1.58K subscribers
2.2K photos
253 videos
59 files
2.11K links
🎸شعر بهبهونی🎸

همراهان گرامی جهت انتقاد و پیشنهاد
یا ارسال👇👇
#اشعار_بهبهانی
#ترانه_های_محلی
#داستان_ها و #ضرب_المثل_های #بهبهانی #عکس_مناظر_بهبهان
به آی دی زیر ما را
در بهتر شدن یاری دهید👇👇
@Azadeh31
Download Telegram
📚
*یادداشتی برای #هادی_شجاعی و نمایش روزی روزگاری بهبهان*

📚📚
تاتر در مقام مردمی ترین و کهن ترین مدیای هنری همیشه با نبض و نگاه مخاطبش زنده است با نگاه و نفس بیننده جان می‌گیرد می‌تپد و جلو می‌رود.
این مراوده عاشقانه اما سمت و سو و جهتش به تمامی نه ذائقه تماشاگر که بیشتر هوشمندی و میل و منظور راویان و آگاهی به کشاندن بیننده به وادی مورد نظر راوی صرف نظر از خوب و بد بودن آن است.
📚
نمایش گویش بهبهان عموما (در ذهن من حداقل) سطح نازلی از طنز و لودگی بوده است اگر چه این سطح از طنز طرفداران پر شمار و قابل احترام
خود را دارد اما تکرار و اصرار بر این فرم که ناشی از دست کم گرفتن مخاطب و البته کم کاری هنرمندان این حوزه است و از قضا هر دو به هنرمند بعنوان راوی برمیگردد این شائبه را در ذهن میکارد که تنها راه بیان همین سطح محدود و ساده نگر و مبتدی از گویش است.
گویش البته محدودیتهای بیانی و ادبی و فرمی دارد اما نه آنقدر که ما را در تو به توی تکرار بچرخاند که طراوت و بالندگی هنر در ابداع و گسترش و تازگی ست.
📚
*نمایش روزی روزگاری* مثل هر نمایش دیگری البته کاستی دارد که با هر اجرا مقداری از آن مرتفع می‌شود و چه بسا اگر فرصت بیشتری داشت به پختگی بیشتری می‌رسید اما نکته برجسته نمایش روزی روزگاری عزیمت آگاهانه از کاربرد نازل گویش به سمت شکل دادن به یک درام اجتماعی گویشی با رگه طنز است آنهم
از کارگردانی که میداند و میتواند در همان سطح رایج
جیب مختصر اما شریف
نمایشش را براحتی پر کند.
تغیر ذائقه ذهنی تماشاگر البته کاری سخت و زمان بر اما عملی است و این کار را روزی روزگاری یک تنه شروع کرده است.
📚
دراین روزهای سخت باملاحظه تمام مشکلات موجود مردم کارهادی شجاعی در مقام کارگردان اقدامی قابل تحسین شجاعانه و بیاد ماندنی ست حداقل حمایت هنرمندان دفاع و ادامه این مسیر با ارزوی گسترش کارهای گویشی و سهم مردم حضور بعنوان تجربه تازه در نگاه و عرف زدایی و صد البته حمایت مادی کار است.
امید که در آینده نه چندان دور در حوزه گویش درام های اجتماعی و عاشقانه و چه بسا حماسی دیده گان شهرمان را روش کند.
برای تیرداد و هادی شجاعی قدرشناسی و اجراهای پرشور و شادی را آرزو دارم.
📚
#حمید_رضا_بیدخام*
📚📚

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
Audio
شعر و صدا #عباس_سلطانی

تار #حبيب_مجدى

╔══๑ღღ๑══╗
@behbehoni
╚══๑ღღ๑══╝
•°• ⚘•°•

#حرمت_ما

•°• ⚘•°•

چشم مِی چشم شکالت، حرمت ما می کُه یا نه؟
مهربونی چشم کالت، حرمت ما می کُه یا نه؟
•°• ⚘•°•

شو که اَفتو شسّ و توریکی سِه خوی مینا مبافه
تال شو رنگِ شلالت، حرمت ما می کُه یا نه؟
•°• ⚘•°•

پِی-دری بندیر چقّا-چقّ ِ کوشِ پوی تیارت
پُوی بلورِ بی مثالت، حرمت ما می کُه یا نه؟
•°• ⚘•°•

روز، اَفتو-دار و شو، مهتو-بغل، آساره دیمدا
چلچروغونی جمالت، حرمت ما می کُه یا نه؟
•°• ⚘•°•

تا گلِ یاد تو هه، دنیا و دل-خینی ش بهشتن
عطر بوسونی گُلالت حرمت ما می کُه یا نه؟
•°• ⚘•°•

بِرچ بِرچِ گل-باهار و میخکِ پا، طُقّ ِ مشمیک
حیله بندونِ خیالت، حرمت ما می کُه یا نه؟
•°• ⚘•°•

عاشقت بیدم وُ تهلا تهلِ دنیا قسمتم بی
قندکُنجی لو زلالت، حرمت ما می کُه یا نه؟
•°• ⚘•°•

دوُمِ چی نی، هم قفس وازی وُ هم بالم نبسه
کوکک بی دُنگِ خالت، حرمت ما می کُه یا نه؟
•°• ⚘•°•

داغ اِش نالِه ی عباسِ ی عالم و آدم خبر کِه
دل بلالت، دل بلالت، حرمت ما می کُه یا نه؟
•°• ⚘•°•

#عباس_سلطانی

تار: #حبيب_مجدى

ازکتاب
#خیالت_تا_امی
دفتردوم
•°• ⚘•°•

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
tabe jonoon
saheb esmaeili
#تب_جنون

خواننده : #صاحب_اسماعیلی

ملودی ،تنظیم و میکس و مستر : #محمد_علینژادیان
ترانه : #امین_عالیشاهی
طراح کاور و ساخت تیزر : #هنر_ماندگار
@behbehoni
@behbehoni
#تب_جنون

خواننده : #صاحب_اسماعیلی

ملودی ،تنظیم و میکس و مستر : #محمد_علینژادیان
ترانه : #امین_عالیشاهی
طراح کاور و ساخت تیزر : #هنر_ماندگار

@behbehoni
@behbehoni
سی مردادماه یازدهمین سالگرد درگذشت زنده یاد #سید_محمد_سید شاعر دلسوز و پر آوازه ی شهرمان را گرامی میداریم.

بعضی اَ گپا حرف دلِن خوب وتیارِن
گوشِیْ مِگرِندی و ت خاطر مِسپارنْ

سید ت گپت طَهر گُلن حَب نباتِن
غم میبه اَدل مِیْ نِم بارون بهارنْ...

#نادر_تقدیسی
╔══๑ღ🌹ღ๑══╗
@behbehoni
╚══๑ღ🌹ღ๑══╝
°❀°🌸°❀°🌹
🌸°❀°🌹
°❀°🌹
°🌹
یادتو...

یادت تو و دردِتو نه بارین که اَبارم
غیرا دل ودین دَسِ خُدی خُم بسپارم
🌸
تا روزقیومت تو جواب دلمت نی
بی مهری تِشْ برده اَدل صبر وقرارم
🌹
پوی نرگس چشم تو کسی تاب نِ مَهره
الامه که هرشو تا سحراَرسْ مبارم
🌸
روزی که دلِ بی خبرم دوُم تو افتا
اوس تیسه غم وغصه وحسرت اَ کنارم
🌹
چشم تو بلوی جون منن ای کس وکارم
سیلم بکُه جو ایسه که ارزو مسپارم
🌸
زنده یاد #سید_محمد_سید

؛°🌹
؛°❀°🌹
؛‌ 🌸°❀°🌹
؛°❀°🌸°❀°

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
🍃🌼🌸🍃

نِه بِهارِن وُ نَه/ حالِ خَشی، مُنـــدِه
نه بُهُندَی کُلوُ / تِ چالِ دل، شُنـدِه

🍃🌼🌸🍃

حَسرتِ شُــــونم وُ/ داغِ نِمِ بـــاروُ
بلبلِی چِشمِ تَر /تِ گوشِ گل خُنده

🍃🌼🌸🍃

بلبل عاشقم، سر بکو اشناله
ری ا آساره¬ها، ای سال پسکاله

🍃🌼🌸🍃

بزه کوکه بسا، داغ شقاقی دیت
فگر بارو بکو، دربخو ای فاله

🍃🌼🌸🍃

بلبل ، دلم اَ مِحنت پری ، روز و شو ، چاره کُو
ری بختمِی پوشنی، اُورِ غم، ناله کُو

🍃🌼🌸🍃

بشنف تو داغ دلم ، ظلمت زده¬ی محفلم
بلکی خدا چاره کو، ناله کو

🍃🌼🌸🍃

نه بهارن که گل/ زینت صحرا بو
نه که / کوک دل ما بو
بلبل عاشقم/
حسرت شونم و داغ نم بارو

🍃🌼🌸🍃
#فريد_دژم

🍃🌼🌸🍃

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
Audio
⚘⚘
شعری کمتر شنیده شده از استاد #سید_محمد_سید.

روحش شادو یادش گرامی
⚘⚘

╔══๑ღ🦋ღ๑══╗
@behbehoni
╚══๑ღ🦋ღ๑══╝
‌✺💔‌✺

من از صدای سکوتت هنوز می ترسم
از انتهای هبوطت هنوز می ترسم

‌✺💔‌✺

قسم به دانه ی آن میوه های ممنوعه
که از شب برهوتت هنوز می ترسم

‌✺💔‌✺

هنوز از این که تو گرگی و یا که چوپانی
از این نوای فلوتت هنوز می ترسم

‌✺💔‌✺

در اضطراب نشستن کنار دستانت
برای خوردن قوتت هنوز می ترسم

‌✺💔‌✺

خدا کند که نباشم میان دستانت
من از دعای قنوتت هنوز می ترسم

‌✺💔‌✺
#مرتضی_روانخواه

‌✺💔‌✺

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
📚📚
🔸کتاب " فنجان شکسته در پاییز فروپاشی " اثر فرامرز سه دهی موفق به دریافت جایزه نخست دومین دوره جایزه ادبی الوند شد. این اثر از بین بیش از ۳۵۰ کتاب شعر رسیده به دبیرخانه ی الوند که در سال ۹۷ به چاپ رسیده اند، موفق به دریافت این عنوان شد.

🔸مراسم اختتامیه جایزه ادبی الوند با رقابت آثار ذیل برگزار و هنرمند توانای شهرمان موفق به دریافت مقام برتر این جایزه ادبی گردید:

🔻" دیگر نبودم، مرده بودم‌ " از #‌مسعود_احمدی، مروارید
🔻" فنجان شکسته در پاییز فروپاشی " ‌سروده #فرامرز _سه‌دهی، آوای کلار
🔻" سرزمین سنگ‌پشت‌ها " از #ساجد_فضل‌زاده، نیماژ
🔻" آوازها در مفاصل انگشتان " سروده #زهرا_معماریانی، حکمت کلمه
@behbehoni
‌हּ͜͡ह‌.🦋.हּ͜͡ह.

یاد چشمت می کنم وقتی که باران می زند
از خودم دل می کَنم وقتی که باران می زند
‌हּ͜͡ह‌.🦋.हּ͜͡ह.

لحظه های با تو بودن تا شکوفا می شود
خنده بر لب می تنم وقتی که باران می زند
‌हּ͜͡ह‌.🦋.हּ͜͡ह.

توی خواب خیس اشک آلود شب های دلم
هی صدایت می زنم وقتی که باران می زند
‌हּ͜͡ह‌.🦋.हּ͜͡ह.

از شمیم نرگسینت می تراود زندگی
مست این بوییدنم وقتی که باران می زند
‌हּ͜͡ह‌.🦋.हּ͜͡ह.

نم نم گل اشک هایت می نشیند بر تنم
می شود پیراهنم وقتی که باران می زند
‌हּ͜͡ह‌.🦋.हּ͜͡ह.

#مرتضی_روانخواه

‌हּ͜͡ह‌.🦋.हּ͜͡ह.

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
دشت و صحرا را
سکوت غم گرفته
ناله هایی می رسد
نایی نمانده
در پی جسم شهیدان
قتلگاه را باز گشته
پیکر صد چاک را
را دیدن
کجا سرها رفته
زیر گرد و خاک پنهان
چون ستوران می گذشته
دشت تاریک
شب تمام غم
به خود پنهان نموده
شمع میخواهند
خدایا...

#عباداریان
╔══๑ღ🦋ღ๑══╗
@behbehoni
╚══๑ღ🦋ღ๑══╝
°✿••✿°

تا تو را دید زبانش را بست
خنده ی سرخ لبانش را بست

°✿••✿°
منتظر بود بیاید باران
چشم های نگرانش را بست

°✿••✿°

اشک آیینه ی دردش شده بود
عشق هم سفره ی نانش را بست

°✿••✿°

خسته از زندگی تکراری
منزل و نام و نشانش را بست

°✿••✿°

با خودش خاطره هایش را برد
همه سرمایه ی جانش را بست

°✿••✿°

دستش اما به نگاهت نرسید
مرگ آمد چمدانش را بست

°✿••✿°
#مرتضی_روانخواه

°✿••✿°

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
🍃🌸🍃

#مهرگیاه
🍃🌸🍃

چشمتِ ی مهر گیاه بی، دلمِ ی افسو کِه
لُووِت ی مُهر خدا بی، سرمِ ی سامو کِه

🍃🌸🍃

دل تنگاره سه شوق نفسم، تنگی بی
سیلتِ ی ملّه وُ بار غمتِ ی میدو کِه

🍃🌸🍃

تِه نفس وا نفس زلف شلالت وُ سحر
چکِّه تِی چارقدِ مینار سرت دُولّو کِه

🍃🌸🍃

ثمر باغ خیالت گل بوسونی بی
باغ یادت تِه موهور دل ما، شب بو که

🍃🌸🍃

روز اول که تِه مدرسه ی عشقت شسّم
برگتِ ی رو کرِ رو خطِ خلم میزو کِه

🍃🌸🍃

ورچرسّم اَ ئی دیوا وُ او دیوا چه قدَه
عشقتِ ی کار کلو بوزی ما آسو که

🍃🌸🍃

دس تو شعر عباسن، که تِه دسِت مُردم
شعرمِ ت کوشی هف رنگِ سرِ ایوو که

🍃🌸🍃

#عباس_سلطانی

🍃🌸🍃

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
※•°•❤️•°•※
سنگ و ساقه

به من دوباره تکیه داده ساقه‌ای درخت
از این دوباره‌گی، به‌دل چه دردها نشست!
※•°•❤️•°•※

از این که جان-پناهِ ساقه‌ای شود کسی
که ساقه‌-ساقه از درون، یکی-‌یکی شکست
※•°•❤️•°•※

که خود به هرکسی که تکیه‌کرد و یا نکرد
بسوخت یا شکست یا بریخت یا گسست

※•°•❤️•°•※

کسی که سرنوشت او به دست آب‌هاست
نه غرق می‌کند، نه دامنش گسسته است
※•°•❤️•°•※

دوباره تکیــه داده بر تکیــده‌ی تنــم!
تو ای بریده ساقه از تنیده‌ی الست!

※•°•❤️•°•※

تو از تبـــارِ جنـــگلی هــــزار سالــه‌ای
کنارِ من فقط ز یأس، گُل دمیده است

※•°•❤️•°•※

تو از کنــار باغ و بوستــان گذشته‌ای
ببین که قایقی چه‌سان به گِل نشسته است!
※•°•❤️•°•※

دوباره می‌بــــرد تو را زلال آب‌ها
دوباره آنچه بوده‌ام: کسی که خسته است
※•°•❤️•°•※

عبــــور داد آب و رفت ساقه‌ی درخت
دوباره سنگ رودخانه، دل‌شکسته است

※•°•❤️•°•※

#سید #فرید_دژم
شهریور ۹۷
※•°•❤️•°•※

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
•.¸¸.•.🎀•.¸¸.•

افسانه ی تاج اژدها و خلقت ارجان

•.¸¸.•.🎀•.¸¸.•

اَنامِگ بِبوت هَنیچ هَم دَمان
واکی وَک وُسترد بَرمان چا دِسان

•.¸¸.•.🎀•.¸¸.•

سا گیتی بِداشت مایِشنی گُمان
بَشان پَی اَرغان اُشتانی مَندان

•.¸¸.•.🎀•.¸¸.•

تسی چَمگِی دیتگِی مَسِّ مَسّانان
گَس روش خروشان مُنگَه‌اَش پَرَّ هان

•.¸¸.•.🎀•.¸¸.•

رُچش فَرَشزار شُوَش دوتَک‌هان
ناهیت هُ پَرگیس سَک هاساره‌هان

•.¸¸.•.🎀•.¸¸.•

رُچی زَفر "واچِش" مُنگِهِ ارغان:
"تسوژی گِنُم گُن نریگ ویاپان"

•.¸¸.•.🎀•.¸¸.•

هِن دُ کُسنیدِن تِگ روتی ملغان
واچِشِ خُشوش ناه تِلِی ژاهان

•.¸¸.•.🎀•.¸¸.•

وی کَرپی وِشکیت چا تُهمی ژاهان
نیم مِژ کِه چاسا تَسکرِیی گِیهان

•.¸¸.•.🎀•.¸¸.•

چَو تُهم ژاهان اُشتانی ارغان
چُد زایِشنُمَند وا زُونی ژاهان

•.¸¸.•.🎀•.¸¸.•

"واچی" هان اَروَند مُنگی سَک ارغان
وان واکی اَفسُن چُد اَپسَری ژاهان

•.¸¸.•.🎀•.¸¸.•

اُشتانی ارغان اوستیسه ماچان
ارغانی ژاهِن یاک بَغبَغان
•.¸¸.•.🎀•.¸¸.•

ترجمه شعر هجایی افسانه اژدها و خلقت ارجان:

بی نام ببود هنوز که ناگهان
صدایی لرزش صوتی گُسترد نالان در شکل ها
•.¸¸.•.🎀•.¸¸.•

دیگر جهان شروع کرد به مقاربت اندیشه
روان به سوی ارجان، روحِ بی شکل جهان
•.¸¸.•.🎀•.¸¸.•

برای خرام‌گاهِ منظره‌گاهِ مستِ همه ی مستان
آن زمان رود ارجان خروشان شد، ماهش هاله خودش را با خواندن نامِ "هاله" تولید کرد
•.¸¸.•.🎀•.¸¸.•

روزَش نوین زار شد شَبَش با خواندن نامِ"دوتک" دارای خانواده شد
ناهید و پرگیس نام گذاری شد و آسمان با خواندن نامِ "هاساره" دارای ستاره شد‌
•.¸¸.•.🎀•.¸¸.•

روزی زبان به سخن برد ماه ارجان و گفت:
زنی با فرجی به شکل گندم، مردی عاشق با آلتی نری و زن و مرد بوجود آمدند
•.¸¸.•.🎀•.¸¸.•

آن دو هم بستری کردند در رود دوگنبدان
اولین گفته های خودشان را در نهادند، درمیان اژدهایان
•.¸¸.•.🎀•.¸¸.•

بی شکلی رشد کرد در تخمِ اژدهایان
مژه بر هم زد آن زمان! چرخه‌ ی زمانِ دنیا!
•.¸¸.•.🎀•.¸¸.•

از تخم اژدهایان، مردم ارجان
متولد شدند با زبان اژدهایان.

اولین کلمه ی آن شریف، آن ماه آسمان ارجان.
آن اولین حرفِ افسانه یی شد تاج اژدهایان.
•.¸¸.•.🎀•.¸¸.•

مردم ارجان از روز خلقتشان تا امروز می گویند:
ارجانی اژدهاست یا که خدای خدایان است.
•.¸¸.•.🎀•.¸¸.•

#شهاب_الدین_قناطیر_ارگانی

•.¸¸.•.🎀•.¸¸.•

این هم شعری به فارسی میانه برای شهر افسانه ای و زبان افسانه ای ارغو

🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
⚘♢⚘

" کلوُم آخِر "
⚘♢⚘

بیُو یارَم، کِه اِندُو، دَس و پامِی، دیمِ یَی بَسّـِه
دُو چشمَم، پوُشِنیدِه، ری دُهوُنَم، کَپ بَنَی، بَسّـِه
⚘♢⚘

بیُو یارَم، بِبی، بَندی کِه، حَلقِی بَسّـِه تا حَلقَه
اَوِختِه تَنگ و زیرِ پام، یکیش، اِنگُر سِدَی، بَسّـِه
⚘♢⚘

بیُو یارَم، که شُو تارِن وُ دارِن، سی دِلَم، اِنگُر
نکیسا، کوُکِـّشِی، میزوُنِ غم نامِی دِلَی، بَسّـِه
⚘♢⚘

دِگِه اِمشُو، هَمِی چی، وامِرَسّه، دِل خَشیرِندی
کِــه اُ وُمبوُ هَمِی، دَردی، کِه ری لارَم، یَخَی بَسّـِه
⚘♢⚘

خُدا میدُو چِه میگوُ، مردِ غسّالی، که بِمشوُرِه
سِه ماندی، اَ سِرَم تا پا، کَپَی وُ کِروِنَی بَسّـِه
⚘♢⚘

تَشِ سیگارِشَم، خَط و نِشوُنِی ری کُلیکّام هِه
حَنابَـــندوُنِ وُوری بی، پَسِ دَسَــــــم، بَنَی بَسّـِه!
⚘♢⚘

تِه فِکرَم بی، نُخُون، چَن دَعفَه میتّی، واپَسِ کَندِه
اَ پِی پِر هَم رَدی، هَـــر دُوم، هَوُی زیتِر، قَشَی بَسّـِه
⚘♢⚘

کُلی قایُم، تُوپوُزی خَردَم و دِندوُ، سِرِ جاشِن
اَ شیرِی بی، کِه خَردِم اَی هَنی، میزوُنِ یَی بسّـِه
⚘♢⚘

یکی نیسّی بگوُ شُوقی، حَنا جُی خی، نکُو حاشا
کَفِ پُوی هر کسی سُرخـــی، بُودوُ، پاشِی فَلَی بَسّـِه
⚘♢⚘

یِکیش اِنگُر کِشی، اَ زیرِ پام، صنــــدیقِ چی، شُکرِت
خُدا کُو،سِفـــــت و رِفتــــی بوُ،طِنافی که اَ یَی بَسّـِه
⚘♢⚘

اگر رَهتِه «دُژَم»، قُولِی، نَرَهتِه، دیمِ دِلدارِی
کَتیبِی، عَهد وُ پِیموُنِی، هَنی، بالِی فَلَی بَسّـِه
⚘♢⚘

#سید #فرید_دژم
⚘♢⚘
🎸شعر بهبهونی🎸
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
https://telegram.me/behbehoni
🦴بازی محلی خَس پِرتَی🦴

در دنیای امروزی اگر به یک نوجوان و جوان بهبهانی بگویند که در سالهای نه چندان دور ، در این شهر یک استخوان یا به گویش محلی بهبهان یک *خَس* وسیله ی یکی از مفرّح ترین بازی های شبانه‌ ، درمحلات بوده است ،به آسانی باور نخواهند کرد، و اگر هم بپذیرند با چرا های زیادی همراه خواهد بود چون ملاک عدم پذیرش این واقعیت ناملموس برای آنها در شرایط کنونی ، داشتن سرگرمی های متنوع و امکانات ورزشی فراوانی ست که بطور شبانه روزی در اختیار دارند و از آنها بهره می برند.....
بازی *خَس پِرتَی* یا به معنی تحت الفظی آن *پرتاب استخوان* یکی از بازیهای مهیج و شیرین برخی بهبهانی ها در محلات قدیم بوده است.
این بازی فقط در شب ودر نقاطی از محلات که تیر چراغ برق نبود و تاریکی مطلق در آنجا حکم فرما بود انجام می گرفت ، بخصوص شبهایی که ماه به طور کامل به محاق فرو رفته بود و فروغی از آن در آسمان دیده نمی شد...
بازی یاد شده معمولا با ۵ تا ده نفر آغازمی شد و در بعضی مواقع هم ، تعداد نفرات افزون بر ارقام فوق می گردید..
این بازی گاهی اوقات در برخی محلات نیز توسط دختر بچه ها، هم به شکلی ساده تر و تقریبا متفاوت تر برگزار می گردید....
بازی مورد بحث با یک استخوان پای گوسفند یا به اصطلاح محلی یک استخوان *قلم* که توسط *سلّار* یا همان سر گروه تهیه شده بود آغاز می شد .
در ابتدا تعداد نفرات شرکت کننده در بازی ، دور هم حلقه می زدند و گفتگو وشرط و شروطهای لازم را در رابطه با نحوه ی بازی انجام می دادند.
در آن صحبت ها تاکید می شد ، که در طول بازی نباید تقلب یابه گویش بهبهانی *بیعاری* (به هم زدن قواعد بازی) صورت بگیرد..‌
بعد از این گفتگوها ، تمام نفرات نیم نگاهی به استخوانی که در دست سلّار یا سر گروه بود می انداختند تا شکل آن ‌را کاملاً به خاطر بسپارند که مبادا در روند بازی تقلبی صورت بگیرد..
پرتاب استخوان یا همان *خَس* به دو روش انجام می گرفت ..
۱- پرتاب از روبرو که مختص پسر ها بود..
۲-پرتاب به پشت سر که معمولا در بازی دختران کاربرد داشت.....
سرگروه پس از آنکه همه ی نفرات را به دور خود جمع می کرد به آنها آمرانه می گفت : به هنگام پرتاب خس همه باید چشم خود را ببندند و به میدان نگاه نکنند و یا سر خود را پائین نگه بدارند..
این توصیه ها و تذکرات برای این بود که بازیکنان مسیر استخوان پرتاب شده را رد یابی و شناسایی نکنند..
بعد از این تاکیدها ، سلار، درلحظاتی که همه با سر خم و چشمان بسته در حال انتظار و رو به محل پرتاب *خس* ایستاده بودند با شگردهای خاص خود که معمولاً با فریب و رد گم کردن همراه بود دستهای خود را به چپ و راست می چرخانید و استخوان را به نقطه ی کاملا تاریک که معمولا در یک خرابه و یا زمین ساخت و ساز نشده و یا یک میدان بدون روشنایی در محل بود پرتاب می کرد ..
به محض شنیدن صدای اصابت استخوان به زمین همه ی نفرات به سرعت به سمت محدوده ی شنیدن صدا و به زمین خوردن استخوان می دویدند و با عجله در آن تاریکی شب به جستجو می پرداختند .
هر کدام از بچه ها که استخوان را دیده بود فوراً دست یا یقه ی نزدیکترین نفر به خود را می گرفت و می گفت *دیتم* و استخوان را نشان میداد و بر پشتش سوار می گردید و تا محلی که از ابتدا مشخص کرده بودند ازآن فرد کولی می گرفت...
این بازی در نوع‌ خود شگردهای زیر کانه ای هم داشت که معمولاً برخی از یابند گان استخوان، در حین بازی آنها را بکار می گرفتند ...‌
بعنوان مثال هرگاه یکی از بچه ها با دیگری خرده حساب قبلی داشت سعی می کرد در صورت پیدا کردن استخوان همان فرد را بگیرد و بر پشتش سوار شود و از او زهر چشمی بگیرد .‌
بر همین اساس اینگونه افراد ، به محض دیدن استخوان ، در ابتدا سکوت می کردند و حرفی نمی زدند و بعد خیلی دقیق و موزیانه، به اطراف خود، نگاه می کردند و صدا ها را گوش می دادند تا بدانند سوژه ی مورد نظر کجاست بعد که او را شناسی می کردند به گونه ای که کسی که متوجه نشود و شک نکند یواش یواش به سمت فرد مورد نظر می رفتند و به محض رسیدن به یک قدمی او ، طرف را *غفت گیر*(یقه گیر) می کرد و می گفت *دیتم* با این صدا بقیه ی نفرات ابتدا از ترس سواری دادن فرار می کردند که مبادا گرفته شوند بعد که مطمئن می شدند یکی از نفرات گرفته شده مجددا به عقب بر می گشتند تا استخوان یافته شده را ببینند و آن را تائید کنند...
فرد یابنده پس از نشان دادن استخوان ، بر پشت فرد گرفته شده سوار می شد و مسافت محل قرار را که حدوداً ۱۰ یا ۱۲ متری می گردید شاد و خندان طی می کرد .‌‌.
یکی دیگر از هیجانات خنده آور این بازی ، لحظاتی بود که همه با دوختن چشمها بر زمین، با عجله و دلهره در حال جستجو و پیدا کردن استخوان پرت شده در آن تاریکی بودند و به دلیل ترس از گرفته شدن و سواری دادن، همه ی با زیکنان با کوچکترین تکان و حرکت ، دیگر نفرات، خیز فرار به جلو بر می داشتند که مبادا استخوان را