پیش از آمدنت
731 subscribers
18 photos
1 video
1 link
یه گوشه‌ آروم برای آگاه‌تر شدن، پیش از اومدنش؛
روایت چیزایی که درباره خودم و والد‌شدن کشف میکنم🧡
Download Telegram
🧡 بدنم هنوز داشت دعوا میکرد ...


ترافیک سنگین بود.
پشت فرمان نشسته بودم و با فاصله‌ چند سانتی‌متری از ماشین جلویی حرکت میکردم.

یه موتوری از لای ماشینا اومد و درست از روبرو پیچید جلوی من.

ترمز کردم.
موتوری هم وایساد.

بعد با اخم نگام کرد؛
انگار من بودم که داشتم خلاف میرفتم.

شیشه رو پایین کشیدم:
«داداش، داری خلاف میای!»

با همان خونسردیِ طلبکارانه گفتش :
«برو دیگه!»

و رفت.


من موندم و حرصی که انگار یکدفعه تمام تنم رو گرفته بود.
دستم دور فرمان محکم شده بود.
دندونام رو روی هم فشار میدادم و تازه فهمیدم نفسم رو هم حبس کردم.

چند متر جلوتر، یه نفس عمیق کشیدم و دستم رو از روی فرمان برداشتم.
کف دستم عرق کرده بود.

بدنم هنوز داشت دعوا می‌کرد،
حتی وقتی دعوا تمام شده بود.


🧡 #از_بدنت_چه_خبر؟ | خشم


— پیش از آمدنت

@beforeyouarrive
❤9🤩1
🧡 بابا هنوز اینجاست!



«بابا بابا!
این ماشین رو ببین!
اینو دوست دارم.
خیلی خوبه چرخاش!
بابا اینو بگیر.
من اینو میخوام.»


+ همین که ماشین رو توی دستش دیدم، فهمیدم خیلی گرونه.
ولی اشکال نداره.
بچه‌م باید بهترین اسباب‌بازی‌ها رو داشته باشه.
مگه چند بار بچگی می‌کنه. +


بغلش کردم و بردمش دم صندوق که حساب کنیم.


+ ذوق توی چشماش رو میبینم، دلم میره براش.
کاش بابام وقتی بچه بودم این‌قدر حساب‌وکتاب نمیکرد.
کاش اون وقتایی که دلم اسباب‌بازی میخواست، اون حرف تکراری مسخره‌ش رو نمیزد: (این به چه دردت میخوره؟ ولش کن.) +


خانم پشت صندوق بهم لبخند میزنه.
لیبل ماشین رو نزدیک دستگاه میکنه.
دستگاه بوق میزنه.


+ یکم استرس گرفتم.
نکنه خیلی گرون باشه و حسابم الکی خالی کنه؟ +


«قابلوتونو نداره... ۵ و ۲۰۰.»


+ استرسم الکی نبوده.
آخه یه ذره ماشین چیه، ۵ تومن؟
من اولین ماشینمو ۴ و ۵۰۰ خریدم. +


کارت رو بهش میدم.
یه آن برق خوشحالی توی چشماش منو گرفت.
«بابا بابا، دستت درد نکنه!
تو بهترین بابای دنیایی!»


+ چه حس قشنگیه وقتی بچه‌ت بهت میگه بهترین بابای دنیا.
ولی خدایی خیلی گرون بود.
کاش حواسشو با یه چیز دیگه پرت میکردم.
یه چیز ارزون‌تر برمیداشت. +


رفتیم سمت ماشین.
در رو باز کردم.
نشوندمش صندلی کودک عقب.


+ انقدر این زن غر زده که بخوامم نمی‌تونم بذارم کنار خودم بشینه.
عذاب وجدان میگیرم. +


خم میشم کمربندشو ببندم.
ماشینش رو روی بازو و شونه‌م میذاره و با ذوق هلش میده جلو.


+ حسودیم میشه بهش.
به اینکه چقدر دوستش داریم.
به اینکه نمی‌ذاریم آب توی دلش تکون بخوره.
نمیخوام بچه‌م با حسرت چیزی بزرگ بشه. +


نشستم پشت فرمون و راه افتادیم.
نفهمیدم کی به چهارراه و چراغ قرمز رسیدیم.
شصت ثانیه.
یعنی یک دقیقه.


رادیو رو روشن میکنم.
دو نفر دارن حرف میزنن.
نمیشناسمشون.
صداشو زیادتر میکنم :
«گاهی حتی وقتی تصمیم می‌گیریم شبیه والدینمون نباشیم، باز هم داریم بر اساس اون‌ها انتخاب میکنیم.»


یه آن خشکم زد.


+ من واقعاً دلم میخواست این ماشین رو براش بخرم؟
یا چون بابام همیشه پول داشت و خرج نمیکرد، من انقدر با «نه گفتن» مشکل دارم؟
نکنه این خرید فقط به خاطر این بود که نمیخواستم شبیه اون باشم؟
خب اگه دلیلم فقط همین باشه که
خب، الانم بابا داره یه جور دیگه منو کنترل میکنه. +


صدای بوق ماشینا میاد.
«بابا بابا!
چراغ سبز شد.»
ماشین رو راه انداختم.


+ ولی برای اولین بار به این فکر کردم که شاید تمام این سال‌ها، فقط به خاطر اینکه نمیخواستم شبیه بابام باشم، داشتم برعکسش رفتار میکردم.

و عجیب بود که تا اون روز، اسم اینو گذاشته بودم «انتخاب خودم».


— پیش از آمدنت

@beforeyouarrive
❤12👍3
🧡 جنینی در آستانه‌ی استعفا!



چشماشو باز کرد.
همون لحظه‌ی اول، بدون اینکه بخواد، یاد دعوای دیشب افتاد.

دستش رفت سمت گوشی.
هیچ پیامی نبود.

میدونست دعواشون هرچقدر هم بد باشه،
اون همیشه «صبح بخیر» رو براش میفرسته.

حتی وقتی دلخور و عصبانیه.

«صبح بخیر» انگار یه قانون نانوشته بینشون بود.
یعنی هنوز، با همه‌ی دلخوری،
یه چیزی سر جاشه.

چند دقیقه گذشت.

باز گوشی رو چک کرد.
هنوز خبری نبود.

این بار قلبش رو حس کرد.
قلبی که تقریباً هیچ‌وقت حواسش به بودنش نبود.
چند تا تپش تند.

بعد گلوش شروع کرد به گرفتن؛
انگار تازه یادش افتاده بود میتونه بغض کنه.

شکمش شل شد.
پاهاش بی‌حس شدن.
کف دستاش سرد شد.

چند لحظه فقط به صفحه خیره موند.
شاید پیام بده.
شاید هنوز عصبانیه.
شاید...

ولی یه جای دلش میدونست.
این دعوا، مثل دعواهای قبلی نبود.

لبه‌ی تخت نشست.

دلش میخواست خودش رو جمع کنه،
شبیه جنینی که یه روز توی رَحِم مامانش بود؛
برگرده به همون جای نرم و گرم
و همون‌جا بی‌حرکت بمونه.

ولی باید میرفت سر کار.
بلند شد.
لباس پوشید.
گوشی رو برداشت.

هنوز «صبح بخیر» نیومده بود.

اگه میتونست، همون روز شغلش رو عوض میکرد.
میرفت سراغ یه شغل بی‌حقوق؛
شغلی که فقط یه وظیفه داشت:

انتظار برای «صبح بخیر».


🧡 #از_بدنت_چه_خبر؟ | غم



— پیش از آمدنت

@beforeyouarrive
❤16😢1
مادری از من سوال کرد آیا معذرت خواهی کردن از بچه‌ها خطرناک است؟

او گفت:《مگه اون‌ها نباید فکر کنن که تو همیشه درست میگی؟ در غیر این صورت احساس امنیت نمی‌کنن؟》

نه! آنچه کودکان نیاز دارند این است که شما واقعی و قابل اعتماد باشید، نه بی‌نقص. 🧡


📚 از کتابی که آرزو می‌کنید والدینتان خوانده بودند


— پیش از آمدنت

@beforeyouarrive
❤15👍1😢1
Silent Storm
Serkmusic
🌙 آخرِ شبی،
فقط چند دقیقه آروم باشیم. 🧡

@beforeyouarrive
❤8
🧡 غریزه مولفه اصلی در اعتماد و توانمندی و هوش است.


📚 از کتابی که آرزو می‌کنید والدینتان خوانده بودند


— پیش از آمدنت

@beforeyouarrive
❤14
چه توصیه متفاوتی! 🧡



— پیش از آمدنت

@beforeyouarrive
❤26
🧡 کلاست ساعت هشته؟


صبح دیرتر از همیشه از خواب بیدار شده بود.
داشت دیرش میشد.

یواشکی آماده میشد تا سر و صدا نکند و بقیه بیدار نشوند.

مادرش چشم‌هایش رو باز کرد و فقط یک سؤال پرسید:
— کلاست ساعت هشته؟

همین.


فقط همین یک سؤال.

اما انگار چیزی درونش یکدفعه منفجر شد.

با عصبانیت برگشت گفت :
— چرا الکی استرس میدی؟
آره، کلاسم ساعته هشته، ولی میخوام دیر برم. اصلاً تو چیکار داری که من کی میخوام برم؟
اگه فکر میکنی دارم پولمو دور میریزم، خب میخوام بریزم! لطفا دخالت نکن.


مادرش چیزی نگفت.
یک نیشخند از سر عصبانیت و ناراحتی زد و چشمانش را بست.

و خودش هم چند لحظه بعد، وسط همان عجله و عصبانیت، موند با این فکر که:

واقعاً چرا این‌قدر عصبانی شدم؟


سؤال مادرش، به‌تنهایی، چیز عجیبی نداشت.
اما او جواب آن سؤال را نداده بود.

جواب خیلی چیزهای دیگری را داده بود.
حرف‌هایی که قبلاً شنیده بود.
سرزنش‌هایی که انتظار داشت بعد از آن سؤال به سمتش بیاید.
انگار قبل از اینکه مادرش جمله‌ی بعدی را بگوید،
جوابش را آماده کرده بود.


شاید مادرش واقعاً میخواست سرزنشش کند.
شاید هم نه.
شاید فقط می‌خواست بداند کلاسش چه ساعتی است.

او هیچ‌وقت نفهمید.

فقط میدانست که آن صبح،
به یک سؤال ساده،
جوابِ چیزی را داد که هنوز گفته نشده بود.



— پیش از آمدنت

@beforeyouarrive
❤25👍4
🔸 اگه یه روز کودک من همون‌طوری که من امروز با خودم حرف می‌زنم، با خودش حرف بزنه، از شنیدن صداش و حرف‌هاش چه حسی می‌گیرم؟؟؟؟



این سوال رو کتابی که آرزو می‌کنید والدینتان خوانده بودند انداخته تو ذهنم 🤔



— پیش از آمدنت

@beforeyouarrive
❤18💔2
🧡 چه خبرته؟!


تازه شام خورده بودن.
مهمون داشتن.
خاله و شوهرخاله اومده بودن.

اون موقع ۱۲ سال بیشتر سن نداشت.


سیر نشده بود. دلش هم بیسکوئیت میخواست.
برای خودش چندتا بیسکوئیت آورد که با چایی بخوره، شاید یه کم سیر بشه.


همین که بیسکوئیت‌ها رو آورد، مامانش جلو همه برگشت گفت:

«تو مگه الان شام نخوردی؟ چه خبرته؟»


همین یه جمله.

ولی انگار یه‌دفعه همه‌چی ریخت سرش.

حس کرد همه شنیدن.
همه فهمیدن دوباره داره چیزی میخوره.


صورتش داغ شد.
دیگه دلش نمیخواست به کسی نگاه کنه.

بیسکوئیت‌ها هم دیگه به دردش نمیخوردن.


فقط دلش می‌خواست هرچه زودتر اون لحظه تموم بشه.

صورتش داغ شده بود،
دلشوره گرفته بود نکنه باز مامانش یه چیز دیگه بگه بدتر خجالت بکشه،
تو خودش جمع شده بود،
جرئت نمیکرد به بقیه نگاه کنه که نکنه نگاش کنن،
دلش میخواست زمین دهن باز کنه ...



🧡 #از_بدنت_چه_خبر؟ | شرم



— پیش از آمدنت

@beforeyouarrive
❤18💔12
🧡 فکر میکردم یه شب معمولیه...


مامان داشت ظرف‌ها رو می‌شست.

بابا از سر کار برگشته بود و روی مبل نشسته بود و با گوشی‌اش کار میکرد.

مامان از آشپزخونه گفت:
— باز که اومدی نشستی پای گوشیت!
پاشو پاشو، لباسا رو پهن کن تا صبح خشک بشه.


بابا چیزی نگفت.

من داشتم مشق مینوشتم.

چند دقیقه بعد، مامان اومد کنارم و آروم گفت:
— بابات کلاً همین‌طوریه.
باید هی بهش بگی چیکار کنه، چیکار نکنه.
خسته‌م کرده.



من چیزی نگفتم.
سرم رو انداختم پایین و به دفترم نگاه کردم.
نمیدونستم چی باید بگم.

من بابا رو دوست دارم.
مامان رو هم دوست دارم.


بعد از چند دقیقه، پاشدم رفتم توی اتاقم که غلط‌گیر رو بیارم.

بابا داشت لباسا رو توی بالکن پهن میکرد.

منو که دید گفت:
— بیا ببین این مامانت دوباره چی خریده!

بعد خندید و گفت:
— مامانت اصلاً بلد نیست پول خرج کنه.
هرچی میبینه میخره.


حرفش خنده‌دار نبود.
اما من خندیدم.
چون نمی‌دونستم اگر نخندم، چی میشه.



بعضی وقتا فکر میکنم شما دوتا نمیدونید من وسط این حرف‌هاتونم.

وقتی از هم بد میگید یا ایراد میگیرید من نمیتونم طرف شما باشم، چون هر دوتونو دوست دارم.


من اصلاً نمیخوام طرف هیچ‌ کدومتون باشم.
شاید فکر کنید من نمیفهمم.
ولی میفهمم.

فقط شاید بلد نیستم درباره‌ش باهاتون حرف بزنم.


وقتی از هم بد میگید، با خودم فکر میکنم:
نکنه یکی از شما رو نباید این‌قدر دوست داشته باشم؟؟؟


آخه شما دوتا،
مامان و بابای منید.


اگه از هم ناراحتید، از دل هم دربیارید.
اگه با هم دعوا دارید، حلش کنید.
اگه از رفتار هم خوشتون نمیاد،
درباره‌ش حرف بزنید.


فقط...
لطفاً منو واردش نکنید.

من نمیخوام قاضی شما باشم.
نمیخوام مجبور باشم بفهمم
کدومتون خوبه و کدومتون بده.


من فقط میخوام ...
بچه‌تون باشم.

همین 🧡


— پیش از آمدنت

@beforeyouarrive
❤26💔8
❤8🕊1
🔸 داشت از مامان و باباش میگفت.

ـ وای، دیشب دوباره دعواشون شد.

گفتم:
ـ سر چی؟

گفت:
ـ نمیدونم. رسیدم خونه دیدم دارن دعوا میکنن، همونو پیچیدم اومدم پیشت. والا همیشه سر چیزای مسخره‌ست.

یه کم مکث کرد.

بعد ادامه داد:
ـ همیشه هم یه جوری با هم دعوا میکنن که آدم فکر میکنه دیگه این سری حتماً طلاق میگیرن. بعد فرداش میبینم نشستن دارن با هم سریال ترکی نگاه میکنن و داستانش رو حدس میزنن. انگار نه انگار که دیشب اینطوری داشتن همو پاره میکردن.



بعد انگار که یاد یه چیزی افتاده باشه، صورتش حالت غم گرفته و به پایین خیره شد و گفت :

ـ بچه که بودم، موقع دعواشون کابوسم بود. استرس میگرفتم و نمی‌تونستم هیچ کاری بکنم. الانم که بزرگ شدم، بازم ته دلم میلرزه وقتی صداشون بالا میره. حتی وقتی با فرشادم دعوام میشه، شده سر چیزای کوچیک، استرس همه جونمو میگیره. فکر میکنم الانه که همه‌چی بین ما تموم بشه ...



🔸 اون میگفت و من یاد مامان و بابای خودم می‌افتادم.

اونام همیشه دعوا میکردن.
شده بود صداشون بالا بره.
شده بود برای یه مدت کوتاه با هم سرسنگین بشن و حرف نزنن.

اما بعدش همیشه جلوی من آشتی میکردن.
قشنگ یادمه، از هم عذرخواهی میکردن و میگفتن :

ـ تقصیر منم بود که دعوا شد.


شاید خودشون نمیدونستن،
ولی من خیلی به دیدن اون آشتی‌ها و عذرخواهی کردنا نیاز داشتم.

لازم داشتم ببینم چطوری رابطه‌ای که آسیب دیده رو ترمیم میکنن.

لازم داشتم بدونم قرار نیست از هم جدا بشن.

بدونم این فقط یه دعوا و اختلافه؛
و میشه وقتی آروم شد، دوباره از دل هم درآورد.



🔸 تو فکر و خیال خودم بودم که یهو گفت:
ـ گوشِ‌ت با منه؟!

گفتم:
ـ نه، ببخشید. یه لحظه ذهنم رفت. بگو، الان حواسم بهت هست. 🧡



— پیش از آمدنت

@beforeyouarrive
❤18💔2
🧡 چه بچه خسیسی!


یه جایی شنیدم بچه‌ها قبل از اینکه «بخشیدن» رو یاد بگیرن،
«مالِ من» رو یاد میگیرن.

اولش به نظرم خیلی ساده اومد.

بعد فکر کردم ما بزرگ‌ترها هم خیلی فرقی نداریم.

کلید خونه‌مون یا ماشین‌مون رو راحت دست هر کسی نمیدیم.

نه که خسیس باشیم.
چون این‌ها مال ماست.
چون برای ما مهمه.



بچه‌ها هم همینن.

اون عروسک، شاید برای ما فقط یه عروسک باشه؛
ولی برای اون بچه، یکی از چیزهاییه که تازه داره باهاش مفهوم «مالِ من» رو میفهمه. 🧡



— پیش از آمدنت

@beforeyouarrive
❤27👍5👎1🤔1