#داستان_شهیدی_که_نماز_نمیخواند!
قسمت چهارم:
هوا تاریک شده بود و تقریباً هجده ساعت بدون حرف خاصی با هم بودیم.
کمکم داشتم ناامید میشدم که بالاخره دلم را به دریا زدم. و گفتم:
«تو که واسه خاطر خدا میجنگی، حیف نیس نماز نمیخونی؟!
اشک توی چشمهای قشنگش جمع شد، ولی با لبخند گفت:
«میتونی نماز خوندن رو یادم بدی؟»
گفتم: «یعنی بلد نیستی نماز بخونی؟»
در جوابم گفت: «نه تا حالا نخوندم…»
طوری این حرف را رُک و صریح زد که خجالت کشیدم ازش بپرسم برای چی؟
همان وقت داخل سنگر کمین، زیر آتش خمپاره دشمن، تا جایی که خستگی اجازه داد، نماز خواندن را یادش دادم.
توی تاریک روشنای صبح، اولین نمازش را با من خواند.
دو نفر بعدی با قایق پارویی آمدند و جای ما را گرفتند.
سوار قایق شدیم تا برگردیم. پارو زدیم و هور را شکافتیم.
هنوز مسافتی دور نشده بودیم که خمپارهای توی آب خورد و پارو از دستش افتاد.
ترکش به قفسه سینه و زیر گردنش خورده بود، سرش را توی بغلم گرفتم.
با هر نفسی که میکشید خون گرم از کنار زخم سینهاش بیرون میزد.
گردنش را روی دستم نگه داشته بودم، ولی دیدم فایدهای نداشت.
با هر نفس ناقصی که میکشید، هقهقی میکرد و خون از زخم گردنش بیرون میجهید. .
۵.تنش مثل یک ماهی تکان میخورد.
کاری از دستم ساخته نبود و فقط داشتم اسم خانم حضرت زهرا(س) را صدا میزدم.
چشمهای زاغش را نگاه میکردم که حالا حلقهای خون تویشان جا گرفته بود.
خِرخِر میکرد و راه نفسش بسته شده بود. قلبم پارهپاره شده بود. لبخند کمرنگی روی لبانش مانده بود.
در مقابل نگاه مطمئن، مصمم و زیبایش، هیچ دفاعی نداشتم.
کم آورده بودم، تحمل نداشتم.
آرام کف قایق خواباندمش و پارو را به دست گرفتم که دیدم به سختی انگشتش را حرکت داد و روی سینهاش صلیبی کشید
و چشمش به آسمان خیره ماند ...
[ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
قسمت چهارم:
هوا تاریک شده بود و تقریباً هجده ساعت بدون حرف خاصی با هم بودیم.
کمکم داشتم ناامید میشدم که بالاخره دلم را به دریا زدم. و گفتم:
«تو که واسه خاطر خدا میجنگی، حیف نیس نماز نمیخونی؟!
اشک توی چشمهای قشنگش جمع شد، ولی با لبخند گفت:
«میتونی نماز خوندن رو یادم بدی؟»
گفتم: «یعنی بلد نیستی نماز بخونی؟»
در جوابم گفت: «نه تا حالا نخوندم…»
طوری این حرف را رُک و صریح زد که خجالت کشیدم ازش بپرسم برای چی؟
همان وقت داخل سنگر کمین، زیر آتش خمپاره دشمن، تا جایی که خستگی اجازه داد، نماز خواندن را یادش دادم.
توی تاریک روشنای صبح، اولین نمازش را با من خواند.
دو نفر بعدی با قایق پارویی آمدند و جای ما را گرفتند.
سوار قایق شدیم تا برگردیم. پارو زدیم و هور را شکافتیم.
هنوز مسافتی دور نشده بودیم که خمپارهای توی آب خورد و پارو از دستش افتاد.
ترکش به قفسه سینه و زیر گردنش خورده بود، سرش را توی بغلم گرفتم.
با هر نفسی که میکشید خون گرم از کنار زخم سینهاش بیرون میزد.
گردنش را روی دستم نگه داشته بودم، ولی دیدم فایدهای نداشت.
با هر نفس ناقصی که میکشید، هقهقی میکرد و خون از زخم گردنش بیرون میجهید. .
۵.تنش مثل یک ماهی تکان میخورد.
کاری از دستم ساخته نبود و فقط داشتم اسم خانم حضرت زهرا(س) را صدا میزدم.
چشمهای زاغش را نگاه میکردم که حالا حلقهای خون تویشان جا گرفته بود.
خِرخِر میکرد و راه نفسش بسته شده بود. قلبم پارهپاره شده بود. لبخند کمرنگی روی لبانش مانده بود.
در مقابل نگاه مطمئن، مصمم و زیبایش، هیچ دفاعی نداشتم.
کم آورده بودم، تحمل نداشتم.
آرام کف قایق خواباندمش و پارو را به دست گرفتم که دیدم به سختی انگشتش را حرکت داد و روی سینهاش صلیبی کشید
و چشمش به آسمان خیره ماند ...
[ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
آقا مصطفی فرمانده پایگاه نوجوانان بسیج مسجدمون بود ، هرکجا که میرفت ما رو هم با خودش میبرد ، راهیان نور ، مشهد ، شمال و....
ما رو دیگه به اسم نوجون های آقا مصطفی میشناختن، از بس که همیشه دورش می چرخیدیم
آقا مصطفی ۲۰ سالش شده بود
یک شب با بچه ها توی مسجد بودیم که یکی از بچه ها، بدو اومد و گفت:
اقا مصطفی رفته خواستگاری خونه فلانی
ما پاشودیم و رفتیم درب خونه همسر ایشون ، گویا مراسم خواستگاری تموم شده و آقا مصطفی اینا رفتن خونه خودشون و ما دیر رسیدیم
بعدا، متوجه شدیم که این جلسه فقط یه جلسه اشنایی بوده و هنوز جوابی بین طرفین رد و بدل نشده بود
ما توی کوچه نیم ساعتی منتظر بودیم تا جلسه خواستگاری تموم بشه و آقا مصطفی رو ببینیم
و....
هرچه منتظر شدیم نیومدن!
یکی از بچه ها زنگ خونه پدر زن آقا مصطفی رو زد گفت ؛ سلام اقا مصطفی این جاست!
اون بنده خدا شوکه شد و گفت یه لحظه صبر کنید ، اومد دم در خونه ولی همین که پدرخانوم آقا مصطفی رو دیدیم شروع کردیم به فرار کردن
خخخخ
فرداش دیدیم آقامصطفی داره با خنده میاد
بعد بهمون گفت؛
آبرومو بردید ، بزارید حداقل من جواب بله رو بگیرم بعد برید درب خونشون سراغ منو بگیرید .
این خاطره رو همیشه خودش با خنده برای دیگران تعریف می کرد.
بیاد شهید مصطفی صدرزاده
[ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
ما رو دیگه به اسم نوجون های آقا مصطفی میشناختن، از بس که همیشه دورش می چرخیدیم
آقا مصطفی ۲۰ سالش شده بود
یک شب با بچه ها توی مسجد بودیم که یکی از بچه ها، بدو اومد و گفت:
اقا مصطفی رفته خواستگاری خونه فلانی
ما پاشودیم و رفتیم درب خونه همسر ایشون ، گویا مراسم خواستگاری تموم شده و آقا مصطفی اینا رفتن خونه خودشون و ما دیر رسیدیم
بعدا، متوجه شدیم که این جلسه فقط یه جلسه اشنایی بوده و هنوز جوابی بین طرفین رد و بدل نشده بود
ما توی کوچه نیم ساعتی منتظر بودیم تا جلسه خواستگاری تموم بشه و آقا مصطفی رو ببینیم
و....
هرچه منتظر شدیم نیومدن!
یکی از بچه ها زنگ خونه پدر زن آقا مصطفی رو زد گفت ؛ سلام اقا مصطفی این جاست!
اون بنده خدا شوکه شد و گفت یه لحظه صبر کنید ، اومد دم در خونه ولی همین که پدرخانوم آقا مصطفی رو دیدیم شروع کردیم به فرار کردن
خخخخ
فرداش دیدیم آقامصطفی داره با خنده میاد
بعد بهمون گفت؛
آبرومو بردید ، بزارید حداقل من جواب بله رو بگیرم بعد برید درب خونشون سراغ منو بگیرید .
این خاطره رو همیشه خودش با خنده برای دیگران تعریف می کرد.
بیاد شهید مصطفی صدرزاده
[ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
Forwarded from بصیر
ی شهید انتخاب کنید
برید دنبالش بشناسیدش
باهاش ارتباط برقرار کنید
شبیهش بشید
حاجت بگیرید شهید میشید
تا حالا فکر کردی با یه شهید رفیق شی؟؟
از اون رفیق فابریکا؟؟
از اونا که همیشه باهمن؟؟
امتحان کردی؟؟
هرچی ازش بخوای بهت میده!!
آخه خاطرش پیش خدا خیلی عزیزه
میخوای باهاش رفیق شی؟؟!!
✅گام اول:
انتخاب شهید
به یه گردان نگاه کن
به صورت شهدا نگاه کن
به عکسشون، به لبخندش
ببین کدوم رو بیشتر دوس داری
با کدوم یکی بیشتر راحتی؟!
✅گام دوم:
عهد بستن با دوست شهیدت
یه جایی بنویس؛ البته اگه ننوشتی هم اشکال نداره.
با دوست شهیدم عهد میبندم پای رفاقت او تا لحظه ی مرگم خواهم بود و از تذکرات دوستانه ی خود به هیچ وجه روی نمیگردانم.
✅گام سوم:
شناخت شهید
تا میتونی از دوست شهیدت اطلاعات جمع آوری کن.
عکس، فیلم، صوت، کتاب و وصیت نامه..
✅گام چهارم:
هدیه ثواب اعمال خود به شهید
از همین الان هرکار ثوابی که انجام میدی،
فقط یه جمله بگو:"خدایا! ثواب این عملم برسه به دوست شهیدم."
طبق روایات نه تنها ازت چیزی کم نمیشه، بلکه با برکت تر هم میشه!
بچه ها! شهید، اونقدر مقام بالایی داره که نیازی به ثواب کار ما نداشته باشه!
تو با این کار خلوص نیت و علاقت رو به شهید نشون میدی!
✅گام پنجم:
درگیر کردن خود با شهید.
سریع همین الان بک گراند گوشیتو عوض کن و عکس دوستتو بزار!!
در طول روز باهاش درد دل کن.باهاش حرف بزن.آرزوهاتو بهش بگو..
✅گام ششم:
عدم گناه در حضور رفیق
روح شهید تا گام پنجم بسیار از شما راضیه
ولی آیا در حضور دوست معنویت میتونی گناه کنی؟
حجاب، رابطمون با نامحرم، چت با نامحرم، غیبت، دروغ، نمازامون و .....
✅گام هفتم:
اولین پاسخ شهید
کمی صبر و استقامت در گام ششم، آنچنان شیرینی برای شما خواهد داشت که در گام بعدی گناه کردن براتون سخت میشه..
خواب دوست شهیدتو میبینی، دعایی که کرده بودی برآورده میشه، دعوت به قبور شهدا و راهیان نور و ...
✅گام هشتم:
حفظ و تقویت رابطه تا شهادت(مرگ)
گام های سختی رو کشیدین!درسته؟!
مطمئنا با شیرینی قلبی همراه بوده....
[ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
برید دنبالش بشناسیدش
باهاش ارتباط برقرار کنید
شبیهش بشید
حاجت بگیرید شهید میشید
تا حالا فکر کردی با یه شهید رفیق شی؟؟
از اون رفیق فابریکا؟؟
از اونا که همیشه باهمن؟؟
امتحان کردی؟؟
هرچی ازش بخوای بهت میده!!
آخه خاطرش پیش خدا خیلی عزیزه
میخوای باهاش رفیق شی؟؟!!
✅گام اول:
انتخاب شهید
به یه گردان نگاه کن
به صورت شهدا نگاه کن
به عکسشون، به لبخندش
ببین کدوم رو بیشتر دوس داری
با کدوم یکی بیشتر راحتی؟!
✅گام دوم:
عهد بستن با دوست شهیدت
یه جایی بنویس؛ البته اگه ننوشتی هم اشکال نداره.
با دوست شهیدم عهد میبندم پای رفاقت او تا لحظه ی مرگم خواهم بود و از تذکرات دوستانه ی خود به هیچ وجه روی نمیگردانم.
✅گام سوم:
شناخت شهید
تا میتونی از دوست شهیدت اطلاعات جمع آوری کن.
عکس، فیلم، صوت، کتاب و وصیت نامه..
✅گام چهارم:
هدیه ثواب اعمال خود به شهید
از همین الان هرکار ثوابی که انجام میدی،
فقط یه جمله بگو:"خدایا! ثواب این عملم برسه به دوست شهیدم."
طبق روایات نه تنها ازت چیزی کم نمیشه، بلکه با برکت تر هم میشه!
بچه ها! شهید، اونقدر مقام بالایی داره که نیازی به ثواب کار ما نداشته باشه!
تو با این کار خلوص نیت و علاقت رو به شهید نشون میدی!
✅گام پنجم:
درگیر کردن خود با شهید.
سریع همین الان بک گراند گوشیتو عوض کن و عکس دوستتو بزار!!
در طول روز باهاش درد دل کن.باهاش حرف بزن.آرزوهاتو بهش بگو..
✅گام ششم:
عدم گناه در حضور رفیق
روح شهید تا گام پنجم بسیار از شما راضیه
ولی آیا در حضور دوست معنویت میتونی گناه کنی؟
حجاب، رابطمون با نامحرم، چت با نامحرم، غیبت، دروغ، نمازامون و .....
✅گام هفتم:
اولین پاسخ شهید
کمی صبر و استقامت در گام ششم، آنچنان شیرینی برای شما خواهد داشت که در گام بعدی گناه کردن براتون سخت میشه..
خواب دوست شهیدتو میبینی، دعایی که کرده بودی برآورده میشه، دعوت به قبور شهدا و راهیان نور و ...
✅گام هشتم:
حفظ و تقویت رابطه تا شهادت(مرگ)
گام های سختی رو کشیدین!درسته؟!
مطمئنا با شیرینی قلبی همراه بوده....
[ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
لبیک یا زینب (سلام الله علیها)
مدافع حرم بانوی مقاومت، «حضرت زینب کبری (سلام الله علیها) »شهید «محمد علی رباعی»
نیروی حزب الله لبنان
طرح از کانال : [ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
مدافع حرم بانوی مقاومت، «حضرت زینب کبری (سلام الله علیها) »شهید «محمد علی رباعی»
نیروی حزب الله لبنان
طرح از کانال : [ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
قدس را هدف دارم
بمناسبت 8 آبان سالگرد شهادت شهید حسین فهمیده و روز نوجوان و بسیج دانش آموزی
طرح: [ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
بمناسبت 8 آبان سالگرد شهادت شهید حسین فهمیده و روز نوجوان و بسیج دانش آموزی
طرح: [ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
بعد از نثار "جان"،
برایش یک "نام" مانده بود،
به آن هم راضی نشد؛
طرح: [ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
برایش یک "نام" مانده بود،
به آن هم راضی نشد؛
طرح: [ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
دانش آموز شهید رضا پناهی
تولد : ۱۳۴۸
مدرک تحصیلی: اول راهنمائی
شهادت: ۲۷/۱۱/۶۱
نام عملیات: والفجر ۲
[ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
تولد : ۱۳۴۸
مدرک تحصیلی: اول راهنمائی
شهادت: ۲۷/۱۱/۶۱
نام عملیات: والفجر ۲
[ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
رضا ، کوچکترین رزمنده جبهه بود و مشهدش نیز کوه های بازی دراز شد ، همانجا که هم رزمانش از خاطرات زمزمه های شبانه اش با خدا میگفتند.
یونس فتح باهری و طالبی که اهل کرمانشاه هستند، دو تن از همسنگرانش بودند که بعدها در خاطراتشان گفتند: یک شب رضا در سنگر نبود و سراغش رفتیم، دیدیم دامنه کوه ایستاده و رو به آسمان زمزمه می کند ، متوجه نشدیم چه می گوید ، نگاهش که به ما افتاد ، تبسمی کرد و خندید، علتش را که پرسیدیم نگفت ، با پافشاری زیاد گفت: فردا می فهمید ، ولی بعد از شهادتش فهمیدیم، چند روز قبل که فرمانده اش به او گفته بود به پادگان ابوذر برود و عکس بیندازد، بعد از گرفتن عکس پشت آن را امضا کرده و گفته بود: من چند روز دیگر شهید می شوم.
ماجرای شهادتش نیز از این قرار بود که ، برای دیده بانی رفته بود و چون قدش نمی رسید چند جعبه زیر پایش گذاشته بود که بتواند به دشمن دید داشته باشد و در حین دیده بانی با ترکش خمپاره دشمن به شهادت می رسد و این بزرگمرد کوچک داستان ما به آرزوی وصال با معبود خود نائل میشود.
میگویند : رضا در جبهه هر کاری انجام می داد و زمانی که شهید شد جزء نیروهای اطلاعات بود ، ولی هروقت از رضا سوال می کردند که در جبهه چه کار انجام میدهی ؟ میگفت : من که کاری از دستم بر نمی آید که برای رزمندگان انجام دهم برای همین فقط به بچه ها آب میرسانم و پوتین هایان را واکس میزنم.
روزی هم در جواب مادرش که پرسیده بود: رضا جان، همیشه پوتینهای رزمندگان را واکس میزنی ؟ گفته بود : نه من امروز شهردار هستم.
مادرش گفته بود: مگر شهردار پوتین واکس می زند؟و رضای داستان ما جواب داده بود: شهردار به بچه ها رسیدگی میکند، سنگر را مرتب می کند، ظرفها را می شوید، ولی امروز از آنجا که، نوبت واکس زدن من است، این پوتین ها را واکس می زنم تا نوبتم حرام نشود، چون پوتینها از بیت المال است و دوست ندارم از بین بروند و باید بیشتر در پای بچه های رزمنده کار کند.
[ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
یونس فتح باهری و طالبی که اهل کرمانشاه هستند، دو تن از همسنگرانش بودند که بعدها در خاطراتشان گفتند: یک شب رضا در سنگر نبود و سراغش رفتیم، دیدیم دامنه کوه ایستاده و رو به آسمان زمزمه می کند ، متوجه نشدیم چه می گوید ، نگاهش که به ما افتاد ، تبسمی کرد و خندید، علتش را که پرسیدیم نگفت ، با پافشاری زیاد گفت: فردا می فهمید ، ولی بعد از شهادتش فهمیدیم، چند روز قبل که فرمانده اش به او گفته بود به پادگان ابوذر برود و عکس بیندازد، بعد از گرفتن عکس پشت آن را امضا کرده و گفته بود: من چند روز دیگر شهید می شوم.
ماجرای شهادتش نیز از این قرار بود که ، برای دیده بانی رفته بود و چون قدش نمی رسید چند جعبه زیر پایش گذاشته بود که بتواند به دشمن دید داشته باشد و در حین دیده بانی با ترکش خمپاره دشمن به شهادت می رسد و این بزرگمرد کوچک داستان ما به آرزوی وصال با معبود خود نائل میشود.
میگویند : رضا در جبهه هر کاری انجام می داد و زمانی که شهید شد جزء نیروهای اطلاعات بود ، ولی هروقت از رضا سوال می کردند که در جبهه چه کار انجام میدهی ؟ میگفت : من که کاری از دستم بر نمی آید که برای رزمندگان انجام دهم برای همین فقط به بچه ها آب میرسانم و پوتین هایان را واکس میزنم.
روزی هم در جواب مادرش که پرسیده بود: رضا جان، همیشه پوتینهای رزمندگان را واکس میزنی ؟ گفته بود : نه من امروز شهردار هستم.
مادرش گفته بود: مگر شهردار پوتین واکس می زند؟و رضای داستان ما جواب داده بود: شهردار به بچه ها رسیدگی میکند، سنگر را مرتب می کند، ظرفها را می شوید، ولی امروز از آنجا که، نوبت واکس زدن من است، این پوتین ها را واکس می زنم تا نوبتم حرام نشود، چون پوتینها از بیت المال است و دوست ندارم از بین بروند و باید بیشتر در پای بچه های رزمنده کار کند.
[ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
لبیک یا حسین
یعنی اینکه در معرکه جنگ حاضر باشی،هر چند تنها باشی
یعنی تو و مالت و زن و فرزندانت در این معرکه جنگ باشید.
سید حسن نصرالله
[ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
یعنی اینکه در معرکه جنگ حاضر باشی،هر چند تنها باشی
یعنی تو و مالت و زن و فرزندانت در این معرکه جنگ باشید.
سید حسن نصرالله
[ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
لبیک یا حسین یعنی اینکه در معرکه جنگ حاضر باشی،
هر چند تنها باشی،
و هر چند مردم تو را رها کرده باشند،
و تو را متهم کرده باشند،
و تو را تنها گذاشته باشند،
لبیک یا حسین یعنی تو و مالت و زن و فرزندانت در این معرکه جنگ باشید،
لبیک یا حسین یعنی مادر، فرزندش را به میدان جنگ بفرستد،
و هنگامی که فرزندش شهید شد و سرش بریده شد و به سوی مادرش انداخته شد،
مادرش آنرا به خانه برده،خاک و خون را از آن پاک کرده و به او بگوید: از توراضی هستم!
خداوند رو سفیدت کند همانطور که مرا در روز قیامت و نزد فاطمه زهرا (س) رو سفید کردی!
این است معنای لبیک یا حسین،
سید حسن نصرالله
[ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
هر چند تنها باشی،
و هر چند مردم تو را رها کرده باشند،
و تو را متهم کرده باشند،
و تو را تنها گذاشته باشند،
لبیک یا حسین یعنی تو و مالت و زن و فرزندانت در این معرکه جنگ باشید،
لبیک یا حسین یعنی مادر، فرزندش را به میدان جنگ بفرستد،
و هنگامی که فرزندش شهید شد و سرش بریده شد و به سوی مادرش انداخته شد،
مادرش آنرا به خانه برده،خاک و خون را از آن پاک کرده و به او بگوید: از توراضی هستم!
خداوند رو سفیدت کند همانطور که مرا در روز قیامت و نزد فاطمه زهرا (س) رو سفید کردی!
این است معنای لبیک یا حسین،
سید حسن نصرالله
[ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
از تو راضی هستم!
خداوند رو سفیدت کند همانطور که مرا در روز قیامت و نزد فاطمه زهرا (س) رو سفید کردی!
عکاس :مهدیه محمدخانی
طرح : [ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
خداوند رو سفیدت کند همانطور که مرا در روز قیامت و نزد فاطمه زهرا (س) رو سفید کردی!
عکاس :مهدیه محمدخانی
طرح : [ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
اِنّي اُحامي اَبَداً عَنْ ديني
من از حمايت از دينم دست بر نمي دارم.
حضرت اباالفضل العباس (ع)
شعار پیاده روی اربعین سال 1395
تایپوگرافی و طرح از : [🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
من از حمايت از دينم دست بر نمي دارم.
حضرت اباالفضل العباس (ع)
شعار پیاده روی اربعین سال 1395
تایپوگرافی و طرح از : [🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
پرواز کرد
و به آسمان رفت،
با همین پوتین ها!
به همین سادگی ...
طرح از : [🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
و به آسمان رفت،
با همین پوتین ها!
به همین سادگی ...
طرح از : [🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
Forwarded from ترنم بیداری
هیهات
حامد همایون
هیهات
حامد همایون
باید به تو زنجیرکنم بنددلم را...
جانی وجهانی و چنینی و چنانی ....
پیشنهاددانلود
[ 🌻 مرجع صدای ارزشی ::: @taranombidari ]
حامد همایون
باید به تو زنجیرکنم بنددلم را...
جانی وجهانی و چنینی و چنانی ....
پیشنهاددانلود
[ 🌻 مرجع صدای ارزشی ::: @taranombidari ]
🇮🇷کانال رسمی اطلاع رسانی موکب حضرت احمد ابن موسی شاهچراغ (ع) در مرز بین الملی شلمچه 🇮🇷
✅برای کسب آخرین اطلاعات و اخبار پیاده روی اربعین 95 عضو این کانال شوید
@moukebshiraz
https://goo.gl/WM04CT
✅برای کسب آخرین اطلاعات و اخبار پیاده روی اربعین 95 عضو این کانال شوید
@moukebshiraz
https://goo.gl/WM04CT
Telegram
موکب حضرت احمدابن موسی شاهچراغ(ع)
کانال اطلاع رسانی موکب حضرت احمدابن موسی شاهچراغ(ع) درمرز بین المللی شلمچه
یا رقیه بنت الحسین ع
بابای مفقود الاثر
برگرد تنها یک بغل بابای من باش
ها ! یک بغل برگرد تنها جای من باش
تصویرسازی : @Zeinoo77
بیاد دختران شهدا
[🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
بابای مفقود الاثر
برگرد تنها یک بغل بابای من باش
ها ! یک بغل برگرد تنها جای من باش
تصویرسازی : @Zeinoo77
بیاد دختران شهدا
[🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
Forwarded from ترنم بیداری
بابای مفقودالاثر
بابای مفقودالاثر!
ای پیش پرواز کبوترهای زخمی!
بابای مفقودالاثر!
بابای زخمی!
بیاد دختران شهدا
[ 🌻 مرجع صدای ارزشی ::: @taranombidari ]
ای پیش پرواز کبوترهای زخمی!
بابای مفقودالاثر!
بابای زخمی!
بیاد دختران شهدا
[ 🌻 مرجع صدای ارزشی ::: @taranombidari ]