#داستان_شهیدی_که_نماز_نمیخواند!
قسمت دوم :
یكبار یكی از بچههای دسته ویژه، بهش متلك انداخته بود كه:
«رفیقمون از كمین میترسه!
توی دژبانی بیشتر بهش حال میده...»
فقط یك نگاه و یك لبخند، تحویلش داد و رفت سمت دستشوییها؛
هرچند كه دیدم در حال رفتن، داره اشكاش رو از روی صورت سفید و ریشهای بورش پاك میكنه.
دو روز بعد از همین ماجرا بود كه به سنگر عملیات آمد و گفت:
«میخواهم بروم كمین.»
حاج اكبر یه نگاهی بهش انداخت و گفت: «آرش جان! داوطلبهای كمین تكمیله...»
- كیارش هستم حاج آقا!
- ببخشید عزیزم، شرمنده! كیارش گل، اسمت فراموشم شده بود.
- خواهش میكنم حاج آقا! حالا نمیشه یه جوری ما را هم جا بدی؟
حاجی مكثی كرد و گفت: «چشم سعی میكنم...»
- لطف میكنی حاجی...
شب باز رفتم سمتش و سلام كردم.
به گرمی جواب سلامم را داد و رفت،
چند قدمی كه برداشت، برگشت سمت من و گفت: «شما هم میری سنگر كمین آقا جواد؟!»
- آره، چهطور مگه؟
منّ و منّی كرد و گفت: «نزدیك عراقیهاست؟!»
- آره، توی محدوده اوناست.
چهطور مگه؟!
- هیچی همینطوری...
تشكری كرد و رفت سمت سنگر خودش.
آخرای شب بود كه رفتم سمت سنگر عملیات.
حاج اكبر دراز كشیده بود، تا وارد شدم، بلند شد و با وجود اصرار من و فشار بازوهام روی شونش، تمام قد جلوم ایستاد و گفت: «بفرما جواد جون بفرما...»
- شرمنده حاجی! مزاحمت شدم.
دیدم دراز كشیدی خواستم برگردم، ولی دیدم كه متوجه شدی، با خودم گفتم زشته. بازم ببخشید!
- خدا ببخشه جواد جون! این حرفا چیه؟خوش اومدی.
- حاجی! غرض از مزاحمت، میخواستم بگم این پسره كیارش را بذار با من بیاد كمین،
میخوام یه فرصت خوب گیر بیارم تا باهاش تنها باشم.
حاجی لبخندی زد و ادامه داد:
«حاج آقا سماوات كه اینجا بود میگفت توی گردان، دنبالش حرفایی میزنن.
تو چرا دیگه دنبالشی؟ واسه چی میخوای باهاش بری كمین؟»
- میخوام سر از كارش در بیارم.
خوب حاجی جون، به نظر شما فرصت بهتری از كمین دو نفره پیدا میشه كه من با اون بیستوچهار ساعت تنها باشم؟
- والله، چه عرض كنم؟
با اوصافی كه من شنیدم، اصلاً بعید میدونم بهش اجازه بدم بره كمین.
میگن اهل نماز نیست، فقط هم توی مراسم زیارت عاشورا شركت میكنه، نه چیز دیگه.
- باز خدا رو شكر كه زیارت عاشورا میخونه.
من فكر میكردم اونم نمیآد. - پس تو هم شنیدی؟مگه نه؟
- آره، منم یه چیزایی راجع بهش شنیدم.
- من بهش شك داشتم، حتی فكر كردم شاید ستون پنجمی باشه، اما دیدم ستون پنجمی خیلی باهوشه.
نمیآد بینمازی كنه كه توی گردان تابلو بشه، درست نمیگم؟
[ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
قسمت دوم :
یكبار یكی از بچههای دسته ویژه، بهش متلك انداخته بود كه:
«رفیقمون از كمین میترسه!
توی دژبانی بیشتر بهش حال میده...»
فقط یك نگاه و یك لبخند، تحویلش داد و رفت سمت دستشوییها؛
هرچند كه دیدم در حال رفتن، داره اشكاش رو از روی صورت سفید و ریشهای بورش پاك میكنه.
دو روز بعد از همین ماجرا بود كه به سنگر عملیات آمد و گفت:
«میخواهم بروم كمین.»
حاج اكبر یه نگاهی بهش انداخت و گفت: «آرش جان! داوطلبهای كمین تكمیله...»
- كیارش هستم حاج آقا!
- ببخشید عزیزم، شرمنده! كیارش گل، اسمت فراموشم شده بود.
- خواهش میكنم حاج آقا! حالا نمیشه یه جوری ما را هم جا بدی؟
حاجی مكثی كرد و گفت: «چشم سعی میكنم...»
- لطف میكنی حاجی...
شب باز رفتم سمتش و سلام كردم.
به گرمی جواب سلامم را داد و رفت،
چند قدمی كه برداشت، برگشت سمت من و گفت: «شما هم میری سنگر كمین آقا جواد؟!»
- آره، چهطور مگه؟
منّ و منّی كرد و گفت: «نزدیك عراقیهاست؟!»
- آره، توی محدوده اوناست.
چهطور مگه؟!
- هیچی همینطوری...
تشكری كرد و رفت سمت سنگر خودش.
آخرای شب بود كه رفتم سمت سنگر عملیات.
حاج اكبر دراز كشیده بود، تا وارد شدم، بلند شد و با وجود اصرار من و فشار بازوهام روی شونش، تمام قد جلوم ایستاد و گفت: «بفرما جواد جون بفرما...»
- شرمنده حاجی! مزاحمت شدم.
دیدم دراز كشیدی خواستم برگردم، ولی دیدم كه متوجه شدی، با خودم گفتم زشته. بازم ببخشید!
- خدا ببخشه جواد جون! این حرفا چیه؟خوش اومدی.
- حاجی! غرض از مزاحمت، میخواستم بگم این پسره كیارش را بذار با من بیاد كمین،
میخوام یه فرصت خوب گیر بیارم تا باهاش تنها باشم.
حاجی لبخندی زد و ادامه داد:
«حاج آقا سماوات كه اینجا بود میگفت توی گردان، دنبالش حرفایی میزنن.
تو چرا دیگه دنبالشی؟ واسه چی میخوای باهاش بری كمین؟»
- میخوام سر از كارش در بیارم.
خوب حاجی جون، به نظر شما فرصت بهتری از كمین دو نفره پیدا میشه كه من با اون بیستوچهار ساعت تنها باشم؟
- والله، چه عرض كنم؟
با اوصافی كه من شنیدم، اصلاً بعید میدونم بهش اجازه بدم بره كمین.
میگن اهل نماز نیست، فقط هم توی مراسم زیارت عاشورا شركت میكنه، نه چیز دیگه.
- باز خدا رو شكر كه زیارت عاشورا میخونه.
من فكر میكردم اونم نمیآد. - پس تو هم شنیدی؟مگه نه؟
- آره، منم یه چیزایی راجع بهش شنیدم.
- من بهش شك داشتم، حتی فكر كردم شاید ستون پنجمی باشه، اما دیدم ستون پنجمی خیلی باهوشه.
نمیآد بینمازی كنه كه توی گردان تابلو بشه، درست نمیگم؟
[ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
#داستان_شهیدی_که_نماز_نمیخواند!
قسمت سوم :
چرا، اتفاقاً منم به این موضوع فكر كرده بودم.
واسه همین مطمئنم، این یه لمی تو كارش هست كه اینطوریه.
وگرنه بعید بود راهش بدن توی گردان عملیاتی خط.
- از حفاظت خبرشو گرفتم، میگن سالمه.
ولی هرچی به آقا رسول اصرار كردم كه بگه این چهطور سالمیه كه اهل نماز و خدا نیست، نگفت.
- خوب بالاخره چی میگی حاجی؟ میفرستیش كمین یا نه؟
- باید روش فكر كنم، ولی احتمال زیاد نه.
من تا ته و توی این قضیه را در نیارم، بهش پا نمیدم بره كمین.
- هر طور صلاحه حاجی. پس من منتظر خبرش باشم؟ فقط اگه خواستی بفرستیش با من بفرستش، باشه؟
- ببینم چی میشه.
حاجی فرستاده بود دنبالم. رفتم سمت سنگر عملیات. پتو را كه كنار زدم، دیدم كیارش هم توی سنگر نشسته. سلام كردم و وارد شدم. حاجی طبق عادت همیشگیاش كه موقع ورود همه، تمام قد میایستاد، جلوی پایم تمام قد بلند شد و گفت:
«خوش اومدی آقا جواد، بشین داداش!» - شرمنده میكنی حاجی!
رو كردم سمت كیارش و دستم را دراز كردم طرفش و گفتم:
«مخلص بچههای بالا هم هستیم، داداش یه ده تومنی بگیر به قاعده دو تومن ما رو تحویل بگیر.»
دستم را با محبت فشرد و سرخ شد.
چشمهای زاغش را از توی چشمهام دزدید و گفت:
«اختیار دارید آقا جواد! ما خاك پای شماییم.»
رو كردم به حاج اكبر و گفتم: «جانم حاجی، امری داشتید؟!»
- عرض شود خدمت آقا جواد گل كه فردا كمین با آقا كیارش، انشاءالله توی سنگر حبیباللهی.
گفتم در جریان باشید و آماده. امشب خوب استراحت كنید، ساعت سه صبح جابجایی نیرو داریم. انشاءالله به سلامت برید و برگردید.
من در حالی كه سعی داشتم تعجب، خوشحالی و اضطرابم را از حاج اكبر و كیارش پنهان كنم، چشمی گفتم و از در سنگر بیرون رفتم.
توی دلم قند آب شد كه بیستوچهار ساعت با كیارش، تنها توی یك قایق هستیم؛
هر چند دوست داشتم بدانم، چهطور حاج اكبر راضی شده كه كیارش را توی تیم كمین راه بدهد؟
فرصت خوبی بود تا سر از كارش در بیارم.
این پسر كه نه بهش میآمد بد و شرور باشه و نه نفوذی، پس چرا نماز نمیخونه؟
چرا حفاظت تأییدش كرده كه بیاد گردان عملیات؟
خلاصه فرصت مناسبی بود تا بتوانم برای سؤالهایی كه چهار، پنج روزی ذهنم را سخت به خودش مشغول كرده بود پیدا كنم.
وقتی دو نفری توی سنگر كمین، بیستوچهار ساعت مأمور شدیم، با چشم خودم دیدم كه نماز نمیخواند.
توی سنگر كمین، در كمینش بودم تا سر حرف را باز كنم.
هر چه تقلا كردم تا بتوانم حرفم رو شروع كنم،
نشد ...
[ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
قسمت سوم :
چرا، اتفاقاً منم به این موضوع فكر كرده بودم.
واسه همین مطمئنم، این یه لمی تو كارش هست كه اینطوریه.
وگرنه بعید بود راهش بدن توی گردان عملیاتی خط.
- از حفاظت خبرشو گرفتم، میگن سالمه.
ولی هرچی به آقا رسول اصرار كردم كه بگه این چهطور سالمیه كه اهل نماز و خدا نیست، نگفت.
- خوب بالاخره چی میگی حاجی؟ میفرستیش كمین یا نه؟
- باید روش فكر كنم، ولی احتمال زیاد نه.
من تا ته و توی این قضیه را در نیارم، بهش پا نمیدم بره كمین.
- هر طور صلاحه حاجی. پس من منتظر خبرش باشم؟ فقط اگه خواستی بفرستیش با من بفرستش، باشه؟
- ببینم چی میشه.
حاجی فرستاده بود دنبالم. رفتم سمت سنگر عملیات. پتو را كه كنار زدم، دیدم كیارش هم توی سنگر نشسته. سلام كردم و وارد شدم. حاجی طبق عادت همیشگیاش كه موقع ورود همه، تمام قد میایستاد، جلوی پایم تمام قد بلند شد و گفت:
«خوش اومدی آقا جواد، بشین داداش!» - شرمنده میكنی حاجی!
رو كردم سمت كیارش و دستم را دراز كردم طرفش و گفتم:
«مخلص بچههای بالا هم هستیم، داداش یه ده تومنی بگیر به قاعده دو تومن ما رو تحویل بگیر.»
دستم را با محبت فشرد و سرخ شد.
چشمهای زاغش را از توی چشمهام دزدید و گفت:
«اختیار دارید آقا جواد! ما خاك پای شماییم.»
رو كردم به حاج اكبر و گفتم: «جانم حاجی، امری داشتید؟!»
- عرض شود خدمت آقا جواد گل كه فردا كمین با آقا كیارش، انشاءالله توی سنگر حبیباللهی.
گفتم در جریان باشید و آماده. امشب خوب استراحت كنید، ساعت سه صبح جابجایی نیرو داریم. انشاءالله به سلامت برید و برگردید.
من در حالی كه سعی داشتم تعجب، خوشحالی و اضطرابم را از حاج اكبر و كیارش پنهان كنم، چشمی گفتم و از در سنگر بیرون رفتم.
توی دلم قند آب شد كه بیستوچهار ساعت با كیارش، تنها توی یك قایق هستیم؛
هر چند دوست داشتم بدانم، چهطور حاج اكبر راضی شده كه كیارش را توی تیم كمین راه بدهد؟
فرصت خوبی بود تا سر از كارش در بیارم.
این پسر كه نه بهش میآمد بد و شرور باشه و نه نفوذی، پس چرا نماز نمیخونه؟
چرا حفاظت تأییدش كرده كه بیاد گردان عملیات؟
خلاصه فرصت مناسبی بود تا بتوانم برای سؤالهایی كه چهار، پنج روزی ذهنم را سخت به خودش مشغول كرده بود پیدا كنم.
وقتی دو نفری توی سنگر كمین، بیستوچهار ساعت مأمور شدیم، با چشم خودم دیدم كه نماز نمیخواند.
توی سنگر كمین، در كمینش بودم تا سر حرف را باز كنم.
هر چه تقلا كردم تا بتوانم حرفم رو شروع كنم،
نشد ...
[ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
#داستان_شهیدی_که_نماز_نمیخواند!
قسمت چهارم:
هوا تاریک شده بود و تقریباً هجده ساعت بدون حرف خاصی با هم بودیم.
کمکم داشتم ناامید میشدم که بالاخره دلم را به دریا زدم. و گفتم:
«تو که واسه خاطر خدا میجنگی، حیف نیس نماز نمیخونی؟!
اشک توی چشمهای قشنگش جمع شد، ولی با لبخند گفت:
«میتونی نماز خوندن رو یادم بدی؟»
گفتم: «یعنی بلد نیستی نماز بخونی؟»
در جوابم گفت: «نه تا حالا نخوندم…»
طوری این حرف را رُک و صریح زد که خجالت کشیدم ازش بپرسم برای چی؟
همان وقت داخل سنگر کمین، زیر آتش خمپاره دشمن، تا جایی که خستگی اجازه داد، نماز خواندن را یادش دادم.
توی تاریک روشنای صبح، اولین نمازش را با من خواند.
دو نفر بعدی با قایق پارویی آمدند و جای ما را گرفتند.
سوار قایق شدیم تا برگردیم. پارو زدیم و هور را شکافتیم.
هنوز مسافتی دور نشده بودیم که خمپارهای توی آب خورد و پارو از دستش افتاد.
ترکش به قفسه سینه و زیر گردنش خورده بود، سرش را توی بغلم گرفتم.
با هر نفسی که میکشید خون گرم از کنار زخم سینهاش بیرون میزد.
گردنش را روی دستم نگه داشته بودم، ولی دیدم فایدهای نداشت.
با هر نفس ناقصی که میکشید، هقهقی میکرد و خون از زخم گردنش بیرون میجهید. .
۵.تنش مثل یک ماهی تکان میخورد.
کاری از دستم ساخته نبود و فقط داشتم اسم خانم حضرت زهرا(س) را صدا میزدم.
چشمهای زاغش را نگاه میکردم که حالا حلقهای خون تویشان جا گرفته بود.
خِرخِر میکرد و راه نفسش بسته شده بود. قلبم پارهپاره شده بود. لبخند کمرنگی روی لبانش مانده بود.
در مقابل نگاه مطمئن، مصمم و زیبایش، هیچ دفاعی نداشتم.
کم آورده بودم، تحمل نداشتم.
آرام کف قایق خواباندمش و پارو را به دست گرفتم که دیدم به سختی انگشتش را حرکت داد و روی سینهاش صلیبی کشید
و چشمش به آسمان خیره ماند ...
[ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
قسمت چهارم:
هوا تاریک شده بود و تقریباً هجده ساعت بدون حرف خاصی با هم بودیم.
کمکم داشتم ناامید میشدم که بالاخره دلم را به دریا زدم. و گفتم:
«تو که واسه خاطر خدا میجنگی، حیف نیس نماز نمیخونی؟!
اشک توی چشمهای قشنگش جمع شد، ولی با لبخند گفت:
«میتونی نماز خوندن رو یادم بدی؟»
گفتم: «یعنی بلد نیستی نماز بخونی؟»
در جوابم گفت: «نه تا حالا نخوندم…»
طوری این حرف را رُک و صریح زد که خجالت کشیدم ازش بپرسم برای چی؟
همان وقت داخل سنگر کمین، زیر آتش خمپاره دشمن، تا جایی که خستگی اجازه داد، نماز خواندن را یادش دادم.
توی تاریک روشنای صبح، اولین نمازش را با من خواند.
دو نفر بعدی با قایق پارویی آمدند و جای ما را گرفتند.
سوار قایق شدیم تا برگردیم. پارو زدیم و هور را شکافتیم.
هنوز مسافتی دور نشده بودیم که خمپارهای توی آب خورد و پارو از دستش افتاد.
ترکش به قفسه سینه و زیر گردنش خورده بود، سرش را توی بغلم گرفتم.
با هر نفسی که میکشید خون گرم از کنار زخم سینهاش بیرون میزد.
گردنش را روی دستم نگه داشته بودم، ولی دیدم فایدهای نداشت.
با هر نفس ناقصی که میکشید، هقهقی میکرد و خون از زخم گردنش بیرون میجهید. .
۵.تنش مثل یک ماهی تکان میخورد.
کاری از دستم ساخته نبود و فقط داشتم اسم خانم حضرت زهرا(س) را صدا میزدم.
چشمهای زاغش را نگاه میکردم که حالا حلقهای خون تویشان جا گرفته بود.
خِرخِر میکرد و راه نفسش بسته شده بود. قلبم پارهپاره شده بود. لبخند کمرنگی روی لبانش مانده بود.
در مقابل نگاه مطمئن، مصمم و زیبایش، هیچ دفاعی نداشتم.
کم آورده بودم، تحمل نداشتم.
آرام کف قایق خواباندمش و پارو را به دست گرفتم که دیدم به سختی انگشتش را حرکت داد و روی سینهاش صلیبی کشید
و چشمش به آسمان خیره ماند ...
[ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
آقا مصطفی فرمانده پایگاه نوجوانان بسیج مسجدمون بود ، هرکجا که میرفت ما رو هم با خودش میبرد ، راهیان نور ، مشهد ، شمال و....
ما رو دیگه به اسم نوجون های آقا مصطفی میشناختن، از بس که همیشه دورش می چرخیدیم
آقا مصطفی ۲۰ سالش شده بود
یک شب با بچه ها توی مسجد بودیم که یکی از بچه ها، بدو اومد و گفت:
اقا مصطفی رفته خواستگاری خونه فلانی
ما پاشودیم و رفتیم درب خونه همسر ایشون ، گویا مراسم خواستگاری تموم شده و آقا مصطفی اینا رفتن خونه خودشون و ما دیر رسیدیم
بعدا، متوجه شدیم که این جلسه فقط یه جلسه اشنایی بوده و هنوز جوابی بین طرفین رد و بدل نشده بود
ما توی کوچه نیم ساعتی منتظر بودیم تا جلسه خواستگاری تموم بشه و آقا مصطفی رو ببینیم
و....
هرچه منتظر شدیم نیومدن!
یکی از بچه ها زنگ خونه پدر زن آقا مصطفی رو زد گفت ؛ سلام اقا مصطفی این جاست!
اون بنده خدا شوکه شد و گفت یه لحظه صبر کنید ، اومد دم در خونه ولی همین که پدرخانوم آقا مصطفی رو دیدیم شروع کردیم به فرار کردن
خخخخ
فرداش دیدیم آقامصطفی داره با خنده میاد
بعد بهمون گفت؛
آبرومو بردید ، بزارید حداقل من جواب بله رو بگیرم بعد برید درب خونشون سراغ منو بگیرید .
این خاطره رو همیشه خودش با خنده برای دیگران تعریف می کرد.
بیاد شهید مصطفی صدرزاده
[ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
ما رو دیگه به اسم نوجون های آقا مصطفی میشناختن، از بس که همیشه دورش می چرخیدیم
آقا مصطفی ۲۰ سالش شده بود
یک شب با بچه ها توی مسجد بودیم که یکی از بچه ها، بدو اومد و گفت:
اقا مصطفی رفته خواستگاری خونه فلانی
ما پاشودیم و رفتیم درب خونه همسر ایشون ، گویا مراسم خواستگاری تموم شده و آقا مصطفی اینا رفتن خونه خودشون و ما دیر رسیدیم
بعدا، متوجه شدیم که این جلسه فقط یه جلسه اشنایی بوده و هنوز جوابی بین طرفین رد و بدل نشده بود
ما توی کوچه نیم ساعتی منتظر بودیم تا جلسه خواستگاری تموم بشه و آقا مصطفی رو ببینیم
و....
هرچه منتظر شدیم نیومدن!
یکی از بچه ها زنگ خونه پدر زن آقا مصطفی رو زد گفت ؛ سلام اقا مصطفی این جاست!
اون بنده خدا شوکه شد و گفت یه لحظه صبر کنید ، اومد دم در خونه ولی همین که پدرخانوم آقا مصطفی رو دیدیم شروع کردیم به فرار کردن
خخخخ
فرداش دیدیم آقامصطفی داره با خنده میاد
بعد بهمون گفت؛
آبرومو بردید ، بزارید حداقل من جواب بله رو بگیرم بعد برید درب خونشون سراغ منو بگیرید .
این خاطره رو همیشه خودش با خنده برای دیگران تعریف می کرد.
بیاد شهید مصطفی صدرزاده
[ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
Forwarded from بصیر
ی شهید انتخاب کنید
برید دنبالش بشناسیدش
باهاش ارتباط برقرار کنید
شبیهش بشید
حاجت بگیرید شهید میشید
تا حالا فکر کردی با یه شهید رفیق شی؟؟
از اون رفیق فابریکا؟؟
از اونا که همیشه باهمن؟؟
امتحان کردی؟؟
هرچی ازش بخوای بهت میده!!
آخه خاطرش پیش خدا خیلی عزیزه
میخوای باهاش رفیق شی؟؟!!
✅گام اول:
انتخاب شهید
به یه گردان نگاه کن
به صورت شهدا نگاه کن
به عکسشون، به لبخندش
ببین کدوم رو بیشتر دوس داری
با کدوم یکی بیشتر راحتی؟!
✅گام دوم:
عهد بستن با دوست شهیدت
یه جایی بنویس؛ البته اگه ننوشتی هم اشکال نداره.
با دوست شهیدم عهد میبندم پای رفاقت او تا لحظه ی مرگم خواهم بود و از تذکرات دوستانه ی خود به هیچ وجه روی نمیگردانم.
✅گام سوم:
شناخت شهید
تا میتونی از دوست شهیدت اطلاعات جمع آوری کن.
عکس، فیلم، صوت، کتاب و وصیت نامه..
✅گام چهارم:
هدیه ثواب اعمال خود به شهید
از همین الان هرکار ثوابی که انجام میدی،
فقط یه جمله بگو:"خدایا! ثواب این عملم برسه به دوست شهیدم."
طبق روایات نه تنها ازت چیزی کم نمیشه، بلکه با برکت تر هم میشه!
بچه ها! شهید، اونقدر مقام بالایی داره که نیازی به ثواب کار ما نداشته باشه!
تو با این کار خلوص نیت و علاقت رو به شهید نشون میدی!
✅گام پنجم:
درگیر کردن خود با شهید.
سریع همین الان بک گراند گوشیتو عوض کن و عکس دوستتو بزار!!
در طول روز باهاش درد دل کن.باهاش حرف بزن.آرزوهاتو بهش بگو..
✅گام ششم:
عدم گناه در حضور رفیق
روح شهید تا گام پنجم بسیار از شما راضیه
ولی آیا در حضور دوست معنویت میتونی گناه کنی؟
حجاب، رابطمون با نامحرم، چت با نامحرم، غیبت، دروغ، نمازامون و .....
✅گام هفتم:
اولین پاسخ شهید
کمی صبر و استقامت در گام ششم، آنچنان شیرینی برای شما خواهد داشت که در گام بعدی گناه کردن براتون سخت میشه..
خواب دوست شهیدتو میبینی، دعایی که کرده بودی برآورده میشه، دعوت به قبور شهدا و راهیان نور و ...
✅گام هشتم:
حفظ و تقویت رابطه تا شهادت(مرگ)
گام های سختی رو کشیدین!درسته؟!
مطمئنا با شیرینی قلبی همراه بوده....
[ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
برید دنبالش بشناسیدش
باهاش ارتباط برقرار کنید
شبیهش بشید
حاجت بگیرید شهید میشید
تا حالا فکر کردی با یه شهید رفیق شی؟؟
از اون رفیق فابریکا؟؟
از اونا که همیشه باهمن؟؟
امتحان کردی؟؟
هرچی ازش بخوای بهت میده!!
آخه خاطرش پیش خدا خیلی عزیزه
میخوای باهاش رفیق شی؟؟!!
✅گام اول:
انتخاب شهید
به یه گردان نگاه کن
به صورت شهدا نگاه کن
به عکسشون، به لبخندش
ببین کدوم رو بیشتر دوس داری
با کدوم یکی بیشتر راحتی؟!
✅گام دوم:
عهد بستن با دوست شهیدت
یه جایی بنویس؛ البته اگه ننوشتی هم اشکال نداره.
با دوست شهیدم عهد میبندم پای رفاقت او تا لحظه ی مرگم خواهم بود و از تذکرات دوستانه ی خود به هیچ وجه روی نمیگردانم.
✅گام سوم:
شناخت شهید
تا میتونی از دوست شهیدت اطلاعات جمع آوری کن.
عکس، فیلم، صوت، کتاب و وصیت نامه..
✅گام چهارم:
هدیه ثواب اعمال خود به شهید
از همین الان هرکار ثوابی که انجام میدی،
فقط یه جمله بگو:"خدایا! ثواب این عملم برسه به دوست شهیدم."
طبق روایات نه تنها ازت چیزی کم نمیشه، بلکه با برکت تر هم میشه!
بچه ها! شهید، اونقدر مقام بالایی داره که نیازی به ثواب کار ما نداشته باشه!
تو با این کار خلوص نیت و علاقت رو به شهید نشون میدی!
✅گام پنجم:
درگیر کردن خود با شهید.
سریع همین الان بک گراند گوشیتو عوض کن و عکس دوستتو بزار!!
در طول روز باهاش درد دل کن.باهاش حرف بزن.آرزوهاتو بهش بگو..
✅گام ششم:
عدم گناه در حضور رفیق
روح شهید تا گام پنجم بسیار از شما راضیه
ولی آیا در حضور دوست معنویت میتونی گناه کنی؟
حجاب، رابطمون با نامحرم، چت با نامحرم، غیبت، دروغ، نمازامون و .....
✅گام هفتم:
اولین پاسخ شهید
کمی صبر و استقامت در گام ششم، آنچنان شیرینی برای شما خواهد داشت که در گام بعدی گناه کردن براتون سخت میشه..
خواب دوست شهیدتو میبینی، دعایی که کرده بودی برآورده میشه، دعوت به قبور شهدا و راهیان نور و ...
✅گام هشتم:
حفظ و تقویت رابطه تا شهادت(مرگ)
گام های سختی رو کشیدین!درسته؟!
مطمئنا با شیرینی قلبی همراه بوده....
[ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
لبیک یا زینب (سلام الله علیها)
مدافع حرم بانوی مقاومت، «حضرت زینب کبری (سلام الله علیها) »شهید «محمد علی رباعی»
نیروی حزب الله لبنان
طرح از کانال : [ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
مدافع حرم بانوی مقاومت، «حضرت زینب کبری (سلام الله علیها) »شهید «محمد علی رباعی»
نیروی حزب الله لبنان
طرح از کانال : [ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
قدس را هدف دارم
بمناسبت 8 آبان سالگرد شهادت شهید حسین فهمیده و روز نوجوان و بسیج دانش آموزی
طرح: [ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
بمناسبت 8 آبان سالگرد شهادت شهید حسین فهمیده و روز نوجوان و بسیج دانش آموزی
طرح: [ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
بعد از نثار "جان"،
برایش یک "نام" مانده بود،
به آن هم راضی نشد؛
طرح: [ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
برایش یک "نام" مانده بود،
به آن هم راضی نشد؛
طرح: [ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
دانش آموز شهید رضا پناهی
تولد : ۱۳۴۸
مدرک تحصیلی: اول راهنمائی
شهادت: ۲۷/۱۱/۶۱
نام عملیات: والفجر ۲
[ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
تولد : ۱۳۴۸
مدرک تحصیلی: اول راهنمائی
شهادت: ۲۷/۱۱/۶۱
نام عملیات: والفجر ۲
[ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
رضا ، کوچکترین رزمنده جبهه بود و مشهدش نیز کوه های بازی دراز شد ، همانجا که هم رزمانش از خاطرات زمزمه های شبانه اش با خدا میگفتند.
یونس فتح باهری و طالبی که اهل کرمانشاه هستند، دو تن از همسنگرانش بودند که بعدها در خاطراتشان گفتند: یک شب رضا در سنگر نبود و سراغش رفتیم، دیدیم دامنه کوه ایستاده و رو به آسمان زمزمه می کند ، متوجه نشدیم چه می گوید ، نگاهش که به ما افتاد ، تبسمی کرد و خندید، علتش را که پرسیدیم نگفت ، با پافشاری زیاد گفت: فردا می فهمید ، ولی بعد از شهادتش فهمیدیم، چند روز قبل که فرمانده اش به او گفته بود به پادگان ابوذر برود و عکس بیندازد، بعد از گرفتن عکس پشت آن را امضا کرده و گفته بود: من چند روز دیگر شهید می شوم.
ماجرای شهادتش نیز از این قرار بود که ، برای دیده بانی رفته بود و چون قدش نمی رسید چند جعبه زیر پایش گذاشته بود که بتواند به دشمن دید داشته باشد و در حین دیده بانی با ترکش خمپاره دشمن به شهادت می رسد و این بزرگمرد کوچک داستان ما به آرزوی وصال با معبود خود نائل میشود.
میگویند : رضا در جبهه هر کاری انجام می داد و زمانی که شهید شد جزء نیروهای اطلاعات بود ، ولی هروقت از رضا سوال می کردند که در جبهه چه کار انجام میدهی ؟ میگفت : من که کاری از دستم بر نمی آید که برای رزمندگان انجام دهم برای همین فقط به بچه ها آب میرسانم و پوتین هایان را واکس میزنم.
روزی هم در جواب مادرش که پرسیده بود: رضا جان، همیشه پوتینهای رزمندگان را واکس میزنی ؟ گفته بود : نه من امروز شهردار هستم.
مادرش گفته بود: مگر شهردار پوتین واکس می زند؟و رضای داستان ما جواب داده بود: شهردار به بچه ها رسیدگی میکند، سنگر را مرتب می کند، ظرفها را می شوید، ولی امروز از آنجا که، نوبت واکس زدن من است، این پوتین ها را واکس می زنم تا نوبتم حرام نشود، چون پوتینها از بیت المال است و دوست ندارم از بین بروند و باید بیشتر در پای بچه های رزمنده کار کند.
[ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
یونس فتح باهری و طالبی که اهل کرمانشاه هستند، دو تن از همسنگرانش بودند که بعدها در خاطراتشان گفتند: یک شب رضا در سنگر نبود و سراغش رفتیم، دیدیم دامنه کوه ایستاده و رو به آسمان زمزمه می کند ، متوجه نشدیم چه می گوید ، نگاهش که به ما افتاد ، تبسمی کرد و خندید، علتش را که پرسیدیم نگفت ، با پافشاری زیاد گفت: فردا می فهمید ، ولی بعد از شهادتش فهمیدیم، چند روز قبل که فرمانده اش به او گفته بود به پادگان ابوذر برود و عکس بیندازد، بعد از گرفتن عکس پشت آن را امضا کرده و گفته بود: من چند روز دیگر شهید می شوم.
ماجرای شهادتش نیز از این قرار بود که ، برای دیده بانی رفته بود و چون قدش نمی رسید چند جعبه زیر پایش گذاشته بود که بتواند به دشمن دید داشته باشد و در حین دیده بانی با ترکش خمپاره دشمن به شهادت می رسد و این بزرگمرد کوچک داستان ما به آرزوی وصال با معبود خود نائل میشود.
میگویند : رضا در جبهه هر کاری انجام می داد و زمانی که شهید شد جزء نیروهای اطلاعات بود ، ولی هروقت از رضا سوال می کردند که در جبهه چه کار انجام میدهی ؟ میگفت : من که کاری از دستم بر نمی آید که برای رزمندگان انجام دهم برای همین فقط به بچه ها آب میرسانم و پوتین هایان را واکس میزنم.
روزی هم در جواب مادرش که پرسیده بود: رضا جان، همیشه پوتینهای رزمندگان را واکس میزنی ؟ گفته بود : نه من امروز شهردار هستم.
مادرش گفته بود: مگر شهردار پوتین واکس می زند؟و رضای داستان ما جواب داده بود: شهردار به بچه ها رسیدگی میکند، سنگر را مرتب می کند، ظرفها را می شوید، ولی امروز از آنجا که، نوبت واکس زدن من است، این پوتین ها را واکس می زنم تا نوبتم حرام نشود، چون پوتینها از بیت المال است و دوست ندارم از بین بروند و باید بیشتر در پای بچه های رزمنده کار کند.
[ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
لبیک یا حسین
یعنی اینکه در معرکه جنگ حاضر باشی،هر چند تنها باشی
یعنی تو و مالت و زن و فرزندانت در این معرکه جنگ باشید.
سید حسن نصرالله
[ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
یعنی اینکه در معرکه جنگ حاضر باشی،هر چند تنها باشی
یعنی تو و مالت و زن و فرزندانت در این معرکه جنگ باشید.
سید حسن نصرالله
[ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
لبیک یا حسین یعنی اینکه در معرکه جنگ حاضر باشی،
هر چند تنها باشی،
و هر چند مردم تو را رها کرده باشند،
و تو را متهم کرده باشند،
و تو را تنها گذاشته باشند،
لبیک یا حسین یعنی تو و مالت و زن و فرزندانت در این معرکه جنگ باشید،
لبیک یا حسین یعنی مادر، فرزندش را به میدان جنگ بفرستد،
و هنگامی که فرزندش شهید شد و سرش بریده شد و به سوی مادرش انداخته شد،
مادرش آنرا به خانه برده،خاک و خون را از آن پاک کرده و به او بگوید: از توراضی هستم!
خداوند رو سفیدت کند همانطور که مرا در روز قیامت و نزد فاطمه زهرا (س) رو سفید کردی!
این است معنای لبیک یا حسین،
سید حسن نصرالله
[ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
هر چند تنها باشی،
و هر چند مردم تو را رها کرده باشند،
و تو را متهم کرده باشند،
و تو را تنها گذاشته باشند،
لبیک یا حسین یعنی تو و مالت و زن و فرزندانت در این معرکه جنگ باشید،
لبیک یا حسین یعنی مادر، فرزندش را به میدان جنگ بفرستد،
و هنگامی که فرزندش شهید شد و سرش بریده شد و به سوی مادرش انداخته شد،
مادرش آنرا به خانه برده،خاک و خون را از آن پاک کرده و به او بگوید: از توراضی هستم!
خداوند رو سفیدت کند همانطور که مرا در روز قیامت و نزد فاطمه زهرا (س) رو سفید کردی!
این است معنای لبیک یا حسین،
سید حسن نصرالله
[ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
از تو راضی هستم!
خداوند رو سفیدت کند همانطور که مرا در روز قیامت و نزد فاطمه زهرا (س) رو سفید کردی!
عکاس :مهدیه محمدخانی
طرح : [ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
خداوند رو سفیدت کند همانطور که مرا در روز قیامت و نزد فاطمه زهرا (س) رو سفید کردی!
عکاس :مهدیه محمدخانی
طرح : [ 🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
اِنّي اُحامي اَبَداً عَنْ ديني
من از حمايت از دينم دست بر نمي دارم.
حضرت اباالفضل العباس (ع)
شعار پیاده روی اربعین سال 1395
تایپوگرافی و طرح از : [🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
من از حمايت از دينم دست بر نمي دارم.
حضرت اباالفضل العباس (ع)
شعار پیاده روی اربعین سال 1395
تایپوگرافی و طرح از : [🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
پرواز کرد
و به آسمان رفت،
با همین پوتین ها!
به همین سادگی ...
طرح از : [🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
و به آسمان رفت،
با همین پوتین ها!
به همین سادگی ...
طرح از : [🌹شاهدان بصیر ::: @shahedanebasir ]
Forwarded from ترنم بیداری
هیهات
حامد همایون
هیهات
حامد همایون
باید به تو زنجیرکنم بنددلم را...
جانی وجهانی و چنینی و چنانی ....
پیشنهاددانلود
[ 🌻 مرجع صدای ارزشی ::: @taranombidari ]
حامد همایون
باید به تو زنجیرکنم بنددلم را...
جانی وجهانی و چنینی و چنانی ....
پیشنهاددانلود
[ 🌻 مرجع صدای ارزشی ::: @taranombidari ]
🇮🇷کانال رسمی اطلاع رسانی موکب حضرت احمد ابن موسی شاهچراغ (ع) در مرز بین الملی شلمچه 🇮🇷
✅برای کسب آخرین اطلاعات و اخبار پیاده روی اربعین 95 عضو این کانال شوید
@moukebshiraz
https://goo.gl/WM04CT
✅برای کسب آخرین اطلاعات و اخبار پیاده روی اربعین 95 عضو این کانال شوید
@moukebshiraz
https://goo.gl/WM04CT
Telegram
موکب حضرت احمدابن موسی شاهچراغ(ع)
کانال اطلاع رسانی موکب حضرت احمدابن موسی شاهچراغ(ع) درمرز بین المللی شلمچه