Forwarded from پیام رسان ایرانی 💠ایتا💠
این کانال در «پیامرسان ایرانی ایتا» راه اندازی شد
🔹آشنایی با پیامرسان ایتا و ورود به نسخه وب:
https://www.eitaa.com
🔗دریافت مستقیم برنامه اندروید:
https://eitaa.com/dl
⏬دریافت از کافه بازار:
https://cafebazaar.ir/app/ir.eitaa.messenger/
💻 دریافت نسخه ویندوز:
http://eitaa.org/desktop
🔸معرفی ایتا در رسانهها:
🔰آیا ایتا جایگزین تلگرام میشود؟
http://ion.ir//News/321668.html/
🔰پیامرسان بومی با امکانات مشابه تلگرام
http://inn.ir/News/316916.html
🔹آشنایی با پیامرسان ایتا و ورود به نسخه وب:
https://www.eitaa.com
🔗دریافت مستقیم برنامه اندروید:
https://eitaa.com/dl
⏬دریافت از کافه بازار:
https://cafebazaar.ir/app/ir.eitaa.messenger/
💻 دریافت نسخه ویندوز:
http://eitaa.org/desktop
🔸معرفی ایتا در رسانهها:
🔰آیا ایتا جایگزین تلگرام میشود؟
http://ion.ir//News/321668.html/
🔰پیامرسان بومی با امکانات مشابه تلگرام
http://inn.ir/News/316916.html
Eitaa
ایتا — خانواده، ارتباط، دانایی
پیامرسان ایتا — به جمع میلیونها کاربر بپیوندید.
#داستان_بدون_تو_هرگز
#قسمت سی و یکم مهمانی بزرگ
بعد از مدت ها پدر و مادرم قرار بود بیان خونه مون … علی هم تازه راه افتاده بود و دیگه می تونست بدون کمک دیگران راه بره … اما نمی تونست بیکار توی خونه بشینه …منم برای اینکه مجبورش کنم استراحت کنه … نه می گذاشتم دست به چیزی بزنه و نه جایی بره …
بالاخره با هزار بهانه زد بیرون و رفت سپاه دیدن دوستاش …قول داد تا پدر و مادرم نیومدن برگرده … همه چیز تا این بخشش خوب بود … اما هم پدر و مادرم زودتر اومدن … هم ناغافلی سر و کله چند تا از رفقای جبهه اش پیدا شد …
پدرم که دل چندان خوشی از علی و اون بچه ها نداشت …زینب و مریم هم که دو تا دختر بچه شیطون و بازیگوش …دیگه نمی دونستم باید حواسم به کی و کجا باشه … مراقب پدرم و دوست های علی باشم … یا مراقب بچه ها که مشکلی پیش نیاد …
یه لحظه، دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم … و زینب و مریم رو دعوا کردم …. و یکی محکم زدم پشت دست مریم…
نازدونه های علی، بار اولشون بود دعوا می شدن … قهر کردن و رفتن توی اتاق … و دیگه نیومدن بیرون …
توی همین حال و هوا … و عذاب وجدان بودم … هنوز نیم ساعت نگذشته بود که علی اومد … قولش قول بود … راس ساعت زنگ خونه رو زد … بچه ها با هم دویدن دم در … و هنوز سلام نکرده …
– بابا … بابا … مامان، مریم رو زد …
شادی روح شهدا صلوات
برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
#قسمت سی و یکم مهمانی بزرگ
بعد از مدت ها پدر و مادرم قرار بود بیان خونه مون … علی هم تازه راه افتاده بود و دیگه می تونست بدون کمک دیگران راه بره … اما نمی تونست بیکار توی خونه بشینه …منم برای اینکه مجبورش کنم استراحت کنه … نه می گذاشتم دست به چیزی بزنه و نه جایی بره …
بالاخره با هزار بهانه زد بیرون و رفت سپاه دیدن دوستاش …قول داد تا پدر و مادرم نیومدن برگرده … همه چیز تا این بخشش خوب بود … اما هم پدر و مادرم زودتر اومدن … هم ناغافلی سر و کله چند تا از رفقای جبهه اش پیدا شد …
پدرم که دل چندان خوشی از علی و اون بچه ها نداشت …زینب و مریم هم که دو تا دختر بچه شیطون و بازیگوش …دیگه نمی دونستم باید حواسم به کی و کجا باشه … مراقب پدرم و دوست های علی باشم … یا مراقب بچه ها که مشکلی پیش نیاد …
یه لحظه، دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم … و زینب و مریم رو دعوا کردم …. و یکی محکم زدم پشت دست مریم…
نازدونه های علی، بار اولشون بود دعوا می شدن … قهر کردن و رفتن توی اتاق … و دیگه نیومدن بیرون …
توی همین حال و هوا … و عذاب وجدان بودم … هنوز نیم ساعت نگذشته بود که علی اومد … قولش قول بود … راس ساعت زنگ خونه رو زد … بچه ها با هم دویدن دم در … و هنوز سلام نکرده …
– بابا … بابا … مامان، مریم رو زد …
شادی روح شهدا صلوات
برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
Telegram
بصیر
طراحان انقلاب اسلامی بصیر
حوزه فعالیت : نشر فرهنگ جهاد و شهادت
http://t.me/itdmcbot?start=basir
#گپ
ارتباط با ادمین (پیام ناشناس) :
https://telegram.me/dar2delbot?start=send_63mK94
ارتباط با ادمین:
@basirir_admin
https://eitaa.com/basir
حوزه فعالیت : نشر فرهنگ جهاد و شهادت
http://t.me/itdmcbot?start=basir
#گپ
ارتباط با ادمین (پیام ناشناس) :
https://telegram.me/dar2delbot?start=send_63mK94
ارتباط با ادمین:
@basirir_admin
https://eitaa.com/basir
#داستان_بدون_تو_هرگز
#قسمت سی و دوم تنبیه عمومی
علی به ندرت حرفی رو با حالت جدی می زد … اما یه بار خیلی جدی ازم خواسته بود، دست روی بچه ها بلند نکنم…به شدت با دعوا کردن و زدن بچه مخالف بود … خودش هم همیشه کارش رو با صبر و زیرکی پیش می برد …
تنها اشکال این بود که بچه ها هم این رو فهمیده بودن …اون هم جلوی مهمون ها … و از همه بدتر، پدرم …
علی با شنیدن حرف بچه ها، زیر چشمی نگاهی بهم انداخت …نیم خیز جلوی بچه ها نشست و با حالت جدی و کودکانه ای گفت …
– جدی؟ … واقعا مامان، مریم رو زد؟ …
بچه ها با ذوق، بالا و پایین می پریدن … و با هیجان، داستان مظلومیت خودشون رو تعریف می کردن …و علی بدون توجه به مهمون ها … و حتی اینکه کوچک ترین نگاهی به اونها بکنه… غرق داستان جنایی بچه ها شده بود …
داستان شون که تموم شد … با همون حالت ذوق و هیجان خود بچه ها گفت …
– خوب بگید ببینم … مامان دقیقا با کدوم دستش مریم رو زد …
و اونها هم مثل اینکه فتح الفتوح کرده باشن … و با ذوق تمام گفتن … با دست چپ …
علی بی درنگ از حالت نیم خیز، بلند شد و اومد طرف من …خم شد جلوی همه دست چپم رو بوسید … و لبخند ملیحی زد…
– خسته نباشی خانم … من از طرف بچه ها از شما معذرت می خوام …
و بدون مکث، با همون خنده برای سلام و خوشامدگویی رفت سمت مهمون ها … هم من، هم مهمون ها خشک مون زده بود… بچه ها دویدن توی اتاق و تا آخر مهمونی بیرون نیومدن …منم دلم می خواست آب بشم برم توی زمین … از همه دیدنی تر، قیافه پدرم بود … چشم هاش داشت از حدقه بیرون می زد …
اون روز علی … با اون کارش همه رو با هم تنبیه کرد … این، اولین و آخرین بار وروجک ها شد … و اولین و آخرین بار من…
شادی روح شهدا صلوات
برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
#قسمت سی و دوم تنبیه عمومی
علی به ندرت حرفی رو با حالت جدی می زد … اما یه بار خیلی جدی ازم خواسته بود، دست روی بچه ها بلند نکنم…به شدت با دعوا کردن و زدن بچه مخالف بود … خودش هم همیشه کارش رو با صبر و زیرکی پیش می برد …
تنها اشکال این بود که بچه ها هم این رو فهمیده بودن …اون هم جلوی مهمون ها … و از همه بدتر، پدرم …
علی با شنیدن حرف بچه ها، زیر چشمی نگاهی بهم انداخت …نیم خیز جلوی بچه ها نشست و با حالت جدی و کودکانه ای گفت …
– جدی؟ … واقعا مامان، مریم رو زد؟ …
بچه ها با ذوق، بالا و پایین می پریدن … و با هیجان، داستان مظلومیت خودشون رو تعریف می کردن …و علی بدون توجه به مهمون ها … و حتی اینکه کوچک ترین نگاهی به اونها بکنه… غرق داستان جنایی بچه ها شده بود …
داستان شون که تموم شد … با همون حالت ذوق و هیجان خود بچه ها گفت …
– خوب بگید ببینم … مامان دقیقا با کدوم دستش مریم رو زد …
و اونها هم مثل اینکه فتح الفتوح کرده باشن … و با ذوق تمام گفتن … با دست چپ …
علی بی درنگ از حالت نیم خیز، بلند شد و اومد طرف من …خم شد جلوی همه دست چپم رو بوسید … و لبخند ملیحی زد…
– خسته نباشی خانم … من از طرف بچه ها از شما معذرت می خوام …
و بدون مکث، با همون خنده برای سلام و خوشامدگویی رفت سمت مهمون ها … هم من، هم مهمون ها خشک مون زده بود… بچه ها دویدن توی اتاق و تا آخر مهمونی بیرون نیومدن …منم دلم می خواست آب بشم برم توی زمین … از همه دیدنی تر، قیافه پدرم بود … چشم هاش داشت از حدقه بیرون می زد …
اون روز علی … با اون کارش همه رو با هم تنبیه کرد … این، اولین و آخرین بار وروجک ها شد … و اولین و آخرین بار من…
شادی روح شهدا صلوات
برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
Telegram
بصیر
طراحان انقلاب اسلامی بصیر
حوزه فعالیت : نشر فرهنگ جهاد و شهادت
http://t.me/itdmcbot?start=basir
#گپ
ارتباط با ادمین (پیام ناشناس) :
https://telegram.me/dar2delbot?start=send_63mK94
ارتباط با ادمین:
@basirir_admin
https://eitaa.com/basir
حوزه فعالیت : نشر فرهنگ جهاد و شهادت
http://t.me/itdmcbot?start=basir
#گپ
ارتباط با ادمین (پیام ناشناس) :
https://telegram.me/dar2delbot?start=send_63mK94
ارتباط با ادمین:
@basirir_admin
https://eitaa.com/basir
#داستان_بدون_تو_هرگز
#قسمت سی و سوم نغمه اسماعیل
این بار که علی رفت جبهه، من نتونستم دنبالش برم … دلم پیش علی بود اما باید مراقب امانتی های توی راهی علی می شدم … هر چند با بمباران ها، مگه آب خوش از گلوی احدی پایین می رفت؟ …
اون روز زینب مدرسه بود و مریم طبق معمول از دیوار راست بالا می رفت … عروسک هاش رو چیده بود توی حال و یه بساط خاله بازی اساسی راه انداخته بود … توی همین حال و هوا بودم که صدای زنگ در بلند شد و خواهر کوچیک ترم بی خبر اومد خونه مون …
پدرم دیگه اون روزها مثل قبل سختگیری الکی نمی کرد …دوره ما، حق نداشتیم بدون اینکه یه مرد مواظب مون باشه جایی بریم … علی، روی اون هم اثر خودش رو گذاشته بود…
بعد از کلی این پا و اون پا کردن … بالاخره مهر دهنش باز شد و حرف اصلیش رو زد … مثل لبو سرخ شده بود …
– هانیه … چند شب پیش توی مهمونی تون … مادر علی آقا گفت … این بار که آقا اسماعیل از جبهه برگرده می خواد دامادش کنه …
جمله اش تموم نشده تا تهش رو خوندم … به زحمت خودم رو کنترل کردم …
– به کسی هم گفتی؟ …
یهو از جا پرید …
– نه به خدا … پیش خودمم خیلی بالا و پایین کردم …
دوباره نشست … نفس عمیق و سنگینی کشید …
– تا همین جاش رو هم جون دادم تا گفتم …
شادی روح شهدا صلوات
برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
#قسمت سی و سوم نغمه اسماعیل
این بار که علی رفت جبهه، من نتونستم دنبالش برم … دلم پیش علی بود اما باید مراقب امانتی های توی راهی علی می شدم … هر چند با بمباران ها، مگه آب خوش از گلوی احدی پایین می رفت؟ …
اون روز زینب مدرسه بود و مریم طبق معمول از دیوار راست بالا می رفت … عروسک هاش رو چیده بود توی حال و یه بساط خاله بازی اساسی راه انداخته بود … توی همین حال و هوا بودم که صدای زنگ در بلند شد و خواهر کوچیک ترم بی خبر اومد خونه مون …
پدرم دیگه اون روزها مثل قبل سختگیری الکی نمی کرد …دوره ما، حق نداشتیم بدون اینکه یه مرد مواظب مون باشه جایی بریم … علی، روی اون هم اثر خودش رو گذاشته بود…
بعد از کلی این پا و اون پا کردن … بالاخره مهر دهنش باز شد و حرف اصلیش رو زد … مثل لبو سرخ شده بود …
– هانیه … چند شب پیش توی مهمونی تون … مادر علی آقا گفت … این بار که آقا اسماعیل از جبهه برگرده می خواد دامادش کنه …
جمله اش تموم نشده تا تهش رو خوندم … به زحمت خودم رو کنترل کردم …
– به کسی هم گفتی؟ …
یهو از جا پرید …
– نه به خدا … پیش خودمم خیلی بالا و پایین کردم …
دوباره نشست … نفس عمیق و سنگینی کشید …
– تا همین جاش رو هم جون دادم تا گفتم …
شادی روح شهدا صلوات
برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
Telegram
بصیر
طراحان انقلاب اسلامی بصیر
حوزه فعالیت : نشر فرهنگ جهاد و شهادت
http://t.me/itdmcbot?start=basir
#گپ
ارتباط با ادمین (پیام ناشناس) :
https://telegram.me/dar2delbot?start=send_63mK94
ارتباط با ادمین:
@basirir_admin
https://eitaa.com/basir
حوزه فعالیت : نشر فرهنگ جهاد و شهادت
http://t.me/itdmcbot?start=basir
#گپ
ارتباط با ادمین (پیام ناشناس) :
https://telegram.me/dar2delbot?start=send_63mK94
ارتباط با ادمین:
@basirir_admin
https://eitaa.com/basir
#داستان_بدون_تو_هرگز
#قسمت سی و چهارم دو اتفاق مبارک
با خوشحالی پیشونیش رو بوسیدم …
– اتفاقا به نظر من خیلی هم به همدیگه میاید … هر کاری بتونم می کنم …
گل از گلش شکفت … لبخند محجوبانه ای زد و دوباره سرخ شد …
توی اولین فرصت که مادر علی خونه مون بود … موضوع رو غیر مستقیم وسط کشیدم و شروع کردم از کمالات خواهر کوچولوم تعریف کردن … البته انصافا بین ما چند تا خواهر …از همه آرام تر، لطیف تر و با محبت تر بود … حرکاتش مثل حرکت پر توی نسیم بود … خیلی صبور و با ملاحظه بود …حقیقتا تک بود … خواستگار پر و پا قرص هم خیلی داشت…
اسماعیل، نغمه رو دیده بود … مادرشون تلفنی موضوع رو باهاش مطرح کرد و نظرش رو پرسید … تنها حرف اسماعیل، جبهه بود … از زمین گیر شدنش می ترسید …
این بار، پدرم اصلا سخت نگرفت … اسماعیل که برگشت …تاریخ عقد رو مشخص کردن … و کمی بعد از اون، سه قلوهای من به دنیا اومدن … سه قلو پسر … احمد، سجاد، مرتضی …و این بار هم علی نبود …
ادامه دارد ...
شادی روح شهدا صلوات
برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
#قسمت سی و چهارم دو اتفاق مبارک
با خوشحالی پیشونیش رو بوسیدم …
– اتفاقا به نظر من خیلی هم به همدیگه میاید … هر کاری بتونم می کنم …
گل از گلش شکفت … لبخند محجوبانه ای زد و دوباره سرخ شد …
توی اولین فرصت که مادر علی خونه مون بود … موضوع رو غیر مستقیم وسط کشیدم و شروع کردم از کمالات خواهر کوچولوم تعریف کردن … البته انصافا بین ما چند تا خواهر …از همه آرام تر، لطیف تر و با محبت تر بود … حرکاتش مثل حرکت پر توی نسیم بود … خیلی صبور و با ملاحظه بود …حقیقتا تک بود … خواستگار پر و پا قرص هم خیلی داشت…
اسماعیل، نغمه رو دیده بود … مادرشون تلفنی موضوع رو باهاش مطرح کرد و نظرش رو پرسید … تنها حرف اسماعیل، جبهه بود … از زمین گیر شدنش می ترسید …
این بار، پدرم اصلا سخت نگرفت … اسماعیل که برگشت …تاریخ عقد رو مشخص کردن … و کمی بعد از اون، سه قلوهای من به دنیا اومدن … سه قلو پسر … احمد، سجاد، مرتضی …و این بار هم علی نبود …
ادامه دارد ...
شادی روح شهدا صلوات
برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
Telegram
بصیر
طراحان انقلاب اسلامی بصیر
حوزه فعالیت : نشر فرهنگ جهاد و شهادت
http://t.me/itdmcbot?start=basir
#گپ
ارتباط با ادمین (پیام ناشناس) :
https://telegram.me/dar2delbot?start=send_63mK94
ارتباط با ادمین:
@basirir_admin
https://eitaa.com/basir
حوزه فعالیت : نشر فرهنگ جهاد و شهادت
http://t.me/itdmcbot?start=basir
#گپ
ارتباط با ادمین (پیام ناشناس) :
https://telegram.me/dar2delbot?start=send_63mK94
ارتباط با ادمین:
@basirir_admin
https://eitaa.com/basir
راهی به
" خلوتِ دلِ " ...
شهیدانم آرزوست...
بیما چه میکُنَد دِلت
که بیتو جان میکَنَد دِلم
#اعتکاف
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
" خلوتِ دلِ " ...
شهیدانم آرزوست...
بیما چه میکُنَد دِلت
که بیتو جان میکَنَد دِلم
#اعتکاف
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
راهی به
" خلوتِ دلِ " ...
شهیدانم آرزوست...
بیما چه میکُنَد دِلت
که بیتو جان میکَنَد دِلم
#اعتکاف
پروفایل
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
" خلوتِ دلِ " ...
شهیدانم آرزوست...
بیما چه میکُنَد دِلت
که بیتو جان میکَنَد دِلم
#اعتکاف
پروفایل
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
در حال طراحی فونت جدید
عنوان: تصمیم گیری نشده
از پیشنهادات استقبال می کنیم
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
https://eitaa.com/basir
عنوان: تصمیم گیری نشده
از پیشنهادات استقبال می کنیم
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
https://eitaa.com/basir
در ملکوت اعلا
کسی جز شهید
زنده نیست
و حیات دیگران
اگر هم باشد
به طفیلی شهداست
سید شهیدان اهل قلم سید مرتضی آوینی
#فونت_آوینی
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
https://eitaa.com/basir
کسی جز شهید
زنده نیست
و حیات دیگران
اگر هم باشد
به طفیلی شهداست
سید شهیدان اهل قلم سید مرتضی آوینی
#فونت_آوینی
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
https://eitaa.com/basir
حسین بود و تو بودی
تو خواهری كردی
برای حسین
چه خواهری تو برادر
که مادری كردی
#فونت_آوینی
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
https://eitaa.com/basir
تو خواهری كردی
برای حسین
چه خواهری تو برادر
که مادری كردی
#فونت_آوینی
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
https://eitaa.com/basir
امشب ...
برایِ شهادت ، دلم
تنها دخیلِ
حضرت زینب
میشود ...
#فونت_آوینی + دست نویس
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
https://eitaa.com/basir
برایِ شهادت ، دلم
تنها دخیلِ
حضرت زینب
میشود ...
#فونت_آوینی + دست نویس
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
https://eitaa.com/basir
چه خوش باشد
به هنگام
شهادت
کنار تربت
زینب س
بمیرم
#فونت_آوینی + دست نویس
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
https://eitaa.com/basir
به هنگام
شهادت
کنار تربت
زینب س
بمیرم
#فونت_آوینی + دست نویس
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
https://eitaa.com/basir
پیام رسان ایرانی 💠ایتا💠
این کانال در «پیامرسان ایرانی ایتا» راه اندازی شد 🔹آشنایی با پیامرسان ایتا و ورود به نسخه وب: https://www.eitaa.com 🔗دریافت مستقیم برنامه اندروید: https://eitaa.com/dl ⏬دریافت از کافه بازار: https://cafebazaar.ir/app/ir.eitaa.messenger/ 💻 دریافت نسخه…
سلام. دوستان توچه داشته باشن درصورت فیلتر شدن تلگرام
در پیام رسان ایتا ، فعالیتمون رو ادامه میدیم
🔹برنامه ایتا شبیه تلگرام ساخته شده.
دانلود و نصب کنید و سپس وارد کانال بصیر شوید👇
👉https://eitaa.com/basir
در پیام رسان ایتا ، فعالیتمون رو ادامه میدیم
🔹برنامه ایتا شبیه تلگرام ساخته شده.
دانلود و نصب کنید و سپس وارد کانال بصیر شوید👇
👉https://eitaa.com/basir
سلام. دوستانی که داستان "بدون تو هرگز " رو دنبال می کنند ادامه داستان در پیام رسان ایتا گذاشته میشه.
با تشکر از همراهیتون
https://eitaa.com/basir
با تشکر از همراهیتون
https://eitaa.com/basir
حسین جانم
بی تو در سینه،
دل دیوانه
میخواهم چکار؟
#فونت_آوینی + دست نویس
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
https://eitaa.com/basir
بی تو در سینه،
دل دیوانه
میخواهم چکار؟
#فونت_آوینی + دست نویس
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
https://eitaa.com/basir
حسین جانم
بی تو در سینه،
دل دیوانه
میخواهم چکار؟
#فونت_آوینی + دست نویس
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
https://eitaa.com/basir
بی تو در سینه،
دل دیوانه
میخواهم چکار؟
#فونت_آوینی + دست نویس
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
https://eitaa.com/basir
▫️مدل های دستخط برای طرح بالا
حسین جانم
بی تو در سینه،
دل دیوانه
میخواهم چکار؟
#فونت_آوینی + دست نویس
گویند مرا به رسم رفاقت دعا کنید
اما شما فقط مرا به قصد شهادت دعا کنید.
حسین جانم
بی تو در سینه،
دل دیوانه
میخواهم چکار؟
#فونت_آوینی + دست نویس
گویند مرا به رسم رفاقت دعا کنید
اما شما فقط مرا به قصد شهادت دعا کنید.
دوست داشتنت را
دو قسمت کردم،
تا هم در دلم باشی
هم در سرم
شهید
#فونت_آوینی
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
https://eitaa.com/basir
دو قسمت کردم،
تا هم در دلم باشی
هم در سرم
شهید
#فونت_آوینی
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
https://eitaa.com/basir
پیش آن گنبد نیلی دل من باز شده
قصه ی تازه ای از عشق سر آغاز شده
.
در میان حرم آیینه بندانت یار!
مرغ دل شیفته ی گردش و پرواز شده
.
خوش به حال همه آنان که به تو نزدیکند
هر که آنجاست به او مرحمت ابراز شده
.
نکند فرق خراسان بروم یا در فارس
شعبه ی دوم مشهد خود شیراز شده
.
درد دل های زیادی همه گویند آنجا
با ضریح حرمت سینه پراز راز شده
.
احترام به ولایت و برادر یعنی:
اینچنین نام شما پاک و سر افراز شده
.
من کجا؟ شعر برای حرم شاه کجا؟
شک ندارم که در این مرثیه اعجاز شده
.
شاعر : سید مهدی بنی هاشمی
بمناسبت 17 رجب سالروز شهادت حضرت احمدبن موسی شاهچراغ ع
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
https://eitaa.com/basir
قصه ی تازه ای از عشق سر آغاز شده
.
در میان حرم آیینه بندانت یار!
مرغ دل شیفته ی گردش و پرواز شده
.
خوش به حال همه آنان که به تو نزدیکند
هر که آنجاست به او مرحمت ابراز شده
.
نکند فرق خراسان بروم یا در فارس
شعبه ی دوم مشهد خود شیراز شده
.
درد دل های زیادی همه گویند آنجا
با ضریح حرمت سینه پراز راز شده
.
احترام به ولایت و برادر یعنی:
اینچنین نام شما پاک و سر افراز شده
.
من کجا؟ شعر برای حرم شاه کجا؟
شک ندارم که در این مرثیه اعجاز شده
.
شاعر : سید مهدی بنی هاشمی
بمناسبت 17 رجب سالروز شهادت حضرت احمدبن موسی شاهچراغ ع
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
https://eitaa.com/basir
Telegram
بصیر
طراحان انقلاب اسلامی بصیر
حوزه فعالیت : نشر فرهنگ جهاد و شهادت
http://t.me/itdmcbot?start=basir
#گپ
ارتباط با ادمین (پیام ناشناس) :
https://telegram.me/dar2delbot?start=send_63mK94
ارتباط با ادمین:
@basirir_admin
https://eitaa.com/basir
حوزه فعالیت : نشر فرهنگ جهاد و شهادت
http://t.me/itdmcbot?start=basir
#گپ
ارتباط با ادمین (پیام ناشناس) :
https://telegram.me/dar2delbot?start=send_63mK94
ارتباط با ادمین:
@basirir_admin
https://eitaa.com/basir