شب آرزوها
هر چی آرزوی خوبه مال تو ...
آرزويی كن...
گوشهای خدا پر از آرزوست
و دستهايش پر از معجزه
آرزويی كن...
شايد كوچكترين معجزه اش
آرزوی تو باشد
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
هر چی آرزوی خوبه مال تو ...
آرزويی كن...
گوشهای خدا پر از آرزوست
و دستهايش پر از معجزه
آرزويی كن...
شايد كوچكترين معجزه اش
آرزوی تو باشد
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
با سلام و عرض ادب
دوستان عزیز، بحث فیلتر شدن تلگرام مطرح شده و بنظر میرسه جدی باشه!
لطفا دوستان در صورت فیلتر شدن تلگرام تشریف بیارن پیام رسان آی گپ
[🌹بصیر ::: Profile.igap.net/basir_ir ]
دوستان عزیز، بحث فیلتر شدن تلگرام مطرح شده و بنظر میرسه جدی باشه!
لطفا دوستان در صورت فیلتر شدن تلگرام تشریف بیارن پیام رسان آی گپ
[🌹بصیر ::: Profile.igap.net/basir_ir ]
profile.igap.net
iGap Profile - basir_ir
iGap Messenger a Limitless Connection
فروش ویژه فونت دستنویس نیک
شما میتوانید به مناسبت عید نوروز تا 20 فروردین با 20 درصد تخفیف این فونت را خریداری کنید
کد تخفیف : nowruz97
لینک پرداخت :
ppng.ir/d/eF9c
شما میتوانید به مناسبت عید نوروز تا 20 فروردین با 20 درصد تخفیف این فونت را خریداری کنید
کد تخفیف : nowruz97
لینک پرداخت :
ppng.ir/d/eF9c
Forwarded from پیام رسان ایرانی 💠ایتا💠
این کانال در «پیامرسان ایرانی ایتا» راه اندازی شد
🔹آشنایی با پیامرسان ایتا و ورود به نسخه وب:
https://www.eitaa.com
🔗دریافت مستقیم برنامه اندروید:
https://eitaa.com/dl
⏬دریافت از کافه بازار:
https://cafebazaar.ir/app/ir.eitaa.messenger/
💻 دریافت نسخه ویندوز:
http://eitaa.org/desktop
🔸معرفی ایتا در رسانهها:
🔰آیا ایتا جایگزین تلگرام میشود؟
http://ion.ir//News/321668.html/
🔰پیامرسان بومی با امکانات مشابه تلگرام
http://inn.ir/News/316916.html
🔹آشنایی با پیامرسان ایتا و ورود به نسخه وب:
https://www.eitaa.com
🔗دریافت مستقیم برنامه اندروید:
https://eitaa.com/dl
⏬دریافت از کافه بازار:
https://cafebazaar.ir/app/ir.eitaa.messenger/
💻 دریافت نسخه ویندوز:
http://eitaa.org/desktop
🔸معرفی ایتا در رسانهها:
🔰آیا ایتا جایگزین تلگرام میشود؟
http://ion.ir//News/321668.html/
🔰پیامرسان بومی با امکانات مشابه تلگرام
http://inn.ir/News/316916.html
Eitaa
ایتا — خانواده، ارتباط، دانایی
پیامرسان ایتا — به جمع میلیونها کاربر بپیوندید.
#داستان_بدون_تو_هرگز
#قسمت سی و یکم مهمانی بزرگ
بعد از مدت ها پدر و مادرم قرار بود بیان خونه مون … علی هم تازه راه افتاده بود و دیگه می تونست بدون کمک دیگران راه بره … اما نمی تونست بیکار توی خونه بشینه …منم برای اینکه مجبورش کنم استراحت کنه … نه می گذاشتم دست به چیزی بزنه و نه جایی بره …
بالاخره با هزار بهانه زد بیرون و رفت سپاه دیدن دوستاش …قول داد تا پدر و مادرم نیومدن برگرده … همه چیز تا این بخشش خوب بود … اما هم پدر و مادرم زودتر اومدن … هم ناغافلی سر و کله چند تا از رفقای جبهه اش پیدا شد …
پدرم که دل چندان خوشی از علی و اون بچه ها نداشت …زینب و مریم هم که دو تا دختر بچه شیطون و بازیگوش …دیگه نمی دونستم باید حواسم به کی و کجا باشه … مراقب پدرم و دوست های علی باشم … یا مراقب بچه ها که مشکلی پیش نیاد …
یه لحظه، دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم … و زینب و مریم رو دعوا کردم …. و یکی محکم زدم پشت دست مریم…
نازدونه های علی، بار اولشون بود دعوا می شدن … قهر کردن و رفتن توی اتاق … و دیگه نیومدن بیرون …
توی همین حال و هوا … و عذاب وجدان بودم … هنوز نیم ساعت نگذشته بود که علی اومد … قولش قول بود … راس ساعت زنگ خونه رو زد … بچه ها با هم دویدن دم در … و هنوز سلام نکرده …
– بابا … بابا … مامان، مریم رو زد …
شادی روح شهدا صلوات
برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
#قسمت سی و یکم مهمانی بزرگ
بعد از مدت ها پدر و مادرم قرار بود بیان خونه مون … علی هم تازه راه افتاده بود و دیگه می تونست بدون کمک دیگران راه بره … اما نمی تونست بیکار توی خونه بشینه …منم برای اینکه مجبورش کنم استراحت کنه … نه می گذاشتم دست به چیزی بزنه و نه جایی بره …
بالاخره با هزار بهانه زد بیرون و رفت سپاه دیدن دوستاش …قول داد تا پدر و مادرم نیومدن برگرده … همه چیز تا این بخشش خوب بود … اما هم پدر و مادرم زودتر اومدن … هم ناغافلی سر و کله چند تا از رفقای جبهه اش پیدا شد …
پدرم که دل چندان خوشی از علی و اون بچه ها نداشت …زینب و مریم هم که دو تا دختر بچه شیطون و بازیگوش …دیگه نمی دونستم باید حواسم به کی و کجا باشه … مراقب پدرم و دوست های علی باشم … یا مراقب بچه ها که مشکلی پیش نیاد …
یه لحظه، دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم … و زینب و مریم رو دعوا کردم …. و یکی محکم زدم پشت دست مریم…
نازدونه های علی، بار اولشون بود دعوا می شدن … قهر کردن و رفتن توی اتاق … و دیگه نیومدن بیرون …
توی همین حال و هوا … و عذاب وجدان بودم … هنوز نیم ساعت نگذشته بود که علی اومد … قولش قول بود … راس ساعت زنگ خونه رو زد … بچه ها با هم دویدن دم در … و هنوز سلام نکرده …
– بابا … بابا … مامان، مریم رو زد …
شادی روح شهدا صلوات
برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
Telegram
بصیر
طراحان انقلاب اسلامی بصیر
حوزه فعالیت : نشر فرهنگ جهاد و شهادت
http://t.me/itdmcbot?start=basir
#گپ
ارتباط با ادمین (پیام ناشناس) :
https://telegram.me/dar2delbot?start=send_63mK94
ارتباط با ادمین:
@basirir_admin
https://eitaa.com/basir
حوزه فعالیت : نشر فرهنگ جهاد و شهادت
http://t.me/itdmcbot?start=basir
#گپ
ارتباط با ادمین (پیام ناشناس) :
https://telegram.me/dar2delbot?start=send_63mK94
ارتباط با ادمین:
@basirir_admin
https://eitaa.com/basir
#داستان_بدون_تو_هرگز
#قسمت سی و دوم تنبیه عمومی
علی به ندرت حرفی رو با حالت جدی می زد … اما یه بار خیلی جدی ازم خواسته بود، دست روی بچه ها بلند نکنم…به شدت با دعوا کردن و زدن بچه مخالف بود … خودش هم همیشه کارش رو با صبر و زیرکی پیش می برد …
تنها اشکال این بود که بچه ها هم این رو فهمیده بودن …اون هم جلوی مهمون ها … و از همه بدتر، پدرم …
علی با شنیدن حرف بچه ها، زیر چشمی نگاهی بهم انداخت …نیم خیز جلوی بچه ها نشست و با حالت جدی و کودکانه ای گفت …
– جدی؟ … واقعا مامان، مریم رو زد؟ …
بچه ها با ذوق، بالا و پایین می پریدن … و با هیجان، داستان مظلومیت خودشون رو تعریف می کردن …و علی بدون توجه به مهمون ها … و حتی اینکه کوچک ترین نگاهی به اونها بکنه… غرق داستان جنایی بچه ها شده بود …
داستان شون که تموم شد … با همون حالت ذوق و هیجان خود بچه ها گفت …
– خوب بگید ببینم … مامان دقیقا با کدوم دستش مریم رو زد …
و اونها هم مثل اینکه فتح الفتوح کرده باشن … و با ذوق تمام گفتن … با دست چپ …
علی بی درنگ از حالت نیم خیز، بلند شد و اومد طرف من …خم شد جلوی همه دست چپم رو بوسید … و لبخند ملیحی زد…
– خسته نباشی خانم … من از طرف بچه ها از شما معذرت می خوام …
و بدون مکث، با همون خنده برای سلام و خوشامدگویی رفت سمت مهمون ها … هم من، هم مهمون ها خشک مون زده بود… بچه ها دویدن توی اتاق و تا آخر مهمونی بیرون نیومدن …منم دلم می خواست آب بشم برم توی زمین … از همه دیدنی تر، قیافه پدرم بود … چشم هاش داشت از حدقه بیرون می زد …
اون روز علی … با اون کارش همه رو با هم تنبیه کرد … این، اولین و آخرین بار وروجک ها شد … و اولین و آخرین بار من…
شادی روح شهدا صلوات
برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
#قسمت سی و دوم تنبیه عمومی
علی به ندرت حرفی رو با حالت جدی می زد … اما یه بار خیلی جدی ازم خواسته بود، دست روی بچه ها بلند نکنم…به شدت با دعوا کردن و زدن بچه مخالف بود … خودش هم همیشه کارش رو با صبر و زیرکی پیش می برد …
تنها اشکال این بود که بچه ها هم این رو فهمیده بودن …اون هم جلوی مهمون ها … و از همه بدتر، پدرم …
علی با شنیدن حرف بچه ها، زیر چشمی نگاهی بهم انداخت …نیم خیز جلوی بچه ها نشست و با حالت جدی و کودکانه ای گفت …
– جدی؟ … واقعا مامان، مریم رو زد؟ …
بچه ها با ذوق، بالا و پایین می پریدن … و با هیجان، داستان مظلومیت خودشون رو تعریف می کردن …و علی بدون توجه به مهمون ها … و حتی اینکه کوچک ترین نگاهی به اونها بکنه… غرق داستان جنایی بچه ها شده بود …
داستان شون که تموم شد … با همون حالت ذوق و هیجان خود بچه ها گفت …
– خوب بگید ببینم … مامان دقیقا با کدوم دستش مریم رو زد …
و اونها هم مثل اینکه فتح الفتوح کرده باشن … و با ذوق تمام گفتن … با دست چپ …
علی بی درنگ از حالت نیم خیز، بلند شد و اومد طرف من …خم شد جلوی همه دست چپم رو بوسید … و لبخند ملیحی زد…
– خسته نباشی خانم … من از طرف بچه ها از شما معذرت می خوام …
و بدون مکث، با همون خنده برای سلام و خوشامدگویی رفت سمت مهمون ها … هم من، هم مهمون ها خشک مون زده بود… بچه ها دویدن توی اتاق و تا آخر مهمونی بیرون نیومدن …منم دلم می خواست آب بشم برم توی زمین … از همه دیدنی تر، قیافه پدرم بود … چشم هاش داشت از حدقه بیرون می زد …
اون روز علی … با اون کارش همه رو با هم تنبیه کرد … این، اولین و آخرین بار وروجک ها شد … و اولین و آخرین بار من…
شادی روح شهدا صلوات
برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
Telegram
بصیر
طراحان انقلاب اسلامی بصیر
حوزه فعالیت : نشر فرهنگ جهاد و شهادت
http://t.me/itdmcbot?start=basir
#گپ
ارتباط با ادمین (پیام ناشناس) :
https://telegram.me/dar2delbot?start=send_63mK94
ارتباط با ادمین:
@basirir_admin
https://eitaa.com/basir
حوزه فعالیت : نشر فرهنگ جهاد و شهادت
http://t.me/itdmcbot?start=basir
#گپ
ارتباط با ادمین (پیام ناشناس) :
https://telegram.me/dar2delbot?start=send_63mK94
ارتباط با ادمین:
@basirir_admin
https://eitaa.com/basir
#داستان_بدون_تو_هرگز
#قسمت سی و سوم نغمه اسماعیل
این بار که علی رفت جبهه، من نتونستم دنبالش برم … دلم پیش علی بود اما باید مراقب امانتی های توی راهی علی می شدم … هر چند با بمباران ها، مگه آب خوش از گلوی احدی پایین می رفت؟ …
اون روز زینب مدرسه بود و مریم طبق معمول از دیوار راست بالا می رفت … عروسک هاش رو چیده بود توی حال و یه بساط خاله بازی اساسی راه انداخته بود … توی همین حال و هوا بودم که صدای زنگ در بلند شد و خواهر کوچیک ترم بی خبر اومد خونه مون …
پدرم دیگه اون روزها مثل قبل سختگیری الکی نمی کرد …دوره ما، حق نداشتیم بدون اینکه یه مرد مواظب مون باشه جایی بریم … علی، روی اون هم اثر خودش رو گذاشته بود…
بعد از کلی این پا و اون پا کردن … بالاخره مهر دهنش باز شد و حرف اصلیش رو زد … مثل لبو سرخ شده بود …
– هانیه … چند شب پیش توی مهمونی تون … مادر علی آقا گفت … این بار که آقا اسماعیل از جبهه برگرده می خواد دامادش کنه …
جمله اش تموم نشده تا تهش رو خوندم … به زحمت خودم رو کنترل کردم …
– به کسی هم گفتی؟ …
یهو از جا پرید …
– نه به خدا … پیش خودمم خیلی بالا و پایین کردم …
دوباره نشست … نفس عمیق و سنگینی کشید …
– تا همین جاش رو هم جون دادم تا گفتم …
شادی روح شهدا صلوات
برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
#قسمت سی و سوم نغمه اسماعیل
این بار که علی رفت جبهه، من نتونستم دنبالش برم … دلم پیش علی بود اما باید مراقب امانتی های توی راهی علی می شدم … هر چند با بمباران ها، مگه آب خوش از گلوی احدی پایین می رفت؟ …
اون روز زینب مدرسه بود و مریم طبق معمول از دیوار راست بالا می رفت … عروسک هاش رو چیده بود توی حال و یه بساط خاله بازی اساسی راه انداخته بود … توی همین حال و هوا بودم که صدای زنگ در بلند شد و خواهر کوچیک ترم بی خبر اومد خونه مون …
پدرم دیگه اون روزها مثل قبل سختگیری الکی نمی کرد …دوره ما، حق نداشتیم بدون اینکه یه مرد مواظب مون باشه جایی بریم … علی، روی اون هم اثر خودش رو گذاشته بود…
بعد از کلی این پا و اون پا کردن … بالاخره مهر دهنش باز شد و حرف اصلیش رو زد … مثل لبو سرخ شده بود …
– هانیه … چند شب پیش توی مهمونی تون … مادر علی آقا گفت … این بار که آقا اسماعیل از جبهه برگرده می خواد دامادش کنه …
جمله اش تموم نشده تا تهش رو خوندم … به زحمت خودم رو کنترل کردم …
– به کسی هم گفتی؟ …
یهو از جا پرید …
– نه به خدا … پیش خودمم خیلی بالا و پایین کردم …
دوباره نشست … نفس عمیق و سنگینی کشید …
– تا همین جاش رو هم جون دادم تا گفتم …
شادی روح شهدا صلوات
برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
Telegram
بصیر
طراحان انقلاب اسلامی بصیر
حوزه فعالیت : نشر فرهنگ جهاد و شهادت
http://t.me/itdmcbot?start=basir
#گپ
ارتباط با ادمین (پیام ناشناس) :
https://telegram.me/dar2delbot?start=send_63mK94
ارتباط با ادمین:
@basirir_admin
https://eitaa.com/basir
حوزه فعالیت : نشر فرهنگ جهاد و شهادت
http://t.me/itdmcbot?start=basir
#گپ
ارتباط با ادمین (پیام ناشناس) :
https://telegram.me/dar2delbot?start=send_63mK94
ارتباط با ادمین:
@basirir_admin
https://eitaa.com/basir
#داستان_بدون_تو_هرگز
#قسمت سی و چهارم دو اتفاق مبارک
با خوشحالی پیشونیش رو بوسیدم …
– اتفاقا به نظر من خیلی هم به همدیگه میاید … هر کاری بتونم می کنم …
گل از گلش شکفت … لبخند محجوبانه ای زد و دوباره سرخ شد …
توی اولین فرصت که مادر علی خونه مون بود … موضوع رو غیر مستقیم وسط کشیدم و شروع کردم از کمالات خواهر کوچولوم تعریف کردن … البته انصافا بین ما چند تا خواهر …از همه آرام تر، لطیف تر و با محبت تر بود … حرکاتش مثل حرکت پر توی نسیم بود … خیلی صبور و با ملاحظه بود …حقیقتا تک بود … خواستگار پر و پا قرص هم خیلی داشت…
اسماعیل، نغمه رو دیده بود … مادرشون تلفنی موضوع رو باهاش مطرح کرد و نظرش رو پرسید … تنها حرف اسماعیل، جبهه بود … از زمین گیر شدنش می ترسید …
این بار، پدرم اصلا سخت نگرفت … اسماعیل که برگشت …تاریخ عقد رو مشخص کردن … و کمی بعد از اون، سه قلوهای من به دنیا اومدن … سه قلو پسر … احمد، سجاد، مرتضی …و این بار هم علی نبود …
ادامه دارد ...
شادی روح شهدا صلوات
برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
#قسمت سی و چهارم دو اتفاق مبارک
با خوشحالی پیشونیش رو بوسیدم …
– اتفاقا به نظر من خیلی هم به همدیگه میاید … هر کاری بتونم می کنم …
گل از گلش شکفت … لبخند محجوبانه ای زد و دوباره سرخ شد …
توی اولین فرصت که مادر علی خونه مون بود … موضوع رو غیر مستقیم وسط کشیدم و شروع کردم از کمالات خواهر کوچولوم تعریف کردن … البته انصافا بین ما چند تا خواهر …از همه آرام تر، لطیف تر و با محبت تر بود … حرکاتش مثل حرکت پر توی نسیم بود … خیلی صبور و با ملاحظه بود …حقیقتا تک بود … خواستگار پر و پا قرص هم خیلی داشت…
اسماعیل، نغمه رو دیده بود … مادرشون تلفنی موضوع رو باهاش مطرح کرد و نظرش رو پرسید … تنها حرف اسماعیل، جبهه بود … از زمین گیر شدنش می ترسید …
این بار، پدرم اصلا سخت نگرفت … اسماعیل که برگشت …تاریخ عقد رو مشخص کردن … و کمی بعد از اون، سه قلوهای من به دنیا اومدن … سه قلو پسر … احمد، سجاد، مرتضی …و این بار هم علی نبود …
ادامه دارد ...
شادی روح شهدا صلوات
برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
Telegram
بصیر
طراحان انقلاب اسلامی بصیر
حوزه فعالیت : نشر فرهنگ جهاد و شهادت
http://t.me/itdmcbot?start=basir
#گپ
ارتباط با ادمین (پیام ناشناس) :
https://telegram.me/dar2delbot?start=send_63mK94
ارتباط با ادمین:
@basirir_admin
https://eitaa.com/basir
حوزه فعالیت : نشر فرهنگ جهاد و شهادت
http://t.me/itdmcbot?start=basir
#گپ
ارتباط با ادمین (پیام ناشناس) :
https://telegram.me/dar2delbot?start=send_63mK94
ارتباط با ادمین:
@basirir_admin
https://eitaa.com/basir
راهی به
" خلوتِ دلِ " ...
شهیدانم آرزوست...
بیما چه میکُنَد دِلت
که بیتو جان میکَنَد دِلم
#اعتکاف
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
" خلوتِ دلِ " ...
شهیدانم آرزوست...
بیما چه میکُنَد دِلت
که بیتو جان میکَنَد دِلم
#اعتکاف
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
راهی به
" خلوتِ دلِ " ...
شهیدانم آرزوست...
بیما چه میکُنَد دِلت
که بیتو جان میکَنَد دِلم
#اعتکاف
پروفایل
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
" خلوتِ دلِ " ...
شهیدانم آرزوست...
بیما چه میکُنَد دِلت
که بیتو جان میکَنَد دِلم
#اعتکاف
پروفایل
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
در حال طراحی فونت جدید
عنوان: تصمیم گیری نشده
از پیشنهادات استقبال می کنیم
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
https://eitaa.com/basir
عنوان: تصمیم گیری نشده
از پیشنهادات استقبال می کنیم
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
https://eitaa.com/basir
در ملکوت اعلا
کسی جز شهید
زنده نیست
و حیات دیگران
اگر هم باشد
به طفیلی شهداست
سید شهیدان اهل قلم سید مرتضی آوینی
#فونت_آوینی
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
https://eitaa.com/basir
کسی جز شهید
زنده نیست
و حیات دیگران
اگر هم باشد
به طفیلی شهداست
سید شهیدان اهل قلم سید مرتضی آوینی
#فونت_آوینی
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
https://eitaa.com/basir
حسین بود و تو بودی
تو خواهری كردی
برای حسین
چه خواهری تو برادر
که مادری كردی
#فونت_آوینی
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
https://eitaa.com/basir
تو خواهری كردی
برای حسین
چه خواهری تو برادر
که مادری كردی
#فونت_آوینی
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
https://eitaa.com/basir
امشب ...
برایِ شهادت ، دلم
تنها دخیلِ
حضرت زینب
میشود ...
#فونت_آوینی + دست نویس
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
https://eitaa.com/basir
برایِ شهادت ، دلم
تنها دخیلِ
حضرت زینب
میشود ...
#فونت_آوینی + دست نویس
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
https://eitaa.com/basir
چه خوش باشد
به هنگام
شهادت
کنار تربت
زینب س
بمیرم
#فونت_آوینی + دست نویس
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
https://eitaa.com/basir
به هنگام
شهادت
کنار تربت
زینب س
بمیرم
#فونت_آوینی + دست نویس
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
https://eitaa.com/basir
پیام رسان ایرانی 💠ایتا💠
این کانال در «پیامرسان ایرانی ایتا» راه اندازی شد 🔹آشنایی با پیامرسان ایتا و ورود به نسخه وب: https://www.eitaa.com 🔗دریافت مستقیم برنامه اندروید: https://eitaa.com/dl ⏬دریافت از کافه بازار: https://cafebazaar.ir/app/ir.eitaa.messenger/ 💻 دریافت نسخه…
سلام. دوستان توچه داشته باشن درصورت فیلتر شدن تلگرام
در پیام رسان ایتا ، فعالیتمون رو ادامه میدیم
🔹برنامه ایتا شبیه تلگرام ساخته شده.
دانلود و نصب کنید و سپس وارد کانال بصیر شوید👇
👉https://eitaa.com/basir
در پیام رسان ایتا ، فعالیتمون رو ادامه میدیم
🔹برنامه ایتا شبیه تلگرام ساخته شده.
دانلود و نصب کنید و سپس وارد کانال بصیر شوید👇
👉https://eitaa.com/basir
سلام. دوستانی که داستان "بدون تو هرگز " رو دنبال می کنند ادامه داستان در پیام رسان ایتا گذاشته میشه.
با تشکر از همراهیتون
https://eitaa.com/basir
با تشکر از همراهیتون
https://eitaa.com/basir
حسین جانم
بی تو در سینه،
دل دیوانه
میخواهم چکار؟
#فونت_آوینی + دست نویس
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
https://eitaa.com/basir
بی تو در سینه،
دل دیوانه
میخواهم چکار؟
#فونت_آوینی + دست نویس
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
https://eitaa.com/basir
حسین جانم
بی تو در سینه،
دل دیوانه
میخواهم چکار؟
#فونت_آوینی + دست نویس
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
https://eitaa.com/basir
بی تو در سینه،
دل دیوانه
میخواهم چکار؟
#فونت_آوینی + دست نویس
[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
https://eitaa.com/basir