بصیر
352 subscribers
1.5K photos
19 videos
181 files
496 links
طراحان انقلاب اسلامی بصیر
حوزه فعالیت : نشر فرهنگ جهاد و شهادت

http://t.me/itdmcbot?start=basir

#گپ

ارتباط با ادمین (پیام ناشناس) :
https://telegram.me/dar2delbot?start=send_63mK94
ارتباط با ادمین:
@basirir_admin

https://eitaa.com/basir
Download Telegram
یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ یَا مُدَبِّرَ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ یَا مُحَوِّلَ الْحَوْلِ وَ الْأَحْوَالِ حَوِّلْ حَالَنَا إِلَی أَحْسَنِ الْحَالِ.

سال نو و بهار پرطراوت را که نشانه قدرت لایزال الهی و تجدید حیات طبیعت می باشد را به شما اعضای کانال بصیر و خانواده محترم تبریک و تهنیت عرض نموده و سالی سرشار از برکت و معنویت را از درگاه خداوند متعال و سبحان برای شما مسئلت مینماییم.

برای هم دعای شهادت کنیم


گویند مرا به رسم رفاقت دعا کنید
اما شما فقط مرا به قصد شهادت دعا کنید

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
َیا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ
یَا مُدَبِّرَ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ
یَا مُحَوِّلَ الْحَوْلِ وَ الْأَحْوَالِ
حَوِّلْ حَالَنَا إِلَی أَحْسَنِ الْحَالِ

خدا جون
حال دلمون رو خوب کن

@basir
#داستان_بدون_تو_هرگز
#قسمت بیست و هفتم حمله زینبی

بیچاره نمی دونست … بنده چند عدد سوزن و آمپول در سایزهای مختلف توی خونه داشتم … با دیدن من و وسایلم، خنده مظلومانه ای کرد و بلند شد، نشست … از حالتش خنده ام گرفت …
– بزار اول بهت شام بدم … وسط کار غش نکنی مجبور بشم بهت سرم هم بزنم …کارم رو شروع کردم … یا رگ پیدا نمی کردم … یا تا سوزن رو می کردم توی دستش، رگ گم می شد…
هی سوزن رو می کردم و در می آوردم … می انداختم دور و بعدی رو برمی داشتم … نزدیک ساعت 3 صبح بود که بالاخره تونستم رگش رو پیدا کنم … ناخودآگاه و بی هوا، از خوشحالی داد زدم …
– آخ جون … بالاخره خونت در اومد …یهو دیدم زینب توی در اتاق ایستاده … زل زده بود به ما … با چشم های متعجب و وحشت زده بهمون نگاه می کرد … خندیدم و گفتم …
– مامان برو بخواب … چیزی نیست …انگار با جمله من تازه به خودش اومده بود …
– چیزی نیست؟ … بابام رو تیکه تیکه کردی … اون وقت میگی چیزی نیست؟ … تو جلادی یا مامان مایی؟ … و حمله کرد سمت من …علی پرید و بین زمین و آسمون گرفتش …محکم بغلش کرد…
– چیزی نشده زینب گلم … بابایی مرده … مردها راحت دردشون نمیاد …سعی می کرد آرومش کنه اما فایده ای نداشت … محکم علی رو بغل کرده و برای باباش گریه می کرد … حتی نگذاشت بهش دست بزنم …اون لحظه تازه به خودم اومدم … اونقدر محو کار شده بودم که اصلا نفهمیدم… هر دو دست علی … سوراخ سوراخ … کبود و قلوه کن شده بود …


شادی روح شهدا صلوات

برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
#داستان_بدون_تو_هرگز
#قسمت بیست و هشتم مجنون علی

تا روز خداحافظی، هنوز زینب باهام سرسنگین بود … تلاش های بی وقفه من و علی هم فایده ای نداشت …علی رفت و منم چند روز بعد دنبالش … تا جایی که می شد سعی کردم بهش نزدیک باشم … لیلی و مجنون شده بودیم … اون لیلای من… منم مجنون اون …روزهای سخت توی بیمارستان صحرایی یکی پس از دیگری می گذشت … مجروح پشت مجروح … کم خوابی و پر کاری … تازه حس اون روزهای علی رو می فهمیدم که نشسته خوابش می برد …من گاهی به خاطر بچه ها برمی گشتم اما برای علی برگشتی نبود …اون می موند و من باز دنبالش … بو می کشیدم کجاست …
تنها خوشحالیم این بود که بین مجروح ها، علی رو نمی دیدم… هر شب با خودم می گفتم … خدا رو شکر … امروز هم علی من سالمه … همه اش نگران بودم با اون تن رنجور و داغون از شکنجه، مجروح هم بشه …بیش از یه سال از شروع جنگ می گذشت … داشتم توی بیمارستان، پانسمان زخم یه مجروح رو عوض می کردم که یهو بند دلم پاره شد … حس کردم یکی داره جانم رو از بدنم بیرون می کشه …زمان زیادی نگذشته بود که شروع کردن به مجروح آوردن … این وضع تا نزدیک غروب ادامه داشت … و من با همون شرایط به مجروح ها می رسیدم … تعداد ما کم بود و تعداد اونها هر لحظه بیشتر می شد …تو اون اوضاع … یهو چشمم به علی افتاد … یه گوشه روی زمین … تمام پیراهن و شلوارش غرق خون بود …

شادی روح شهدا صلوات

برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
#داستان_بدون_تو_هرگز
#قسمت بیست و نهم جبهه پر از علی بود

با عجله رفتم سمتش … خیلی بی حال شده بود … یه نفر، عمامه علی رو بسته بود دور شکمش … تا دست به عمامه اش زدم، دستم پر خون شد … عمامه سیاهش اصلا نشون نمی داد… اما فقط خون بود …

چشم های بی رمقش رو باز کرد … تا نگاهش بهم افتاد …دستم رو پس زد … زبانش به سختی کار می کرد …

– برو بگو یکی دیگه بیاد …

بی توجه به حرفش … دوباره دستم رو جلو بردم که بازش کنم … دوباره پسش زد … قدرت حرف زدن نداشت … سرش داد زدم …

– میزاری کارم رو بکنم یا نه؟ …

مجروحی که کمی با فاصله از علی روی زمین خوابیده بود… سرش رو بلند کرد و گفت …

– خواهر … مراعات برادر ما رو بکن … روحانیه … شاید با شما معذبه …

با عصبانیت بهش چشم غره رفتم …

– برادرتون غلط کرده … من زنشم … دردش اینجاست که نمی خواد من زخمش رو ببینم …

محکم دست علی رو پس زدم و عمامه اش رو با قیچی پاره کردم … تازه فهمیدم چرا نمی خواست زخمش رو ببینم …

علی رو بردن اتاق عمل … و من هزار نماز شب نذر موندنش کردم … مجروح هایی با وضع بهتر از اون، شهید شدن … اما علی با اولین هلی کوپتر انتقال مجروح، برگشت عقب …

دلم با اون بود اما توی بیمارستان موندم … از نظر من، همه اونها برای یه پدر و مادر … یا همسر و فرزندشون بودن … یه علی بودن … جبهه پر از علی بود …


شادی روح شهدا صلوات

برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
#داستان_بدون_تو_هرگز
#قسمت سی ام طلسم عشق

بیست و شش روز بعد از مجروحیت علی، بالاخره تونستم برگردم … دل توی دلم نبود … توی این مدت، تلفنی احوالش رو می پرسیدم … اما تماس ها به سختی برقرار می شد … کیفیت صدای بد … و کوتاه …

برگشتم … از بیمارستان مستقیم به بیمارستان … علی حالش خیلی بهتر شده بود … اما خشم نگاه زینب رو نمی شد کنترل کرد … به شدت از نبود من کنار پدرش ناراحت بود …

– فقط وقتی می خوای بابا رو سوراخ سوراخ کنی و روش تمرین کنی، میای … اما وقتی باید ازش مراقبت کنی نیستی…

خودش شده بود پرستار علی … نمی گذاشت حتی به علی نزدیک بشم … چند روز طول کشید تا باهام حرف بزنه … تازه اونم از این مدل جملات … همونم با وساطت علی بود …

خیلی لجم گرفت … آخر به روی علی آوردم …

– تو چطور این بچه رو طلسم کردی؟ … من نگهش داشتم…تنهایی بزرگش کردم … ناله های بابا، باباش رو تحمل کردم …باز به خاطر تو هم داره باهام دعوا می کنه …

و علی باز هم خندید … اعتراض احمقانه ای بود … وقتی خودم هم، طلسم همین اخلاق با محبت و آرامش علی شده بودم …

ادامه دارد ...


شادی روح شهدا صلوات

برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
شب آرزوها
هر چی آرزوی خوبه مال تو ...

آرزويی كن...
گوشهای خدا پر از آرزوست
و دستهايش پر از معجزه
آرزويی كن...
شايد كوچكترين معجزه اش
آرزوی تو باشد

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
با سلام و عرض ادب
دوستان عزیز، بحث فیلتر شدن تلگرام مطرح شده و بنظر میرسه جدی باشه!

لطفا دوستان در صورت فیلتر شدن تلگرام تشریف بیارن پیام رسان آی گپ

[🌹بصیر ::: Profile.igap.net/basir_ir ]
شهادت
همه ی آرزوی من

همان‌جامانده ی ‌همیشگی

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
فروش ویژه فونت دست‌نویس نیک
شما میتوانید به مناسبت عید نوروز تا 20 فروردین با 20 درصد تخفیف این فونت را خریداری کنید

کد تخفیف : nowruz97
لینک پرداخت :
ppng.ir/d/eF9c
Forwarded from پیام رسان ایرانی 💠ایتا💠
این کانال در «پیام‌رسان ایرانی ایتا» راه اندازی شد

🔹آشنایی با پیام‌رسان ایتا و ورود به نسخه وب:
https://www.eitaa.com

🔗دریافت مستقیم برنامه اندروید:
https://eitaa.com/dl

⏬دریافت از کافه بازار:
https://cafebazaar.ir/app/ir.eitaa.messenger/

💻 دریافت نسخه ویندوز:
http://eitaa.org/desktop

🔸معرفی ایتا در رسانه‌ها:

🔰آیا ایتا جایگزین تلگرام می‌شود؟
http://ion.ir//News/321668.html/

🔰پیام‌رسان بومی با امکانات مشابه تلگرام
http://inn.ir/News/316916.html
#داستان_بدون_تو_هرگز
#قسمت سی و یکم مهمانی بزرگ

بعد از مدت ها پدر و مادرم قرار بود بیان خونه مون … علی هم تازه راه افتاده بود و دیگه می تونست بدون کمک دیگران راه بره … اما نمی تونست بیکار توی خونه بشینه …منم برای اینکه مجبورش کنم استراحت کنه … نه می گذاشتم دست به چیزی بزنه و نه جایی بره …

بالاخره با هزار بهانه زد بیرون و رفت سپاه دیدن دوستاش …قول داد تا پدر و مادرم نیومدن برگرده … همه چیز تا این بخشش خوب بود … اما هم پدر و مادرم زودتر اومدن … هم ناغافلی سر و کله چند تا از رفقای جبهه اش پیدا شد …

پدرم که دل چندان خوشی از علی و اون بچه ها نداشت …زینب و مریم هم که دو تا دختر بچه شیطون و بازیگوش …دیگه نمی دونستم باید حواسم به کی و کجا باشه … مراقب پدرم و دوست های علی باشم … یا مراقب بچه ها که مشکلی پیش نیاد …

یه لحظه، دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم … و زینب و مریم رو دعوا کردم …. و یکی محکم زدم پشت دست مریم…

نازدونه های علی، بار اولشون بود دعوا می شدن … قهر کردن و رفتن توی اتاق … و دیگه نیومدن بیرون …

توی همین حال و هوا … و عذاب وجدان بودم … هنوز نیم ساعت نگذشته بود که علی اومد … قولش قول بود … راس ساعت زنگ خونه رو زد … بچه ها با هم دویدن دم در … و هنوز سلام نکرده …
– بابا … بابا … مامان، مریم رو زد …

شادی روح شهدا صلوات

برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
#داستان_بدون_تو_هرگز
#قسمت سی و دوم تنبیه عمومی

علی به ندرت حرفی رو با حالت جدی می زد … اما یه بار خیلی جدی ازم خواسته بود، دست روی بچه ها بلند نکنم…به شدت با دعوا کردن و زدن بچه مخالف بود … خودش هم همیشه کارش رو با صبر و زیرکی پیش می برد …

تنها اشکال این بود که بچه ها هم این رو فهمیده بودن …اون هم جلوی مهمون ها … و از همه بدتر، پدرم …

علی با شنیدن حرف بچه ها، زیر چشمی نگاهی بهم انداخت …نیم خیز جلوی بچه ها نشست و با حالت جدی و کودکانه ای گفت …

– جدی؟ … واقعا مامان، مریم رو زد؟ …

بچه ها با ذوق، بالا و پایین می پریدن … و با هیجان، داستان مظلومیت خودشون رو تعریف می کردن …و علی بدون توجه به مهمون ها … و حتی اینکه کوچک ترین نگاهی به اونها بکنه… غرق داستان جنایی بچه ها شده بود …

داستان شون که تموم شد … با همون حالت ذوق و هیجان خود بچه ها گفت …

– خوب بگید ببینم … مامان دقیقا با کدوم دستش مریم رو زد …

و اونها هم مثل اینکه فتح الفتوح کرده باشن … و با ذوق تمام گفتن … با دست چپ …

علی بی درنگ از حالت نیم خیز، بلند شد و اومد طرف من …خم شد جلوی همه دست چپم رو بوسید … و لبخند ملیحی زد…

– خسته نباشی خانم … من از طرف بچه ها از شما معذرت می خوام …

و بدون مکث، با همون خنده برای سلام و خوشامدگویی رفت سمت مهمون ها … هم من، هم مهمون ها خشک مون زده بود… بچه ها دویدن توی اتاق و تا آخر مهمونی بیرون نیومدن …منم دلم می خواست آب بشم برم توی زمین … از همه دیدنی تر، قیافه پدرم بود … چشم هاش داشت از حدقه بیرون می زد …

اون روز علی … با اون کارش همه رو با هم تنبیه کرد … این، اولین و آخرین بار وروجک ها شد … و اولین و آخرین بار من…

شادی روح شهدا صلوات

برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
#داستان_بدون_تو_هرگز
#قسمت سی و سوم نغمه اسماعیل

این بار که علی رفت جبهه، من نتونستم دنبالش برم … دلم پیش علی بود اما باید مراقب امانتی های توی راهی علی می شدم … هر چند با بمباران ها، مگه آب خوش از گلوی احدی پایین می رفت؟ …

اون روز زینب مدرسه بود و مریم طبق معمول از دیوار راست بالا می رفت … عروسک هاش رو چیده بود توی حال و یه بساط خاله بازی اساسی راه انداخته بود … توی همین حال و هوا بودم که صدای زنگ در بلند شد و خواهر کوچیک ترم بی خبر اومد خونه مون …

پدرم دیگه اون روزها مثل قبل سختگیری الکی نمی کرد …دوره ما، حق نداشتیم بدون اینکه یه مرد مواظب مون باشه جایی بریم … علی، روی اون هم اثر خودش رو گذاشته بود…

بعد از کلی این پا و اون پا کردن … بالاخره مهر دهنش باز شد و حرف اصلیش رو زد … مثل لبو سرخ شده بود …

– هانیه … چند شب پیش توی مهمونی تون … مادر علی آقا گفت … این بار که آقا اسماعیل از جبهه برگرده می خواد دامادش کنه …

جمله اش تموم نشده تا تهش رو خوندم … به زحمت خودم رو کنترل کردم …

– به کسی هم گفتی؟ …

یهو از جا پرید …

– نه به خدا … پیش خودمم خیلی بالا و پایین کردم …

دوباره نشست … نفس عمیق و سنگینی کشید …

– تا همین جاش رو هم جون دادم تا گفتم …

شادی روح شهدا صلوات

برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
#داستان_بدون_تو_هرگز
#قسمت سی و چهارم دو اتفاق مبارک

با خوشحالی پیشونیش رو بوسیدم …

– اتفاقا به نظر من خیلی هم به همدیگه میاید … هر کاری بتونم می کنم …

گل از گلش شکفت … لبخند محجوبانه ای زد و دوباره سرخ شد …

توی اولین فرصت که مادر علی خونه مون بود … موضوع رو غیر مستقیم وسط کشیدم و شروع کردم از کمالات خواهر کوچولوم تعریف کردن … البته انصافا بین ما چند تا خواهر …از همه آرام تر، لطیف تر و با محبت تر بود … حرکاتش مثل حرکت پر توی نسیم بود … خیلی صبور و با ملاحظه بود …حقیقتا تک بود … خواستگار پر و پا قرص هم خیلی داشت…

اسماعیل، نغمه رو دیده بود … مادرشون تلفنی موضوع رو باهاش مطرح کرد و نظرش رو پرسید … تنها حرف اسماعیل، جبهه بود … از زمین گیر شدنش می ترسید …

این بار، پدرم اصلا سخت نگرفت … اسماعیل که برگشت …تاریخ عقد رو مشخص کردن … و کمی بعد از اون، سه قلوهای من به دنیا اومدن … سه قلو پسر … احمد، سجاد، مرتضی …و این بار هم علی نبود …
ادامه دارد ...

شادی روح شهدا صلوات

برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
راهی به
" خلوتِ دلِ " ...
شهیدانم آرزوست...


بی‌ما چه می‌کُنَد دِلت
که بی‌تو جان می‌کَنَد دِلم

#اعتکاف

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
راهی به
" خلوتِ دلِ " ...
شهیدانم آرزوست...


بی‌ما چه می‌کُنَد دِلت
که بی‌تو جان می‌کَنَد دِلم

#اعتکاف

پروفایل

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
شهادت
همه ی آرزوی من

همان‌جامانده ی ‌همیشگی

پروفایل

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
در حال طراحی فونت جدید
عنوان: تصمیم گیری نشده

از پیشنهادات استقبال می کنیم

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]

https://eitaa.com/basir
در ملکوت اعلا
کسی جز شهید
زنده نیست
و حیات دیگران
اگر هم باشد
به طفیلی شهداست

سید شهیدان اهل قلم سید مرتضی آوینی

#فونت_آوینی

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]

https://eitaa.com/basir
حسین بود و تو بودی
تو خواهری كردی
برای حسین
چه خواهری تو برادر
که مادری كردی

#فونت_آوینی

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]

https://eitaa.com/basir