بصیر
352 subscribers
1.5K photos
19 videos
181 files
496 links
طراحان انقلاب اسلامی بصیر
حوزه فعالیت : نشر فرهنگ جهاد و شهادت

http://t.me/itdmcbot?start=basir

#گپ

ارتباط با ادمین (پیام ناشناس) :
https://telegram.me/dar2delbot?start=send_63mK94
ارتباط با ادمین:
@basirir_admin

https://eitaa.com/basir
Download Telegram
رفیق شهیدم
آدم خوب قصه های من ...
دلتنگت شدم

#سالروز_شهادت

تصویر پروفایل

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
همت
پویا بیاتی
همت
پویا بیاتی

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
#داستان_بدون_تو_هرگز
#قسمت هفدهم شاهرگ

مثل ماست کنار اتاق وا رفته بودم … نمی تونستم با چیزهایی که شنیده بودم کنار بیام … نمی دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت … تنها حسم شرمندگی بود … از شدت وحشت و اضطراب، خیس عرق شده بودم …چند لحظه بعد … علی اومد توی اتاق … با دیدن من توی اون حالت حسابی جا خورد … سریع نشست رو به روم و دستش رو گذاشت روی پیشونیم …
– تب که نداری … ترسیدی این همه عرق کردی … یا حالت بد شده؟ …بغضم ترکید … نمی تونستم حرف بزنم … خیلی نگران شده بود …
– هانیه جان … می خوای برات آب قند بیارم؟ …
در حالی که اشک مثل سیل از چشمم پایین می اومد … سرم رو به علامت نه، تکان دادم …- علی …
– جان علی؟ …
– می دونستی چادر روز خواستگاری الکی بود؟ …
لبخند ملیحی زد … چرخید کنارم و تکیه داد به دیوار …
– پس چرا باهام ازدواج کردی و این همه سال به روم نیاوردی؟ …
– یه استادی داشتیم … می گفت زن و شوهر باید جفت هم و کف هم باشن تا خوشبخت بشن … من، چهل شب توی نماز شب از خدا خواستم … خدا کف من و جفت من رو نصیبم کنه و چشم و دلم رو به روی بقیه ببنده …سکوت عمیقی کرد…- همون جلسه اول فهمیدم، به خاطر عناد و بی قیدی نیست… تو دل پاکی داشتی و داری … مهم الانه … کی هستی …چی هستی … و روی این انتخاب چقدر محکمی… و الا فردای هیچ آدمی مشخص نیست … خیلی حزب بادن … با هر بادی به هر جهت … مهم برای من، تویی که چنین آدمی نبودی …راست می گفت … من حزب باد و … بادی به هر جهت نبودم… اکثر دخترها بی حجاب بودن … منم یکی عین اونها… اما یه چیزی رو می دونستم … از اون روز … علی بود و چادر و شاهرگم …

شادی روح شهدا صلوات

برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
#داستان_بدون_تو_هرگز
#قسمت هجدهم علی مشکوک می شود

…من برگشتم دبیرستان … زمانی که من نبودم … علی از زینب نگهداری می کرد … حتی بارها بچه رو با خودش برده بود حوزه … هم درس می خوند، هم مراقب زینب بود …سر درست کردن غذا، از هم سبقت می گرفتیم … من سعی می کردم خودم رو زود برسونم … ولی عموم مواقع که می رسیدم، غذا حاضر بود … دست پختش عالی بود … حتی وقتی سیب زمینی پخته با نعناع خشک درست می کرد …واقعا سخت می گذشت علی الخصوص به علی … اما به روم نمی آورد … طوری شده بود که زینب فقط بغل علی می خوابید… سر سفره روی پای اون می نشست و علی دهنش غذا می گذاشت … صد در صد بابایی شده بود … گاهی حتی باهام غریبی هم می کرد …زندگی عادی و طلبگی ما ادامه داشت… تا اینکه من کم کم بهش مشکوک شدم … حس می کردم یه چیزی رو ازم مخفی می کنه … هر چی زمان می گذشت، شکم بیشتر به واقعیت نزدیک می شد … مرموز و یواشکی کار شده بود… منم زیر نظر گرفتمش …یه روز که نبود، رفتم سر وسایلش … همه رو زیر و رو کردم… حق با من بود …داشت یه چیز خیلی مهم رو ازم مخفی می کرد …شب که برگشت … عین همیشه رفتم دم در استقبالش … اما با اخم …یه کم با تعجب بهم نگاه کرد …
زینب دوید سمتش و پرید بغلش … همون طور که با زینب خوش و بش می کرد و می خندید … زیر چشمی بهم نگاه کرد…- خانم گل ما … چرا اخم هاش تو همه؟ …چشم هام رو ریز کردم و زل زدم توی چشم هاش …
– نکنه انتظار داری از خوشحالی بالا و پایین بپرم؟ …حسابی جا خورد و زینب رو گذاشت زمین …
ادامه دارد ...

شادی روح شهدا صلوات

برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
پوستر خام ثبت نام کاروان های زیارتی راهیان نور

عصر انتظار

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
راهیان نور.jpg
11 MB
پوستر خام ثبت نام کاروان های زیارتی راهیان نور

فایل با کیفیت

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
پوستر خام ثبت نام کاروان های زیارتی راهیان نور

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
راهیان نور.jpg
2.6 MB
پوستر خام ثبت نام کاروان های زیارتی راهیان نور

فایل با کیفیت

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
پوستر خام ثبت نام کاروان های زیارتی راهیان نور

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
راهیان نور.jpg
8.2 MB
پوستر خام ثبت نام کاروان های زیارتی راهیان نور

فایل با کیفیت

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
#داستان_بدون_تو_هرگز
#قسمت نوزدهم هم راز

علی حسابی جا خورد و خنده اش کور شد … زینب رو گذاشت زمین …
– اتفاقی افتاده؟ …
رفتم تو اتاق، سر کمد و علی دنبالم … از لای ساک لباس گرم ها، برگه ها رو کشیدم بیرون …- اینها چیه علی؟ …
رنگش پرید …
– تو اونها رو چطوری پیدا کردی؟ …
– من میگم اینها چیه؟ … تو می پرسی چطور پیداشون کردم؟ …با ناراحتی اومد سمتم و برگه ها رو از دستم گرفت…
– هانیه جان … شما خودت رو قاطی این کارها نکن …با عصبانیت گفتم … یعنی چی خودم رو قاطی نکنم؟ … می فهمی اگر ساواک شک کنه و بریزه توی خونه مثل آب خوردن اینها رو پیدا می کنه … بعد هم می برنت داغت می مونه روی دلم …نازدونه علی به شدت ترسیده بود … اصلا حواسم بهش نبود… اومد جلو و عبای علی رو گرفت … بغض کرده و با چشم های پر اشک خودش رو چسبوند به علی … با دیدن این حالتش بدجور دلم سوخت … بغض گلوی خودم رو هم گرفت…خم شد و زینب رو بغل کرد و بوسیدش … چرخید سمتم و دوباره با محبت بهم نگاه کرد … اشکم منتظر یه پخ بود که از چشمم بریزه پایین …- عمر دست خداست هانیه جان … اینها رو همین امشب می برم … شرمنده نگرانت کردم… دیگه نمیارم شون خونه…زینب رو گذاشت زمین و سریع مشغول جمع کردن شد … حسابی لجم گرفته بود …- من رو به یه پیرمرد فروختی؟ …خنده اش گرفت … رفتم نشستم کنارش …
– این طوری ببندی شون لو میری … بده من می بندم روی شکمم … هر کی ببینه فکر می کنه باردارم …
– خوب اینطوری یکی دو ماه دیگه نمیگن بچه چی شد؟ …خطر داره … نمی خوام پای شما کشیده بشه وسط …توی چشم هاش نگاه کردم …
– نه نمیگن … واقعا دو ماهی میشه که باردارم …


شادی روح شهدا صلوات

برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
#داستان_بدون_تو_هرگز
#قسمت بیستم مقابل من نشسته بود

… سه ماه قبل از تولد دو سالگی زینب … دومین دخترمون هم به دنیا اومد … این بار هم علی نبود … اما برعکس دفعه قبل… اصلا علی نیومد … این بار هم گریه می کردم … اما نه به خاطر بچه ای که دختر بود … به خاطر علی که هیچ کسی از سرنوشت خبری نداشت …تا یه ماهگی هیچ اسمی روش نگذاشتم … کارم اشک بود و اشک … مادر علی ازمون مراقبت می کرد … من می زدم زیر گریه، اونم پا به پای من گریه می کرد … زینب بابا هم با دلتنگی ها و بهانه گیری های کودکانه اش روی زخم دلم نمک می پاشید … از طرفی، پدرم هیچ سراغی از ما نمی گرفت … زبانی هم گفته بود از ارث محرومم کرده … توی اون شرایط، جواب کنکور هم اومد …تهران، پرستاری قبول شده بودم …یه سال تمام از علی هیچ خبری نبود … هر چند وقت یه بار، ساواکی ها مثل وحشی ها و قوم مغول، می ریختن توی خونه … همه چیز رو بهم می ریختن … خیلی از وسایل مون توی اون مدت شکست … زینب با وحشت به من می چسبید و گریه می کرد …چند بار، من رو هم با خودشون بردن ولی بعد از یکی دو روز، کتک خورده ولم می کردن … روزهای سیاه و سخت ما می گذشت … پدر علی سعی می کرد کمک خرج مون باشه ولی دست اونها هم تنگ بود … درس می خوندم و خیاطی می کردم تا خرج زندگی رو در بیارم … اما روزهای سخت تری انتظار ما رو می کشید …ترم سوم دانشگاه … سر کلاس نشسته بودم که یهو ساواکی ها ریختن تو … دست ها و چشم هام رو بستن و من رو بردن… اول فکر می کردم مثل دفعات قبله اما این بار فرق داشت…چطور و از کجا؟ … اما من هم لو رفته بودم … چشم باز کردم دیدم توی اتاق بازجویی ساواکم … روزگارم با طعم شکنجه شروع شد … کتک خوردن با کابل، ساده ترین بلایی بود که سرم می اومد …چند ماه که گذشت تازه فهمیدم اونها هیچ مدرکی علیه من ندارن … به خاطر یه شک ساده، کارم به اتاق شکنجه ساواک کشیده بود …اما حقیقت این بود …همیشه می تونه بدتری هم وجود داشته باشه … و بدترین قسمت زندگی من تا اون لحظه … توی اون روز شوم شکل گرفت …دوباره من رو کشون کشون به اتاق بازجویی بردن… چشم که باز کردم … علی جلوی من بود … بعد از دو سال… که نمی دونستم زنده است یا اونو کشتن … زخمی و داغون… جلوی من نشسته بود …
ادامه دارد ...

شادی روح شهدا صلوات

برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
از کربلا که آمدی،
خواهی دانست
که فراق بهشت
با آدم چه کرد ...

اینجا کربلاست ...
#راهیان_نور #طلائیه

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
دلت آسمان می خواهد

اینجا ...
جاذبه ی خاک
به آسمان می کِشد تو را ...

#راهیان_نور #فکه

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
Audio
طلائیه، عجب طلاییه

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
اینجا کربلاست ... .jpg
6 MB
از کربلا که آمدی،
خواهی دانست
که فراق بهشت
با آدم چه کرد ...

اینجا کربلاست ...
#راهیان_نور #طلائیه

فایل با کیفیت

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
دلت آسمان می خواهد.jpg
6 MB
دلت آسمان می خواهد

اینجا ...
جاذبه ی خاک
به آسمان می کِشد تو را ...

#راهیان_نور #فکه

فایل با کیفیت

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
#داستان_بدون_تو_هرگز
#قسمت بیست و یکم یا زهرا (س)

اول اصلا نشناختمش … چشمش که بهم افتاد رنگش پرید…لب هاش می لرزید … چشم هاش پر از اشک شده بود… اما من بی اختیار از خوشحالی گریه می کردم … از خوشحالی زنده بودن علی … فقط گریه می کردم … اما این خوشحالی چندان طول نکشید …اون لحظات و ثانیه های شیرین …جاش رو به شوم ترین لحظه های زندگیم داد … قبل از اینکه حتی بتونیم با هم صحبت کنیم … شکنجه گرها اومدن تو… من رو آورده بودن تا جلوی چشم های علی شکنجه کنن …علی هیچ طور حاضر به همکاری نشده بود … سرسخت و محکم استقامت کرده بود … و این ترفند جدیدشون بود …اونها، من رو جلوی چشم های علی شکنجه می کردن … و اون ضجه می زد و فریاد می کشید … صدای یازهرا گفتنش یه لحظه قطع نمی شد …با تمام وجود، خودم رو کنترل می کردم … می ترسیدم … می ترسیدم حتی با گفتن یه آخ کوچیک … دل علی بلرزه و حرف بزنه … با چشم هام به علی التماس می کردم … و ته دلم خدا خدا می گفتم … نه برای خودم … نه برای درد … نه برای نجات مون … به خدا التماس می کردم به علی کمک کنه … التماس می کردم مبادا به حرف بیاد … التماس می کردم که …بوی گوشت سوخته بدن من … کل اتاق رو پر کرده بود ...


شادی روح شهدا صلوات

برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
#داستان_بدون_تو_هرگز
#قسمت بیستم و دوم علی زنده است

ثانیه ها به اندازه یک روز … و روزها به اندازه یک قرن طول می کشید …
ما همدیگه رو می دیدیم … اما هیچ حرفی بین ما رد و بدل نمی شد … از یک طرف دیدن علی خوشحالم می کرد … از طرف دیگه، دیدنش به مفهوم شکنجه های سخت تر بود … هر چند، بیشتر از زجر شکنجه … درد دیدن علی توی اون شرایط آزارم می داد … فقط به خدا التماس می کردم …- خدایا …حتی اگر توی این شرایط بمیرم برام مهم نیست… به علی کمک کن طاقت بیاره … علی رو نجات بده …بالاخره به خاطر فشار تظاهرات و حرکت های مردم … شاه مجبور شد یه عده از زندانی های سیاسی رو آزاد کنه … منم جزء شون بودم…از زندان، مستقیم من رو بردن بیمارستان … قدرت اینکه روی پاهام بایستم رو نداشتم … تمام هیکلم بوی ادرار ساواکی ها … و چرک و خون می داد …بعد از 7 ماه، بچه هام رو دیدم … پدر و مادر علی، به هزار زحمت اونها رو آوردن توی بخش … تا چشمم بهشون افتاد… اینها اولین جملات من بود … علی زنده است … من، علی رو دیدم … علی زنده بود …بچه هام رو بغل کردم … فقط گریه می کردم …همه مون گریه می کردیم ...
ادامه دارد ...

شادی روح شهدا صلوات

برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید.
"شهید سید مجتبی علمدار"

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
منم آن عاشقِ عشقت
که جز این کار ندارم...

مولانا
#شهید

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]
منم آن عاشقِ عشقت
که جز این کار ندارم...

مولانا
#شهید

تصویر پروفایل

[🌹بصیر ::: Telegram.me/basir ]