عباس قبادی
193 subscribers
138 photos
4 videos
4 files
3 links
Download Telegram
چاپ جدید کتاب "جهان پنهان در سکوت پینتری"
توسط دانشگاه هنر
دانشگاه آزاد اسلامی
با سپاس فراوان از شاعر و مترجم گرانقدر استاد فانوس بهادروند

من مرگ،
آن‌ رویای دلپذیر را گفتم
در این بن بست تلخ
تنها سخاوت دستان توست
که خوشبختی را
چون حریر روشنی از نور
بر پشت پلکهای من خواهد نشاند.


شعر : عباس قبادی
برگردان به انگلیسی :
فانوس بهادروند



I told the death
That pleasant dream
In this bitter dead lock
Just generosity of your hands
woul'd set good luck
As though a bright silk of light
upon my eyelids ...

Poetry: Abbas Ghobadi
English translation :
Fanous Bahadorvand


@fbahadorvand
@basaq
«خدشه در خامه‌ی خوچش خیال»
مقاله‌ای پیرامون خام نویسی و ابتذال در شعر معاصر فارسی
#عباس_قبادی
فصلنامه داروگ شماره ۱۰ زمستان ۱۴۰۰
🍂🍂


🔶خدشه در خامه‌ی خوش‌ِ خیال
(نگاهی به خام‌نویسی و ابتذال در شعرِ معاصر)


🔷#عباس_قبادی

«شعر را جنون دیکته می‌کند و عقل می‌نویسد»
آندره ژید

هنر به‌عنوانِ یکی از دست‌آوردهای آدمی، هم‌واره ابزاری برای پیش‌بردِ رسالتِ تعالی بخشیدن و ارتقای اندیشه‌های انسانی بوده و به‌عنوانِ زبانی گویا توانسته است عمیق‌ترین تأثیرات را بر افراد و جوامعِ بشری بگذارد؛ هر چه‌قدر دامنه‌ی پوشش و گسترده‌گیِ هنر وسیع‌تر، کارکرد و تأثیراتِ آن نیز بیش‌تر و ماندگارتر بوده و هم‌چون تیغی دولبه ژرف‌ترین آثار را در صعود و سقوطِ اجتماع داشته است.
ادبیات، خصوصا شعر، در میانِ سایرِ نحله‌های هنری وسعتِ خیره‌کننده‌تری داشته و در میانِ اقشارِ مختلفِ مردم رسوب و رسوخِ بیش‌تری دارد و تا حدودِ زیادی می‌توان پذیرفت که در طولِ ادوارِ تاریخی و فرهنگی هر کشور، شاعران مهم‌ترین کسانی هست‌اند که مانده‌گاری، پاس‌داشت و حراست از فرهنگ و زبانِ جامعه را بر عهده دارند؛ چنان‌که بسترِ فرهنگی هر تمدن و مفاهیمِ ارزشی و انسانی آن‌ها از شاعران و اندیشه‌هایی که در آثارشان به‌کار بسته می‌شود شکل گرفته و حالت می‌گیرند.
غنا بخشیدن به ارزش‌ها و هنجارهای پذیرفته‌شده، پاس‌داری از دست‌آوردهای زبان و ادبیات و حفظ و تعالی جنبه‌های مختلفِ فرهنگی، خارج از گرایش‌های سیاسی و ایدئولوژیک، از جمله‌ی وظایفی‌ست که می‌توان از شاعران و هنرمندان انتظار داشت.
شاعر باید با شناخت و اشرافِ کافی بر محیطِ فرهنگی و بومی جامعه، با موضوعات و ایده‌های نو و خلاقانه در انجام دادنِ این وظایف اهتمام ورزیده و اجازه ندهد به بهانه‌ی نوگرایی و نوجویی (به‌عنوانِ امری الزامی در هنر) به بی‌راهه رفته و باعثِ اضمحلال و تخریبِ دست‌آوردهای ارزش‌مندِ فرهنگی شود، بل‌که ضمنِ گرامی‌داشتِ سنت‌ها، آیین‌ها و ابعادِ موردِ خواستِ آرمانی، موجبِ مانده‌گاری، ترقی، وسعت یافتن، فراگیری، اثرگذاری، جذبِ بیش‌تر و تعالی همه‌گیرِ آن‌ها شود.
نکته‌ی مهمی که توجه به آن از سوی شاعران الزامی‌ست، توجه به ساحتِ شعر است. فضایی که مخاطب در مواجهه با آن، حالات، موقعیت‌ها و کیفیاتِ درونی و روحی و احساسات‌اش دست‌خوشِ تغییر قرار می‌گیرد و این اتفاقات به‌دلیلِ ویژه‌گی‌های حسیِ هنرِ شعر به‌سببِ داشتنِ محتوای خاص، زبانِ متفاوت، موسیقی بیرونی و درونی کلام، تصویرپردازی، لحن، پیام، الفاظ و کلماتِ ویژه، ترکیباتِ خلاقانه و عناصرِ نهفته و آشکارِ بی‌شماری از این دست می‌باشد.
چنان‌چه شعری این قدرت را نداشته باشد که چنین موقعیت‌ها و شرایطی را در مخاطب ایجاد نماید نشان‌گرِ تنزل، ابتذال و نداشتنِ کیفیت و جوهره‌ی شعری به‌دلیلِ ضعف در یک یا چند مؤلفه از عناصرِ ذکرشده‌ی فوق است.
خدشه‌پذیری و ابتذالِ شعر را می‌‌توان در مواردِ بی‌شماری موردِ ارزیابی قرار داد که مهم‌ترینِ آن‌ها عبارت‌اند از: کاستی‌های محتوایی مانندِ بی‌هویتی و ناسازگاری‌های عدد فرهنگی، ابتذالِ زبانی از قبیلِ رکیک‌گویی و نمایشِ عریانِ غرایزِ جنسی، فقدانِ بینش و تفکراتِ شاعرانه، غیابِ دید و چشم‌اندازِ گسترده پیرامونِ دغدغه‌های انسانی و اجتماعی و از این دست و کاستی‌های موجود در فرم و ساختارِ شعر از قبیلِ ساده‌نویسی مفرط و دم‌دستی شدنِ زبانِ شعر، هم‌سان‌نویسی و رونویسی از روی دستِ دیگر شاعران، محدودیت و فقرِ دامنه‌ی واژه‌گانی و ذخایرِ لغوی و ...
برای توضیحِ بیش‌تر، برخی از مواردِ فوق را که از دلایلِ اصلی ابتذال در شعر می‌باشند موردِ ارزیابی قرار می‌دهیم:
«نمی‌دانند از چه راه و تربیتی به تضرعاتِ خودشان اثر بدهند، این‌جاست که می‌بینیم دیگران از تقلید به سبکِ جدید مغلوب و ملعبه‌ی شعر شده‌اند... اثر و تهیج، ناشی از طبیعتِ اشخاص است و آموختنی نیست.» (نیما یوشیج، نامه‌ها: ۱۱۵-۱۱۶)

فرو غلتیدن در حیطه‌ی زبانِ روزمره

آن‌چه مسلم است شعر، با هنجارگریزی و برجسته‌سازی و دور شدن از زبانِ محاوره و روزمره شکل می‌گیرد و مخاطب در مواجهه با متنی که به‌عنوانِ شعر پیشِ روی‌اش قرار می‌گیرد، به‌دنبالِ چیزی متفاوت از زبانِ کوچه‌وبازار و یا زبانِ روزنامه‌یی‌ست؛ به‌همین منظور ذهنِ او ناخودآگاه در جست‌وجوی عناصری نظیرِ موسیقی، ساختارِ نامتعارف و به‌دور از از گفت‌وگوهای معمولِ روزمره، ریتم، تخیل، عاطفه، احساس، وزن، تصویر و مواردی نظیرِ آن‌هاست و چنان‌چه شعر عاری از مؤلفه‌های یادشده در درون و ظاهرِ خود باشد به این معناست که از ساختارِ شعری به‌دور بوده و از ارزش و جوهره‌ی شعری به همان نسبت تهی گشته است.
زبان، عنصرِ اصلی زنده‌گی‌بخش به شعر بوده و مفاهیمِ سوبژکتیو، از طریقِ آن در ذهنِ خواننده تجسم یافته و به عینیت و جاودانه‌گی حقیقی می‌رسند:

◼️ادامه‌ی این متن را در داروگ ده بخوانید.
◼️به نقل از: جلد ده کتاب داروگ، کتاب هرمز، زمستان ۱۴۰۰



🌱🍃https://t.me/darvagmagezine
🍂🍂
‍ "این حضور پنهانی لهجه‌ی غریبی دارد"
در پاسداشت "استاد یارمحمد اسدپور"

بی شک سهم سنگینی از گستره‌ی سترگ ادبیات شعری معاصر را شاعران خطه‌ی شاعر خیز جنوب بر دوش می‌کشند و "یارمحمد اسدپور" ستون استوار و قاطعی است که از میان این خیل ذاتا شاعر، محجوب و مهجور و بی حاشیه، عمر گران‌سنگ خود را، راستین و بی ادعا، وقف مطلق ساحت متبرک شعر نمود، آن هم در عصر پرشتاب رسانه و تزویر.

"یارمحمد اسدپور" نامی است که بر انتهای هر شعری که بنشیند، فارغ از هر حاشیه و قیل و قال پوچ رسانه‌ای، در حافظه‌ات حک می‌شود چرا که او شاعری است که شخصیت و حرمت واژه‌ها و کلمات را به‌درستی می‌شناسد و اینگونه است که با سحر کلماتش، به‌دور از هیاهو و بازی‌های کاذب و لقلقه‌های زبانی، ما را به حریم حریر شعر می‌کشاند تا بی‌هیچ واسطه‌ای در سُکر لذیذی میان مفاهیم معطر شعرهایش، احساس خوشایند و لطیف بی‌وزنی کرده و از رنج‌های استخوان‌سوز این عصر بدشگون، دمی دور بمانیم و بیاساییم.

"یارمحمد" نجیب‌ترین شاعری است که مورد بی‌مهری شاعران رسانه‌دار پایتخت نشینی قرار گرفت که بیش از نیم قرن است ریزه‌خوار ناسپاس کلمات وی هستند اما به مدد مجلات پرشوکت و زرق و برق رسانه‌های جفت و تاق خویش، نام‌های کوچکشان را از نام بلند او پر‌رنگ‌تر جلوه دادند، غافل از اینکه نام "یارمحمد" را شعرهای سیال، عمیق، لطیف، محکم و اثرگذارش تا ابد بر تارک درخشان شعر معاصر زنده و جاوید نگه می‌دارند.

عباس قبادی
بهار ۱۴۰۰

روحشون شاد و یادشان گرامی

@basaq

بشر همواره متاثر از چالش‌ها و تنش‌های روزمره‌ای است که حاصل شرایط خصوصی و اجتماعی عصر اوست و اغلب در مواجهه با چنین شرایطی، به فراخور سلیقه و علاقه‌اش در پی مأمنی برای التیام و تسکین خود، به دامان هنر پناه می‌برد؛ شعر یکی از مهم‌ترین شاخه‌های هنری است که همواره در ادوار پیشین، چنین کارکردی را با وسعتی خیره کننده برای آدمی به ارمغان آورده است.
امروزه به دلایل بی‌شماری از جمله هجوم شتاب آور عناصر تصویری و تغییر ذائقه‌ی روحی مردم، به نظر می‌رسد از پهنه‌ی تأثیرگذاری منشوری شعر بر مخاطب کاسته شده باشد مگر جایی که تمام عناصر موجود در یک شعر، از جمله چینش کلمات، پرداخت ماهرانه ترکیبات، «آن» و جوهره ‌و بطور کلی اتمسفر یک شعر، آن را به گونه‌ای خاص متمایز کند؛ اگرچه متاسفانه در یکی دو دهه‌ی اخیر شاهد افول چشمگیر کمی و کیفی این دست شعرها بوده‌ایم.
#فانوس_بهادروند، شاعر، نویسنده و مترجم توانمندی است که پیش‌تر با ترجمه‌های درخشان آثار نمایشی فدریکو گارسیا لورکا، شاعر و درام نویس پرآوازه‌ی اسپانیا، در عرصه ادبیات به شهرت رسید، این روزها با تمرکز و اشراف ماهرانه خود بر وجوه پیدا و پنهان جهان شعر و با قرار دادن خویشتن شاعرانه‌اش در میان اتفاقات روزمره زندگی و ساختن تصاویری سیال، شفاف و صیقل یافته، به مدد واژه‌ها و ترکیباتی همه فهم، موفق به آفرینش‌های قابل اعتنایی شده است که خواننده را وادار به تأمل، بازخوانی، درنگ و همراهی می‌کند.

«تو همان آن دیگری/ از گسست اتفاق روزهای رفته/ در شستن بشقاب‌ها و کاسه‌ها/ و بوی خوش برخاسته‌ی سبزی...»

شاعر با پرهیز از پیچیدگی، ابهام، لغلغه‌ها و بازی‌های کاذب و معمول شده زبانی در شعر این روزها، که راه هرگونه تاویل و تفسیر را به شکلی بر مخاطب خود می‌بندند که گره‌های موجود در آن‌ها را گاها با هیچ دندانی نمی‌توان گشود و در یک فراغ بال و خلسه‌ آگاهانه، توانسته است بُعد لطیفی از فضای زمخت شده‌ی زندگی را به تصویر بکشد که مخاطب را در بی وزنی محسوس و خوشایندی با خود همراه می‌کند تا بتواند از دریچه‌ای تازه به جهان پیرامون خود بنگرد:
«تو قانون نقطه‌ی صفر مرزی/ اما من آن دیگر توام/ که می‌بینم/ که می‌دانم/ که می‌خواهم تو را دوست‌تر ...»

بهادروند، با ساده‌ترین امکانات زبان و با کلامی نرم و روان و هم‌چنین با محوریت بخشیدن به نگاه شاعرانه و سوبژکتیو در پیوند حسی با طبیعت اشیا و نوای موزون جهان محسوس، به روشنی توانسته است از دل رخدادهای پیش پا افتاده و پرتکرار هر روزه‌ی زندگی‌، عاشقانه‌های لطیفی بیافریند که بقول لورکا، قلب را با خدنگ‌های ریز خود نشانه می‌گیرند.
«هر روز که بیدار می‌شوی/ در نت موزون گنجشک‌ها روی بید مجنون/ پیچیده در گوش‌هایم...»


#عباس_قبادی
تیرماه ۱۴۰۱


https://t.me/basaq
https://t.me/fbahadorvand
در خواب سردم
گلوی نازک فاخته ای
بریده شد به چنگال خونی گربه ای سیاه
وتو
گونه می دریدی به زخم ده ناخن

در خواب سردم
زنانی گیسو بریده
بر بی گناهی تابوتم دخیل می بستند
و من
به هر بانگ خروس بی محل
صد بار از زبان تو انکار شدم.

#عباس_قبادی

@basaq
در این وطنِ زمین خورده
خدایانی بی‌شمار
با تاج‌های وارونه
بوی نعش گرفته‌اند.

این وطنِ زانو شکسته‌ی من است
که نامش را اهریمنان
بر تمام کنگره‌ها جار می‌زنند.

اسطوره‌های این وطنِ زمین خورده
معلق در انجماد میادین
گویی
در گوش ناشنوای تاریخ خزیده‌اند
تنها
کلاغ پرچانه‌ای
بر ستیغ ستبر زاگرس
روزهای مرا سراسیمه
و شب‌هایم را کش می‌دهد.

#عباس_قبادی
می‌ترسم
از آینه و چشمانی که در آن
برای من کاسه می‌درانند.

می‌ترسم از باران
که بوی خون‌و
طعم سرب گرفته است.

می‌ترسم
از زمین که سایه به سایه
اشباحی را با هزار چاقوی برهنه
در پی‌ام می‌گرداند.

می‌ترسم
از تو
که زخمی دهان‌گشوده را
به تیغه‌ی تیزی
جایی میان دو کتفم جا گذاشته‌ای.

می‌ترسم از خودم
که عنقریب
شوربختی این وَهمِ ناگزیر را
باید به طنابی بر فراز خویش گره بزنم...

#عباس_قبادی
@basaq
مجسمه خلیج فارس. ابتدای اتوبان تهران - قم ( اتوبان خلیج فارس)
اثر: استاد مرتضی بصروای
"کرگدن‌هایی که در من می‌دوند"

کتابی در نقد و تحلیل آثار اوژن یونسکو نمایش‌نامه نویس معروف معاصر که یکی از بزرگان تئاتر ابسورد (ابزورد) است.

ناشر: نشر هنر پارینه
مولفان: رامتین خداپناهی، عباس قبادی
شیون بر تابوت مترسک‌‌ها

بررسی و تحلیل جنبش ابسورد در آثار ساموئل بکت

ناشر:هنر پارینه
به این دریغِ ناگزیر،
به این پهنای تیره‌ی نشسته بر پیشانی،
به این ژرفای تنهاییِ ناآرام،
به این مرگِ خاموش،
تن خواهم سپرد.

من‌ کامِ خشکِ ناکامی جهانم.


ای آغوشِ خوشایند شبانه‌های دور
تو نیستی
و من کابوس به کابوس
با دهانی پر از واژه‌های معلق
بر طنابی سرگردان تاب می‌خورم


عباس قبادی
چون پارچه‌ی تُردی در آفتاب مانده
به زهر هزار‌ساله‌ای
در ازدحام زخم‌های پابه‌زا
بندبندم از هم گسسته‌است.

بی غسل و بی‌کفن
پیش از غروب
چون دفن جزامیان
دور از دیدگان مضطرب ماه
این همنشین رازهای سر‌به مهر
خاکم کنید

#عباس_قبادی
عباس قبادی
Photo
"در جستجوی اتاقی امن"

در جستجوی اتاقی امن دهمین کتاب عباس قبادی است که با همکاری رامتین خداپناهی بازیگر توانمند سینما و تلویزیون نوشته شده‌است.
این‌ ششمین کتابی است که قبادی و خداپناهی بصورت مشترک‌منتشر نموده‌اند، که در آن به تحلیل تطبیقی آثار دراماتیک هارولد پینتر و آثول فوگارد می‌پردازند‌؛ پینتر و فوگارد از مهمترین نمایشنامه‌نویسان معاصر هستند که می‌توان‌ آثارشان را در حوزه تئاتر ابسورد (ابزود) دسته‌بندی کرد.

تئاتر ابسورد جنبشی است که در آن انسان‌معاصر، موجودی تنها، در هم شکسته، ترس‌خورده، بدبین و مضطرب ترسیم می‌شود، که ضمن احساس تهدید مستمر و مزمن، فاقد توانایی برقراری هرگونه ارتباط دوسویه و موثر با دیگران می‌باشد.

معناباختگی زندگی این آدم‌واره‌ها که یا منزوی، گوشه‌گیر و کم‌حرفند و یا به‌شکلی افراطی حرّاف و زیاده‌گو هستند و علی‌رغم اینکه در ظاهر در کنار یکدیگر زندگی کرده و یا وابستگی‌های نسبی و سببی دارند، به‌دلیل ناتوانی در فهم مشترک و ارتباط معقول و قابل درک با هم، گویی هر یک در جزیره‌ای تنها گیر افتاده‌ و کمترین شناختی نسبت به‌هم ندارند و در یک ناامیدی مطلق، زندگی پوچ، از معنا تهی و بیهوده‌ای را تجربه‌می‌کنند.

"در جست‌وجوی اتاقی امن"، ضمن بررسی آثار این نویسندگان و تحلیل و واکاوی مهمترین‌نمایشنامه‌های آنان و نیز پرداختن به سرچشمه‌های این جنبش ادبی، تفاوت‌ها و شباهت‌هایی را که میان آثار آنان وجود دارد، در تحلیلی تطبیقی از نظر گذرانده‌است.

جهان پنهان در سکوت پینتری، عبور از جزیره‌ی خوک‌ها، دوراس و عاشقانه‌های خاکستری، کرگدن‌هایی که در من‌می‌دوند و شیون بر تابوت مترسک‌ها عناوین کتاب‌هایی هستند که توسط رامتین خداپناهی و عباس قبادی به‌صورت مشترک منتشر شده و جملگی این کتاب‌ها، به تحلیل آثار پیشگامان جنبش ابسورد می‌پردازند‌.

"در جست‌جوی اتاقی امن" ششمین کتاب از این مجموعه‌است که توسط انتشارات هنر پارینه چاپ و منتشر گردیده‌است.
در خلال سالهای ۸۴ تا ۸۷ که من دانشجوی رشته‌ی ادبیات نمایشیِ اراک بودم، توفیق یافتم‌ در کلاس‌های "شمس" با سرفصل‌های متفاوت که البته همگی با مرتبط با دروس تئاتری بود شرکت کنم. البته من پیش‌تر، هنرهای تجسمی خوانده بودم اما علاقه به تئاتر و سینما باعث شد مجدداً در کنکور شرکت کنم و ادبیات نمایشی بخوانم. "شمس" را نیز، پیش از آن، از طریق چاپ شعرهایش در مجلات و کتاب سترگ و رشک‌برانگیزش "تاریخ تحلیلی شعر نو" می‌شناختم.
ازآنجاکه "شعر" همیشه برای من از همه چیز مهم‌تر بود، این امر باعث می‌شد علاوه بر واحدهای درسی‌ که با خود ایشان می‌گرفتم، تقریبا همه کلاس‌های دیگرش را نیز شرکت کنم و چون در هنرهای نمایشی، حتی در مقطع کارشناسی همه رشته‌ها، پایان نامه دارند، علیرغم اصرار ایشان، به بهانه داشتن مشغله‌ی کاریِ بیش ازحد، از گرفتن پایان‌نامه با بچه‌ها معذور است، استاد را راضی کرده و پایان‌نامه‌ام را باعنوان "بررسی نقش زن در آثار فدریکو گارسیا لورکا" به "استاد راهنمایی" ایشان گرفتم و همین نیز، باعث شد، خاطراتی زیبا در این رفت و آمدِ منتج به یادگیری، در ذهن من نقش ببندد...
حال با کسب اجازه از محضر ایشان، نگاهی کوتاه به شعر "شمس لنگرودی" از منظر خودم را در اینجا می‌آورم. امیدوارم، با توجه به ارادتی که به ایشان، به‌واسطه چیزهای زیادی که به من آموخته‌اند، این نوشته باعث رنجش یا کدورتی در خاطر ایشان نشود.
"محمد شمس لنگرودی"، متولد ۲۶ آبان ۱۳۲۹ در لنگرود، یکی از تأثیرگذارترین چهره‌های شعر معاصر ایران در ده‌های اخیر است؛ شاعری که در عین وفاداری به ریشه‌های زبانی و اقلیمی خود، مسیری کاملاً شخصی و متفاوت در شعر فارسی پیمود.
"شمس" را نمی‌توان تنها یک شاعر برشمرد زیرا او یک پژوهشگر، مورخ ادبی، بازیگر، خواننده و مدرس دانشگاه نیز هست. شاید همین تنوعِ تجربه‌هاست که به شعر او ژرفای منشوری بخشیده است. "شمس" دیپلم ریاضی و لیسانس اقتصاد دارد، اما عشق به ادبیات او را به یکی از مهم‌ترین نظریه‌پردازان "شعر نو" تبدیل کرده است. اثر ماندگارش، «تاریخ تحلیلی شعر نو» در چهار جلد، نخستین تحقیق گسترده درباره شعر نوی فارسی است که از ۱۹۰۵ تا ۱۹۷۹ را پوشش می‌دهد و به گمان من هنوز کتابی با این عمق، و این شیوه، آنهم بدون کوچکترین جانبداری در مورد شعر نو نوشته نشده یا حداقل من از وجود آن بیخبرم.
شعر "شمس" در ابتدا و با دفتر اولش، «رفتار تشنگی» ۱۳۵۵، با عناصر سوررئالیستی عجین است. در این کتاب و دیگر آثار ابتدایی او، استفاده از واژگانِ فاخر، فضای سوررئالیستی، رویاگونه و طنز از ویژگی‌های بارزاوست که کاملاً قابل دریافت است. جالب اینجاست که بیش از نیمی از شعرهای او متاثر از عناصر طبیعی و اقلیمی شکل گرفته‌اند؛ انگار که طبیعتِ شمال ایران، در ناخودآگاه شاعر رسوب کرده و در قالب تصاویری شگفت‌انگیز، جان‌یافته‌اند؛ این‌ویژگی اورا مانند منوچهر آتشی، با همه‌ی تفاوتهایی که در سبک نوشتاری دارند شاعری معرفی می‌کند که با7 زیست بوم خود پیوندی عمیق و ناگُسستنی دارد.
به عقیده من، نقش‌آفرین‌ترین صور خیال در شعر او به ترتیب استعاره، تشبیه، حس‌آمیزی و طنز است. او خصوصاً درآثار اولیه‌اش از لحن و بیان آرکائیک، فاخر و باستان‌گرایانه شاملو تأثیر پذیرفته، اما در حوزه تصویرپردازی، خلاقیتی منحصربه‌فرد از خود نشان داده است؛ با این حال رفته‌رفته خود را از این زبان دور کرده و با پخته‌تر شدن زبان شعری‌اش سعی میکند از سیطره‌ی شعری شاملو خارج شده و اصطلاحاً به شعری موسوم به سهل و ممتنع برسد.
شمس در سالهای اخیر بسیار پرکارتر شده و مسیر تازه‌‌تری با این رویکرد در پیش‌گرفته است: روی‌آوردن به زبانی ساده‌تر، همراه با طنزی تلخ و نگاهی انتقادی به وضعیت اجتماعی. او خود گفته: «از هذیان خسته شده‌ام... نمیخواهم به این هذیان‌ها دامن بزنم و میخواهم ساده - از لحاظ زبانی - شعر بگویم. وگرنه در درون شعر، سادگی وجود ندارد.»
این تغییر رویه، هرچند با واکنش‌های تند برخی شاعران روبه‌رو شد، اما نشان از بلوغی تازه در اندیشه این شاعر کهنه‌کار دارد.
مرگ، رنج و موقعیت‌های مرزی، مفاهیمی هستند که در شعر شمس بازتابی گسترده دارند. شعر شمس «بازتاب زندگی ممنوع و رؤیاهای تباه‌شده‌ای» که صداهای خاموش مردمان رنج‌کشیده را بازتاب می‌دهد. این نگاه اگزیستانسیالیستی، اما هرگز به فلسفه‌بافی صرف نمی‌انجامد؛ چون او همواره بیاد دارد که «شاعر است» و وظیفه‌اش سرودن شعر است تا پرداختن‌به فلسفه‌ی محض.
شمس همچنان چهره‌ای زنده، جنجالی و تأثیرگذار در شعر ایران است. او در عین وفاداری به سنت ادبی کهن، هرگز از زیست‌جهان معاصر فاصله نگرفته لذا دردهای انسان مدرن را دستمایه‌ی هنر خود کرده است؛ به‌همین دلیل درمیان نسلهای مختلف، در آثار او چیزی برای خود می‌یابند؛ چیزی‌که نه صرفاً زیبایی‌شناسی است و نه صرفاً سیاست، بلکه "زندگی"ست با تمام "تناقضاتش"...

عباس قبادی

@basaq