بخشی از مقاله اینجانب با عنوان "خرام خیال در شولای شعر" چاپ شده در مجله "هنر زمان"
اشعار شاملو بهترین و درخشان ترین نمومههای جولان خیال در آوردگاه شعر معاصر فارسی هستند. چندان که میتوان بیشتر سرودههای وی را به عنوان نمونههای برجستهای از تصویر پردازیهای شاعرانه معرفی نمود:
چه هنگام میزیستهام/ کدام مجموعهی پیوستهی روزها و شبان را من؟- /اگر این آفتاب/ هم آن مشعل کال است/ بی شبنم و بی شفق/ که نخستین سحرگاه جهان را آزموده است/ چه هنگام میزیستهام/ کدام بالیدن و کاستن را/ من/ که آسمان خودم/ چتر سرم نیست؟-/...
شعر هجرانی بدون تردید یکی از ممتازترین اشعار تصویری در شعر معاصر است که شاملو در غربت برای بیان حس نوستالژیک دوری از سرزمیناش سروده است. شاعر دلتنگی عریان و عمیق خود را با آوردن تصاویر ذهنی زیبایی از وطن و اینکه چگونه دور بودن از ماوا و غربتنشینی، حس بیهویتی در نهاد انسان ایجاد می کند، بیان میدارد.
در بند نخست، انسانی را میبینیم که آسمان موطن خودش، چتر سرش نیست، چنان دچار سرگشتگی گردیده که انگار در ابتدای خلقت قرار گرفته است. در این بند تشبیه "آفتاب" به "مشعل کال" تصویر زیبا و بدیعی است از ابتدای سپیده دم و طلوع خورشید، که در ادامه با عبارت "نخستین سحرگاه جهان" گویاتر و دیدنیتر به نظر میرسد.
در بند دوم، شاعر با ارائه تصاویری جاندار، پویا و سحر انگیز، به توصیف زیباییهای آسمان خودش (وطن) میپردازد، تصاویری که گویایی این حس نوستالژیک را عمیقتر میکنند:
آسمانی از فیروزه نیشابور/ با رگههای سبز شاخ ساران،/ همچون فریاد واژگون جنگلی/ در دریاچهای،/ آزاد و رها / همچون آینهای/ که تکثیرت میکند. (ترانههای کوچک غربت، 14)
در بخش پایانی، شعر با تصویرسازی پهای تاثیر گذاری ادامه مییابد. شاعر در این بند چنان دلتنگ است که میخواهد به او اجازه دهند تا "بر زمین خود" بایستد حتی اگر خاکش برادههای تیغ و الماس باشد توام با رعشه درد؛ چرا که اگر چنین نشود زیستن برای او بیمعنی خوهد بود.
بگذار/ آفتاب من/ پیراهنام باشد/ و آسمان من/ آن کهنه کرباس بیرنگ./ بگذار/ بر زمین خود بایستم/ بر خاکی از براده الماس و رعشه درد./ بگذار سرزمینم را/ زیر پای خود احساس کنم/ و صدای رویش خود را بشنوم:/ رپ رپهی طبلهای خون را/ در چیتگر/ و نعره ببرهای عاشق را/ در دیلمان./ وگرنه چه هنگام می زیسته ام؟/ کدام مجموعه روزان و شبان را من؟ (ترانه های کوچک غربت، 15)......
#عباس_قبادی
@basaq
اشعار شاملو بهترین و درخشان ترین نمومههای جولان خیال در آوردگاه شعر معاصر فارسی هستند. چندان که میتوان بیشتر سرودههای وی را به عنوان نمونههای برجستهای از تصویر پردازیهای شاعرانه معرفی نمود:
چه هنگام میزیستهام/ کدام مجموعهی پیوستهی روزها و شبان را من؟- /اگر این آفتاب/ هم آن مشعل کال است/ بی شبنم و بی شفق/ که نخستین سحرگاه جهان را آزموده است/ چه هنگام میزیستهام/ کدام بالیدن و کاستن را/ من/ که آسمان خودم/ چتر سرم نیست؟-/...
شعر هجرانی بدون تردید یکی از ممتازترین اشعار تصویری در شعر معاصر است که شاملو در غربت برای بیان حس نوستالژیک دوری از سرزمیناش سروده است. شاعر دلتنگی عریان و عمیق خود را با آوردن تصاویر ذهنی زیبایی از وطن و اینکه چگونه دور بودن از ماوا و غربتنشینی، حس بیهویتی در نهاد انسان ایجاد می کند، بیان میدارد.
در بند نخست، انسانی را میبینیم که آسمان موطن خودش، چتر سرش نیست، چنان دچار سرگشتگی گردیده که انگار در ابتدای خلقت قرار گرفته است. در این بند تشبیه "آفتاب" به "مشعل کال" تصویر زیبا و بدیعی است از ابتدای سپیده دم و طلوع خورشید، که در ادامه با عبارت "نخستین سحرگاه جهان" گویاتر و دیدنیتر به نظر میرسد.
در بند دوم، شاعر با ارائه تصاویری جاندار، پویا و سحر انگیز، به توصیف زیباییهای آسمان خودش (وطن) میپردازد، تصاویری که گویایی این حس نوستالژیک را عمیقتر میکنند:
آسمانی از فیروزه نیشابور/ با رگههای سبز شاخ ساران،/ همچون فریاد واژگون جنگلی/ در دریاچهای،/ آزاد و رها / همچون آینهای/ که تکثیرت میکند. (ترانههای کوچک غربت، 14)
در بخش پایانی، شعر با تصویرسازی پهای تاثیر گذاری ادامه مییابد. شاعر در این بند چنان دلتنگ است که میخواهد به او اجازه دهند تا "بر زمین خود" بایستد حتی اگر خاکش برادههای تیغ و الماس باشد توام با رعشه درد؛ چرا که اگر چنین نشود زیستن برای او بیمعنی خوهد بود.
بگذار/ آفتاب من/ پیراهنام باشد/ و آسمان من/ آن کهنه کرباس بیرنگ./ بگذار/ بر زمین خود بایستم/ بر خاکی از براده الماس و رعشه درد./ بگذار سرزمینم را/ زیر پای خود احساس کنم/ و صدای رویش خود را بشنوم:/ رپ رپهی طبلهای خون را/ در چیتگر/ و نعره ببرهای عاشق را/ در دیلمان./ وگرنه چه هنگام می زیسته ام؟/ کدام مجموعه روزان و شبان را من؟ (ترانه های کوچک غربت، 15)......
#عباس_قبادی
@basaq
در مهتابی روشن
میان خواهش های ناتمام
جایی میان سبزه زار
در حومهء شهری که دیگر دوست نمی دارم
بر مسلخ خاطره های دور
گردن به تیغ تو سپردم
چیزی به خورجین حسرتهایم باز نمیگردد
جاده ها قربانی می خواستند
خدایان جادو قربانی می خواستند
نفرین های پر شمار قربانی می خواستند
پیشانی های گره خورده قربانی می خواستند
چیزی به خورجین امید هایم باز نمی گردد
دستانم از فراست
و خودم از اسب افتاده ام
برهنه
گردن به دار عقربه ها آویخته ام
هیچ ساعتی راه رفته را باز نمی گردد
و خورجین شب از گریه های من پر است...
#عباس_قبادی
@basaq
میان خواهش های ناتمام
جایی میان سبزه زار
در حومهء شهری که دیگر دوست نمی دارم
بر مسلخ خاطره های دور
گردن به تیغ تو سپردم
چیزی به خورجین حسرتهایم باز نمیگردد
جاده ها قربانی می خواستند
خدایان جادو قربانی می خواستند
نفرین های پر شمار قربانی می خواستند
پیشانی های گره خورده قربانی می خواستند
چیزی به خورجین امید هایم باز نمی گردد
دستانم از فراست
و خودم از اسب افتاده ام
برهنه
گردن به دار عقربه ها آویخته ام
هیچ ساعتی راه رفته را باز نمی گردد
و خورجین شب از گریه های من پر است...
#عباس_قبادی
@basaq
بخشی از مقاله، پیرامون شعر فاخر و شکوهمند #منوچهر_آتشی چاپ شده در مجله #هنر_زمان:
چیزیی که شعر آتشی را از بیشتر شاعران معاصرش متمایز می کند بومی گرایی و پرداختن به عناصر اقلیمی سرزمین مادری او(جنوب ایران)است. دقت طبع و نگاه ژرف آتشی در کنار خلاقیت و نیروی تخیل ویژه اش به او این امکان را می دهد تا تصاویر ماندگاری از زادگاه خود به خواننده آثارش ارائه دهد:
باد از کویر می رسد/آسیمه/سر به ساحل می کوبد/باد کویر خشمی/خشک،آبجوی/جوشان/بر تخته سنگ می شکند، پخش می شود/بر تیزه تیز، شمشیر/شمشیر در میان دو کتف خلیج می کند.
در شعر خواب ناخدا از دفتر خلیج و خزر،شاهد توصیفات و تصویر سازی های بی نظیری از جریان بادهای کویری در جنوب هستیم. بادهای عصیان گری که خشم کویر تشنه را سرآسیمه با خود به ساحل آورده و سر به تخته سنگ های تیز آن می کوبند. بادها در این شعر، قطارهایی تصویر شده اند که با خود "مسافرانی از عدم "را همچون "تبعیدیان وادی دوزخ" به ساحل خلیج می آورند؛ شاعر با استفاده از ماهیت صوتی حروف"خ و ش" در این شعر سعی دارد خشکی و خشونت بیابان و شدت و خشم وزش این بادها را نشان داده تا تصاویر ملموس تر و محسوس تری از جریانات طبیعت جنوب به ذهن و خیال مخاطب متبادر شود.
"شاعری که صور خیال خود را از جوانب مختلف حیات و احوال گوناگون طبیعت می گیرد...ناگزیر، تحرک و پیوند بیشتری با زندگی دارد."
#عباس_قبادی
@basaq
چیزیی که شعر آتشی را از بیشتر شاعران معاصرش متمایز می کند بومی گرایی و پرداختن به عناصر اقلیمی سرزمین مادری او(جنوب ایران)است. دقت طبع و نگاه ژرف آتشی در کنار خلاقیت و نیروی تخیل ویژه اش به او این امکان را می دهد تا تصاویر ماندگاری از زادگاه خود به خواننده آثارش ارائه دهد:
باد از کویر می رسد/آسیمه/سر به ساحل می کوبد/باد کویر خشمی/خشک،آبجوی/جوشان/بر تخته سنگ می شکند، پخش می شود/بر تیزه تیز، شمشیر/شمشیر در میان دو کتف خلیج می کند.
در شعر خواب ناخدا از دفتر خلیج و خزر،شاهد توصیفات و تصویر سازی های بی نظیری از جریان بادهای کویری در جنوب هستیم. بادهای عصیان گری که خشم کویر تشنه را سرآسیمه با خود به ساحل آورده و سر به تخته سنگ های تیز آن می کوبند. بادها در این شعر، قطارهایی تصویر شده اند که با خود "مسافرانی از عدم "را همچون "تبعیدیان وادی دوزخ" به ساحل خلیج می آورند؛ شاعر با استفاده از ماهیت صوتی حروف"خ و ش" در این شعر سعی دارد خشکی و خشونت بیابان و شدت و خشم وزش این بادها را نشان داده تا تصاویر ملموس تر و محسوس تری از جریانات طبیعت جنوب به ذهن و خیال مخاطب متبادر شود.
"شاعری که صور خیال خود را از جوانب مختلف حیات و احوال گوناگون طبیعت می گیرد...ناگزیر، تحرک و پیوند بیشتری با زندگی دارد."
#عباس_قبادی
@basaq
چهل سالگی
عطفِ بی کرنشِ تصمیم،
تلنگرِ به هوش باشِ عزرائیل،
پیامِ ناخجستهء پیری بر صورت،
چاووشِ تعجیلِ ساربان،
بانگِ ناخوشِ ترس و طلوعِ بی واهمهء رعشه،
گاهِ بد شگونِ شیون، بر شقیقه های داغ،
گاهِ یقین و تیغ و تقاص بر فراستِ فرصتهای سوخته،
گاه تلخ و ترد و تندِ چهل سالگی.
گاهِ چهل سالگی
گاهِ دیرِ چهل سالگی
#عباس_قبادی
@basaq
عطفِ بی کرنشِ تصمیم،
تلنگرِ به هوش باشِ عزرائیل،
پیامِ ناخجستهء پیری بر صورت،
چاووشِ تعجیلِ ساربان،
بانگِ ناخوشِ ترس و طلوعِ بی واهمهء رعشه،
گاهِ بد شگونِ شیون، بر شقیقه های داغ،
گاهِ یقین و تیغ و تقاص بر فراستِ فرصتهای سوخته،
گاه تلخ و ترد و تندِ چهل سالگی.
گاهِ چهل سالگی
گاهِ دیرِ چهل سالگی
#عباس_قبادی
@basaq
با سپاس فراوان از شاعر و مترجم گرانقدر استاد فانوس بهادروند
من مرگ،
آن رویای دلپذیر را گفتم
در این بن بست تلخ
تنها سخاوت دستان توست
که خوشبختی را
چون حریر روشنی از نور
بر پشت پلکهای من خواهد نشاند.
شعر : عباس قبادی
برگردان به انگلیسی :
فانوس بهادروند
I told the death
That pleasant dream
In this bitter dead lock
Just generosity of your hands
woul'd set good luck
As though a bright silk of light
upon my eyelids ...
Poetry: Abbas Ghobadi
English translation :
Fanous Bahadorvand
@fbahadorvand
@basaq
من مرگ،
آن رویای دلپذیر را گفتم
در این بن بست تلخ
تنها سخاوت دستان توست
که خوشبختی را
چون حریر روشنی از نور
بر پشت پلکهای من خواهد نشاند.
شعر : عباس قبادی
برگردان به انگلیسی :
فانوس بهادروند
I told the death
That pleasant dream
In this bitter dead lock
Just generosity of your hands
woul'd set good luck
As though a bright silk of light
upon my eyelids ...
Poetry: Abbas Ghobadi
English translation :
Fanous Bahadorvand
@fbahadorvand
@basaq
«خدشه در خامهی خوچش خیال»
مقالهای پیرامون خام نویسی و ابتذال در شعر معاصر فارسی
#عباس_قبادی
فصلنامه داروگ شماره ۱۰ زمستان ۱۴۰۰
مقالهای پیرامون خام نویسی و ابتذال در شعر معاصر فارسی
#عباس_قبادی
فصلنامه داروگ شماره ۱۰ زمستان ۱۴۰۰
🍂🍂
🔶خدشه در خامهی خوشِ خیال
(نگاهی به خامنویسی و ابتذال در شعرِ معاصر)
🔷#عباس_قبادی
«شعر را جنون دیکته میکند و عقل مینویسد»
آندره ژید
هنر بهعنوانِ یکی از دستآوردهای آدمی، همواره ابزاری برای پیشبردِ رسالتِ تعالی بخشیدن و ارتقای اندیشههای انسانی بوده و بهعنوانِ زبانی گویا توانسته است عمیقترین تأثیرات را بر افراد و جوامعِ بشری بگذارد؛ هر چهقدر دامنهی پوشش و گستردهگیِ هنر وسیعتر، کارکرد و تأثیراتِ آن نیز بیشتر و ماندگارتر بوده و همچون تیغی دولبه ژرفترین آثار را در صعود و سقوطِ اجتماع داشته است.
ادبیات، خصوصا شعر، در میانِ سایرِ نحلههای هنری وسعتِ خیرهکنندهتری داشته و در میانِ اقشارِ مختلفِ مردم رسوب و رسوخِ بیشتری دارد و تا حدودِ زیادی میتوان پذیرفت که در طولِ ادوارِ تاریخی و فرهنگی هر کشور، شاعران مهمترین کسانی هستاند که ماندهگاری، پاسداشت و حراست از فرهنگ و زبانِ جامعه را بر عهده دارند؛ چنانکه بسترِ فرهنگی هر تمدن و مفاهیمِ ارزشی و انسانی آنها از شاعران و اندیشههایی که در آثارشان بهکار بسته میشود شکل گرفته و حالت میگیرند.
غنا بخشیدن به ارزشها و هنجارهای پذیرفتهشده، پاسداری از دستآوردهای زبان و ادبیات و حفظ و تعالی جنبههای مختلفِ فرهنگی، خارج از گرایشهای سیاسی و ایدئولوژیک، از جملهی وظایفیست که میتوان از شاعران و هنرمندان انتظار داشت.
شاعر باید با شناخت و اشرافِ کافی بر محیطِ فرهنگی و بومی جامعه، با موضوعات و ایدههای نو و خلاقانه در انجام دادنِ این وظایف اهتمام ورزیده و اجازه ندهد به بهانهی نوگرایی و نوجویی (بهعنوانِ امری الزامی در هنر) به بیراهه رفته و باعثِ اضمحلال و تخریبِ دستآوردهای ارزشمندِ فرهنگی شود، بلکه ضمنِ گرامیداشتِ سنتها، آیینها و ابعادِ موردِ خواستِ آرمانی، موجبِ ماندهگاری، ترقی، وسعت یافتن، فراگیری، اثرگذاری، جذبِ بیشتر و تعالی همهگیرِ آنها شود.
نکتهی مهمی که توجه به آن از سوی شاعران الزامیست، توجه به ساحتِ شعر است. فضایی که مخاطب در مواجهه با آن، حالات، موقعیتها و کیفیاتِ درونی و روحی و احساساتاش دستخوشِ تغییر قرار میگیرد و این اتفاقات بهدلیلِ ویژهگیهای حسیِ هنرِ شعر بهسببِ داشتنِ محتوای خاص، زبانِ متفاوت، موسیقی بیرونی و درونی کلام، تصویرپردازی، لحن، پیام، الفاظ و کلماتِ ویژه، ترکیباتِ خلاقانه و عناصرِ نهفته و آشکارِ بیشماری از این دست میباشد.
چنانچه شعری این قدرت را نداشته باشد که چنین موقعیتها و شرایطی را در مخاطب ایجاد نماید نشانگرِ تنزل، ابتذال و نداشتنِ کیفیت و جوهرهی شعری بهدلیلِ ضعف در یک یا چند مؤلفه از عناصرِ ذکرشدهی فوق است.
خدشهپذیری و ابتذالِ شعر را میتوان در مواردِ بیشماری موردِ ارزیابی قرار داد که مهمترینِ آنها عبارتاند از: کاستیهای محتوایی مانندِ بیهویتی و ناسازگاریهای عدد فرهنگی، ابتذالِ زبانی از قبیلِ رکیکگویی و نمایشِ عریانِ غرایزِ جنسی، فقدانِ بینش و تفکراتِ شاعرانه، غیابِ دید و چشماندازِ گسترده پیرامونِ دغدغههای انسانی و اجتماعی و از این دست و کاستیهای موجود در فرم و ساختارِ شعر از قبیلِ سادهنویسی مفرط و دمدستی شدنِ زبانِ شعر، همساننویسی و رونویسی از روی دستِ دیگر شاعران، محدودیت و فقرِ دامنهی واژهگانی و ذخایرِ لغوی و ...
برای توضیحِ بیشتر، برخی از مواردِ فوق را که از دلایلِ اصلی ابتذال در شعر میباشند موردِ ارزیابی قرار میدهیم:
«نمیدانند از چه راه و تربیتی به تضرعاتِ خودشان اثر بدهند، اینجاست که میبینیم دیگران از تقلید به سبکِ جدید مغلوب و ملعبهی شعر شدهاند... اثر و تهیج، ناشی از طبیعتِ اشخاص است و آموختنی نیست.» (نیما یوشیج، نامهها: ۱۱۵-۱۱۶)
فرو غلتیدن در حیطهی زبانِ روزمره
آنچه مسلم است شعر، با هنجارگریزی و برجستهسازی و دور شدن از زبانِ محاوره و روزمره شکل میگیرد و مخاطب در مواجهه با متنی که بهعنوانِ شعر پیشِ رویاش قرار میگیرد، بهدنبالِ چیزی متفاوت از زبانِ کوچهوبازار و یا زبانِ روزنامهییست؛ بههمین منظور ذهنِ او ناخودآگاه در جستوجوی عناصری نظیرِ موسیقی، ساختارِ نامتعارف و بهدور از از گفتوگوهای معمولِ روزمره، ریتم، تخیل، عاطفه، احساس، وزن، تصویر و مواردی نظیرِ آنهاست و چنانچه شعر عاری از مؤلفههای یادشده در درون و ظاهرِ خود باشد به این معناست که از ساختارِ شعری بهدور بوده و از ارزش و جوهرهی شعری به همان نسبت تهی گشته است.
زبان، عنصرِ اصلی زندهگیبخش به شعر بوده و مفاهیمِ سوبژکتیو، از طریقِ آن در ذهنِ خواننده تجسم یافته و به عینیت و جاودانهگی حقیقی میرسند:
◼️ادامهی این متن را در داروگ ده بخوانید.
◼️به نقل از: جلد ده کتاب داروگ، کتاب هرمز، زمستان ۱۴۰۰
🌱🍃https://t.me/darvagmagezine
🍂🍂
🔶خدشه در خامهی خوشِ خیال
(نگاهی به خامنویسی و ابتذال در شعرِ معاصر)
🔷#عباس_قبادی
«شعر را جنون دیکته میکند و عقل مینویسد»
آندره ژید
هنر بهعنوانِ یکی از دستآوردهای آدمی، همواره ابزاری برای پیشبردِ رسالتِ تعالی بخشیدن و ارتقای اندیشههای انسانی بوده و بهعنوانِ زبانی گویا توانسته است عمیقترین تأثیرات را بر افراد و جوامعِ بشری بگذارد؛ هر چهقدر دامنهی پوشش و گستردهگیِ هنر وسیعتر، کارکرد و تأثیراتِ آن نیز بیشتر و ماندگارتر بوده و همچون تیغی دولبه ژرفترین آثار را در صعود و سقوطِ اجتماع داشته است.
ادبیات، خصوصا شعر، در میانِ سایرِ نحلههای هنری وسعتِ خیرهکنندهتری داشته و در میانِ اقشارِ مختلفِ مردم رسوب و رسوخِ بیشتری دارد و تا حدودِ زیادی میتوان پذیرفت که در طولِ ادوارِ تاریخی و فرهنگی هر کشور، شاعران مهمترین کسانی هستاند که ماندهگاری، پاسداشت و حراست از فرهنگ و زبانِ جامعه را بر عهده دارند؛ چنانکه بسترِ فرهنگی هر تمدن و مفاهیمِ ارزشی و انسانی آنها از شاعران و اندیشههایی که در آثارشان بهکار بسته میشود شکل گرفته و حالت میگیرند.
غنا بخشیدن به ارزشها و هنجارهای پذیرفتهشده، پاسداری از دستآوردهای زبان و ادبیات و حفظ و تعالی جنبههای مختلفِ فرهنگی، خارج از گرایشهای سیاسی و ایدئولوژیک، از جملهی وظایفیست که میتوان از شاعران و هنرمندان انتظار داشت.
شاعر باید با شناخت و اشرافِ کافی بر محیطِ فرهنگی و بومی جامعه، با موضوعات و ایدههای نو و خلاقانه در انجام دادنِ این وظایف اهتمام ورزیده و اجازه ندهد به بهانهی نوگرایی و نوجویی (بهعنوانِ امری الزامی در هنر) به بیراهه رفته و باعثِ اضمحلال و تخریبِ دستآوردهای ارزشمندِ فرهنگی شود، بلکه ضمنِ گرامیداشتِ سنتها، آیینها و ابعادِ موردِ خواستِ آرمانی، موجبِ ماندهگاری، ترقی، وسعت یافتن، فراگیری، اثرگذاری، جذبِ بیشتر و تعالی همهگیرِ آنها شود.
نکتهی مهمی که توجه به آن از سوی شاعران الزامیست، توجه به ساحتِ شعر است. فضایی که مخاطب در مواجهه با آن، حالات، موقعیتها و کیفیاتِ درونی و روحی و احساساتاش دستخوشِ تغییر قرار میگیرد و این اتفاقات بهدلیلِ ویژهگیهای حسیِ هنرِ شعر بهسببِ داشتنِ محتوای خاص، زبانِ متفاوت، موسیقی بیرونی و درونی کلام، تصویرپردازی، لحن، پیام، الفاظ و کلماتِ ویژه، ترکیباتِ خلاقانه و عناصرِ نهفته و آشکارِ بیشماری از این دست میباشد.
چنانچه شعری این قدرت را نداشته باشد که چنین موقعیتها و شرایطی را در مخاطب ایجاد نماید نشانگرِ تنزل، ابتذال و نداشتنِ کیفیت و جوهرهی شعری بهدلیلِ ضعف در یک یا چند مؤلفه از عناصرِ ذکرشدهی فوق است.
خدشهپذیری و ابتذالِ شعر را میتوان در مواردِ بیشماری موردِ ارزیابی قرار داد که مهمترینِ آنها عبارتاند از: کاستیهای محتوایی مانندِ بیهویتی و ناسازگاریهای عدد فرهنگی، ابتذالِ زبانی از قبیلِ رکیکگویی و نمایشِ عریانِ غرایزِ جنسی، فقدانِ بینش و تفکراتِ شاعرانه، غیابِ دید و چشماندازِ گسترده پیرامونِ دغدغههای انسانی و اجتماعی و از این دست و کاستیهای موجود در فرم و ساختارِ شعر از قبیلِ سادهنویسی مفرط و دمدستی شدنِ زبانِ شعر، همساننویسی و رونویسی از روی دستِ دیگر شاعران، محدودیت و فقرِ دامنهی واژهگانی و ذخایرِ لغوی و ...
برای توضیحِ بیشتر، برخی از مواردِ فوق را که از دلایلِ اصلی ابتذال در شعر میباشند موردِ ارزیابی قرار میدهیم:
«نمیدانند از چه راه و تربیتی به تضرعاتِ خودشان اثر بدهند، اینجاست که میبینیم دیگران از تقلید به سبکِ جدید مغلوب و ملعبهی شعر شدهاند... اثر و تهیج، ناشی از طبیعتِ اشخاص است و آموختنی نیست.» (نیما یوشیج، نامهها: ۱۱۵-۱۱۶)
فرو غلتیدن در حیطهی زبانِ روزمره
آنچه مسلم است شعر، با هنجارگریزی و برجستهسازی و دور شدن از زبانِ محاوره و روزمره شکل میگیرد و مخاطب در مواجهه با متنی که بهعنوانِ شعر پیشِ رویاش قرار میگیرد، بهدنبالِ چیزی متفاوت از زبانِ کوچهوبازار و یا زبانِ روزنامهییست؛ بههمین منظور ذهنِ او ناخودآگاه در جستوجوی عناصری نظیرِ موسیقی، ساختارِ نامتعارف و بهدور از از گفتوگوهای معمولِ روزمره، ریتم، تخیل، عاطفه، احساس، وزن، تصویر و مواردی نظیرِ آنهاست و چنانچه شعر عاری از مؤلفههای یادشده در درون و ظاهرِ خود باشد به این معناست که از ساختارِ شعری بهدور بوده و از ارزش و جوهرهی شعری به همان نسبت تهی گشته است.
زبان، عنصرِ اصلی زندهگیبخش به شعر بوده و مفاهیمِ سوبژکتیو، از طریقِ آن در ذهنِ خواننده تجسم یافته و به عینیت و جاودانهگی حقیقی میرسند:
◼️ادامهی این متن را در داروگ ده بخوانید.
◼️به نقل از: جلد ده کتاب داروگ، کتاب هرمز، زمستان ۱۴۰۰
🌱🍃https://t.me/darvagmagezine
🍂🍂
Telegram
داروگ
داروگ کتاب تخصصی شعر و نقد و نظر
"این حضور پنهانی لهجهی غریبی دارد"
در پاسداشت "استاد یارمحمد اسدپور"
بی شک سهم سنگینی از گسترهی سترگ ادبیات شعری معاصر را شاعران خطهی شاعر خیز جنوب بر دوش میکشند و "یارمحمد اسدپور" ستون استوار و قاطعی است که از میان این خیل ذاتا شاعر، محجوب و مهجور و بی حاشیه، عمر گرانسنگ خود را، راستین و بی ادعا، وقف مطلق ساحت متبرک شعر نمود، آن هم در عصر پرشتاب رسانه و تزویر.
"یارمحمد اسدپور" نامی است که بر انتهای هر شعری که بنشیند، فارغ از هر حاشیه و قیل و قال پوچ رسانهای، در حافظهات حک میشود چرا که او شاعری است که شخصیت و حرمت واژهها و کلمات را بهدرستی میشناسد و اینگونه است که با سحر کلماتش، بهدور از هیاهو و بازیهای کاذب و لقلقههای زبانی، ما را به حریم حریر شعر میکشاند تا بیهیچ واسطهای در سُکر لذیذی میان مفاهیم معطر شعرهایش، احساس خوشایند و لطیف بیوزنی کرده و از رنجهای استخوانسوز این عصر بدشگون، دمی دور بمانیم و بیاساییم.
"یارمحمد" نجیبترین شاعری است که مورد بیمهری شاعران رسانهدار پایتخت نشینی قرار گرفت که بیش از نیم قرن است ریزهخوار ناسپاس کلمات وی هستند اما به مدد مجلات پرشوکت و زرق و برق رسانههای جفت و تاق خویش، نامهای کوچکشان را از نام بلند او پررنگتر جلوه دادند، غافل از اینکه نام "یارمحمد" را شعرهای سیال، عمیق، لطیف، محکم و اثرگذارش تا ابد بر تارک درخشان شعر معاصر زنده و جاوید نگه میدارند.
عباس قبادی
بهار ۱۴۰۰
روحشون شاد و یادشان گرامی
@basaq
در پاسداشت "استاد یارمحمد اسدپور"
بی شک سهم سنگینی از گسترهی سترگ ادبیات شعری معاصر را شاعران خطهی شاعر خیز جنوب بر دوش میکشند و "یارمحمد اسدپور" ستون استوار و قاطعی است که از میان این خیل ذاتا شاعر، محجوب و مهجور و بی حاشیه، عمر گرانسنگ خود را، راستین و بی ادعا، وقف مطلق ساحت متبرک شعر نمود، آن هم در عصر پرشتاب رسانه و تزویر.
"یارمحمد اسدپور" نامی است که بر انتهای هر شعری که بنشیند، فارغ از هر حاشیه و قیل و قال پوچ رسانهای، در حافظهات حک میشود چرا که او شاعری است که شخصیت و حرمت واژهها و کلمات را بهدرستی میشناسد و اینگونه است که با سحر کلماتش، بهدور از هیاهو و بازیهای کاذب و لقلقههای زبانی، ما را به حریم حریر شعر میکشاند تا بیهیچ واسطهای در سُکر لذیذی میان مفاهیم معطر شعرهایش، احساس خوشایند و لطیف بیوزنی کرده و از رنجهای استخوانسوز این عصر بدشگون، دمی دور بمانیم و بیاساییم.
"یارمحمد" نجیبترین شاعری است که مورد بیمهری شاعران رسانهدار پایتخت نشینی قرار گرفت که بیش از نیم قرن است ریزهخوار ناسپاس کلمات وی هستند اما به مدد مجلات پرشوکت و زرق و برق رسانههای جفت و تاق خویش، نامهای کوچکشان را از نام بلند او پررنگتر جلوه دادند، غافل از اینکه نام "یارمحمد" را شعرهای سیال، عمیق، لطیف، محکم و اثرگذارش تا ابد بر تارک درخشان شعر معاصر زنده و جاوید نگه میدارند.
عباس قبادی
بهار ۱۴۰۰
روحشون شاد و یادشان گرامی
@basaq
✨✨✨
بشر همواره متاثر از چالشها و تنشهای روزمرهای است که حاصل شرایط خصوصی و اجتماعی عصر اوست و اغلب در مواجهه با چنین شرایطی، به فراخور سلیقه و علاقهاش در پی مأمنی برای التیام و تسکین خود، به دامان هنر پناه میبرد؛ شعر یکی از مهمترین شاخههای هنری است که همواره در ادوار پیشین، چنین کارکردی را با وسعتی خیره کننده برای آدمی به ارمغان آورده است.
امروزه به دلایل بیشماری از جمله هجوم شتاب آور عناصر تصویری و تغییر ذائقهی روحی مردم، به نظر میرسد از پهنهی تأثیرگذاری منشوری شعر بر مخاطب کاسته شده باشد مگر جایی که تمام عناصر موجود در یک شعر، از جمله چینش کلمات، پرداخت ماهرانه ترکیبات، «آن» و جوهره و بطور کلی اتمسفر یک شعر، آن را به گونهای خاص متمایز کند؛ اگرچه متاسفانه در یکی دو دههی اخیر شاهد افول چشمگیر کمی و کیفی این دست شعرها بودهایم.
#فانوس_بهادروند، شاعر، نویسنده و مترجم توانمندی است که پیشتر با ترجمههای درخشان آثار نمایشی فدریکو گارسیا لورکا، شاعر و درام نویس پرآوازهی اسپانیا، در عرصه ادبیات به شهرت رسید، این روزها با تمرکز و اشراف ماهرانه خود بر وجوه پیدا و پنهان جهان شعر و با قرار دادن خویشتن شاعرانهاش در میان اتفاقات روزمره زندگی و ساختن تصاویری سیال، شفاف و صیقل یافته، به مدد واژهها و ترکیباتی همه فهم، موفق به آفرینشهای قابل اعتنایی شده است که خواننده را وادار به تأمل، بازخوانی، درنگ و همراهی میکند.
«تو همان آن دیگری/ از گسست اتفاق روزهای رفته/ در شستن بشقابها و کاسهها/ و بوی خوش برخاستهی سبزی...»
شاعر با پرهیز از پیچیدگی، ابهام، لغلغهها و بازیهای کاذب و معمول شده زبانی در شعر این روزها، که راه هرگونه تاویل و تفسیر را به شکلی بر مخاطب خود میبندند که گرههای موجود در آنها را گاها با هیچ دندانی نمیتوان گشود و در یک فراغ بال و خلسه آگاهانه، توانسته است بُعد لطیفی از فضای زمخت شدهی زندگی را به تصویر بکشد که مخاطب را در بی وزنی محسوس و خوشایندی با خود همراه میکند تا بتواند از دریچهای تازه به جهان پیرامون خود بنگرد:
«تو قانون نقطهی صفر مرزی/ اما من آن دیگر توام/ که میبینم/ که میدانم/ که میخواهم تو را دوستتر ...»
بهادروند، با سادهترین امکانات زبان و با کلامی نرم و روان و همچنین با محوریت بخشیدن به نگاه شاعرانه و سوبژکتیو در پیوند حسی با طبیعت اشیا و نوای موزون جهان محسوس، به روشنی توانسته است از دل رخدادهای پیش پا افتاده و پرتکرار هر روزهی زندگی، عاشقانههای لطیفی بیافریند که بقول لورکا، قلب را با خدنگهای ریز خود نشانه میگیرند.
«هر روز که بیدار میشوی/ در نت موزون گنجشکها روی بید مجنون/ پیچیده در گوشهایم...»
#عباس_قبادی
تیرماه ۱۴۰۱
https://t.me/basaq
https://t.me/fbahadorvand
بشر همواره متاثر از چالشها و تنشهای روزمرهای است که حاصل شرایط خصوصی و اجتماعی عصر اوست و اغلب در مواجهه با چنین شرایطی، به فراخور سلیقه و علاقهاش در پی مأمنی برای التیام و تسکین خود، به دامان هنر پناه میبرد؛ شعر یکی از مهمترین شاخههای هنری است که همواره در ادوار پیشین، چنین کارکردی را با وسعتی خیره کننده برای آدمی به ارمغان آورده است.
امروزه به دلایل بیشماری از جمله هجوم شتاب آور عناصر تصویری و تغییر ذائقهی روحی مردم، به نظر میرسد از پهنهی تأثیرگذاری منشوری شعر بر مخاطب کاسته شده باشد مگر جایی که تمام عناصر موجود در یک شعر، از جمله چینش کلمات، پرداخت ماهرانه ترکیبات، «آن» و جوهره و بطور کلی اتمسفر یک شعر، آن را به گونهای خاص متمایز کند؛ اگرچه متاسفانه در یکی دو دههی اخیر شاهد افول چشمگیر کمی و کیفی این دست شعرها بودهایم.
#فانوس_بهادروند، شاعر، نویسنده و مترجم توانمندی است که پیشتر با ترجمههای درخشان آثار نمایشی فدریکو گارسیا لورکا، شاعر و درام نویس پرآوازهی اسپانیا، در عرصه ادبیات به شهرت رسید، این روزها با تمرکز و اشراف ماهرانه خود بر وجوه پیدا و پنهان جهان شعر و با قرار دادن خویشتن شاعرانهاش در میان اتفاقات روزمره زندگی و ساختن تصاویری سیال، شفاف و صیقل یافته، به مدد واژهها و ترکیباتی همه فهم، موفق به آفرینشهای قابل اعتنایی شده است که خواننده را وادار به تأمل، بازخوانی، درنگ و همراهی میکند.
«تو همان آن دیگری/ از گسست اتفاق روزهای رفته/ در شستن بشقابها و کاسهها/ و بوی خوش برخاستهی سبزی...»
شاعر با پرهیز از پیچیدگی، ابهام، لغلغهها و بازیهای کاذب و معمول شده زبانی در شعر این روزها، که راه هرگونه تاویل و تفسیر را به شکلی بر مخاطب خود میبندند که گرههای موجود در آنها را گاها با هیچ دندانی نمیتوان گشود و در یک فراغ بال و خلسه آگاهانه، توانسته است بُعد لطیفی از فضای زمخت شدهی زندگی را به تصویر بکشد که مخاطب را در بی وزنی محسوس و خوشایندی با خود همراه میکند تا بتواند از دریچهای تازه به جهان پیرامون خود بنگرد:
«تو قانون نقطهی صفر مرزی/ اما من آن دیگر توام/ که میبینم/ که میدانم/ که میخواهم تو را دوستتر ...»
بهادروند، با سادهترین امکانات زبان و با کلامی نرم و روان و همچنین با محوریت بخشیدن به نگاه شاعرانه و سوبژکتیو در پیوند حسی با طبیعت اشیا و نوای موزون جهان محسوس، به روشنی توانسته است از دل رخدادهای پیش پا افتاده و پرتکرار هر روزهی زندگی، عاشقانههای لطیفی بیافریند که بقول لورکا، قلب را با خدنگهای ریز خود نشانه میگیرند.
«هر روز که بیدار میشوی/ در نت موزون گنجشکها روی بید مجنون/ پیچیده در گوشهایم...»
#عباس_قبادی
تیرماه ۱۴۰۱
https://t.me/basaq
https://t.me/fbahadorvand
Telegram
کانال شعر،هنر و ادبیات فانوس بهادروند
شاعر ،نویسنده و مترجم ادبیات نمایشی ،شعر ،رمان
در خواب سردم
گلوی نازک فاخته ای
بریده شد به چنگال خونی گربه ای سیاه
وتو
گونه می دریدی به زخم ده ناخن
در خواب سردم
زنانی گیسو بریده
بر بی گناهی تابوتم دخیل می بستند
و من
به هر بانگ خروس بی محل
صد بار از زبان تو انکار شدم.
#عباس_قبادی
@basaq
گلوی نازک فاخته ای
بریده شد به چنگال خونی گربه ای سیاه
وتو
گونه می دریدی به زخم ده ناخن
در خواب سردم
زنانی گیسو بریده
بر بی گناهی تابوتم دخیل می بستند
و من
به هر بانگ خروس بی محل
صد بار از زبان تو انکار شدم.
#عباس_قبادی
@basaq
در این وطنِ زمین خورده
خدایانی بیشمار
با تاجهای وارونه
بوی نعش گرفتهاند.
این وطنِ زانو شکستهی من است
که نامش را اهریمنان
بر تمام کنگرهها جار میزنند.
اسطورههای این وطنِ زمین خورده
معلق در انجماد میادین
گویی
در گوش ناشنوای تاریخ خزیدهاند
تنها
کلاغ پرچانهای
بر ستیغ ستبر زاگرس
روزهای مرا سراسیمه
و شبهایم را کش میدهد.
#عباس_قبادی
خدایانی بیشمار
با تاجهای وارونه
بوی نعش گرفتهاند.
این وطنِ زانو شکستهی من است
که نامش را اهریمنان
بر تمام کنگرهها جار میزنند.
اسطورههای این وطنِ زمین خورده
معلق در انجماد میادین
گویی
در گوش ناشنوای تاریخ خزیدهاند
تنها
کلاغ پرچانهای
بر ستیغ ستبر زاگرس
روزهای مرا سراسیمه
و شبهایم را کش میدهد.
#عباس_قبادی
میترسم
از آینه و چشمانی که در آن
برای من کاسه میدرانند.
میترسم از باران
که بوی خونو
طعم سرب گرفته است.
میترسم
از زمین که سایه به سایه
اشباحی را با هزار چاقوی برهنه
در پیام میگرداند.
میترسم
از تو
که زخمی دهانگشوده را
به تیغهی تیزی
جایی میان دو کتفم جا گذاشتهای.
میترسم از خودم
که عنقریب
شوربختی این وَهمِ ناگزیر را
باید به طنابی بر فراز خویش گره بزنم...
#عباس_قبادی
@basaq
از آینه و چشمانی که در آن
برای من کاسه میدرانند.
میترسم از باران
که بوی خونو
طعم سرب گرفته است.
میترسم
از زمین که سایه به سایه
اشباحی را با هزار چاقوی برهنه
در پیام میگرداند.
میترسم
از تو
که زخمی دهانگشوده را
به تیغهی تیزی
جایی میان دو کتفم جا گذاشتهای.
میترسم از خودم
که عنقریب
شوربختی این وَهمِ ناگزیر را
باید به طنابی بر فراز خویش گره بزنم...
#عباس_قبادی
@basaq
به این دریغِ ناگزیر،
به این پهنای تیرهی نشسته بر پیشانی،
به این ژرفای تنهاییِ ناآرام،
به این مرگِ خاموش،
تن خواهم سپرد.
من کامِ خشکِ ناکامی جهانم.
ای آغوشِ خوشایند شبانههای دور
تو نیستی
و من کابوس به کابوس
با دهانی پر از واژههای معلق
بر طنابی سرگردان تاب میخورم
عباس قبادی
به این پهنای تیرهی نشسته بر پیشانی،
به این ژرفای تنهاییِ ناآرام،
به این مرگِ خاموش،
تن خواهم سپرد.
من کامِ خشکِ ناکامی جهانم.
ای آغوشِ خوشایند شبانههای دور
تو نیستی
و من کابوس به کابوس
با دهانی پر از واژههای معلق
بر طنابی سرگردان تاب میخورم
عباس قبادی
چون پارچهی تُردی در آفتاب مانده
به زهر هزارسالهای
در ازدحام زخمهای پابهزا
بندبندم از هم گسستهاست.
بی غسل و بیکفن
پیش از غروب
چون دفن جزامیان
دور از دیدگان مضطرب ماه
این همنشین رازهای سربه مهر
خاکم کنید
#عباس_قبادی
به زهر هزارسالهای
در ازدحام زخمهای پابهزا
بندبندم از هم گسستهاست.
بی غسل و بیکفن
پیش از غروب
چون دفن جزامیان
دور از دیدگان مضطرب ماه
این همنشین رازهای سربه مهر
خاکم کنید
#عباس_قبادی