بخت پر ملال من
کلبهی بی حصاری است
در انتهای این باریکهی شن پوش
با دری گشوده به باد و
هزار آبچالهی عمیق
سایهای در من بیدار است
با ستیزی خوفناک
تا تکهتکهام کند
من اما
در فقدان مطلق رویا
غنودهام بی اختیاروُ
تن سپردهام به موجابههای هولناک
#عباس_قبادی
@basaq
کلبهی بی حصاری است
در انتهای این باریکهی شن پوش
با دری گشوده به باد و
هزار آبچالهی عمیق
سایهای در من بیدار است
با ستیزی خوفناک
تا تکهتکهام کند
من اما
در فقدان مطلق رویا
غنودهام بی اختیاروُ
تن سپردهام به موجابههای هولناک
#عباس_قبادی
@basaq
از من گریختی
از دستهای همیشه خالیام،
از این کسالت کشدار بیرمق.
بی واهمه از من گریختی
تا شعرهایم بوی تکفیر بگیرند.
تا دستهایت،
پنهان و آشکار،
در ارتفاع ترسهای بی مدارا،
زیر پایم را خالی کنند.
از من گریختی بیواهمه،
تا شبهایم را هزار تکه کنی
و شبحی را،
جایی میان جمجمهام،
در تعلیق مهیب کابوسهایم تکثیر کنی.
#عباس_قبادی
از دستهای همیشه خالیام،
از این کسالت کشدار بیرمق.
بی واهمه از من گریختی
تا شعرهایم بوی تکفیر بگیرند.
تا دستهایت،
پنهان و آشکار،
در ارتفاع ترسهای بی مدارا،
زیر پایم را خالی کنند.
از من گریختی بیواهمه،
تا شبهایم را هزار تکه کنی
و شبحی را،
جایی میان جمجمهام،
در تعلیق مهیب کابوسهایم تکثیر کنی.
#عباس_قبادی
Forwarded from عباس قبادی
تو می خندی
چهره به چهره
و لنزها به من ریشخند می زنند
دستی میان آرزوهای من
گلدان به گلدان رنگ زرد می پاشد
تو می خندی
دوربین به دوربین.
و دستی تاریک
چون آفتی می خزد بر پوستین رویاهام.
بر پاهایم با استخوان شکسته
استوار نیستم
دستی رهایم می کند میان سراشیبی این چاه مهیب.
تو می خندی
تصویر به تصویر
و من میان کابوسها
ارتفاع به ارتفاع در سقوطم
دستی رهایم نمیکند
با ناخنهایی فرو نشسته بر این گلوی خشکیده
#عباس_قبادی
@basaq
چهره به چهره
و لنزها به من ریشخند می زنند
دستی میان آرزوهای من
گلدان به گلدان رنگ زرد می پاشد
تو می خندی
دوربین به دوربین.
و دستی تاریک
چون آفتی می خزد بر پوستین رویاهام.
بر پاهایم با استخوان شکسته
استوار نیستم
دستی رهایم می کند میان سراشیبی این چاه مهیب.
تو می خندی
تصویر به تصویر
و من میان کابوسها
ارتفاع به ارتفاع در سقوطم
دستی رهایم نمیکند
با ناخنهایی فرو نشسته بر این گلوی خشکیده
#عباس_قبادی
@basaq
آسمان دلش میگیرد
چون دل همیشه گرفتهی من
چون دل تو،
که گهگاه میگیرد
بهسان دل آدمی
و پاییز آغاز میشود
با وجدِ اندوهناک شاخ و برگِ درختانش در باد
با فریادهای بیدار باشِ آسمان
و سیل یکریزِ بارانی که کهنگی را فرومیشوید
با سنگفرش خیسِ پوشیده از رنگارنگِ برگها
که مرا فرامیخواند
به پیمودن راهی دراز
در ابدیتِ تنهایی خویش.
پاییز میآید
و شرارهی عشق در من جان میگیرد،
در غرابتی روحافزا
چنان که کوهها و جنگلهای فروپوشیده در مهاش
مرا به دامان رویایی میافکند:
بوسیدن نگار زیبا
با رخساری خیس از چکههای باران
در جامهای گِلآلود
و تنی گُر گرفته از گام سپردنی دشوار.
حکایتی است پاییز
با اندوه دلپذیرش
و عشقی که ارزانی میدارد
تا گَرد ملال از چهرهی جهان زدوده شود،
روشنی یابد
حیات یابد
و به هیئت جهانی تازه احساس شود.
آری
سخن از فصلی ساده نیست،
میان دیگر فصلها
از پاییز سخن میگویم
و تولدی دیگر
در جهانی که از عشق آکنده میشود.
#نیما_قبادی
چون دل همیشه گرفتهی من
چون دل تو،
که گهگاه میگیرد
بهسان دل آدمی
و پاییز آغاز میشود
با وجدِ اندوهناک شاخ و برگِ درختانش در باد
با فریادهای بیدار باشِ آسمان
و سیل یکریزِ بارانی که کهنگی را فرومیشوید
با سنگفرش خیسِ پوشیده از رنگارنگِ برگها
که مرا فرامیخواند
به پیمودن راهی دراز
در ابدیتِ تنهایی خویش.
پاییز میآید
و شرارهی عشق در من جان میگیرد،
در غرابتی روحافزا
چنان که کوهها و جنگلهای فروپوشیده در مهاش
مرا به دامان رویایی میافکند:
بوسیدن نگار زیبا
با رخساری خیس از چکههای باران
در جامهای گِلآلود
و تنی گُر گرفته از گام سپردنی دشوار.
حکایتی است پاییز
با اندوه دلپذیرش
و عشقی که ارزانی میدارد
تا گَرد ملال از چهرهی جهان زدوده شود،
روشنی یابد
حیات یابد
و به هیئت جهانی تازه احساس شود.
آری
سخن از فصلی ساده نیست،
میان دیگر فصلها
از پاییز سخن میگویم
و تولدی دیگر
در جهانی که از عشق آکنده میشود.
#نیما_قبادی
از من گریختی
از دستهای همیشه خالیام،
از این کسالت کشدار بیرمق.
بی واهمه از من گریختی
تا شعرهایم بوی تکفیر بگیرند.
تا دستهایت،
پنهان و آشکار،
در ارتفاع ترسهای بی مدارا،
زیر پایم را خالی کنند.
از من گریختی بیواهمه،
تا شبهایم را هزار تکه کنی
و شبحی را،
جایی میان جمجمهام،
در تعلیق مهیب کابوسهایم تکثیر کنی.
#عباس_قبادی
@basaq
از دستهای همیشه خالیام،
از این کسالت کشدار بیرمق.
بی واهمه از من گریختی
تا شعرهایم بوی تکفیر بگیرند.
تا دستهایت،
پنهان و آشکار،
در ارتفاع ترسهای بی مدارا،
زیر پایم را خالی کنند.
از من گریختی بیواهمه،
تا شبهایم را هزار تکه کنی
و شبحی را،
جایی میان جمجمهام،
در تعلیق مهیب کابوسهایم تکثیر کنی.
#عباس_قبادی
@basaq
درها بسته اند
بی هیچ روزنی
چشمها بر تیرگی دیوارها ساییده می شوند
قفلها را هیچ کلیدی اجابت نمیکند
درها بسته اند
دستی درونم را چنگ می کشد
گذشته ی فرسوده ام در تابوت
ناخنهای شکسته ام بر پیشانی
پاهای بی رمق در زنجیر
دست و پا بسته
در اسارت خویشم
خسته
من از خودم خسته ام
#عباس_قبادی
@basaq
بی هیچ روزنی
چشمها بر تیرگی دیوارها ساییده می شوند
قفلها را هیچ کلیدی اجابت نمیکند
درها بسته اند
دستی درونم را چنگ می کشد
گذشته ی فرسوده ام در تابوت
ناخنهای شکسته ام بر پیشانی
پاهای بی رمق در زنجیر
دست و پا بسته
در اسارت خویشم
خسته
من از خودم خسته ام
#عباس_قبادی
@basaq
بخشی از مقاله اینجانب با عنوان "خرام خیال در شولای شعر" چاپ شده در مجله "هنر زمان"
اشعار شاملو بهترین و درخشان ترین نمومههای جولان خیال در آوردگاه شعر معاصر فارسی هستند. چندان که میتوان بیشتر سرودههای وی را به عنوان نمونههای برجستهای از تصویر پردازیهای شاعرانه معرفی نمود:
چه هنگام میزیستهام/ کدام مجموعهی پیوستهی روزها و شبان را من؟- /اگر این آفتاب/ هم آن مشعل کال است/ بی شبنم و بی شفق/ که نخستین سحرگاه جهان را آزموده است/ چه هنگام میزیستهام/ کدام بالیدن و کاستن را/ من/ که آسمان خودم/ چتر سرم نیست؟-/...
شعر هجرانی بدون تردید یکی از ممتازترین اشعار تصویری در شعر معاصر است که شاملو در غربت برای بیان حس نوستالژیک دوری از سرزمیناش سروده است. شاعر دلتنگی عریان و عمیق خود را با آوردن تصاویر ذهنی زیبایی از وطن و اینکه چگونه دور بودن از ماوا و غربتنشینی، حس بیهویتی در نهاد انسان ایجاد می کند، بیان میدارد.
در بند نخست، انسانی را میبینیم که آسمان موطن خودش، چتر سرش نیست، چنان دچار سرگشتگی گردیده که انگار در ابتدای خلقت قرار گرفته است. در این بند تشبیه "آفتاب" به "مشعل کال" تصویر زیبا و بدیعی است از ابتدای سپیده دم و طلوع خورشید، که در ادامه با عبارت "نخستین سحرگاه جهان" گویاتر و دیدنیتر به نظر میرسد.
در بند دوم، شاعر با ارائه تصاویری جاندار، پویا و سحر انگیز، به توصیف زیباییهای آسمان خودش (وطن) میپردازد، تصاویری که گویایی این حس نوستالژیک را عمیقتر میکنند:
آسمانی از فیروزه نیشابور/ با رگههای سبز شاخ ساران،/ همچون فریاد واژگون جنگلی/ در دریاچهای،/ آزاد و رها / همچون آینهای/ که تکثیرت میکند. (ترانههای کوچک غربت، 14)
در بخش پایانی، شعر با تصویرسازی پهای تاثیر گذاری ادامه مییابد. شاعر در این بند چنان دلتنگ است که میخواهد به او اجازه دهند تا "بر زمین خود" بایستد حتی اگر خاکش برادههای تیغ و الماس باشد توام با رعشه درد؛ چرا که اگر چنین نشود زیستن برای او بیمعنی خوهد بود.
بگذار/ آفتاب من/ پیراهنام باشد/ و آسمان من/ آن کهنه کرباس بیرنگ./ بگذار/ بر زمین خود بایستم/ بر خاکی از براده الماس و رعشه درد./ بگذار سرزمینم را/ زیر پای خود احساس کنم/ و صدای رویش خود را بشنوم:/ رپ رپهی طبلهای خون را/ در چیتگر/ و نعره ببرهای عاشق را/ در دیلمان./ وگرنه چه هنگام می زیسته ام؟/ کدام مجموعه روزان و شبان را من؟ (ترانه های کوچک غربت، 15)......
#عباس_قبادی
@basaq
اشعار شاملو بهترین و درخشان ترین نمومههای جولان خیال در آوردگاه شعر معاصر فارسی هستند. چندان که میتوان بیشتر سرودههای وی را به عنوان نمونههای برجستهای از تصویر پردازیهای شاعرانه معرفی نمود:
چه هنگام میزیستهام/ کدام مجموعهی پیوستهی روزها و شبان را من؟- /اگر این آفتاب/ هم آن مشعل کال است/ بی شبنم و بی شفق/ که نخستین سحرگاه جهان را آزموده است/ چه هنگام میزیستهام/ کدام بالیدن و کاستن را/ من/ که آسمان خودم/ چتر سرم نیست؟-/...
شعر هجرانی بدون تردید یکی از ممتازترین اشعار تصویری در شعر معاصر است که شاملو در غربت برای بیان حس نوستالژیک دوری از سرزمیناش سروده است. شاعر دلتنگی عریان و عمیق خود را با آوردن تصاویر ذهنی زیبایی از وطن و اینکه چگونه دور بودن از ماوا و غربتنشینی، حس بیهویتی در نهاد انسان ایجاد می کند، بیان میدارد.
در بند نخست، انسانی را میبینیم که آسمان موطن خودش، چتر سرش نیست، چنان دچار سرگشتگی گردیده که انگار در ابتدای خلقت قرار گرفته است. در این بند تشبیه "آفتاب" به "مشعل کال" تصویر زیبا و بدیعی است از ابتدای سپیده دم و طلوع خورشید، که در ادامه با عبارت "نخستین سحرگاه جهان" گویاتر و دیدنیتر به نظر میرسد.
در بند دوم، شاعر با ارائه تصاویری جاندار، پویا و سحر انگیز، به توصیف زیباییهای آسمان خودش (وطن) میپردازد، تصاویری که گویایی این حس نوستالژیک را عمیقتر میکنند:
آسمانی از فیروزه نیشابور/ با رگههای سبز شاخ ساران،/ همچون فریاد واژگون جنگلی/ در دریاچهای،/ آزاد و رها / همچون آینهای/ که تکثیرت میکند. (ترانههای کوچک غربت، 14)
در بخش پایانی، شعر با تصویرسازی پهای تاثیر گذاری ادامه مییابد. شاعر در این بند چنان دلتنگ است که میخواهد به او اجازه دهند تا "بر زمین خود" بایستد حتی اگر خاکش برادههای تیغ و الماس باشد توام با رعشه درد؛ چرا که اگر چنین نشود زیستن برای او بیمعنی خوهد بود.
بگذار/ آفتاب من/ پیراهنام باشد/ و آسمان من/ آن کهنه کرباس بیرنگ./ بگذار/ بر زمین خود بایستم/ بر خاکی از براده الماس و رعشه درد./ بگذار سرزمینم را/ زیر پای خود احساس کنم/ و صدای رویش خود را بشنوم:/ رپ رپهی طبلهای خون را/ در چیتگر/ و نعره ببرهای عاشق را/ در دیلمان./ وگرنه چه هنگام می زیسته ام؟/ کدام مجموعه روزان و شبان را من؟ (ترانه های کوچک غربت، 15)......
#عباس_قبادی
@basaq
در مهتابی روشن
میان خواهش های ناتمام
جایی میان سبزه زار
در حومهء شهری که دیگر دوست نمی دارم
بر مسلخ خاطره های دور
گردن به تیغ تو سپردم
چیزی به خورجین حسرتهایم باز نمیگردد
جاده ها قربانی می خواستند
خدایان جادو قربانی می خواستند
نفرین های پر شمار قربانی می خواستند
پیشانی های گره خورده قربانی می خواستند
چیزی به خورجین امید هایم باز نمی گردد
دستانم از فراست
و خودم از اسب افتاده ام
برهنه
گردن به دار عقربه ها آویخته ام
هیچ ساعتی راه رفته را باز نمی گردد
و خورجین شب از گریه های من پر است...
#عباس_قبادی
@basaq
میان خواهش های ناتمام
جایی میان سبزه زار
در حومهء شهری که دیگر دوست نمی دارم
بر مسلخ خاطره های دور
گردن به تیغ تو سپردم
چیزی به خورجین حسرتهایم باز نمیگردد
جاده ها قربانی می خواستند
خدایان جادو قربانی می خواستند
نفرین های پر شمار قربانی می خواستند
پیشانی های گره خورده قربانی می خواستند
چیزی به خورجین امید هایم باز نمی گردد
دستانم از فراست
و خودم از اسب افتاده ام
برهنه
گردن به دار عقربه ها آویخته ام
هیچ ساعتی راه رفته را باز نمی گردد
و خورجین شب از گریه های من پر است...
#عباس_قبادی
@basaq
بخشی از مقاله، پیرامون شعر فاخر و شکوهمند #منوچهر_آتشی چاپ شده در مجله #هنر_زمان:
چیزیی که شعر آتشی را از بیشتر شاعران معاصرش متمایز می کند بومی گرایی و پرداختن به عناصر اقلیمی سرزمین مادری او(جنوب ایران)است. دقت طبع و نگاه ژرف آتشی در کنار خلاقیت و نیروی تخیل ویژه اش به او این امکان را می دهد تا تصاویر ماندگاری از زادگاه خود به خواننده آثارش ارائه دهد:
باد از کویر می رسد/آسیمه/سر به ساحل می کوبد/باد کویر خشمی/خشک،آبجوی/جوشان/بر تخته سنگ می شکند، پخش می شود/بر تیزه تیز، شمشیر/شمشیر در میان دو کتف خلیج می کند.
در شعر خواب ناخدا از دفتر خلیج و خزر،شاهد توصیفات و تصویر سازی های بی نظیری از جریان بادهای کویری در جنوب هستیم. بادهای عصیان گری که خشم کویر تشنه را سرآسیمه با خود به ساحل آورده و سر به تخته سنگ های تیز آن می کوبند. بادها در این شعر، قطارهایی تصویر شده اند که با خود "مسافرانی از عدم "را همچون "تبعیدیان وادی دوزخ" به ساحل خلیج می آورند؛ شاعر با استفاده از ماهیت صوتی حروف"خ و ش" در این شعر سعی دارد خشکی و خشونت بیابان و شدت و خشم وزش این بادها را نشان داده تا تصاویر ملموس تر و محسوس تری از جریانات طبیعت جنوب به ذهن و خیال مخاطب متبادر شود.
"شاعری که صور خیال خود را از جوانب مختلف حیات و احوال گوناگون طبیعت می گیرد...ناگزیر، تحرک و پیوند بیشتری با زندگی دارد."
#عباس_قبادی
@basaq
چیزیی که شعر آتشی را از بیشتر شاعران معاصرش متمایز می کند بومی گرایی و پرداختن به عناصر اقلیمی سرزمین مادری او(جنوب ایران)است. دقت طبع و نگاه ژرف آتشی در کنار خلاقیت و نیروی تخیل ویژه اش به او این امکان را می دهد تا تصاویر ماندگاری از زادگاه خود به خواننده آثارش ارائه دهد:
باد از کویر می رسد/آسیمه/سر به ساحل می کوبد/باد کویر خشمی/خشک،آبجوی/جوشان/بر تخته سنگ می شکند، پخش می شود/بر تیزه تیز، شمشیر/شمشیر در میان دو کتف خلیج می کند.
در شعر خواب ناخدا از دفتر خلیج و خزر،شاهد توصیفات و تصویر سازی های بی نظیری از جریان بادهای کویری در جنوب هستیم. بادهای عصیان گری که خشم کویر تشنه را سرآسیمه با خود به ساحل آورده و سر به تخته سنگ های تیز آن می کوبند. بادها در این شعر، قطارهایی تصویر شده اند که با خود "مسافرانی از عدم "را همچون "تبعیدیان وادی دوزخ" به ساحل خلیج می آورند؛ شاعر با استفاده از ماهیت صوتی حروف"خ و ش" در این شعر سعی دارد خشکی و خشونت بیابان و شدت و خشم وزش این بادها را نشان داده تا تصاویر ملموس تر و محسوس تری از جریانات طبیعت جنوب به ذهن و خیال مخاطب متبادر شود.
"شاعری که صور خیال خود را از جوانب مختلف حیات و احوال گوناگون طبیعت می گیرد...ناگزیر، تحرک و پیوند بیشتری با زندگی دارد."
#عباس_قبادی
@basaq
چهل سالگی
عطفِ بی کرنشِ تصمیم،
تلنگرِ به هوش باشِ عزرائیل،
پیامِ ناخجستهء پیری بر صورت،
چاووشِ تعجیلِ ساربان،
بانگِ ناخوشِ ترس و طلوعِ بی واهمهء رعشه،
گاهِ بد شگونِ شیون، بر شقیقه های داغ،
گاهِ یقین و تیغ و تقاص بر فراستِ فرصتهای سوخته،
گاه تلخ و ترد و تندِ چهل سالگی.
گاهِ چهل سالگی
گاهِ دیرِ چهل سالگی
#عباس_قبادی
@basaq
عطفِ بی کرنشِ تصمیم،
تلنگرِ به هوش باشِ عزرائیل،
پیامِ ناخجستهء پیری بر صورت،
چاووشِ تعجیلِ ساربان،
بانگِ ناخوشِ ترس و طلوعِ بی واهمهء رعشه،
گاهِ بد شگونِ شیون، بر شقیقه های داغ،
گاهِ یقین و تیغ و تقاص بر فراستِ فرصتهای سوخته،
گاه تلخ و ترد و تندِ چهل سالگی.
گاهِ چهل سالگی
گاهِ دیرِ چهل سالگی
#عباس_قبادی
@basaq
با سپاس فراوان از شاعر و مترجم گرانقدر استاد فانوس بهادروند
من مرگ،
آن رویای دلپذیر را گفتم
در این بن بست تلخ
تنها سخاوت دستان توست
که خوشبختی را
چون حریر روشنی از نور
بر پشت پلکهای من خواهد نشاند.
شعر : عباس قبادی
برگردان به انگلیسی :
فانوس بهادروند
I told the death
That pleasant dream
In this bitter dead lock
Just generosity of your hands
woul'd set good luck
As though a bright silk of light
upon my eyelids ...
Poetry: Abbas Ghobadi
English translation :
Fanous Bahadorvand
@fbahadorvand
@basaq
من مرگ،
آن رویای دلپذیر را گفتم
در این بن بست تلخ
تنها سخاوت دستان توست
که خوشبختی را
چون حریر روشنی از نور
بر پشت پلکهای من خواهد نشاند.
شعر : عباس قبادی
برگردان به انگلیسی :
فانوس بهادروند
I told the death
That pleasant dream
In this bitter dead lock
Just generosity of your hands
woul'd set good luck
As though a bright silk of light
upon my eyelids ...
Poetry: Abbas Ghobadi
English translation :
Fanous Bahadorvand
@fbahadorvand
@basaq
«خدشه در خامهی خوچش خیال»
مقالهای پیرامون خام نویسی و ابتذال در شعر معاصر فارسی
#عباس_قبادی
فصلنامه داروگ شماره ۱۰ زمستان ۱۴۰۰
مقالهای پیرامون خام نویسی و ابتذال در شعر معاصر فارسی
#عباس_قبادی
فصلنامه داروگ شماره ۱۰ زمستان ۱۴۰۰
