پیشگامانرهایی - بسیجدانشجوییدانشکدهعلومتربیتیوروانشناسی
Photo
⛄️در ادامه چالش زمستونی.....
👎6👍3
بخش خاطره:
شنبه سر کلاس نشسته بودیم که استادمون اومد و اشاره کرد که فردا قراره تعطیل بشیم به علت بارش شدید برف🌨
من خیلی خندیدم و مسخره بود برام، که چطور این هوای صاف، حتی بدون یک ابر ،هوای گرم، خورشید تو آسمون ،قراره انقدر برف بیاد که کلاً تعطیل بشه مدارس و دانشگاه؟؟!
غیر ممکنه!❌
وقتی رسیدم خوابگاه خیلی خسته بودم و ساعت ۸ شب سعی کردم بخوابم. پنجره اتاق نیمه باز بود که هوهوی باد نمیذاشت بخوابم🌬، یهو صدای کلاغا اومد که قارقار میکردند،از اون طرف صدای پرندههای دیگه مثل مینا صداشون میومد .
برق اتاقمون روشن بود و وقتی من گیج بودم و بیدار شدم فکر کردم هم اتاقیم اومده و برق رو خاموش کرده ،با خودم گفتم چقدر مراعاتم میکنه ،بعد از سر و صدا بلند شدم ،میخواستم چراغ و روشن کنم دیدم روشن نمیشه و نگو برق قطع شده 😅
رفتم تو سالن ، بچه ها همه سر و صدا میکردند و به هم برف میزدن،یک گوله برف محکم خورد تو صورتم و کلا بی حس شد صورتم، از اون طرف صدای پسرای خوابگاهی میومد که زوزه میکشیدن 😅
وقتی از پنجره اتاقم بیرون و نگاه کردم کاملاً همه جا سفید پوش شده بود🌁
گوشیم و برداشتم و رفتم توی گروه درسیمون و دیدم که همه برای همدیگه ایموجی برف و آدم برفی میفرستند و توی گروه داشتن برف بازی میکردند☃️.
باورم نمیشد که توی تقریباً دو ساعت این همه تغییر و اتفاق افتاده باشه مثل یک معجزه 😃
خیلی برام خاطره قشنگ و عجیبی بود ،جدا از همه اینها این و بهم ثابت کرد که تا قبل از اتفاق معجزه هیچ خبری نیست و تو هیچ نشانهای نمیبینی و ناگهان خدا وارد میشه و اوضاع ۱۸۰ درجه تغییر میکنه برای بقیه نمیدونم اما برای من این اتفاق مظهر و نماد خدا، امید ،معجزه و عشق بود❄️💙😍
1⃣1⃣6⃣
شنبه سر کلاس نشسته بودیم که استادمون اومد و اشاره کرد که فردا قراره تعطیل بشیم به علت بارش شدید برف🌨
من خیلی خندیدم و مسخره بود برام، که چطور این هوای صاف، حتی بدون یک ابر ،هوای گرم، خورشید تو آسمون ،قراره انقدر برف بیاد که کلاً تعطیل بشه مدارس و دانشگاه؟؟!
غیر ممکنه!❌
وقتی رسیدم خوابگاه خیلی خسته بودم و ساعت ۸ شب سعی کردم بخوابم. پنجره اتاق نیمه باز بود که هوهوی باد نمیذاشت بخوابم🌬، یهو صدای کلاغا اومد که قارقار میکردند،از اون طرف صدای پرندههای دیگه مثل مینا صداشون میومد .
برق اتاقمون روشن بود و وقتی من گیج بودم و بیدار شدم فکر کردم هم اتاقیم اومده و برق رو خاموش کرده ،با خودم گفتم چقدر مراعاتم میکنه ،بعد از سر و صدا بلند شدم ،میخواستم چراغ و روشن کنم دیدم روشن نمیشه و نگو برق قطع شده 😅
رفتم تو سالن ، بچه ها همه سر و صدا میکردند و به هم برف میزدن،یک گوله برف محکم خورد تو صورتم و کلا بی حس شد صورتم، از اون طرف صدای پسرای خوابگاهی میومد که زوزه میکشیدن 😅
وقتی از پنجره اتاقم بیرون و نگاه کردم کاملاً همه جا سفید پوش شده بود🌁
گوشیم و برداشتم و رفتم توی گروه درسیمون و دیدم که همه برای همدیگه ایموجی برف و آدم برفی میفرستند و توی گروه داشتن برف بازی میکردند☃️.
باورم نمیشد که توی تقریباً دو ساعت این همه تغییر و اتفاق افتاده باشه مثل یک معجزه 😃
خیلی برام خاطره قشنگ و عجیبی بود ،جدا از همه اینها این و بهم ثابت کرد که تا قبل از اتفاق معجزه هیچ خبری نیست و تو هیچ نشانهای نمیبینی و ناگهان خدا وارد میشه و اوضاع ۱۸۰ درجه تغییر میکنه برای بقیه نمیدونم اما برای من این اتفاق مظهر و نماد خدا، امید ،معجزه و عشق بود❄️💙😍
1⃣1⃣6⃣
👍9👎6
بخش لطیفه:
دانشجو :استاد، چرا کلاسهامون توی این برف سنگین تعطیل نمیشه؟
استاد : ما فقط وقتی کلاسها رو تعطیل میکنیم که برف به قدری جمع بشه که دانشجوها نتونن از پنجره کلاس برن بیرون!
یعنی غیر ممکن
یکی از اساتید بهمون گفت سر کلاس❄️😄
1⃣1⃣7⃣
دانشجو :استاد، چرا کلاسهامون توی این برف سنگین تعطیل نمیشه؟
استاد : ما فقط وقتی کلاسها رو تعطیل میکنیم که برف به قدری جمع بشه که دانشجوها نتونن از پنجره کلاس برن بیرون!
یعنی غیر ممکن
یکی از اساتید بهمون گفت سر کلاس❄️😄
1⃣1⃣7⃣
👍6👎6