با خواهرم به نزدیکترین پارک اطراف منزلمان آمدیم پایم را روی برفهای سفید میگذارم به یکباره پاهایم در برف فرو میرود ناخودآگاه میگویم وای چقدر برف زیاد باریده نگاهم را به پارک و درختها برمیگردانم این مرواریدهای زیبا باعث شدهاند زمین لباس سفید به تن کند باد سردی میوزد میترسم دوباره دردهای سنگین سینوزیت به سراغم بیاید سریع کلاه زرشکی رنگم را که با پالتو و شال گردنم ست هست پایینتر میکشم تا پیشونی ام از هجوم باد سرد در امان بماند ناگهان گلوله برفی به شدت مثل نارنجکهای جنگی روی پالتو ام فرود میآید پشت سرم را نظاره میکنم ببینم چه کسی این شوخی را با من کرد تا تلافیاش را بدتر سرش بیاورم خواهرم را میبینم که از این پیروزی خوشحال است نشانهگیریاش درست بود و گلولههای برف جای درستی فرود آمدهاند میخندد از خندههایش حرصم میگیرد سریع گلولهای برف بزرگتر از دست خودم درست میکنم و به سمت خواهرم میدوم که ناگهان پاهایم روی برف سر میخورد
1⃣0⃣6⃣
1⃣0⃣6⃣
👍41👎28