یه موضوعی که خیلی از بچه ها نگرانش هستن وضعیت الانه
از یه طرف میگن باید بریم مدرسه و معلما سخت میگیرن
از طرف دیگه حساسیت خانواده ها
و از طرف دیگه هم کنکور!
خیلیاتون استرس دارید و میترسید که آخرش چی میشه...
ولی میخوام این قولو بهتون بدم بچه ها
البته نه به همه !
به اونایی که واقعا با همه وجودشون تلاش میکنن!
این قولو به همه اونا میدم که هیچوقت پشیمون نمیشن!
شاید الان بگین ای بابا قول بده رتبه برتر بشیم و فلان
ولی مطمئن باش موقع اعلام نتایج متوجه میشی هیچی با ارزش تر از این نیست که خیالت راحت باشه از خودت و تلاشت
عیار آدما بعد از گذر از سختی ها مشخص میشه
❤️تو میتونی توی همین مدت کوتاه هم معجزه کنی❤️
همه چی به خودت بستگی داره
یه نفر با یه تلاش شبانه روزی تو مدت کوتاه پزشکی قبول میشه!
یه نفر تو چند سال قبول نمیشه چون واقعا بهاشو پرداخت نمیکنه...👌👌🙏
ارتش تک نفره باشین❤️
بجنگین
از یه طرف میگن باید بریم مدرسه و معلما سخت میگیرن
از طرف دیگه حساسیت خانواده ها
و از طرف دیگه هم کنکور!
خیلیاتون استرس دارید و میترسید که آخرش چی میشه...
ولی میخوام این قولو بهتون بدم بچه ها
البته نه به همه !
به اونایی که واقعا با همه وجودشون تلاش میکنن!
این قولو به همه اونا میدم که هیچوقت پشیمون نمیشن!
شاید الان بگین ای بابا قول بده رتبه برتر بشیم و فلان
ولی مطمئن باش موقع اعلام نتایج متوجه میشی هیچی با ارزش تر از این نیست که خیالت راحت باشه از خودت و تلاشت
عیار آدما بعد از گذر از سختی ها مشخص میشه
❤️تو میتونی توی همین مدت کوتاه هم معجزه کنی❤️
همه چی به خودت بستگی داره
یه نفر با یه تلاش شبانه روزی تو مدت کوتاه پزشکی قبول میشه!
یه نفر تو چند سال قبول نمیشه چون واقعا بهاشو پرداخت نمیکنه...👌👌🙏
ارتش تک نفره باشین❤️
بجنگین
خاطره ی قبولی یک دانشجوی پزشکی سال ۶ :)♥️
روز اعلام رتبه ها بود و سايت سازمان سنجش به شددددت شلوغ!
اينترنتمون دايل آپ بود و از كارتيا!
طولي نكشيد كه مطمئن شدم بايد از كسي كمك بگيرم!
ياد الهام افتادم!
رشته ش رياضي بود،تو كتابخونه باهاش آشنا شده بودم (سال كنكور بيشتر روزاي سال چندين ساعت كنار هم درس ميخونديم)
بهش زنگ زدم و بدون مقدمه ازش كمك خواستم،
كد رهگيري و بقيه مشخصاتمو براش خوندم! و قبل خدافظي خيلي سريع و جدي گفتم" اگه رتبه م بالاي هزار بود لطفا بهم خبر نده!"
گوشي رو گذاشتم و شروع كردم به چرخيدن دور اتاق،هر دقيقه به اندازه يك سال طول ميكشيد
مدام تو ذهنم دودوتا چارتا ميكردم
يه ثانيه اميدوارترينِ دنيا بودم و خودمو تو روپوش سفيد تصور ميكردم و ناخوداگاه لبخند ميزدم، دوثانيه بعدش تصور ميكردم رتبه م بدتر از سال قبل شده و دستامو محكم مشت ميكردم
تو اون دقيقه هاي اخر حتي اين احتمال رو ميدادم كه جلوي وضعيت قبولي، رنگِ قرمزِ غيرمجاز رو ببينم!
از شدت استرس دندونامو روهم فشار ميدادم و با يه نفس عميق هوارو محكم و صدادار از لابلاي دندونام ميكشيدم تو!
از پنج دقيقه كه رد شد خودمو بخاطر جمله اخري كه به الهام گفتم لعنت ميكردم!
يه نگام به ساعت بود و يه نگام به تلفن و تيليك تيليك انگشتانو ميشكوندم!
هر لحظه نااميد و نااميد تر ميشدم
"خدايا كاش حداقل زير هزار و پونصد باشه!"
"بابا خب سايت واسه الهامم شلوغه ديگه،لابد هنوز نديده"
"خدايا چرا نميگذره"
"اللهم صل علي محمد و ال محمد"
"خدايا بابام"
"خدايا آبروم"
"خدايا كاش بيشتر درس ميخوندم"
"خدا جونم"
"خدايا،توروخدا!!!!"
ارزو ميكردم كاش تو خونه تنها بودم
(بابامو ميديدم كه هي از جلو اتاق رد ميشه و يواشكي منو زير نظر داره، ولي چيزي نميپرسيد!)
كف دستام خيس ِخيس بود و پوستم سوزن سوزن ميشد، كم كم داشتم سرگيجه ميگرفتم كه تلفن زنگ خورد!!
به دوثانيه نرسيد گوشي رو برداشتم و با صدايي كه ميلرزيد بلند گفتم:
"الهام چند؟!"
تو اون شرايط فقط همين مونده بود كه بخواد سربه سرم بزاره
از عصبانيت داشتم ميمردم،صداي قلبمو تو گوشم بلندتر از صداي الهام
ميشنيدم!
يادم نمياد اخرش به كي قسمش دادم كه يهو گف :
_"شيشصد و هفتاد و دووووووو"
جيغ زدم! بابام پريد تو اتاق و پيشونيمو بوسيد و.. همه ي استرسا تموم شد..همه دردا ..
همه افکار منفی..همه تست های عقب مونده..همه ازمونای تحلیل نشده..همه و همش :))
اين متن كافيه تا به عشق همون يك لحظه ام که شده تلاشتو كنی :)))♥️✨
خاطره ی قبولی یک دانشجوی پزشکی سال ۶ :)♥️
روز اعلام رتبه ها بود و سايت سازمان سنجش به شددددت شلوغ!
اينترنتمون دايل آپ بود و از كارتيا!
طولي نكشيد كه مطمئن شدم بايد از كسي كمك بگيرم!
ياد الهام افتادم!
رشته ش رياضي بود،تو كتابخونه باهاش آشنا شده بودم (سال كنكور بيشتر روزاي سال چندين ساعت كنار هم درس ميخونديم)
بهش زنگ زدم و بدون مقدمه ازش كمك خواستم،
كد رهگيري و بقيه مشخصاتمو براش خوندم! و قبل خدافظي خيلي سريع و جدي گفتم" اگه رتبه م بالاي هزار بود لطفا بهم خبر نده!"
گوشي رو گذاشتم و شروع كردم به چرخيدن دور اتاق،هر دقيقه به اندازه يك سال طول ميكشيد
مدام تو ذهنم دودوتا چارتا ميكردم
يه ثانيه اميدوارترينِ دنيا بودم و خودمو تو روپوش سفيد تصور ميكردم و ناخوداگاه لبخند ميزدم، دوثانيه بعدش تصور ميكردم رتبه م بدتر از سال قبل شده و دستامو محكم مشت ميكردم
تو اون دقيقه هاي اخر حتي اين احتمال رو ميدادم كه جلوي وضعيت قبولي، رنگِ قرمزِ غيرمجاز رو ببينم!
از شدت استرس دندونامو روهم فشار ميدادم و با يه نفس عميق هوارو محكم و صدادار از لابلاي دندونام ميكشيدم تو!
از پنج دقيقه كه رد شد خودمو بخاطر جمله اخري كه به الهام گفتم لعنت ميكردم!
يه نگام به ساعت بود و يه نگام به تلفن و تيليك تيليك انگشتانو ميشكوندم!
هر لحظه نااميد و نااميد تر ميشدم
"خدايا كاش حداقل زير هزار و پونصد باشه!"
"بابا خب سايت واسه الهامم شلوغه ديگه،لابد هنوز نديده"
"خدايا چرا نميگذره"
"اللهم صل علي محمد و ال محمد"
"خدايا بابام"
"خدايا آبروم"
"خدايا كاش بيشتر درس ميخوندم"
"خدا جونم"
"خدايا،توروخدا!!!!"
ارزو ميكردم كاش تو خونه تنها بودم
(بابامو ميديدم كه هي از جلو اتاق رد ميشه و يواشكي منو زير نظر داره، ولي چيزي نميپرسيد!)
كف دستام خيس ِخيس بود و پوستم سوزن سوزن ميشد، كم كم داشتم سرگيجه ميگرفتم كه تلفن زنگ خورد!!
به دوثانيه نرسيد گوشي رو برداشتم و با صدايي كه ميلرزيد بلند گفتم:
"الهام چند؟!"
تو اون شرايط فقط همين مونده بود كه بخواد سربه سرم بزاره
از عصبانيت داشتم ميمردم،صداي قلبمو تو گوشم بلندتر از صداي الهام
ميشنيدم!
يادم نمياد اخرش به كي قسمش دادم كه يهو گف :
_"شيشصد و هفتاد و دووووووو"
جيغ زدم! بابام پريد تو اتاق و پيشونيمو بوسيد و.. همه ي استرسا تموم شد..همه دردا ..
همه افکار منفی..همه تست های عقب مونده..همه ازمونای تحلیل نشده..همه و همش :))
اين متن كافيه تا به عشق همون يك لحظه ام که شده تلاشتو كنی :)))♥️✨