Bareleveling
• 𝐇𝐚𝐥𝐥𝐨𝐰 𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭𝐬 • زندگی بکهیون پر شده از دروغ،رئیس مافیایی که اونووبرای پسرش میخواد و در عین حال پدرش رو کشته، دوستانی که از هویت اصلیشون خبر نداره و اتفاقاتی که حتی نمیتونه تصور کنه در حال رخ دادنه،همینها باعث میشن حباب آرامش بکهیون بترکه و تو جهنمی فرو…
من فراموش کردم بگم اما اگه خیلی روحیه حساسی دارین فیک رو نخونین
اگه هم حال کردین بگین همه قتلارو شرح بدم به هر حال قتلا اونقدر به خط داستان نامربوط نیستن
اگه هم حال کردین بگین همه قتلارو شرح بدم به هر حال قتلا اونقدر به خط داستان نامربوط نیستن
😭2🕊1
چانیول پارک، موزیسین خیابونی که خیابون های ایتالیا رو از صدای آهنگ هاش پر کرده و فقط یه قانون توی زندگیش داره 'هیچوقت عاشق نشو'
چانیول این قانونو بدون اینکه بدونه قراره به یه چشم های یه رهگذر معتاد بشه میذاره. چشم هایی غمگین و اشک هایی که بی صدا فرو میریزن و حلقه کوچیکی که توی دست چپ مرد جا خوش کرده.
چانیول این قانونو بدون اینکه بدونه قراره به یه چشم های یه رهگذر معتاد بشه میذاره. چشم هایی غمگین و اشک هایی که بی صدا فرو میریزن و حلقه کوچیکی که توی دست چپ مرد جا خوش کرده.
❤3
-1،2،3. گرفتم بالاخره
به پسر خیره شد و کوله توی دستشو سفت تر نگه داشت.
-جونگین مدرسه... داره دیرمون میشه بیا بریم.
-یدونه دیگه بخندی و قلب نشون بدی قول میدم بریم، قول.
پسر آروم خندید. اصرار های پسر جلوش بیش از اندازه کیوت بود تا بتونه جلوی خودش رو بگیره و نه نگه. بی حواس از اینکه خنده های همین الان هم ثبت شدن و پسری که بی شباهت از فرشته ها نبود دستشو دور بازوی پسر روبه روش حلقه کرده بود.
لبخند کوچیکی زد، وقت رفتن به مدرسه بود.
-مطمئنی عکس دیگه ای نمیخوای؟
-نچ همینا برای تعطیلات زمستونی مزخرفمون کافین.
دست شو از حصار حلقه دست پسر در اورد و به جاش دستهاشو گرفت تا با انگشت های خوش فرم پسر دوست داشتنیش بازی کنه.
-قراره بدجوری دلم برات تنگ بشه...
-نه قرار نیست، من برات هر جایی که بریم عکس میفرستم، دوست پسر عکاستو دست کم نگیر.
ذوق چشمهاش و انحنای گوشه چشمش، لباهای پفکی ای که میخندیدن و بینی دکمه ایش، سهون چطوری میتونست عاشق این همه قشنگی نشه؟
-حتی اگه تا ته جهنم هم رفتم پیدام کن و عکس بفرست. هر جوری که شده.. باشه؟
به پسر خیره شد و کوله توی دستشو سفت تر نگه داشت.
-جونگین مدرسه... داره دیرمون میشه بیا بریم.
-یدونه دیگه بخندی و قلب نشون بدی قول میدم بریم، قول.
پسر آروم خندید. اصرار های پسر جلوش بیش از اندازه کیوت بود تا بتونه جلوی خودش رو بگیره و نه نگه. بی حواس از اینکه خنده های همین الان هم ثبت شدن و پسری که بی شباهت از فرشته ها نبود دستشو دور بازوی پسر روبه روش حلقه کرده بود.
لبخند کوچیکی زد، وقت رفتن به مدرسه بود.
-مطمئنی عکس دیگه ای نمیخوای؟
-نچ همینا برای تعطیلات زمستونی مزخرفمون کافین.
دست شو از حصار حلقه دست پسر در اورد و به جاش دستهاشو گرفت تا با انگشت های خوش فرم پسر دوست داشتنیش بازی کنه.
-قراره بدجوری دلم برات تنگ بشه...
-نه قرار نیست، من برات هر جایی که بریم عکس میفرستم، دوست پسر عکاستو دست کم نگیر.
ذوق چشمهاش و انحنای گوشه چشمش، لباهای پفکی ای که میخندیدن و بینی دکمه ایش، سهون چطوری میتونست عاشق این همه قشنگی نشه؟
-حتی اگه تا ته جهنم هم رفتم پیدام کن و عکس بفرست. هر جوری که شده.. باشه؟
❤3👍1