Bareleveling
363 subscribers
920 photos
63 videos
1 file
193 links
Download Telegram
• 𝐇𝐚𝐥𝐥𝐨𝐰 𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭𝐬 •

زندگی بکهیون پر شده از دروغ،رئیس مافیایی که اونووبرای پسرش میخواد و در عین حال پدرش رو کشته،
دوستانی که از هویت اصلیشون خبر نداره و اتفاقاتی که حتی نمیتونه تصور کنه در حال رخ دادنه،همینها باعث میشن حباب آرامش بکهیون بترکه و تو جهنمی فرو بریزه که نمیدونه میتونه از پسش بر بیاد یا نه.

-زندگی مثل یه‌جریان رودخونست بکهیون،اگه بمونی تو گذشته فقط میپوسی،اجازه بده کمکت کنم.
+چی باعث میشه بخوام از تویی کمک بگیرم که ۴ ساله میدونستی دورم چه خبره و لام تا کام خفه شدی و هیچی نگفتی؟


𝐂𝐨𝐮𝐩𝐥𝐞:𝐂𝐡𝐚𝐧𝐛𝐚𝐞𝐤_𝐊𝐚𝐢𝐬𝐨𝐨_𝐇𝐮𝐧𝐡𝐨_𝐤𝐨𝐨𝐤𝐯𝐢
𝐆𝐞𝐧𝐫𝐞: 𝐑𝐨𝐦𝐚𝐧𝐜𝐞_𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫: #Lennondrn (𝔻𝕒𝕚𝕝𝕪)

𝐖𝐚𝐭𝐭𝐩𝐚𝐝 𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 12


   ଘ𝙇𝙤𝙫𝙚 𝙀𝙡𝙞𝙭𝙞𝙧 ִֶָ
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊
نمیتونید حتی تصور کنید پارتای بعدی قراره چه اتفاقی بیفته
توی همون قسمتی گیر افتادم که همیشه بقیه رو بابتش مسخره میکردم. همیشه میگفتم، منو اینکارا؟محاله! من هیچوقت ضعیف نمیشم و به حال روز این ادما نمی افتم.
خام بودم و نمیدونستم که زمین گرده، هر تیری که پرتاب کنم از پشت به خودم میخوره و بهم نارو میزنه. حالا من اینجا ایستادم، بدون تو، تویی که حتی تو خوابمم نمیدیدم نباشی ولی دیگه نیستی، چون رفتن بالطبع برات راحت تر از موندن بود. یادته به هم میگفتیم از سیگار متنفریم؟ یادته میگفتم بخاطر ورزشکاریم نمیکشم؟ حالا به بهونه ورزش میرم بیرون، یه پاکت، گاهی دو پاکت. تا جایی که ریه هام کم بیارن میکشم.
یادته گفتی موهامو بلند دوست داری؟ ازینکه توی دستات باشه خوشت میومد، اوه..کوتاهشون کردم.
از تو و تمام فکرام راجب تو متنفرم، پس هرچیزی که دوست داشته باشی رو نابود میکنم و اولیش، خودم.
🕊1
خب این اینجا باشه تا برم یه قسمت سخت فیکو بنویسم
همیشه قبل از اینکه صداش کنم می اومد. اوایل ازش میترسیدم، نگاهش شبیه یه نگاه بزرگسال نبود. اصلا از این دنیا نبود و من دیر فهمیده بودم.
وقتایی که خواب بد میدیدم ظاهر میشد.
"خوبی؟" "بغل میخوای؟" "برات قصه بگم تا خوابت ببره؟"
اینا جملاتی بودن که از دهنش بیرون می اومد و من بی حوصله تر از این حرفا بودم که بهش توجهی کنم‌، حداقل اون زمان اینطوری بود.
دروغ چرا، ازش میترسیدم، از کجا معلوم که اون خوب بود؟
هر شب ترسناکی اون پیشم بود، کنارم، پشتم.
یه شب باهاش بحث کردم، به سمتش گلدونی پرت کردم و گلدون بدون اینکه بهش برخوردی داشته باشه از بدنش رد شد، به دیوار خورد و شکست.
حالا به خاطر می آوردم که چرا خواب بد میدیدم، تصادف، جونگین...قطع شدن نفسای دوست داشتنیش.
گریه کردم، اون شب بعد از پرت شدن گلدون اون غیب شد و من گریه کردم،اونقدر که دیگه اشکهام تموم شدن و چشمهام شرمنده تر از قبل، روی هم بسته شدن و من دوباره روی تخت بیمارستان بهوش اومدم.
بعد از اون ندیدمش، شاید چون سوگواریمو میدید نمی اومد و شاید به جایی که اول ازش اومده بود برگشته بود. اون فقط یه فرشته بود که به بهشت خودش برمیگشت، اخلاق و رفتار مهربونش که این رو بیان میکرد.
4
کامبک ۹ نفره؟دارم خواب میبینم؟!
انگار همین دیروز بود برای حضور ییشینگ تو دفتف گریه میکردیم
Nothing hurts more than
being on a place where
you never wanted to be.
خودم رو هم فراموش کردم اما تورو نه
حتی اگه یروزی شکستم فکر نکن که تو تونستی، من خودم خواستم که بشکنم.
حالا میفهمم مردم چرا به نویسندگی روی می آورند. سالها برای کسی زیستم و برای هدف راحتی و آرامش او جنگیدم، مدت ها و مدت ها آنکسی که در جنگ بود من بودم و هیچ نمیفهمیدم چگونه مردم بدون عشق به راحتی زندگی میکنند، مگر ممکن بود؟
عشق مثل یک گیاه دور گردنم پیچیده شد و هر چه در این راه قدم برداشتم حلقه هایش تنگ و تنگتر شد و من نفس نفس زنان از پای افتادم، آن لحظه بود که بی آنکه بخواهم کاملا مرا ترک کرد. شاید چون گمان میکرد من بزودی خودم از دور گردن بازش میکنم اما به مسیح قسم که چنین نبود. حتی در آخرین لحظه های ممکن دلتنگ تر و دلتنگتر شدم، نمیدانستم میتوان بعد از مرگ هنوز هم به قاتل خود دلبسته باشم.
بعد از فرار پیچک های دور گردن، من نیز تنها شدم،آدمی که همه عمر جنگید حالا به تنهایی یک فرمانده ی بازنشسته بود که چیزی بجز عشق نمیفهمید و حالا وطنی وجود نداشت، کاملا ویران و من نیز درمانده.
بعد ها قلم‌به‌دست گرفتم و کلمات شمشیر من شدند، نفهمیدم شمشیر را در قلب خود فرو میکنم یا دیگری، آنچه بیاد دارم سوزی است بی پایان، گویی که در جنگل آرزوها که حالا خزان زده شده فندکی به زمین بیندازی، سوزاننده و آتشین و نمیدانم تو هم سوخته ای؟
• 𝐇𝐚𝐥𝐥𝐨𝐰 𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭𝐬 •

زندگی بکهیون پر شده از دروغ،رئیس مافیایی که اونووبرای پسرش میخواد و در عین حال پدرش رو کشته،
دوستانی که از هویت اصلیشون خبر نداره و اتفاقاتی که حتی نمیتونه تصور کنه در حال رخ دادنه،همینها باعث میشن حباب آرامش بکهیون بترکه و تو جهنمی فرو بریزه که نمیدونه میتونه از پسش بر بیاد یا نه.

-زندگی مثل یه‌جریان رودخونست بکهیون،اگه بمونی تو گذشته فقط میپوسی،اجازه بده کمکت کنم.
+چی باعث میشه بخوام از تویی کمک بگیرم که ۴ ساله میدونستی دورم چه خبره و لام تا کام خفه شدی و هیچی نگفتی؟


𝐂𝐨𝐮𝐩𝐥𝐞:𝐂𝐡𝐚𝐧𝐛𝐚𝐞𝐤_𝐊𝐚𝐢𝐬𝐨𝐨_𝐇𝐮𝐧𝐡𝐨_𝐤𝐨𝐨𝐤𝐯𝐢
𝐆𝐞𝐧𝐫𝐞: 𝐑𝐨𝐦𝐚𝐧𝐜𝐞_𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫: #Lennondrn (𝔻𝕒𝕚𝕝𝕪)

𝐖𝐚𝐭𝐭𝐩𝐚𝐝 𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 13


   ଘ𝙇𝙤𝙫𝙚 𝙀𝙡𝙞𝙭𝙞𝙧 ִֶָ
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊
لطفا به پارت جدید کلی عشق بدین❤️❤️
فیک فوق العاده ایه، خوندینش؟
👍1
واقعا عاشق این فیک شدم...
❤‍🔥2
Spoil
- چرا گل آلاله بنفش؟
-میخوام معشوقه ام بفهمه که متوجه دروغاش شدم