Bareleveling
363 subscribers
920 photos
63 videos
1 file
193 links
Download Telegram
Forwarded from 𝖫𝗈𝗁𝗒𝗎𝗇'𝗌
من خیلی واسه آدمای عمیق، غمم می‌گیره. آدمایی که ارتباطای کم اما عمیق می‌سازن. آدمایی که تاریخ اتفاقات رو خوب یادشون می‌مونه. آدمایی که دفترخاطره دارن و می‌نویسن و دلشون می‌خواد لحظه‌هاشون ثبت شه تا یه روز برگردن بهش و دست بکشن روش. همونا که جمله‌های خوبی که از آدما می‌شنون رو حتما یه گوشه قاب می‌گیرن که یادشون بمونه، جمله‌های بدی که می‌شنون هم، خیلی وقتا، حتی تو شلوغی یادشون میاد و چشماشونو خیس می‌کنه و دیدشونو تار. دلم می‌سوزه وقتی می‌بینم کسی جزئیات یه نفر رو بلده، تموم تلاششو می‌کنه تا مراقبت کنه ازش، حساسیتاشو یاد می‌گیره، یه زندگی دیگه رو کنار زندگی خودش، علایق خودش، دردا و رنجای خودش، حفظ می‌کنه تا شریک خوبی باشه ولی در نهایت، تنها می‌مونه. من دلم می‌خواد این آدمای عمیقو بغل کنم. آدمایی که به حرفایی که می‌خوان بزنن، فکر می‌کنن که یه‌وقت دل یکی اون وسط، نرنجه. آدمایی که ساعت‌ها ممکنه به دیوار روبروشون زل بزنن و به سالها قبل یا کیلومترها دورتر فکر کنن، با جزئیات. اگه نزدیکتون از این آدما دیدین، بغلشون کنین. اینا خیلی شکستن. حتی اگه منو هم یه روز اطرافتون دیدین، بغلم کنین. منم از همونام. از همون آدما.
تولدت مبارک
💘1
#Hallow_hearts
Genre: پلیسی، جنایی، رمنس، اسمات کم
Writer: #Lennondrn
Couples: Chanbaek
Side: kookv, kaisoo, hunho
برای اطلاع از تایم آپ میتونید اینجا جوین شید: Ongoing
Part.11
زندگی بکهیون پر شده از دروغ،رئیس مافیایی که اونووبرای پسرش جونگین میخواد و در عین حال پدرش رو کشته،
دوستانی که از هویت اصلیشون خبر نداره و اتفاقاتی که حتی نمیتونه تصور کنه در حال رخ دادنه،همینها باعث میشن حباب آرامش بکهیون بترکه و تو جهنمی فرو بریزه که نمیدونه میتونه از پسش بر بیاد یا نه.

-زندگی مثل یه‌جریان رودخونست بکهیون،اگه بمونی تو گذشته فقط میپوسی،اجازه بده کمکت کنم.
+چی باعث میشه بخوام از تویی کمک بگیرم که ۴ ساله میدونستی دورم چه خبره و لام تا کام خفه شدی و هیچی نگفتی؟
#دیالوگ

داستان عوض می‌شه... زندگیت عوض می‌شه، احساساتت عوض می‌شه ولی گذشته‌ات نه! وقتی پناهگاهت رو نادیده می‌گیری باید منتظر عواقبش باشی... تقصیر تو نیست که در زمان اشتباه تو مکان اشتباهی بودی ولی کار اشتباهی رو که کردی گردن بگیر!

╰►#KaiLu : #Shelter
💭  ֹ  ִ  @FanficTweet    ִ  ֹ  ★   ִ
• 𝐇𝐚𝐥𝐥𝐨𝐰 𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭𝐬 •

زندگی بکهیون پر شده از دروغ،رئیس مافیایی که اونووبرای پسرش میخواد و در عین حال پدرش رو کشته،
دوستانی که از هویت اصلیشون خبر نداره و اتفاقاتی که حتی نمیتونه تصور کنه در حال رخ دادنه،همینها باعث میشن حباب آرامش بکهیون بترکه و تو جهنمی فرو بریزه که نمیدونه میتونه از پسش بر بیاد یا نه.

-زندگی مثل یه‌جریان رودخونست بکهیون،اگه بمونی تو گذشته فقط میپوسی،اجازه بده کمکت کنم.
+چی باعث میشه بخوام از تویی کمک بگیرم که ۴ ساله میدونستی دورم چه خبره و لام تا کام خفه شدی و هیچی نگفتی؟


𝐂𝐨𝐮𝐩𝐥𝐞:𝐂𝐡𝐚𝐧𝐛𝐚𝐞𝐤_𝐊𝐚𝐢𝐬𝐨𝐨_𝐇𝐮𝐧𝐡𝐨_𝐤𝐨𝐨𝐤𝐯𝐢
𝐆𝐞𝐧𝐫𝐞: 𝐑𝐨𝐦𝐚𝐧𝐜𝐞_𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫: #Lennondrn (𝔻𝕒𝕚𝕝𝕪)

𝐖𝐚𝐭𝐭𝐩𝐚𝐝 𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 12


   ଘ𝙇𝙤𝙫𝙚 𝙀𝙡𝙞𝙭𝙞𝙧 ִֶָ
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊
نمیتونید حتی تصور کنید پارتای بعدی قراره چه اتفاقی بیفته
توی همون قسمتی گیر افتادم که همیشه بقیه رو بابتش مسخره میکردم. همیشه میگفتم، منو اینکارا؟محاله! من هیچوقت ضعیف نمیشم و به حال روز این ادما نمی افتم.
خام بودم و نمیدونستم که زمین گرده، هر تیری که پرتاب کنم از پشت به خودم میخوره و بهم نارو میزنه. حالا من اینجا ایستادم، بدون تو، تویی که حتی تو خوابمم نمیدیدم نباشی ولی دیگه نیستی، چون رفتن بالطبع برات راحت تر از موندن بود. یادته به هم میگفتیم از سیگار متنفریم؟ یادته میگفتم بخاطر ورزشکاریم نمیکشم؟ حالا به بهونه ورزش میرم بیرون، یه پاکت، گاهی دو پاکت. تا جایی که ریه هام کم بیارن میکشم.
یادته گفتی موهامو بلند دوست داری؟ ازینکه توی دستات باشه خوشت میومد، اوه..کوتاهشون کردم.
از تو و تمام فکرام راجب تو متنفرم، پس هرچیزی که دوست داشته باشی رو نابود میکنم و اولیش، خودم.
🕊1
خب این اینجا باشه تا برم یه قسمت سخت فیکو بنویسم
همیشه قبل از اینکه صداش کنم می اومد. اوایل ازش میترسیدم، نگاهش شبیه یه نگاه بزرگسال نبود. اصلا از این دنیا نبود و من دیر فهمیده بودم.
وقتایی که خواب بد میدیدم ظاهر میشد.
"خوبی؟" "بغل میخوای؟" "برات قصه بگم تا خوابت ببره؟"
اینا جملاتی بودن که از دهنش بیرون می اومد و من بی حوصله تر از این حرفا بودم که بهش توجهی کنم‌، حداقل اون زمان اینطوری بود.
دروغ چرا، ازش میترسیدم، از کجا معلوم که اون خوب بود؟
هر شب ترسناکی اون پیشم بود، کنارم، پشتم.
یه شب باهاش بحث کردم، به سمتش گلدونی پرت کردم و گلدون بدون اینکه بهش برخوردی داشته باشه از بدنش رد شد، به دیوار خورد و شکست.
حالا به خاطر می آوردم که چرا خواب بد میدیدم، تصادف، جونگین...قطع شدن نفسای دوست داشتنیش.
گریه کردم، اون شب بعد از پرت شدن گلدون اون غیب شد و من گریه کردم،اونقدر که دیگه اشکهام تموم شدن و چشمهام شرمنده تر از قبل، روی هم بسته شدن و من دوباره روی تخت بیمارستان بهوش اومدم.
بعد از اون ندیدمش، شاید چون سوگواریمو میدید نمی اومد و شاید به جایی که اول ازش اومده بود برگشته بود. اون فقط یه فرشته بود که به بهشت خودش برمیگشت، اخلاق و رفتار مهربونش که این رو بیان میکرد.
4
کامبک ۹ نفره؟دارم خواب میبینم؟!
انگار همین دیروز بود برای حضور ییشینگ تو دفتف گریه میکردیم
Nothing hurts more than
being on a place where
you never wanted to be.