💗رمانکده💗
75 members
24 photos
رمان اول : باران
رمان دوم : دشمن
Download Telegram
to view and join the conversation
❤️❤️صد و چهل و یک❤️❤️

از دستم خون میومد
دکتر اومد سمتم
دکتر : قربان دستتون
هلش دادم
اسلحه امیر رو از کنارش برداشتم ب سمت ماشینش رفتم و از خونه بیرون زدم
رفتم ی جای خلوت و تا میتونستم داد زدم و عربده کشیدم و گریه کردم
همه چیزم رو از دست دادم حتی امیر
سرم رو فرمون بود
یاد حرف امیر افتادم
داشبورد رو باز کردم
چند تا پاکت توش بود
برداشتمشون و یکی یکی بازشون کردم
چیزایی ک میدیدم قابل هضم نبود
نگار و خشایار ...
مدارکی ک نشون میداد نگار با خشایار بوده و الانم زندس
باید با سونیا حرف میزدم
حتما همین دلیلشون بود
باید ب حساب آرام هم میرسیدم
بد جور تقاص پس میدی آرام بد جور
#دشمن
❤️❤️صد و چهل و دو❤️❤️

یک هفته بعد
شاهین
امیر و خواهر و مادرش رو ب ایران انتقال دادم برای خاکسپاری
با هزار بدبختی جسد مادرش رو پیدا کردم و با جون کندن انتقال دادم ب ایران
امروز مراسم برگزار شد
چند نفری رو فرستادم برای تحقیق
اما بی عرضه تر از این حرفا بودن
اما خودم مطمئن بودم کار آرام بود
ب خونه برگشتم
خونه ای ک حالا برام پر از حس نفرت ب نگار بود
نگاری ک عمرم رو هدر داد
نقشه های بدی براش داشتم خیلی بد
اول باید سونیا رو میدیدم
گوشی امیر رو روشن کردم
همون روز خاموش شد و امروز تونستم بزنمش شارژ
شماره ای از سونیا نداشتم
دنبال شمارش تو گوشی امیر بودم ک زنگ خورد و اسم زن داداش روش اومد
دستم شروع ب لرزش کرد
امیر زن داداش نداشت ...
نمیدونستم جواب بدم یا نه
بعد از مکثی
جواب دادم
صداش تو گوشم پیچید خودش بود سونیا بود
سونیا : الو امیر معلومه چ مرگت شده ها چرا گوشیت خاموش بود ها میدونی چقدر زنگ زدم اینجوری میخوای کمک کنی زن داداشت بشم آره ... با توام امیر
ب سختی لب باز کردم : شاهینم
ساکت شد شاید چند دقیقه ... منم چیزی نمیتونستم بگم
بالاخره سکوت رو شکست : خوبی؟
آب دهنم رو قورت دادم : خوبم... تو... چطوری؟
سونیا : منم خوبم ... امیر یعنی گوشیش دست توئه چرا
شاهین : میخوام ببینمت
بازم سکوت
شاهین : سونیا میتونم ببینمت؟
سونیا : کجایی مگه ؟
شاهین : ایرانم ...
سونیا : باشه ... آدرس برات میفرستم
قط کرد
همون موقع اس اومد آدرس و ساعت قرار رو فرستاد ...
من ب امیری تهمت زدم ک سونیا رو زن داداش میدونست زن من
خاک بر سر من ک فقط با دو تا حرف یواشکی انقدر راجب ب امیری ک جونم بود این فکرارو کرده بودم
عذاب وجدان داشت منو میخورد
از طرفی هم دیدن سونیا بعد این همه اتفاق وحشتناک
شب با هزار فکر و خیال و اینکه چطور برخورد کنم و چی بگم گذشت
صبح زود بیدار شدم و دوش گرفتم و ب زور صبحانه خوردم
یکم ب سر و وضعم رسیدم
ساعت 12 با سونیا قرار داشتم
ب سمت محل قرار رفتم
ی رستوران بود
وقتی وارد شدم چشم گردوندم ک متوجه سونیا شدم
ب سمتش رفتم
حواسش نبود
#دشمن
❤️❤️صد و چهل و سه❤️❤️

یکم ک نگاش کردم
شاهین : اجازه هست بشینم ؟
سریع نگام کرد و بلند شد
هل کرده بود
سونیا : شاهین ... آره بشین چیز یعنی سلام
خندیدم و دستم رو ب سمتش دراز کردم
نگاه کرد و آروم دستمو گرفت
لذت تموم وجودم رو گرفت با حرفی ک زد
ب خودم اومدم
سونیا : شاهین زشته خوب نگامون میکنن
دستش رو ول کردم و هر دو نشستیم
سفارش غذا رو دادیم و تا آوردن غذا نه اون چیزی گفت نه من
غذا ک اومد ب خودم جرات دادم و حرف زدم
شاهین : سونیا میخوام باهات صحبت کنم
سونیا : میدونم خوب بگو
شاهین : تو... از نگار چی میدونی؟
نگام کرد : نگار؟ تو بخاطر نگار منو میخواستی ببینی؟
دردش رو فهمیدم اما شیطون گفتم : آره خوب دلیل دیگه ای باید داشته باشم
شاکی نگام کرد : من هرچی میدونستم ب امیر گفتم اونم حتما ب تو گفته پس دیگه چی میخوای؟
غمگین شدم ... امیر ... هنوز مرگش برام غیر باور بود
شاهین : امیر باهام حرف نزد یعنی نتونست
سونیا : چرت نگو گوشیش پیش توئه خودش پیش تو نیست ... حتما آشتی کردین ی هفته ای ازش خبری نیست دیگه ... داداش ک باشه زن داداش کیلو چنده
نگاش کردم ... انگار فهمید چی گفته
سونیا : منظورم اینه ک تو باشی من نیستم ... یعنی من نه زنت ... ا ... اصلا ولش کن من باید برم توام برو از امیر بپرس
بلند شد
شاهین : امیر مرده
نا باور زل زد بهم : چی ؟
سرم رو پایین انداختم
افتاد رو صندلی : چرا ؟ چی شد ؟ شاهین داری اذیتم میکنی؟
نگاش کردم : نه سونیا حقیقته ... دیروز خاکش کردم ... بخاطر همین ایرانم
سونیا : چرا مرد ؟
ساکت شدم کمی تا ببینم از کجا شروع کنم
خواستم براش تعریف کنم
با خشم بلند شد : تو کشتیش؟ لعنت ب تو آرش راست میگه تو قاتلی تو حتی ب امیر رحم نکردی
خواست بره ک دستش رو گرفتم و چسبوندمش ب خودم : امیر برادر من بود من نکشتمش
سونیا گریه میکرد : پس چرا جواب نمیدی ها چرا ساکت شدی چرا خفه شدی بگو لعنتی چیکارش کردی
چند تا تراول گذاشتم رو میز و دستش رو گرفتم و ب زور با خودم بردمش در حالی ک همش میخواست ازم دور شه
بیرون رستوران ایستادم و بازوهاش رو گرفتم و تو صورتش زل زدم : امیر اومده بود منو بکشه میفهمی؟ بهم شلیک کرد اون احمقا هم برای دفاع از من زدنش من نگفتم سونیا امیر برادر من بود برادر اینو بفهم
با شدت ولش کردم ک هق هقش بلند شد
رو جدول کنار خیابون نشست : منو ببر پیشش خواهش میکنم شاهین خواهش میکنم
رفتم کنارش و بلندش کردم : باشه عزیزم گریه نکن میبرمت
ب خودم چسبوندمش
سوار ماشین کردمش و حرکت کردم
#دشمن
❤️❤️صد و چهل و چهار❤️❤️


یکم ساکت موند و فقط گریه کرد
و منم چیزی نگفتم تا بالاخره ب حرف اومد
سونیا : گفتی امیر اومد تورو بکشه ... چطور باور کنم
نفس عمیقی کشیدم
شاهین : سونیا ی جور حرف نزن ک انگار من قاتل زنجیره ای ام ... داری راجب ب امیر صحبت میکنی برادرم
سونیا : برادر؟؟؟ واسه همین فکر کردی من و اون
شاهین : باشه بس کن من اشتباه کردم اما شما هم اشتباه کردین من چطور میفهمیدم چی پچ پچ میکنین
سونیا : انداختی گردن ما آره ؟ امیر و کشتی بیا منم بکش راحت شی
داد زدم : من امیر و نکشتم سونیا نکشتم نکشتم آرام هرزه خواهر و مادر امیر و کشت و انداخت گردن من اونم اومد سراغ من ب سمتم تیراندازی کرد و افرادم زدنش امیر از قصد این کارو کرد میدونست میکشنش میدونست کار من نبود نمیتونست دیگه بمونه خودش خواهرش رو کشت تا راحتش کنه میفهمی اینارو ... هیچی تو بدن خواهرش سالم نمونده بود هیچی امیر جونش بود و خواهرش جونش بود و مادرش ... اون اومد پیش من تا بمیره
نتونستم ادامه بدم و زدم کنار و پیاده شدم ... دلم میخواست داد بزنم
همین کارم کردم
ک صدای سونیا آرومم کرد : شاهیییین
دویید سمتم و خودش رو پرت کرد تو بغلم بی وقفه ب خودم فشارش دادم و باهم گریه کردیم ...
*!
سر خاک کلی گریه کرد
گذاشتم خوب خالی شه ...
سونیا : امیر اینجایی؟؟؟ امیر جان ببین زن داداش اومد ... داداشم هست امیر مگه نمیخواستی ما رو با هم ببینی امیر پاشو ببین امیر جان ... امیر چطور خوبی ها تو جبران کنم آخه ... قرار بود تو عروسی مون هم داداشم باشی هم برادر شوهر ... حالا رفتی بی معرفت خواهر و زن داداشت رو تنها گذاشتی...
ازش دور شدم
نتونستم طاقت بیارم
یکم ک گذشت اومد
سونیا : منو میرسونی؟
اشکمو پاک کردم و ب سمتش برگشتم
در ماشین رو براش باز کردم
سوار شد
منم نشستم
راه افتادم
#دشمن
❤️❤️صد و چهل و پنج❤️❤️

نمیدونستم چی بگم بهش
سونیا : نگار معشوقه ی خشایار بود ... همیشه میدیدمش وقتی خیلی کوچیک بودم ... خیلی دلش میخواست مثل ملکه ها باشه ... وقتی بابا بود خیلی خوب بود اما وقتی بابا نبود اذیتم میکرد ... بعد از ی مدت بابا اونو از خودش دور کرد و چند باری کوتاه تو سفرها دیدمش و بعد مرگ بابا دیگه ندیدمش... اون روز ک عکسش رو تو اتاق دیدم شناختم ... ب امیر گفتم بیاد ایران ... اونم بر خلاف خواسته ی خودش و تو و بخاطر تو اومد ... کلی جستجو کرد تا بالاخره تونست حقیقت رو بفهمه ... اون فیلم ب خواست خود نگار گرفته شده بود اونا واقعا باهاش سکس کردن ... کسی ک سوخت اما ی دختر بی گناه بود یکی ک از خیابون پیداش کرده بودن ... میخواستن تو رو نابود کنن ... امیر میخواست مدرک گیر بیاره و بهت بگه الان من بهت گفتم ... امیر بیشتر میدونست احتمالا ... من اینارو میدونم ...
شاهین : ممنون
رسوندمش دم خونش
قبل پیاده شدنش
سونیا : شاهین دیگه بهم زنگ نزن سراغم نیا
شاهین : چی میگی سونیا
سونیا : میخوام ی زندگی جدید شروع کنم تو منو یاد گذشته میندازی تو از اون آدمایی...
شاهین : اما تو میخواستی زنم بشی
سونیا : من همیشه خیلی چیزا خواستم ک نشد ... تو هم از همون خیلی ها ... بهم زنگ نزن اینجا هم نیا برگرد برو از ایران ...
از ماشین پیاده شد منم بلافاصله پیاده شدم و قبل از رسیدن ب در خونش بغلش کردم
شاهین : سونیا بدون تو من فقط زنده ام نفس میکشم ولی زندگی نمیکنم ... من ازت نمیگذرم تو عشق منی سونیا ... اما حالا میرم چون باید با چند نفر تسویه حساب کنم و تقاص کاراشونو بهشون بدم ... ولی برمیگردم و وقتی برگشتم هرجا باشم تو کنارمی چ بخوای چ نخوای
سرش رو از سینم جدا کردم و چشمای خیسش رو بوسیدم و بعد ی لب محکم و طولانی ازش گرفتم : عاشقتم سونیا ... تا برگردم مواظب خودت باش
ازش جدا شدم
در ماشین رو باز کردم
سونیا : شاهین
نگاش کردم
چشماش پر از اشک بود اما ب زور لبخند زد
سونیا : توام مواظب خودت باش
نگاه آخر رو بهش کردم
لبخند زدم و سریع سوار شدم و حرکت کردم
#دشمن
❤️❤️صد و چهل و شش❤️❤️

یک ماه بعد
دبی _ شاهین
همه ی کارامو سر و سامون دادم
بدون امیر خیلی سخت ب کارای دیگه میرسیدم
چند نفری رو ک خیلی بهشون اعتماد داشتم رو بعد از آموزش های لازم ب جای خودم گذاشتم
تا بتونم ب بقیه کارام برسم
هر چند کم کم از کارای خلاف داشتم فاصله میگرفتم
با کمک بردیا در حال کار جدیدی بودیم
قصد داشتم ی رستوران ایرانی بزنم
از همه جا بهتر
بهتر از بردیا هم سراغ نداشتم
باید خودمو از این زندگی کثیف بیرون میکشیدم چیزی ک انتخاب خودم نبود ولی حالا میخواستم ب انتخاب خودم زندگی کنم کنار سونیا ... البته بعد از انتقام ...
از اون روز ب بعد فقط چند باری تلفنی صحبت کردم باهاش ...
جلوی خونه نگه داشتم
کم کم باید از این عمارت هم دل بکنم اینجا هم جای خوبی نبود برای کنار سونیا بودن ...
از ماشین پیاده شدم
وارد خونه ک شدم سهند یکی از مورد اعتمادام ب سمتم اومد
سهند کسی بود ک امیر خیلی باورش داشت
سهند : شاهین خان مهمون دارین ؟
شاهین : کی ؟
سهند : آرام خانوم
پس بالاخره اومد
شاهین : منتظر باشه
سهند : چشم
#دشمن
❤️❤️صد و چهل و هفت ❤️❤️

خیلی وقت بود منتظرش بودم
میدونستم بالاخره میاد
نمیخواستم خودم سمتش برم ک ب چیزی شک کنه برای همین صبر کردم و بالاخره جواب داد
لباس عوض کردم و رفتم سمت سالن
ب محض دیدنم بلند شد و لبخند زد و خواست سمتم بیاد
دستم رو جلوش گرفتم : جلو نیا ... حرفت رو بزن و برو
آرام : شاهین ...
شاهین : اسم منو نیار ... تا حالا کجا بودی ها وقتی امیر و ازم گرفتن کجا بودی وقتی تنها بودم کجا بودی
آرام ب سمتم اومد : من خبر نداشتم شاهین جان تازه با خبر شدم ... تو منو از خودت روندی... منم نخواستم خودمو بهت تحمیل کنم
دستش رو روی دستم گذاشت : هر روز دور بودن از تو برام ی عمر بود
شاهین : چقدر دیر فهمیدی همه ی شهر خبر دار شدن چطور تو باخبر نشدی نخواه ک باور کنم
رو یکی از مبلا نشستم
بلافاصله کنارم نشست : من بعد از اون روز ک همو دیدیم و تو منو اونجوری پس زدی خیلی داغون شدم شاهین حتی حتی میخواستم خودمو بکشم ... رفتم ی گوشه و با خودم خلوت کردم تازه برگشتم شنیدم چ خبر شده ... تا شنیدم اومدم پیشت...خیلی ناراحت شدم ... حیف شد امیر خیلی ب دردت میخورد ...
شاهین : نمیپرسی چرا مرد ؟
آرام : ی چیزایی شنیدم میگن میخواست بکشتت و افرادت زدنش... باور کردنی نیست چرا امیر میخواست تو رو بکشه
شاهین : ی بی وجدان لعنتی خواهر و مادرش رو ب بدترین نحو شکنجه داد و کشت و انداخت گردن من ... امیر بیچاره هم با اینکه باور نکرد اما اومد سراغم ... وقتی داشت تو دستام جون میداد بهم گفت باور نکرده ... امیر میتونست منو بکشه اما زد ب دستم تا بزننش ... زندگی امیر ب خواهر و مادرش وصل بود ...
نفس عمیقی کشیدم : انتقامش رو میگیرم بهش قول دادم ... اون کسی ک این کارو کرد و پیدا میکنم و اون بلایی ک سر خواهر و مادر امیر آورد و صد برابر سرش میارم و بعد مثل خوک میکشمش
ب چشماش زل زدم
ترسیده بود
آرام : خیله خوب ... حالا مگه میدونی کیه ؟
شاهین : ب ی جاهایی رسیدم ولی هنوز نه نمیدونم ...
آرام : باشه... حالا ولش کن
شاهین : ولش کنم ؟ عمرا
آرام بهم چسبید : منظورم اینکه ک الان خودت رو ناراحت نکن من اومدم کنارت شاهین اومدم باهات باشم مثل قبلا
شاهین : نه آرام من چند بار بگم عاشقت نیستم ... قلب من با عشق نگار پر شده و بس
آرام : پس سونیا چی بود ؟
پوزخند زدم : من بهت گفتم ک تحویل خانوادش بدمش دیگه کاریش ندارم ... تو باور نکردی
آرام : ی فرصت بهم بده شاهین میدونم میتونی دوسم داشته باشی ... باشه عزیزم؟
شاهین : نمیدونم ...
لباشو رو لبام گذاشت و بدون همراهی من بوسید
ازم جدا شد و تو چشمام نگاه کرد : بهم فرصت بده ب هر دو مون
نفس عمیقی کشیدم : اوکی
محکم بغلم کرد
حس چندشی داشتم اما ب سختی دستم رو پشت کمرش گذاشتم
#دشمن
❤️❤️صد و چهل و هشت❤️❤️

ب سختی از خودم جداش کردم
شاهین : آرام من باید برم سفر
آرام : کجا ؟
شاهین : ترکیه
آرام : اونجا چرا ؟
شاهین: ی بیزینس جدید میخوام شروع کنم نیاز ب چند تا سفر کاری هست
آرام : منم باشم کنارت ؟
نمیدونستم بردنش خوب بود یا نه
شاهین : فکر نکنم برات جذاب باشه
آرام : من تو جهنمم با تو بیام خوشحالم
شاهین : باشه پس برو آماده شو فردا صبح حرکت میکنیم
آرام : من آمادم عشقم
شاهین : لباسی چیزی
آرام : کنار تو لباس ب چ دردم میاد
لبش رو گاز گرفت و چشمک زد
سرم رو برگردوندم
شاهین : باشه پس بمون من برم سراغ کارام و بیام
منتظر نشدم و بلند شدم
متوجه ناراحتیش شدم
ایستادم اما نگاش نکردم : بهم فرصت بده آرام
زدم بیرون و سوار ماشین شدم
کاری نداشتم اما نمیخواستم پیشش باشم
بعد از برگشتنم از ایران دیگه با هیچکس نخوابیدم ... نمیخواستم ب سونیا خیانت کنم ... اونم با آرام قاتل برادرم هرگز...
شب رو با بردیا گذروندم و صبح زود برگشتم
آرام حاضر و آماده و منتظر بود
تو کل مسیر بهم چسبیده بود و نمیذاشت فکر کنم
بالاخره رسیدیم
ب هتل رفتیم
هتلی ک نگار اونجا رقاص بود ...
نمیدونستم با دیدنش چ حالی بهم دست میده
وارد هتل ک شدم حس وحشتناکی ب سراغم اومد
قلبم درد گرفت و رو اولین مبل نشستم
محافظا و آرام ب سمتم اومدن
شاهین : خوبم... احمد برو و اتاق رو تحویل بگیر
آرام کنارم نشست و احمد رفت
آرام : چی شد شاهین خوبی؟
شاهین : خوبم یکم خستم
برای محافظا ی اتاق و برای من و آرام ی اتاق رزو کرده بودم
وارد اتاق شدیم
خودمو رو تخت پرت کردم
کمی ک گذشت آرام شروع کرد درآوردن لباسام
شاهین : چیکار میکنی؟
آرام : میخوام آرومت کنم
بی حرکت موندم
با کمک خودم لباسامو درآورد و شروع کرد با روغن مخصوصش ماساژ دادن
حرکت های سکسی ش هم بود اما من جز حس تنفر و انتقام حسی ب سراغم نیومد
دیدم بی خیال نمیشه خودم رو ب خواب زدم کمی ب کارش ادامه داد و بعد بلند شد و رفت
نفس عمیقی کشیدم
باید زودتر این بازی تموم میشد
تحمل اینکه گردن این هرزه رو خورد نکنم خیلی سخت بود
انقدر فکر و خیال کردم ک خوابم برد
#دشمن
❤️❤️صد و چهل و نه❤️❤️

با حس نوازش موهام بیدار شدم
آرام : بالاخره بیدار شدی بسه چقد میخوابی عشقم
سر درد بدی داشتم
بی حرف ب سمت حمام رفتم و دوش گرفتم تا کمی حالم جا بیاد
آرام برام لباس آماده کرده بود
پوشیدم و همراه هم ب سمت سالن غذاخوری رفتیم
غذا رو خوردیم در حالی ک چیزی از غذا نفهمیدم
بعد غذا هر شب برنامه داشت این هتل و یکی از رقاص هاش نگار بود ...
حرارت درونم زیاد بود
پشت سر هم دستمال برمیداشتم و عرقم رو خشک میکردم
بالاخره برنامه شروع شد
اول خواننده و بعد رقاص ها اومدن
زوم بودم روشون ک دیدمش
نگار بود خودش بود ...
با همون ناز و دلبری ش میرقصید و اندام محشرش رو ب نمایش می گذاشت
محو تماشاش بودم
آرام : شاهین ی چی بگم عصبی نشو
چشم از نگار برداشتم
شاهین : بگو
آرام : ببین اون زنه رو
شاهین : ول کن آرام بریم تو اتاق
آرام : ببین لطفا ... باورت نمیشه اون شبیه نگاره خیلی شبیه نگاره
پس اونم فهمید
برای اینکه شک نکنه نگاه کردم
خوبه نقشم جلو افتاد
بلند شدم و ب سمت نگار رفتم
دور خودش چرخید و افتاد تو بغلم
اون خیره تو چشمای من و من خیره ب اون
بی اختیار لب زد : شاهین ....
آرام بهمون رسید : تو شاهین و میشناسی این یعنی تو واقعا نگاری؟
خواست از بغلم بره ک محکم تر گرفتمش
شاهین : چطور ممکنه تو نگار منی ؟ آره ؟
نگار : ولم کن خواهش میکنم
دستش رو ول کردم
اون دویید و منم دنبالش
و باز گرفتمش
شاهین : نگار از من فرار میکنی؟ چرا ؟
خواست چیزی بگه ک ی مرد بهمون نزدیک شد و اعتراض گونه ب زبان ترکی گفت : آقا بذارید برنامه اجرا بشه بعد شب متعلق ب شماست برنامه رو بهم نزنید لطفا
شاهین : شب ؟؟؟
نگاه ب نگار کردم سرش پایین بود
شاهین : باشه شب میخوامش
مرد تشکر کرد و همراه نگار رفت
منم برگشتم سر جام آرام نبود
برام مهم نبود الان باید ب نگار میرسیدم
برنامه تموم شد
ب اتاقم رفتم
چند دقیقه بعد نگار رو برام آوردن
آرایش کرده و لباس خواب حریر ب تن کرده
#دشمن
❤️❤️صد و پنجاه❤️❤️

نگار رو تحویل دادن و رفتن
همون جا ایستاده بود
شاهین : نگار ... تو منو میشناسی ؟ تو زنده ای ؟ اما کنار من نیستی چرا نگار
ساکت بود ک داد زدم : بگو لعنتی
ترسید : شاهین من نتونستم
چونه ش رو تو دستم گرفتم : چرا نگار با من چرا ؟
نگار : من از اون آتیش فرار کردم
میخواست دروغ بگه
شاهین : من دیدم تو سوختی
نگار : نه شاهین من فرار کردم ... لحظه ی آخر اونا فکر کردن من مردم و رفته بودن
شاهین : چرا نیومدی پیشم ؟
نگار : میترسیدم خودمو مخفی کردم تا کسی پیدام نکنه ... بودن با تو منو میترسوند
شاهین : کنار من بودن تورو میترسوند ...میدونی من چی کشیدم ؟ چی ب روزم اومد ؟ تا مدت ها کابوس شبام بود ضجه های تو صدای تو همیشه تو گوشم بود خودمو لعنت میکردم چرا تنهات گذاشتم اونوقت تو
در باز شد و آرام وارد شد
با دیدن منو و نگار اخم کرد
آرام : شاهین تو کنار این هرزه چیکار داری؟
شاهین : آرام دخالت نکن
آرام : نه شاهین نمیذارم باز گولت بزنه این همه سال مرده بود و حالا پیداش شده
جلوی نگار رفت و هلش داد : شاهین الان ماله منه دیگه نمیتونی ازم بگیریش
شاهین : اما نگار با من میمونه
آرام ب سمتم برگشت : چی ؟ شاهین تو قول دادی
شاهین : سر قولم هستم ... اما نگار با من میمونه ... من فردا قرار دارم بعدش برمیگردیم دبی
آرام : اما قرار بود بگردیم من و تو
شاهین : میگردیم ب وقتش
دست نگار رو گرفتم و ب اتاق کنار بردم و درو قفل کردم
شاهین : من همه چی رو میدونم نگار ... ب من دروغ نگو من بخاطر تو اینجام... میدونم معشوقه خشایار بودی و وقتی کارش باهات تموم شد انداختت دور و تو هم شغلت رو ادامه دادی اما بخاطر علاقه ای ک بهت دارم میبخشمت نگار میخوام بهت ی فرصت بدم ... قصد داشتم تا دیدمت بکشمت اما نمیتونم تو برای من هنوز عزیزی ... اما آرام نامزد منه و ما قرار بود ب زودی ازدواج کنیم ... حالا من میخوام تو خودت رو ب من ثابت کنی ... اونوقت میدونی ک بخاطرت هرکاری میکنم
کمی نگام کرد و بعد خودش رو پرت کرد تو بغلم : شاهین منو ببخش خواهش میکنم من مجبور بودم مجبورم کرد اون خوک کثیف منو مجبور کرده بود
نوازشش کردم : آروم باش تو رو بخشیدم ک الان تو بغلمی من میدونم و برای همین بهت ی فرصت میدم
شب رو کنار نگار و تو بغلش گذروندم
میخواست بازم رابطه داشته باشیم اما قبول نکردم و ازش خواستم اول خودش رو بهم ثابت کنه
#دشمن
❤️❤️صد و پنجاه و یک❤️❤️

با صدای جیغ و داد بیدار شدم
صدای آرام و نگار بود
لبخند زدم و بلند شدم
اخمام رو تو هم کشیدم و داد زدم : چ خبرتونه؟
نگار : از در ک اومدم بیرون مثل دیوونه ها افتاد ب جونم کاریش نداشتم
آرام خودش رو تو بغلم انداخت و با گریه : کنارش خوابیدی نامرد من تنها گذاشتی اون تورو ول کرد شاهین
شاهین : عزیزم برات توضیح میدم نگار بیچاره تقصیری نداشته
آرام رو از بغلم دور کردم و ب سمت نگار رفتم و ب طرف در بردمش : برو کاراتو بکن شب حرکت میکنیم
نگار : اما من نمیتونم ...
شاهین : چرا ؟
نگار: من ب صاحب رستوران فروخته شدم
شاهین : حلش میکنم تو برو و حاضر شو
در و باز کردم و با لبخند فرستادمش بیرون
در و بستم
آرام : تو واقعا اونو بخشیدی ؟
رفتم و رو مبل نشستم
شاهین : آرام گوش بده من میخوام نگار کنارم باشه میخوام بفهمم چرا با من این کارو کرده و بعد وقتی من و تو با هم ازدواج کردیم میخوام هر لحظه شاهد عشق بینمون باشه و عذاب بکشه میفهمی؟
آرام ذوق زده : ازدواج کنیم ؟ شاهین جون من جدی میگی ؟
شاهین : آره دیوونه ...ب نگار گفتم نامزدیم... من فهمیدم ک خیلی وقت بود دوست داشتم اما خوب همیشه دورم شلوغ بود
آرام : تقصیر اون امیر لعنتی بود
عصبی داد زدم : چی زر زدی؟
ترسید و با من من گفت : آخه اون همیشه برات دختر میاورد منظورم این بود
خیلی ب خودم فشار آوردم تا آروم بشم
تن صدام رو پایین آوردم
شاهین : هیچوقت ب امیر توهین نکن هرگز ... میرم صبحانه و بعدش دنبال کارام... با نگار حرف نزن و طرفش نرو منو از تصمیمم منصرف نکن
کارامو کردم و از اتاق بیرون زدم
#دشمن
❤️❤️صد و پنجاه و دو❤️❤️

چند جایی رفتم و کارامو انجام دادم
کار خاصی نبود و فقط صرفا جهت بهونه بود ... ب هتل برگشتم و اول سمت نگار رفتم و با بدبختی و پول زیاد تونستم بدستش بیارم بعد هم ب اتاق رفتم
آرام تو اتاق نبود
سراغ احمد رفتم
در زدم ک سریع اومد بیرون
احمد : جونم آقا
شاهین : آرام تو اتاق نیست کجا رفته
احمد : والا آقا گفت می ره بگ رده تا شما. برگردین
شاهین : نگفتم مواظبش باش
احمد : آقا بهرام رو فرستادم دنبالش باشه خودم موندم با اجازتون
شاهین : باشه ... آماده باشین آرام برگشت برمیگردیم
احمد : ب این زودی آقا؟
شاهین : کارام سریعتر از چیزی ک حدس میزدم جلو رفت
گوشی رو درآوردم و بهرام رو گرفتم
سریع جواب داد
شاهین : دنبال آرامی؟
بهرام : بله قربان تو ی کافه با دو تا مرد نشسته
شاهین : آدرس بده
بعد از گرفتن آدرس سراغ نگار رفتم
داشت وسایلش رو جم میکرد
ازش خواستم همراهم بیاد اونم سریع قبول کرد
با هم ب همون کافه رفتیم
جای بدی نبود بیشتر خانواده و ... نشسته بودن
آرام رو دیدم نشسته بود وسط دو تا مرد و باهاشون میگفت و میخندید
با نگار رفتیم ی گوشه نشستیم و سفارش قهوه دادیم
آرام بالاخره متوجه ما شد و رنگش ب وضوح پرید و خیلی سریع اومد کنارمون
آرام : شاهین تو اینجا چیکار میکنی؟
نگار با صداش متوجه ش شد و با تعجب نگاش کرد
شاهین : آرام من بهت اجازه دادم بیای بیرون و با مردای غریبه لاو بترکونی؟
آرام : لاو چیه خوب حوصلم سر رفته بود زدم بیرون اینام کاری باهام نداشتن فقط حرف میزدیم
ب بهرام اشاره کردم و اومد جلو : بله شاهین خان
شاهین : ببرش هتل ... از اتاقش بیرون نیاد تا من بیام
آرام : شاهین اشتباه میکنی کاری نمی کردم
شاهین : هیییس عزیزم کاریت ندارم منتظرم بمون با نگار برمیگردیم
عصبی ب نگار نگاه کرد
ب بهرام اشاره کردم و اونم دستش رو گرفت و با خودش برد
#دشمن
❤️❤️صد و پنجاه و سه❤️❤️

نگار بعد از رفتنشون ب حرف اومد
نگار : شاهین تو میخوای چیکار کنی ؟
شاهین : چیرو ؟
نگار : منو ؟
نگاش کردم : منظورت چیه؟
نگار: میخوای منو بکشی مگه نه ؟
پوزخند زدم
دستم رو ب دستش رسوندم : این چ فکریه؟ من از وقتی فهمیدم زنده ای هر روز دنبالت گشتم عزیزم یادت نرفته ک چقد دوست دارم تو دنیای من بودی عشقم بودی نگار حالا قراره اشتباهت رو جبران کنی مگه نه ؟
سرش رو ب نرمی تکون داد
دستش رو ب لبم نزدیک کردم و بوسیدم
تمام مدت احساس میکردم کسی داره نگام میکنه
طاقت نیاوردم و سر گردوندم
ک با چشمای ب خون نشسته و عصبی کسی رو ب رو شدم ک اصلا چشمام و عقلم دیدنش رو باور نداشتن
این اینجا چیکار میکرد
باورم نمیشد ...
جوری نگام میکرد ک حتم نداشتم دستش بهم برسه خفم میکنه
تنها بود انگار
هول کردم نمی دونستم چیکار کنم
از نگار خواستم بره تو ماشین تا من حساب کنم و بیام
اونم با تردید نگام کرد و بی حرف بلند شد و رفت
#دشمن
❤️❤️صد و پنجاه و چهار❤️❤️

پول رو روی میز گذاشتم و
ب سمت میزش رفتم
همون طور نگام میکرد
قبل از رسیدن من ی پسر اومد سمت میزش و کنارش نشست
چشماشو از من گرفت و ب پسره لبخند زد
طاقت نیاوردم و جلو رفتم
دقیقا بالا سرش ایستادم
شاهین : به به ببین کی اینجاس... سونیا خانوم
نگام کرد و بلند شد : دقیقا به به ... شما کجا اینجا کجا
پسر : معذرت میخوام سونیا جان میشناسیشون؟
سونیا : آره از دوستان قدیم هستن
خواست حرفی بزنه ک
گوشیش زنگ خورد بلند شد و با عذر خواهی رفت
شاهین : این چ گوهی میخوره اونم کنار تو ؟ ها
سونیا : خیلی پررویی شاهین ب جای اینکه من شاکی باشم تو شاکی هستی... پروژه ت این بود آره ؟
نفس عمیقی کشیدم
شاهین : سونیا عزیزم تو ک میدونی همه چیز رو
شاکی نشست سرجاش و ناراحت گفت
سونیا : میدونم ؟ نه من نمیدونم تو قراره بیای ترکیه و عشق قدیمی و خائنت رو جلوی من ببوسی
دستش رو گرفتم : عشق نگو عزیزم ... داستان داره ... حالا بگو تو اینجا چیکار داری این پسره کیه؟ سونیا میکشمت دوست پسر داشته باشی
سونیا : تو برو شپش هات رو بکش آقا
شاهین : بگو سونیا نذار قاطی کنم بزنم فک مکش رو بیارم پایین
سونیا : اوهوووو...فعلا برو پروژه ت داره میاد سمتمون
برگشتم متوجه نگار شدم : بهت زنگ میزنم سونیا الان میری ها زنگ زدم توضیح کامل میخوام
چشم غره ای بهم رفت
ب سختی چشم ازش برداشتم
س ب سمت نگار رفتم تا سونیا رو نبینه
با هم زدیم بیرون
نگار: چرا انقد طول کشید
شاهین : یکی از دوستام رو دیدم حواسم پرت شد بریم عشقم
سوار ماشین شدیم و حرکت ب سمت هتل
#دشمن
❤️❤️صد و پنجاه و پنج❤️❤️

از نگار خواستم زود حاضر شه و ب اتاق برگشتم
آرام ب محض ورودم ب سمتم اومد : شاهین اشتباه میکنی من باهاشون فقط حرف زدم سیلی محکمی بهش زدم ک پرت شد رو زمین
شاهین : آرام یک بار دیگه اشتباهی ازت سر بزنه بیخیال همه چی میشم و همونجا کارتو تموم میکنم
داد زدم : فهمیدی ؟
سر تکون داد
شاهین : حالا پاشو زود حاضر شو تا تو رو جای نگار نذاشتم برای شون
سریع بلند شد
در اتاق زده شد
بازش کردم
بهرام بود
بهرام : شاهین خان فرار کرد
شاهین : نگار؟
بهرام : آره احمد رفت دنبالش
شاهین : هر جا گرفتش از همون جا ببرش تا ماهم برسیم
بهرام : بله قربان
آرام : چی شده ؟
شاهین : فقط خفه شو
*
چند دقیقه گذشت تا احمد خبر داد نگار رو گرفته و بردتش
ما هم سریع رفتیم سمتشون
تو هواپیما بسته بودنش
دیگه بس بود نقشه رو جلو میندازم ب خواست خودش
نمیتونستم دیگه خودداری کنم و انگار ک نه انگار
ب محض سوار شدنم ب سمتش رفتم و از موهاش گرفتم و بلندش کردم : جنده ی عوضی من ب تو فرصت دوباره دادم اونوقت تو از دستم فرار میکنی آره ؟ نگار بلایی سرت میارم ک ب عقل هیچکس نرسه آشغال
محکم پرتش کردم زمین
تو کل مسیر هیچکس جرات حرف زدن نداشت
ب محض رسیدن دستور دادم آرام رو تو اتاق سابق خودش ببرن و مواظبش باشن
خودمم نگار و بردم تو زیر زمین
#دشمن
❤️❤️صد و پنجاه و شش❤️❤️

پرتش کردم کف زیر زمین
دست و پاهاش رو باز کردم
چونش رو تو دستم گرفتم : تموم بلاهایی ک سرم آوردی رو بدترش رو سرت میارم ... جندگی دوست داری ها ؟
موهاشو محکم کشیدم و لباسش رو تو تنش جر دادم و بعد پرتش کردم ک سرش ب دیوار خورد
خون از بغل موهاش زد بیرون
شاهین : بلند شو
تکون نخورد
شاهین : بلند شووووووو
دستش رو ب دیوار گرفت و بلند شد
شاهین : لباساتو در بیار همه رو
کاری ک گفتم و انجام داد
نگار : هر کاری بگی میکنم شاهین منو نکش خواهش میکنم هرچقدر میخوای منو ب***کن همه چیزم برای تو
داد زدم : خفه شوووو... چی فکر کردی با خودت هااااا؟ تو برای من از خوک و کفتار پست و نجس تری هرزه ... از وقتی فهمیدم زنده ای ی شب راحت نخوابیدم لعنتی من برات چی کم گذاشتم چیکار باید میکردم چرا با اون پیر سگ نقشه کشیدی تا نابودم کنی کم دوست داشتم ها کم میخواستمت؟؟؟ د حرف بزن
نگار: مجبورم کرد باور کن
عصبی بلند شدم و ضربه ی محکمی ب شکمش زدم
افتاد زمین و ناله کرد
ضربه ی دیگه ای با پام بهش زدم
شاهین : نگار نمیذارم بمیری اینو مطمئن باش عوضی... همه چی رو راست برام میگی همه چی رو ... وگرنه انقد عذابت میدم تا هر روز التماسم کنی بکشمت
باز موهاشو گرفتم و سرش رو بالا آوردم
دستاشو رو دستام گذاشت
شاهین : دست نجست رو ب من نزن خوک کثیف
نگار : غلط کردم شاهین آی موهام خواهش میکنم
محکم تر کشیدم موهاشو
شاهین : همه چی رو برام تعریف کن با جزئیات
نگار: گفتم ک مجبورم کرد نمیخواستم بهت خیانت کنم
محکم پرتش کردم زمین
سرش ب زمین برخورد کرد و بیهوش شد
توف روش انداختم و زدم بیرون
محافظ بیرون بود
شاهین : دکتر خبر کن نمیخوام بمیره
سر تکون داد و رفت
#دشمن
❤️❤️صد و پنجاه و هفت❤️❤️

بهرام و احمد اومدن
شاهین : آرام چی شد ؟
احمد : انداختیم تو اتاقش
شاهین : فرار کنه من میدونم و شما
احمد : خیالتون راحت آقا
ی سری برنامه ها ک برای نگار داشتم و براشون گفتم تا بعد از رفتن دکتر روش پیاده کنن
خودم ب سراغ آرام رفتم
وارد اتاق شدم
رو تخت دراز بود منو ک دید بلند شد و نشست : شاهین داری چیکار میکنی ؟
داخل شدم و در و بستم : برات نقشه ها داشتم اما از اونجا ک حوصله ندارم بیشتر از این ریخت نحست رو تحمل کنم همه رو منتفی کردم ارزش نداری عمرم برات تلف شه ... دیگه بازی تموم شد ...
آرام : چی میگی شاهین مگه من چیکار کردم باور کن فقط حرف بود حرف
شاهین : آرام تو فکر میکنی من رو تو غیرت دارم
خندیدم بلند بلند و بعد زل زدم تو چشماش
شاهین : ی روزی مثل ی دوست میخواستمت برام با ارزش بودی باهات درد و دل میکردم اما فهمیدم تمام این مدت دستت با ارشیا تو ی کاسه بود
آرام : کی این چرت و پر تا رو گفته
شاهین : همون بیچاره ای ک خواهر و مادرش رو شکنجه دادی و کشتی و انداختی گردن من تا خودش رو هم ب کشتن بده ... فهمیدی کیه ها امیر امیر برادرم یاورم
آرام : دروغه شاهین من کاری نکردم باور نکن امیر از من بدش میومد چون میخواست باهاش رابطه داشته باشم اما من قبول نکرده بودم چون چون فقط تو رو میخواستم شاهین باور کن
شاهین : آرام برای تک تک دروغا و خیانت هات یکی کنار گذاشتم برای عذاب کشیدن خواهر و مادر امیر برات کنار گذاشتم و از همه مهمتر برای تهمتت ب امیر بد جور برات گذاشتم ... در آخر جوری ک آوا رو کشتی میکشمت
آرام : شاهین نه خواهش میکنم من گناهی نداشتم همش مقصر ارشیا بود باور کن
شاهین : باید خودت رو بهم ثابت کنی اول همه نفوذی ها رو بهم معرفی میکنی و بعدش همه کارایی ک کردی رو ... شاید یکم بهت تخفیف دارم
افتاد زمین جلوی پام و شروع ب گریه کرد
سمت در رفتم : بهتره زود ب حرف بیای چون من صبرم زیاد نیست ...
از در بیرون رفتم و در و بستم
ب سمت اتاقم رفتم
سرم درد میکرد و اصلا حال خوبی نداشتم
بعد درآوردن لباسم دراز کشیدم رو تخت و چشمام رو بستم تا یکم آروم شم
❤️❤️صد و پنجاه و هشت❤️❤️

کمی ک گذشت یاد سونیا افتادم
گوشی رو برداشتم ک بهش زنگ بزنم
صدای در و بعدش احمد ک داخل شد : آقا دکتر اومد و رفت بچه ها سراغشن تشریف نمیارین؟
شاهین : میام برو
با گفتن چشم رفت
با این اعصاب خراب ب سونیا زنگ نمی زدم بهتر بود بلند شدم و رفتم بیرون
اول ب اتاق آرام رفتم
هنوز رو زمین نشسته بود با دیدنم بلند شد : شاهین همه چیز رو میگم
شاهین : آفرین ... کاغذ و خودکار رو میز هست اسم نفوذی ها رو بزن برام ... میام سراغت
بیرون رفتم و درو قفل کردم و کلید رو تو جیبم گذاشتم
ب سمت زیر زمین رفتم
احمد و بهرام جلو در بودن و مشغول گفتگو
شاهین : نشستین با هم زر میزنین؟
احمد: آقا آخراشه
همون موقع چند نفر ک داخل بودن بیرون اومدن
فهمیدم کارشون تموم شده
شاهین : وسیله هایی ک خواستم تهیه شد
بهرام : بله قربان همه داخل ...
شاهین : خیله خوب ...حواستون ب همه چیز باشه اشتباه رو نمیبخشم
داخل شدم و درو بستم
❤️❤️صد و پنجاه و نه❤️❤️

نگاهم ب بدن آویزون نگار افتاد
دستور دادم آویزونش کنن
جلو رفتم و درست جلوی صورتش ایستادم
شاهین : آخ عزیزم درد داری ؟ این ک چیزی نیست تازه اولشه
نگار : ولم کن حیووون
شاهین : پس زبونت باز شده ... اشکال نداره خودم برات میبندمش اما اول اعتراف کن
نگار : اعتراف میخوای باشه ... من از توی بچه ننه بدم میومد از اولش هم بدم میومد حالم ازت بهم میخورد خشایار بهم قول داده بود اگه تو رو نابود کنم زنش میشم و مثل ملکه ها زندگی میکنم منم برات دام گذاشتم و تو بچه تر از اون بودی ک با ی عشوه وا ندی ...
دستگاه رو برداشتم و رو سینش گذاشتم و مکش رو زدم
شاهین : راست میگی من بچه بودم ک از ی جنده خوشم اومد
حسابی نوک سینش برآمده شد
دستکش دستم کردم و سوزن رو برداشتم
دستگاه مکش رو جدا کردم
نگار: چیکار میخوای بکنی
شاهین : هیچی عزیزم میخوام خوشگلت کنم
سوزن رو تو نوک سینش فرو کردم و چندین بار تکرار کردم
جیغ میزد و فوحش میداد
بعد چند بار ک خوب سوراخ سوراخش کردم و حسابی درد کشید پیرسینگ رو داخل نوکش گذاشتم و بستم
دستگاه مکش رو روی سینه دیگش گذاشتم
داد زد : نهههههه بسههههههه نه نه نه
زور میزد ک تکون بخوره
بهش نگاه کردم : درد داشت ؟ هوم ؟
بازم داد میزد : ولم کن آشغال ولم کن
جلو رفتم و دستگاه رو برداشتم
اون یکی نوکش رو هم بدتر از قبلی سوراخ کردم و پیرسینگ داخلش کردم
بعد وزنه های کوچیکی رو برداشتم و ب سینه هاش آویزون کردم
از درد داد میزد و گریه میکرد اما ذره ای دلم براش نمیسوخت
شاهین : خوب عزیزم فعلا خسته شدم ... اما تو ناراحت نباش هنوز سر شغلت هستی ... از امشب ب مشتری های من سرویس میدی ... شب خوبی داشته باشی
بی توجه ب داد و فریادش بیرون رفتم و در و بستم
احمد رو کاناپه چرت میزد
با پا بهش زدم ک پرید و از جاش بلند شد : جونم آقا
شاهین : اونایی ک گفتم رو پیدا کردی برام ؟
احمد : بله آقا بهرام و رحمان رفتن دنبالشون ... الانا میان
شاهین : میرم استراحت کنم ... احمد نوبتی بیدار باشین با بهرام
احمد : چشم آقا حتما
ب سمت اتاق آرام رفتم
از پنجره دیدم ماشین تو حیاط ایستاد و چند تا عرب کلفت ریختن بیرون
قرار بود ی سری کارتون خواب و بدبخت بیچاره برام جمع کنن ک حسابی نگار رو جر بدن
در اتاق رو باز کردم
آرام خوابیده بود
جلو رفتم و برگه جلو دستش رو دیدم
عوضی برام چرت و پرت نوشته بود حتی اسم احمد و بهرام هم نوشته بود
موهاش رو گرفتم و کشیدمش ک بیدار شد
بلندش کردم : جنده ی عوضی منو چی فرض کردی ها
آرام : شاهین موهام ولم کن شاهین لطفا
سرش رو محکم ب لبه ی تخت کوبیدم و در گوشش گفتم : تا صبح بهت زمان میدم آرام تا صبح
پرتش کردم رو تخت و زدم بیرون
ب سمت پله ها رفتم تا ببینم چ خبره
هنوز نرسیده بودم ک صدای زجه های نگار رو شنیدم
یکم خفه میشد و باز داد میزد
معلوم بود رو کارن
خیالم راحت شد
ب اتاقم رفتم و سعی کردم بخوابم
❤️❤️صد و شصت❤️❤️

با صدای ویبره گوشی بیدار شدم
با چشمای بسته گوشی رو از کنارم برداشتم و جواب دادم : هوم
صدای عصبی و خشن سونیا تو گوشم پیچید : درد مرض کوفت عوضی از دیروز منتظرم زنگ بزنی بعد تو سر خوش خوابیدی حتما نگار جونتم بغلت خوابه نه ؟ اصلا لیاقتت همون نگار خائنه دیگه بهم زنک نزن شاهین هیچوقت
اصلا مهلت نداد حرف بزنم و قط کرد
کلافه بلند شدم و ب زور چشمام رو باز کردم
چندین بار زنگ زدم ک رد تماس داد
تماس تصویری زدم سریع جواب داد اما خودش رو نشون نداد
شاهین : سونیا کوشی الو
سونیا : چیه کارت و بگو
شاهین : منو میبینی؟
سونیا : آره میبینمت ک چی ؟
شاهین : کسی پیشمه ببین
گوشی رو چرخوندم و بعد رو خودم نگه داشتم
شاهین : دیدی کسی رو ؟
سرش از پایین بالا اومد
سونیا : شاهین تو برگشتی دبی ؟
شاهین : به به سونیا خانوم رو نما میخواستی
سونیا : هه هه مزه نریز اصلا برو بخواب
شاهین : باشه باشه قط نکن
سونیا : چیه ها بگو
شاهین : عصبی چقدر
سونیا : مگه تو دیروز ترکیه نبودی الان چرا دبی رفتی اصلا معلومه چیکار میکنی ؟
شاهین : میگم برات تو بگو
سونیا : چیو بگم؟
شاهین : اون پسره کی بود و ترکیه چی کار داری؟
سونیا پشت چشم نازک کرد : میگم برات
خندیدم : اگه کنارت بودم آخ سونیا
شیطون نگام کرد : عمرا کاری ازت بر نمیاد
شاهین : لحظه ی دیدار نزدیکه خانوم بهت نشون میدم حالا اول بگو
سونیا : مهم بود برات زنگ میزدی
شاهین : دیروز حالم خوب نبود نمیخواستم وقتی حالم بده بهت زنگ بزنم بذار این مشکلارو حل کنم اونوقت ک دیگه هیچی نمیتونه تو رو از من دور کنه
سونیا : هیچی جز آرش
شاهین : آرشم حل میکنم
سونیا : شاهین آرش افتاده دنبال شوهر برام
عصبی گفتم : غلط کرده
سونیا : اووو بابامه ها
شاهین : اون پسر دیروزی کی بود
سونیا : ب بهونه تفریح اومدیم ترکیه بعدش ب زور منو وادار کرد باهاش ی قرار بذارم و آشنا بشیم ... نمیدونم باباش یکی از این خرمایه هاس
شاهین : سونیا یبار دیگه همچین غلطی کنی میام و ب زور میارمت سر خونه زندگیت
سونیا : ا شاهین ... اینجوری نگو من پیچوندمش ... اما خواهش میکنم کاراتو تموم کن ... راستی نگار کجاست؟
شاهین : داره تقاص پس میده
سونیا : چیکارش کردی؟
شاهین : میگم برات
سونیا : خیلی بدجنسی هر چی میگم همینو میگی
شاهین : تا کی ترکیه هستی ؟
سونیا : نمیدونم فعلا ک هستیم
شاهین : سونیا تو ماله منی اینو فراموش نمیکنی نه ؟
سونیا : شاهین بعد مدت ها داریم با هم حرف میزنیم ببین چی میگی آخه دیوونه مگه میتونم فراموش کنم
با این حرفش آروم شدم و نگاش کردم
سونیا : آفرین پسر خوبم دیگه اخم نکنی ها
شاهین : برو بچه
سونیا : توام یادت نره ماله منی باشه ؟
باز خشن شد : یبار دیگه یکی رو بوسیدی نه من نه تو فهمیدی؟
شاهین : باشه نزن بابا
سونیا : من برم تا بابام گیر نداده
شاهین : مواظب خودت باش
سونیا : توام عشقم اووووماچ...بای بای
منم بوسیدمش و قطع کردم
انرژی امروزم رو گرفته بودم و سرحال شدم