This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تو چنلم خیلی خوش میگذره چجوری تونستم اونجوری یهویی ولش کنم اخه >:
یه ناهاری درست کردم که خانواده باید انگشتاشونم باهاش بخورن
Forwarded from : end of beginning
امسال خیلی برای تابستون ذوق داشتم. واقعا تو سرم بود که هر روز برم بیرون و کلی کتاب بخرم و بخونم و کلی چیزای خوشمزه و جدید درست کنم و بخورم. برای خودم لباس بدوزم و بپوشم، ورزش کنم، دکور اتاقم رو تغییر بدم و کلی کار دیگه. ولی تنها کاری که میکنم اینه که ۲۴/۷ رو تخت دراز میکشم و سریال میبینم. از تابستون راضی هستم؟ نه. از خودم راضی هستم؟ نه. آیا تلاشی میکنم که از خودم و تابستون راضی باشم؟ نه.
امشب اومدم اتاق آقای برادر بخوابم و دارم به این فکر میکنم که چقدر اتاقش از اتاق من بزرگتره، و چرا واقعا؟
حالا داداشم بچهی خوبیه اگه بهش بگم میاد اتاقامونو عوض کنیم
خودش چند بار بحثش رو وسط کشیده btw...
خودش چند بار بحثش رو وسط کشیده btw...
اینجا هم بزرگتره، هم پنجرهش نورگیره و دقیقا صبح آفتاب از پشت پنجرهش میتابه تو اتاق
و اگه پرده رو بکشم راحت نور و باد میاد تو اتاق، ولی اتاق من پنجرهش سمت یه ساختمون دیگه باز میشه و نورگیر نیست 😭
Forwarded from ar : witchyechoes.
آکواریس، نذار شک و تردید های الکی، انتخابهات رو زیر سوال ببره.
اینکه دقیقا زمانی که داشتم راجب اون موضوع فکر میکردم این رو دیدم خیلی جالب و عجیب و ترسناک بود.
اورثینک پدرمو دراورد. یه سناریوهای مزخرفی میاد تو ذهنم و مجبورم براش دیالوگ بسازم که دارم روانی میشم.
قایل تمام کتابایی که دلم میخواست بخونم رو پیدا کردم، ولی دست و دلم به خوندنشون نمیره
😭1