چرک نویس
23 subscribers
18 photos
5 links
Download Telegram
Forwarded from چرک نویس
Forwarded from چرک نویس
از ورود که میرفتی تو این دوتا اتاق بودن که بیشتر کاراگاه مانند بود
Forwarded from چرک نویس
سقفش قرمزه و ورودیش قرمز بود چون میگفت ایلامی ها و ماد ها قرمز رو نشونه برکت و آزادی میدونستن، برا همین تموم سقف هاش قرمز بود و ورودیشم قرمز بود
Forwarded from چرک نویس
چرک نویس
Photo
از اینجا به بعد یادت رفت عکس بگیری
Forwarded from چرک نویس
از حیاطش که پر درخت بود میگذشتی یکی از ۳ پله ها حالت کیج حرم مانند داشت و حین ورود به اون به سه تکه تقسیم میشد، وسط همشون با زمین کاملا قرمز شده یه مجسمه بزرگی بود که فضا هارو تقسیم میکرد
Forwarded from چرک نویس
سمت چپ اتاق انگشت ها بود
۱۴۰۰۰ انگشت از سقف آویزون شده بودن و میگفت برا هرکدوم از انگشت ها یه برگه داستان نوشته، انگشت ها به یه فرشته ای برمی‌گشتن که از انشگت های دستش قطرات باران میومد، یه مجسمه فلزی داشت که مثل انگشت بودایی ها انگشتشو گرفته بود و سمت چپش یه اتاق کوچیک بود پر از کله آدما ها و صورت ها میگفت دارم ۳۱۳ سرباز درست میکنم تا نگهبان آثارم باشن و اونجا ۱۰ ۱۵تا توش بود، وسط اتاق هم یه آینه رو به بالا بود که خودتو لا به لا انگشت ها می‌دیدی که یه فلسفه مرتبط به خودت داشت یادم نمیاد دلیلش چی بود خیلی شوکه شده بودم که یادم بمونه
Forwarded from چرک نویس
اتاق سمت راستش فک کنم رامون نداد
Forwarded from چرک نویس
اتاق بالا، پله هاش تیز و بودن مث همه خونه ها قدیمی و شیب رو به پایین داشتن به عنوان دزدگیر طبیعی، بالاش یه سری مجسمه ها بودن بهش میگفت دیو آنه که مثلا فامیلای زنش بودن
Forwarded from چرک نویس
اتاق کناریش اتاق کارش بود، تمام دیوارا پر قلم و وسایل نقاشی و همه جا نقاشی کوبیده بود و یه مجسمه هم برا عینکش داشت اون خیلی توجه تو جلب کرد
Forwarded from چرک نویس
بعدش بردمون اتاق با پارچه های نقره ای که روش چاپ کرده بود، ۲ تا سری کار داشت یه سری نقاشی های طرح قدیمی و کلاسیک ایرانی بودن که شطرنجی و مربعی مانند بود یه تیکه دیگه ش زن هارو کشیده بود در کنار مردای قاجار و جالب بود که با اینکه پروژه به قبل اعتراضات برمیگرده ولی اکثر صورت هاشون خیلی شبیه کشته شده ها بودن
Forwarded from چرک نویس
بعدش بردمون عبادتگاهش
اولش گفت کمی وایسین
بعد گفت خودتون درو وا کنین و من که واش کردم تو اتاق تاریک چندتا مجسمه روی تاقچه بودن که یه لامپ قرمزی پشتشون روشنشون میکرد، وسط هم پر مجسمه با طرح های مختلف بود از اسلامی تا مسیحی و بودایی و فلان
میگفت خودم کم میام اینجا و یه جوری به عنوان جایزه س برام، اون اتاقه ظاهرا مال ۷ تا درویش بوده که دانششون رو سینه به سینه به هم منتقل میکردن
Forwarded from چرک نویس
بعد اینکه تو حیاط حرف زدیم رفت برا هرکدوممون یدونه چاپ کرد
Forwarded from چرک نویس
Forwarded from چرک نویس
حرف زیاد زد و داستان زیاد گفت، عبرتی نیست که نشنیده باشی و احتمالا اگه شنیده شده ش کنم اثرش نمیمونه پس تکرارش نمیکنم
Forwarded from چرک نویس
اره
خیلی خر شانسم رامون داد تو، خیلی خیلی خر شناسم
این عبرت خوبیه