Forwarded from چرک نویس
سمت چپ اتاق انگشت ها بود
۱۴۰۰۰ انگشت از سقف آویزون شده بودن و میگفت برا هرکدوم از انگشت ها یه برگه داستان نوشته، انگشت ها به یه فرشته ای برمیگشتن که از انشگت های دستش قطرات باران میومد، یه مجسمه فلزی داشت که مثل انگشت بودایی ها انگشتشو گرفته بود و سمت چپش یه اتاق کوچیک بود پر از کله آدما ها و صورت ها میگفت دارم ۳۱۳ سرباز درست میکنم تا نگهبان آثارم باشن و اونجا ۱۰ ۱۵تا توش بود، وسط اتاق هم یه آینه رو به بالا بود که خودتو لا به لا انگشت ها میدیدی که یه فلسفه مرتبط به خودت داشت یادم نمیاد دلیلش چی بود خیلی شوکه شده بودم که یادم بمونه
۱۴۰۰۰ انگشت از سقف آویزون شده بودن و میگفت برا هرکدوم از انگشت ها یه برگه داستان نوشته، انگشت ها به یه فرشته ای برمیگشتن که از انشگت های دستش قطرات باران میومد، یه مجسمه فلزی داشت که مثل انگشت بودایی ها انگشتشو گرفته بود و سمت چپش یه اتاق کوچیک بود پر از کله آدما ها و صورت ها میگفت دارم ۳۱۳ سرباز درست میکنم تا نگهبان آثارم باشن و اونجا ۱۰ ۱۵تا توش بود، وسط اتاق هم یه آینه رو به بالا بود که خودتو لا به لا انگشت ها میدیدی که یه فلسفه مرتبط به خودت داشت یادم نمیاد دلیلش چی بود خیلی شوکه شده بودم که یادم بمونه
Forwarded from چرک نویس
بعدش بردمون اتاق با پارچه های نقره ای که روش چاپ کرده بود، ۲ تا سری کار داشت یه سری نقاشی های طرح قدیمی و کلاسیک ایرانی بودن که شطرنجی و مربعی مانند بود یه تیکه دیگه ش زن هارو کشیده بود در کنار مردای قاجار و جالب بود که با اینکه پروژه به قبل اعتراضات برمیگرده ولی اکثر صورت هاشون خیلی شبیه کشته شده ها بودن
Forwarded from چرک نویس
بعدش بردمون عبادتگاهش
اولش گفت کمی وایسین
بعد گفت خودتون درو وا کنین و من که واش کردم تو اتاق تاریک چندتا مجسمه روی تاقچه بودن که یه لامپ قرمزی پشتشون روشنشون میکرد، وسط هم پر مجسمه با طرح های مختلف بود از اسلامی تا مسیحی و بودایی و فلان
میگفت خودم کم میام اینجا و یه جوری به عنوان جایزه س برام، اون اتاقه ظاهرا مال ۷ تا درویش بوده که دانششون رو سینه به سینه به هم منتقل میکردن
اولش گفت کمی وایسین
بعد گفت خودتون درو وا کنین و من که واش کردم تو اتاق تاریک چندتا مجسمه روی تاقچه بودن که یه لامپ قرمزی پشتشون روشنشون میکرد، وسط هم پر مجسمه با طرح های مختلف بود از اسلامی تا مسیحی و بودایی و فلان
میگفت خودم کم میام اینجا و یه جوری به عنوان جایزه س برام، اون اتاقه ظاهرا مال ۷ تا درویش بوده که دانششون رو سینه به سینه به هم منتقل میکردن
Forwarded from چرک نویس
چرک نویس
سمت چپ اتاق انگشت ها بود ۱۴۰۰۰ انگشت از سقف آویزون شده بودن و میگفت برا هرکدوم از انگشت ها یه برگه داستان نوشته، انگشت ها به یه فرشته ای برمیگشتن که از انشگت های دستش قطرات باران میومد، یه مجسمه فلزی داشت که مثل انگشت بودایی ها انگشتشو گرفته بود و سمت چپش…
اینارو تو اینترنت پیدا کردم