Forwarded from بادلــــــــــه
این #آهنگ زیبا تو این سرمای❄️ #زمستون میچسبه😍😍
======
🚩کــانالــ تلگرامــ بـــادله @Badeleh_Village
👇👇👇👇
======
🚩کــانالــ تلگرامــ بـــادله @Badeleh_Village
👇👇👇👇
ارتباط :
🌷🌷🌷🌷🌷🌷
@Badeleh_village2
تصاویر درخواستی و قدیمی خود را برای ما بفرستید . باتشکر
@Badeleh_village2
@Badeleh_village2
@Badeleh_village2
@Badeleh_village2
@Badeleh_village2
@Badeleh_village2
@Badeleh_village2
🌷🌷🌷🌷🌷🌷
@Badeleh_village2
تصاویر درخواستی و قدیمی خود را برای ما بفرستید . باتشکر
@Badeleh_village2
@Badeleh_village2
@Badeleh_village2
@Badeleh_village2
@Badeleh_village2
@Badeleh_village2
@Badeleh_village2
بادلــــــــــه
یه عکس #قدیمی از #بچه های #اواخر دهه #شصتی ====== 🚩کــانالــ تلگرامــ بـــادله @Badeleh_Village
@Badeleh_Village
#میگن زیر #بارون🌧 کسی #دعا کنه خدا دعاشو #مستجاب میکنه . زیر #بارون🌧 واسه #همه دعا کنید🙏🙏 . خدا حتما #میشنوه ... 😔😔
======
🚩کــانالــ تلگرامــ بـــادله @Badeleh_Village
#میگن زیر #بارون🌧 کسی #دعا کنه خدا دعاشو #مستجاب میکنه . زیر #بارون🌧 واسه #همه دعا کنید🙏🙏 . خدا حتما #میشنوه ... 😔😔
======
🚩کــانالــ تلگرامــ بـــادله @Badeleh_Village
آهنگی #زیبا و #غمگین 😔 از حمید #عسگری به نام بزن #بارون .
======
🚩کــانالــ تلگرامــ بـــادله @Badeleh_Village
👇👇👇👇
======
🚩کــانالــ تلگرامــ بـــادله @Badeleh_Village
👇👇👇👇
#حکایت
@Badeleh_Village
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
گویند مردی وارد مسجدی شد تا کمی استراحت کند
کفشاشو گذاشت زیر سرش و خوابید
طولی نکشید که دو نفر وارد مسجد شدند
یکی از اون دو نفر گفت طلاها رو بزاریم پشت جعبه مهرها
اون یکی گفت نه اون مرد بیداره ،
وقتی ما بریم طلاها رو بر میداره !
گفتند امتحانش کنیم کفشاشو از زیر سرش برمیداریم
اگه بیدار باشه معلوم میشه
مرد که حرفای اونا رو شنیده بود خودشو بخواب زد !
اونها کفشاشو برداشتن و مرد هیچ واکنشی نشون نداد
و گفتند پس خوابه طلاها رو بزاریم زیر جعبه مهرهای نماز
بعد از رفتن آن دو،
مرد بلند شد و رفت که جعبه طلای اون دو رو برداره
اما اثری ازطلا نبود و متوجه شد که همه این حرفا برای این بوده که در عین بیداری کفشهاش رو بدزدن
آیا ماهم خودمون رو بخواب میزنیم؟؟؟؟ 🌸🍃
#حکایت
======
🚩کــانالــ تلگرامــ بـــادله @Badeleh_Village
@Badeleh_Village
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
گویند مردی وارد مسجدی شد تا کمی استراحت کند
کفشاشو گذاشت زیر سرش و خوابید
طولی نکشید که دو نفر وارد مسجد شدند
یکی از اون دو نفر گفت طلاها رو بزاریم پشت جعبه مهرها
اون یکی گفت نه اون مرد بیداره ،
وقتی ما بریم طلاها رو بر میداره !
گفتند امتحانش کنیم کفشاشو از زیر سرش برمیداریم
اگه بیدار باشه معلوم میشه
مرد که حرفای اونا رو شنیده بود خودشو بخواب زد !
اونها کفشاشو برداشتن و مرد هیچ واکنشی نشون نداد
و گفتند پس خوابه طلاها رو بزاریم زیر جعبه مهرهای نماز
بعد از رفتن آن دو،
مرد بلند شد و رفت که جعبه طلای اون دو رو برداره
اما اثری ازطلا نبود و متوجه شد که همه این حرفا برای این بوده که در عین بیداری کفشهاش رو بدزدن
آیا ماهم خودمون رو بخواب میزنیم؟؟؟؟ 🌸🍃
#حکایت
======
🚩کــانالــ تلگرامــ بـــادله @Badeleh_Village
💥 @Badeleh_Village 💥
#حکایت
جنایتکارکه آدم کشته بود،
در حال فرار با لباس ژنده خسته به دهکده رسید.
چند روزچیزى نخورده بود وگرسنه بود.
جلوى مغازه میوه فروشى ایستاد و به سیب هاى بزرگ و تازه خیره شد،
اما پولى براى خرید نداشت.
دودل بود که سیب را به زور از میوه فروش بگیرد
یا آن را گدایى کند؟!
توى جیبش چاقو را لمس مى کرد که سیبى را جلوى چشمش دید!
چاقو را رها کرد...
سیب را از دست مرد میوه فروش گرفت.
میوه فروش گفت: «بخور نوش جانت، پول نمى خواهم.»
روزها، آدمکش فرارى جلوى دکه میوه فروشى ظاهر میشد.
وبى آنکه کلمه اى ادا کند،
صاحب دکه فوراً چند سیب در دست او میگذاشت.
یک شب، صاحب دکه وقتى که مى خواست بساط خود را جمع کند،
صفحه اوّل روزنامه به چشمش خورد.
عکس توى روزنامه را شناخت.
زیر عکس نوشته بود: «قاتل فرارى»؛ و جایزه تعیین شده بود.
میوه فروش شماره پلیس را گرفت...
موقعی که پلیس او را مى برد،
به میوه فروش گفت :
« آن روزنامه را من جلو دکه تو گذاشتم.
دیگر از فرار خسته شدم.
هنگامى که داشتم براى پایان دادن به زندگى ام تصمیم مى گرفتم
به یاد مهربانی تو افتادم.
"بگذار جایزه پیدا کردن من، جبران زحمات تو باشد" » 🌸🍃
#گابریل_گارسیا_مارکز
#حکایت
☆☆☆☆☆☆
💥 @Badeleh_Village 💥
#حکایت
جنایتکارکه آدم کشته بود،
در حال فرار با لباس ژنده خسته به دهکده رسید.
چند روزچیزى نخورده بود وگرسنه بود.
جلوى مغازه میوه فروشى ایستاد و به سیب هاى بزرگ و تازه خیره شد،
اما پولى براى خرید نداشت.
دودل بود که سیب را به زور از میوه فروش بگیرد
یا آن را گدایى کند؟!
توى جیبش چاقو را لمس مى کرد که سیبى را جلوى چشمش دید!
چاقو را رها کرد...
سیب را از دست مرد میوه فروش گرفت.
میوه فروش گفت: «بخور نوش جانت، پول نمى خواهم.»
روزها، آدمکش فرارى جلوى دکه میوه فروشى ظاهر میشد.
وبى آنکه کلمه اى ادا کند،
صاحب دکه فوراً چند سیب در دست او میگذاشت.
یک شب، صاحب دکه وقتى که مى خواست بساط خود را جمع کند،
صفحه اوّل روزنامه به چشمش خورد.
عکس توى روزنامه را شناخت.
زیر عکس نوشته بود: «قاتل فرارى»؛ و جایزه تعیین شده بود.
میوه فروش شماره پلیس را گرفت...
موقعی که پلیس او را مى برد،
به میوه فروش گفت :
« آن روزنامه را من جلو دکه تو گذاشتم.
دیگر از فرار خسته شدم.
هنگامى که داشتم براى پایان دادن به زندگى ام تصمیم مى گرفتم
به یاد مهربانی تو افتادم.
"بگذار جایزه پیدا کردن من، جبران زحمات تو باشد" » 🌸🍃
#گابریل_گارسیا_مارکز
#حکایت
☆☆☆☆☆☆
💥 @Badeleh_Village 💥
ارتباط :
🌷🌷🌷🌷🌷🌷
@Badeleh_village2
تصاویر درخواستی و قدیمی خود را برای ما بفرستید . باتشکر
@Badeleh_village2
@Badeleh_village2
@Badeleh_village2
@Badeleh_village2
@Badeleh_village2
@Badeleh_village2
@Badeleh_village2
🌷🌷🌷🌷🌷🌷
@Badeleh_village2
تصاویر درخواستی و قدیمی خود را برای ما بفرستید . باتشکر
@Badeleh_village2
@Badeleh_village2
@Badeleh_village2
@Badeleh_village2
@Badeleh_village2
@Badeleh_village2
@Badeleh_village2
