Forwarded from هیات اباالـفضل(؏) بادلــــه
#اطلاعیه هیات اباالفضل(ع) بادله📜
🔴 قابل توجه عزیزانی که
جهت اعزام به سفر #مشهد_مقدس نامنویسی کردهاند میرساند:
▪️با توجه به ظرفیت محدود و تقاضای بیش از ظرفیت، هرچه سریعتر نسبت به #پرداخت_هزینــــــه_سفر تا تاریخ ۸ آبان (اربعین حسینی) اقدام نمایند، در غیر این صورت تحت هر شرایطی عذری پذیرفته نخواهد شد و نام آنها از لیست خـــــــــارج خواهد شد.
"باتشکر"
👇🇯🇴🇮🇳🌐
🏴 @heiatabalfazlbadele
❖═▩ஜ••◼️ ⬛️ ◼️••ஜ▩═❖
🔴 قابل توجه عزیزانی که
جهت اعزام به سفر #مشهد_مقدس نامنویسی کردهاند میرساند:
▪️با توجه به ظرفیت محدود و تقاضای بیش از ظرفیت، هرچه سریعتر نسبت به #پرداخت_هزینــــــه_سفر تا تاریخ ۸ آبان (اربعین حسینی) اقدام نمایند، در غیر این صورت تحت هر شرایطی عذری پذیرفته نخواهد شد و نام آنها از لیست خـــــــــارج خواهد شد.
"باتشکر"
👇🇯🇴🇮🇳🌐
🏴 @heiatabalfazlbadele
❖═▩ஜ••◼️ ⬛️ ◼️••ஜ▩═❖
وقتی با خدا حرف میزنی
هیچ نفسی هدر نمیرود
وقتی منتظر خدا باشی
هیچ لحظه ای تلف نمیشود
وقتی به خدا اعتماد کنی
هرگز رنگ شکست را نخواهی دید
با خدا هیچ چیز را
از دست نخواهی داد
❤️ با خدا باش پادشاهی کن ❤️
https://t.me/joinchat/AAAAADy9Yj-InO8-hfSasg
هیچ نفسی هدر نمیرود
وقتی منتظر خدا باشی
هیچ لحظه ای تلف نمیشود
وقتی به خدا اعتماد کنی
هرگز رنگ شکست را نخواهی دید
با خدا هیچ چیز را
از دست نخواهی داد
❤️ با خدا باش پادشاهی کن ❤️
https://t.me/joinchat/AAAAADy9Yj-InO8-hfSasg
#احترام_به_پدر_مادر
پسری مادرش را بعد از درگذشت پدرش، به خانه سالمندان برد و هر لحظه از او عیادت می کرد.
یکبار از خانه سالمندان تماسی دریافت کرد که مادرش درحال جان دادن است پس باشتاب رفت تا قبل از اینکه مادرش از دنیا برود، او را ببیند.
از مادرش پرسید:
مادر چه می خواهی برایت انجام دهم؟
مادر گفت:
از تو می خواهم که برای خانه سالمندان پنکه بگذاری چون آنها پنکه ندارند و در یخچال غذاهای خوب بگذاری، چه شبها که بدون غذا خوابیدم. فرزند باتعجب گفت: داری جان می دهی و از من اینها را درخواست می کنی؟
و قبلا به من گلایه نکردی.
مادر پاسخ داد:
بله فرزندم من با این گرما و گرسنگی خو گرفتم وعادت کردم ولی می ترسم تو وقتی فرزندانت در پیری تورا به اینجا می آورند، به گرما و گرسنگی عادت نکنی..
@Badeleh
پسری مادرش را بعد از درگذشت پدرش، به خانه سالمندان برد و هر لحظه از او عیادت می کرد.
یکبار از خانه سالمندان تماسی دریافت کرد که مادرش درحال جان دادن است پس باشتاب رفت تا قبل از اینکه مادرش از دنیا برود، او را ببیند.
از مادرش پرسید:
مادر چه می خواهی برایت انجام دهم؟
مادر گفت:
از تو می خواهم که برای خانه سالمندان پنکه بگذاری چون آنها پنکه ندارند و در یخچال غذاهای خوب بگذاری، چه شبها که بدون غذا خوابیدم. فرزند باتعجب گفت: داری جان می دهی و از من اینها را درخواست می کنی؟
و قبلا به من گلایه نکردی.
مادر پاسخ داد:
بله فرزندم من با این گرما و گرسنگی خو گرفتم وعادت کردم ولی می ترسم تو وقتی فرزندانت در پیری تورا به اینجا می آورند، به گرما و گرسنگی عادت نکنی..
@Badeleh
📚 «برگرفته از کلیله و دمنه» 📚
@Badeleh
↙️ سگی از کنار شیری رد می شد چون او را در خواب دید، طنابی آورد و شیر را محکم به درختی بست. شیر بیدار که شد سعی کرد طناب را باز کند اما نتوانست.
در همان هنگام خری در حال گذر بود، شیر به خر گفت: اگر مرا از این بند برهانی، نیمی از جنگل را به تو می دهم.
خر ابتدا تردید کرد و بعد طناب را از دور دستان شیر باز کرد. شیر چون رها شد، خود را از خاک و عبار خوب تکاند، به خر گفت: من به تو نیمی از جنگل را نمیدهم.
خر با تعجب گفت: ولی تو قول دادی.
شیر گفت: من به تو تمام جنگل را میدهم زیرا در جنگلی که شیران را سگان به بند کشند و خران برهانند، دیگر ارزش زندگی کردن ندارد.
📚 «برگرفته از کلیله و دمنه» 📚
@Badeleh
@Badeleh
↙️ سگی از کنار شیری رد می شد چون او را در خواب دید، طنابی آورد و شیر را محکم به درختی بست. شیر بیدار که شد سعی کرد طناب را باز کند اما نتوانست.
در همان هنگام خری در حال گذر بود، شیر به خر گفت: اگر مرا از این بند برهانی، نیمی از جنگل را به تو می دهم.
خر ابتدا تردید کرد و بعد طناب را از دور دستان شیر باز کرد. شیر چون رها شد، خود را از خاک و عبار خوب تکاند، به خر گفت: من به تو نیمی از جنگل را نمیدهم.
خر با تعجب گفت: ولی تو قول دادی.
شیر گفت: من به تو تمام جنگل را میدهم زیرا در جنگلی که شیران را سگان به بند کشند و خران برهانند، دیگر ارزش زندگی کردن ندارد.
📚 «برگرفته از کلیله و دمنه» 📚
@Badeleh